کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
 


کیانا وحدتی
انتظار من از لحظه های امشب و هر شب به وسعت لحظه های رسیدن، بار رحیل بسته است ! آری دگر این...

جزئیات بیشتر...




5 علامت شگفت‌انگیز بیماری زوال عقل (دمانس)
بیماری دمانس یا زوال عقل در اثر تخریب سلول های مغز بوجود می آید و...

جزئیات بیشتر...



شعر

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست تا اشارات نظر نامه رسان من توست گوش کن با لب خاموش سخن می گویم پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید حالیا چشم جهانی نگران من و توست گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید همه جا زمزمه عشق نهان

کل کل شعری حمید مصدق + فروغ فرخزاد + جواد نوروزی ... و حالا مهدی خودمون
حمید مصدق : تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز، سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان

بی تو به سامان نرسم...
بی تو به سامان نرسم ، ای سر و سامان همه تو ای به تو زنده همه من ، ای به تنم جان همه تو من همه تو ، تو همه تو ، او همه تو ، ما همه تو هر که و هر کس همه تو ، این همه تو ، آن همه تو من که به دریاش زدم ، تا چه کنی با دل من تخته تو و ورطه تو و ساحل و توفان همه

کل کل شعری سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا
این مناظره شعری با شعر ” آزار ” سیمین بهبهانی شروع می شود : و با جوابیه رند تبریزی پایان می گیرد . یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم در پیش چشمش

مناظره ی منبر و دار
منبر از پشت شیشه ی مسجد چشمش اُفتاد و دید چوبه ی دار عصبی گشت و غیضی و غضبی بانگ بر زد که ای خیانت کار تو هم از اهل بیت ما بودی سخت وحشی شدی و وحشت بار نرده ی کعبه حرمتش کم بود؟ که شُدی دار شحنه، شرم بدار ما سرو کارمان به صلح و صلاح تو به جُرم و جنایتت سر و

ساعت گیج زمان در شب عمر
ساعت گیج زمان در شب عمر می زند پی درپی زنگ زهر این فکر که این دم گذر است می شود نقش به دیوار رگ هستی من لحظه ام پر شده از لذت یا به زنگار غمی آلوده است لیک چون باید این دم گذرد پس اگر می گریم گریه ام بی ثمر است و اگر می خندم خنده ام بیهوده است دنگ ...

سروده پایانی (منتسب به فردوسی‌) زیبا و پر معنی‌
در این خاک زرخیز ایران زمین نبودند جز مردمی پاک دین همه دینشان مردی و داد بود وز آن کشور آزاد و آباد بود چو مهر و وفا بود خود کیششان گنه بود آزار کس پیششان همه بنده ناب یزدان پاک همه دل پر از مهر این آب و خاک پدر در پدر آریایی نژاد ز پشت فریدون نیکو

مرا ببوس
مرا ببوس، مرا ببوس برای آخرین بار، تو را خدا نگهدار که می روم به سوی سرنوشت بهار ما گذشته، گذشته ها گذشته، منم به جستجوی سرنوشت در میان توفان هم پیمان با قایقران ها گذشته از جان باید بگذشت از توفان ها به نیمه شب ها دارم با یارم پیمان ها که بر

چه کسی میداند؟؟؟
چه کسی میداند؟؟؟ که تو در پیله ی تنهایی خود، تنهــــایی؟ چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایــی؟ پیله ات را بگشا، تو به اندازه ی پروانه شدن زیبایــی! ازصدای گذرآب چنان فهمیدم: تندتر ازآب روان، عمرگران میگذرد. زندگی رانفسی،ارزش غم خوردن نیست! آرزویم این است

نازنینم آدم ... نبری از یادم
نازنینم اَدم.... با تو رازی دارم !.. اندکی پیشتر اَی ... ... اَدم اَرام و نجیب ، اَمد پیش ... زیر چشمی به خدا می نگریست ! محو لبخند غم آلود خدا ! دلش انگار گریست . نازنینم اَدم! قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید ! ... یاد من باش ... که بس تنهایم

لیلی و مجنون
یک شبی مجنون نمازش را شکست بــی وضــــو در کوچـــه لیلا نشســـت عشق آن شب مست مستش کرده بود فــــارغ از جـــام الــستــش کــــرده بــــود ســجـده ای زد بـــر لــــب درگــاه او پــــُر ز لـــیلــا شـــــد دل پـــــر آه او گـــفت یا رب از چه خوارم کرده

آینه ی شکسته
بیایید ، بیایید که جان دل ما رفت بگریید ، بگریید که آن خنده گشا رفت برین خاک بیفتید که آن لاله فرو ریخت برین باغ بگریید که آن سرو فرا رفت درین غم بنشینید که غم خوار سفر کرد درین درد بمانید که امید دوا رفت دگر شمع میارید که این جمع پراکند دگر عود مسوزید کزین

این خانه قشنگ است ولی خانه ی من نیست
این خانه قشنگ است ولی خانه ی من نیست این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست آن کشور نو، آن وطــــن دانش و صنعت هرگز به دل انگیــــــــــزی ایران کهن نیست در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان لطفی ست که در کلگری و نیس و پکن نیست در دامن بحر خزر و ساحل

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
به آرامی آغاز به مردن می‌کنی اگر سفر نکنی، اگر کتابی نخوانی، اگر به اصوات زندگی گوش ندهی ، اگر از خودت قدردانی نکنی. به آرامی آغاز به مردن می‌کنی زمانی که خودباوری را در خودت بکشی، وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند. به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

دلی در آتش
چه غم دارد ز خاموشی درون شعله پروردم که صد خورشید آتش برده از خاکستر سردم به بادم دادی و شادی ، بیا ای شب تماشا کن که دشت آسمان دریای آتش گشته از گردم شرار انگیز و توفانی ، هوایی در من افتاده ست که همچون حلقه ی آتش درین گرداب می گردم

غزل
امشب به کویت آمدم دانم که در وا میکنی رحمی به این خونین دلِ رسوای رسوا میکنی لیلای من باشد عیان در هر زمان و هر مکان زاهد چرا بهر نشان هی لا و الا مّیکنی؟ گل در میان خارها دامان خود سازد رها بیهوده ای بلبل! چرا یک عمر غوغا میکنی؟ آشفته بازاری مکن ای دزد

ای دل اگر عاشقی
ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش بر در دل روز و شب منتظر یار باش دلبر تو جاودان بر در دل حاضر است روزن دل بر گشا حاضر و هشیار باش نیست کس آگه که یار کی بنماید جمال لیک تو باری به نقد ساختهء کار باش لشکر خواب آورد بردل وجانت شکست شب همه شب همدم دیدهء بیدار

به انگشت نخی خواهم بست
به انگشت نخی خواهم بست تا فراموش، نگردد فردا زندگی شیرین است، زندگی باید کرد گرچه دیر است ولی کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید به سلامت ز سفر برگردد بذر امید بکارم، در دل لحظه را در یابم من به بازار محبت بروم فردا صبح مهربانی خودم، عرضه کنم یک بغل عشق

نه سپیدم نه سیاهم
ghader یکشنبه, ‏1390/01/14 ‏02:37:31 نه سپیدم نه سیاهم نه چنانم که تو گویی نه چنینم که تو خوانی و نه آنگونه که گفتند و شنیدی نه سمائم نه زمینم نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم نه سرابم نه برای دل تنهایی تو جام شرابم نه گرفتار و اسیرم نه

یاد من باشد فردا دم صبح ، جور دیگر باشم
یاد من باشد فردا دم صبح جور دیگر باشم بد نگویم به هوا، آب ، زمین مهربان باشم، با مردم شهر و فراموش کنم، هر چه گذشت خانه ی دل، بتکانم ازغم و به دستمالی از جنس گذشت ، بزدایم دیگر،تار کدورت، از دل مشت را باز کنم، تا که دستی گردد و به لبخندی خوش دست در دست زمان

شب مهتاب
امشب به بر ، من از تو آن مایه ی ناز یارب تو کلید ، صبح رو در چاه انداز ای روشنی صبح به مشرق برگرد ای ظلمت شب با من غمدیده بساز امشب شب مهتابه حبیبم رو می خوام حبیبم اگر خواب طبیبم رو می خوام گوئید فلانی آمده آن یار جانی آمده مست

مجلس ترحیم خودم
آمدم مجلس ترحیم خودم، همه را می دیدم همه آنها که نمی دانستم عشق من در دلشان ناپیداست واعظ از من می گفت، از نجابت هایم، از همه خوبیها و به خانم ها گفت: اندکی آهسته تا که مجلس بشود سنگین تر، راستی این همه اقوام و رفیق من خجل از همه شان من که یک

دوست دارم گریه با لبخند را
در کتاب چار فصل زندگی صفحه ها پشت سر هم می روند هر یک از این صفحه ها یک لحظه اند لحظه ها با شادی و غم می روند آفتاب و ماه یک خط در میان گاه پیدا گاه پنهان می شوند شادی و غم نیز هر یک لحظه ای بر سر این سفره مهمان می شوند گاه اوج خنده ی ما گریه است گاه

بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار
Mehdi سه شنبه, ‏1391/01/22 ‏12:02:08 بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار صوفی از صومعه گو خیمه بزن بر گلزار که نه وقتست که در خانه بخفتی بیکار بلبلان وقت گل آمد که بنالند از شوق نه کم از بلبل مستی تو، بنال ای هشیار آفرینش همه تنبیه

عشقبازی به همین آسانی است
عشقبازی به همین آسانی است که گلی با چشمی بلبلی با گوشی رنگ زیبای خزان با روحی نیش زنبور عسل با نوشی کارهمواره باران با دشت برف با قله کوه رود با ریشه بید باد با شاخه و برگ ابر عابر با ماه چشمه‌ای با آهو برکه‌ای با مهتاب و نسیمی با زلف دو کبوتر با

رمز عاشقی
تو آیا عاشقی کردی ، بفهمی عشق یعنی چه؟ تو آیا با شقایق بوده ای گاهی ؟ نشستی پای اشک شمع گریان ، تا سحر یک شب ؟ تو آیا قاصدک های رها را دیده ای هرگز ، که از شرم نبود شاد پیغامی ، میان کوچه ها سرگشته می چرخند ؟ نپرسیدی چرا وقتی که یاسی

دوباره می سازمت وطن
دوباره می سازمت وطن! اگرچه با خشت جان خویش ستون به سقف تو می زنم اگرچه با استخوان خویش دوباره می بویم از تو گل به میل نسل جوان تو دوباره می شویم از تو خون به سیل اشک روان خویش دوباره یک روز روشنا، سیاهی از خانه می رود به شعر خود رنگ می زنم ز آبی آسمان

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
ashkyar یکشنبه, ‏1389/11/17 ‏01:22:52 هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد دگر نصیحت مردم حکایت است به

فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت
ashkyar چهارشنبه, ‏1389/12/04 ‏16:38:18 فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت "آن طفل که چو پیر ازین قافله درماند وان پیر که چون طفل به بانگ جرسی

مرو ای دوست...
هفته‌ای می‌رود از عمر و به ده روز کشید کز گلستان صفا بوی وفایی ندمید آن که برگشت و جفا کرد به هیچم بفروخت به همه عالمش از من نتوانند خرید هر چه زان تلختر اندر همه عالم نبود گو بگو از لب شیرین که لطیفست و لذیذ گر من از خار بترسم نبرم دامن گل کام در کام نهنگست بباید

مگسی را کشتم
مگسی را کشتم نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است طفل معصوم به دور سر من می چرخید به خیالش قندم یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم ای دو صد نور به قبرش

دل شکستن
تو نمی دونی من چی کشیدم وقتی که گفتی تو رو نمی خوام باور ندارم که دیگه نیستی حالا تو رفتی من اینجا تنهام یه شوخی بود و یه غصه تلخ وقتی که گفتی تو رو نمی خوام خیال می کردم می خوای بترسم شاید هنوزم باور نکردم چشمای گریون

زندگـی زیباسـت چشمـی بـاز کـن
زندگـی زیباسـت چشمـی بـاز کـن گردشـی در کوچــه باغ راز کن هر که عشقـش در تماشــا نقش بست عینک بد بیــنی خود را شکسـت علت عـاشـق ز عـلتـها جـداسـت عشــق اسطرلاب اسرار خــداست من مـیـان جسـمها جــان

در این سرای بی کسی
کوشا یکشنبه, ‏1387/11/06 ‏23:44:17 در این سرای بی کسی ،کسی به در نمی زند به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت کنج تنهایی… ما را به خیالی خوش کرد خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد که چو

شاعر زن و شاعر مرد
شاعر زن و شاعر مرد شاعر زن میگه : به نام خدایی که زن آفرید / حکیمانه امثال ِ من آفرید خدایی که اول تو را از لجن / و بعداً مرا از لجن آفرید ! برای من انواع گیسو و موی / برای تو قدری چمن آفرید ! مرا شکل طاووس کرد و تورا / شبیه بز و کرگدن آفرید ! به نام خدایی

ای گنه آمرز و عذر آموز من
چنگیز شنبه, ‏1392/02/21 ‏10:30:56 ... ای خرد در راه تو طفلی بشیر گم شده در جستجویت عقل پیر ای گنه آمرز و عذرآموز من سوختم صد ره چه خواهی سوز من خونم از تشویش تو آمد به جوش ناجوانمردی بسی کردم بپوش من ز غفلت صد گنه را کرده‌ساز تو عوض صد گنه رحمت داده

کاش می فهمیدی
کاش می فهمیدی کاش می فهمیدی ، در خزانی که از این دشت گذشت، سبزه ها باز چرا زرد شدند. خیل خاکستری لک لکها ، در افقهای مسی رنگ غروب، تا کجاهای کجا کوچیده است. کاش می فهمیدی ، زندگی محبس بی دیواریست و تو محکوم به حبس ابدی و عدالت ستم معتدلیست ، که درون رگ قانون

دل افروزتر از صبح
maryam.27 چهارشنبه, ‏1392/05/09 ‏13:47:01 چه زیباست که چون صبح، پیام ظفر آریم گل سرخ، گل نور، ز باغ سحر آریم. چه زیباست، چو خورشید، درافشان و درخشان زآفاق پر از نور، جهان را خبر آریم . همانگونه که خورشید، بر اورنگ زر

گفتگوی خالق با من
گفتگوی خالق با من منم پروردگارت خالقت از ذره ی ناچیز صدایم کن،مرا آموزگار قادر خود را قلم را، علم را، من هدیه ات کردم بخوان ما را... . منم معشوق زیبایت منم نزدیک تر از تو به تو اینک صدایم کن رهاکن غیر ما را،سوی ماباز آ منم پروردگار پاک و بی

تقدیم به کیانا دختری که همیشه می خندید...
خنده زدی زنده شدم ، طعنه زدی بنده شدم جلوه ی لبخند تو را دیدم و رقصنده شدم یوسف گم گشته تویی ، احسن الافسانه تویی روی تو را دیدم و من عصمت لغزنده شدم راز در این خانه مگو با دل پروانه که شب شعله ی عشق آمد و من آتش سوزنده شدم عقل مترسان و بیار ،

چرا از مرگ می ترسید ؟
چرا از مرگ می ترسید ؟ چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟ چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟ مپندارید بوم ناامیدی باز به بام خاطر من میکند پرواز مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است مگر می، این چراغ بزم جان مستی

در گلستانه
دشت‌هایی چه فراخ! کوههایی چه بلند! در گلستانه چه بوی علفی می آید! من در این آبادی، پی چیزی می‌گشتم: پی خوابی شاید،پی نوری ،ریگی، لبخندی. پشت تبریزی ها غفلت پاکی بود، که صدایم می زد. پای نی زاری ماندم، باد می آمد، گوش دادم:چه کسی با من حرف می زد؟... راه افتادم. یونجه زاری سر

بوسه
گفتمش: ـ «شیرین‌ترین آواز چیست؟» چشم غمگینش به‌رویم خیره ماند، قطره‌قطره اشکش از مژگان چکید، لرزه افتادش به گیسوی بلند، زیر لب، غمناک خواند: ـ «نالۀ زنجیرها بر دست من!» گفتمش: ـ «آنگه که از هم بگسلند . . .» خندۀ تلخی به لب آورد و گفت: ـ «آرزویی دلکش است،

رهایت من نخواهم کرد ای مخلوق من...
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید که زیبا بنده ام را دوست میدارم ترا در بیکران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم کرد رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود تو غیر از من چه میجویی؟ تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟ تو راه بندگی طی کن عزیز من،

من از پاییز دانستم خزان آغاز زیبایی است
من از پاییز دانستم خزان آغاز زیبایی است و هر رنگی دل انگیز است اگر چه رنگ رنجوری است در پاییز به من پاییز می گوید بهار با طراوت را اگر نیکو نمی داری اگر قدرش نمی دانی سرانجامش به پاییز است اگر از آن لطافت ها

عجب صبری خدا دارد !
عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم . همان یک لحظه ی اول ، که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ، جهانرا با همه زیبایی و زشتی ، برروی یکدگر ، ویرانه میکردم . اگر من جای او بودم . که در همسایه صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ، نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ،بر

مسافری آمد
- مسافری از قبیله ی ارغوانی عشق - که از عذاب قهر خدایان خویش می گریخت مسافری که از خزانه ی آسمان طلوع می دزدید ؛ و آمده بود تا واپسین قطره های نور را ... به خاک بسپارد ! مسافری آمد مسافری از سرزمین نیلی مهر که از مجازات الهه ی امید می گریخت مسافری که با تقدس

ایمان...
با همه داغ که از گردش دوران دارم من به زیبایی این زندگی ایمان دارم جویباری است گل آلود ولی میدانم صاف خواهد شدو این نقش به چشمان دارم هست پاییز و بجز زردی نمی بیند چشم باز من ،چشم به سبزی بهاران دارم گرچه گوگرد غم از هر طرفی می ریزد همچنان سبزم و سر

عاشق خویش فراموش مکن!
در روزنامهء" اقدام" چاپ تهران مسابقه ای تحت عنوان "هدیهء عاشق"به مسابقه گذارده می شود که دربارهء" گل فراموشم مکن" که یکی از قصه های اروپایی است می باشد. خلاصه قصه چنین است: عاشق ومعشوقی در کنار رود دانوب مشغول تفریح و دلدادگی بودند که ناگهان معشوق، گلی را در رودخانه می بیند و با نگاهش می



املاک A4A: طراحی سئو