کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
 


کیانا وحدتی
اکنون که رفته ای من مانده ام و فریادهایی چند ... از حرف هایی که باید بودن تو بود حکم...

جزئیات بیشتر...




شباهت زیاد الناز شاکر دوست و آنجلینا جولی در این عکس
...

جزئیات بیشتر...


نوشته های خواندنی
« 119991 بازدید »

rouholla روح‌اله     شنبه, ‏1387/07/13 ‏20:16:20

با ارسال دانسته ها،معلومات و مطالعات جدید خود در زمینه های مختلف ، دیگران را بهره مند سازیم ...
« نمایش همه نظرات »
« نمایش 10 نظر قبلی »


فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1389/04/31 ‏19:57:05

داستانک کوتاه “پسر شیخ عرب”




پسر یک شیخ عرب برای تحصیل به آلمان رفت. یک ماه بعد نامه ای به این مضمون برای پدرش فرستاد:

«برلین فوق‏العاده است، مردمش خوب هستند و من واقعا اینجا را دوست دارم، ولی یک مقدار احساس شرم می‏کنم که با مرسدس طلاییم به مدرسه بروم در حالی که تمام دبیرانم با ترن جابجا می‏شوند.»

مدتی بعد نامه‏ای به این شرح همراه با یک چک یک میلیون دلاری از پدرش برایش رسید:

«بیش از این ما را خجالت نده، تو هم برو و برای خودت یک ترن بگیر!»






جملات بسیار زیبا و پر مفهوم ( جبران خلیل جبران )

http://radsms.com



♦ ای که در رنج و عذابی ! تو آنگاه رستگاری که با ذات و هویت خویش یکی شوی

♦ آموختن تنها سرمایه ای است که ستمکاران نمی توانند به یغما ببرند

♦ مردم ! هشدار ! که زیبایی زندگانی ست ، آن زمان که پرده گشاید و چهره برنماید .

♦ رابطه قلبی دو دوست نیاز به بیان الفاظ و عبارات ندارد

♦ هشدار ! تنها به عزم نیاز اگر به معبد درون شوید ، هرگز هیچ نیابید

♦ اگر بکوشی و در پی نصیبی حتی برای خود باشی بدان که صالحی

♦ معرفت زمانی تکامل می یابد که کار و کوشش با آن همراه باشد

♦ بجاست دوستی بخواهی که به روزهایت تلاش و به شبهایت آرامش بخشد

♦ شادمانی اسطوره ایست که در جستجویش هستیم

♦ آرامش گهواره ای ست بر دامن خاک و سنگ پله هایی به جانب افلاک

♦ از ابرانسان است که انسان های برتر دلگرمی و شجاعت می گیرند

♦ عشق هنگامی که شما را می پرورد شاخ و برگ فاسد شده را هرس می کند

♦ به رویاها ایمان بیاورید که دروازه های ابدیت اند

♦ انسان فـرزانه با مشعـل دانش و حکمت، پیش رفته و راه بشریت را روشن می سازد

♦ ایمان از کردار جدا نیست و عمل از پندار

♦ زجر کشیده ! تو آنگاه به کمال رسیده ای که بیداری در خطاب و سخن گفتنت جلوه کند

♦ چه زیباست هنگامی که در اوج نشاط و بی نیازی هستی دست به دعا برداری

♦ رنجدیده ! اگر بکوشی تا چیزی از مال خویش را به مردم بذل کنی بی تردید رستگاری
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1389/04/31 ‏20:10:21

۲۹خرداد سالروز درگذشت دکتر علی شریعتی است. به همین مناسبت هر ساله به پاس خدمات ارزنده او به نسل جوان این کشور آثار و اندیشه های او همچون استاد شهید مرتضی مطهری مورد نقد و بازخوانی مستمر قرار می گیرد. بی شک او و استاد مطهری دو اندیشمند و دو متفکر تأثیرگذار در جامعه ایرانی بوده و هستند که اندیشه های آنان مقدمات نظری انقلاب اسلامی ایران را فراهم کرد. مجموعه آثار شریعتی که تاکنون بالغ بر ۳۷ اثر رسیده است شامل آثار مختلفی چون، تاریخ، دین، جامعه شناسی، سیاست، عرفان، هنر و … است. در این میان او اهتمام ویژه ای به معرفی الگوهای خاص دینی دارد. شخصیتهایی چون ابوذر، علی(ع)، حسین(ع)، اقبال لاهوری و… کسانی هستند که در تاریخ اندیشه او به تدریج مشاهده می شوند. از منظر او معرفی الگوهای بزرگ در واقع نشان دادن توانمندیها و بستر مساعد تمدنی است که توانسته است آنان را در خود پرورش دهد.
او می گوید:
« این یک افتخار بزرگی است که هنوز علی رغم همه علل و عوامل سیاسی و استعماری و ارتجاعی و مادی که مانع رشد و پیشرفت شخصیتها و نبوغ ها در جامعه اسلامی هست، اسلام چون گذشته، قدرت سازندگی انسان و پرورش دهندگی نبوغ را در خود حفظ کرده.»

(مقدمه « ما و اقبال » / ص ۱۱)

سال شمار زندگی دکتر شریعتی :

۱۳۱۲
♦ تولد ۳ آذر ماه

۱۳۱۹
♦ ورود به دبستان «ابن یمین»

۱۳۲۵
♦ ورود به دبیرستان «فردوسی مشهد»

۱۳۲۷
♦ عضویت در کانون نشر حقایق اسلامی

۱۳۲۹
♦ ورود به دانش سرای مقدماتی مشهد

۱۳۳۱
♦ اشتغال در اداره ی فرهنگ به عنوان آموزگار
♦ شرکت در تظاهرات خیابانی علیه حکومت موقت قوام السلطنه ‌و دستگیری کوتاه
♦ اتمام دوره دانش سرا. بنیانگذاری ‌انجمن اسلامی دانش آموزان

۱۳۳۲
♦ عضویت در نهضت مقاومت ملی

۱۳۳۳
♦ گرفتن دیپلم کامل ادبی

۱۳۳۵
♦ ورود به دانشکده ادبیات مشهد و ترجمه کتاب ابوذر ‌غفاری

۱۳۳۶
♦ دستگیری به همراه ۱۶‌ نفر از اعضاء نهضت مقاومت

۱۳۳۷
♦ فارق‌التحصیلی از دانشکده ادبیات با رتبه اول

۱۳۳۸
♦ اعزام به فرانسه با بورس دولتی

۱۳۴۰
♦ همکاری با کنفدراسیون‌ دانشجویان ‌ایرانی، جبهه ملی، نشریه‌ ایران ‌آزاد

۱۳۴۲
♦ اتمام تحصیلات ‌و ‌اخذ مدرک ‌دکترا در رشته تاریخ و گذراندن کلاس‌های جامعه‌شناسی

۱۳۴۳
♦ بازگشت به ایران و دستگیری در مرز

۱۳۴۵
♦ استادیاری تاریخ در دانشگاه مشهد

۱۳۴۷
♦ آغاز سخنرانی‌ها در حسینیه ارشاد

۱۳۵۱
♦ تعطیلی حسینیه ارشاد و ممنوعیت سخنرانی

۱۳۵۲
♦ دستگیری و ۱۸ ماه زندان انفرادی

۱۳۵۴
♦ خانه نشینی و آغاز زندگی سخت در تهران و مشهد

۱۳۵۶
♦ هجرت به اروپا و شهادت
فریاد فریاد     جمعه, ‏1389/05/01 ‏23:51:47

بیوگرافی خسرو شکیبایی:

در شناسنامه اسمش «خسرو» است ولی خانواده و بچه محل ها «محمود» صداش می کردند. خسرو شکیبایی متولد فروردین ۱۳۲۳ در خیابان مولوی تهران.
پدر خسرو سرگرد ارتش بود و وقتی او ، ۱۳-۱۴ ساله بود _ظاهرا بر اثر سرطان _ از دنیا رفت و باعث شد اون پیش از پایان کودکی وارد زندگی بزرگسالانه بشود.
او قبل از اینکه وارد عرصه تئاتر شود ، تو خیاطی و کانال سازی وآسانسور سازی کار می کند. در ۱۹ سالگی برای اولین بار روی صحنه تئاتر میرود و بعد از مدتی به عباس جوانمرد ، معرفی و به صورت کاملا حرفه ای بازیگر تئاتر میشود. بازی در تئاتر ادامه داشت تا
بازی در نقش کوتاهی در فیلم خط قرمز (مسعود کیمیایی، ۱۳۶۱) به سینما آمد. و تا سال ۱۳۶۸ در نقشهایی ظاهر شد. از جمله در فیلمهای دزد و نویسنده، ترن و رابطه خوب ظاهر شد. اما از بازی در فیلم هامون (داریوش مهرجویی، ۱۳۶۸) بود که نام خسرو شکیبایی سر زبانها افتاد. او برای بازی بسیار زیبایش در همین فیلم از هشتمین جشنواره فیلم فجر، سیمرغ بلورین دریافت کرد و تحسین منتقدان و مردم را برانگیخت.
خسرو شکیبایی از سال ۱۳۶۸ به بعد، دیگر نتوانست از جلد حمید هامون بیرون بیاید و حمید هامون را در انواع و اقسام لباسها و تیپهای مختلف تکرار کرد. اما توانایی هایش انکارناپذیرش را در چند فیلم به معرض نمایش گذاشت: بازی تاثیرگذار او در دو فضای کاملا متفاوت در فیلم کیمیا (احمدرضا درویش، ۱۳۷۳) و بازی متفاوت او در فیلم کاغذ بی خط (ناصر تقوایی، ۱۳۸۰).
خسرو شکیبایی در تلویزیون هم موفق بود. از همان زمان که در نقش مدرس بازی کرد و آن مونولوگ طولانی معروفش را اجرا کرد تا بازی در مجموعه تلویزیونی روزی روزگاری، خانه سبز، کاکتوس، تفنگ سر پر و این اواخر هم که مجموعه تلویزیونی در کنار هم را روی آنتن دارد.
او آخرین جایزه اش را از ششمین جشن ماهنامه دنیای تصویر برای بازی در فیلم کاغذ بی خط دریافت کرد.
پس از گذشت نزدیک به ۲۲ سال از اولین حضورش در سینمای مسعود کیمیایی، بار دیگر و اینبار در کنار استاد عزت الله انتظامی در فیلمی از مسعود کیمیایی ایفای نقش کرد: « حکم » (۱۳۸۳)

با بازی در نقش کوتاهی در فیلم خط قرمز (مسعود کیمیایی، ۱۳۶۱) به سینما آمد. و تا سال ۱۳۶۸ در نقشهایی ظاهر شد. از جمله در فیلمهای دزد و نویسنده، ترن و رابطه خوب ظاهر شد. اما از بازی در فیلم هامون (داریوش مهرجویی، ۱۳۶۸) بود که نام خسرو شکیبایی سر زبانها افتاد. او برای بازی بسیار زیبایش در همین فیلم از هشتمین جشنواره فیلم فجر، سیمرغ بلورین دریافت کرد و تحسین منتقدان و مردم را برانگیخت.
خسرو شکیبایی از سال ۱۳۶۸ به بعد، دیگر نتوانست از جلد حمید هامون بیرون بیاید و حمید هامون را در انواع و اقسام لباسها و تیپهای مختلف تکرار کرد. اما توانایی هایش انکارناپذیرش را در چند فیلم به معرض نمایش گذاشت: بازی تاثیرگذار او در دو فضای کاملا متفاوت در فیلم کیمیا (احمدرضا درویش، ۱۳۷۳) و بازی متفاوت او در فیلم کاغذ بی خط (ناصر تقوایی، ۱۳۸۰).
خسرو شکیبایی در تلویزیون هم موفق بود. از همان زمان که در نقش مدرس بازی کرد و آن مونولوگ طولانی معروفش را اجرا کرد تا بازی در مجموعه تلویزیونی روزی روزگاری، خانه سبز، کاکتوس، تفنگ سر پر و این اواخر هم که مجموعه تلویزیونی در کنار هم را روی آنتن دارد.
او آخرین جایزه اش را از ششمین جشن ماهنامه دنیای تصویر برای بازی در فیلم کاغذ بی خط دریافت کرد.
پس از گذشت نزدیک به ۲۲ سال از اولین حضورش در سینمای مسعود کیمیایی، بار دیگر و اینبار در کنار استاد عزت الله انتظامی در فیلمی از مسعود کیمیایی ایفای نقش کرد: « حکم » (۱۳۸۳) و چقدر عالی بازی کرد. او در سال ۱۳۸۴ و ۱۳۸۵ چهار بازی قدرتمند دیگر نیز به کارنامه سینمایی اش افزود: چه کسی امیر را کشت؟، اتوبوس شب، رئیس و دست های خالی



مجموعه آثار:

- خط قرمز (مسعود کیمیایی – ۱۳۶۱)
- دادشاه (حبیب کاووش – ۱۳۶۲)
- صاعقه (۱۳۶۴)
- رابطه (پوران درخشنده – ۱۳۶۵)
- دزد و نویسنده (کاظم معصومی – ۱۳۶۵)
- ترن (امیر قویدل – ۱۳۶۶)
- شکار (مجید جوانمرد – ۱۳۶۶)
- هامون (داریوش مهرجویی – ۱۳۶۸)
- عبور از غبار (پوران درخشنده – ۱۳۶۸)
- ابلیس (احمدرضا درویش – ۱۳۶۸)
- جستجو در جزیره (مهدی صباغزاده – ۱۳۶۹)
- سارا (داریوش مهرجویی – ۱۳۷۱)
- پرواز را بخاطر بسپار (حمید رخشانی – ۱۳۷۱)
- یکبار برای همیشه (سیروس الوند – ۱۳۷۱)
- بلوف (ساموئل خاچیکیان – ۱۳۷۲)
- کیمیا (احمدرضا درویش – ۱۳۷۳)
- پری (داریوش مهرجویی – ۱۳۷۳)
- درد مشترک (یاسمین ملک نصر – ۱۳۷۳)
- لژیون (سیدضیاءالدین دری – ۱۳۷۳)
- سایه به سایه (علی ژکان – ۱۳۷۴)
- خواهران غریب (کیومرث پوراحمد – ۱۳۷۴)
- سرزمین خورشید (احمدرضا درویش – ۱۳۷۴)
- عاشقانه (علیرضا داودنژاد
فریاد فریاد     جمعه, ‏1389/05/01 ‏23:52:38

یادش گرامی.....
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1389/05/04 ‏15:25:25

مطلبی فوق العاده زیبا و تاثیر گذار در ارتباط با زندگی و باور

من باور دارم ... که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترین فاصله‌ها. عشق واقعى نیز همین طور است.
من باور دارم ... که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.



من باور دارم ...
که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى این که آن‌ها همدیگر را دوست ندارند نیست.
و دعوا نکردن دو نفر با هم نیز به معنى این که آن‌ها همدیگر را دوست دارند نمى‌باشد.

 

من باور دارم ...
که هر چقدر دوستمان خوب و صمیمى باشد هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد و ما باید بدین خاطر او را ببخشیم.


من باور دارم ...
که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترین فاصله‌ها. عشق واقعى نیز همین طور است.


من باور دارم ...
که ما مى‌توانیم در یک لحظه کارى کنیم که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.


من باور دارم ....
که زمان زیادى طول مى‌کشد تا من همان آدم بشوم که مى‌خواهم.


من باور دارم ...
که همیشه باید کسانى که صمیمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زیبا و دوستانه ترک گویم زیرا ممکن است آخرین بارى باشد که آن‌ها را مى‌بینم.


من باور دارم ...
که ما مسئول کارهایى هستیم که انجام مى‌دهیم، صرفنظر از این که چه احساسى داشته باشیم.


من باور دارم ...
که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.


من باور دارم ...
که قهرمان کسى است که کارى که باید انجام گیرد را در زمانى که باید انجام گیرد، انجام مى‌دهد، صرفنظر از پیامدهاى آن.


من باور دارم ...
که گاهى کسانى که انتظار داریم در مواقع پریشانى و درماندگى به ما ضربه بزنند، به کمک ما مى‌آیند و ما را نجات مى‌دهند.


من باور دارم ...
که گاهى هنگامى که عصبانى هستم حق دارم که عصبانى باشم امّا این به من این حق را نمى‌دهد که ظالم و بیرحم باشم.


من باور دارم ...
که بلوغ بیشتر به انواع تجربیاتى که داشته‌ایم و آنچه از آن‌ها آموخته‌ایم بستگى دارد تا به این که چند بار جشن تولد گرفته‌ایم.


من باور دارم ...
که همیشه کافى نیست که توسط دیگران بخشیده شویم، گاهى باید یاد بگیریم که خودمان هم خودمان را ببخشیم.


من باور دارم ...
که صرفنظر از این که چقدر دلمان شکسته باشد دنیا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ایستاد.


من باور دارم ...
که زمینه‌ها و شرایط خانوادگى و اجتماعى برآنچه که هستم تاثیرگذار بوده‌اند امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.


من باور دارم ...
که نباید خیلى براى کشف یک راز کند و کاو کنم، زیرا ممکن است براى همیشه زندگى مرا تغییر دهد.


من باور دارم ...
که دو نفر ممکن است دقیقاً به یک چیز نگاه کنند و دو چیز کاملاً متفاوت را ببینند.


من باور دارم ...
که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت توسط کسانى که حتى آن‌ها را نمى‌شناسیم تغییر یابد.


من باور دارم ...
که گواهى‌نامه‌ها و تقدیرنامه‌هایى که بر روى دیوار نصب شده‌اند براى ما احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد.

 

من باور دارم ...
«شادترین مردم لزوماً کسى که بهترین چیزها را دارد نیست
بلکه کسى است که از چیزهایى که دارد بهترین استفاده را مى‌کند
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1389/05/13 ‏15:39:38

تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد.

سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از کلک بسازد تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود،اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟»

صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.

مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟»

آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!»

آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی که بنظر می‌رسد کارها به خوبی پیش نمی‌روند، اما نباید امیدمان را از دست دهیم زیرا خدا در کار زندگی ماست، حتی در میان درد و رنج.

دفعه آینده که کلبه شما در حال سوختن است به یاد آورید که آن شاید علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.

برای تمام چیزهای منفی که ما بخود می‌گوییم، خداوند پاسخ مثبتی دارد،

تو گفتی «آن غیر ممکن است»، خداوند پاسخ داد «همه چیز ممکن است»،

تو گفتی «هیچ کس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم»،

تو گفتی «من بسیار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»،

تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من کافی است»،

تو گفتی «من نمی‌توانم مشکلات را حل کنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدایت خواهم کرد»،

تو گفتی «من نمی‌توانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر کاری را با من می‌توانی به انجام برسانی»،

تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پیدا خواهد کرد»،

تو گفتی «من نمی‌توانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را ‌بخشیده ام»،

تو گفتی «من می‌ترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام»،

تو گفتی «من همیشه نگران و ناامیدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هایت را به دوش من بگذار»،

تو گفتی «من به اندازه کافی ایمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به یک اندازه ایمان داده ام»،

تو گفتی «من به اندازه کافی باهوش نیستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام»،

تو گفتی «من احساس تنهایی می‌کنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترک نخواهم کرد»،

این پیام را به دیگران نیز بگویید، شاید یکی از دوستان شما هم اکنون احساس می‌کند که کلبه اش در حال سوختن است
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1389/05/13 ‏15:44:17

استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند : پنجاه گرم , صد گرم و ...استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی‌دانم دقیقاً وزنش چقدر است.

اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمی‌افتد.


استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى می‌افتد؟
یکى از شاگردان گفت: دست‌تان کم‌کم درد می‌گیرد.
حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دست‌تان بی‌حس می‌شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می‌گیرند و فلج می‌شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.


استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات می‌شود؟ من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.


استاد گفت: دقیقاً. مشکلات زندگى هم مثل همین است.
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن‌تان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانی‌ترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگه‌شان دارید، فلج‌تان می‌کنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم‌تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی‌گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار می‌شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش می‌آید، برآیید!
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1389/05/13 ‏15:47:30

شیوانا استاد معرفت از کوچه ای می گذشت.پسر جوانی را دید که روی تخته سنگی نشسته و غمگین وافسرده چوبی در دست گرفته و با خاک بازی می کند. کنارش نشست و دستی روی شانه های پسرک زد و گفت:" وقتی یک جوان غمگین است زمین و آسمان باید از خودخجالت بکشد!؟ همه دنیا وکاینات ماندگاری شان برای این است که کودکی دنیا بیاید وجوان شود و شور و شوق زندگی بیابد! چرااینقدر غمگینی!؟"
پسرک آهی کشید و درب منزلی را در انتهای کوچه نشان داد و گفت:" دختری را بسیاردوست داشتم! امروز سرراهش ایستادم و ازاوخواستم با من ازدواج کند. اما او هیچ نگفت. پشتش را به من کرد و درون خانه رفت ودر را محکم به رویم بست. من او را از هرچیزی در این دنیا بیشتر دوست می داشتم! اما امروز فهمیدم اشتباه می کردم!"شیوانا با حیرت پرسید:"تو دو بار گفتی دوستش می داشتم! یعنی الآن دیگر دوستش نمی داری! چرا چنین اتفاقی افتاده است!؟"پسرک لختی سکوت کرد و ادامه داد:" او با اینکارش به من توهین کرد!؟ چگونه دوستش داشته باشم!؟"شیوانا سری تکان داد و گفت:" تو راست نمی گویی واو را از هر چیزی در این دنیا بیشتردوست نمی داشتی!! تو خودت را از همه بیشتردوست داری و چون احساس می کنی این حرکت او باعث هانت به دوست داشتنی ترین موجودزندگی ات یعنی خودت شده، امتیاز وست داشتن را از اوگرفته ای!! اسم این دوست داشتن نیست! اسم این احساس خودخواهی است!
چه کسی گفته است همه موجودات عالم که دوستشان داریم ، الزاما باید ما را دوست داشته باشند!!؟"شیوانا از جا برخاست تا برود! پسرک باپوزخند به شیوانا گفت:" چه شداستاد!!؟ آیازمین و آسمان دیگر نباید به خاطر اندوه وغم من ناراحت باشد و از خجالت بمیرد!؟؟"
شیوانا با لبخند گفت:" آن قاعده اول کاینات است. قاعده دوم کاینات این است که همه خودخواهان چه کودک باشند چه جوان وچه پیر محکوم به تنهایی و فنا هستند.کاینات به دنبال تکثیر و ماندگاری نسلی فاقد خودخواهی و خودپرستی است. نشستن من به خاطر قاعده اول بود و رفتنم به واسطه ترس از قاعده دوم است. " پسرک آهی کشید و گفت: " بسیار خوب ! شاید حق با شما باشد!!؟ شاید این دختر حق داشته چنین برخوردی را با من داشته باشد؟! کسی چه می داند ! شاید رفتار من هم چندان مودبانه نبوده است!؟ حتی اگر در آینده این دختر بازهم عشق من را بر زمین زد آن را در وجود خودم پنهان می کنم و تا آخرعمر دیگر با کسی در مورد آن صحبت نمی کنم.
"
شیوانا که در حال دور شدن از پسرک بودسرجایش ایستاد. به سوی پسرک برگشت و دستش را روی شانه اش گذاشت و گفت:" و قاعده ای
است به نام قاعده سوم که کاینات تنهااسرارش را بر کسی آشکار می کند که عشق هایش را به هیچ قیمتی واگذار نکند و تاابد آنها را تازه و زنده در وجود خود نگه می دارد. از همراهی با تو افتخار می کنم."
می گویند آن پسر چند سال بعد یکی از محبوب ترین استادان معرفت در سرزمین شیوانا شد.نام این استاد "قاعده سوم" بود
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1389/05/14 ‏19:25:59

انور عزیزم.... سلام به شما

این محبت و لطف شماست

تنها کاری که میتونم بکنم
 
سبز باشید و سبز

از دایره ات ای عشق بیرون نروم هرگز
هر گونه که گردونم سرگشته بگرداند
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1389/05/14 ‏19:28:53

من هم از قاعده سوم  مستثنی نیستم انور عزیزم

عشق یاری در دل دارم...
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1389/05/14 ‏19:33:13

روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود .
علت ناراحتی اش را پرسید . شخص پاسخ داد :
در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم . سلام کردم.
جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت .
و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم .
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟ مرد با تعجب گفت :
خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است .
سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده
و از درد به خود می پیچد
آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟
مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم .
آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود .
سقراط پرسید :
به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی ؟
مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت .
و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم .
سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی .
آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود ؟
و آیا کسی که رفتارش نا درست است ، روانش بیمار نیست ؟
اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود ؟
بیماری فکری و روان نامش غفلت است.
و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد .
و به او طبیب روح و داروی جان رساند .
پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده .
" بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است .
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1389/05/14 ‏19:35:50

دانه ای که سپیدار بود:
دانه کوچک بود و کسی او را نمی‌دید. سال‌های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود.
دانه دلش می‌خواست به چشم بیاید، اما نمی‌دانست چگونه. گاهی سوار باد می‌شد و از جلوی چشمها می‌گذشت. گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها می‌انداخت و گاهی فریاد می‌زد و می‌گفت: "من هستم، من اینجا هستم، تماشایم کنید ."
اما هیچکس جز پرنده‌ها‌یی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره‌هایی که به چشم آذوقه زمستان به او نگاه می‌کردند، به او توجهی نمی‌کرد.
دانه خسته بود از این زندگی؛ از این‌ همه گم‌ بودن و کوچکی خسته بود. یک روز رو به خدا کرد و گفت:
"نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچ‌کس نمی‌آیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می‌آفریدی." خدا گفت:
"اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آنچه فکر می‌کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ‌شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده‌ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می‌خواهی به چشم بیایی، دیده نمی‌شوی. خودت را از چشم‌ها پنهان کن تا دیده شوی."
دانه کوچک معنی حرف‌های خدا را خوب نفهمید، اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد.
سال‌ها بعد دانه کوچک، سپیداری بلند و با شکوه بود که هیچکس نمی‌توانست ندیده‌اش بگیرد. سپیداری که به چشم همه می‌آمد.
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1389/05/14 ‏19:38:13

شیوانا صبح زود از مقابل مغازه نانوایی عبور می کرد. دید نانوا عمدا مقداری آرد ارزان جو را با آرد مرغوب گندم مخلوط می کند تا در طول روز به مردم به اسم نان مرغوب گندم بفروشد و سود بیشتری به دست آورد. شیوانا از مرد نانوا پرسید:" آیا دوست داری با آن بخش از وجودت که به تو دستور این کار را داد و الآن مشغول انجام این کار است تمام عمر همنشین باشی!؟"
مرد نانوا با مسخرگی پاسخ داد:" من فقط برای مدتی اینکار را انجام خواهم داد و بعد که وضع مالی ام بهتر شد اینکار را ترک می کنم و مثل بقیه نانواها آدم درست و صادقی می شوم!؟"
شیوانا سری تکان داد و گفت:" متاسفم دوست من!! هر انسانی که کاری انجام می دهد بخشی از وجود او می فهمد که قادربه این کار هست. این بخش همه عمر با انسان می آید. در نگاه و چهره و رفتار و گفتار و صدای آدم خودش را نشان می دهد. کم کم انسان های اطراف ات هم می فهمند که چیزی در وجود تو قادر به این جور کارهای خلاف است و به خاطر آن از توفاصله می گیرند. تو کم کم تنها می شوی و این بخش که تو دیگر دوستش نخواهی داشت همچنان با تو همراه خواهد شد و نهایتا وقتی همه را از دست دادی فقط این بخش از وجودت یعنی بخشی که قادر به فریب است در کلک زدن مهارت دارد با تو می ماند و تو مجبوری تمام عمر با تکه ای که دوست نداری زندگی کنی و حتی در آن دنیا با همان تکه همراه شوی! اگر آنها که محض تفنن و امتحان به کار خلافی دست می زنند و گمان می کنند بعد از این تجربه قادر به بازگشت به حالت پاکی و عصمت اولیه نیستند و بخشی از وجود آنها نسبت به توانایی خود در خطاکاری آگاه و بیدار می شود و همیشه همراهشان می آید ، شاید از همان ابتدا هرگز به سمت کار خلاف حتی برای امتحان هم نمی رفتند
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1389/05/14 ‏19:40:49

داستان مداد:
پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .


- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .
صفت اول :
می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
اسم این دست خداست .
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .
صفت دوم :
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .
صفت سوم :
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.
صفت چهارم :
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .
صفت پنجم :
همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1389/05/14 ‏20:01:34

زندگی و شعر فریدون مشیری به قلم دکتر محمد امین ریاحی

یکی از خوشبختی‌های من در زندگی شناختن شاعر عزیز، انسان والا، دوست نازنین فریدون مشیری بوده است. چهل سال از شعر او لذت برده‌ام و سی سال دوستی نزدیک با او داشته ام و بیست سال با او همسایه دیوار به دیوار بوده‌ایم. سفرها با هم رفتیم و روزهای تلخ و شیرین را با هم گذراندیم. نه تنها هرچه در هر جا از او چاپ شده خوانده‌ام بخت این را داشته ام که از تمام آثار چاپ‌نشده او هم سرمستی‌ها یافته‌ام. از همه اینها گذشته به مدت سی سال انس و الفت با او چشم و گوشم از شعرهای ناسروده او که در سراسر وجودش موج می زند لذت‌ها برده است . وجود نازنین او شعر محض است. رفتار و گفتارش لطف نغزترین شعرها را دارد .



فریدون فرشته‌ای است که تار و پود وجودش از شعر و هنر و زیبایی و نیکی و مهربانی سرشته است. در معاشرت با او انسان خود را در عالم شاعرانه‌ای می یابد که همه چیز در آن شعر است. در محضر گرم او گذشت زمان احساس نمی‌شود. حافظه نیرومند او گنجینه بیکرانی از لطیف‌ترین و برگزیده‌ترین اشعار هزار سال ادب فارسی است و به هر مناسبت تک‌بیتهای لطیفی می‌خواند و نیز به هر مناسبت نکته‌ها و لطیفه‌هایی به زبان می‌آورد که بیشتر آنها آفریده ذهن و ذوق خلاق خود اوست و به نقل از او بر سر زبانها می‌افتد.

من در همه عمر ندیدم که او از کسی بدگویی کند . در جایی هم که همه از کسی بد می‌گویند تنها سکوت آمیخته به وقار او نشانه تایید است. گاهی هم با طنز لطیفی اعتقاد خود را بیان می‌کند و راه گفتگوها را می‌بندد.

استاد بزرگ ما ملک‌الشعرای بهار مقاله‌ای تحت عنوان «شعر خوب» در مجله دانشکده خود نوشته و ضمن آن عبارتی نزدیک به این معنی دارد که «فقط کسی می‌تواند شعر خوب بگوید که خود انسانی خوب باشد». من آن مقاله را سالها پیش خوانده‌ام و مفهوم آن در دلم نشسته و مصداق آن را همیشه در وجود فریدون و شعر او یافته‌ام .

فریدون عاشق زیبایی‌هاست از طبیعت و شعر و موسیقی و نقاشی و خط زیبا. ستایشگر خوبی و پاکی و زیبایی و نیکی و مهربانی و فضیلت و طبیعت است. با نگاه ژرف‌بین و تازه‌یاب خود زیبایی‌ها را می‌یابد و می‌ستاید :

«شکوفه و چمن و نور و رنگ و عطر و سرود
سپاس و بوسه و لبخند و شادباش و درود»
«به پرستو ، به گل ، به سبزه درود ! »

«ما عاشقان نور و بهار و پرنده‌ایم
شب، بوسه می‌فرستیم
مهتاب نازنین را
با صبح می‌ستاییم
مهر گل‌آفرین را»

من دل به زیبایی به‌خوبی می‌سپارم، دینم این است
من مهربانی را ستایش می‌کنم، آیینم این است
انسان و باران و چمن را می‌ستایم
انسان و باران و چمن را می‌سرایم

او نه تنها زیباییها را می‌ستاید ، در میان آنها درس مهر و دوستی و مهربانی به ما می‌دهد
فریاد فریاد     جمعه, ‏1389/05/15 ‏10:11:58

مرسیییییییییییییییییییییی انور عزیزم

من که عملا با  شماها... کیانا.... استاد خوبم و فریبای عزیزم زندگی میکنم .. امیدوارم کیانا همیشه بهم این اجازه رو بده که تو سایتش باشم و زندگی کنم...

مرسی از توجه تو عزیز جان.
فریاد فریاد     جمعه, ‏1389/05/15 ‏10:17:19

زندگی نامه حسین پناهی

حسین پناهی دژکوه در ۱۳۳۵ در روستای دژکوه از توابع شهرستان کهگیلویه (دهدشت-سوق)در استان کهکیلویه و بویراحمد متولد شد. پس از اتمام تحصیل در بهبهان به توصیه و خواست پدر برای تحصیل به مدرسه ی آیت الله گلپایگانی رفته بود و بعد از پایان تحصیلات برای ارشاد و راهنمایی مردم به محل زندگی اش بازگشت.چند ماهی در کسوت روحانیت به مردم خدمت می کرد.
تا اینکه زنی برای پرسش مساله ای که برایش پیش آمده بود پیش حسین می رود. از حسین می پرسد که فضله ی موشی داخل روغن محلی که حاصل چند ماه زحمت و تلاش ام بود افتاده است، آیا روغن نجس است؟ حسین با وجود اینکه می دانست روغن نجس است،ولی اینرا هم می دانست که حاصل چند ماه تلاش این زن روستایی، خرج سه چهار ماه خانواده اش را باید تامین کند، به زن گفت نه همان فضله و مقداری از اطراف آنرا در بیاورد و بریزد دور،روغن دیگر مشکلی ندارد.بعد از این اتفاق بود که حسین علی رغم فشارهای اطرافیان، نتوانست تحمل کند که در کسوت روحانیت باقی بماند. این اقدام حسین به طرد وی از خانواده نیز منجر شد.حسین به تهران آمد و در مدرسه ی هنری آناهیتا چهار سال درس خواند و دوره بازیگری و نمایشنامه نویسی را گذراند.

پناهی بازیگری را نخست از مجموعه تلویزیونی محله بهداشت آغاز کرد. سپس چند نمایش تلویزیونی با استفاده از نمایشنامه های خودش ساخت که مدت ها در محاق ماند.
با پخش نمایش دو مرغابی درمه از تلویزیون که علاوه بر نوشتن و کارگردانی خودش نیز در آن بازی می کرد، خوش درخشید و با پخش نمایش های تلویزیونی دیگرش، طرف توجه مخاطبان خاص قرار گرفت.
نمایش های دو مرغابی درمه و یک گل و بهار که پناهی آنها را نوشته و کارگردانی کرده بود، بنا به درخواست مردم به دفعات از تلویزیون پخش شد.
در دهه شصت و اوایل دهه هفتاد او یکی از پرکارترین و خلاق ترین نویسندگان و کارگردانان تلویزیون بود.

به دلیل فیزیک کودکانه و شکننده، نحوه خاص سخن گفتن، سادگی و خلوصی که از رفتارش می بارید و طنز تلخش بازیگر نقش های خاصی بود. اما حسین پناهی بیشتر شاعربود. و این شاعرانگی در ذره ذره جانش نفوذ داشت. نخستین مجموعه شعر او با نام من و نازی در ۱۳۷۶ منتشرشد،این مجموعه ی شعر تا کنون بیش از شانزده بار تجدید چاپ شد و به شش زبان زنده ی دنیا ترجمه شده است.

کارنامه هنری

فیلم ها :
گذرگاه  ـ گال ـ تیرباران ـ هی جو ـ نار و نی ـ در مسیر تندباد ـ ارثیه ـ راز کوکب ـ‌ سایه خیال ـ‌چاووش ـ اوینار ـ هنرپیشه ـ مهاجران ـ مرد ناتمام ـ روز واقعه ـ آرزوی بزرگ ـ‌ بلوغ ـ مریم مقدس ـ‌ قصه های کیش ( اپیزود اول، کشتی یونانی ) ـ بابا عزیز

مجموعه های تلویزیونی :
محله بهداشت ـ گرگها ـ‌رعنا ـ آشپزباشی ـ کوچک جنگلی ـ روزی روزگاری ـ مثل یک لبخند ـ ایوان مدائن ـ خوابگردها ـ هشت بهشت ـ‌ امام علی (ع) ـ همسایه ها ـ دزدان مادربزرگ ـ آژانس دوستی ـ‌ شلیک نهایی ـ آواز مه  ـ روزگار قریب

کتابها:
من و نازی ـ ستاره ـ چیزی شبیه زندگی ـ دو مرغابی درمه ـ گلدان و آفتاب ـ پیامبر بی کتاب ـ دل شیر

روحش شاد و یادش به خیر
فریاد فریاد     جمعه, ‏1389/05/15 ‏10:25:38

جملات جبران خلیل جبران:

♦ و کدامین ثروت است که محفوظ بدارید تا ابد؟
آنچه امروز شما راست ، یک روز به دیگری سپرده شود.
پس امروز به دست خویش عطا کنید ، باشد که شهد گوارای سخاوت ، نصیب شما گردد ، نه مرده ریگی وارثانتان.

♦ اگر گام در معبدی نهادی تا اوج فروتنی و هراس خود را اظهار کنی ، برای همیشه برتری کسی نسبت به کس دیگر نخواهی یافت . برای تو کافی است که گام در معبدی نهی ، بی آنکه کسی تو را ببیند

♦ هنگامی که در سکوت شب گوش فرا دهی خواهی شنید که کوهها و دریاها و جنگلها با خود کم بینی و هراس خاصی نیایش می کنند

♦ چون عاشقی آمد، سزاوار نباشد این گفتار که : خدا در قلب من است ، شایسته تر آن که گفته آید : من در قلب خداوندم.

♦ زجر کشیده ! تو آنگاه به کمال رسیده ای که بیداری در خطاب و سخن گفتنت جلوه کند

♦ اندوه و نشاط همواره دوشادوش هم سفر کنند و در آن هنگام که یکی بر سفره ی شما نشسته است ، دیگری در رختخوابتان آرمیده باشد.شما پیوسته چون ترازویید بی تکلیف در میانه اندوه و نشاط

♦ بسیاری از دین ها به شیشه پنجره می مانند.راستی را از پس آنها می بینیم، اما خود، ما را از راستی جدا می کنند

♦ چه زیباست هنگامی که در اوج نشاط و بی نیازی هستی دست به دعا برداری

♦ حاشا که آواز آزادی از پس میله و زنجیر به گوش تواند رسید و از گلوگاه مرغان اسیر

♦ چه ناچیز است زندگی کسی که با دست هایش چهره خویش را از جهان جدا ساخته و چیزی نمی بیند، جز خطوط باریک انگشتانش را

♦ نیازهای انسان در حال دگرگونی است و تنها چیزی که دگرگون نمی شود عشق به اوست ؟ زیرا عشق او باید پاسخگوی نیازهایش باشد

♦ اگر کار و کوشش با محبت توام نباشد پوچ و بی ثمر است ، زیرا اگر شما با محبت به تلاش برخیزید ، می توانید  ارواح خویش را با یکدیگر گره بزنید و آنگاه همه شما با خدای بزرگ پیوند خورده اید

♦ ذات آدمی اقیانوسی است خارج از محدوده وزن و سنجش . ذات خود را شکوفا می سازد مانند گلی با گلبرگهای  غیر قابل شمارش

♦ در پهنه ی پندار و خلسه ی خیال ، فراتر از پیروزیهای خود بر نشوید ، و فروتر از شکستهای خود نروید

♦ برادرم تو را دوست دارم ، هر که می خواهی باش ، خواه در کلیسایت نیایش کنی ، خواه در معبد، و یا در مسجد . من و تو فرزندان یک آیین هستیم ، زیرا راههای گوناگون دین انگشتان دست دوست داشتنی “یگانه برتر ” هستند ، همان دستی که سوی همگان دراز شده و همه آرزومندان دست یافتن به همه چیز را رسایی و بالندگی جان می بخشد



♦ زندگی روزمره شما پرستشگاه و نیز دیانت شماست

♦ پیشوایان ، دانه های نبات و گیاهان ناشناخته و شگفت انگیزی هستند که به هنگام باروری و کمال قلبشان به باد هدیه می شود تا بر روی زمین پراکنده شوند

♦ اگر کلمات برای فهم شما دشوار است ، هرگز درپی روشن ساختن آنها نباشید ، زیرا پیچشها و گره های هر چیز ، در آغاز دشوارند نه در پایان

♦ اندرز جبران خلیل جبران به همسران جوان :
جام یکدیگر پر کنید ، لکن از یک جام ننوشید .از نان خود به هم ارزانی دارید ، اما هر دو از یک نان تناول نکنید

♦ مبادا او که دارای اشتیاق و نیرویی فراوان است ، به کم شوق طعنه زند که : “چرا تو تا این حد خمود و دیررسی؟! ” .زیرا ، ای سوته دل ! فرد صالح هرگز از عریان و لخت نمی پرسد ” لباست کو؟! ” و از بی پناه سوال نمی کند ” خانه ات کجاست ؟! “

♦ وقتی حیوانی را ذبح می کنی ، در دل خود به قربانی بگو:نیروی که فرمان کشتن تو را به من داد ، نیرویی است که بزودی مرا از پای در خواهد آورد و هنگامی که لحظه موعد من فرا رسد ، من نیز همانند تو خواهم سوخت ، زیرا قانونی که تو را در مقابل من تسلیم کرده است بزودی مرا به دستی قوی تر خواهد سپرد. خون تو و خون من عصاره ای است که از روز ازل برای رویاندن درخت آسمانی (در آن سویی طبیعت ) آماده شده است

♦ ای که در رنج و عذابی ! تو آنگاه رستگاری که با ذات و هویت خویش یکی شوی

♦ تاسف ، ابرسیاهی است که آسمان ذهن آدمی را تیره می سازد در حالی که تاثیر جرائم را محو نمی کند

♦ نفرین بر او که با بدکار به اندرز خواهی آمده همدستی کند. زیرا همرایی با بدکار مایه رسوایی، و گوش دادن به دروغ خیانت است

♦ آموختن تنها سرمایه ای است که ستمکاران نمی توانند به یغما ببرند

♦ به روزگار شیرین رفاقت سفره ی خنده بگسترید و نان شادمانی قسمت کنید . به شبنم این بهانه های کوچک است که در دل ، سپیده می دمد و جان تازه می شود

♦ کار تجسم عشق است.

♦ شما را اگر توان نباشد که کار خود به عشق در آمیزید و پیوسته بار وظیفه ای را  بی رغبت به دوش می کشید ، زنهار دست از کار بشویید و بر آستان معبدی نشینید و از آنان که به شادی ، تلاش کنند صدقه بستانید.زیرا آنکه بی میل ، خمیری در تنور نهد ، ن
فریاد فریاد     جمعه, ‏1389/05/15 ‏10:26:45

♦ شما را اگر توان نباشد که کار خود به عشق در آمیزید و پیوسته بار وظیفه ای را  بی رغبت به دوش می کشید ، زنهار دست از کار بشویید و بر آستان معبدی نشینید و از آنان که به شادی ، تلاش کنند صدقه بستانید.زیرا آنکه بی میل ، خمیری در تنور نهد ، نان تلخی واستاند که انسان را تنها نیمه سیر کند ، و آنکه انگور به اکراه فشارد ، شراب را عساره ای مسموم سازد ، و آنکه حتی به زیبایی آواز فرشتگان نغمه ساز کند ، چون به آواز خویش عشق نمی ورزد ، تنها می تواند گوش انسانی را بر صدای روز و نجوای شب ببندد

♦ شما می توانید بانگ طبل را مهار کنید و سیم های گیتار را باز کنید ، ولی کدامیک از فرزندان آدم خواهد توانست چکاوک را در آسمان از نوا باز دارد؟

♦ مردم ! هشدار ! که زیبایی زندگانی ست ، آن زمان که پرده گشاید و چهره برنماید .
لکن زندگی شمایید و حجاب خود ، شمایید .
زیبایی قامت بلند ابدیت است ، نگران منتهای خویش در زلال آینه .
اما صراحت آینه شمایید و نهایت جاودانه شمایید

♦ این کودکان فرزندان شما نی اند ، آنان پسران و دختران اشتیاق حیاتند و هم از برای او .از شما گذر کنند و به دنیا سفر کنند ، لیکن از شما نیایند . همراهی تان کنند ، اما از شما نباشند

♦ از یک خود کامه، یک بدکار، یک گستاخ، یا کسی که سرفرازی درونی اش را رها کرده، چشم نیک رای نداشته باش

♦ دهش (بخشش )، آنگاه که از ثروت است و از مکنت ، هر چه بسیار ، باز اندک باشد ، که واقعیت بخشش ، ایثار از خویشتن است

♦ پند آموز است ماجرای مردی که زمین را می کاوید تا ریشه های بی ثمر را از اعماق زمین بیرون کشد ، اما ناگاه گنجی بزرگ یافت ؟!

♦ رابطه قلبی دو دوست نیاز به بیان الفاظ و عبارات ندارد

♦ مگر نه چیزی که امروز در تسلط توست ناچار روزی از دست تو خواهد رفت ؟ پس ، اکنون از ثروت خویش ببخش و بگذار فصل عطا یکی از فصلهای درخشان زندگی تو باشد

♦ چشمه ساری که خود را در اعماق درون شما پنهان ساخته است ، روزی قد خواهد کشید و فوران خواهد کرد و با ترنم و نغمه راه دریا را درپیش خواهد گرفت

♦ محبت شما را مانند توده های سنبل در آغوش می گیرد و در خرمنگاه خود می کوبد تا عریانتان سازد . سپس آن را در غربال هیجانات روحی می ریزد تا شما را از قید پوسته ها آزاد کند . پس از آن ، شما را در آسیای حوادث می گرداند تا درونتان از برف سپیدتر گردد و با اشکهای زلال خود ، شما را خمیر می کند تا نرم شوید ، سپس شما را برای آتش مقدس و پاکی آماده می سازد تا به شکل نان مقدسی در آیید بر سفره قدسی خداوند

♦ شعوری که در پهنه درون کسی فرود آمد ،  هرگز دوبال خود را به دیگری عاریه نمی دهد

♦ هنگام نیایش به روح خود امکان اوج می دهی تا در همان لحظه با تمام ارواحی که نیایش می کنند یکی شود ، ارواحی که جز از طریق دعا هرگز به جمعشان نخواهی پیوست

♦ عبادت ، گستردن جان است بر کرانه ی هستی و آمیزش انسان است با اکسیر حیات

♦ هر ضعیف و ناچیزی که در میان شما عذاب دیده و نابود گشته است ، نیرومندترین و ایستاده ترین چیزی است که در هستی شماست

♦ هشدار ! تنها به عزم نیاز اگر به معبد درون شوید ، هرگز هیچ نیابید

♦ راز نیکی تو در اشتیاقی است که با ذات نیرومند و سرکش تو گره خورده و این اشتیاق در همه شما یکسان نیست

♦ نصیحت  جبران خلیل جبران به زوج های جوان به هنگام شادی :و همگام نغنمه ساز کنید و پای بکوبید و شادمان باشید ، اما امان دهید که هر یک در حریم خلوت خویش آسوده باشد و تنها .
چون تارهای عود که تنهایند هر کدام ، اما به کار یک ترانه ی واحد در ارتعاش

♦ آن که گرفتار رنج و عذاب شده اما با ذاتش و هویتش همنواست همانند کشتی است که سکانش درهم شکسته و در اطراف جزایر و دریاها سرگردان است و از هر طرف محاط در خطرها ، ای بسا که غرق نشود و به قعر دریا فرو نرود

♦ حیات درختان در بخشش میوه است . آنها می بخشند تا زنده بمانند ، زیرا اگر باری ندهند خود را به تباهی و نابودی کشانده اند

♦ اگر بکوشی و در پی نصیبی حتی برای خود باشی بدان که صالحی

♦ رنجدیده ! اگر بکوشی تا چیزی از مال خویش را به مردم بذل کنی بی تردید رستگاری

♦ هنگامی که سیبی را با دندانهای خود له می کنی در قلب خویش به آن بگو :دانه ها و ذرات تو در کالبد من به زندگی ادامه خواهند داد. شکوفه هایی که باید از دانه هایی تو سر زند ، فردا در قلب من شکوفا می شود .عطر دل انگیز تو ، توام با نفسهای گرم من به عالم بالا صعود خواهد کرد ، و من و تو در تمام فصلها شاد و خرم خواهیم بود

♦ در میان شما هستند کسانی که خواسته اند برای گریز از تنهایی و بیقراری و یکنواختی ، به زیاده گویی و یاوه سرایی  روی آورند ، زیرا سکوت تنهایی تصویر روشنی از ذات عریانشان را در برابر   چشمانشان می گشاید که با دیدن آ
فریاد فریاد     جمعه, ‏1389/05/15 ‏10:28:23

و تو کیستی؟ تو که باید آدمیان سینه های خویش را در مقابلت بشکافند و پرده حیا و آزرم و عزت نفس خود را پاره کنند تا تو آنها را به عطای خود سزاور بینی و به جود و کرم خود لایق؟
پس ، نخست بنگر تا ببینی آیا ارزش و لیاقت آن را داری که وسیله ای برای بخشش باشی ؟
آیا شایسته ای تا بخشایشگر باشی؟
زیرا فقط حقیقت زندگی است که می تواند در حق زندگی عطا کند، و تو که این همه به عطای خود می بالی فراموش کرده ای که تنها گواه انتقال عطا از موجودی به موجود دیگر بوده ای!

♦ درختان شعرهایی هستند که زمین بر آسمان می نویسد و ما آنها را بریده و از آنها کاغذ می سازیم تا نادانی و تهی مغزی خویش را در آنها به نگارش درآوریم

♦ گروهی از مردمند که اندکی از ثروت کلان خویش را می بخشند و آرزویی جز شهرت ندارند . این خودخواهی و این شهرت پرستی که به طور ناخودآگاه گرفتارش هستند بخشش آنان را ضایع می سازد

♦ و مردم هرگز نمی دانند پیشوا جز ذات عظیم آنها که به سوی آسمان سیر می کند ، شکاری ندارد

♦ هیچ کس نمی تواند چیزی را به شما بیاموزد جز آنچه که در افق دید و خرد شما وجود داشته و شما از آن غافل بوده اید

♦ قلب شما در سکوت و آرامش ، به اسرار روزها و شبها شناخت می یابد ولی گوشهایتان در حسرت و آرزویند که آوای چنین شناختی را که بر قلبهایتان فرود می آید ، بشنوند

♦ آه این زندگی است که زندگی را می طلبد ، به توان و امید ، به اشتیاق و شور ، اما به قالب اندامهایی در آمده است که دلواپس مرگند و نگران گور .
در اینجا هیچ گوری نباشد ، هیچ گوری

♦ گنجی که در اعماق نامحدود شما حبس شده است ، در لحظه ای که خود نمی دانید ، کشف خواهد شد

♦ کسی که بخشش می کند زمانی به نشاط واقعی دست می یابد که پس از جستجوی فراوان نیازمندی را پیدا کند که عطای وی را بپذیرد .تلاش برای یافتن چنین شخصی ، از ایپار لذت بخش تر است

♦ به پزشک خود ایمان داشته باشید و به گفته هایش ، که جز دارویی شفا بخش نیست ، اعتماد کنید و جرعه تلخ او را با طمانینه و خاطری جمع سرکشید

♦ آرامش گهواره ای ست بر دامن خاک و سنگ پله هایی به جانب افلاک

♦ به هنگام باز ایستادن تنفس ،نفس از تکرار پی در پی آزاد  می شود و تلاش برای آزادی از زندانی مخوف و اوج گرفتن در فضایی گسترده و پر از آثار حیات به سوی پروردگار ادامه می یابد ، تا بی پرده به وصال برسد

♦ در رنجی که ما می بریم ، درد نه تنها در زخم هایمان ، که در اعماق قلب طبیعت نیز حضور دارد.در تغییر هر فصل ، کوهها ، درختان و رودها ظاهری دگرگونه می یابند ، همانگونه که انسان در گذر عمر ، با تجربیات و احساساتش تحول می یابد. در دل هر زمستان ، تپشی از بهار و در پوشش سیاه شب، لبخندی از طلوع نمایان  است

♦ شاید بتوانید دست و پای مرا به غل و زنجیر کشید و یا مرا به زندانی تاریک بیافکنید ولی افکار مرا که آزاد است نمی توانید به اسارت در آورید

♦ از ابرانسان است که انسان های برتر دلگرمی و شجاعت می گیرند

♦ آنگاه مردم را درست می ببینی که در بلندیهای سر به آسمان کشیده حضور داشته باشی و نیز در منزلگاههای دور

♦ عشق هنگامی که شما را می پرورد شاخ و برگ فاسد شده را هرس می کند

♦ جهت الهی شما ، دریایی است پهناور و بی ساحل . ذات الهی شما از ازل پاکیزه بوده است و تا ابد نیز خالص و پاک خواهد ماند

♦ همه آنچه در خلقت است ، در درون شماست و هر آنچه درون شماست ، در خلقت است

♦ براستی آیا این خداوند است که انسان را آفریده است یا عکس آن؟
خداوند، درهای فراوانی ساخته که به حقیقت گشوده می شوند و آنها را برای تمام کسانی که با دست ایمان به آن می کوبند ، باز می کند.
نیکی در انسان باید آزادانه جریان و تسرِی یابد

♦ به رویاها ایمان بیاورید که دروازه های ابدیت اند

♦ گروهی دریای زیبای حقیقت را به درون خود نهان دارند و زلال آنرا در پیاله کوچک کلام نمی کنند . به گرمای مهربان سینه ی آنان باشد که جان به سکوتی موزون ماوی گزیند

♦ اگر از دوست خود جدا شدی ، مبادا که بر جدایی اش افسرده و غمین گردی ، زیرا آنچه از وجود او در تو دوستی و مهر برانگیخته است ، ای بسا که در غیابش روشن تر و آشکارتر از دوران حضورش باشد

♦ اگر به دیدار روح مرگ مشتاقید ، هم به جسم زندگی روی نمایید و دروازه های دل بدو برگشایید .
که زندگانی و مرگ ، یگانه اند ، همچنانکه رودخانه و دریا

♦ انسان فـرزانه با مشعـل دانش و حکمت، پیش رفته و راه بشریت را روشن می سازد

♦ زندگی روزانه شما پرستشگاه شما و دین شماست .آنگاه که به درون آن پای می نهید، همه هستی خویش را همراه داشته باشید

♦ ایمان از کردار جدا نیست و عمل از پندار

♦ چه حقیر است و کوچک ، زندگی آنکه دستانش را میان دیده و دنیا قرار داده و هیچ نمی بیند جز خطوط باریک
فریاد فریاد     جمعه, ‏1389/05/15 ‏10:31:20

با سالخوردگان و افراد با تجربه مشورت کنید که چشمهایشان ، چهره ی سالها را  دیده و گوشهایشان ، نوای زندگی را شنیده است

♦ کامل ترین پاداش برای انسان ، بخششی است که بتواند امیال هستی اش را تغییر دهد و خواستهای دو لب خشکیده از عطش او را دگرگون سازد و تمام زندگی اش را به چشمه های همیشه جوشان و ابدی تبدیل کند

♦ شکنجه ها عشق به شما روا می دارد تا به رازی که در دلهایتان نهفته است پی برید و بدین وسیله جزئی از قبل حیات باشید

♦ چنانکه برگ ناچیز درخت نمی تواند رنگ سبز خود را تغییر دهد و آن را به زردی درآورد ، جز با خواست طینت درخت و نوعی شناخت که در نهاد آن به کار گرفته شده است ، کسی هم که مرتکب گناهی می شود قادر نیست بدون خواست و اراده ناپیدای شما و نیز بدون آگاهیهای مرموز دل شما مرتکب بزهکاری شود ، زیرا شما همگی در یک قافله رو به سوی ذات الهی در حرکتید (راه شمایید و رهروان شما )

♦ ظاهر هر چیز بنا بر احساس ما تغییر می کند و به این خاطر، سحر و زیبایی را در آن می بینیم ، حال آنکه سحر و زیبایی، به واقع درون خود ماست.آنکه فرشتگان و شیاطین را در زیبایی و زشتی زندگی نمی بیند ، به یقین از دانش و آگاهی دور است و روحش نیز تهی از عشق و محبت

♦ زمانی که خورشید از پیشوایان در غروب جدا می شود ، هنگامی که از مشرق دوباره زبانه کشد هرگز آنها را در آن مکان نخواهد دید ، زیرا آنها در حرکت و سیری که به ایشان ارزانی شده است همچنان بیدار و در حرکتند ، حتی اگر زمین به خواب رفته باشد

♦ انسانیت روح خداوند است در زمین.در اعماق روح، شوقی است که انسان را از دیده به نادیده ، و به سوی فلسفه و ملکوت سوق می دهد

♦ اگر نوازندگان و پایکوبان و بازیگران به سوی شما آمدند ،از عطایای آنان بگیرید و هرگز محرومشان نسازید ، زیرا آنان میوه ها و عطر ها را چون شما جمع آوری می کنند و با اینکه متاع خود را از رویاها به دست می آورند و کالای خود را از خوابها و خیالها ساخته اند ولی ، به هر صورت ، کالای آنان زیبنده ترین جامه برای روح شما و لذیذترین غذا برای روان شماست

♦ در هر کاری که انجام می دهی ، روح خود را در آن سهیم گردان و اطمینان داشته باش که تمام ارواح پاکی که از این خاکدان رو به اقلیم بالا رخت بر بسته اند ، از عالم بالا فرود آمده و اطراف تو حلقه زده اند و به دقت در اعمال تو می نگرند

♦ کسی که کشته می شود ، در جریان قتل خود سهمی دارد و نمی تواند از آن تبرئه شود . آن که چیزی از وی به سرقت می رود نمی تواند از سرزنش برکنار باشد.انسان نیکوکار هرگز نمی تواند خود را از اعمال تبهکاران تبرئه کند ، و انسان پاک نمی تواند از آلودگی و ناپاکی تبهکاران در امان باشد . چه بسا که انسان  مجرم ، خود قربانی کسی است که جرم و جنایت را در حق او انجام داده

♦ شما در بسیاری از رنجها بر سر دو راهی قرار گرفته اید ، و این رنجها جرعه هایی هستند بسیار تلخ و زهرآگین که پزشکی حکیم و چیره دست بیماریهایی را که در درونتان ریشه دوانیده اند ، با آنها علاج می کند

♦ هر گاه مهر به شما اشاره کند دنبالش بروید .حتی اگر گذرگاهش سخت و ناهموار است .و وقتی بال هایش شما را در بر می گیرد اطاعت کنید .حتی اگر شمشیری که در میان پرهایش پنهان است شما را زخمی کند .و اگر با شما سخن گفت او را باور کنید .گر چه صدایش رویاهای شما را بر آشوبد چون باد شمال که باغ را ویران می کند

♦ طبیعت با آغوشی باز و دستانی گرم ، از ما استقبال کرده و می خواهد که از زیبایی اش لذت بریم.چرا انسان باید آنچه در طبیعت ساخته شده است را از بین برد ؟
فریاد فریاد     شنبه, ‏1389/05/16 ‏07:42:12

زندگی نامه گابریل گارسیا مارکز:
“گابریل گارسیا مارکز” نویسنده کلمبیایی برنده جایزه نوبل برای اولین بار در ربع قرن گذشته به “آرکاتاکا” زادگاه خود که الهام بخش کتاب “صد سال تنهایی ” وی بود بازگشت.
خبرگزاری آسوشیتدپرس پنج شنبه از آرکاتاکا گزارش داد که این نویسنده برجسته در “مکزیکوسیتی” زندگی می‌کند و آخرین بار در سال ‪ ،۱۹۸۳‬یک سال پس از کسب جایزه نوبل ادبیات از زادگاه خود دیدار کرد.در این سفر که از بندر “سانتا مارتا” در کنار دریای کاراییب با قطار انجام شد ‪ ۳۰۰‬مسافر از جمله خوانندگان، اعضای خانواده وی و وزیر فرهنگ کلمبیا وی را همراهی می‌کردند. ودکان شهر و دیگران با پارچه نوشته‌هایی در تمجید از فرزند شهر خود به استقبال وی آمدند.


” گارسیا مارکز”، مانند دیگر فرزندان مشهور کلمبیا خود را از مناقشه مسلحانه‌ای که چهار دهه است کشور وی را در برگرفته به طور سالمی دور نگهداشته است.
وی در زندگینامه شخصی خود که در سال ‪ ۲۰۰۲‬تحت عنوان “زنده‌ماندن برای گفتن آن قصه” منتشر شد، توضیح می‌دهد که چگونه سفر وی به عنوان یک روزنامه‌نگار مبارز در دهه ‪ ۱۹۵۰‬در کنار مادرش به “آرکاتاکا” الهام بخش وی برای نویسندگی شد.
“صد سال تنهایی”، اولین و مشهورترین کار ادبی وی، در “ماکوندو” روی می‌دهد که دهکده‌ای خیالی با خانه‌های سقف شیروانی است که قله از برف پوشیده‌اش ما را بسیار به یاد “آرکاتاکا” می‌اندازد.
این داستان، که ساکنان دهکده سالهای بی‌پایان بارندگی و بی‌خوابی مسری را تحمل می‌کنند، دنیا را با سبک “واقع گرایی جادویی” آشنا می‌کند که در آن رویدادهای تخیلی کاملا معمولی جلوه‌گر می‌شوند. نسلی از نویسندگان آمریکای لاتین بسیار از این سبک ادبی تقلید کرده‌اند اما آثار آنها نتوانسته است با “صد سال تنهایی” برابری کند.
وی پس از دیدار کوتاهی از شهر و امضای چند کتاب که حدود یک ساعت و نیم به طول انجامید با اتوبوس به “سانتا مارتا” بازگشت.
کتاب تخیلی “صد سال تنهایی” مارکز را در جهان به شهرت رساند اما پیش از آن نیز او در کشورش روزنامه نگار مشهوری به شمار می‌رفت.
فریاد فریاد     شنبه, ‏1389/05/16 ‏07:46:36

کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود ، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد. پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاه ها ببیند.

در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد. بعد از 6 ماه خبررسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود.استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد.سر انجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد!

سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاه ها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات کشوری، آن کودک یک دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری کشورانتخاب گردد. وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد رازپیروزی اش را پرسید. استاد گفت: "دلیل پیروزی تو این بود که اولاً به همان یک فن به خوبی مسلط بودی، ثانیاً تنها امیدت همان یک فن بود، و سوم اینکه راه شناخته شده مقابله با این فن ، گرفتن دست چپ حریف بود که تو چنین دست نداشتی!
یاد بگیر که در زندگی ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده کنی.راز موفقیت در زندگی ، داشتن امکانات نیست ، بلکه استفاده از "بی امکانی" به عنوان نقطه قوت است."
فریاد فریاد     شنبه, ‏1389/05/16 ‏07:48:46

این داستان طنز زیبا که نشان از کمال هوشمندی و ابتکار و خلاقیت و نبوغ هموطنان ایرانی بخصوص در مورد استفاده از وسایل حمل و نقل عمومی دارد !!!!!!!!!!!!!!!!

سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.
همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.
بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.
سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1389/05/17 ‏07:44:13

وصیت نامه چارلی چاپلین به دخترش

جرالدین دخترم، اینجا شب است. یک شب نوئل، درقلعه کوچک من همه این سپاهیان بی سلاح خفته اندونه برادر و خواهرت وحتی مادرت، بزحمت توانستم بی آنکه این پرندگان خفته را بیدار کنم، خودم را به این اتاق کوچک نیمه روشن، به این اتاق پیش از مرگ برسانم. من از تو بسی دورم، خیلی دور، اما

چشمانم کور باد اگر یک لحظه تصویر ترا از چشمخانه من دور کنند. تصویر تو آنجا روی میز هم هست . تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست. اما تو کجایی، آنجا، در پاریس افسونگر بروی آن صحنه پرشکوه تئاتر شانزه لیزه هنرنمایی میکنی!، اینرا میدانم و چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدمهایت را میشنوم و در آن ظلمات زمستانی، برق ستارگان چشمانت را می بینم. شنیده ام نقش تو در این نمایش پرنور و پرشکوه، نقش آن "شاهدخت ایرانی" است که اسیر تاتارها شده است. شاهزاده خانم باش و بمان. ستاره باش و بدرخش، اما اگر قهقه تحسین آمیز تماشاگران، عطر مستی آورگلهایی که برایت فرستاده اند، ترا فرصت هوشیاری داد، در گوشه ای بنشین، نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرادار .

من پدر تو هستم جرالدین!، من چارلی چاپلین هستم، وقتی بچه بودی شبهای دراز بربالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم، قصه "زیبای خفته در جنگل" قصه "اژدهای بیدار در صحرا". خواب که به چشمانم می آمد طعنه اش می زدم و می گفتم: اش...برو در رویای خفته ام، رویا می دیدم. جرالدین! رویا، رویای فردای تو، رویای امروز تو، دختری می دیدم پریروی، فرشته ای میدیدم بروی آسمان که می رقصید و می شنیدم، تماشاگران را که می گفتند، دختره را می بینی؟! این دختر همان دلقک پیره! اسمش یادته؟ چارلی؟! آره من چارلی هستم! من دلقک پیری بیش نیستم! امروز نوبت توست. من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی! این رقص ها و بیشتر از آن صدای کف زدن های تماشاگران گاه ترا به آسمانها خواهد برد. برو! آنجا هم برو! اما گاهی نیز بروی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن. زندگی آن رقاصان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه می رقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد، من یکی از اینان بودم جرالدین! در آن شبها، در آن شبهای افسانه ای کودکی که تو با لالایی قصه های من بخواب میرفتی، من باز بیدار می ماندم، در چهره تو می نگریستم، ضربان قلبت را می شمردم و از خود می پرسیدم، چارلی؟ آیا این بچه گربه ترا نخواهد شناخت؟ تو مرا نمی شناسی جرالدین! در آن شبهای دور، قصه ها با تو گفتم، اما قصه خود را هرگز نگفتم. این داستانی شنیدنی است. داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلات لندن آواز می خواند و می رقصید و صدقه جمع میکرد. این داستان من است، من طعم گرسنگی را چشیدهام. من درد بی خانمانی را کشیده ام، وازاینها بیشتر من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی ازغرور در دلش موج می زند، اما سکه صدقه رهگذرخودخواهی آنرا می خشکاند احساس کرده ام، با اینهمه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند نباید حرفی زد.
داستان من بکار تو نمی آید، از تو حرف بزنیم، بدنبال نام تو نام من هست، چاپلین! با همین نام چهل سال بیشتر مردم روی زمین را خنداندم و بیشتر ار آنچه آنان خندیدند خود گریستم، جرالدین! در دنیایی که تو زتدگی می کنی، تنها رقص و موسیقی نیست، نیمه شب هنگامی که از سالن پرشکوه تئاتر بیرون میایی آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسره فراموش کن، اما حال آن راننده تاکسی را که ترا بمنزل می رساند بپرس، حال زنش را هم بپرس، و اگرآبستن بود و اگر پولی برای خریدن لباسهای بچه اش نداشت، پنهانی پولی در جیب شوهرش بگذار! به نماینده خودم در بانک پاریس دستور داده ام، فقط این نوع خرج های ترا بی چون و چرا قبول کند، اما برای خرجهای دیگرت باید صورت حساب بفرستی .
گاه به گاه با اتوبوس یا مترو شهر را بگرد، مردم را نگاه کن، زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن، و دست کم روزی یکبار با خود بگو، "من هم یکی ازآنان هستم". بله تو یکی از آنها هستی دخترم نه بیشتر! هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای اورانیز می شکند. وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی، همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خودت را به حومه پاریس برسان، من آنجا را خوب می شناسم، از قرنها پیش آنجا گهواره کولیان بوده است، در آنجا رقاصه هایی مثل خودت خواهی دید زیباتر از تو! چالاک تر از تو! و مغرورتر از تو! آنجا ازنور کورکننده نورافکن های تئاتر شانزه لیزه خبری نیست، نور افکن رقاصان کولی تنها نور ماه است. نگاه کن، خوب نگاه کن، آیا بهتر از تو نمی رقصند؟! اعتراف کن دخترم همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد، همیشه کسی هست که بهتر از تو میزند، و این را بدان که در
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1389/05/17 ‏07:46:53

انسان به همان نسبت که میتواند دوست داشته باشد وجود دارد. کریستین
با چه کسانی دوست و رفیق میباشی تا بگویم چگونه آدمی هستی. امرسون
برای اینکه دوست بیابی باید خود را لایق و آماده دوستی بار بیاری . مورا
تا انسان دوست نداشته باشد نمیفهمد. لامارتین
دوستان حقیقی اگر از دیده بروند از دل نخواهند رفت. سیسرون
دوست بدارید تا شما را دوست بدارند. سنت
زینت منزل دوستانی هستند که به آنجا رفت و آمد دارند. سعدی
دوست مثل درشکه در روز بارانی کمیاب است. ولتر
دوستی مثل اسناد کهنه است قدمت تاریخ آنرا قیمتی تر میکند. گوته
نهال دوستی واقعا آهسته رشد میکند. ژرژ واشنگون
مرا اندکی دوست بدار ولی طولانی . کریستوفرمارلو
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1389/05/17 ‏07:49:20

ادامه وصیت:
این را بدان که در خانواده چارلی هرگزکسی آن قدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران، یا یک گدای کنار رود سن ناسزایی بگوید.
من خواهم مردو تو خواهی زیست. امید من آنست که هرگز در فقر زندگی نکنی، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم، هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر، اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی با خود بگو سومین سکه مال من نیست، این باید مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد. جستجویی لازم نیست، این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سکه با تو حرف میزنم برای آن است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم، من زمانی دراز در سیرک می زیسته ام و همیشه و هر لحظه بخاطر بندبازانی که از ریسمانی بس نازک راه می روند نگران بوده ام، اما این حقیقت را با تو بگویم دخترم، مردمان، روی زمین استواربیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط میکنند، شاید شبی درخشش گران بهاترین الماس این جهان ترا فریب دهد، آن شب این الماس، ریسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. شاید روزی چهره زیبایی ترا گول زند و آن روز تو بندبازی ناشی خواهی بود و بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند، دل به زر و زیور نبند، زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و این الماس بر گردن همه می درخشد اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی، با او یک دل باش، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد. او عشق را بهتر از من می شناسد. او برای تعریف یک دلی شایسته تر از من است .

کار تو بس دشوار است این را میدانم، به روی صحنه جز تکه ای حریر نازک چیزی تن تو را نمی پوشاند ، به خاطر هنر می توان عریان روی صحنه رفت و پوشیده تر و پاکیزه تر بازگشت، اما هیچ چیز و هیچ کس دیگر در این دنیا نیست که شایسته آن باشد . برهنگی بیماری عصر ماست. من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده آور می زنم، اما به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریان اش را دوست می داری، بد نیست اگر، اندیشه تو دراین باره مال ده سال پیش باشد، مال دوران پوشیدگی، نترس این دهسال تو را پیرتر نخواهد کرد. به هر حال امیدوارم تو آخرین کسی باشی که تبعه جزیره لختی ها می شود. می دانم که پدران و فرزندان همیشه جنگ جاودانی با یکدیگر دارند. با اندیشه های من جنگ کن دخترم، من از کودکان مطیع خوشم نمی آید، با این همه پیش از آنکه اشک های من این نامه را تر کند می خواهم یک امید به خود بدهم. امشب شب نوئل است، شب معجزه است و امیدوارم معجزه ای رخ بدهد تا تو آنچه را که من به راستی می خواستم بگویم دریافته باشی، چارلی دیگر پیر شده است. جرالدین! دیر یا زود باید به جای آن جامه های رقص، روزی هم لباس عزا بپوشی و بر سر مزار من بیایی. حاضر به زحمت تو نیستم، تنها گاه گاهی چهره خود را در آیینه ای نگاه کن آن جا مرا نیز خواهی دید، خون من در رگهای توست و امیدوارم حتی آن زمان که خون دررگهای من می خشکد، چارلی را، پدرت را فراموش نکنی، من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم، تا " آدم" باشم، تو نیز تلاش کن که حقیقتا "آدم" باشی. رویت را می بوسم .
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1389/05/18 ‏13:45:41

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌کردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر کس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را. شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم. نه قیل و قال می‌کنم و نه کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌کنی.تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند. از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد که لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشک‌هایم که تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را. و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1389/05/18 ‏13:47:46

روزی سوراخ کوچکی در پیله ظاهر شد

آنگاه تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده است و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد.

آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد پروانه به راحتی از پیله خارج شد ، اما جثه اش ضعیف  و بال هایش چروکیده بودند.

آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد.

او انتظار داشت پر، پروانه گشوده ومستحکم شود و از جثه ی او محافظت کند .

اما چنین نشد!

در واقع پروانه ناچار شد همه ی عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست با بال هایش پرواز کند .

آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود ، تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد.

گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم


اگر خداوند مقرر می کرد که بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم ، فلج می شدیم ، به اندازه ی کافی قوی نمی شدیم وهرگز نمی توانستیم پرواز کنیم.

من نیرو خواستم و خدا بر سر راهم مشکل قرار داد ، تا قوی شوم .

من دانش خواستم و خدا مسائلی برای حل کردن به من داد .

من سعادت و ترقی خواستم و خدا به من قدرت تفکر و زور بازو دادتا کار کنم .

من شهامت خواستم و خداوند موانعی سر راهم قرار داد ، تا آنها را از میان بر دارم.

من انگیزه خواستم و خداوند کسانی را به من نشان داد که نیازمند کمک بودند .

من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به دیگران محبت کنم.

«من به آنچه خواستم نرسیدم......

                                     اما آنچه نیاز داشتم به من داده شد.»

نترس با مشکلات مبارزه کن

و بدان که می توانی برآن ها غلبه کنی.
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1389/05/18 ‏13:48:59

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.

در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.

آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.

وقتی به موضوع « خدا » رسیدند.

آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.

مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟

آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.

مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.

آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.

به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.

آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.

مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1389/05/18 ‏21:09:25

فرحناز مهربان..
ممنون
چشم.
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1389/05/21 ‏16:22:37

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی

به سرانجام رسانی .

****


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد.



عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است .

****

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند.

و تو از او رسم محبت بیاموزی .


 

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است.

****


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست،

بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است.


 

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست

بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده .

****

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی

برایش اشک بریزی.
فریاد فریاد     جمعه, ‏1389/05/22 ‏22:19:24

نیکی ها به ما باز میگردد:
پسر به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشتند ...

مادرش دعا می کرد که او سالم به خانه باز گردد. هر روز به تعداد اعضای خانواده اش نان می پخت و همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آن جا می گذشت نان را بر دارد . هر روز مردی گو‍ژ پشت از آن جا می گذشت و نان را بر می داشت و به جای آن که از او تشکر کند می گفت:

هر کار پلیدی که بکنید با شما می ماند و هر کار نیکی که انجام دهید به شما باز می گردد !!!

این ماجرا هر روز ادامه داشت تا این که زن از گفته های مرد گوژ پشت ناراحت و رنجیده شد و به خود گفت : او نه تنها تشکر نمی کند بلکه هر روز این جمله ها را به زبان می آورد . نمی د انم منظورش چیست؟

یک روز که زن از گفته های مرد گو‍ژ پشت کاملا به تنگ آمده بود تصمیم گرفت از شر او خلاص شود بنابر این نان او را زهر آلود کرد و آن را با دست های لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت : این چه کاری است که می کنم ؟ .....

بلافاصله نان را برداشت و دور انداخت و نان دیگری برای مرد گوژ پشت پخت .

مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف های معمول خود را تکرار کرد و به راه خود رفت.

آن شب در خانه پیر زن به صدا در آمد . وقتی که زن در را باز کرد، فرزندش را دید که نحیف و خمیده با لباس هایی پاره پشت در ایستاده بود او گرسنه، تشنه و خسته بود، در حالی که به مادرش نگاه می کرد، گفت:

مادر اگر این معجزه نشده بود نمی توانستم خودم را به شما برسانم. در چند فرسنگی این جا چنان گرسنه و ضعیف شده بودم که داشتم از هوش می رفتم . ناگهان رهگذری گو‍ژ پشت را دیدم که به سراغم آمد. او لقمه ای غذا خواستم و او یک نان به من داد و گفت : این تنها چیزی است که من هر روز می خورم امروز آن را به تو می دهم زیرا که تو بیش از من به آن احتیاج داری .

وقتی که مادر این ماجرا را شنید رنگ از چهره اش پرید. به یاد آورد که ابتدا نان زهر آلودی برای مرد گوژ پشت پخته بود و اگربه ندای وجدانش گوش نکرده بود و نان دیگری برای او نپخته بود، فرزندش نان زهر آلود را می خورد .

به این ترتیب بود که آن زن معنای سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دریافت:

هر کار پلیدی که انجام می دهیم با ما می ماند و نیکی هایی که انجام می دهیم به خود ما باز می گردد.
فریاد فریاد     شنبه, ‏1389/05/23 ‏17:30:10

دو فرشته مسافردرمنزل خانواده ثروتمندی توفق کردند تاشب را درآنجا بگذرانند.
آن خانواده گستاخی کردند واجازه ندادند فرشته ها شب را در مهمانخانه داخل عمارت بگذرانند.بلکه به آنها فضای کوچکی از زیر زمین خانه رااختصاص دادند.همانطور که فرشته ها مشغول آماده کردن بستر خود روی زمین سخت بودند فرشته پیرتر سوراخی دردیوار دید وروی آن را پوشاند فرشته جوانتر علت را پرسید واوگفت : “چیزها همیشه آن طوری نیستند که به نظر می رسند”
شب بعد فرشته ها به خانه زوج کشاورز بسیار فقیر اما مهمان نوازی رفتند.پس از صرف غذای مختصر که داشتند آن زوج رختخواب خودشان رادراختیار فرشته هاقراردادندتاشب را راحت بخوابند.
صبح روز بعد فرشته ها آن زن وشوهر راگریان دیدند تنهاگاوشان که شیرش تنها منبع درآمدشان بود درمرزعه مرده بود.
فرشته جوان تر به خشم آمد وبه فرشته پیرتر گفت : چه طور اجازه دادی چنین اتفاقی بیفتد؟ مرداولی همه چیز داشت بااین حال تو کمکش کردی .خانواده دومی چیزی نداشتند اما همان را هم با ما تقسیم کردند وبا این حال توگذاشتی گاوشان بمیرد.
فرشته پیرتر پاسخ داد:”چیزها همیشه آن طوری نیستند که به نظر میرسند” “شبی که مادرزیرزمین آن عمارت بودیم متوجه شدم که درسوراخ دیوار طلا پنهان کرده بودند ازآن جا که صاحب خانه طماع وبخیل بود ومایل نبود ثروتش راباکسی شریک شود من سوراخ رابستم ومهرکردم تادستش به طلاها نرسد”
شب گذشته که دررختخواب آن کشاورز خوابیده بودیم فرشته مرگ به سراغ همسرش آمد ومن درازا گاو رابه اودادم
چیزها همیشه آن طوری نیست که به نظر میرسند.
((هنگامی که اوضاع ظاهرا بروفق مرادنیست اگر ایمان داشته باشید باید توکل کنید وبدانید که همواره هر چه پیش می آید به نفع شماست فقط ممکن است تا مدت ها حکمتش رانفهمید ))
فریاد فریاد     شنبه, ‏1389/05/23 ‏21:26:31

ممنون از شما جناب اشکیار..

منتظر شعرهای زیبای شما هم هستیم..
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1389/05/24 ‏18:20:22

راه چاره اساسی هم هیچ وقت ساده نیست و زحمت و هزینه می طلبد:

بر اثر ریزش باران بخشی از جاده ی ورودی دهکده شسته شده بود و مردم برای عبور و مرور به زحمت افتاده بودند.کد خدای ده برای اینکه موقتاً مشکل را حل کند چند تنه درخت بزرگ را روی قسمت خراب جاده انداخت و آنها را با طناب بست و از مردم خواست تا با احتیاط و البته با ترس و زحمت زیاد از روی تنه ها عبور کنند.و مردم هم که چاره ای نداشتند با دلهره و سختی و عذاب فراوان از این نیمه کاره و خطرناک عبور می کردند و چیزی نمی گفتند .
شیوانا به محض اطلاع از این اتفاق ،شاگردان مدرسه و اهالی را دور خود جمع کرد و جاده ای جدید و مقاوم تر را در سمتی دیگر از دهکده با سنگ و ساروج درست کرد.چند هفته بعد که جاده جدید درست شد مردم راحت و بی دردسر از جاده جدید رفت و آمد می کردند.کدخدا که شاهد سختی کار و زحمت شدید "شیوانا" و اهالی مدرسه و داوطلبان دهکده بود نزدیک شیوانا آمد و با طعنه پرسید :
"من نمی دانم چرا شما همیشه راه سخت را انتخاب می کنید !؟"
شیوانا نگاهش را پرسش گرانه به چهره کدخدا دوخت و گفت :
" چرا فکر می کنی که من هم مثل تو ٬ دو راه می بینم ؟ برای مشکلی که اتفاق افتاد یک راه بیشتر وجود نداشت و آن هم در حال حاضر همین راه سنگی بود .من راه دومی ندیدم که به قول تو ساده تر باشد و سختی کمتری داشته باشد ! در واقع این منم که در حیرتم چرا تو همیشه اصرار داری راه اشتباه را انتخاب کی و بعد اسمش را راه ساده بگزاری ! راه ساده که راه نیست !
راه حل همیشه باید اساسی باشد و راه چاره اساسی هم هیچ وقت ساده نیست و زحمت و هزینه می طلبد
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1389/05/26 ‏02:19:49

داستان حقیقی و زیبای ویلون‌نوازی جاشوا بل در مترو:

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.
این مرد در عرض 45 دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهای‌شان به سمت مترو هجوم آورده بودند.
سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.
یک دقیقه بعد، ویلون‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی‌آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.
چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد.
کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می ‌برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون‌زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین‌شان بلا استثنا برای بردن‌شان به زور متوسل شدند.
در طول مدت 45 دقیقه‌ای که ویلون‌زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی‌آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون‌زن شد. وقتیکه ویلون‌زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.
هیچکس نمی‌دانست که این ویلون‌زن همان(جاشوا بل) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازنده‌ی یکی از پیچیده‌ترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می‌باشد.
جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامه‌ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش‌فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.
این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن‌پست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت ‌های مردم بود.

نکته ها:
آیا ما در شرایط معمولی وساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظه‌ای برای قدر‌دانی از آن توقف می‌کنیم؟ آیا نبوغ و شگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره می‌توانیم شناسایی کنیم؟
یکی از نتایج ممکن این آزمایش می تواند این باشد، اگر ما لحظه‌ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون است، گوش فرا دهیم، چه چیز های دیگری را داریم از دست می دهیم؟
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1389/05/26 ‏02:22:03

روزی از دانشمندی ریاضیدان نظرش را درباره زن و مرد پرسیدند.
جواب داد:
اگر زن یا مرد دارای ( اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =1
اگر دارای (زیبایی) هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم =10
اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =100
اگر دارای (اصل و نصب) هم باشند پس سه تا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =1000

ولی اگر زمانی عدد یک رفت (اخلاق) چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر هم به تنهایی هیچ نیست ، پس ان انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت.

نکته ها :
اگر اخلاق نباشد، انسان خدای ثروت و اصل و نسب و زیبایی هم باشد هیچ نیست.
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1389/05/27 ‏22:12:32

برای حسود نمی توان کاری کرد:

در روزگاران قدیم ، سرهنگ زاده ای زیرک و دانا زندگی می کرد که صاحب کمال و هنرمند بود . پادشاه که از زیرکی و کمال او آگاهی داشت ، او را به مقام مهمی گمارد . این سرهنگ زاده از صفتهای خوب و پسندیده برخوردار بود و با عقل و هوش فراوان خود ، در هر کاری موفق می شد . پادشاه و اطرافیانش ، آینده روشنی را برای او پیش بینی می کردند . این مرد جوان با همه به نیکی و احترام رفتار می کرد و همه را دوست داشت . برای همین اطرافیانش نیز او را دوست داشتند و به او احترام می گذاشتند . اما در این میان ، افراد حسودی نیز بودند که او را دوست نداشتند و به او حسادت می کردند . برخی از این افراد حسود همواره به دنبال فرصتی بودند تا مانع پیشرفت و ترقی او شوند .
همکاران حسود این مرد جوان ، بسیار اندیشیدند و فکرهایشان را روی هم گذاشتند تا چاره ای بیابند و او را از چشم پادشاه بیندازند و نزد همه خوار و حقیر کنند . این دشمنان حسود که در دل ، آرزوی مرگ این جوان را می پروراندند ، بالاخره چاره ای اندیشیدند و تهمتی سنگین به او بستند و او را به خیانتی متهم کردند . غافل از اینکه این تهمتها ، کاری از پیش نمی برد و آنها رسوا خواهند شد . چرا که این جوان نزد پادشاه عزیز و قابل اعتماد بود و هیج تهمتی را درباره او نمی پذیرفت . دشمنان حسود چند بار به حضور پادشاه رسیدند و شروع به بدگویی از او کردند و تهمتی را که به او بسته بودند ، به گوش پادشاه رساندند . اما پادشاه توجهی نکرد . مدتی گذشت . پادشاه دید که این دشمنی ها پایانی ندارد . پس تصمیم گرفت که سرهنگ زاده را احضار کند تا از علت دشمنی های حسودان آگاه شود و نظرش را درباره خیانتی که وی را به آن متهم کرده بودند ، بپرسد .
یک روز پادشاه مرد جوان را احضار کرد و از او پرسید که دلیل این همه دشمنی آنان در حق تو ، چیست ؟
سرهنگ زاده کمی به فکر فرو رفت و سپس با ناراحتی گفت : " من با همه اطرافیانم و تمام کسانی که با آنها کار می کنم ، به نیکویی رفتار می کنم و هر کسی را به نوعی از خودم راضی نگه می دارم . هر کسی که اندکی عدل و انصاف داشته باشد ، می داند که این تهمتهای ناروا به من نمی چسبد . من با عقل و دانش و هوشم توانسته ام هر کسی را با خود دوست و همراه سازم ، الا افراد حسود / که آنها هم با هیچ چیز غیر از زوال و نابودی من راضی نمی شوند . آنها از اینکه می بینند من روز به روز از پله های پیشرفت و ترقی بالا می روم و به درجه ای عالی تر و بالاتر می رسم ، تلاش می کنند که مانع من شوند . بعضی از حسودان به این اندازه که مقام و موقعیت و نعمتهای خود را از دست بدهم ، حسادت می کنند . اما بعضی دیگر ، حسادت را از حد گذرانده اند و دشمن من شده اند . این عده ، خواهان مرگ و نابودی من هستند . نمی دانم با این گروه چه کنم ؟ من با عقل و دانشی که دارم ، قادر به انجام هر کاری هستم ، جز به راه آوردن حسودان / و پاک کردن لکه سیاه حسادت از قلبهای آنان /
پادشاه پس از شنیدن سخنان جوان دانا ، گفت : " آری برای فرد حسود کاری نمی توان کرد . نشنیده ای که بزرگان گفته اند : حسود بیش از اینکه دیگران را آزار دهد ، خود عذاب می کشد .

پندها:
حسادت احساسی است که بیش از همه خود شخص را آزار می دهد. اکثر افراد حسود فکر می کنند که حق آنان ضایع شده و آنها کمتر از دیگری به حقشان رسیده اند . حسودانی که می پذیرند دیگری حقش بوده که بیشتر بهره ببرد ، رنج بیشتری می کشند . این حسودان سعی می کنند با یک رفتار خشونت آمیز به فرد مورد حسادتشان حمله کنند . یعنی آنها با تمام قوا عملی انجام می دهند که طرف مقابل از امکانات بهتری که دارد لذت نبرده و به این وسیله هر آنچه باعث یادآوری عدم موفقیت او می شود نابود می کنند . این افراد،محبوب دیگران نیستند.
حسادت در مرحله نابود کننده آن بسیار خطرناک است و آن را نباید ساده گرفت ، در هر جامعه و در هر گروه اجتماعی بهتر است انسان سعی کند افراد حسود را آرام کند و با آنها به طریقی کنار بیاید . یا حداقل سعی کند با آنها مواجه نشود . ولی متأسفانه این روش در بسیاری از موارد مانند فامیل و همکار امکان پذیر نیست . بنابراین شخص مورد حسادت باید سعی کند از آنچه که دارد مقداری به دیگری ببخشد و تا حدودی باعث آرامش نسبی و کاهش خشونت او گردد و یا با گفتن مشکلات خود ، آتش درون قلب حسود را کمتر کند.
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1389/05/31 ‏22:16:43

جوانمردی ازبیابانی می گذشت. از مسافتی دور آدمی را دید نقش بر زمین، خواهان کمک. با سرعت تمام به سوی او شتافت. غریبی بود .تشنه و گرسنه. در حال جان کندن. از اسب پایین آمد، مشک آب را بر لب های خشکیده او گذاشت. آنقدر آبش داد تا سیراب شد. غریبه جانی دوباره گرفت و رمقی تازه پیدا کرد. اما به جای آن که شکوفه های مهر وعاطفه را تقدیم منجی خویش کند، تیغ بر او کشید و تا می توانست از نامردی و قساوت دریغ نکرد.
آنگاه پیکر مجروح و زخم خورده او را در آن بیابان برهوت رها کرد، سوار اسب او شد که برود… جوانمرد که هنوز نیمه جانی در بدنش بود، با اشاره او را صدا کرد و گفت: از کاری که کردی در هیچ مجلسی سخن مگو! مرد از سر شگفتی علت این امر را جویا شد.
او پاسخ دادو گفت: تو اکنون یک جوانمرد را کشتی. اما اگر بیان این موضوع نقل مجالس شود، فتوت و جوانمردی کشته خواهد شد. آنگاه هیچ مرد رشیدی را نخواهی یافت که در بیابان دست افتاده ای را بگیرد....
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1389/06/04 ‏03:02:21

خدا چراغی به او داد:

روز قسمت بود ، خدا هستی را قسمت می کرد . خدا گفت : چیزی از من بخواهید هر چه که باشد شما را خواهم داد
سهم تان را از هستی طلب کنید زیرا که خداوند بسیار بخشنده است .

و هر که آمد چیزی خواست یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن . یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز . یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را .


دراین میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت : خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ ، نه بالی و نه پایی نه آسمان و نه دریا ، تنها کمی از خودت ، تنها کمی از خودت را به من بده .

و خدا کمی نور به او داد .

نام او کرم شب تاب شد .

خدا گفت : آن نوری که با خود دارد بزرگ است . حتی اگر به قدر ذره ای باشد . تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی .

و رو به دیگران گفت : کاش می دانستید که این کرم کوچک ، بهترین را خواست زیرا از خدا جز خدا نباید خواست .

هزاران سال است که او می تابد روی دامن هستی می تابد وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است .
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1389/06/04 ‏03:07:07

21 جمله انرژی زا از آنتونی رابینز
این متن بدون شک یکی از بهترین متون موفقیتی است که  امیدوارم که برای همه مؤثر واقع شود!


1به مردم بیش از آنچه انتظار دارند بدهید و این کار را با شادمانی انجام دهید .
2 با مرد یا زنی ازدواج کنید که عاشق صحبت کردن با او هستید. برای اینکه وقتی پیرتر می شوید، مهارت های مکالمه ای مثل دیگر مهارت ها خیلی مهم می شوند .
3 همه ی آنچه را که می شنوید باور نکنید، همه ی آنچه را که دارید خرج نکنید و یا همان قدر که می خواهید نخوابید .
4 وقتی می گویید: دوستت دارم. منظورتان همین باشد .
5 وقتی می گویید :متاسفم. به چشمان شخص مقابل نگاه کنید .
6 قبل از اینکه ازدواج کنید حداقل شش ماه نامزد باشید .
7 به عشق در اولین نگاه باور داشته باشید .
8 هیچ وقت به رؤیاهای کسی نخندید. مردمی که رؤیا ندارند هیچ چیز ندارند.
9 عمیقاً و با احساس عشق بورزید. ممکن است آسیب ببینید ولی این تنها راهی است که به طور کامل زندگی می کنید .



10 در اختلافات منصفانه بجنگید و از کسی هم نام نبرید .
11 مردم را از طریق خویشاوندانشان داوری نکنید .
12 آرام صحبت کنید ولی سریع فکر کنید .
13 وقتی کسی از شما سوالی می پرسد که نمی خواهید پاسخ دهید، لبخندی بزنید و بگویید :چرا می خواهی این را بدانی؟
14 به خاطر داشته باشید که عشق بزرگ و موفقیت های بزرگ مستلزم ریسک های بزرگ هستند .
15 وقتی کسی عطسه می کند به او بگویید :عافیت باشد .

16 وقتی چیزی را از دست می دهید، درس گرفتن از آن را از دست ندهید .
17 این سه نکته را به یاد داشته باشید: احترام به خود، احترام به دیگران و مسئولیت همه کارهایتان را پذیرفتن .
18 اجازه ندهید یک اختلاف کوچک به دوستی بزرگتان صدمه بزند .
19 وقتی متوجه می شوید که که اشتباهی مرتکب شده اید، فوراً برای اصلاح آن اقدام کنید .
20 وقتی تلفن را بر می دارید لبخند بزنید، کسی که تلفن کرده آن را در صدای شما می شنود .
21 زمانی را برای تنها بودن اختصاص دهید .

یک دوست واقعی کسی است که دست شما را بگیرد و قلب شما را لمس کند .این پیام را پیش خود نگه ندارید!
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1389/06/11 ‏18:56:23

درســی بــــزرگ از یـک کـــودک :

سال ها پیش زمانی که به عنوان داوطلب در بیمارستان استانفورد مشغول کار بودم با دختری به نام لیزا آشنا شدم که از بیماری جدی و نادری رنج میبرد.
ظاهرا تنها شانس بهبودی او گرفتن خون از برادر پنج ساله خود بود که او نیز قبلا مبتلا به این بیماری بود و به طرز معجزه آسایی نجات یافته بودو هنوز نیاز به مراقبت پزشکی داشت.

پزشک معالج وضعیت بیماری خواهرش را توضیح داد و پرسید آیا برای بهبودی خواهرت مایل به اهدای خون هستی؟؟
برادر خردسال اندکی تردید کرد و ....
سپس نفس عمیقی کشید و گفت : بله من اینکار را برای نجات لیزا انجام خواهم داد.

در طول انتقال خون کنار تخت لیزا روی تختی دراز کشیده بودو مثل تمامی انسان ها که با مشاهده اینکه رنگ به چهره خواهرش باز میگشت خوشحال بود و لبخند میزد.
سپس رنگ چهره اش پریده بیحال شده و لبخند بر لبانش خشکید.
نگاهی به دکتر انداخته و با صدای لرزانی گفت : آیا میتوانم زودتر بمیرم؟؟؟

پسر خردسال به خاطر سن کمش توضیحات دکتر معالج را عوضی فهمیده بود و تصور میکرد باید تمام خونش را به لیزا بدهد و با شجاعت خود را آماده مرگ کرده بود !!
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1389/06/11 ‏18:58:43

ما جقدر زود باور هستیم:
دانشجویی که سال آخر دانشگاه را می گذراند به خاطر پروژه ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت.

او در پروژه خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت و یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این خواسته خود دلایل زیر را عنوان کرده بود :
۱- مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می شود.
۲- یک عنصر اصلی باران اسیدی است
۳- وقتی به حالت گاز در می آید بسیار سوزاننده است
۴- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می شود.
۵- باعث فرسایش اجسام می شود
۶- حتی روی ترمز اتوموبیل ها اثر منفی می گذارد
۷- حتی در تومورهای سرطانی نیز یافت شده است

از ۵۰ نفر فوق ۴۳ نفر دادخواست را امضا کردند.
۶ نفر به طور کلی علاقه ای نشان ندادند و اما فقط یک نفر می دانست که ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» در واقع همان آب است!
عنوان پروژه دانشجوی فوق بود : «ما چقدر زود باور هستیم» !!!
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1389/06/14 ‏00:03:17

کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد زنی در حال عبور او را دید . او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم کودک گفت:می دانستم با او نسبت دارید

-----------
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1389/06/15 ‏23:45:07

مرگها...

1)آرنولد بنت:
داستان نویس انگلیسی(۱۸۶۷،۱۹۳۱) وی برای آنکه ثابت کند آب شهر پاریس از نظر بهداشتی کاملا سالم است، یک لیوان از آن را خورد و در اثر تیفوئید ناشی از آن در گذشت!

۲) آگاتوکلس:
(خودکامه سراکیوز ۳۶۱، ۲۸۹ ق.م) در اثر قورت دادن خلال دندان خفه شد.

۳) آلن پینکرتون:
(موسس آژانس کارآگاهی آمریکا ۱۸۱۹، ۱۸۸۴) هنگام نرمش صبحگاهی به زمین خورد و زبانش لای دندان ماند و زخم شد و در اثر قانقاریای ناشی از این زخم درگذشت.

۴) آیزادورا دانکن:
(رقاص آمریکایی ۱۸۷۸، ۱۹۲۷) هنگامی که در اتومبیل بود، شال گردن بلندش به چرخ عقب اتومبیل گیر کرد و گردنش شکست و خفه شد.

۵) اسکندر کبیر:
(پادشاه مقدونی ۳۵۶ ،۳۲۳ ق.م) به دنبال دو روز میگساری و عیاشی در اثر تب درگذشت.

۶) الکساندر:
(پادشاه یونان ۸۹۳،۱ ۱۹۲۰) یک میمون خانگی گازش گرفت و در اثر عفونت خون در گذشت.

۷) تامس آت وی:
(نمایشنامه نویس انگلیسی ۱۶۵۲، ۱۶۸۵) مرد فقیری بود. به دنبال روزها گرسنگی سرانجام یک گیته به دست آورد و با آن یک دست پیچ گوشت خرید و از شدت ولع همان لقمه دهان پرکن اول گلو گیرش شد و خفه اش کرد!

۸) تامس می:
(مورخ انگلیسی ۵۹۵،۱ ۱۶۵۰) بر اثر بلعیدن غذای زیادی، خفه شد.

۹) جان وینسون:
(ماجرا جوی بریتانیا ۱۵۵۷، ۱۶۲۹) وی در ۷۲ سالگی از اسب به زمین افتاد و میخی وارونه بر زمین افتاده بود، در سرش فرو رفت.

۱۰) جروم ناپلئون بناپارت:
(آخرین بناپارت آمریکایی ۱۸۷۸، ۱۹۴۵) در سنترال پارک نیویورک، پایش به زنجیر سگ زنش گرفت و افتاد و در اثر زخم های حاصله در گذشت.

۱۱) جورج دوک کلارنس:
(انگلیسی ۱۴۴۹،۱۴۷۸) به دستور برادرش ریچارد سوم در خمره شراب خفه شد.

۱۲) جیمز داگلاس ارل مورتون:
(۱۵۲۵،۱۵۸۱) بوسیله دستگاهی شبیه گیوتین که خودش آن را به اسکاتلندیان معرفی کرده بود، سر بریده شد.

۱۳) رودولفونی یرو:
(ژنرال مکزیکی ۱۸۸۰، ۱۹۱۷) اسبش در شن روان گرفتار شد و سنگینی طلاهایی که به همراه داشت باعث فرو رفتن به درون ماسه شد.

۱۴) زئوکسیس:
(نقاش یونان قرن پنجم ق.م) به تصویری که از یک ساحره پیر کشیده بود آنقدر خندید که یکی از رگ هایش پاره شد و مرد!

۱۵) ژراردونرال:
(نویسنده فرانسوی ۱۸۰۸ ،۱۸۵۵) با بند پیشبند، خودرا از تیر چراغ برق خیابان حلق آویز کرد.

۱۶) فرانسیس بیکن:
(۱۵۶۱،۱۶۲۶) براثر گرفتاری در یک سرمای ناگهانی گرفتار شد و درگذشت.

۱۷) فالک فیتز وارن چهارم:
(بارون انگلیسی ۱۲۳۰، ۱۲۶۴) در بازگشت از یک جنگل، اسبش در باتلاق افتاد و فالک که زره پوشیده بود، در درون زره اش خفه شد.

۱۸) کلادیوس اول:
(امپراتور روم ۵۴ ب م. ۱۰ ق.م) با یک پر آغشته به سم خفه شد.

۱۹) کنت اریک مگنوس آندرئاس هرس ستنبورگ۱۸۶۰، ۱۸۹۵)
این انگلیسی در اثر خشم ناشی از مستی، با سیخ بخاری به دوستش حمله کرد، اما خودش توی بخاری افتاد و سوخت.

۲۰) گریگوری یفیموویچ راسپوتین:
(۱۸۷۱،۱۹۱۶) وزنه ای به بدنش بستند و در رود نوا غرقش کردند.

۲۱) لایونل جانسن:
(شاعر انگلیسی ۱۸۶۷ ،۱۹۰۲) از روی چهارپایه پشت بار به زمین افتاد و در اثر زخمهای حاصله در گذشت.

۲۲) لنگی کالیر:
(کلکسیونر آمریکایی ۱۸۸۶،۱۹۴۷) در خانه خود و در تله ای مهلک درگذشت. تله را برای دستگیری دزدان کار گذاشته بود.

۲۳) مارکوس لیسینیوس کراسوس:
(سیاستمدار رومی ۱۱۵، ۵۳ ق.م) این رهبر بدنام و صراف رمی به دست سربازان پارتی با ریختن طلای مذاب در حلقش درگذشت.

۲۴) هنری اول:
(پادشاه انگلیسی ۱۰۶۸،۱۱۳۵) در اثر افراط در خوردن مارماهی دچار ناراحتی روده شد و مرد.

۲۵) یوسف اشماعیلو:
(کشتی گیر ترک) بر اثر سنگینی طلاهایی که به کمرش بسته بود در دریا غرق شد. چون نتوانست به راحتی شنا کند.
فریاد فریاد     جمعه, ‏1389/06/19 ‏00:40:25

کوروش کبیر "پادشاهی که تنها یک همسر برگزید"

بانو کاساندان دختر فرناسپه از شاهدختان خاندان هخامنشی بود. وی از اصالت ایرانی برخوردار بود. کوروش بزرگ در طول زندگی خود فقط یک زن اختیار کرد و او کاساندان نام داشت.




بانو کاساندان دختر فرناسپه از شاهدختان خاندان هخامنشی بود. وی از اصالت ایرانی برخوردار بود. او همسر و همراه  و همفکر همیشگی بزرگ مردی به نام کوروش بود. کوروش بزرگ در طول زندگی خود فقط یک زن اختیار کرد و او کاساندان نام داشت.



کاساندان قبل از کورش درگذشت و بعد از او کورش در اندوهی فراوان ماند و برای همیشه و به احترام همسرش تنهایی را برگزید. کوروش کاساندان را بسیار دوست میداشت.هنگام مرگ کاساندان در بابل ۶ روز عزای عمومی اعلام شد.مقبره کاساندان در پاسارگاد ، در کنار آرامگاه کوروش بزرگ می‌باشد.




پس از کورش بزرگ او نخستین شخصیت قدرتمند کشور بزرگ ایران بود. کاساندان  ملکه 28 کشور آسیائی بود که کورش بزرگ بر آنها پادشاهی می کرده است. مورخین یونانی و گزنفون از وی با نیکی و بزرگ منشی یاد می کرده اند.
کاساندان ملکه ایران ۵ فرزند با نام های کمبوجیه ،  بردیا ، آتوسا ، رکسانه و ارتیستونه داشت.
پسر بزرگ کاساندان و کورش، کمبوجیه دوم، جهانگشایی کرد و مصر را به امپراتوری هخامنشیان افزود. بردیا نیز مدتی کوتاه بر تاج تخت نشست. اما آتوسا را بی‌شک باید با دیدی دگر نگریست. چرا که دختر کورش بودن چنان «جایگاه ویژه ای» به او بخشید که داریوش بزرگ او را به همسری خویش برگزید. و فرهیختگی و درایت آتوسا در تمام طول تاریخ زبانزد شد.
بی شک کاساندان مادری بزرگ بود که چنین فرزندان بزرگی پرورش داد که هر یک نامی نیک در تاریخ دارند. وی همچنین همسری نمونه بود چرا که در همه مراحل سخت دوشادوش کوروش کبیر حضور داشت و همراه همیشگی او بود.

نوشته های تاریخی نشان می دهد که کوروش نه تنها در امور سپاهیگری دارای نبوغ نظامی و در جهانگشایی و کشور داری بسیار انسان دوست و نوع پرور بوده بلکه در امور خانوادگی نیز یکی از وفادارترین مردان روزگار بوده است.
 در مرگ این بانوی بزرگ همچنان اختلاف نظر وجود دارد برای نمونه آقای غیاث آبادی آورده اند که :

درگذشت کاساندان، بانوی کورش: 21 اسفند ایرانی، 26 آدار آرامی، 19 مارس میلادی،  . (شماره این روز را به دلیل تخریب متن کتیبه نمی‌توان خواند. اما به احتمال در روز پیش از آغاز سوگواری بوده است که با شش روز سوگواری، یک دوره هفت روزه تکمیل می‌شده است).

هرودوت و چند تن ار تاریخ نویسانان مشهور می نویسند :

مصریان به منظور این که شکست خود را از ایرانیان به نحوی جبران کنند شهرت دادند که کوروش دختر آماژیس فرعون مصر را برای ازدواج خواستگاری کرده است اما فرعون مصر بجای آمازیس دختر زیباروی اپرس فرعون سابق مصر به نام نی یتیس را که خود او برانداخته بود برای کوروش فرستاد و کمبوجیه از نی یتیس متولد شده است .

اما داستان مذکور را مصریان برای دلخوشی خود جعل کرده بودند تا از شدت خفتی که بر اثر شکست بوسیله ایرانیان تحمل کردند کاسته باشند . زیرا اولا همه می دانستند که ولیعهد ایرانی باید پارسی و از خاندان سلطنتی باشد و ثانیا همه آگاه بودند که مادر کمبوجیه کاساندان هخامنشی بوده است.
فریاد فریاد     شنبه, ‏1389/06/20 ‏01:19:43

ممنونم اشکیلر عزیز.. شما هم همینطور. البته مورد 1  بالا خیلی وحشتناکه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
فریاد فریاد     شنبه, ‏1389/06/20 ‏17:06:44

من 25 سالمه اما بیشترش که یادمه..

بغضم شد...یادش به خیر...

عالییییییییییییییییییییییییییی بود اشکیار.مرسی.
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1389/06/21 ‏07:49:52

عالی بود... مرسیییییییییییییییییییییی
فریاد فریاد     شنبه, ‏1389/06/27 ‏00:36:21

احمد شاملو (زاده ۲۱ آذر، ۱۳۰۴ در تهران؛ در خانهٔ شمارهٔ ۱۳۴ خیابان صفی‌علیشاه – درگذشته ۲ مرداد ۱۳۷۹ فردیس کرج) شاعر، نویسنده، فرهنگ ‌نویس، ادیب و مترجم ایرانی است. آرامگاه او در امامزاده طاهر کرج واقع است. تخلص او در شعر الف. بامداد و الف. صبح بود.

##########################################

احمد شاملو – عاشقونه دات کام

تولد و سال‌های پیش از جوانی
احمد شاملو در ۲۱ آذر ۱۳۰۴ در خانه شماره ۱۳۴ خیابان صفی علیشاه تهران متولد شد. پدرش حیدر نام داشت که تبار او به گفته شاملو در شعری از مجموعه‌ی مدایح بی‌صله، به اهل کابل برمی‌گشت؛ مادرش کوکب عراقی است. دوره‌ی کودکی را به خاطر شغل پدر که افسر ارتش بود و هرچند وقت را در جایی به مأموریت می‌رفت، در شهرهایی چون رشت و سمیرم و اصفهان و آباده و شیراز گذراند. (به همین دلیل شناسنامهٔ او در شهر رشت گرفته شده‌است و محل تولد در شناسنامه رشت نوشته شده‌است.)

دوران دبستان را در شهرهای خاش و زاهدان و مشهد گذراند و از همان دوران اقدام به گردآوری مواد فرهنگ عامه کرد. دوره دبیرستان را در بیرجند و مشهد و تهران گذراند و سال سوم دبیرستان را در دبیرستان ایرانشهر تهران خواند و به شوق آموختن دستور زبان آلمانی در سال اول دبیرستان صنعتی ثبت‌نام کرد. در اوایل دهه ۲۰ خورشیدی پدرش برای سر و سامان دادن به تشکیلات از هم پاشیده ژاندرمری به گرگان و ترکمن‌صحرا فرستاده شد. او هم‌راه با خانواده به گرگان رفت و به ناچار در کلاس سوم دبیرستان ادامه تحصیل داد. در آن هنگام در فعالیت‌های سیاسی شمال کشور شرکت کرد و بعدها در تهران دستگیر شد و به زندان شوروی در رشت منتقل گردید. پس از آزادی از زندان با خانواده به رضائیه(ارومیه) رفت و تحصیل در کلاس چهارم دبیرستان را آغاز کرد. با به قدرت رسیدن پیشه‌وری و جبهه دموکرات آذربایجان به هم‌راه پدرش دستگیر می‌شود و دو ساعت جلوی جوخه آتش قرار می‌گیرد تا از مقامات بالا کسب تکلیف کنند. سرانجام آزاد می‌شود و به تهران باز می‌گردد و برای همیشه ترک تحصیل می‌کند.

##################################
ازدواج اول و چاپ نخستین مجموعهٔ شعر
در بیست و دو سالگی (۱۳۲۶) با اشرف الملوک اسلامیه ازدواج کرد. هر چهار کودک او، سیاوش، سامان، سیروس و ساقی حاصل این ازدواج هستند. در همین سال اولین مجموعه اشعار او با نام «آهنگ‌های فراموش شده» به چاپ می‌رسد و هم‌زمان کار در نشریاتی مثل «هفته نو» را آغاز می‌کند.
در سال ۱۳۳۰ او شعر بلند «۲۳» و مجموعه اشعار «قطع نامه» را به چاپ می‌رساند. در سال ۱۳۳۱ به مدت حدود دو سال مشاورت فرهنگی سفارت مجارستان را به عهده دارد.
فریاد فریاد     شنبه, ‏1389/06/27 ‏00:39:21

دستگیری و زندان
در سال ۱۳۳۲ پس از کودتای ۲۸ مرداد با بسته شدن فضای سیاسی ایران مجموعه اشعار آهن‌ها و احساس توسط پلیس در چاپخانه سوزانده می‌شود و با یورش ماموران به خانه او ترجمه طلا در لجن اثر ژیگموند موریس و بخش عمده کتاب پسران مردی که قلبش از سنگ بود اثر موریوکایی با تعدادی داستان کوتاه نوشته خودش و تمام یادداشت‌های کتاب کوچه از میان می‌رود و با دستگیری مرتضی کیوان نسخه‌های یگانه ای از نوشته‌هایش از جمله مرگ زنجره و سه مرد از بندر بی‌آفتاب توسط پلیس ضبط می‌شود که دیگر هرگز به دست نمی‌آید. او موفق به فرار می‌شود اما پس از چند روز فرار از دست ماموران در چاپخانه روزنامه اطلاعات دستگیر شده، به عنوان زندانی سیاسی به زندان موقت شهربانی و زندان قصر برده می‌شود. در زندان علاوه بر شعر به نوشتن دستور زبان فارسی می‌پردازد و قصه بلندی به سیاق امیر ارسلان و ملک بهمن می‌نویسد که در انتقال از زندان شهربانی به زندان قصر از بین می‌رود. در ۱۳۳۴ پس از یک سال و چند ماه از زندان آزاد می‌شود.

###########################################
ازدواج دوم و انتشار هوای تازه
در ۱۳۳۶ با طوبی حائری ازدواج می‌کند (دومین ازدواج او نیز مانند ازدواج اول مدت کوتاهی دوام می‌آورد و چهار سال بعد در ۱۳۴۰ از همسر دوم خود نیز جدا می‌شود.) در این سال با انتشار مجموعه اشعار هوای تازه خود را به عنوان شاعری برجسته تثبیت می‌کند. این مجموعه حاوی سبک نویی است و بعضی از معروف‌ترین اشعار شاملو همچون پریا و دخترای ننه دریا در این مجموعه منتشر شده‌است. در همین سال به کار روی اشعار حافظ، خیام و بابا طاهر نیز روی می‌آورد. پدرش نیز در همین سال فوت می‌کند. در سال ۱۳۴۰ هنگام جدایی از همسر دومش همه چیز از جمله برگه‌های تحقیقاتی کتاب کوچه را رها می‌کند.

####################################
فعالیت‌های سینمایی و تهیه نوار صوتی
در سال ۱۳۳۸ شاملو به اقدام جدیدی یعنی تهیه قصه خروس زری پیرهن پری برای کودکان دست می‌زند. در همین سال به تهیه فیلم مستند سیستان و بلوچستان برای شرکت ایتال کونسولت نیز می‌پردازد. این آغاز فعالیت سینمایی جنجال‌آفرین احمد شاملو است. او بخصوص در نوشتن فیلمنامه و دیالوگ‌نویسی فعال است. در سال‌های پس از آن و به‌ویژه با مطرح شدنش به عنوان شاعری معروف، منتقدان مختلف حضور سینمایی او را کمرنگ دانسته‌اند. خود او می‌گفت: «شما را به خدا اسم‌شان را فیلم نگذارید.» و بعضی شعر معروف او دریغا که فقر/ چه به آسانی/ احتضار فضیلت است را به این تعبیر می‌دانند که فعالیت‌های سینمایی او صرفا برای امرار معاش بوده‌است. شاملو در این باره می‌گوید: «کارنامهٔ سینمایی من یک جور نان خوردن ناگزیر از راه قلم بود و در حقیقت به نحوی قلم به مزدی!»
در سال ۱۳۳۹ با همکاری هادی شفائیه و سهراب سپهری ادارهٔ سمعی و بصری وزارت کشاورزی را تاسیس می‌کند و به عنوان سرپرست آن مشغول به کار می‌شود.
#############################

آشنایی و ازدواج با آیدا سرکیسیان
شاملو در ۱۴ فروردین ۱۳۴۱ با آیدا سرکیسیان آشنا می‌شود. این آشنایی تاثیر بسیاری بر زندگی او دارد و نقطه عطفی در زندگی او محسوب می‌شود. در این سال‌ها شاملو در توفق کامل آفرینش هنری به سر می‌برد و بعد از این آشنایی دوره جدیدی از فعالیت‌های ادبی او آغاز می‌شود. آیدا و شاملو در فروردین ۱۳۴۳ ازدواج می‌کنند و در ده شیرگاه (مازندران) اقامت می‌گزینند و تا آخر عمر در کنار او زندگی می‌کند. شاملو در همین سال دو مجموعه شعر به نام‌های آیدا در آینه و لحظه‌ها و همیشه را منتشر می‌کند و سال بعد نیز مجموعه‌یی به نام آیدا، درخت و خنجر و خاطره! بیرون می‌آید و در ضمن برای بار سوم کار تحقیق و گردآوری کتاب کوچه آغاز می‌شود.
در سال ۱۳۴۶ شاملو سردبیری قسمت ادبی و فرهنگی هفته‌نامه خوشه را به عهده می‌گیرد. همکاری او با نشریه خوشه تا ۱۳۴۸ که نشریه به دستور ساواک تعطیل می‌شود، ادامه دارد. در این سال او به عضویت کانون نویسندگان ایران نیز در می‌آید. در سال ۱۳۴۷ او کار روی غزلیات حافظ و تاریخ دوره حافظ را آغاز می‌کند. نتیجه این تحقیقات بعدها به انتشار دیوان جنجالی حافظ به روایت او انجامید.
در اسفند ۱۳۵۰ شاملو مادر خود را نیز از دست می‌دهد. در همین سال به فرهنگستان زبان ایران برای تحقیق و تدوینِ کتاب کوچه، دعوت شد و به مدت سه سال در فرهنگستان باقی ماند.
فریاد فریاد     شنبه, ‏1389/06/27 ‏00:41:04

سفرهای خارجی
شاملو در دهه ۱۳۵۰ نیز به فعالیت‌های گسترده شعر، نویسندگی، روزنامه نگاری (از جمله همکاری با کیهان فرهنگی و آیندگان)، ترجمه، سینمایی (از جمله تهیه گفتار برای چند فیلم مستند به دعوت وزارت فرهنگ و هنر) و شعرخوانی خود (از جمله در انجمن فرهنگی کوته و انجمن ایران و امریکا) ادامه می‌دهد. در ضمن سه ترم به تدریس مطالعه آزمایشگاهی زبان فارسی در دانشگاه صنعتی مشغول می‌شود. در ۱۳۵۱ به علت معالجه آرتروز شدید گردن به پاریس سفر می‌کند تا زیر عمل جراحی گردن قرار گیرد. سال بعد، ۱۳۵۲، مجموعه اشعار ابراهیم در آتش را به چاپ می‌رساند. در ۱۳۵۴ دانشگاه رم از او دعوت می‌کند تا در کنگره نظامی گنجوی شرکت کند و از همین رو عازم ایتالیا می‌شود. در همین سال دعوت دانشگاه بوعلی برای سرپرستی پژوهشکدهٔ آن دانشگاه را می‌پذیرد و به مدت دو سال به این کار اشتغال دارد.
در ۱۳۵۵ انجمن قلم و دانشگاه پرینستون از او برای سخنرانی و شعرخوانی دعوت می‌کنند و از همین رو عازم ایالات متحده می‌شود. در این سفر او به سخنرانی و شعرخوانی در بوستون و برکلی می‌پردازد و پیشنهاد دانشگاه کلمبیای نیویورک برای تدوین کتاب کوچه را نمی‌پذیرد. در ضمن با شاعران و نویسندگان مشهور جهان همچون یاشار کمال، آدونیس، البیاتی و وزنیسینسکی از نزدیک دیدار می‌کند. این سفر سه ماه به طول می‌کشد و شاملو سپس به ایران باز می‌گردد.
هنوز چند ماه نگذشته که او دوباره به عنوان اعتراض به سیاست‌های دولت ایران، کشور را ترک می‌کند و به امریکا سفر می‌کند و یک سالی در آنجا زندگی می‌کند و در این مدت در دانشگاه‌های مختلفی سخنرانی می‌کند. در ۱۳۵۷ او از آمریکا به انگلستان می‌رود و در آنجا مدتی سردبیری هفته‌نامه «ایرانشهر» در لندن را به عهده می‌گیرد.

####################################################
انقلاب و بازگشت به ایران
با وقوع انقلاب ایران و سقوط رژیم شاهنشاهی، شاملو تنها چند هفته پس از پیروزی انقلاب به ایران باز می‌گردد. در همین سال انتشارات مازیار اولین جلد کتاب کوچه را در قطع وزیری منتشر می‌کند. شاملو در ضمن به عضویت هیات دبیران کانون نویسندگان ایران در می‌آید و به کار در مجلات و روزنامه‌های مختلف می‌پردازد. او در ۱۳۵۸ سردبیری هفته‌نامه کتاب جمعه را به عهده می‌گیرد. این هفته‌نامه پس از انتشار کمتر از چهل شماره توقیف می‌شود.
شاملو در این سال‌ها مجموعه اشعار سیاسی خود را با صدای خود می‌خواند و به صورت مجموعهٔ کتاب و نوار صوتی کاشفان فروتن شوکران منتشر می‌کند. از جمله اشعار این مجموعه مرگ وارطان است که شاملو اشاره می‌کند تنها برای فرار از اداره سانسور مرگ نازلی نام گرفته بوده‌است و در واقع برای بزرگداشت وارطان سالاخانیان، مبارز کمونیست ایرانی، بوده‌است.
از ۱۳۶۲ با بسته‌تر شدن فضای سیاسی ایران چاپ آثار شاملو نیز متوقف می‌شود. هر چند خود شاملو متوقف نمی‌شود و کار ترجمه و تالیف و سرودن شعر را ادامه می‌دهد در این سال‌ها به‌ویژه روی کتاب کوچه با هم‌کاری همسرش آیدا مستمر کار می‌کند و ترجمهٔ رمان دن آرام را نیز پی‌می‌گیرد. تا آن که ده سال بعد ۱۳۷۲ با کمی‌بازتر شدن فضای سیاسی ایران آثار شاملو به صورت محدود اجازه انتشار می‌گیرد.
۱۳۶۷ به آلمان سفر می‌کند تا به عنوان میهمانِ مدعوِ دومین کنگرهٔ بین‌المللی ادبیات: اینترلیت ۲ تحت عنوان جهانِ سوم: جهانِ ما در ارلانگن آلمان و شهرهای مجاور در این کنگره شرکت کند. در این کنگره نویسندگانی از کشورهای مختلف حضور داشتند از جمله عزیز نسین، دِرِک والکوت، پدرو شیموزه، لورنا گودیسون و ژوکوندا بِلی. عنوان سخنرانی شاملو در این کنگره «من دردِ مشترکم، مرا فریاد کن!» بود. در ادامه این سفر دعوت انجمن قلم (Pen) و دانشگاه یوته‌بوری به سوئد و ضمن اجرای شب شعر با هیئت ریسهٔ انجمن قلم سوئد نیز ملاقات می‌کند.
۱۳۶۹ برای شرکت در سیرا ۹۰ توسط دانشگاه UC برکلی به عنوان میهمان مدعو به آمریکا سفر کرد. سخنرانی وی به نام «نگرانی‌های من» و «مفاهیم رند و رندی در غزل حافظ.» واکنش گستردهٔی در مطبوعات فارسی زبان داخل و خارج کشور داشت و مقالات زیادی در نقد سخنران شاملو نوشته شد. در این سفر دو عمل جراحی مهم روی گردن شاملو صورت گرفت با این حال چندین شب شعر توسط وی برگزار شد و ضمنا به عنوان استاد میهمان یک ترم در دانشگاه UC برکلی دانشجویان ایرانی به (زبان، شعر و ادبیات معاصر فارسی) را نیز تدریس کرد و در همین موقع ملاقاتی با لطفی علی‌عسکرزاده ریاضی‌دان شهیر ایرانی داشت.
سال ۱۳۷۰ بعد از سه سال دوری از کشور به ایران بازگشت و تا آخر عمر دیگر از کشور خارج نشد.

######################################
سرانجام
سال‌های آخر عمر شاملو کم و بیش در انزوایی گذشت که به او تحمیل شده بود. از سویی تمایل به خروج
فریاد فریاد     شنبه, ‏1389/06/27 ‏00:41:57

سرانجام
سال‌های آخر عمر شاملو کم و بیش در انزوایی گذشت که به او تحمیل شده بود. از سویی تمایل به خروج از کشور نداشت و خود در این باره می‌گویید: «راستش بار غربت سنگین‌تر از توان و تحمل من است… چراغم در این خانه می‌سوزد، آبم در این کوزه ایاز می‌خورد و نانم در این سفره‌است.» از سوی دیگر اجازه هیچ‌گونه فعالیت ادبی و هنری به شاملو داده نمی‌شد و اکثر آثار او از جمله کتاب کوچه سال‌ها در توقیف مانده بودند. بیماری او نیز به شدت آزارش می‌داد و با شدت گرفتن بیماری مرض قندش، و پس از آن که در ۲۶ اردیبهشت ۱۳۷۶، در بیمارستان ایران‌مهر پای راست او را از زانو قطع کردند روزها و شب‌های دردناکی را پشت سر گذاشت. البته در تمام این سال‌ها کار ترجمه و به‌خصوص تدوین کتاب کوچه را ادامه داد و گه‌گاه از او شعر یا مقاله‌ای در یکی از مجلات ادبی منتشر می‌شد. او در دهه هفتاد با شرکت در شورای بازنگری در شیوهٔ نگارش و خط فارسی در جهت اصلاح شیوهٔ نگارش خط فارسی فعالیت کرد و تمام آثار جدید یا تجدید چاپ شده‌اش را با این شیوه منتشر کرد.
سرانجام در ساعت ۹ شب دوم مرداد ۱۳۷۹ (چند ساعت بعد از آن که دکتر معالجش او و آیدا را در خانهٔ‌شان در شهرک دهکدهٔ فردیس کرج تنها گذاشت، درگذشت
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1389/06/28 ‏16:55:59

خواهش میکنم مهدی و اشکیار عزیز.
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1389/06/29 ‏23:17:09

زندگی نامه صادق هدایت ـ هدایت ، تعهد و مسئولیت اجتماعی

 (صادق هدایت) نمونه کامل وتمام عیار روشنفکران وابسته درروزگار پهلوی است. جماعتی که به رغم ادعای آگاهی ودانش و فرهیختگی ،کمترین توجهی به سرنوشت مردم و طبقات فرودست جامعه که بی رحمانه ازسوی قدرت های استعماری استثمار می شدند و بخاطردرخواست ابتدایی ترین حقوق انسانی ، اسیر ضرب و شتم نیروهای حکومتی بودند و درسیاه چاله های قرون وسطایی جان می دادند ، نداشتند ، و تنها در اندیشه کسب منافع مادی ، ولذایذی برای خود بودند.
برای هدایت ، تنها برخورداری از لذایذ زود گذر زندگی مطرح بود. همین که اسباب و وسایل خوشگذرانی برای او مهیا باشد ، همه چیز خوب و عادی ، و همه کار جهان بر وفق مراد است: (امروز رفتم به یکی از کافه های خیابان لاله زار و به یاد تئاتر های اوانگار اروپا کمی مزقون گوش کردم ) (۱)

###################################################

می بینید که غم هدایت ازچه نوع غمی است. این نویسنده اشراف زاده از کمبود ساز و ضرب و مزقون در زندگی اش گله دارد. او در آشفته بازار بعد از جنگ جهانی اول ، وقتی که جریان (تجددطلبی) دستور کار دولت هاست ، به صورت پنهانی با حکومت هم صد امی شود و برای تخریب بنیان های سنتی و اعتقادی مردم این سرزمین دست به کارمی شود و دراین راه به هیچ چیز رحم نمی کند حتی دین وآئین مردم و همه چیز را بازیچه قرار می دهد.کتاب(علویه خانم)را که محصول همان سال هاست ازنظر بگذرانید. اوگروهی از زوار امام هشتم شیعیان رانشانه می گیرد و آن ها را به عنوان مشت نمونه خروار ، مرکز تمام تباهی ها و انحرافات و ابتذالات اخلاقی معرفی می کند. ویا اگر(بوف کور)را از نظر بگذرانید به نمونه های فراوانی ازسمپاشی های او علیه دین و خدا برخورد می کنید: (… ولی هیچ وقت نه مسجد و نه صدای اذان و نه وضو(اخ وتف) انداختن ودولا و راست شدن در مقابل یک قادر متعال و صاحب اختیار مطلق که باید تنها بازبان عربی با اواختلاط کرد ، درمن تأثیری نداشته است.) (۲)
از جمله آثار ضداسلامی هدایت باید از(افسانه آفرینش) نام برد. این اثرکه یک نمایشنامه(خیمه شب بازی) درسه پرده است مملو ازتوهین به خداوند و فرشتگان و اساس خلقت است . هدایت که عنصری ضد اسلام است وکاملا همگام با ماشین حکومتی رضاخان عمل می کند ، انتظار دارد تا این خوش خدمتی جبران کمبود و (مدرک تحصیلی) او را بنماید و زعمای حکومت او را در مسیر رشد و ترقی قرار دهند.
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1389/06/29 ‏23:21:36

تلاش او در فراگیری زبان های اوستایی و پهلوی و تلاش و همکاری اش برای ترجمه متون پهلوی ، در راه وصول به همین هدف و با انگیزه کمک به (اسلام زدایی) و خوش آمد رژیم انجام می پذیرد. آشنایان و دوستان هدایت گه گاه و به صورت پراکنده به این خصلت هدایت اشاره کرده اند و متذکر شده اند که او کینه و خصومتی ریشه دار با اسلام داشت. صادق چوبک در تازه ترین نوشته خود درباره هدایت ، می گوید: (تا به حال هرچه درباره زندگی هدایت نوشته شده ، ازترس حکومت ، خانواده و یا ملاحظه کاری های دیگربوده است. من هدایت را از سال ۱۳۱۵ شمسی شناختم که تازه از هندوستان برگشته بود ، او دشمن شماره یک دین اسلام بود و اعتقاد داشت که تمام بدبختی ها از رهگذر حمله اعراب و دین اسلام برما وارد شده است. او در حقیقت یک ملحد تمام عیار بود و علاقه شخصی من به او بیشتر ناشی ازهمین عداوتی بود که او با دین اسلام داشت…) (۳) دوران دیکتاتوری رضاخان مقارن با دوران نوجوانی و بلوغ فکری هدایت بود و او با اینکه حضور نفس گیر استبداد را در وجب به وجب این سرزمین لمس می کرد ، بی اعتنا به آن ، راه خود را می رفت. وی می دانست رضاخان عامل مستقیم انگلیسی هاست. اما هیچ گاه درجهت افشای این عامل وابسته و در جهت مبارزه با او گام برنداشت. البته عده ای از جماعت شبه روشنفکر و همپالکی های هدایت بعدها و تحت تأثیر رشد تفکر(تعهد و مسئولیت) کوشیدند تا او را نویسنده ای متعهد و مسئول و عنصری وفادار به مردم جلوه دهند و با مدد گرفتن از تعابیر مختلف نمادگرایی و سمبولیسم ، مدعی شدند که هدایت دربرخی از آثارش مخالفت بارژیم پهلوی را ابراز کرده و یادیکتاتوری رضاخان را تصویر نموده است. درحالی که این ادعا ها کاملا ساختگی است و بر اثر نیاز زمانه و از سوی کسانی که نام و آثار او را (نان دانی) خود کرده بودند ، عنوان شده است.

#########################################################
اعتیادبه موادمخدر

(صادق هدایت)به دلیل درک ودریافت های غلط اززندگی وروابط اجتماعی ونیزبه دلیل خواستگاه طبقاتی اش ،فردی نازپرورده بارآمده بود.موجودی که توان رویارویی بامسائل ومشکلات رانداشت وهمیشه شانه اززیربارمسئولیت ها ودشواری ها خالی می کرد.اوهمیشه می کوشید تا پیش ازرویارویی با حوادث ،آنها را به خیال خود تلطیف کند. می خوارگی و پناه بردن به انواع مخدرات واعتیادها نتیجه این شیوه تلقی وبرخورد با زندگی ومسائل آن بود. دراین نکته هیچ تردیدی نمانده است که صادق هدایت ازنخستین سال های جوانی باپدیده اعتیاد وموادمخدرآشنابوده است ولاابالیگری خاصی که دررفتاروکردار اوموج می زند، همگی ناشی ازاین بلای خانمان سوزبود.




وی به دلیل درک ودریافت های (نیست انگارانه) و (پوچ گرایانه) نه تنها اعتیاد وآلودگی به مواد مخدر را امری مذموم وزشت نمی دانست، بلکه با توسل به تظاهرات نیهلیستی و اداهای روشن فکرانه ازآن بعنوان یک (پناهگاه روحی) یاد می کرد و با رفتار وگفتارخود به این پدیده وعادات زشت دامن می زد. مدارک ونشانه هایی دردست است که صادق حداقل ازهنگام تحصیل درسالهای آخردبیرستان با موادمخدر، بویژه تریاک ونحوه مصرف آن آشنایی داشته است، (۱) که البته درآن زمان خرید و فروش مواد مخدر امری عادی ورایج بود و دسترسی به آن درشمار ساده ترین کارها بود. کافی بودعلاقه مند به این مسئله خود را به اولین قهوه خانه برساند. دراین گونه اماکن دسته های پیر و جوان که مشغول کشیدن تریاک بودند،مشاهده می شدند.
زمانی که هدایت به همراه نخستین گروه از دانشجویان اعزامی به اروپا رفت و درشهر(گان) بلزیک اقامت کرد، وضعیت جسمی وروحی خوبی نداشت وبه شدت درمظان آلودگی به اعتیادبود. این وضعیت در هنگام اقامت او آن قدرشدت می یابد که مسئولان خوابگاه دانشجویی این دانشگاه حرکات و رفتار اورا تحت نظرقرارمی دهند و روابط اورا کنترل می کنند. دربین دوستان و معاشران نزدیک صادق هدایت دراین ایام،جوانی ازاهالی چین بنام (جی) وجود داشت،که شدیدآ معتادبود و سرانجام جان خود راهم برسراین آلودگی گذاشت. (۲) (جی)، مثل تمام دانشجویان تحت نظر و مراقبت ناظم آسایشگاه قرارداشت. او پوستی بسیارسپید و چهره ای مهتابی داشت و درکم حرفی و رخوت وگوشه گیری زبانزد همگان بود. وی غالبآ مانند صادق هدایت یا در کتابخانه و یا درخوابگاه بسرمی برد. بزودی این صفات مشترک وتک روی وگوشه گیری،(جی) رابه صادق نزدیک کرد. (۳) شبی هر دو در کنار استخر خوابگاه به یکدیگربرخورد کردند. پس از رد و بدل کردن چند جمله، جی سیگاری مکیف به صادق تعارف کرد و از این لحظه آشنایی آنها رنگ دیگری گرفت و روابط آنها رو به صمیمیت رفت. درنوشته های موجود، این دوست هدایت بدین گونه معرفی شده است. (سم مرفین تامغز استخوان جی نفوذ کرده بود واو را به انواع انحرافات روحی مبتلاساخته بود. این ج
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1389/06/29 ‏23:23:04

این جوان بیست و چند ساله که آباء و اجدادش عادت داشتند که هرروز مقداری شیره کوکنار بخورند، ازهنگ کنگ آمده بود. پدر و مادرش فرزندشان رابه اروپا فرستاده بودند که ازخطرگرفتاری به موادمخدردرامان بماند.غافل ازانکه پسرشان چنان اسیر و برده مکفیات شده که به آسانی نمی تواند گریبان خود را ازچنگ اعتیاد رها سازد.)(۴) این جوان چندماه بعد براثر افراط درمصرف مواد مخدر درهمان خوابگاه دانشجویی و درکنارصادق هدایت جان داد. سطوربالا محصول خیال پردازی یک نویسنده نیست، بلکه گوشه ای ازواقعیت است که محمود هدایت (برادربزرگترصادق هدایت)برآن صحه گذاشته است
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1389/06/29 ‏23:24:45

غیر از این مورد، دیگردوستان هدایت هم به اعتیاد او اشاراتی صریح دارند. اما به این دلیل که بزرگ کردن صادق هدایت و تبلیغ پیرامون او دردستور کار مطبوعات و مراک زفرهنگی رژیم قرارداشت، می کوشیدند تا این آلودگی را کم رنگ جلوه دهند. به طورمثال پرویز ناتل خانلری با اینکه درجایی اعتراف می کند که توسط هدایت با (مکفیات) آشنا شده است، تحت تأثیر این سیاست رژیم، تریاک کشی او را امری تفننی معرفی می نماید.(۵) نگاهی به اسامی دوستان وهم فکران اودراین ایام نیزنشان می دهد که اعتیاد در بین همه آنان شایع بود و افرادی چون حسن قائمیان (۶) و انجوی شیرازی همگی آلوده به موادمخدربودند. حتی حسن قائمیان به دلیل اعتیاد در ایام کهولت به فقر و درماندگی افتاد و اتاق مسکونی اش واقع درکوچه شیروانی منشعب ازخیابان نادری، نزدیک چهار راه اسلامبول را به پاتوق شبه روشنفکران معتاد بدل کرده بود، تا هم شکمش راسیرکند و هم موادمخدر مورد نیازش را به دست آورد. وهمگی درگپ و گفتگوهای خصوصی، به معتاد بودن هدایت شهادت می دادند. اما برای اینکه این نکته، یعنی آلودگی صادق هدایت به مواد مخدر را با مدارک مکتوب ثابت کنیم، به شهادت یکی ازنزدیک ترین آشنایان ومریدان صادق هدایت، یعنی (م.ف،فرزانه) که مدت ها مرید وهمدم هدایت بود، استناد می کنیم. (فرزانه) که این امکان را داشته است تا به پنهانی ترین زوایای زندگی هدایت راه یابد، شرح برخورد هدایت با مواد مخدر را چنین توصیف می کند :
(درگنجه هزار بیشه اش راباز کرد. یک بسته کوچک، مثل بسته دارو سازهای قدیمی کاغذ سفید تاشده که دو سرش درهمدیگر می رود روی میز گذاشت، آن وقت بفهمی نفهمی لبخند زد و نگاه پرمعنایی به من انداخت. مغرور و وارسته، دست چپش را جلو آورد. شستش راطوری کشید که درکنج آن یک چاله کوچک درست شد و از محتوای این بسته که گرد سفید رنگی بود، در آن ریخت و به منخرینش برد ونفس بلند کشید. بعد بسته را دوباره با احتیاط بست وسرجایش گذاشت. دریچه هزاربیشه را بست و پره های دماغش رامالید وبه من گفت: هان؟ حیرت کردی؟ این را بهش می گویند کوکائین،علف خرس نیست. خاصیتش این است که وقتی بالا می کشی، انگار روح می شوی ، پرواز می کنی. فرزانه: به من هم بدهید.لحظه ای تردید کرد بانگاه تندی مرانگریست و با همان تشریفات دوباره بسته را آورد و من هم به تقلید از او گردی را در گودی شستم ریختم وبا نفس بلند استنشاق کردم. توی دماغم خنک شد. انگار دیگر پره نداشت. هوا ازدوطرفش مثل نسیم می گذشت. پرسیدم: بعدش چی می شود؟ هدایت: آدم بیچاره می شود ومن چه می دانم چه می شوی،هرکس یک جورمی شود. مدتی با وقت زیاد انتظار کشیدم تا احساسات ناشی از کوکائین را درک کنم. هدایت: الکل اثرش را ازبین می برد. مثل تریاک، الکل اثرش را خنثی می کند. خاصیت گرد این است که اگر گیرت بیاید در جا (کفلمه) میکنی وحال اینکه تریاک دنگ و فنگ دارد… وافور … ذغال …) (۷)
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1389/06/29 ‏23:25:22

عده ای بر این باورند که هدایت در روزهای قبل ازخودکشی وآخرین سفر دسترسی به مواد مخدر نداشته است درحالیکه مدتی قبل ازخود کشی اش، انجوی شیرازی به ملاقات هدایت آمده بود و یک لوله خمیر دندان که بخاطر شیوه رد و بدل کردن آن باید مواد مخدرباشد به اومی دهد. انجوی این لوله خمیردندان رادرجلسه ای که م،ف، فرزانه حضورداشته به هدایت می دهد. فرزانه چگونگی رد و بدل کردن این جنس را اینگونه توصیف می کند: (… انجوی که متوجه شد ممکن است هدایت ازجا در برود، به بهانه اینکه کار خصوصی دارد،هدایت را باخودش به قسمت حمام آن اتاق کوچک برد ولی در را نبست من درجایی قرارگرفته بودم که آن دو نفر را در آیینه دیواری می دیدم. انجوی چند اسکناس فرانک فرانسه به هدایت داد که توی کیف چرمی بغلی اش گذاشت و یک لوله خمیر دندان هم به اوداد که توی جیب کتش چپاند. ظاهرآ این رفتار که نشانه عدم اعتماد به ما سه نفربود …) (۸)
درمیان آشنایان و دوستان صادق هدایت کمتر کسی را پیدامی کنید که اعتقاد داشته باشد صادق هدایت آلوده به موادمخدرنبود. تمام کسانی که با او نزدیک بودند به هر صورت نشانی ازاعتیاد در رفتارو کردار او مشاهده کرده اند. حتی عده ای عدم دسترسی به مواد مخدر و آزار و آسیب های روحی ناشی از خماری را یکی ازعوامل اصلی خودکشی صادق هدایت می دانند. ازجمله تورج فرازمند، درپاسخ به یک سؤال به این امراشاره می کند و معتاد بودن هدایت راتأیید می نماید. او می گوید: (نرسیدن مواد مخدر و نیاز شدید به آن، ناراحتی هایی برای هدایت سبب می شود…) فرازمند درهمین گفتگو از نامه ای صحبت می کند که صادق هدایت از پاریس به تهران فرستاده بود و در سرتاسر این نامه به طورمدام صحبت از(هروئین)کرده بود. فرازمند می گوید: (و… از بالای نامه، پس از یا حق شروع کرده بود و تا پایان نامه به صورت مسلسل و پشت سر هم نوشته بود (گرد)،(گرد)،(گرد)، (گرد؛ که این نشان می دهد او تا چه حد از کمبود مواد مخدر (هروئین) ناراحت بوده است.)(۹)
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1389/06/29 ‏23:25:43

۱ـ ناتل خانلری، پرویز، خاطرات، مجله سپید و سیاه، سال ۱۳۴۲
۲ـ جنتی عطائی، ابوالقاسم، زندگی و آثار صادق هدایت. انتشارات مجید
۳ـ جنتی عطائی، ابوالقاسم، زندگی وآثارصادق هدایت.انتشارات مجید
۴ ـ جنتی عطائی، ابوالقاسم، زندگی و آثار صادق هدایت. انتشارات مجید
۵ ـ ناتل خانلری، پرویز، خاطرات، مجله سپید و سیاه، سال ۱۳۴۲
۶ ـ م.ف، فرزانه، آشنایی با صادق هدایت، ص ۲۶۹
۷ ـ آشنایی با صادق هدایت، جلداول، ص ۳۷۰
۸ ـ دفتر هنر، ویژه صادق هدایت، شماره ۶ مهرماه ۱۳۷۵، چاپ آمریکا، ص ۶۳۹
۹ـ دفتر هنر، ویژه صادق هدایت، شماره ۶ مهرماه ۱۳۷۵، چاپ آمریکا، ص ۶۳۹
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1389/06/30 ‏07:23:46

بگو مگوی‌ نیوتن‌ و انیشتین‌

«آقای‌ دکتر علی‌ شریعتمداری‌ استاد گرانمایه‌ فلسفه‌ کشورمان‌ که‌ گرایش‌ به‌ تجربه‌گرایی‌ مخصوصاً به‌ آراء راسل‌ دارند و در میان‌ گرایشهای‌ فلسفی‌ اسلامی‌ با حکمت‌ متعالیه‌، قدری‌ موضع‌ مخالفت‌ دارند، روایت‌ جالب‌ بگو مگوی‌ نیوتن‌ و انیشتین‌ را در کتاب‌ فلسسفه‌ خود ذکر کرده‌ است‌. خواننده‌ عزیز توجه‌ دارد که‌ تفاوت‌ عصر این‌ دو، حدود 400 سال‌ بوده‌ و بنابراین‌، این‌ بگو مگو، واقعی‌ نیست‌ و به‌ عبارت‌ دیگر، بازسازی‌ شده‌ است‌. این‌ بگو مگو نشان‌ می‌دهد که‌ گزاره‌های‌ علمی‌ همچنان‌ در اتهام‌ غیر حقیقی‌ بودن‌، گرفتارند.»

نیوتون‌ : قوانین‌ ثابت‌ روابط‌ علت‌ و معلول‌ را تعیین‌ می‌کنند.

انشتین‌ : قوانین‌ علمی‌ توصیفهای‌ احتمالات‌ آماری‌ هستند که‌ به‌ وسیله‌ی‌ انسان‌ تهیه‌ شده‌اند.

نیوتون‌ : ماده‌ و قانون‌ وجودی‌ عینی‌، قابل‌ کشف‌ و مجزا از مشاهده‌ کننده‌ دارند،

انشتین‌ : همه‌ی‌ امور حسی‌ وابسته‌ به‌ مشاهده‌ کننده‌ هستند و باید بالنسبه‌ به‌ او مورد تفسیر قرار گیرند.

نیوتون‌ : ماده‌ از ذرات‌ مجزا یا نامربوط‌ ترکیب‌ شده‌ است‌.

انشتین‌ : ماده‌ امواج‌ انرژی‌ است‌.

نیوتون‌ : جرم‌ مطلق‌ است‌.

انشتین‌ : جرم‌ نسبت‌ به‌ سرعت‌ و مشاهده‌ کننده‌ تغییر می‌کند.

نیوتون‌ : جهان‌ بی‌نهایت‌ است‌.

انشتین‌ : جهان‌ احتمالاً متناهی‌ و در بُعد پنجم‌ (انحنای‌ فضا) کروی‌ است‌.

نیوتون‌ : مکان‌ مطلق‌ است‌، زمان‌ مطلق‌ است‌ و حرکت‌ نیز مطلق‌ می‌باشد.

انشتین‌ : مکان‌ و زمان‌ در یک‌ سیستم‌ چهار بُعدی‌ متحد شده‌اند.

نیوتون‌ : جاذبه‌ نیرویی‌ است‌ میان‌ اجسام‌.

انشتین‌ : میدان‌ جاذبه‌ای‌، یک‌ خصوصیت‌ مکانی‌ که‌ ماده‌ را احاطه‌ کرده‌ است‌، موجب‌ تغییراتی‌ در مکان‌ و زمان‌ می‌شود.

نیوتون‌ : اشعه‌ی‌ نور در خطوط‌ مستقیم‌ حرکت‌ می‌کنند.

انشتین‌ : میدان‌ جاذبه‌ای‌ باعث‌ انحنای‌ اشعه‌ی‌ نور می‌شود.

نیوتون‌ : حرکت‌ بالنسبه‌ به‌ منبع‌ نور، سرعت‌ نور را تغییر می‌دهد.

انشتین‌ : سرعت‌ نور با توجه‌ به‌ همه‌ی‌ بینندگان‌ در همه‌ جا ثابت‌ است‌.

نیوتون‌ : مکان‌، مکان‌ اقلیدسی‌ است‌.

انشتین‌ : مکان‌، مکان‌ غیر اقلیدسی‌ است‌.

نیوتون‌ : قوانین‌ طبیعت‌ مطلق‌ هستند، ماده‌ مطلق‌ است‌ و زمان‌ نیز مطلق‌ می‌باشد.

انشتین‌ : قوانین‌ نیوتون‌ و دیگر اصول‌، تعمیمات‌ یا قضایای‌ کلی‌ موقتی‌ یا آزمایشی‌ هستند که‌ براساس‌ مدارک‌ موجود تهیه‌ شده‌اند.

نیوتون‌ : دنیای‌ تصورات‌ و دنیای‌ روح‌ در کنار دنیای‌ مادی‌ وجود دارد.

انشتین‌ : دنیای‌ نامعلوم‌، ما فوق‌ قلمرو تحقیق‌ است‌ نه‌ در کنار آن‌.

نیوتون‌ : جهان‌ دنیای‌ مسدودی‌ است‌، معرفت‌ درباره‌ی‌ آن‌ به‌ زودی‌ معلوم‌ خواهد شد. با اینکه‌ دنیا نامتناهی‌ است‌، مع‌ ذلک‌ بر طبق‌ یک‌ عده‌ قوانین‌ و اصول‌ محدود که‌ قابل‌ شناختن‌ هستند عمل‌ می‌کند.

انشتین‌ : جهان‌ باز است‌؛ هر چیز ممکن‌ است‌ رخ‌ دهد و احتمالاً رخ‌ خواهد داد. تغییر ضروری‌ است‌.

نیوتون‌ : پدیده‌ را ممکن‌ است‌ به‌ طور مجزا بررسی‌ نمود.

انشتین‌ : پدیده‌ها را باید در کل‌ میدان‌ یا موقعیت‌ متغیر یا دینامیک‌ مورد تحقیق‌ قرار داد.

نیوتون‌ : قطعیت‌ و ثبات‌ خصوصیات‌ اصلی‌ جهان‌ است‌.

انشتین‌ : عدم‌ ثبات‌ و تغییر آشکارتر از هر چیز هستند
فریاد فریاد     شنبه, ‏1389/07/03 ‏00:03:15

نیچه‌ اساساً عارف‌ است‌!


«آقای‌ دکتر حامد فولادوند استاد نامبردار نیچه‌شناسی‌ (که‌ البته‌ پسر عموی‌ عزت‌ اللّه‌ فولادوند است‌)، در ترجمه‌ و تدریس‌ آثار نیچه‌، یدی‌ طولا دارد. او که‌ شماری‌ از آثار نیچه‌ را به‌ فارسی‌ برگردانده‌، و در تعامل‌ با دکتر مجید شریف‌ و نشر جامی‌ یک‌ گام‌ مشترک‌ متفاوت‌ را در ترجمه‌ آثار نیچه‌ برداشته‌، (البته‌ ایشان‌ سخت‌ به‌ دیگر مترجمان‌ آثار نیچه‌ انتقاد می‌کند و در کلاسهای‌ درس‌ دانشگاهی‌ خود، ترجمه‌ آنها را وسط‌ می‌گذارد تا سطر به‌ سطر به‌ دانشجویان‌ خود نشان‌ بدهد که‌ آن‌ ترجمه‌ها چقدر ضعیفند؛ باز البته‌ نمی‌دانیم‌ دیگر مترجمان‌ آثار نیچه‌، چقدر با کار او موافقند؛) یک‌ سخنرانی‌ کوتاه‌ در مراسم‌ بزرگداشت‌ هانری‌ کربن‌ ایراد نموده‌ است‌ که‌ در کتاب‌ «احوال‌ و اندیشه‌های‌ کربن‌» درج‌ گردیده‌ است‌. نکته‌ خواندنی‌ در این‌ سخنرانی‌، نگاه‌ نو و متفاوت‌ فولادوند است‌ نسبت‌ به‌ نیچه‌ که‌ تاکنون‌ از سوی‌ مترجمان‌ یا شارحان‌ آثارش‌ به‌ این‌ صراحت‌، تحلیل‌ نشده‌ است‌؛ می‌خوانید»:  
به‌ نظر من‌ نیچه‌ اساساً عارف‌ است‌، او همان‌ حکیم‌ متأله‌، یا «تئوزُف‌» (thإosophe) هانری‌ کربن‌ است‌؛ و امروز من‌ در این‌ چارچوب‌ صحبت‌ خواهم‌ کرد. البته‌ باید بگویم‌ که‌ به‌ مرور به‌ این‌ نتیجه‌ رسیدم‌ یعنی‌ قبلاً در جوانی‌ همه‌ی‌ آثار نیچه‌ را می‌خواندم‌ ولی‌ چنین‌ برداشتی‌ از او نداشتم‌، با مطالعه‌ی‌ بیشتر به‌ این‌ نتیجه‌ رسیدم‌ به‌ خصوص‌ به‌ کمک‌ آثار کربن‌. در واقع‌ پس‌ از بازخوانی‌ برخی‌ از مطالب‌ این‌ ایران‌شناس‌ بزرگ‌ و کشف‌ منابع‌ «شرقی‌» نیچه‌ به‌ این‌ نتیجه‌ رسیدم‌ که‌ می‌توان‌ نیچه‌ را در چارچوب‌ عرفان‌ و «اشراق‌» مطرح‌ کرد. یعنی‌ با به‌ کارگیری‌ روش‌ و بینشن‌ کربن‌ (تاریخی‌ و فراتاریخی‌) نتایجی‌ را حاصل‌ کردم‌ که‌ اکنون‌ قسمت‌ بسیار محدودی‌ از آن‌ را برای‌ شما مطرح‌ می‌کنم‌.

وقتی‌ زندگی‌ نیچه‌ را مطالعه‌ می‌کنیم‌، از دوران‌ کودکی‌ تا وقتی‌ که‌ می‌گویند او «دیوانه‌» شده‌ (بعضی‌ از نزدیکان‌ او، Overbeck و P. Gast ، دیوانگی‌ او را ظاهری‌ دانسته‌اند چیزی‌ شبیه‌ به‌ عقلاء المجانین‌)، نشانه‌هایی‌ در زندگی‌ او هست‌ که‌ مشابه‌ زندگی‌ عارفان‌ و کارهای‌ عجیب‌ و غیر عادی‌ آنها است‌. چه‌ در دوران‌ کودکی‌ و چه‌ در سنین‌ سی‌ و چهل‌ سالگی‌، رفتار و گفتار نیچه‌ کاملاً عادی‌ و «معمولی‌» نیست‌. او با دیگران‌ متفاوت‌ است‌ و این‌ «تفاوت‌» را بارزتر می‌کند. اتفاقاً دیروز که‌ آقای‌ امیر معزی‌ درباره‌ی‌ شبلی‌ سخن‌ می‌گفت‌ به‌ این‌ بُعد «غریب‌» شبلی‌ اشاره‌ کرد. شبلی‌ هم‌ زندگی‌ ویژه‌ای‌ داشته‌ و در واقع‌ مجنون‌ شد، او شطیحات‌ می‌گفت‌ مثل‌ اکثر عارفان‌. به‌ نظر من‌ نیچه‌ شبیه‌ شبلی‌ یا حلاج‌ یا روزبهان‌ است‌. مثلاً اگر به‌ زندگی‌ نامه‌ی‌ نیچه‌ توجه‌ کنیم‌ گاهی‌ او مبتلا به‌ «گریه‌» می‌شده‌ است‌. گریه‌هایی‌ که‌ شما را در عارفی‌ چون‌ روزبهان‌ بقلی‌ مشاهده‌ می‌کنید. گاه‌ گاهی‌ دوستان‌ نیچه‌ این‌ «حال‌» را در او مشاهده‌ کرده‌اند و این‌ مطلب‌ در منابع‌ موجود یادداشت‌ شده‌ است‌. نیچه‌ کشف‌ و شهود و رؤیت‌ داشته‌. چیزهایی‌ را «می‌دیده‌» و صداهایی‌ را می‌شنیده‌ است‌. شرح‌ حال‌ نویسان‌ نیچه‌ این‌ مطلب‌ را کمتر مطرح‌ کرده‌اند چون‌ «راسیونل‌» و منطقی‌ نیست‌، یعنی‌ با عقل‌ منطبق‌ نیست‌. گاهی‌ هم‌ نیچه‌ «حالی‌» شبیه‌ صرع‌ داشته‌ است‌. به‌ هر صورت‌ منظورم‌ این‌ است‌ که‌ وقتی‌ زندگی‌ نامه‌ی‌ او را مطالعه‌ می‌کنیم‌، متوجه‌ می‌شویم‌ زندگی‌ او شبیه‌ زندگی‌ عرفانی‌ شرقی‌ و نیز غربی‌ است‌. در سال‌ 1885، قبل‌ از اینکه‌ وارد بحران‌ نهایی‌ که‌ به‌ آن‌ «سقوط‌» (effondrement) نیچه‌ می‌گویند بشود، یکی‌ از هم‌ دوره‌هایش‌، E.Rhode ، او را ملاقات‌ می‌کند و از وضعیت‌ «نابسامان‌» او تعجب‌ می‌کند. او این‌ چنین‌ می‌نویسد: «در او چیزی‌ بود که‌ با آن‌ آشنا نبودم‌،... مثل‌ این‌ بود که‌ از منطقه‌ای‌ آمده‌ بود که‌ در آن‌ هیچ‌ آدمی‌سکونت‌ نداشت‌».

البته‌ این‌ حالات‌ بعد از سال‌ 85-1884 شدیدتر می‌شود؛ و به‌ مرور وضع‌ نیچه‌ غیرعادی‌تر و وخیم‌تر می‌شود.

در اینجا لازم‌ است‌ به‌ طور خلاصه‌ چند مطلب‌ اضافه‌ کنیم‌:
1- می‌دانیم‌ که‌ نیچه‌ زندگی‌ یک‌ زاهد را داشته‌ است‌ یعنی‌ مانند عرفا، خیلی‌ ساده‌ زندگی‌ می‌کرده‌ و همیشه‌ در سفر و سیر و سلوک‌ بوده‌ است‌.

2- آقای‌ دینانی‌ در مورد عالم‌ مثال‌ (mundus imaginalis) مطالبی‌ بیان‌ کردند. من‌ در آثار نیچه‌ تعریف‌ عالم‌ مثال‌ را دیده‌ام‌ به‌ خصوص‌ در کتاب‌ معروفش‌ چنین‌ گفت‌ زرتشت‌.

3- آقای‌ جهانبگلو در سخنرانی‌اش‌ درباره‌ی‌ فیلسوف‌ آلمانی‌، هامان‌، به‌ فلسفه‌ی‌ نبوی‌ او اشاره‌ کرده‌ است‌. باید گفت‌ که‌ نیچه‌، هاما
فریاد فریاد     شنبه, ‏1389/07/03 ‏00:05:23

باید گفت‌ که‌ نیچه‌، هامان‌ را مطالعه‌ کرده‌ بود و بینش‌ او در خط‌ فلسفه‌ی‌ نبوی‌ قرار دارد، مثل‌ اکثر «اشراقیون‌» (سهروردی‌ یا هامان‌).



4- آقای‌ دینانی‌ اشاره‌ای‌ به‌ گوش‌ موسوی‌ کرده‌اند یعنی‌ درک‌ ویژه‌ حضرت‌ موسی‌ (ع‌) و حضرت‌ محمد (ص‌). نیچه‌ جمله‌ای‌ دارد که‌ در آن‌ می‌گوید من‌ با کسانی‌ صحبت‌ می‌کنم‌ که‌ گوش‌ سومی‌ داشته‌ باشند و این‌ مفهوم‌ اشاره‌ای‌ به‌ درک‌ فرا انسانی‌ پیامبران‌ و برخی‌ از عرفاست‌.

5- نیچه‌ در کتاب‌ فرا سوی‌ نیک‌ و بد می‌گوید که‌ از روش‌ باطنیان‌ (إsotإristes) پیروی‌ می‌کند. یعنی‌ او به‌ تأویل‌ و روش‌ باطنی‌ معتقد است‌.
البته‌ نیچه‌شناسان‌ در آثار دوره‌ای‌ اثباتگرا/ پوزیتیویست‌ ملاحظه‌ کرده‌اند. ولی‌ من‌ فکر می‌کنم‌ به‌ طور کلی‌ روند فکری‌ نیچه‌ از کتاب‌ تولد تراژدی‌ در یونان‌ تا آثاری‌ چون‌ چنین‌ گفت‌ زرتشت‌ در چارچوب‌ فکری‌ عرفانی‌ «اشراقی‌» قرار دارد و این‌ تداوم‌ نشان‌گر آن‌ است‌ که‌ فیلسوف‌ آلمانی‌ خط‌ «اشراق‌» را انتخاب‌ کرده‌ است‌، همان‌ «اشراقی‌» که‌ کربن‌ تعریف‌ کرده‌ است‌.
فریاد فریاد     شنبه, ‏1389/07/03 ‏00:07:14

افلاطون‌ و ناسزاهای‌ نیچه‌ و پوپر!

فیلسوفان‌، کمتر با هم‌ تعارف‌ دارند. چه‌ بسا اصلاً آداب‌ دانی‌ را هم‌ فراموش‌ کنند و در برابر چشمان‌ خلایق‌، یقه‌ یکدیگر بچسبند و حسابی‌ از خجالت‌ یکدیگر، درآیند! یکی‌ از فیلسوفانی‌ که‌ شاید تندترین‌ تعابیر درموردش‌ به‌ کار برده‌ شده‌، «افلاطون‌» است‌. در زیر، نظرات‌ پوپر و نیچه‌ را درمورد افلاطون‌ می‌خوانیم‌، با این‌ تذکر که‌ خواننده‌ فهیم‌ باید بفهمد که‌ این‌ واژه‌ها، با زبان‌ عامیانه‌ نباید تفسیر شوند و شناخت‌ فلسفی‌ از افکار این‌ فیلسوفان‌، شرط‌ اصلی‌ درک‌ عمق‌ این‌ ناسزاگوییها است‌:

* کارل‌، ریموند، پوپر فیلسوف‌ اتریشی‌ در اثر مشهور خود «جامعه‌ باز و دشمنان‌ آن‌» برگردان‌ عزت‌ اللّه‌ فولادوند، (انتشارات‌ خوارزمی‌، تهران‌). افلاطون‌ را نشانه‌ حقارت‌ انسانی‌ می‌نامد!

* فردریش‌ ویلهم‌ نیچه‌، فیلسوف‌ مشهور اگزیستانسیالیست‌ در اثر مشهور خود به‌ نام‌: «غروب‌ بتها؛ یا چگونه‌ می‌توان‌ با پتک‌، تفکر فلسفی‌ کرد » افلاطون‌ را زمینه‌ ساز بدبختی‌ بزرگی‌ می‌داند که‌ نهایتاً به‌ «صلیب‌» منجر گردید. (مقصود این‌ است‌ که‌ چگونه‌ می‌توان‌ از طریق‌ تفکر فلسفی‌ بت‌شکنی‌ کرد؛ یا: فلسفه‌ی‌ من‌ پتکی‌ است‌) برای‌ بت‌ شکنی‌. او درباره‌ی‌ افلاطون‌ می‌گوید: «او در نظر من‌ به‌ اندازه‌ای‌ واعظ‌ اخلاق‌ و مسیحی‌ مآب‌ است‌ -و می‌دانیم‌ که‌ مفهوم‌ نیک‌ به‌ عقیده‌ی‌ او برترین‌ مفاهیم‌ است‌- که‌ میل‌ دارم‌ درباره‌ی‌ پدیدار افلاطون‌ عبارت‌ خشن‌ نیرنگبازی‌ برتر را... بر همه‌ی‌ عبارات‌ دیگر ترجیح‌ دهم‌. درس‌ آموختن‌ این‌ آتنی‌ از مصریان‌ برای‌ آدمیان‌ بسیار گران‌ تمام‌ شده‌ است‌... بدبختی‌ بزرگ‌ دنیای‌ مسیحیت‌ آیده‌آل‌ گیرا و دو معنایی‌ افلاطون‌ است‌ که‌ سبب‌ شد طبایع‌ شریف‌ دوره‌ی‌ باستان‌ درباره‌ی‌ خود دچار سوءفهم‌ شوند و پای‌ در راهی‌ بنهند که‌ به‌ صلیب‌ انجامید.»

* اما بقیه‌ فیلسوفان‌ به‌ این‌ تندی‌ از افلاطون‌ یاد نکرده‌اند. مثلاً مارتین‌ هایدگر این‌ فیلسوف‌ قرن‌ 20 درمورد افلاطون‌ در کتاب‌ خود با عنوان‌ نظریه‌ی‌ افلاطون‌ درباره‌ی‌ حقیقت‌ می‌گوید: «تفکر افلاطون‌ تابع‌ تحول‌ ماهیت‌ حقیقت‌ است‌؛ تاریخ‌ این‌ تحول‌، تاریخ‌ فلسفه‌ی‌ مابعدالطبیعی‌ شده‌ است‌ که‌ تحقق‌ بلاشرطش‌ در فلسفه‌ی‌ نیچه‌ آغاز می‌شود. از این‌ رو فلسفه‌ی‌ افلاطون‌... چیزی‌ متعلق‌ به‌ گذشته‌ نیست‌ بلکه‌ زمان‌ حال‌ تاریخی‌ است‌ ولی‌ نه‌ به‌ عنوان‌ تأثیر تاریخی‌ یا تقلید دوره‌ی‌ باستان‌ یا حفظ‌ سنت‌. آن‌ تحول‌ ماهیت‌ حقیقت‌، به‌ عنوان‌ واقعیت‌ بنیادی‌ حاکم‌ بر همه‌ چیز تاریخ‌ جهان‌ که‌ در حال‌ ورود به‌ جدیدترین‌ دوره‌ی‌ جدیدش‌ است‌، حضور دارد.» هایدگر معتقد است‌ که‌ معنی‌ حقیقت‌ در طول‌ تاریخ‌ متحول‌ می‌شود: پیش‌ از افلاطون‌، در دوره‌ی‌ فیلسوفان‌ پیش‌ از سقراط‌، حقیقت‌ به‌ معنی‌ ظهور وجود است‌، به‌ معنی‌ روشنی‌ و آشکاری‌ وجود (Offenbarheit) ؛ و فلسفه‌، شناساییِ وجود است‌؛ و در فلسفه‌ی‌ افلاطون‌ و پس‌ از افلاطون‌ حقیقت‌ به‌ معنی‌ درستی‌ (Richtigkeit) است‌. در این‌ مرحله‌ فکر به‌ وجود (Sein) نظر ندارد بلکه‌ همه‌ی‌ توجهش‌ معطوف‌ موجود (das Seiende) است‌ چنان‌ که‌ افلاطون‌ موجود (موجود معقول‌، موجود حقیقی‌، موجود ایده‌آل‌) را اصل‌ و حقیقت‌ می‌داند و همه‌ی‌ اشیا دیگر را اشباح‌ و سایه‌های‌ حقیقت‌ (و هایدگر این‌ حالت‌ را فراموش‌ شدگی‌ وجود Seinsvergessenheit می‌نامد) حال‌ آنکه‌ وجود اصل‌ و روشنایی‌ است‌ و موجود شی‌ء مریی‌ در روشنایی‌. به‌ عقیده‌ی‌ هایدگر فراموش‌ شدگی‌ وجود که‌ با فلسفه‌ی‌ افلاطون‌ آغاز شده‌ است‌ به‌ طور دائم‌ پیش‌ می‌رود تا در فلسفه‌ی‌ نیچه‌ صیرورت‌ (das Werden) به‌ مرتبه‌ی‌ حقیقت‌ به‌ معنی‌ حقیقی‌ برکشیده‌ می‌شود. به‌ همین‌ مناسبت‌ هایدگر فلسفه‌ی‌ نیچه‌ را فلسفه‌ی‌ افلاطونی‌ معکوس‌ (umgekehrte Platonismus) می‌نامد. مخالفان‌ هایدگر و مدافعان‌ افلاطون‌ می‌گویند هایدگر اندیشه‌ی‌ افلاطونی‌ را نفهمیده‌ است‌ زیرا مخصوصاً مکالمه‌ی‌ سوفیست‌ افلاطون‌ (235 به‌ بعد) نشان‌ می‌دهد که‌ اصل‌ در نظر افلاطون‌ وجود است‌ نه‌ موجود. اینان‌ معتقدند که‌ هایدگر مکالمه‌ی‌ سوفیست‌ را اصلاً نخوانده‌ یا به‌ دقت‌ نخوانده‌ است‌.
فریاد فریاد     شنبه, ‏1389/07/03 ‏00:12:08

حمید مصدق :
شاعر معاصر، در دهم بهمن ماه سال ‌۱۳۱۸ در شهرضا ، از شهرستان‌های پیرامون اصفهان ، به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در شهرضا و اصفهان به پایان رساند و در سال ‌۱۳۳۹ به تهران آمد و پس از فارغ‌التحصیل شدن در رشته‌ی بازرگانی از مؤسسه‌ی علوم اداری و بازرگانی دانشگاه تهران، در مؤسسه‌ی تحقیقات اقتصادی این دانشگاه به امر پژوهش مشغول شد.


حمید مصدق ـ
وی از سال ‌۱۳۴۲ مجددا به ادامه‌ی تحصیل پرداخت و موفق به دریافت لیسانس حقوق از دانشگاه تهران و سپس فوق لیسانس اقتصاد شد. مصدق در سال ‌۱۳۴۸ به عنوان استادیار در مدرسه‌های عالی کرمان و اصفهان و دانشگاه آزاد ایران به کار مشغول شد.
او از سال ‌۱۳۵۱، پس از دریافت فوق لیسانس حقوق اداری از دانشگاه ملی، به عضویت هیات علمی دانشگاه درآمد و در کنار آن از سال ‌۱۳۵۷ به کار وکالت روی آورد.
حمید مصدق، عضو هیات علمی دانشکده‌ی حقوق دانشگاه تهران و دانشگاه علامه طباطبایی، وکیل درجه یک دادگستری عضو کانون وکلا و سردبیر نشریه‌ی کانون بود.
این شاعر معاصر، در هفتم آذرماه ‌۱۳۷۷ در اثر سکته‌ی قلبی در تهران درگذشت
آثار حمید مصدق
نخستین اثر وی منظومه‌ی بلند « درفش کاویانی» در سال ‌۱۳۴۰ منتشر و در همان سال توقیف شد؛ چاپ دوم آن در سال ‌۱۳۵۷ منتشر و بعد از انقلاب نیز به دفعات تجدید چاپ شد.
فریاد فریاد     شنبه, ‏1389/07/03 ‏13:10:18

حکایت چوپان دروغگو به روایت احمد شاملو
کمتر کسی است از ما که داستان «چوپان دروغگو» را نخوانده یا نشنیده باشد. خاطرتان باشد این داستان یکی از درس‌های کتاب فارسی ما در آن ایام دور بود. حکایت چوپان جوانی که بانگ برمی‌داشت: «آی گرگ! گرگ آمد» و کشاورزان و کسانی از آنهایی که در آن اطراف بودند، هر کس مسلح به بیل و چوب و سنگ و کلوخی، دوان دوان به امداد چوپان جوان می‌دوید و چون به محل می‌رسیدند اثری از گرگ نمی‌دیدند. پس برمی‌گشتند و ساعتی بعد باز به فریاد «کمک! گرگ آمد» دوباره دوان دوان می‌آمدند و باز ردی از گرگ نمی‌یافتند، تا روزی که واقعا گرگ‌ها آمدند و چوپان هر چه بانگ برداشت که: «کمک» کسی فریاد رس او نشد و به دادش نرسید و الخ. . .

«احمد شاملو» که یادش زنده است و زنده ماناد، در ارتباط با مقوله‌ای، همین داستان را از دیدگاهی دیگر مطرح می‌کرد. می‌گفت: تمام عمرمان فکر کردیم که آن چوپان جوان دروغ می‌گفت، حال اینکه شاید واقعا دروغ نمی‌گفته. حتی فانتزی و وهم و خیال او هم نبوده. فکر کنید داستان از این قرار بوده که: گله‌ای گرگ که روزان وشبانی را بی هیچ شکاری، گرسنه و درمانده آوارۀ کوه و دره و صحرا بودند از قضا سر از گوشۀ دشتی برمی‌آورند که در پس پشت تپه‌ای از آن جوانکی مشغول به چراندن گله‌ای از خوش‌ گوشت‌ترین گوسفندان وبره‌های که تا به حال دیده‌اند. پس عزم جزم می‌کنند تا هجوم برند و دلی از عزا درآورند. از بزرگ و پیر خود رخصت می‌طلبند.

گرگ پیر که غیر از آن جوان و گوسفندانش، دیگر مردان وزنان را که آنسوترک مشغول به کار بر روی زمین کشت دیده می‌گوید: می‌دانم که سختی کشیده‌اید و گرسنگی بسیار و طاقت‌تان کم است، ولی اگر به حرف من گوش کنید و آنچه که می‌گویم را عمل، قول می‌دهم به جای چند گوسفند و بره، تمام رمه را سر فرصت و با فراغت خاطر به نیش بکشید و سیر و پر بخورید، ولی به شرطی که واقعا آنچه را که می‌گویم انجام دهید. مریدان می‌گویند: آن کنیم که تو می‌گویی. چه کنیم؟

گرگ پیر باران دیده می‌گوید: هر کدام پشت سنگ و بوته‌ای خود را خوب مستتر و پنهان کنید. وقتی که من اشارت دادم، هر کدام از گوشه‌ای بیرون بجهید و به گله حمله کنید؛ اما مبادا که به گوسفند و بره‌ای چنگ و دندان برید. چشم و گوش‌تان به من باشد. آن لحظه که اشاره کردم، در دم به همان گوشه و خفیه‌گاه برگردید و آرام منتظر اشارت بعد من باشید.

گرگ‌ها چنان کردند. هر کدام به گوشه‌ای و پشت خاربوته و سنگ و درختی پنهان. گرگ پیر اشاره کرد و گرگ‌ها به گله حمله بردند.

چوپان جوان غافلگیر و ترسیده بانگ برداشت که: «آی گرگ! گرگ آمد» صدای دویدن مردان و کسانی که روی زمین کار می‌کردند به گوش گرگ پیر که رسید، ندا داد که یاران عقب‌نشینی کنند و پنهان شوند.

گرگ‌ها چنان کردند که پیر گفته بود. مردان کشت و زرع با بیل و چوب در دست چون رسیدند، نشانی از گرگی ندیدند. پس برفتند و دنبالۀ کار خویش گرفتند.

ساعتی از رفتن مردان گذشته بود که باز گرگ پیر دستور حملۀ بدون خونریزی! را صادر کرد. گرگ‌های جوان باز از مخفی‌گاه بیرون جهیدند و باز فریاد «کمک کنید! گرگ آمد» از چوپان جوان به آسمان شد. چیزی به رسیدن دوبارۀ مردان چوب به دست نمانده بود که گرگ پیر اشارت پنهان شدن را به یاران داد. مردان چون رسیندند باز ردی از گرگ ندیدند. باز بازگشتند.

ساعتی بعد گرگ پیر مجرب دستور حمله‌ای دوباره داد. این بار گرچه صدای استمداد و کمک‌خواهی چوپان جوان با همۀ رنگی که از التماس و استیصال داشت و آبی مهربان آسمان آفتابی آن روز را خراش می‌داد، ولی دیگر از صدای پای مردان چماق‌دار خبری نبود.

گرگ پیر پوزخندی زد و اولین بچه برۀ دم دست را خود به نیش کشید و به خاک کشاند. مریدان پیر چنان کردند که می‌بایست.

از آن ایام تا امروز کاتبان آن کتابها بی‌آنکه به این «تاکتیک جنگی» گرگ‌ها بیندیشند، یک قلم در مزمت و سرکوفت آن چوپان جوان نوشته‌اند و آن بی‌چارۀ بی‌گناه را برای ما طفل معصوم‌های آن روزها «دروغگو» جا زده و معرفی کرده‌اند.

خب این مربوط به آن روزگار و عصر معصومیت ما می‌شود. امروز که بنا به شرایط روز هر کداممان به ناچار برای خودمان گرگی شده‌ایم! چه؟ اگر هنوز هم فکر می‌کنید که آن چوپان دروغگو بوده، یا کماکان دچار آن معصومیت قدیم هستید و یا این حکایت را به این صورت نخوانده بودید. حالا دیگر بهانه‌ای ندارید.

این حکایت را با تکه شعری از سروده‌های «شهیار قنبری» تمام می‌کنم. او می‌گوید:
چه کسی گفت: «خداوند شبان همه است
و برادرها را تا ته درۀ سبز رهنمون خواهد بود.»
من شبان رمۀ خود بودم
و کسی آن بالا
خود شبان من معصوم نبود.
غفلت من رمه را از کف داد
غفلت او شاید
هم از ایندست مرا
هم از ایندست تو را
رمه را
همه را . . . !
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1389/07/04 ‏16:26:49

دکتر ‘اسپنسر جانسون’ از سخنرانان و نویسندگان بین المللی است . او نویسنده ی سری کتابهای ‘ یک دقیقه ای’ از جمله ‘ مادر یک دقیقه ای’ , ‘ پدر یک دقیقه ای’ , ‘ معلم یک دقیقه ای ‘ و یک دقیقه برای خود است . علاوه بر این سری کتابها او نویسنده ی کتاب پر فروش ‘ بله یا نه ‘ که راهنمایی برای تصمیم گیری بهتر است نیز می باشد.کتابهای دیگری نیز برای کودکان نوشته است که از ان جمله می توان به کتاب ‘ قصه های ارزش Value Tales’ ‘ اشاره نمود .

دیدگاه های او به بسیاری از انسانها برای کشف و شناخت حقایق ساده زندگی٬ کسب موفقیت بیشتر و رهایی از استرس کمک شایانی نموده است.

کتاب ‘ چه کسی پنیر مرا برده است ؟ ‘ ( چه کسی پنیر مرا جا به جا کرده است ؟Who Moved my Cheese? )داستان زندگی انسانها و مدیریت برخورد انها با شرایط در زمان مواجهه با تغییر است . هر یک از ما در زندگی خود تغییراتی را تجربه می کند و به شیوه های گوناگون با این تغییرات رو به رو می شود . انهایی که در مقابل این تغییرات حرکت کرده و دست به عمل بزنند شانس یافتن منابع جدید اسایش و راحتی را خواهن یافت و انهایی که در مقابل این تغییرات مقاومت کنند و از این حرکت جا بمانند محکوم به شکست خواهند شد.

پنیر استعاره ای است برای انچه که شما می خواهید. انچه که موجب خوشحالی و اسایش شما می شود. چیزهایی مثل شغل خوب ٬ روابط عاطفی خانوادگی٬ پول٬ دارایی ٬ سلامتی و غیره. ‘ ماز ‘ جایی است که شما برای یافتن پنیرتان جستجو می کنید . این مکان می تواند سازمانی باشد که در ان کار می کنید ٬ خانواده یا جامعه ای باشد که در ان زندگی می کنید و غیره . . . .

چهار شخصیت نمادین داستان عبارتند از :

اسنیف : قبل از دیگران و پیش از اطلاع انان تغییر را پیش بینی می کند .



اسکوری : انچه که لازم است را دیده و بلافاصله دست به عمل می زند.





هاو : در ابتدا نمی خواهد تغییر کند ولی بعد به خود و اینکه نمی خواسته تغییر کند می خندد. سپس در لابرینت شروع به جستجو کرده و از طعم پنیر جدید لذت می برد. او می اموزد که با دیدن تغییرات جدیدی که منجر به بهتر شدن اوضاعش می شود ٬ باید موضع خود را عوض کند و با تغییر جدید خود را وفق دهد.



هم : ارزو می کند تغییری رخ ندهد و بر روی موقعیتی که دارد پا فشاری می کند.



افراد پس از خواندن داستان خود را با این چهار شخصیت مقایسه می کنند. بعضی اوقات نمی توانیم خود را با شرایط جدید وفق دهیم و فراموش می کنیم که اگر به این تغییرات پاسخ ندهیم موجب شکست و پشیمانیمان می شوند. برای غلبه بر ترسمان در مقابل تغییر خود را به جای شخصیت ها بگذاریم و ببینیم دوست داریم کدامیک از این شخصیتها باشیم . من که به نوبه ی خود دوست ندارم ‘ هم ‘ باشم شما چطور؟

ما نیز نیازمندیم که در لابرینت زندگی راهمان را به سوی پنیرهای جدید بیابیم و به سوی تغییراتی که موجب موفقیتمان در زندگی می شود گام برداریم. پنیرهای قدیمی مان دیر یا زود تمام می شوند و یا بوی کهنگی به خود می گیرند ٬ پس قبل از تمام شدن و یا بو گرفتن پنیرهای تازه و جدیدی را بیابیم.

Anticipate change.

1.تغییر را پیش بینی کنید.
Adapt To Change Quickly
1.به سرعت خود را با تغییر تطبیق دهید.
Enjoy Change!
1.از تغییر لذت ببرید
Get Ready For The Cheese To Move

1.همیشه اماده ی تغییر سریع باشد
Having Cheese Makes You Happy

1.پنیر داشتن شما را خوشحال می کند.
The More Important Your Cheese Is To You The More You Want To Hold On To It.

1.هرچه پنیرتان برای شما ارزشمندتر باشد ٬ شما بیشتر به ان می چسبید.
If You Do Not Change, You Can Become Extinct.

1.اگر تغییر نکنید منسوخ خواهید شد
Smell The Cheese Often So You Know When It Is Getting Old.

1.پنیر خود را بو کنید تا بفهمید چه وقت بوی کهنگی گرفته.
When You Move Beyond Your Fear, You Feel Free.

1.وقتی فراتر از ترستان گام بردارید٬ احساس ازادی می کنید.
It Is Safer To Search In The Maze Than Remain In A Cheesless Situation.


1.جستجو در لابرینت بهتر از ماندن در موقعیتی است که پنیری وجود ندارد.
Old Beliefs Do Not Lead You To New Cheese.

1.باورهای کهنه و قدیمی منجر به یافتن پنیرهای جدید نمی شود.
When You See That You Can Find And Enjoy New Cheese, You Change Course

1.وقتی می بینید می توانید پنیر جدیدی بیابید وضعیت خود را تغییر دهید.
Noticing Small Changes Early Helps You Adapt To The Bigger Changes

That Are To Come

1.توجه به تغییرات کوچک به شما کمک می کند تا خود را برای تغییرات بزرگی که در راه است اماده کنید.
GET OUT OF YOUR COMFORT ZONE.

1.از مکان امن و ارام خود بی
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1389/07/04 ‏16:27:34

1.از مکان امن و ارام خود بیرون ایید .
WHAT YOU ARE AFRAID OF IS NEVER AS BAD AS WHAT YOU IMAGINE.

1.انچه که از ان می ترسید بدتر از ترسی که در ذهن خود متصور شده اید نیست.
http://www.bizsum.com

نکته ی قابل توجه در مورد این کتاب ترکیب استعاره با واقعیت است. داستان در رابطه با انسانها و زندگی انها گفته شده است و برای بیان واقعیت زندگی از دو موش و دو انسان کوچولو که در یک لابرینت پیچ د پیچ به دنبال پنیر می گردند استفاده شده است. نویسنده برای اسان سازی شرایط درک خواننده از استعاره استفاده نموده تا مفاهیم انتزاعی را در قالب شخصیت ها ٬ پنیر و ماز ملموس سازد. اما به نظر من به عنوان یک خواننده از انجایی که این کتاب بر اصل مدیریت تغییر بنا نهاده شده فاقد هر نوع تئوری مدیریتی بوده و میتوان این موضوع را تنها ضعف داستان دانست.
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1389/07/13 ‏08:57:04

بهلول هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد.

پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.

آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت.

جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.

ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه)

با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:


- بهلول، چه می سازی؟

بهلول با لحنی جدی گفت:

- بهشت می سازم.

همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:

- آن را می فروشی؟!

بهلول گفت:

- می فروشم.

- قیمت آن چند دینار است؟

- صد دینار.

زبیده خاتون گفت:

- من آن را می خرم.

بهلول صد دینار را گرفت و گفت:

- این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.

زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.

بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.

زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:

- این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.

وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.

صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:

- یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.

بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:

- به تو نمی فروشم.

هارون گفت:

- اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.

بهلول گفت:

- اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.

هارون ناراحت شد و پرسید:

- چرا؟

بهلول گفت:

- زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم!
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1389/07/13 ‏09:01:08

یکی از دبیرستان های تهران هنگام برگزاری امتحانات سال ششم دبیرستان به عنوان موضوع انشا این مطلب داده شد که   :


''شجاعت یعنی چه؟''



محصلی در قبال این موضوع فقط نوشته بود : ا

'' شجاعت یعنی این ''



و برگه ی خود را سفید به ممتحن تحویل داده بود و رفته یود ! اما برگه ی آن جوان دست به دست دبیران گشته بود و همه به اتفاق و بدون ...استثنا به ورقه سفید او نمره 20 دادند

فکر میکنید اون دانش آموز چه کسی می تونست باشه؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

!!!دکترعلی شریعتی!!!
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1389/07/13 ‏09:03:40

روحی که زیبایی را می بیند گاهی تنها می ماند.((گوته))



از مخالفان نهراسید، زیرا بادبادک با باد مخالف بالا می رود.((هامیلتون مایی))



هر احمقی می تواند قانونی بر جای نهد که احمق دیگری به آن اهمیت بدهد.((هنری تورئو))



هرگز اجازه نمی دهم مدرسه رفتن جلوی پیشرفتم را بگیرد.((مارک تواین))



آنچه هستید نتیجه فکر شما است.((وین دایر))



دنیا گلی است که گلبرگ هایش خیالی و خارهایش حقیقی است.((سینوا))



چقدر عاقلند آنهایی که در عشق احمق اند.((ویکتور هوگو))



مردان کامیاب غالبا از شکست، میوه پیروزی چیده اند.((گوته))



مردان مقاوم و باتجربه همیشه فرصت دارند کارها را از اول شروع کنند.((گوته))



مرد با اراده مردی است که شخصیت انفرادی خود را در اجتماع گم نمی کند و شجاعت آن را دارد که باورهای خاص خود را آشکار نماید.((اسکار وایلد))



هنگامی که امیدوارید دیگران هیجان را به زندگی شما بازگردانند، برای ایجاد عشق و شور و نشاط به آنان وابسته می شوید و تماس خود را با سرچشمه عشق درون خود از دست می دهید.((باربارا دی آنجلیس))



آن که برنامه ها را از پایان به آغاز مورد گفتگو و ارزیابی قرار می دهد، براستی در حال سرپوش گذاری بر روی چیزی است.((اُرد بزرگ))



گفتگو با آدمیان ترسو، خواری در پی دارد.((اُرد بزرگ))



آن که پیاپی سخنتان را می بُرد، دلخوش به شنیدن سخن شما نیست.((اُرد بزرگ))



اگر آغاز زندگیت با سپیده دم و روز همزاد گشت، همواره در جست و جوی چراغ و پناهگاهی برای شبانگاهان باش و اگر در شب و سیاهی آغاز شد، چراغی از امید در خود بیافروز که پگاه خوشبختی نزدیک است.((اُرد بزرگ))



جایی که شمشیر هست آرامش نیست.((اُرد بزرگ))



ریشه کارمند نابکار در نهاد سرپرست و مدیر ناتوان است.((اُرد بزرگ))



اگر به سخنی که گفته اید با تمام وجود پایبند هستید، دیگر نیازی نیست برای آن پوزش بخواهید.((اُرد بزرگ))



نرم دلی و نرمش، منش آدمی و سنگدلی و سخت سری، منش اهریمن است.((اُرد بزرگ))



فرمانروایانی که یک شبه توانمند می شوند با تلنگری فرو می ریزند.((اُرد بزرگ))
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1389/07/29 ‏15:43:59

حکایت خورشید و باد

روزی خورشید و باد با هم در حال گفتگو بودند و هر کدام نسبت به دیگری ابراز برتری میکرد، باد به خورشید می گفت که من از تو قویتر هستم، خورشید هم ادعا میکرد که او قدرتمندتر است. گفتند بیاییم امتحان کنیم، خب حالا چه طوری؟

دیدند مردی در حال عبور بود که کتی به تن داشت. باد گفت که من میتوانم کت آن مرد را از تنش در بیاورم، خورشید گفت پس شروع کن. باد وزید و وزید، با تمام قدرتی که داشت به زیر کت این مرد می کوبید، در این هنگام مرد که دید نزدیک است کتش را از دست بدهد، دکمه های آنرا بست و با دو دستش هم آنرا محکم چسبید.

باد هر چه کرد نتوانست کت مرد را از تنش بیرون بیاورد و با خستگی تمام رو به خورشید کرد و گفت: عجب آدم سرسختی بود، هر چه تلاش کردم موفق نشدم، مطمئن هستم که تو هم نمی توانی.

خورشید گفت تلاشم را می کنم و شروع کرد به تابیدن، پرتوهای پر مهرش را بر سر مرد بارید و او را گرم کرد. مرد که تا چند لحظه قبل با تمام قدرت سعی در حفظ کت خود داشت دید که ناگهان هوا تغییر کرده و با تعجب به خورشید نگریست، دید از آن باد خبری نیست، احساس آرامش و امنیت کرد.

با تابش مدام و پر مهر خورشید او نیز گرم شد و دید که دیگر نیازی به اینکه کت را به تن داشته باشد نیست بلکه به تن داشتن آن باعث آزار و اذیت او می شود. به آرامی کت را از تن بدر آورد و به روی دستانش قرار داد.

باد سر به زیر انداخت و فهمید که خورشید پر عشق و محبت که بی منت به دیگران پرتوهای خویش را می بخشد بسیار از او که می خواست به زور کاری را به انجام برساند قویتر است.
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1389/07/29 ‏15:46:40

این داستان به اواخر قرن 51بر می گردد.
در یک دهکده کوچک نزدیک نورنبرگ خانواده ای با81بچه زندگی می کردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر می بایستی81ساعت در روز به هر کار سختی که در آن حوالی پیدا می شد تن می داد. در همان وضعیت اسفباک آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 81بجه) رویایی را در سر می پروراندند. هر دوشان آرزو می کردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می دانستند که پدرشان هرگز نمی تواند آن ها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد.
یک شب پس از مدت زمان درازی بحث در رختخواب، دو برادر تصمیمی گرفتند. با سکه قرعه انداختند و بازنده می بایست برای کار در معدن به جنوب می رفت و برادر دیگرش را حمایت مالی می کرد تا در آکادمی به فراگیری هنر بپردازد، و پس از آن برادری که تحصیلش تمام شد باید در چهار سال بعد برادرش را از طریق فروختن نقاشی هایش حمایت مالی می کرد تا او هم به تحصیل در دانشگاه ادامه دهد.
آن ها در صبح روز یک شنبه در یک کلیسا سکه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن های خطرناک جنوب رفت و برای 4 سال به طور شبانه روزی کار کرد تا برادرش را که در آکادمی تحصیل می کرد و جزء بهترین هنرجویان بود حمایت کند. نقاشی های آلبرشت حتی بهتر از اکثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصیلی او درآمد زیادی از نقاشی های حرفه ای خودش به دست آورده بود.
وقتی هنرمند جوان به دهکده اش برگشت، خانواده دورر برای موفقیت های آلبرشت و برگشت او به کانون خانواده پس از 4 سال یک ضیافت شام برپا کردند. بعد از صرف شام آلبرشت ایستاد و یک نوشیدنی به برادر دوست داشتنی اش برای قدردانی از سال هایی که او را حمایت مالی کرده بود تا آرزویش برآورده شود، تعارف کرد و چنین گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا می توانی به نورنبرگ بروی و آرزویت را تحقق بخشی و من از تو حمایت می کنم.
تمام سرها به انتهای میز که آلبرت نشسته بود برگشت. اشک از چشمان او سرازیر شد. سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت: نه! از جا برخاست و در حالی که اشک هایش را پاک می کرد به انتهای میز و به چهره هایی که دوستشان داشت، خیره شد و به آرامی گفت: نه برادر، من نمی توانم به نورنبرگ بروم، دیگر خیلی دیر شده، ‌ببین چهار سال کار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندین بار شکسته و در دست راستم درد شدیدی را حس می کنم، به طوری که حتی نمی توانم یک لیوان را در دستم نگه دارم. من نمی توانم با مداد یا قلم مو کار کنم، نه برادر، برای من دیگر خیلی دیر شده...
بیش از045سال از آن قضیه می گذرد. هم اکنون صدها نقاشی ماهرانه آلبرشت دورر، قلمکاری ها و آبرنگ ها و کنده کاری های چوبی او در هر موزه بزرگی در سراسر جهان نگهداری می شود.
یک روز آلبرشت دورر برای قدردانی از همه سختی هایی که برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پینه بسته برادرش را که به هم چسبیده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصویر کشید. او نقاشی استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاری کرد اما جهانیان احساساتش را متوجه این شاهکار کردند و کار بزرگ هنرمندانه او را " دستان دعا کننده" نامیدند.
اگر زمانی این اثر خارق العاده را مشاهده کردید،‌ اندیشه کنید و به خاطر بسپارید که رویاهای ما با حمایت دیگران تحقق می یابند
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1389/09/22 ‏01:14:55

«دکتر علی شریعتی»

من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روی عشق و علاقه می رقصند ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز می خوانند . «دکتر علی شریعتی»



به سه چیز تکیه نکن، غرور، دروغ و عشق. آدم با غرور می تازد، با دروغ می بازد و با عشق می میرد . «دکتر علی شریعتی»



و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد… و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند… و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...! و این, رنج است .

زن عشق می کارد و کینه درو می کند... دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر... می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی... برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی... در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو... او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی... او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی... او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد... او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی... او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر . «دکتر علی شریعتی»



اگر تنهاترین تنها شوم باز خدا هست او جانشین همه نداشتنهاست . «دکتر علی شریعتی»



عاقلانه ازدواج کن تا عاشقانه زندگی کنی . «دکتر علی شریعتی»



اگر مثل گاو گنده باشی،میدوشنت، اگر مثل خر قوی باشی،بارت می کنند، اگر مثل اسب دونده باشی، سوارت می شوند... فقط از فهمیدن تو می ترسند . «دکتر علی شریعتی»



آن روز که همه به دنبال چشم زیبا هستند، تو به دنبال نگاه زیبا باش . «دکتر علی شریعتی»



هر لحظه حرفی در ما زاده می‏شود هر لحظه دردی سر بر می‏دارد و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش می‏کند این ها بر سینه می‏ریزند و راه فراری نمی‏یابند مگر این قفس کوچک استخوانی گنجایش‏اش چه اندازه است؟ «دکتر علی شریعتی»



دکتر شریعتی : «کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود، آن هم به سه دلیل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم که از همه تهوع آور بود ؛ اینکه در آن سن و سال، زن داشت!... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم ازخیابان می گذشتیم، آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم . «دکتر علی شریعتی»



هر کس آنچنان می میرد که زندگی می کند

خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم . «دکتر علی شریعتی»



به من بگو ؛ نگو ، نمی گویم؛

اما نگو نفهم ، که من نمی توانم نفهمم

من می فهمم . «دکتر علی شریعتی»



قسمتی از نوشته های مرحوم دکتر علی شریعتی در وصف مولا علی در کتاب کویر :

اما ، اما علی جز چاه های پیرامون مدینه ، چاه های نخلستان صاحب سری نداشت ، اگر می داشت چرا سر در حلقوم چاه برد؟ چرا از شهر و خانه وخانواده اش به نخلستان ها پناه برد؟ چرا دردهای بی رحم و سنگینش را ناچارباید در چاه ریزد اینها جز به خاطر آن است که علی تنها است؟ درمیان شیعیانش نیز تنها است؟ علی از محمد تنها تر است ، علی از خدا هم تنها تر است خدا برای تنهاییش آدم را آفرید .محمد سلمان را یافت اما ......اما علی تا پایان حیاتش تنها ماند از میان خیلی شیعیانش جز چاه های پیرامون مدینه کسی نداشت .

اما در زندگی دشوار و دردناک این تنهای بزرگ شبی حادثه ای رخ داد شبی از آن شب های سنگین و خفقان آوری که ماه در نخلستان های حومه شهر چشم به راه علی بود و همه جا، در زیر سایه های نخل ها و بیراهه ها و کناره دیوارو باغ ها و لبه ی جاده ها در پی این همدرد آشنای خویش می گشت و علی را که همچون خود اور همواره تنهاست نمی یافت . «دکتر علی شریعتی»



آزادگی نعمتی است که خداوند به هرکس عطا نکرده است . «دکتر علی شریعتی»



خیلی وقت ها غرورم مثل شیشه جلوی چشمم ریز ریز شد

و من فقط سکوت کردم!     دوست نماها!      سر چه سفره هایی نشستم!        سفره دروغ ، سفره هوس ؛ سفره حسادت ؛ سفره چشم و هم چشمی ، سفره شهوت ؛ سفره غرور ؛ سفره مدرسین اخلاق بی اخلاق ؛ سفره مدرسین
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1389/09/22 ‏01:15:56

سفره حسادت ؛ سفره چشم و هم چشمی ، سفره شهوت ؛ سفره غرور ؛ سفره مدرسین اخلاق بی اخلاق ؛ سفره مدرسین مذهب بی خدا ؛ سفره ماسک های زبیا و دروغین ؛

کسی بوی عشق            نمی داد...          همه رو بو کردم...             بوی هوس بود!

این مدعیان عاشق  عشق  ندیده!

ولی زیباترین سفره ؛ سفره دل بود              حتی اگر به اندازه صرف یک چای مهمون بودم            مزه اون چای تا ابد حتی بعد از مرگ هم زیر زبونم هست   سر سفره دل بارها و بارها متولد شدم         به امید فردایی که نمی دونم چرا اینقدر دیر کرده  و دوباره... «دکتر علی شریعتی»



نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد

و بسپارد

به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی

دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند در من

سکوت مرگبارم را . «دکتر علی شریعتی»



«دکتر علی شریعتی» انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است:

1- آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند .

عمده آدمها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

2- آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند .

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی شخصیت‌اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌اشان یکی است.

3- آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند .

آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

4- آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند .

شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودنشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1389/09/23 ‏01:26:13

ممنونم انور عزیزم...
فریاد فریاد     جمعه, ‏1389/10/03 ‏14:04:53

بامبو و سرخس
روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم. شغلم ‏را، دوستانم را، زندگی ام را!
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا ‏صحبت کنم. به خدا گفتم: آیا می‏ توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟
و جواب ‏او مرا شگفت زده کرد.
او گفت : آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟
پاسخ دادم : بلی.
فرمود: ‏هنگامی که درخت بامبو و سرخس راآفریدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم. به آنها نور ‏و غذای کافی دادم. دیر زمانی نپایید که سرخس سر از خاک برآورد و تمام زمین را فرا ‏گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نکردم. در دومین سال سرخسها بیشتر ‏رشد کردند و زیبایی خیره کننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. ‏من بامبوها را رها نکردم. در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نکردند. اما من ‏باز از آنها قطع امید نکردم. در سال پنجم جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد. در ‏مقایسه با سرخس کوچک و کوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت ‏رسید. 5 سال طول کشیده بود تا ریشه ‏های بامبو به اندازه کافی قوی شوند.. ریشه هایی ‏که بامبو را قوی می‏ ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم می ‏کرد.
‏خداوند در ادامه فرمود: آیا می‏ دانی در تمامی این سالها که تو درگیر مبارزه با ‏سختیها و مشکلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحکم می ‏ساختی. من در تمامی این مدت ‏تو را رها نکردم همانگونه که بامبوها را رها نکردم.
‏هرگز خودت را با دیگران ‏مقایسه نکن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل کمک می کنن. ‏زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می ‏ کنی و قد می کشی!
‏از او پرسیدم : من ‏چقدر قد می‏ کشم.
‏در پاسخ از من پرسید: بامبو چقدر رشد می کند؟
جواب دادم: هر ‏چقدر که بتواند.
 
‏گفت: تو نیز باید رشد کنی و قد بکشی، هر اندازه که ‏بتوانی...
فریاد فریاد     جمعه, ‏1389/10/03 ‏14:07:13

چیزی برای نگرانی وجود ندارد...
فقط دو چیز وجود داره که نگرانش باشی: اینکه سالمی یا مریضی.
اگر سالم هستی، دیگه چیزی نمونده که نگرانش باشی؛
اما اگه مریضی، فقط دو چیز وجود داره که نگرانش باشی: اینکه دست آخر خوب می شی یا می میری.
اگه خوب شدی که دیگه چیزی برای نگرانی باقی نمی مونه؛
اما اگه بمیری، دو چیز وجود داره که نگرانش باشی: اینکه به بهشت بری یا به جهنم.
اگر به بهشت بری، چیزی برای نگرانی وجود نداره؛
ولی اگه به جهنم بری، اون قدر مشغول احوالپرسی با دوستان قدیمی می شی که وقتی برای نگرانی نداری!
پس در واقع هیچ وقت هیچ چیز برای نگرانی وجود نداره!!
امیدوارم همیشه سلامت و شاد باشید
فریاد فریاد     جمعه, ‏1389/10/03 ‏14:10:25

دختر فداکار
همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به
دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.

ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟

فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:

باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد.

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.

ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.
بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟

نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.

و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن
عصبانی بودم.

وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.

همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.

تقاضای او همین بود.

همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.


گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟

سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟

آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.

مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟

آوا، آرزوی تو برآورده میشه.

آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .

صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.

چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا
فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.


اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.


نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن
مسخره ش کنن .

آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم
نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .

آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.

سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟

خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1389/10/06 ‏15:25:02

سلام به همه دوستان مهربان.انور.باران.اشکیار عزیز

ممنون از توجه و محبت همگی.
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1389/10/09 ‏15:55:42

داستان کوتاه “قیمت تجربه”

مهندسی بود که در تعمیر دستگاه های مکانیکی استعداد و تبحر داشت

او پس از۳۰ سال خدمت صادقانه با یاد و خاطری خوش باز نشسته شد

دو سال بعد، از طرف شرکت درباره رفع اشکال به ظاهر لاینحل یکی از دستگاه های

چندین میلیون دلاری با اوتماس گرفتند

آنها هر کاری که از دستشان بر می آمد انجام داده بودند

و هیچ کسی نتوانسته بود اشکال را رفع کند بنابراین، نومیدانه به او متوسل شده بودند

که در رفع بسیاری از این مشکلات موفق بوده است.

مهندس، این ا مر را به رغبت می پذیرد. او یک روز تمام به وارسی دستگاه می پردازد

و در پایان کار، با یک تکه گچ علامت ضربدر روی یک قطعه مخصوص دستگاه می کشد

و با سربلندی می گوید: اشکال اینجاست

آن قطعه تعمیر می شود و دستگاه بار دیگر به کار می افتد.

مهندس دستمزد خود را ۵۰۰۰۰ دلار معرفی می کند.

حسابداری تقاضای ارائه گزارش و صورتحساب مواد مصرفی می کند

و او بطور مختصر این گزارش را می دهد:

بابت یک قطعه گچ: ۱ دلار و بابت

دانستن اینکه ضربدر را کجا بزنم: ۴۹۹۹۹ دلار !
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1389/10/09 ‏15:56:13

داستان کوتاه “استانداردهای ژاپنی ها”




چند سال پیش، آی بی ام تصمیم گرفت که تولید یکی از

قطعات کامپیوترهایش را به ژاپنیها بسپارد

در مشخصات تولید محصول نوشته بود

سه قطعه معیوب در هر ۱۰۰۰۰ قطعه ای که تولید می شود قابل قبول است.

هنگامیکه قطعات تولید شدند و برای آی بی ام فرستاده شدند

نامه ای همراه آنها بود با این مضمون

مفتخریم که سفارش شما را سر وقت آماده کرده و تحویل می دهیم

برای آن سه قطعه معیوبی هم که خواسته بودید

خط تولید جداگانه ای درست کردیم و آنها را فراهم ساختیم

امیدواریم این کار رضایت شما را فراهم سازد !
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1389/10/09 ‏15:56:36

داستان کوتاه “کشیش و رماتیسم”




کشیشی در اتوبوس نشسته بود که یک ولگرد مست و لایعقل سوار شد و کنار او نشست

مردک روزنامه ای باز کرد و مشغول خواندن شد و بعد از مدتی از کشیش پرسید

پدر روحانی روماتیسم از چی ایجاد میشود؟

کشیش هم موعظه را شروع کرد و گفت روماتیسم  حاصل مستی و میگساری و بی بند و باری است

مردک با حالت منفعل  دوباره سرش گرم روزنامه خودش شد

بعد کشیش از او پرسید  تو حالا چند وقت است که روماتیسم داری؟

مردک گفت من روماتیسم ندارم

اینجا نوشته است پاپ اعظم دچار روماتیسم بدی است
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1389/10/09 ‏15:57:36

واقعیت‌های عجیب و غریب در دنیا کم نیستند. برخی از آنها باورپذیرند و برخی دیگر آن‌قدر عجیب به نظر میرسند که باورشان سخت است. با هم نگاهی می اندازیم به ۸ واقعیت جهانی که شاید خیلی از شما از آن بی‌خبر باشید…


۱ در هند گاوها مقدس‌اند

در فرهنگ هندی‌ها، گاو حیوان مقدسی است. وقتی یک گاو تصمیم می‌گیرد دقیقا وسط یک جاده استراحت کند، هیچ‌کس او را از سر جایش بلند نمی‌کند؛ بلکه رانندگان مسیر خودشان را عوض می‌کنند. هندوها می‌گویند انسان حق استثمار گاو را ندارد و مصرف گوشت، شیر، چرم یا حتی کار کشیدن از گاو ممنوع است. حتی زمانی که گاو پیر می‌شود، باز هم آنها باید به او غذا بدهند و احترام َگذارند و او را آزاد کنند تا در دشت و دمن بچرخد.


۲ چینی‌ها سگ می‌خورند

شاید شما هم شنیده باشید که می‌گویند چینی‌ها علاقه شدیدی به گوشت سگ دارند. این موضوع برای مردم بسیاری از کشورها به ویژه آنهایی که سگ را بهترین دوست انسان می دانند، غیرقابل باور است و معتقدند این حرف‌ها دروغ یا خرافه است اما باور باید کرد که چینی‌ها گوشت سگ می‌خورند. با آنکه مقامات پکن در آخرین دوره از بازی‌های المپیک سرو گوشت سگ را در رستوران‌ها ممنوع اعلام کردند باز هم این غذای محبوب از منوی غذاها محو نشد. نزدیک به ۷ هزار سال است که چینی‌ها سگ شکار کرده و گوشت آن را می‌خورند. البته در حال حاضر نسبت به چند هزار سال گذشته به نظر می‌رسد چینی‌ها مهربان‌تر شده و به دوستی با این حیوان علاقه‌ پیدا کرده‌اند.


۳ مردان مکزیکی‌ استراحت را به هر چیزی ترجیح می‌دهند

می‌گویند مردهای مکزیکی عاشق لم دادن در سایه و استراحت‌های طولانی‌مدت هستند و چندان به دنبال کار و تامین معاش نمی‌روند. این حرف تا حدی صحیح است. البته ۲۲ میلیون جمعیت مکزیک هم مانند مردم تمام کشورها به دنبال کار می‌روند و داستان به جایی برمی‌گردد که مردم مکزیک را با همسایه قدرتمند شمالی یعنی آمریکا مقایسه می‌کنند.

۴ بسیاری از کانادایی‌ها در زمستان‌ به زیرزمین‌ کوچ می‌کنند

می‌گویند زمستان که فرا می‌رسد، کانادایی‌ها به شهرهای زیرزمین نقل‌مکان می‌کنند. تعجب نکنید. این موضوع حقیقت دارد. در مونترال دمای هوا در زمستان گاهی به ۳۰ درجه زیرصفر می‌رسد. در کانادا تونل زیرزمینی ۳۲ کیلومتری وجود دارد که به مراکز تجاری، مترو، سینما، برخی مغازه‌ها، موزه و… متصل است و به ساکنان اجازه می‌دهد با وجود برف و سرمای شدید به زندگی روزانه خود ادامه دهند.


۵ مردم اسکاندیناوی عاشق سونا هستند

این یک افسانه نیست. در فنلاند برای ۵ میلیون سکنه حدود دو میلیون سونا وجود دارد و تقریبا همه از آن استفاده می‌کنند.

اسکاندیناوی در منطقه‌ای سردسیر بین اروپا و روسیه قرار دارد و نزدیک به ۲ هزار سال است که سونا در آن از جمله مهم‌ترین مکان‌های اجتماعی بوده است. حتی برخی مشاوره‌ها و سخنرانی‌های سیاسی و اقتصادی در آن انجام می‌گیرد.


۶ انگلیسی‌ها اصلا خوش‌خوراک نیستند

می‌گویند انگلیسی‌ها آشپزهای خوبی ندارند و نمیتوانند غذاهای خوش‌مزه تهیه کنند. به همین دلیل از آشپزهای فرانسوی کمک می‌گیرند. درواقع باید گفت انگلیسی‌ها علاقه زیادی به خوردن غذاهای ساده و متنوع دارند و برخلاف مردم بسیاری از کشورها که با ترکیب موادغذایی مانند گوشت و سیب‌زمینی و غلات کنار هم غذاهای خوش‌مزه تهیه می‌کنند، آنها هر یک را جداگانه می‌خورند.


۷ ایتالیایی‌ها در قهوه درست کردن، نظیر ندارند

در واقع باید گفت دلیل خوش‌مزه بودن قهوه ایتالیا نوع متفاوت تهیه آن است. ایتالیایی‌ها قهوه را غلیظ درست می‌کنند و قهوه‌خورهای حرفه‌ای گمان می‌کنند این قهوه خوش‌مزه‌ترین قهوه در دنیاست، در صورتی که برای قهوه‌خورهای تازه‌کار این موضوع صحت ندارد. تصور اشتباه دوم که رایج شده این است که میگویند ایتالیایی‌ها قهوه‌خورترین مردم دنیا هستند، در حالی که ایتالیا در جایگاهی پس از سوئد، نروژ و لهستان قرار دارد.


۸ سوییسی‌ها تمیزترین مردم دنیا هستند

وقتی وارد سوییس می‌شوید، در هر گوشه میتوانید یک سطل آشغال ببینید، حتی یک تکه کاغذ هم روی زمین دیده نمی‌شود. همه ساختمان‌ها برق می‌زند. باور نمی‌کنید، حق دارید. در واقع سوییسی‌ها به زندگی تمیز و مرتب اهمیت می‌دهند و به دلیل قوانینی که در کشور وضع شده و اکثر ساکنان به آن احترام می‌گذارند، کشور آنها بسیار تمیز است و مردم برای حفاظت از محیط ارزش زیادی قایل‌اند. کافی است یک تکه کاغذ تصادفی از دست‌تان روی زمین بیفتد، آن وقت کسی هست که دوستانه به شما تذکر دهد.
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1389/10/09 ‏15:58:49

آیا میدانستید انسان برای اولین بار در ۱۷۸۳پرواز را تجربه کرد و توانست ۸کیلومتر با بالن پرواز کند؟

آیا میدانستید جمیعت جهان تا ۵۰ سال آینده از مرز ۹ میلیارد نفر خواهد گذشت ؟

آیا میدانستید گرمترین سیاره زهره می باشد این سیاره درجه حرارت ثابتی دارد که ۴۶۲می باشد؟

آیا میدانستید عمر خورشید ۵ میلیارد سال می باشد ؟

آیا میدانستید عمر کهکشان راه شیری ۱۰ میلیارد سال می باشد ؟

آیا میدانستید نقره صدها بار از مواد ضد عفونی قوی تر است و ۶۵۰ نوع میکروب را از بین می برد ؟

آیا میدانستید مساحت کره زمین ۵۱۵ میلیون کیلومتر است ؟

آیا میدانستید کهکشان راه شیری بیش از ۱۰۰ میلیون ستاره دارد ؟

آیا میدانستید حنجره زرافه تار صوتی ندارد و گنگ است ؟

آیا میدانستید تنها غذائی که فاسد نمی شود عسل است ؟

آیا میدانستید پلک زدن زنان ۲ برار پلک زدن مردان است ؟

آیا میدانستید قدیمی ترین بنا در شمال توکیو است که ۵۰ هزار سال قدمت دارد ؟

آیا میدانستید روزانه ۱۴۰۰۰ نفر به بیماری ایدز مبتلا می شوند ؟

آیا میدانستید مقاوم ترین ماهیچه در بدن زبان است ؟

آیا میدانستید لایه پوستی که آرنج دست را پوشیده هر ۱۰ روز یکبار عوض میشود ؟

آیا میدانستید در هر قطره آب ۳۳ میلیارد الکترون وجود دارد ؟

آیا میدانستید مرغ با شنیدن موسیقی بزرگترین تخم را میگـذارد ؟

آیا میدانستید مورچه کارگر تا ۵ سال و مورچه ملکه تا ۲۵ سال عمر میکند ؟

آیا میدانستید زنبور عسل ۲ معده دارد یکی برای جمع آوری عسل و دیگری برای هضم غذا ؟

آیا میدانستید مورچه نسبت به بدنش بزرگترین مغز را دارد ؟

آیا میدانستید همه نوزادان میگو نر میشوند و بعد از چند هفته بخشی از نوزادان به ماده تبدیل میشوند؟

آیا میدانستید افرادی که در اثر گزندگی زنبور میمیرند بیش از افرادی هستند که در اثر مار گزدگی میمیرند؟

آیا میدانستید حس بویایی خرس تقریباً ۱۰۰ برابر قوی تر از حس بویایی انسان است ؟

آیا میدانستید عریض ترین آبشار جهان خن است عرضی ۱۱ کیلومتر و ارتفاع بین ۱۶ تا ۲۱ متر دارد؟

آیا میدانستید بدن انسان قادر است در ظرف ۱ ساعت ۲ لیتر عرق تولید کند ؟

آیا میدانستید با چشم غیر مجهز به تلسکوب می توان ۶ هزار ستاره را در آسمان مشاهده کرد ؟

آیا میدانستید کشور تایوان از نظر موقیعت جغرافیائی در خطرناکترین نقطه جهان قرار دارد ؟

آیا میدانستید در جهان فقط ۷ هزار ببر وجود دارد ؟

آیا میدانستید تشکیل و تولد سیاره ای مشابه زمین حداقل به ۳ میلیون سال نیاز دارد ؟

آیا میدانستید برای فرار از جاذبه زمین به سرعت ۱۱ کیلومتر در ثانیه نیاز است ؟

آیا میدانستید ظروف پلاستیکی ۵۰ هزار سال در برابر تجزیه و فرسودگی مقاوم اند ؟

آیا میدانستید از یک درخت معمولی می توان ۵۰۰ تا ۱۰۰۰ کیلو کاغذ تولید کرد ؟

آیا میدانستید آهن فلزی است که بیشتر از دیگر فلزات در جهان مصرف دارد ؟

آیا میدانستید مغز بیشتر انرژی را در بدن مصرف میکنند به همین دلیل هم از سایر نقاط بدن گرمتر است؟

آیا میدانستید انجیر خشک کرده ۶ برابر انجیر تازه مقوی تر است ؟

آیا میدانستید سالانه ۸۶ میلیون نفر به جمعیت جهان اضافه می شود ؟

آیا میدانستید با پیشرفت علم هنوز برای دانشمندان ساختن عسل کشف نشده است ؟

آیا میدانستید ۹۰% مردم در نیمکره شمالی زندگی میکنند ؟

آیا میدانستید درخت خرمای نر هرگز بار نمی آورد ؟

آیا میدانستید پروتئین تخم مرغ بیشتر از شیر و گوشت است ؟

آیا میدانستید سرکه قدیمی ترین تیزابی است که توسط مصریان در حدود ۳ هزار سال قبل کشف شد؟

آیا میدانستید مساحت خلیج فارس ۲۴۰ هزار کیلومتر مربع میباشد ؟

آیا میدانستید اولـیـن تــمـاس تـلفـنی ایـران سـال ۱۲۸۵ خـورشـیـدی در تـهـران برقرار شد ؟

آیا میدانستید نوعی کوسه دارای ۳۵۰۰ دندان می بـــاشد که از هیچ یک از آنها استفاده نمیکند ؟

آیا میدانستید بـدن انـســان برای حفظ تعادل خود در حـال ایستادن از ۳۰۰ عضله استفاده میکند ؟

آیا میدانستید سرعت سریعترین حلزون ۲۳ میلیمتر در ثانیه میباشد یعنی ۱کیلومتر در ۵ شبانه روز؟

آیا میدانستید چـگـالـی زمـیـن از سیارات دیـگر منظومه شمسی بیشتر است ؟

آیا میدانستید هر فرد هنـگام غــذا خوردن بطور مـتـوسط ۲۹۵ بار عمل بلعیدن را انجام می دهد ؟

آیا میدانستید خواب کمتر از ۶ ساعت و بیشتر از ۸ خطر ابتلا به دیابت را افزایش میدهد ؟
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1389/10/09 ‏16:01:20

کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت…

دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست ؟!

کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند.

دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟

کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند.

کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم.


دم جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی باید حشره های پوستت را بردارد.

کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت و صورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت.

دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست.

کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ.

دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند.

کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم!

دم جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.

کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم !

دم جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم جنبانک را بترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن را بخوری، داری با او حرف می زنی…

کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟! یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، می تواند عاشق بشود.

کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: یعنی … بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار…

کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید. اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.

داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید… اما نمی دانست دقیقاً از چی خوشش می آید ؟!

کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟

دم جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی. اما دوست داشتن از این مهمتر است.

کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید اما فکر کرد لابد درست می گوید.

روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست، هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست کلفتش بر می‌داشت و می خورد، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.

یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟

دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست.

کرگدن گفت : بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست که من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا کنم.

دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد… اما سیر نشد.

کرگدن می خواست همین طور تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.

کرگدن ترسید و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب نازکم را که می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟

دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت : غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.

کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند، قلبش از چشمش می افتد یعنی چی؟!!

دم جنبانک چرخی زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند.

کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد. کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد …

کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می شود. آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت:

من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برا
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1389/10/09 ‏16:02:15

بگذار تمام قلبم برای او بریزد …!
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1389/11/06 ‏23:15:43

درد دل نوزاد شش ماهه

آقای پدر! در کمال احترام خواهشمندم اینقدر لب و لوچه ی غیر پاستوریزه ، و سار و سیبیل سیخ سیخی آهار نشدتون را به سر و صورت حساس من نمالید !

خانوم مادر! جیغ زدن شما هنگام شناسایی اجسام داخل خانه توسط حس چشایی من، نه تنها کمکی به رشد فکری من نمی کنه، بلکه برای دبی شیر شما هم مضر است!!! لازم به ذکر است که سوسک هم یکی از اجسام داخل خانه محسوب می شود!

پدر محترم! هنگام دستچین کردن میوه، از دادن من به بغل اصغر آقای سبزی فروش خودداری نمایید. چشمهای تلسکوپی، گوشهای ماهواره ای و سیبیلهای دم الاغی اش مرا به یاد قرضهای شما می اندازد!

مخصوصاً وقتی که چشمهای خود را گشاد کرده، و با تکان دادن سر و لبهایش " بول بول بول بول" می کند! زهرمار، درد، مرض، کوفت! الهی کف شامپو تو چشت! شب بخوابی خواب بد ببینی! جیش کنی تو شلوارت!

مادر محترم! شصت پا وسیله ای است شخصی، که اختیارش رو دارم! لطفاً هرگاه سعی در خوردن شصت پای شما نمودم، گیر بدهید!


آقای پدر! هنگام دعوا با خانوم مادر، به جای پرت کردن قابلمه و ماهی تابه به روی زمین، از چینی های توی کابینت استفاده نمایید! اکشن بودن دعوا به همین چیزاست!

خانوم مادر! از مصرف هله هوله ی زیاد پرهیز نمایید! این عمل نه تنها برای سلامتی شما خوب نیست، بلکه موجب می شود که شیرتان بوی" بچه سوسک مرده" بدهد.

آقای پدر! کودکان توانایی کافی برای حفظ جیش خود ندارند و این توانایی هنگامی که شما شکم مرا "پووووووف" می کنید به حداقل می رسد! الان بگم که بعد شرمنده تون نشم!
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1389/11/06 ‏23:18:49

راه‌های به دست آوردن آرامش

1- جلوی گریه خود را نگیرید و گه گاهی گریه کنید.

2- دست کم روزی 15 دقیقه را در سکوت بگذرانید و به نیازهای واقعی خود و نیز چیزهایی که دارید فکر کنید.

سکوت عصاره‌ ی آرامش است، با زور نمی‌ توان آن را ایجاد کرد، باید زمانی که فرا رسید آن را بپذیرید.

اگر برایتان امکان دارد دست کم روزی یک ساعت، تنها به اتاقی بروید و در را به روی خود ببندید.

3- افراد آرام به خود می ‌گویند که برای تغییر گذشته کاری نمی ‌توان کرد، آنگاه از فکر ادامه زندگی لذت می ‌برند.

4- وقتی احساس می ‌کنید که سرتان پر از فکرهای جور و واجور است و جای خالی در آن نیست، با قدم زدن، آنها را پاک کنید.

5- اگر نتوانید کسی را ببخشید، افکار خشمگین‌ تان شما را برای همیشه با این افراد مرتبط خواهد کرد.

شاد کردن دیگران، باعث آرامش می ‌شود.

6- آرامش را از کودکان بیاموزید، ببینید که چگونه در همان لحظه‌ ای که هستند، زندگی می‌ کنند و لذت می ‌برند.

7- از همان که هستید راضی باشید، در این صورت احساس آرامش بیشتری می‌ کنید.

8- هرچه اکسیژن بیشتری به شما برسد، آرام‌ تر خواهید شد، خوب است در محل کار و زندگی خود گیاهی نگه دارید.

9- مهم نیست که با شما مؤدبانه برخورد کنند یا نه، برخورد مؤدبانه‌ ی شما، باعث ایجاد آرامی و احساس خوبی در شما خواهد شد.

10- سرعت حرکت شما با احساستان رابطه‌ ای مستقیم دارد، آرام راه بروید و حرکات بدن خود را آرام ‌تر کنید،

طولی نمی‌ کشد که آرام خواهید شد. گاهی می ‌توانید برای رسیدن به آرامش، دراز بکشید، عضلات خود را شل کنید و به هیچ چیز فکر نکنید.

11- با حرکات آرام و صحبت کردن شمرده، احساس آرامش را به جمع منتقل کنید. آیا تا به حال فرد آرامی را دیدید که با صدای بلند صحبت کند؟

12- با شوخ طبعی به آرامش خود کمک کنید.

13- راحتی، یکی از عناصر مهم آرامش است، مثل دمای مناسب، صندلی راحت و لباس و کفش راحت:

• هر چند وقت یک بار ساعتتان را کنار بگذارید و خود را از فشار زمان نجات دهید.

• در آوردن کفش‌ها به کاهش فشار عصبی کمک می‌کند.

• فشردن یک توپ کوچک، تنش‌های عصبی‌ را که در انگشتان و دست‌های شما متمرکز شده‌اند، خالی می ‌کند.

• لباس‌های گشاد و راحت، باعث ایجاد راحتی و احساس آرامش می‌ شود.

14- لحظه‌ های زیبای زندگیتان را بنویسید و از آنها عکس و فیلم بگیرید، سپس بیشتر وقت‌ها آنها را به یاد آورید و درباره‌ شان فکر کنید و لذت ببرید.

15- هوای دریا، آب شور و صدای امواج، همگی باعث آرامش می ‌شوند، مسافرت به سواحل دریا را فراموش نکنید.

تماشای ماهی‌ ها مثل خیره شدن به دریا، در شما ایجاد آرامش می ‌کند، زیرا ماهی‌ها آرام شنا می ‌کنند و آرام تنفس می‌ کنند.

16- آهسته غذا خوردن و جویدن، باعث تجدید قوای فکری و احساس آرامش خواهد شد.

17- برای تأثیر بیشتر و رسیدن به آرامش، در خود متمرکز شوید و آرام نفس بکشید.

18- تمرین کنید که آرامتر از حد معمول صحبت کنید، این کار خود به خود ضربان قلب و تنفستان را کم می‌ کند

و به شما اجازه می‌دهد، ذهن و فکرتان را از بسیاری مسائل پاک کنید.

19- احساسات و مشکلات خود را به دیگران بگویید و آرامش بیشتری احساس کنید.

20- یکی از مهمترین مهارت‌ها در آرام بودن، فکر نکردن به مسائل کوچک است، دومین مهارت، کوچک شمردن تمام مسایل است.

شاد کردن دیگران، موجب آرامش می‌ شود. نمی ‌دانید چه لذتی دارد پول رستوران امشب را

با توافق سایرین به یک کارتن خواب هدیه دهید. قدردانی کنید.

دیگران را برای لطف کردن به خود تحت فشار قرار ندهید، لطف که وظیفه نیست!

22- اگر می‌ دانستید که:

«سیگار کشیدن + ورزش نکردن = استرس ، اضطراب و حذف آرامش»،  هرگز سیگار نمی‌ کشیدید

و ورزش کردن را به تعویق نمی‌ انداختید.
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1389/12/01 ‏00:14:00

ممنونم انور عزیز و مهربون
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1389/12/01 ‏00:16:58

از نبردی سخت باز می گردم , با چشمانی خسته -که دنیا را دیده است .

بی هیچ دگرگونی
اما خنده ات که رها می شود و پروازکنان در آسمان مرا می جوید, تما می درهای زندگی را به رویم می گشاید . عشق من -خنده ی تو در تاریک ترین  لحظه ها می شکفد و اگر دیدی به ناگاه خون من بر سنگ فرش جاری است بخند زیرا خنده ی تو برای دستان من شمشیری است آخته . نان را   هوا را , روشنی را ,بهار را ,از  من بگیر اما خنده ات را هرگز.  تا چشم از دنیا نبندم.

پابلو نرودا
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1389/12/01 ‏00:21:47

ای دوست من


من آن نیستم که می نمایم
نمود پیراهنی ست که به تن دارم
پیراهنی بافته زجان
که مرا از پرسش های تو
و تو را از فراموشی من در امان می دارد
آن منی که در من است
در خانه خاموشی ساکن است
و تا ابد همان جا می ماند
ناشناس و در نیافتنی
من نمی خواهم هر چه می گویم باور کنی
و هر چه می کنم بپذیری
زیرا سخنان من چیزی جز
صدای اندیشه های تو نیست
و کارهای من چیزی جز
عمل آرزوهای تو نیست
هنگامی که تو می گویی (باد به مشرق) می وزد
من می گویم آری به مشرق می وزد
زیرا نمی خواهم تو بدانی ه اندیشه ی من در بند باد نیست
بلکه در بند دریاست
تو نمی توانی اندیشه های دریایی مرا دریابی و من نمی خواهم که تو دریابی
می خواهم در دریا تنها باشم
وقتی که نزد تو روز است
نزد من شب است
با این همه من از رقص روشنای نیمروز
بر فراز تپه ها سخن می گویم
زیرا که تو ترانه های تاریکی مرا نمی شنوی
و سایش بال های مرا بر ستارگان نمی بینی
و من گویی نمی خواهم که تو ببینی و بشنوی
می خواهم با شب تنها باشم
هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی
من به دوزخ خود فرو می روم
من نمی خواهم تو دوزخ مرا ببینی
شراره اش چشمت را می سوزاند
و دودش مشامت را می آزارد
و من دوزخم را بیش از آن دوست دارم که بخواهم تو به آنجا بیایی
می خواهم در دوزخ تنها باشم
تو به راستی
و زیبایی
درستی
مهر می ورزی
و من از برای خاطر تو می گویم که
مهر ورزیدن به این ها خوب و زیبنده است
ولی در دلم به مهر تو می خندم
گر چه نمی خواهم تو خنده ام را ببینی
می خواهم تنها بخندم
دوست من
تو خوب و هوشیار و دانا هستی
یا نه تو عین کمالی!و من با تو از روی دانایی و هوشیاری سخن می گویم
گر چه من دیوانه ام
ولی دیوانه گی ام را می پوشانم
می خواهم تنها دیوانه باشم
دوست من
تو دوست من نیستی
ولی من چگونه این را به تو بگویم؟
راه من راه تو نیست گرچه با هم راه می رویم دست در دست
تا چندی دیگر دمی بر بال باد می آسایم
و آنگاه زنی دیگر باز مرا خواهد زایید
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1389/12/01 ‏00:29:31

ماه من ، غصه چرا ؟!
آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !
یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت ،
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست !
ماه من غصه چرا !؟!
تو مرا داری و من
هر شب و روز ،
آرزویم ، همه خوشبختی توست !
ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند ...
ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،
با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن
وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !
او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید
نشانم می داد ...
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،
غرق شادی باشد ....
ماه من !
غصه اگر هست ! بگو تا باشد !
معنی خوشبختی ،
بودن اندوه است ...!
این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین ...
ولی از یاد مبر،
پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند ،
که خدا هست ، خدا هست
و چرا غصه ؟1 چرا !؟!
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1389/12/18 ‏15:11:10

زوجی جوان به تازگی در محله ای نقل مکان کردند  

a young couple moves into a new neighborhood

 

یک روز صبح وقتی که مشغول خوردن صبحانه بودند

زن جوان از بیرون پنجره متوجه همسایه اش شد که در حال پهن کردن رخت ها بود

the next morning,while they are eating breakfast

the young woman sees her neighbor hand hang the wash outside



زن جوان گفت که  رخت ها خیلی تمیز نشده  

آن همسایه نمی داند چطور باید رخت ها را بشوید

that laundry is not very clean,she said

she doesn't know how to wash correctly



شاید به صابون رخت شویی بهتری نیاز دارد


perhaps she needs better laundry soap



شوهرش نگاهی به پنچره کرد ولی چیزی نگفت  

her husband looked on,but remained silent



هر وقت که آن همسایه رخت ها را برای خشک شدن پهن می کرد

زن جوان همان جملات را تکرار می کرد

every time her neighbor would hang her wash to dry

the young woman would make the same comments



تقریبا یک ماه بعد از آن جریان  

زن جوان زمانی که رخت هایی بسیار تمیز را روی طناب دید تعجب کرد و به همسرش گفت

about one month later,the woman was surprised to see  

a nice clean wash on the line and said to her husband



نگاه کن

آن همسایه بالآخره فهمید که چطور رخت ها را بشوید

نمیدانم از چه کسی یاد گرفته

look!she has learned how to wash correctly

i wonder who taught her this



همسرش در پاسخ گفت

من امروز صبح زودتر بیدار شدم و پنجره ها را تمیز کردم!!

the husband said

i got up early this morning and cleaned our windows



زندگی نیز چنین است:

دیدگاهی که ما نسبت به دیگران داریم به  پاکی و شفافیت پنجره ای

بستگی دارد که ما از ورای آن نگاه می کنیم  

and so it is with life

what we see when watching others,depends on the purity

of the window through which we look





شاید ایده ی بدی نباشد اگر قبل از اینکه هرگونه انتقادی کنیم

ببینیم آیا افکار و ذهن ما برای دیدن خوبی های افراد قبل از  قضاوت در مورد آن ها آماده است یا نه  


befor we give any criticism,it might be a good idea  

to check our state of mind and ask ourselves if we are ready to see the good rather than to be looking for  

something in the person we are about to judge  



راستی... نزدیک بود فراموش کنم

امروز چقدر شفاف تر از دیروز به نظر می رسی!!

من چطور...؟!




and oh yes!i almost forgot

i see you today much cleaner than i did yesterday

and you؟
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1389/12/18 ‏15:12:34

یک شبی مجنون نمازش را شکست  

بــی وضــــو در کوچـــه لیلا نشســـت
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فــــارغ از جـــام الــستــش کــــرده بــــود
ســجـده ای زد بـــر لــــب درگــاه او
پــــُر ز لـــیلــا شـــــد دل پـــــر آه او
گـــفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بــــر صلیب عـــشق دارم کرده ای
جـــــام لیلا را به دسـتـم داده ای
وندر این بازی شــکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیـلاســـــت آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم نکن
من کـــه مجنونم تو مــــجنونم نــکن
مــــرد ایــــن بـــازیــچـه دیگر نیستم
این تو و لـــیلای تو... مــــن نیستم
گــــفت ای دیــوانه لــیلایــــــت منم
در رگ پنهان و پـــیــدایـــت منـــــم
ســــالها بــــا جــــور لیلا ســـاختی
من کنارت بـــــودم و نـــشناخـــتی
عــشق لــــیلا در دلـــت انـــداختم
صد قمــــار عشق یکجا بـــاخـــتم
کـــــردمـــت آواره صــــحرا نـــــشد
گفتم عاقل می شوی اما نــشد
سوختم در حسرت یک یـا ربــت
غیر لیلا بــــــر نــــیــامد از لــبت
روز و شب او را صـــدا کردی ولی
دیدم امشب با مـنی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر می زنی
در حــــــریم خانه ام در می زنی
حــــال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش بـــاش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1389/12/18 ‏15:15:27

عارف قزوینی، شاعر و ترانه سرای مشهور دوران مشروطه، دلباخته افتخار السلطنه دختر ناصرالدین شاه بود.


عارف قزوینی به خاطر همین دلدادگی، تصنیف زیبای «افتخار آفاق» را به نام وی می‌سراید:

افتخار همه آفاقی و منظور منی
شمع جمع همه عشاق به هر انجمنی
ز چه رو شیشه ی دل می‌شکنی
تیشه بر ریشه ی جان از چه زنی؟
سیم اندام ولی سنگ دلی
سست پیمانی و پیمان شکنی ...

ملاقات‌های افتخار السلطنه و عارف در مجالس بزمی‌ صورت می‌گیرد که شوهر افتخار السلطنه «نظام السلطان»، دوست صمیمی‌ عارف آن را بر پا می‌کرده و به قولی خودش به دست خود تیشه به ریشه‌ی زندگی اش می‌زند و الحق و الانصاف عارف هم حق دوستی را به کمال و تمام ادا می‌کند!

در همان بزم‌های سه نفره، نه تنها با ایما و اشاره و شعر‌های پرشور عاشقانه دل همسر دوست صمیمی‌اش را از راه به در می‌برد، بلکه خودش هم آنچنان دلباخته می‌شود که آرزو می‌کند جای نظام‌السلطان باشد. بطوریکه در یک تصنیف فریاد می‌زند که «اگر عارف، نظام‌السطان شود، چه میشه؟».

کم کم نظام السلطان از این شعرها و آن نگاه‌ها و آه‌ها، پی به عمق فاجعه می‌برد و می‌فهمد که چه آتشی روشن کرده اما برنامه‌های بزم همچنان بر اثر مکر زنانه‌ی افتخار السلطنه ادامه می‌یابد.

نظام‌السلطان ناچار بود در این بزم‌های سه نفره شرکت کند اما جرأت نمی‌کرد حتی برای قضای حاجت هم لحظه ای مجلس را ترک کند. تا اینکه یک شب هر چه مقاومت می‌کند، فایده ای نمی‌بخشد و ناچار می‌شود که برای چند لحظه ای برود و زود برگردد. اما هنگام بازگشت با آنچه که نباید، روبرو می‌شود و و دوست عزیز و همسر زیبایش را در حالتی نامناسب می‌بیند.

البته نظام السلطان چیزی به روی خود نمی‌آورد و با خونسردی مجلس بزم آن شب را بی آنکه خم به ابرو بیاورد، به پایان می‌رساند. به این ترتیب بزم‌های سه نفره برچیده می‌شود، اما عارف از این عشق دست بر نمی‌دارد و مرتب تصنیف‌های عاشقانه به اسم افتخار السلطنه می‌سراید. این تصنیف‌ها به گوش زن و شوهر می‌رسد و زن را دل شیفته‌تر و شوهر را خشمگین‌تر می‌کند.

افتخار‌السلطنه که دیگر در مقابل این عشق طاقت نداشت، یک روز با احتیاط به همسر می‌گوید که چون عارف وضع زندگی‌اش خوب نیست، یک شب او را دعوت کند و به رسم صله به او مقداری کمک برساند.

نظام السلطان که دل پر دردی از دوست ناجوانمرد خود دارد، اینجا دیگر رگ غیرتش به جوش می‌آید و می‌گوید «لازم به دلسوزی شما نیست، آن صله‌هایی که شما می‌خواهید به عارف بدهید، او از زنان زیبای دیگر می‌گیرد!»
فریاد فریاد     جمعه, ‏1389/12/20 ‏22:30:22

سلام فریبای عزیزم.
نه متاسفانه نمیدونم مال کیه
اما اشکیار عزیز گفت بهتون
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1390/01/21 ‏08:39:46

خدایا...ﺧﺴﺘﻪ ﺍﯼ؟


ﺧﻮﺍﺑﺖ ﻣﯿﺎﺩ؟

ﭼﺎﯾﯽ ﺑﺮﯾﺰﻡ؟

پرتقال ﭘﻮﺳﺖ ﺑﮑﻨﻢ ؟

ﺗﺨﻤﻪ ﻣﯿﺨﻮﺭﯼ...؟

ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺑﺮﯼ ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺨﻮﺍﺑﯽ ﻣﻦ ﺑﺸﯿﻨﻢ ﭘﺸﺖ ﻓﺮﻣﻮﻥ . . .؟


ﺗﻌﺎﺭﻑ ﻣﯿﮑﻨﯽ ؟

ﻟﻨﮓ ﺑﯿﺎﺭﻡ ﺷﯿﺸﻪ ﺟﻠﻮ ﺭﻭ ﺗﻤﯿﺰ ﮐﻨﻢ ؟


جان من ﺍﯾﻨﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﯿﺒﯿﻨﯿﻢ ! ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﮐﻼً ؟؟
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1390/01/22 ‏00:01:56

قادر عزیز ممنون
اما نوشته خودم نیست. جایی خوند و خیلی خوشم اومد ازش..
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1390/01/23 ‏09:52:51

*وقتی خدا من رو آفرید مطمئن بود اشتباه نکرده پس چرا من خودم رو قبول نداشته باشم؟




*اگر کتاب زندگی چاپ دوم داشت هرگز نمی گذاشتم که با غلط چاپ گردد




زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست، امتحان ریشه هاست





آدم خوشبین کسی است که جدول را با خودکار حل میکند و بدبین کسی است که در خیابان یک طرفه به هر دو سمت نگاه می کند




یادت باشه دنیا گرده,هر وقت احساس کردی به اخر رسیدی شاید در نقطه شروع باشی!!!




تاریک ترین ساعت شب نزدیکترین زمان به طلوع خورشیده




هیچوقت عشق رو گدایی نمیکنم چون هیچوقت چیز با ارزشی به گدا داده نمیشه




جوانان در لذت بردن از زندگی چنان عجولند که گویی دیگر وقتی برایشان باقی نیست و پیرها چنان ارام زندگی می کنند که گویی ده ها سال دیگر زنده خواهند بود!




آرزوهایت را یادداشت کن .خداوند آنها را فراموش نمیکند اما تو از خاطرت میرود .آنچه امروز داری خواسته دیروز بوده است




نگرا ن کارهایی که در گذشته اشتباه انجام دادی نباش ...تمام شد رفت .... نگران کارهایی باش که باید انجام دهی




*قلب آدما مثه یه جزیره دور افتاده میمونه,این که کی واسه اولین بار پا به جزیره میزاره مهم نیست,مهم اون کسی که هیچ وقت جزیره رو ترک نمی کنه...




*غروب شد خورشید رفت. آفتابگردان دنبال خورشید می گشت ناگهان ستاره ای چشمک زد آفتابگردان سرش را پایین انداخت. آری.... گلها هیچوقت خیانت نمی کنند.




*خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم میتوانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم




*فقط و فقط وقتی برای کسی معجزه رخ می ده که به معجزه اعتقاد داشته باشه نه وقتی که بهش نیاز داشته باشه




*دو مورد بیهوده ترین احساسات، غصه خوردن برای اتفاقی است که افتاده و نگرانی برای چیزی است که احتمال دارد و در آینده روی دهد




لبخنــــــــــد، راه کـــــــــم خــرجـــــــی برای تغیــــــــر چهـــــــــــره است




*چه تو زنده باشی چه نباشی فردا خورشید دوباره طلوع می کنه پس بمون و از سهم از خورشیدت استفاده کن




*همواره به آینده فکر کن ، هنوز کتاب هایی برای خواندن ، غروب هایی برای تماشا کردن و دوستانی برای دیدن وجود دارند




اتفاق اول باید در درون من رخ دهد تا تکرار آن را در دنیای بیرون ببینم




ما همیشه صداهای بلند را می شنویم, پر رنگها را می بینیم, سخت ها را می خواهیم


قافل از اینکه خوبها آسان می آیند,بی رنگ می مانند و بی صدا می روند




*همیشه فکر کن تو یه دنیای شیشه ای زندگی میکنی.پس سعی کن به طرفه کسی سنگ پرتاب نکنی چون اولین چیزی که میشکنه دنیای خودته.




*در دنیا جای کافی برای همه هست پس بجای اینکه جای کسی را بگیری سعی کن جای خودت را پیدا کنی




زیبایی فقط در سطح پوست است وزشتی تا اعماق استخوان می رود*




زندگی قصه مرد یخ فروشی است که ازاو پرسیدند:فروختی؟ گفت:نخریدند،تمام شد




خداوندا ! دستانم خالی اند و دلم غرق در آمال. یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1390/01/23 ‏09:54:09

خدای مهربان

گفتم: خسته ام....
گفتی: لا تقنطوا من رحمة الله...از رحمت خدا ناامید نشوید(زمر/53)
گفتم:هیشکی نمی دونه تو دلم چی می گذره...
گفتی: ان الله بین المرء و قلبه...خدا حائل است میان انسان و قلبش(انفال/26)
گفتم: هیچ کسی رو ندارم...
گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید...ما از رگ گردن به انسان نزدیکتریم(ق/16)
گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی...
گفتی: فاذکرونی، اذکرکم...منو یاد کنید تا یاد شما باشم(بقره/152)
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1390/02/28 ‏10:30:38

انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود!
یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند…!

راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای انیشتین سخنرانی کند چراکه انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند.
انیشتین قبول کرد، اما در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می کند، کمی تردید داشت.
به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انیشتین درست از آب درآمد.

دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد.
سپس انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که معلومات به ظاهر “راننده اش” باعث شگفتی حضار شد.
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1390/02/28 ‏10:31:09

کسی که سخنانش نه راست است و نه دروغ ، فیلسوف است.

کسی که راست و دروغ برای او یکی است متملق و چاپلوس است.

کسی که پول میگیرد تا دروغ بگوید دلال است.

کسی که دروغ می گوید تا پول بگیرد گداست.

کسی که پول می گیرد تا راست و دروغ را تشخیص دهد قاضی است.

کسی که پول می گیرد تا راست را دروغ و دروغ را راست جلوه دهد وکیل است.

کسی که جز راست چیزی نمی گوید بچه است.

کسی که به خودش هم دروغ می گوید متکبر و خود پسند است.

کسی که دروغ خودش را باور می کند ابله است.

کسی که سخنان دروغش شیرین است شاعر است.

کسی که اصلا دروغ نمی گوید مرده است.

کسی که دروغ می گوید و قسم هم می خورد بازاری است.

کسی که دروغ می گوید و خودش هم نمی فهمد پر حرف است.

کسی که مردم سخنان دروغ او را راست می پندارند سیاستمدار است.

کسی که مردم سخنان راست او را دروغ می پندارند و به او می خندند دیوانه است.
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1390/02/28 ‏10:32:00

لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی

ببینی باز هم می‌خواهی به آن خانه برگردی یا نه؟

لازم است گاهی از مسجد، کلیسا  بیرون بیایی و ببینی

پشت سر اعتقادت چه می بینی ترس یا حقیقت؟

لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی، فکر کنی

که چه ‌قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است؟

لازم است گاهی درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را

نوازش کنی، غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در

وجودت هست یا نه؟

لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی، گوگل و

ایمیل و فلان را بی‌خیال شوی، با خانواده ات دور هم

بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی

زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟

لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به یک

انسان محتاج تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو

برنده ای یا بازنده؟

لازم است گاهی عیسی باشی، ایوب باشی، انسان

باشی ببینی می‌شود یا نه؟

و بالاخره لازمست گاهی از خود بیرون آمده و

از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و از خود بپرسی که

سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم

آیا ارزشش را داشت؟
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1390/02/28 ‏17:49:51

thanks a lot
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1390/02/28 ‏17:51:37

مرد بزرگ دیر وعده می دهدو زود انجام می دهد. کنفوسیوس


بهترین انسان کسی است که در حق همه نیکی کند . کنفوسیوس


آنچه را می‌شنوم، فراموش می‌کنم. آنچه را می‌بینم، به خاطر می‌سپارم. آنچه را انجام می‌دهم، درک می‌کنم. کنفوسیوس


اگر غذایی نامطبوع بخوری، آبی ناگوار بنوشی و بر خم بازوانت بالین بسازی، هنوز می توانی سرور و شادمانی را بیابی . کنفسیوس


این خوبی که در ماست ؛ کار خداست. کنفوسیوس


اگر به راه خطا رفتی از بازگشتنش مترس . کنفوسیوس


مرد بزرگ برخود سخت می گیرد و مردکوچک به دیگران. کنفوسیوس


اشتباه را تصحیح نکردن خود اشتباه دیگریست. کنفوسیوس


مرد بزرگ دیر وعده می دهد و زود انجام میدهد . کنفوسیوس


اگر مردم مرا نشناسند غصه نخواهم خورد ولی من اگر مردم را نشناسم افسرده خواهم شد. کنفوسیوس


مرد بزرگ دیر وعده می دهدو زود انجام می دهد. کنفوسیوس


برگ در هنگام زوال می افتدمیوه در هنگام کمال می افتدبنگر که چگونه می افتی چون برگی زرد و یا سیبی سرخ . کنفسیوس
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1390/02/28 ‏23:12:59

ممنون قادر جان.
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1390/03/09 ‏16:19:32

بزرگترین اشتباهی که کسی مرتکب می شود , این است که دائم از اشتباه کردن بترسد . آلبرت هوبارد



هر چه موانع جدی تر و سخت تر باشد , لذت تلاش و پیروزی بیشتر است . اریک باتروورت



چه فریست زندگی را آنگاه که : برآزندگان را نشناسی ؟ و در خود بپیچی ؟ . ارد بزرگ



روند رشد، پیچیده و پر زحمت است و در درازای عمر ادامه دارد. اسکات پک



در جستجوی نور باش، نور را می‌یابی. آرنت




اگر بخواهی بر عالم فرمانروا باشی باید عقل بر تو حاکم باشد . سه نه ک



صدیق ترین ،بی توقع ترین،مفیدترین و دائمی ترین رفیق برای هر کسی کتاب است. مارک تواین



اگر نتوانیم به تبار خویش سامانی درست دهیم ، مانند این است که در خانه ایی بی دیوار زندگی می کنیم  . ارد بزرگ



یکی از راههای خوشبختی این است که نسبت به کوچکترین نعمت ها شکرگزار باشیم . هرشل



اگر در اولین قدم موفقیت نصیب ما می شد سعی و عمل دیگر معنی نداشت . مترلینگ



موفقیت برای اشخاص کم ظرفیت مقدمه گستاخی است . ضرب المثل ایتالیایی



یک انسان ناسپاس خوشبخت نشان بده . زیگ زیگلر



برآزندگان خواهند ساخت سرآیندگان از پس آن خواهند سرود و زمین آیندگان را بارور می سازند . ارد بزرگ



کسی که می تواند انجام می دهد و کسی که نمی تواند به دیگران یاد می دهد . جرج برنارد شاو



آنچه سبب امنیت روح می شود ایمان است . گارودی



شما همانی هستید که فکر می کنید . کلمنت استون



اگر باور داشته باشی که می توانی , حتما می توانی . ناپلئون هیل



کوشش های سیاسی برای جوانان ، مردابی مرگبار است . ارد بزرگ



کمی عقل سلیم، اندکی اغماض و قدری خوش خلقی داشته باشید، آن وقت خواهید دید در این دنیا چقدر آسوده و خوشبخت اید. سامرست موام



وقتی جوانتر بودم همه چیز را به خاطر می‌آوردم، حالا می‌خواست اتفاق افتاده باشد یا نه! . مارک تواین



کودکی که گناه خویش را بدون پرسش ما به گردن می گیرد در حال گذراندن نخستین گام های  قهرمانی است  .  ارد بزرگ



یک انسان خردمند فرصتها و شانس ها را می سازد , نه اینکه در انتظار آنها بنشیند . فرانسیس بیکن



شجاعت داشته باش تا با حقیقت رو به رو شوی . استون



کشوری که دارای پیشوایی بی باک است همه مردمش قهرمان و دلیر می شوند . ارد بزرگ



برای آدم بهانه گیر همیشه بهانه وجود دارد . ضرب المثل آلمانی



دروغ آیین اربابان و بردگان , و حقیقت خدای انسان های آزاد است . ماکسیم گورکی



ریشه کارمند نابکار ، در نهاد سرپرست و مدیر ناتوان است .  ارد بزرگ



یک اراده خم نشونده ، بر همه چیز، حتی بر زمان قالب می آید. شاتو بریان



زرتشت به وسیله فلسفه خود بشر را از بار سنگین مراسم ظاهری آزاد ساخت و اساس آئینش را بر آموزشهای اخلاقی نهاد . رابیندرانات تاگور



نشاط و خوشدلی ، اعتماد به نفس شما را تقویت و زندگی را دلپذیرتر می سازد و باعث می شود که اطرافیان شما شادی بیشتری را احساس کنند. خوشدلی به معنی خوشخیالی و فرار از مشکلات نیست بلکه نشانه هوش و ذکاوت شماست . آنتونی رابینز



شاید مانند کودکی باشیم که در کنار دریا با سنگ ریزه ها و صدفهای زیبا بازی می کند اما غافل ار آنیم که دریایی بس بزرگ و اقیانوسی بی کران در مقابل دیدگانمان وجود دارد که در اعماق آن اسرار عظیم و شگفت انگیز نهفته است . نیوتن
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1390/03/09 ‏16:19:59

مهم ترین رازهای نهان سیاست بازان ، چیزی جز پیگری اندیشه مردم کوچه و بازار نیست . ارد بزرگ



دوستی برای خود برگزین که به گاه سختی و درماندگی مددکارت باشد. بزرگمهر



وقتی ارتباط عاشقانه ات به انتها میرسد ، فقط به سادگی بگو«همه اش تقصیر من بود . جکسون براون



کسی که همسر و کودک خویش را رها می کند ، در پی خفت ابدیست . ارد بزرگ



اگر به مهمانی گرگ می روید ، سگ خود را به همراه ببرید . گوته



وقتی نانوا نان را با دقت و وسواس می پزد و به دست مشتری میدهد ، خدا با او در کنار تنور ایستاده است . کریستیان بوبن



گیتی همواره در حال زایش است و پویشی آرام در همه گونه های آن در حال پیدایش است . ارد بزرگ



من بین دیوانگی و مست فرقی نمی بینم جزاینکه دیوانگی مدت طولانیتری دارد . سه نه ک



زندگی رنج و درد نیست هدیه ایی است برای شاد بودن . مادر گیتی جام زهر بر دهان کودک خویش نمی گذارد ، او می پروراند برای بهروزی و خوشبختی .



هیچ گاه عشق به همدم را پاینده مپندار و از روزی که دل می بندی این نیرو را نیز در خویش بیافرین که اگر تنهایت گذاشت نشکنی و اگر شکستی باز هم نامید نشو  چرا که آرام جان دیگری در راه است . ارد بزرگ



گاه لازم است که انسان دیدگان خود راببندد ، زیرا اغلب خود را به نابینایی زدن نیز نوعی خوشبختی است . نیوتون



نفرت همان خشم و غضب است که روی هم انباشته شده است . سیسرون



برنامه داشتن ویژه گی آدمهای کارآمد است . ارد بزرگ



کسی که فکر نمی کند ، به ندرت دم فرو می بندد . نیوتن



هرگز نمی توان با آدمهای کوچک کارهای بزرگ انجام داد. سیسرون



آدمهای ماندگار به چیزی جز آرمان نمی اندیشند .  ارد بزرگ



اگر قرار است برای چیزی زندگی خود را خرج کنیم ، بهتر آن است که آنرا خرج لطافت یک لبخند و یا نوازشی عاشقانه کنیم . شکسپیر



استعداد در فضای آرام رشد میکند و شخصیت در جریان کامل زندگی . گوته



نم نم باران ، سبب بیداری خاک گشته و آن را شکوفا می کند ، خرد هم ناگهان پدید نمی آید زمانی بس دراز می خواهد و روانی تشنه باران . ارد بزرگ



بیش از هر چیز نخست بدان که چه میخواهی . فوخ



بردن ، همه چیز نیست ، اما تلاش برای بردن چرا . لومباردی



تندرستی پرشگاه روان بیدار است برای گشودن دروازه های پیروزی . ارد بزرگ



ده چیز بر ده گروه خاصه بر دانش پژوهان نکوهیده است : دروغ گفتن به فرمانروا ، سپهبدی که زر بر سپاه خویش نپراگند ، مرد سپاهی که از پیکار بهراسد ، دانشمندی که چون چیزی در نظرش مطبوع افتد دل به هوس سپارد و از گناه نترسد ، پزشکی که خود بیمار و دردمند شود . تنک مایه ای که به دروغ به سرمایه و دارایی خویش نازد ، سفله ای که بر هر کس که چیزی دارد رشک برد ، خردمندی که زود خشم بود ، و به چیز کسان طمع ورزد ، کسی که رهنمایی از نادان امید دارد ، و آنکه کارگاه و یا بنیادی عظیم را به کاهلی سپارد ، و بی خردی که خردجوی نباشد . بزرگمهر



روزنامه شگفت انگیزترین عجایب جهان نوین است . خانواده ای که لااقل یک روزنامه را نخواند و در آن دقیق نشود در قرن نوزدهم زندگی نمی کند . برودوس



دشمن ! دشمن است ، فریب زبان چرب دشمن را مخور . ارد بزرگ



دل اهل دانش وقتی شاد می گردد که بردبار بوده و مردم بی شرم را به خویش نزدیک نکند. بزرگمهر



اگر خاموش بنشینی تا دیگران به سخنت آورند ، بهتر از آنست که سخن بگویی و خاموشت کنند.سقراط



پیران اندیشمند به ریشه ها می پردازند نه به شاخه ها . ارد بزرگ



عادتمند کسی است که به مشکلات و مصائب زندگی لبخند بزند . شکسپیر



از استثنائـات است که کسی را بـه خاطر آنچه که هست دوست بدارند . اکثر آدمها چیزی را در دیگران دوست دارند که خود به آنها امانت می دهند : خودشان را ، تفسیر و برداشت خودشان را از او ... گوته
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1390/03/09 ‏16:20:28

نادر شاه افشار توانست از خراب آبادی که دشمنان برایمان ساخته بودند کشوری باشکوه بسازد نام او همیشه برای ایرانیان آشنا و دوست داشتنی خواهد بود . ارد بزرگ



ماهی و مهمان دو روز اول خوب هستند ، از روز سوم بو می گیرند . اسپانیولی



اگر همه می توانستند از استعدادهای خود درست بهره بگیرند، دنیا همان بهشت موعود می شد که همه می خواهند. زکریای رازی



میهن پرستی و آزادیخواهی کلید درمان بسیاری از ناراستی هاست . ارد بزرگ



چه قدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدنها که به این مردم آسایش و خوشبختی بخشیده است. علی شریعتی



نهال دوستی واقعی ، آهسته رشد می کند. ژرژ واشنگتن



اگر کسی ترا آنطور که میخواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد. گارسیا مارکز



با گفتن واژه هایی همانند نمی توانم ! و یا نمی شود ! هر روز پس تر می روید . ارد بزرگ



آنان که از خود عشق ساطع می کنند با عشق زندگی می کنند و با عشق نیز نفس می کشند ، دیگران را به سمت خود می کشانند . باربارا دی آنجلیس



در درون جسارت ، نبوغ و قدرت سحر آمیزی نهفته است.گوته



شانس هرگز کافی نیست . اندرو متیوس



قابلیت انعطاف داشته باشید . تنها همین یک خصوصیت که بتوانید شیوه کار خود را تغییر دهید موفقیت شما را تضمین می کند . آنتونی رابینز



یک اراده قوی بر هر سد و مانعی هر قدر هم قوی ، حتی بر زمان نیز غلبه می کند. بالزاک



نخستین گام بهره کشان کشورها ، ابتدا نابودی بزرگان و ریش سفیدان است و سپس تاراج دارایی آنها . ارد بزرگ



زناشویی عبارتست از سه هفته آشنایی ، سه ماه عاشقی ، سه سال جنگ و سی سال تحمل . ویلیام تن



انسان در همان لحظه که تصمیم میگیرد آزاد باشد آزاد است . والتر



کوچک کنندگان دایره انتخابات ، با بن و ریشه آن دشمن اند . ارد بزرگ



در روز عشاق برای دوستت کارتی بفرست و روی آن بنویس : « از طرف کسیکه فکر میکند تو بینظیری » . براون



جریان زندگی چیزی جز مبارزه میان عاطفه وعقل نیست . مارک تواین



یکی از بزرگترین خوشبختی ها ، خدمت بیشتر به مردم است . ارد بزرگ



اساسا ، خوشبختی فرزند نامشروع حماقت است. همه کسانی که در جست و جوی خوشبخت بودن هستند بی خود تلاشی در بیرون از خویش نکنند اگر بتوانند " نفهمند" می توانند " خوشبخت " باشند. علی شریعتی



آزادی متعلق به یک نفر نیست ، مال همه است . اسپنسر



دودمان بی نیا و مرد کهن ، به هزار آیین اهریمنی گردانده می شود . ارد بزرگ



هر کس مرتکب اشتباهی شده ، اکتشافی هم نکرده است . گالیله



پاکدامنی و استفامت از تمام پیمانها و سوگند ها محکمتر است . مادام نکر



مرد بزرگ دیر وعده می دهدو زود انجام می دهد. کنفوسیوس



با دیگران آنگونه رفتار کن که میخواهی با تو رفتار شود . براون



خردمندان همچون باران بر اندیشه های تشنه می بارند و دگرگونی های آینده را موجب می گردند . ارد بزرگ



نیاسائید ، زندگی در گذر است . بروید و دلیری کنید ، پیش از آنکه بمیرید ، چیزی نیرومند و متعالی از خود بجای گذارید ، تا بر زمان غالب شوید . گوته



کسیکه پشت الاغ باد به غبغب بیندازد ، چون اسب سوار شود پاک دیوانه خواهد شد . ارسطاطالیس
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1390/03/09 ‏16:20:58

خارهای کوچک زخم به جان نمی زنند ، بلکه با او می آمیزد برای روزهای سختر . ارد بزرگ



هیچ چیز در زندگی شیرین تر از این نیست که کسی انسان را دوست بدارد. من در زندگانی خود هر وقت فهمیده ام که مورد محبت کسی هستم, مثل این بوده است که دست خداوند را بر شانه خویش احساس کرده ام . چارلز مورگان



محبت را به هیچ چیز تشبیه نتوان کرد زیرا که هیچ چیز دقیق تر و لطیف تر از محبت نیست. سمنون محب



اگر شخصی باعث رنجش شما می شود، به این دلیل است که خود در اعماق وجود خود رنج می کشد و رنج او لبریز می شود. بنابراین او مستحق مجازات نیست بلکه نیازمند کمک است. این همان پیام او برای شما است. تیک نات هان



خردمندی که بخشنده و دانشور و دادگر و نژاده باشد هرگز بد خو نمی شود . بزرگمهر



بارش باران تپش زندگی و مهربانی است . ارد بزرگ



باید بر فریب حواس خود پیروز شویم . فردریش نیچه



لبخند، حتی زمانیکه بر لبان یک مرده می نشیند ، بازهم زیباست . کریستیان بوبن



برای آنکه کسی را با ادب بنامیم و یا وارون براین ، باید کمی درنگ کرد و زمان را به کمک گرفت . ارد بزرگ



من آینده را دوست دارم چون بقیه عمرم را باید در آن بگذرانم . کترینگ



برای آنکه عمر طولانی باشد ، باید آهسته زندگی کنیم . سیسرون



تندرستی پاداش نیک زیستی ست . ارد بزرگ



حکیمان مال را از برای آن دارند که محتاج لئیمان نگردند . ارسطا طالیس



تنها علاج عشق ، ازدواج است . آرت بوخونواله



جوانان ! زندگی خردمندانه می خواهند ، کهنسالان باید آگاهی بخش اندیشه های آنان باشند نه بازیگران زندگی آنان . ارد بزرگ



به گونه ای زندگی کنید که وقتی فرزندانتان به یاد عدالت ، صداقت و مهربانی می افتند ، شما در نظرشان تداعی شوید . جکسون براون



هرکس باید روزانه یک آواز بشنود ، یک شعر خوب بخواند و در صورت امکان چند کلمه حرف منطقی بزند . گوته



با ترشرویی به میان مردم رفتن ، تنها از بیماران ساخته است .  ارد بزرگ



تواضع بیجا آخرین حد تکبر است . لابرویر



هیچکس بدبخت تراز کسی نیست که همیشه خوشبخت است . هلندی



به هنگام نکوهش هنگامه باران ، به بهره اش نیز بیاندیش . ارد بزرگ



آنها که غائب اند ، کمال مطلوب اند و حاضرین معمولی و پیش و پا افتاده اند . گوته



فقط به ندای کودک درون خویش گوش بسپار نه هیچ ...... کریستیان بوبن



ادب خویش را هیچ گاه فرو مگذار ، با وجود آنکه مورد ریشخند باشی ! ارد بزرگ



سعادت دیگران بخش مهمی از خوشیختی ماست . رنان



با مردمان نیک معاشرت کن تا خودت هم یکی از آنان به شمار روی . ژرژهربرت



روزهای سخت بهایی ست که باید برای سرافرازی پرداخت . ارد بزرگ



کسی که برای خود احترام قائل است، از گزند دیگران در امان است. او کتی را بر بدن دارد که کسی را یارای پاره کردن آن نیست. هنری لانگ فلو



برای اینکه بزرگ باشی نخست کوچک باش. ضرب‌المثل هندی



برای اینکه پیش روی قاضی نایستی، پشت سر قانون راه برو. ضرب‌المثل انگلیسی



تقریبا هر چیزی که وجود دارد در معرض تاویل است؛ زندگی خود چیزی نیست جز ستیزه و جدال ارزش ها و مبارزه برای تاویل اندیشه ها و آرمان ها . فردریش نیچه



بازده روزهای سخت ، بسیار بیشتر از دوران سرخوشی ست . ارد بزرگ



اگر قدرت ندارید که با نیروی خود مشکل ها را در هم بشکنید لااقل مرد باشید که در برابر حوادث بایستید . حسن صباح



غذا را سبک کن تا ازمرض ایمن شوی . جالینوس حکیم



در سرزمین هرز سرشاخه های سبز نمی روید . حمید مصدق



بخشنده از دست نمی دهد او همواره در حال بدست آوردن است . ارد بزرگ



باید دنبال شادی ها گشت ولی غمها خودشان ما را پیدا می کنند . فردریش نیچه



زمین نیز مانند ما در جستجوی خوراک است و از این مردم می‌خورد و می‌آشامد . ابوالعلاء معری



اگر پی به شکوه و گستره خرد خویش ببریم هیچ گاه به گردن کشی روی نمی آوریم . ارد بزرگ



با تقوی و خوبی میتوان سعادت آفرید . زنون



زندگان، مردگانی هستند که در تعطیلات به سر می برند. موریس مترلینگ



تا چهل سالگی که مغزم خوب کار می‌کرد به ریاضیات و پژوهش پرداختم. از چهل تا شصت سالگی که ذهنم ضعیف شده‌بود به فلسفه روی آوردم و در اواخر که به‌کلی کله‌ام کار نمی‌کرد به سیاست! . برتراند راسل



برای شب پیری در روز جوانی چراغی باید تهیه کرد . پلوتارک
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1390/03/09 ‏21:03:42

عزیزم .خواهش .نوشته های تو هم فوق العادست  خانومی.
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1390/04/09 ‏13:36:32

سریال: فیلمی‌ست چند قسمتی، که روش مصرف مواد مخدر و آخرین شیوه‌های دزدی را به شما آموزش می‌دهد.

تلفن همراه: وسیله‌ای سه‌کاره جهت کلاس گذاشتن، آهنگ گوش کردن و نهایتا‍ عکس گرفتن است.

گرانی: کلمه‌یی است زاده‌ی توهم غربیان که در ایران تا کنون مشاهده نشده است!!
مترو: سونای بخار متحرک

عذرخواهی: در ایران دمده شده و بجای آن از توجیه استفاده می‌شود.

آثار باستانی: خرابه‌هایی که هرچه زودتر باید نابود شوند چون خیلی جا گرفته‌اند.

خودپرداز: دستگاهی‌ست که همیشه‌ی خدا باید برای رسیدن به آن در صف ایستاد و اگر صفی در کار نباشد 99.99 درصد خراب
است.
اداره: محلی که شما بعد از تنش‌ها و جدل‌های منزل در آنجا استراحت می‌کنید.

مجرم: فردی که هیچ فرقی با سایر افراد ندارد و تنها تفاوتش در این است که توانسته‌اند او را دستگیر کنند.

تورم: عددی بی‌خود و چرت بوده که همچنان در ایران یک رقمی است!!!
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1390/04/09 ‏13:41:48

گارانتی: یک اسم زیبا و خوش تلفظ

تحقیق: کپی-پیست کردن مقالات اینترنتی

شب امتحان: حکم بین دو نیمه در فوتبال ایران در زمان مربی‌گری مایلی‌کهن را دارد و فقط باید توکل کرد به خدا و دعا خواند.

شناسنامه یا کارت ملی: دفترچه و کارتی که یکی بدون دیگری فاقد ارزش بوده و حتما جفتش لازم است.

دانشجو: یک عده افراد همیشه معترض

بزرگراه: نوعی پیست رالی به همراه یادگیری آپ تو دیت‌ترین فحش‌های باناموسی و بدون آن!

رئیس: فردی که وقتی شما دیر به سر کار می‌روید خیلی زود می‌آید و زمانی که شما زود به اداره می‌روید یا دیر می‌آید و یا مرخصی است

ایرانسل: خط تلفنی است جهت مزاحمت و سر به سر گذاشتن دوست و آشنا

شهرداری: گرفتن رشوه، داشتن صدها پرژه‌های نیمه‌تمام و نصب تابلوهای روزشماری جهت افتتاح

از پذیرفتن خانم‌های بد حجاب معذوریم: تابلویی که در همه‌جا نصب شده، جهت کرکر خنده و عوض کردن روحیه‌ی مردم

سطل آشغال: وسیله‌یی‌ست موجود در خیابان‌ها جهت ریختن زباله در اطراف آنها

مدرک تحصیلی: کاغذی مستطیل شکل، در ابعاد مختلف که بسته به مقطع، قیمتش فرق می‌کند.
حراج: اصطلاحی‌ست که در آن به قیمت اصلی کالا درصدی اضافه کرده و با ماژیک قرمز روی آن خط زده و قیمت اصلی کالا را در زیرش درج می‌کنند.

و غیره (و ...): نشانه‌ای برای باوراندن این مطلب که شما بیش از آنچه تصور می‌کنید، می‌دانید.
 

فرهنگ لغات ایرانی/ چاپ جدید
فریاد فریاد     جمعه, ‏1390/04/10 ‏02:30:43

به امید اون روز.

اره . اما خندش تلخ و از سر درده.
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1390/04/22 ‏12:56:55

انواع ظرف شراب در ادبیات فارسی


پیک: لیوانک شیشه‌ای عرق خوری



چَتوَر: بطری به اندازه یک چهارم شیشه‌های معمولی، چتول هم میگویند



پیمانه: لیوان باده خوری، رطل هم میگویند



جام: لیوان شیشه‌ای باده خوری



پیاله: کاسه کوچک بی پایه



تغار: آوند نسبتآ کوچک



مینا: شیشه باده خوری



ساغر: کاسه پایه دار



سبو: کاسه سفالی دسته دار



سبوچه: سبوی کوچک



تُنگ: آوند شیشه‌ای گردن باریک، صراحی هم گفته اند.



سَکره: تنگ سفالین بزرگ (از گویش لارستانی)



هَسی: تشت سفالین (از گویش لارستانی)



تَکوک: آوندهایی که به شکل جانوران درست می‌شده.



ساتگین: آوند شیشه‌ای بزرگ و استوار باده خوری



زیغال: جام شکم بزرگ یک نفره، قدح هم گفته اند.



پارچ: کاسه‌ای بزرگ که دور میگردانند.



قرابه: آوند شیشه‌ای شکم بزرگ



چمانه: نیم-کدوی تراشیده و نگارینی که با آن می میخوردند.



کوزه: آوند سفالین نسبتآ بزرگ



خُم: بزرگترین آوند باده سازی و باده خوری (در اصل خُنب بوده)



خمره: همان خم



بشکه:ضرف نسبتا حجیم



شرابه: بشکه شراب
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1390/04/22 ‏12:57:54

"می و شراب " در دیوان حافظ / مراد از شراب در لسان عرفا




یکی از ویژگی‌های عرفا در بیان افکار و آراء، سمبولیک سخن گفتن است. زبان سمبولیک به متکلم امکان می‌دهد مفاهیم و مضامین بلند را در قالب الفاظ فرودین و عامی به سیلان درآورد و ضمن آنکه اسرار کلام خود را به مخاطبان حقیقی خود ارائه می‌دهد، کوته‌نظران و نااهلان را از وصول به کنه معانی عاجز ساخته و در درک مقصود دچار تردید می‌نماید. خاصیت زبان سمبولیک آن است که توأم با رمز و کنایه و مجاز است و تا کسی با اسرار و اشارت‌های اهل دل آشنا نباشد، بشارت نکته‌های کلام آنان را درنخواهد یافت:

آن کس است اهل بشارت که اشارت داند

نکته‌ها هست بسی محرم اسـرار کجاست

و آن که سخن‌شناس اهل دل نیست دچار خطا می‌شود:


چون که سخن اهل دل بشنوی مگو که خطاست

سخن‌شناس نه‌ای جـان من خطـا این جاست

یکی از تعابیر رایج در لسان عرفا خصوصاً در قالب نظم، واژة باده است. این لفظ نیز همانند دیگر الفاظ همچون شاهد، دلبر، صنم، زلف، رخ، قامت سرو و غیره ظاهری غلط‌انگیز دارد که حمل به معنای ظاهر نتیجه‌ای جز عیش و نوش و مستی و لهو و لعب ندارد. اما در زبان سمبولیک استعمال این کلمه ضمن تشابهاتی با معنای ظاهر، اهدافی بلند و کاملاً متغایر با مفاهیم فوق را دنبال می‌کند.

شراب ظاهر از انواع رجس و ام‌الخبائث و در شرع مقدس نجس و نوشیدنش حرام است، اما می عرفانی مقوله‌ای دیگر است، هرچند اثر آن هم مستی و بی‌خودی است، لیک مستی آن با مستی باده انگور متفاوت است؛ همان‌گونه که ساقی آن هم با ساقی دنیوی متفاوت است. شاعری گفته است:

شراب عشق نبود ز آب انگور

ره نوشیدنش هم از گلو نیست

ساقی بادة حقیقی، ذات اقدس حق تعالی است و شراب هم از عالمی دیگر است. شیخ محمود شبستری در گلشن راز گوید:

شرابی جو ز جام وجه باقی

سقاهم ربهم او راست ساقی

آری این همان شراب پاکیزه است که جلوه‌ای از آن در بهشت برین، نوشیدنی سعادتمندان است. و اگر نوشیدن خمر ظاهر حرام است به تعبیر ابن‌فارض ننوشیدن خمر حقیقی گناه است.


مراد از شراب در لسان عرفا چیست؟


بزرگان و شارحان آثار ادبی و عرفانی،‌ تعاریف زیادی برای این لفظ آورده‌اند که به برخی از آنها اشاره می‌کنیم:

- باده عبارت است از ذوق و وجد و حال که از جلوه محبوب حقیقی بر دل عاشق وارد شده و او را مست می‌کند. (ملامحسن کاشانی در مقدمه دیوان)

- باده کنایت از سکر و آن محبت و جذبه حق است، پس شراب ذوق است و سکر (شرح گلشن راز)

- باده عبارت است از معرفت و علم و شوق و محبت خدا ( شرح دیوان ابن‌فارض)

- سکر در عرف صوفیان عبارت است از رفع تمیز میان احکام ظاهر و باطن به سبب اختطاف نور عقل در اشعه نور ذات (مصباح الهـدایه)

- شراب عبارت است از علم برای کسی که تجلیاتی از اسماء الهیه را دریافته است. (عوارف المعارف شیخ شهاب‌الدین سهروردی)

به طور خلاصه می‌توان گفت«می» عبارت است از عنایتی از جانب حق تعالی که آدمی را علم و معرفت می‌بخشد و به ذوق و وجد و محبت و بی‌خودی وا می‌دارد.

و البته عنایات حق تعالی اشکال گوناگون دارد و نسبت به ظرفیت افراد و موقعیت‌های گوناگون حالی و زمانی و مکانی صور مختلفی می‌یابد. به تعبیر حافظ همه جرعه‌نوش این باده از جام الست در عهد ازل هستند:

ســرمستـی بـر نگیـرد تـا بـه صبـح روز حشــر

هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست

پس همه عالم در وجد و شور و مستی است و این ترجمان این آیت قرآنی است که یسبح لله ما فی السموات و ما فی الارض [سوره جمعه ـ آیه 1. ] ...

در میان ستارگان آسمان ادب و عرفان، خواجه حافظ محمد شیرازی بیش از همه به وصف باده در غزلیات نغز خویش پرداخته است و کمتر غزلی را در دیوان گران‌سنگ او می‌بینیم که به نحوی از این معجون سحرآمیز سخن نگفته باشد. وی به تصریح خود از این باده نوشیده و آثار آن را دریافته و اشعار او ترجمان این باده‌پیمایی و تبعات این اکسیر ازلی است:

خرم دل آن که همچو حافظ

جـامی ز مـی السـت گیـرد

و عاقبت هم در همین ره از دنیا رخت برمی بندد:

به راه میکده حافظ خوش از جهان رفتی

دعای اهـل دلت بـاد مونس دل پاکـت

و معتقد است در سرای آخرت نیز از شراب کوثر و حور بی‌نصیب نخواهد بود:

فردا شراب کوثر و حور از برای ماست

و امروز نیز ساقی مـه‌روی و جـام می

و هراس قیامت را با پیاله‌ای از این باده زایل می‌کند:

پیاله برکفنم بند تا سحـرگه حشر

به می ز دل ببرم هول روز رستاخیز

و بی‌جهت نیست که این باده را مقدمة باده اخروی (حوض کوثر) می‌داند:

بهشت عـدن گر خواهی بیــا با ما به میخـانه

که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم

همین تصریح حافظ نشان می‌دهد که مراد وی از شراب دختر انگور نیست، زیرا شرا
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1390/04/22 ‏12:59:02

زیرا شراب انگور را با بهشت و حور و کوثر هیچ سازگاری در بین نیست، بلکه مقصود او باده حقیقی و عرفانی و مقوله‌ای است معنوی با صبغه‌ای الهی و اخروی. از این رو زمانی که درِ میخانه باز است بر آستان دوست روی نیاز دارد:

المنـه لله که در میکــده باز اسـت

زان رو که مرا بر در او روی نیاز است

در جایی حافظ تأکید دارد بادة واقعی این است و شراب ظاهر مجازی و غیر حقیقی است:

خـم‌ها همـه در جـوش و خروشنـد ز مستـی

وان می که در آن جاست حقیقت نه مجاز است

به دست دادن تعریف دقیقی از باده در لابه‌لای آثار حافظ چندان آسان نیست، اما اوصاف و آثار فراوانی برای این معجون الهی برشمرده که با توجه به قراین آن می‌توان مراد او را دریافت. این آثار عبارت است از:

1- مستی و بی‌خودی:

اگر سالک از شراب معنوی بنوشد مست و بی‌خود می‌شود، زیرا محو جمال ذات معشوق شده و خود را نمی‌بیند:

غفلت حافظ در این سراچه عجیب نیست

هـر که به میخـانه رفـت بی‌خبـر آیـد

میخانه مکانی است که انسان در آن می‌تواند از این شراب بنوشد و مصداق مشخصی ندارد. هر جا انسان در آن جلوه‌ای از یار بیند و محو جمال و جلال او گردد، حکم میخانه را دارد. همان‌گونه که ساقی هم مصداق ویژه ندارد و هر که واسطة اتصال آدمی به منبع جمال حق شود، ساقی شراب عشق خواهد بود. مستی و محو انسان از این شراب به معنای لایعقلی و جنون نیست، بلکه عارف با نوشیدن آن از انانیت و خودی رهیده و به تعبیر خواجه شیراز به فرزانگی و عقل حقیقی دست می‌یابد:

صوفی مجنون که دی جام و قدح می‌شکست

دوش به یک جرعـه می عاقـل و فرزانه شـد

زیرا چنان‌چه خواهیم گفت از دیگر آثار باده، درک حقایق و درست‌اندیشی است و آن کس به درک حقایق نایل می‌گردد که به رشد عقلانی رسیده باشد. در عرفان مقام بی‌خودی یا به عبارتی محو و خرابی، ارزشی بسیار دارد. در مباحث اخلاقی می‌توان از آن به تواضع و افتقار در آستان حضرت حق تعبیر کرد. در این مرتبه سالک خود را نمی‌بیند و نفس خود را به چیزی نمی‌انگارد، از غرور و عجب و تکبر رسته و به توحید افعالی دست می‌یابد. خاصیت می همین خرابی انیت و زدودن کدورت‌های ریا و خودبینی است و حافظ در ابیات بسیاری بدان اشارت دارد:

زان پیش‌تر که عالم فانی شود خراب

ما را ز جـام باده گلگون خـراب کـن
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1390/04/22 ‏12:59:39

و باز گوید:

چون ز جام بی‌خودی رطلی کشی

کم زنـی از خویشتـن لاف منـی

و با می‌پرستی به مقابله با خودپرستی می‌رود:

به می‌رستی از آن نقش خود خود بر آب زدم

که تـا خـراب کنــم نقـش خـودپرستیـدن

و غبار زرق و ریا را با این معجون فرو می‌شوید:

بیار می که به فتوای حافظ از دل پاک

غبار زرق به فیض قـدح فـرو شوییم

و چون از کدورت سالوس و صومعه تنگ‌دل می‌شود، طلب دیر مغان و شراب ناب می‌کند:

دلم از صومعه بگرفت و خرقه سالوس

کجاست دیر مغان و شراب ناب کجـا

و برای ره‌یابی به میکده باید خود فروشی را کنار گذارد و یک رنگ بود:

بر در میخــانه رفتـن کـار یک‌رنگـان بود

خودفروشان را به کوی می‌فروشان راه نیست

این مقام سکر و بی‌خودی آن چنان ارزشمند و والاست که حتی اگر متاع‌های مشروع و مقدسی چون علم و دانش و زهد وتقوی بخواهند مانع آن شوند، سالک باید با باده به مقابله با آنها برخیزد:

دفتر دانش ما جمله بشویید به می

که فلک دیدم و در قصد دل دانا بود

و طاق و رواق مدرسه و علم و دانش را فدای میکده و ساقی می‌کند:

طاق و رواق مدرسـه و قیل و قال علم

در راه میکده و ساقی مه‌رو نهاده‌ایم

لذا حافظ از زهد ظاهری صوفیان دل خوشی ندارد؛ چرا که شوائب ریا و دورنگی در جان آنان خلیده و از درد عشق بی‌خبرند:

در این صوفی و شان دردی ندیدم

که صافی باد عیـش دُرد نوشــان

2- درک حقایق:

دومین خاصیت باده عرفانی کشف اسرار و درک حقایق وجود در نزد سالک است. شهود قلبی بابی وسیع در عرفان دارد و گاه میان عرفا و فلاسفه در مقام مقایسه آن با ادراک عقلی جدال‌هایی صورت گرفته است. حافظ معتقد است سالک با نوشیدن می به مرحله شهود می‌رسد، چون دل از زنگارهای خودبینی و انانیت شسته و همچون آینه‌ای شفاف حقایق را در خود منعکس می‌سازد. پس عجب نیست اگر رخ یار را در پیاله شراب بیند:
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1390/04/22 ‏13:00:21

ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم

ای بی‌خبر ز لذت شرب مــدام ما


و جام جم که آینه تمام‌نمای اسرار و خفایای عالم است، در میکده و در پرتو باده‌نوشی بدست می‌آید:


به سر جام جم آن گه نظر توانی کرد

که خاک میکده کحل بصر توانی کرد


و چون حافظ مشکل خویش نزد پیر مغان می‌برد به مدد قدح باده حل معما می‌کند:


مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش

کو به تأییـد نظر حـل معما می‌کرد

دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست

کاندر آن آینه صد گونه تماشا می‌کرد

زیرا با نوشیدن می، موانع خطا و لغزش اندیشه از میان می‌رود و از بزرگترین این موانع هواهای نفسانی و خودبینی است که باده آن را می‌زداید. نضج فکری و عقلانی هم در سایه شرب خمر خام حاصل می‌شود:


زاهد خـام که انکار می و جـام کنـد

پخته گردد چون نظر بر می خام اندازد






3- آسودگی از اندوه و حل مشکلات:



از دیگر خواص می، زدودن اندوه و غم از خاطر آدمی است. حافظ خطاب به ساقی گوید:


ساقیا برخیز و در ده جام را

خاک بر سر کن غم ایام را




زیرا سرشت طاق سپهر اندوه‌زا و غم‌آفرین است، از آن جهت که محدود و دارای کاستی است و تنها اتصال به مبدأ کمال و جمال است که آدمی را از غم ناسوت می‌رهاند و می وسیله این ارتباط و اتصال است:


مباش بی می و مطرب که زیر طاق سپهر

بدین ترانه غـم از دل بدر تـوانی کرد


و هر چه می تلخ‌تر و قوی‌تر باشد، خاصیت آن در رهایی از شر و شور دنیا بیشتر است:


شراب تلخ می‌خواهم که مرد افکن بود زورش

که تا یک دم بیاسـایم ز دنیــا و شـر و شورش


شاید این تلخی کنایه از مقدمات وصل باشد که معمولاً عاشق را دچار مشکل می‌سازد و در گذر از انانیت و هواها همی راسخ توأم با مرارت از او می‌طلبد،‌ اما چون به درگاه وصل بار یافت و از می عشق نوشید به لذت و آرامش دست می‌یابد.


مفهوم عام این آسودگی در قرآن به عنوان اطمینان قلب یا سکینه آمده که در سایه ذکر حضرت حق نصیب انسان می‌شود: الا بذکر الله تطمئن القلوب .


از این رو حافظ با اتکا به ساقی بر لشکر غم فائق می‌شود:





اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد

من و ساقی بر او تازیم و بنیـادش براندازیم


4- پاکی و طهارت:


چون باده عرفانی ماسوای معشوق را از دل و جان آدمی می‌زداید، به سالک طهارت نفس می‌بخشد. زیرا اساس خطایا و آلودگی‌ها حب نفس و دنیا است و خاصیت باده آن است که این تعلقات را برکنده و حب حقیقی را در حرم دل جایگزین می‌کند:


به آب روشن می عارفی طهارت کرد

علی الصباح که میخانه را زیارت کرد


در جای دیگر حافظ از رذائلی چون رشک و حسد به می پناه می‌برد:


بیار از آن می گلرنگ مشک‌بو جامی

شرار رشک و حسد در دل گلاب انداز


و اصرار دارد که این می حداقل چهل شبانه روز در ظرف دل جای گیرد تا انسان به طهارت برسد:


سحـرگه رهـروی در سـرزمینی

همـی گفت این معمـا با قرینـی

که ای صوفی شراب آن گه شود پاک

که در شیـشـه بمـانــد اربعینـی


که اشارت به حدیثی از نبی مکرم (ص) دارد (من اخلص لله اربعین صباحا فجری الله ینابیع الحکمه من قلبه الی لسانه)


و در جای دیگر با جناسی نغز سخن از پیمان‌شکنی در ترک پیمانه دارد:


الا ای پیـر فرزانـه مکن منعـم ز میخــانه

که من در ترک پیمانه دلی پیمان‌شکن دارم


این نشان می‌دهد انسان در حالات جذبه و مستی و توجه به حق، به طهارت و پرهیز از معاصی نائل می‌گردد و بدون آن ضمانتی برای ثبات قدم در طهارت و تقوی وجود ندارد. قرآن نیز این حقیقت را تصریح کرده است: ولو لا فضل الله علیکم و رحمته ما زکی منکم من احدا ابدا ...


در فرازی جان‌بخش از مناجات شعبانیه نیز چنین امده است: الهی لم یکن لی حول فانتقل به عن معصیتک الا فی وقت ایقظتنی لمحبتک ...


لذا حافظ از باده عشق می‌طلبد که اگر از آن نوشد لب از دیگر خوردنی‌ها همچون صائم در رمضان فرو می‌بندد:


زان باده که در میکده عشـق فروشنـد

ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1390/04/22 ‏13:01:09

6- کامرانی و سعادت:


کسی که از بادة عشق نوشد به سعادت دست یابد، چون از همة بلایا و مصایب رهیده و از مکر آسمان ایمن گشته است:


بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن

به لعب زهره چنگی و مـریخ سلحشورش


لذا شارب این باده به بانگ بلند فریاد می‌دارد:


ساقی به نور بــاده برافـروز جـام ما

مطرب بگو که شد کار جهان به کام ما


و آن‌گاه که می در کف است از سلطان جهان برتر است:


گل در بر و می در کف و معشوق به کام است

سلطان جهانـم به چنیـن روز غـلام اسـت


در جایی حافظ تصریح دارد که عاقبت این باده‌نوشی بهشت است:


حافظا روز اجـل گر به کف آری جامـی

یک‌سر از کوی خرابات برندت به بهشت


زیرا خرابات محل خرابی انانیت است و آن که زنگار تکبر از روح خود فرو شوید مستحق دار آخرت است: تلک الدار الاخره نجعلها للذین لایریدون علوا فی الارض ولا فسادا والعاقبة‌ للمتقین


لذا غیر از راه میکده و خرابات دگر راه‌ها باطل است:


به کوی میکده هر سالکی که ره دانست

دری دگر زدن اندیشــه تبـه دانســت


و توشه راه حریم وصل را باید در میخانه تدارک کرد:


زاد راه حرم وصل نداریم مگــر

به گدایی ز در میکده زادی طلبیم


و هر که به آنجا ره یابد به اکسیر دست یافته است:


گدایی در میخانه طرفه اکسیـری است

گر این عمل بکنی خاک زر توانی کرد


و همین گدایی و خدمت در میکده است که انسان را پادشاهی می‌بخشد:


روزگاری شد که در میخانه خدمت می‌کنم

در لبـاس فقـر کار اهـل دولـت می‌کنـم


و این همان مقام استغناست که سالک با افتقار در پیشگاه غنی مطلق بدان می‌رسد و چنان که در ادعیه آمده: اللهم أغننی بالافتقار الیک ولا تفقرنی بالاستغناء عنک...


و سالک بدون هیچ گنجی به حشمت قارون دست می‌یابد:


ای دل آن‌گه که خراب از می گلگون باشی

بی زر و گنج به صـد حشمت قارون باشـی


منبع : پی سی سی تی برگ فته از تبیان
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1390/05/04 ‏17:35:51

خواهش میکنم.

دست تو هم درد نکنه.
فریاد فریاد     شنبه, ‏1390/06/12 ‏01:33:21

؟ خوش اومدی.

عالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی.
فریاد فریاد     شنبه, ‏1390/06/12 ‏01:36:00

راننده پشتی تا می بیند خانم هستم دستش را روی بوق می گذارد، راه می دهم. نزدیک شیشه ماشین می ایستد نیشش باز است و دندانهای زردش از لبان سیاهش بیرون زده است. “خانم ماشین لباسشوئی نیست ها”. مسافرهای توی ماشین همه نیششان باز می شود. تا برسم هزار بار هزار تا حرف جدید می شنوم و مدام باید مواظب ماشینهایی که فرمانهایشان را به سمت من می چرخانند باشم. موقع رسیدن خسته هستم، اعصابم به کلی به هم ریخته است


روزی هزار بار تو رانندگی این چیزا رو میبینم.

وحشتناکه.

ممنون.

درست میشه روزی.

به امید ارتقا سطح فرهنگ بعضی از هم وطنانمون.
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1390/06/28 ‏23:21:48

ممنون عزیزم..

روحش شاد باشه.
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1390/08/08 ‏06:30:12

با کمی تاخیر ..


                                                              ((7 آبان سالروز کوروش کبیر مبارک..))

کورش بزرگ فرزند کمبوجیه و ماندانا اولین کسی بود که فلات ایران را برای نخستین بار در تاریخ زیر یک پرچم در آورد و پادشاهی ایران را تشکیل داد.
در سال 546 قبل از میلاد , کراسوس شاه لیدیا با اندیشه پیروزی بر سرزمین پارسیان یورشبر ایران زمین را آغاز کرد. وی پیش از یورش, از کاهن معبد دلفی در یونان در زمینه یورش به پارسیان نگر(نظر)خواهی کرد و کاهن به او وعده داد که اگر حمله کند, امپراطوری بزرگی را نابود خواهد کرد.جنگ با ایران برای لیدیا یک فاجعه تاریخی بود. کروسوس بسختی شکست خورد. کورش خاک لیدیا را در هم نوردید. کروسوس به اسارت ایرانیان در آمد و خاک لیدیا(ترکیه فعلی) ضمیمه شاهنشاهی کورش قرار گرفت و مرزهای شرقی ایران به دریای اژه رسید. کورش کراسوس را بخشید و از او یک فرمانده با وفا ساخت و بعدها همین کراسوس و ارتش لیدیا برای پیشبرد هدفهای امنیت گسترانه کورش نبردها کردند.
کورش که شخصیتی آزاد اندیش و عاری از پی دورزی(تعصب) بود , خدایان و ادیان ملل شکست خورده را به رسمیت شناخت , همگان را در اجرای مراسم دینیشان آزاد گذاشت, معابدشان را در زیر پوشش کمکهای دولتی قرار داد و بدینسان دل های همه ی ملت های مغلوب را بسوی خویش جلب کرد. چشم تاریخ تا آن هنگام چنان فاتح پر مهر و شفقتی را به خود ندیده بود و ملت های مغلوب در برابر این همه مهر و بزرگواری چاره ای جز محبت او را نداشتند و دوستی او در دل همه اقوام تحت قرمانروائی ایران ریشه دواند.
پس از اینکه مرزهای شرقی ایران در جوار بابل قرار گرفت, آوازه انساندوستی و بزرگمنشی کورش به میانرودان رسید و بابلیان را که از جور ستمگری به نام نبونهید به تنگ آمده بودند بر آن داشت که دست استمداد بسوی کورش دراز کنند. فتح امپراطوری بابل برای کورش با همکاری مردم بابل و هماهنگی روحانیون مردوخ انجام شد.
کورش بزرگ با ایمانی که به اهورا مزدا داشت, جهان گشائی را به هدف برقرار کردن آشتی و آسایش و برابری و از میان بردن ستم و ناراستی انجام میداد. هر کشوری را که گشود, فرمانروائیش را دوباره به همان حکومتگران پیشین واگذاشته بود تا از سوی او سرزمین خودشان را با دادگری اداره کنند. در هیچ جا به معابد و متولیان امور دینی ملل مغلوب آسیب وارد نکرد
کورش پس از تسخیر بابل اعلام بخشش همگانی کرد, ادیان بومی را آزاد اعلام کرد, هیچ انسانی را به بردگی نگرفت و سپاهیانش را از تجاوز به جان و مال رعایا باز داشت و دستور داد خرابیهای جنگ را بازسازی کنند و در این راه خود پیش قدم شد و شروع به بازسازی دیوار شهر کرد. در میانرودان چهل هزار یهودی توسط شاهان آشور و بابل برای بردگی به این منطقه آورده شده بودند. کورش دستور آزادی آنها را صادر کرد و به آنها وعده داد موجبات برگشتشان را به سرزمینشان فراهم کند.بعد از فتح میانرودان, شام(سوریه) . فینیقیه و فلسطین نیز ضمیمه خاک ایران شدند
در استوانه معروف به اعلامیه حقوق بشر این پادشاه انساندوست چنین نوشته است:
منم کورش شاه جهان, شاه بزرگ, شاه شکوهمند, شاه بابل, شاه سومر و اکاد, شاه چهار اقلیم بزرگ جهان, پور کمبوجیه شاه بزرگ شاه انشان, نوه کورش شاه بزرگ شاه انشان, از دودمان شاهان روزگاران دور.... هنگامی که دوستانه قدم درون بابل نهادم و در میان هلهله های شادی مردم کاخ شاهان و تختگاه آنها را به تصرف در آوردم سلطان بزرگ مردوخ دلهای نیک مردان بابل را با من همراه ساخت زیرا من همواره بر آن بودم که او را بزرگ بدارم و بستایم. سپاه بزرگ من در آرامش و نظم وارد بابل شدند من به هیچکس اجازه ندادم که در سومر و اکاد دست به تجاوز و تعدی بزند.من در بابل و دیگر شهر های مقدس نظم و امنیت برقرار کردم.از آن پس مردم بابل به آزادی رسیدند و یوغ بردگی از دوششان برداشته شد... مردم این سرزمینها را به سرزمینهایشان برگرداندم و املاکشان را به آنان باز دادم.
رفتار انساندوستانه کورش با اقوام معلوب از او یک شخصیت مقدس و مافوق بشری ساخت. روحانیون بابل او را پیامبر مردوخ , و انبیای اسرائیل او را شبان یهوه و مسیح موعود و تجسم عینی خدای دادگستر خوانده اند. مسلمانان او را ذوالقرنین می دانند.که نامش در قرآن آمده است .
مرزهای کشور کورش در شرق از حدود رود سند و رود سیحون آغاز می شد و در غرب به دریای مدیترانه و دریای اژه می رسید.نقش کورش در سازندگی تاریخ اهمیت ویژه ای دارد. در این زمینه گزینوفون می گوید: "کشور کورش بزرگترین و شکوهمندترین بود و این سرزمین پهناور را کورش به نیروی تدبیرش یک تنه اداره می کرد. کورش چنان به ملتهائی که در این سرزمینها می زیستند دلبستگی داشتو از آنها مواظبت می نمود که گوئی همه آنها فرزند اویند.مردم این سر
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1390/08/08 ‏06:31:01

.مردم این سرزمینها نیز به بوبه خود ویرا پدر و سرپرست غمخوار خودشان می دانستند. کارگزاران دولت در عهد کورش به تمامی عهد و پیمانها و سوگندهایشان وفاداری نشان میدادند و از او فرمان می بردند."
کورش پس از حدودا 2۳ سال فرمانروائی درگذشت و پیکرش در پاسارگاد به خاک سپرده شد.


موسسه فرهنگی تبوکان زاد روز این مرد بزرگ را تهنییت گفته و به همین مناسبت نمادملی کوروش کبیر را ضرب و در اختیار علاقمندان قرار داده است..
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1390/08/08 ‏07:16:23

سیمین بهبهانی :

هرگز نخواب کوروش...

دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد
بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد
کارون ز چشمه خشکید، البرز لب فرو بست
حتی دل دماوند، آتشفشان ندارد
دیو سیاه دربند، آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو، گرز گران ندارد
روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد
بر نام پارس دریا، نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما، تیر و کمان ندارد
دریای مازنی ها، بر کام دیگران شد
نادر، ز خاک برخیز، میهن جوان ندارد
دارا کجای کاری، دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند، دارا جهان ندارد
آییم به دادخواهی، فریادمان بلند است
اما چه سود، اینجا نوشیروان ندارد
سرخ و سپید و سبز است این بیرق کیانی
اما صد آه و افسوس، شیر ژیان ندارد
کو آن حکیم توسی، شهنامه ای سراید
شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد
هرگز نخواب کوروش، ای مهر آریایی
بی نام تو، وطن نیز نام و نشان ندارد
فریاد فریاد     شنبه, ‏1390/09/05 ‏22:22:00

اوه...
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1390/09/10 ‏23:59:16

میتی کمان کجایی؟


میتی کمان نمی نشست تا به نزد او شکایت بیاورند خودش شهر به شهر و روستا به روستا می رفت تا با مفسدانی که خون مردم را در شیشه می کنند مبارزه کند..


میتی کمان مدام سخنرانی نمی کرد در باب لزوم برخورد جدی با مفاسد اقتصادی ...
میتی کمان مامور مخصوص حاکم بزرگ بود کسی نمی دونست حاکم بزرگ کیه ولی هرکی که به بود میتی کمان مامور مخصوص خوبی بود احتمال خیلی زیاد مامور مخصوص مبارزه با مفاسد اقتصادی بود.
میتی کمان دستگاه عریض و طویلی برای مبارزه با فساد نداشت یه داداش کایکوی نیرومند و یه تسوکه براش کافی بود..
خلافکارها وقتی علامت مخصوص حاکم بزرگ را می دیدند آن قدر دچار رعب و وحشت می شدند که ناچار سر تسلیم فرو می آوردند و اگر هم تسلیم نمی شدند توسط کایکو و تسوکه نفله می شدند.
میتی کمان .....
میتی کمان کجایی که یادت بخیر. یه سری هم به ما بزن حاجی!

--
فریاد فریاد     جمعه, ‏1390/09/11 ‏00:46:16

ام اس ..

سلامت نیوز :عموماً دو گروه از اشخاص دچار بیماری ام.اس می‌شوند:
الف - گروه نخست افرادی هستند فوق‌العاده حساس، زودرنج و عصبی و با کمترین ناملایمات از حالت عادی خارج شده و تعادل خود را از دست می‌دهند. یکی از عمده‌ترین علت‌های این بیماری، عصبی شدن افراد است که مهم‌ترین دلیل آن در واقع کمبود مواد غذایی یا مواد معدنی و ویتامین‌ها در بدن و همچنین مواد زائد در سلول‌ها و بافت‌ها است. هرگاه شخص از نظر فیزیولوژی دچال اختلال شود، از نظر سیستم عصبی نیز دچار ناراحتی روحی و روانی خواهد شد و با کمترین برخوردی، عکس‌العمل نشان خواهد داد.‌وقتی که تعادل املاح معدنی در بدن به هم می‌خورد، انسان با کمترین برخوردی عصبی می‌شود و همچنین کار غدد درون‌ریز در بدن مختل می‌شود. همین امر موجب می‌شود که ترشحات طبیعی معده مختل و اسید معده به اندازه دوبرابر حد طبیعی شود.روزانه معده یک انسان بالغ حدود دو لیتر اسید کلریدریک ترشح می‌کند که در هضم غذا نقش اصلی را ایفا می‌کند. وقتی فردی عصبی می‌شود، این مقدار اسید به دو برابر حجم واقعی و طبیعی خود می‌رسد که در واقع روزانه چهار لیتر اسید معده که فوق‌العاده قوی است، ترشح می‌شود. اختلال در غدد درون‌ریز موجب می‌شود که سیستم داخلی بدن به هم ریزد و انسان از حالت تعادلی روحی و روانی خارج شود. پس می‌توان نتیجه گرفت بهترین راهکار درمانی که در زمینه پیشگیری از بیماری ام.اس نیز برای این گروه مؤثر خواهد بود، پرهیز از بروز تنش در مناسبات بین‌فردی و سعی در کنترل احساسات و عواطف شخصی است افراد زودرنج و حساس باید تلاش کنند تا تفسیر خود را از موقعیت‌های اجتماعی به‌گونه‌ای تغییر دهند تا کمترین فشار روانی بر آنان وارد شود.   ‌ب - گروه دوم شامل افرادی است که از نظر ژنتیکی دارای طبع سردی هستند و مدام از غذاهای سرد (غذاهایی با ‌‌PH اسیدی) به حد وفور استفاده می‌کنند و علاقه زیادی به خوردن ترشی، سرکه، تمر هندی، ماست، قره‌قروت و امثال آن دارند. افرادی که دارای چنین طبعی هستند، اگر در مورد غذای مصرفی روزانه خود دقیق نباشند، بیشتر در معرض بیماری ام.اس قرار می‌گیرند.‌ عموماً در بیماران مبتلا به ام.اس، ‌‌PH خون گرایش به حالت اسیدی دارد و اگر این حالت بر اثر نوع تغذیه تکرار شود، بیمار در معرض حملات مداوم قرار خواهد گرفت و حال بیمار به مرور رو به وخامت خواهد رفت. جالب توجه اینکه این نوع بیماران علاقه وافری به مصرف غذاهای دارای حالت اسیدوز نشان می‌دهند، مانند: ماست، بستنی، ترشی، تمر هندی، ماهی و امثال آن. این‌گونه بیماران باید از مصرف غذاهای اسیدی دوری جویند تا بدین وسیله از پیشرفت بیماری جلوگیری به عمل آورند. برای پیشگیری از این بیماری در سایر افراد نیز می‌توان مصرف متعادل مواد غذایی به‌ویژه اجتناب از مواد غذایی اسیدی را توصیه کرد.
فریاد فریاد     جمعه, ‏1390/09/11 ‏02:09:32

همه چیز درباره حسین منزوی

"حسین منزوی" غزلسرای معاصر در 1مهرماه 1325 در زنجان متولد و پس از سال ها تلاش در عرصه ادبیات به خصوص شعر ، 16 اردیبهشت ماه 1383 در تهران درگذشت و در زادگاهش به خاک سپرده شد.

تعدادی از آثار شعری منتشر شده از حسین منزوی بدین شرح است :
« حیدر بابا» ترجمه نیمایی از منظومه « حیدر بابایه سلام » سروده " شهریار " ، « با عشق در حوالی فاجعه» ، مجموعه غزلهای سروده شده از سال 1367 تا 1372. « از شوکران و شکر»، مجموعه غزلهای سروده شده از سال 1349 تا 1367. « حنجری زخمی تغزل»، دفتر ی از شعرهای آزاد و غزل که اشعار سروده شده از1345 تا 1349 را شامل می شود. « ازترمه و تغزل» ، گزیده اشعار ، 1376. « با عشق تاب می آورم» شامل اشعار سپید و آزاد سروده شده از سال 1349 تا 1372. « با سیاووش از آتش» ، برگزیده شعر.

. روحش شاد

برای دخترش غزل بعد از ترک وی ..
دخترم! بند دلم غمگینم!
شیشه عمر غبار آگینم!
جوجه گم شده در توفانم!
شاخه خم شده از بارانم!
ای جگر پاره ام! ای نیمه من !
میوه عشق سراسیمه من!
گل پیوند دو غربت! غزلم!
حاصل ضرب دو حسرت!غزلم!
ارث عصیان معمایی من!
امتدادخط تنهایی من!
ساقه سرزده از نخل تنم!
جویی از سیل خروشان که منم!
کوکب بخت شبالوده من!
غزل طبع تبالوده من!
غزلم! آینه اندوهم!
بانک افکنده طنین در کوهم!

پدرت خرد و خراب و خسته
خسته ای بر همگان در بسته
خانه جن زده متروک است
که پر از همهمه مشکوک است
روح ها-خاطره ها-اینجایند
می روند از دلم و می آیند
یادها خیل کفن پوشانند
جز من از هر که فراموشانند
کدرم پنجره بازم نیست
کسلم رخصت آوازم نیست

در پی همقدمی همنفسی
ایستادم که تو از ره برسی
آمدی ؟ باز کن این پنجره را
پر از آواز کن این حنجره را...
فریاد فریاد     شنبه, ‏1390/09/12 ‏23:22:50

چرا هیچ کس دوست ندارد بند دوم مرغ سحر را بخواند؟

مرغ سحر نیازی به معرفی ندارد. سروده ای از محمدتقی بهار در دوران مشروطه که پس از آغاز حکومت رضا شاه به صورت ترانه اجرا شد. آهنگ این اثر، از مرتضی نی داوود، فوق العاده زیباست. آهنگ باو جود گیرایی زیر و بالای چندانی ندارد بنابراین حتی کسانی که با خوانندگی آشنایی ندارند می توانند آن را به راحتی بخوانند. اکثر خوانندگان نامی نیز اجرایی از مرغ سحر را به نام خود ثبت کرده اند که می توان به ملوک ضرابی، قمرالملوک وزیری، نادر گلچین، هنگامه اخوان، محمدرضا شجریان و نیز اجراهای متفاوتی از فرهاد، همای و محسن نامجو اشاره کرد .

آنچه تا کنون به عنوان مرغ سحر شنیده ایم عبارت است از بند اول این شعر :

مرغ سحر ناله سرکن، داغ مرا تازه تر کن
ز آه شرر بار این قفس را بَر شِکَنُ و زیر و زِبَر کن
بلبل پَر بسته ز کنج قفس درآ، نغمهٔ آزادی نوع بشر سرا
وَز نفسی عرصهٔ این خاک تیره را. پر شرر کن
ظلم ظالم، جور صیاد آشیانم داده بر باد
ای خدا، ای فـلک، ای طبیعت، شام تاریک ما را سحر کن
نوبهار است، گل به بار است، ابر چشمم، ژاله‌بار است
این قفس، چون دلم، تنگ و تار است
شعله فکن در قفس ای آه آتشین
دست طبیعت گل عمر مرا مچین
جانب عاشق نِگَه‌ ای تازه گل از این، بیشتر کن
مرغ بیدل شرح هجران مختصر٬ مختصر کن
 
 
اما شاید خیلی ها ندانند که این فقط نیمی از مرغ سحر است و این شعر بند دومی دارد که تقریبا هیچ خواننده ای تمایلی به خواندن آن ندارد بند دوم می گوید :

عمر حقیقت به سر شد، عهد و وفا بی اثر شد
ناله عاشق، ناز معشوق، هر دو دروغ و بی ثمر شد
راستی و مهر و محبت فسانه شد
قول و شرافت همگی از میانه شد
از پی دزدی، وطن و دین بهانه شد
دیده تر کن
جور مالک، ظلم ارباب، زارع از غم گشته بی تاب
ساغر اغنیا پر می‌ناب، جام ما پر ز خون جگر شد
ای دل تنگ ناله سر کن، از مساوات صرف نظر کن
ساقی گلچهره بده آب آتشین، پردهٔ دلکش بزن ای یار دلنشین
ناله بر آر از قفس ای بلبل حزین
کز غم تو، سینه من، پر شرر شد، پر شرر شد
 
 
 
اما چرا کسی این بند را دوست ندارد؟
بند اول شعری انقلابی است که به دستگاه ظلم می تازد، از زندانی و در قفس بودن آزادی خواهان گله می کند، آرزوی پایان شب تار ملت را دارد و مردم را به قیام و انقلاب جهت پایان دادن به ظلم و شکستن قفس فرا می خواند
اما بند دوم شعری اجتماعی است. شاعر در این بند از رواج دروغ، منسوخ شدن حقیقت طلبی، از بین رفتن عشق واقعی میان عاشق و معشوق و گم شدن مهر و محبت و شرافت گله می کند و از کسانی می نالد که وطن و دین را بهانه ای برای دزدی کرده اند. اینان چه کسانی هستند؟ تنها حاکمان یا تمامی مردم؟ فضای حاکم بر این بخش از شعر به مورد دوم اشاره دارد. همچنین زمانی که شعر از جور مالک و ارباب شکایت می کند اغنیا را به عنوان طبقه ای از جامعه به باد نقد می گیرد نه به عنوان بخشی از وابستگان دولت .
در بند اول پیشنهاد شعله فکندن در قفس که همانا براندازی حکومت ظالم است مطرح می شود اما در مورد بند دوم شاعر هیچ راه حلی نمی یابد و در نهایت بلبل را فقط به بر آوردن ناله های حزین از دورن این قفس خود ساخته فرا می خواند
مردم ما همیشه دوست داشته اند که ریشه مشکلات را در حکومت بشناسند و خود را از هر گونه اشکالی مبرا بدانند از این روی خوانندگان همان بخشی از مرغ سحر را خوانده اند و می خوانند که مورد پسند عامه مردم است. جالب این جاست که برخی بی توجهی به بند دوم را به دلیل سیاسی بودن آن دانسته اند که چنین دیدگاهی موجب شگفتی است.
ما تا به حال بارها به دستور بند اول عمل کرده ایم و قفس را آتش زده ایم اما پس از فرو نشستن شعله خود را در قفسی جدید یافته ایم. ای کاش یک بار هم که شده بند دوم را بخوانیم و همت کنیم بر اساس آن ارزش های انسانی را در جامعه ایرانی احیا نماییم .
فریاد فریاد     شنبه, ‏1390/09/12 ‏23:23:55

قادر جان زیبا.
همیشه قادر و توانایی .
تبریک عزیز.
ممنون از تو.
فریاد فریاد     شنبه, ‏1390/09/12 ‏23:26:50

بدن انسان می تونه تا ۴۵ واحد درد رو تحمل کنه.

اما زمان تولد بچه، یک زن تا ۵۷ واحد درد رو احساس می کنه

!این معادل شکسته شدن همزمان ۲۰ استخوانه

مادرتون رو دوست داشته باشید..



زیباترین فرد روی زمین..
بهترین منتقد ما…
و قویترین حامی ما بعد از خداوند مهربان…
                                                             (( مادر ))
فریاد فریاد     شنبه, ‏1390/09/12 ‏23:35:07

کارمای نیک  :

  این مطلب، نوشته‎ای کوتاه و در عین حال جذاب است که دالایی لاما برای سال 2008 تنظیم کرده است.
  خواندن و اندیشیدن در این مطلب بیش‎تر از یکی دو دقیقه وقت نمی‎گیرد..

  به خاطر داشته باش که عشق‎های سترگ ودستاوردهای عظیم، به خطر کردن‎ها و ریسک‎های بزرگ محتاج‎اند.

  وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده.

  این سه میم را از همواره دنبال کن:
  * محبت و احترام به خود را
  * محبت به همگان را
  * مسؤولیت‎پذیری در برابر کارهایی که کرده‎ای.
 
    به خاطر داشته باش دست نیافتن به آنچه می‎جویی، گاه اقبالی بزرگ است.

    اگر می‎خواهی قواعد بازی را عوض کنی، نخست قواعد را فرابگیر.
 
    به خاطر یک مشاجره‎ی کوچک، ارتباطی بزرگ را از دست نده.  

    وقتی دانستی که خطایی مرتکب شده‎ای، گام‎هایی را پیاپی برای جبران آن خطا بردار.
 
    بخشی از هر روز خود را به تنهایی گذران.

    چشمان خود را نسبت به تغییرات بگشا، اما ارزش‎های خود را به‎سادگی در برابر آنها فرومگذار.

     به خاطر داشته باش که گاه سکوت بهترین پاسخ است.

     شرافتمندانه بزی؛ تا هرگاه بیش‎تر عمر کردی، با یادآوری زندگی خویش دوباره شادی را تجربه کنی.

     زیرساخت زندگی شما، وجود جوی از محبت و عشق در محیط خانه و خانواده است.

     در مواقعی که با محبوب خویش ماجرا می‎کنی و از او گله داری، تنها به موضوعات کنونی بپرداز و سراغی از گلایه‎های    
     قدیم نگیر.

     دانش خود را با دیگران در میان بگذار. این تنها راه جاودانگی است.

     با دنیا و زندگیِ زمینی بر سر مهر باش.

     سالی یک بار به جایی برو که تا کنون هرگز نرفته‎ای.

     بدان که بهترین ارتباط، آن است که عشق شما به هم، از نیاز شما به هم سبقت گیرد.

     وقتی می خواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی، ببین چه چیز را از دست داده‎ای که چنین موفقیتی را به دست آورده‎ا19

       در عشق و آشپزی، جسورانه دل را به دریا بزن.
فریاد فریاد     شنبه, ‏1390/09/12 ‏23:42:20

جملات زیبای کوروش کبیر :


دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلکه دشواری رسیدن به سهولت است .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملکرد خود فکر می کنند، نه رفتار و عملکرد شما

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


سخت کوشی هرگز کسی را نکشته است، نگرانی از آن است که انسان را از بین می برد .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اگر همان کاری را انجام دهید که همیشه انجام می دادید، همان نتیجه ای را می گیرید که همیشه می گرفتید .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

افراد موفق کارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلکه کارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

پیش از آنکه پاسخی بدهی با یک نفر مشورت کن ولی پیش از آنکه تصمیم بگیری با چند نفر


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


کار بزرگ وجود ندارد، به شرطی که آن را به کارهای کوچکتر تقسیم کنیم .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


کارتان را آغاز کنید، توانایی انجامش بدنبال می آید .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


انسان همان می شود که اغلب به آن فکر می کند .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

همواره بیاد داشته باشید آخرین کلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


تنها راهی که به شکست می انجامد، تلاش نکردن است .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دشوارترین قدم، همان قدم اول است .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

عمر شما از زمانی شروع می شود که اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آفتاب به گیاهی حرارت می دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است که شما چیز زیادی از آن نخواسته اید .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت، من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد، زیرا شادمانی او شادمانی من است.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

شهریاری که نداند شب مردمانش چگونه به صبح میرساند گورکن گمنامی است که دل به دفن دانایی بسته است
مردمان من امانت آسمانند بر این خاک تلخ مردمان من خان و مان من اند..  
 
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

باورها و هر آنچه از دیدگان اندیشه هایمان می گذرد را به زنجیر می کشند..

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت، من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد، زیرا شادمانی او شادمانی من است
“کورش بزرگ”

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

بیادتان مى آورم تا همیشه بدانید که زیباترین منش آدمى ، محبت اوست پس ؛محبت کنید چه به دوست ، چه به دشمن! که دوست را بزرگ کند و دشمن را دوست. “کوروش بزرگ”
فریاد فریاد     شنبه, ‏1390/09/12 ‏23:46:14

درشماره 9 مجله هفتگی توفیق درسال 1350 آقای دکترعباس توفیق مطلبی درباره دروغ دربخش ته مقاله نوشته بود که عینا در زیر نقل میشود:

دروغ هم مثل خیلی دیگرازاحتیاجات روزمره اجتماع ما انواع واقسام دارد.
نوع اول دروغ اینست که من دروغ می گویم. من می دانم که دروغ می گویم. ولی شما نمی دانید که من دروغ می گویم. این یک دروغ طبیعی است که درهمه کشورها هم همینطوراست.

نوع دوم دروغ اینست که من دروغ می گویم. من می دانم که دروغ می گویم. شماهم می دانید که من دروغ می گویم. این دروغ هم باز قابل هضم است.

نوع سوم دروغ اینست که من دروغ می گویم. من می دانم که دروغ می گویم. شماهم می دانید که من دروغ می گویم. من هم می دانم که شما هم می دانید که من دروغ میگ ویم!!! این احمقانه ترین نوع دروغ است. دروغی که همه می دانند و کسی را فریب نمی دهد و فقط گوینده را مفتضح می کند و مردم را عصبانی.

ولی ازاین نوع دروغ مفتضحانه تر و احمقانه تر هم وجود دارد.نوع چهارم دروغ اینست که من دروغ می گویم. من می دانم که دروغ می گویم. شما هم می دانید که من دروغ می گویم. من هم می دانم که شما می دانید که من دروغ می گویم. شما هم می دانید که من هم می دانم که شما هم می دانید که من دروغ میگویم!!!!امروزه در کشور ما در اغلب زمینه ها این نوع دروغ رایج شده و هر که را در این رشته از دروغ بیشتر دست داشته باشد، استادتر و سیاستمدارتر می شناسند.
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1390/09/13 ‏01:57:34

سلام اشکیار عزیز. ممنون آقا.

چه جالب.. عیب نداره تو هم دوباره بذارش :))

خواهش میکنم جوون.
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1390/09/13 ‏01:58:34

خواهش میکنم مریمم.

آره . باحال بود.
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1390/09/13 ‏16:57:30

دم تو هم گرم . رسیدن به خیر . کجا بودی عزیزم؟
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1390/09/27 ‏14:26:35

وااااااااااای باران.. ممنون..
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1390/09/27 ‏17:02:23

" آقا نور "
دکتر عباس منظرپور
اولین روضه خوان دوره ای تهران صاحب ملک سفارتخانه های آلمان و انگلیس

سلسله یادداشت هایی که می خوانید از دو کتاب خاطرات دکتر عباس منظرپور از جنوبی ترین بخش ها و خیابان های تهران برگرفته شده است که در تهران انتشار یافته است

اولین روضه خوانی که روضه " دوره ای” را در تهران مرسوم کرد " آقانور" بود. پیری او را به یاد می آورم. قدی کوتاه، کمی چاق، محاسنی خیلی بلند و مثل برف سفید داشت. عمامه اش مشکی و لباس معمولی روحانی به تن می کرد.

مردم می گفتند نور از" آقا " می بارد. و بهمین جهت به " آقا نور " شهرت داشت.

هیچکس نام واقعی او را نمی دانست. مردم خیلی به او اعتقاد داشتند. تا پیش از " آقا نور" روضه ها معمولا یا در ایام عزاداری و یا به مناسبت " نذر" وامثال آن خوانده می شد و این " آقا نور" بود که " روضه " را تابع نظم و قانون کرد.

خیلی " مجلس" داشت و به همین مناسبت روضه هایش بسیار کوتاه (تقریبا 2 تا 5 دقیقه) بود. مردم به همین هم راضی بودند و صرف حضور" آقا نور" را در خانه خود، باعث سلامتی و خوش بختی و برکت می دانستند.

به محض این که روی صندلی (به جای منبر) می نشست یک استکان چای یا " قنداق " به دستش می دادند و استکان را به دهان می برد و لب خود را با آن آشنا می کرد و گاهی چند قطره ای از آن را می نوشید و بقیه را پس می داد.

همسایه ها و بیمارداران هر یک مقداری از چای یا قنداق " آقا " را برای سلامتی بیمار خود همراه می بردند.

آقا نور با " الاغ " حرکت می کرد و همیشه یک نفر دنبالش بود. همراه او را " پا منبری” می نامیدند.

چون به غیر از این که از الاغ " آقا " نگهداری می کرد، بعضی اوقات در داخل مجلس " پای منبر" آقا " هم می ایستاد و بعضی مرثیه ها را دو صدائی با هم می خواندند.
همین " پامنبر" خوان ها بودند که پس از چندی خود " روضه خوان" می شدند و یکی از آن ها همسایه دیوار به دیوار ما بود که 7- 6 سالی هم از من بزرگ تر بود.

الاغ " آقا " خیلی خوب خورده و پرورده و در ضمن نا آرام و "چموش" بود.

علت ناراضتی حیوان هم این بود که کسانی موهای بدن حیوان را می کندند و داخل مخمل سبز می گذاشتند و پس از دوختن، آنرا برای " رفع چشم زخم " به گردن اطفالشان می آویختند.

و چون حیوان از کندن موهای بدنش ناراحت بود، کسانی و بخصوص بچه هایی را که به او نزدیک می شدند " گاز " می گرفت!

یکی از این بچه ها خواهر کوچک من بود که خیلی هم بچه ناآرامی بود. الاغ شکم او را به دندان گرفته بود و با صدای فریاد بچه به کوچه دویدیم و با زحمت او را از دندان حیوان نجات دادیم.
و هنوز پس از حدود 60 سال، جای دندان الاغ روی پوست شکم او پیداست!

باری، کار " آقا نور" خیلی " سکه " بود. غیر از خانه های شهری، باغ و ساختمانی در " زرگنده " داشت که به آلمان ها اجاره داده بود. ( پیش از جنگ بین الملل دوم).

آن موقع آلمان ها خیلی در ایران بودند و در زمینه صنعت و تجارت بسیار فعال بودند و معلوم است در کارهای سیاسی و تبلیغاتی به همچنین. روز دوازدهم هر ماه " قمری” منزل ما روضه بود و "آقا نور" هم دعوت داشت.

یک بار در اوائل سال 1320 آقا نور پیش از شروع روضه مطلبی به این مضمون گفت:

این "هیتلر" که در آلمان پیدا شده "هیت لر" است. از " لرستان" رفته و سید هم هست. نایب امام زمان است و ماموریت دار همه دنیا را فتح کند و به "حضرت" تحویل بدهد.

البته، اینها مطلبی بود که " آقا نور" می گفت و هیچکس در صحت آن شک نداشت.

مدتی گذشت و " متفقین " ایران را اشغال کردند و آلمان ها از کشور اخراج گشتند و ساختمان زرگنده " آقا نور" به انگلیس ها اجاره داده شد و مدت کمی پس از اشغال ایران، روزی را به یاد می آورم.
که " آقا نور" همانطور که در خیابان ها و کوچه ها سوار بر الاغ به مجالس خود می رفت ( و معلوم است در مجالس نیز) با صدای بلند اعلام می کرد که :

شب جمعه آینده، زلزله شدیدی در تهران بوقوع می پیوندد و فقط کسانی که به امام زاده ها و اماکن مقدس پناه ببرند در امان خواهند بود.

معلوم است که آن شب، تهران به کلی تخلیه شد. ما هم با خانواده و با " گاری” به شاه عبدالعظیم رفتیم و علت آن بود که " ماشین دودی” به قدری شلوغ شده بود که مادرم ترسید ما زیر دست و پا له شویم.

با این حال بعضی از اشخاص که نتوانستند از شهر خارج شوند و به امام زاده ها بروند در وسط خیابان ها خوابیدند.
آن شب زلزله نیامد ولی ماه بعد که " آقا نور" برای روضه به خانه ما آمد بدون این که کسی علت نیامدن زلزله را بپرسد خودش گفت:

حضرت به خواب کسی آمده و پیغام داده که چون معلوم شد مردم خیلی مومن و با عقیده هستند، دستور دادم زلزله نیاید.

البته این را هم همه باور کردند. فقط پدرم
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1390/09/27 ‏17:03:06

فقط پدرم که " درویش" هم بود می گفت: انگلیسی ها می خواستند میزان نادانی ما را امتحان کنند که با این ترتیب به مقصود خود رسیدند!

هیچکس حرف پدرم را باور نکرد و پای دشمنی " تاریخ " درویش ها با روحانیون گذاشتند. وقتی آقا نور مرد، در حقیقت تهران عزادار و تعطیل شد!

 
محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد قصـه ماسـت که در هر سر بازار بماند  ....
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1390/09/27 ‏18:01:24

داستان نوه و مادربزرگ ..

بچه : مامان بزرگ این چه کتابیه تو چند ماهه داری میخونی و تموم نمیشه؟
مامان بزرگ : این قرآنه عزیزم ، تموم شده من هی دوباره میخونمش
بچه : کی امتحانشو دارین؟
مامان بزرگ : با لبخند ، چند سال دیگه عزیزم
بچه : فهمیدنش خیلی سخته؟
مامان بزرگ : نه
بچه : پس چرا اینقدر هی دوباره میخونیش؟
مامان بزرگ : آخه من قصه هاشو خیلی دوست دارم
بچه : مامان بزرگ مگه قصه ها رو از شما امتحان میگیرن؟
مامان بزرگ : نه عزیزم این کتاب خداست و من باهاش دعا میکنم
بچه : مامان بزرگ تو با کتاب قصه دعا میکنی؟
مامان بزرگ : عزیزم این قصه های کتاب خداست
بچه : مامان بزرگ کتاب خدا یعنی چی؟
مامان بزرگ : یعنی کتابی که خدا حرف هاشو به پیغمبرخودش میگه که به ما بگه
بچه : چرا خدا خودش به ما نمیگه؟
مامان بزرگ : خدا که حرف نمیزنه عزیزم
بچه : پس چیجوری با پیغمبر خودش حرف میزنه ؟
مامان بزرگ : با اونم حرف نمیزنه بهش وحی میفرسته
بچه : وحی چیه مامان بزرگ؟
مامان بزرگ : دستورهای خداست که با یک فرشته ای به پیغمبرش میگه
بچه : فرشته مگه حرف میزنه؟
مامان بزرگ : آره اما فقط با پیغمبر خدا
بچه : منم میتونم پیغمبر بشم؟
مامان بزرگ : نه
بچه : چرا؟
مامان بزرگ : آخه خدا پیغمبر ها رو از اول خودش انتخاب میکنه
بچه : اونا مگه با ما فرق دارن؟
مامان بزرگ : نه عزیزم
بچه : اگه فرق ندارن پس چرا خدا منو انتخاب نمیکنه؟
مامان بزرگ : آخه دیگه خدا پیغمبر انتخاب نمیکنه ، همه حرفاشو گفته
بچه : آها پس دیگه خدا قصه بهتری بلد نیست بگه؟
مامان بزرگ : با لبخند ، نه عزیزم این بهترین قصه هاش بوده دیگه
بچه : مامان بزرگ میشه من کتاب رو ببینم؟
مامان بزرگ : آره عزیزم اما تو دستهات کثیفه و گناه داره ، خودم نشونت میدم
بچه : مامان بزرگ اینکه داستانهاش عکس نداره؟
مامان بزرگ : با لیخند ، نه نداره عزیزم
بچه : مامان بزرگ این چرا اینجوری نوشته؟
مامان بزرگ : این به زبون عربی نوشته عزیزم
بچه : مامان بزرگ مگه تو عربی بلدی؟
مامان بزرگ بعد از چند ثانیه سکوت : نه عزیزم
بچه : آها پس تازه فهمیدم چرا اینقدر میخونیش..
مامان بزرگ : سکوت !!!
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1390/09/27 ‏22:03:24

ممنون اط شما قادر همیشه قادر..
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1390/09/28 ‏11:49:50

باران و مهدی عزیز ممنونم از شما
فریاد فریاد     شنبه, ‏1390/10/03 ‏12:45:25

عالی روزین جون. ممنون .
فریاد فریاد     شنبه, ‏1390/10/03 ‏22:13:37

مرسی روزین نااااااااااااااااازززززززززززم.
فریاد فریاد     شنبه, ‏1390/10/17 ‏16:09:58

ای جانم .. مرسی مریمی...

یادش معطر ..
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1390/11/12 ‏22:57:33

ممنون قادر جان .نوشته هات خیلی خاصه اقا. ممنون. طعم بخصوصی دارن.
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1390/11/30 ‏00:34:38

اینک زمین را می‌ستاییم؛

زمینی که ما را در بر گرفته است.

ای اََهوره‌مَزدا !

زنان را می­ستاییم.

زنانی را که از آن ِتو به شمار آیند

و از بهترین اَشَه برخوردارند، می‌ستاییم.

اوستا - یسنا ۳۸ - بند ۱

کمتر کسی است که بداند در ایران باستان، نه چون رومیان از 3 قرن پس از میلاد- که از 20 قرن پیش از میلاد- روزی موسوم به روز عشق وجود داشته است. جالب است بدانید که این روز در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با ۲۹ بهمن، یعنی تنها ۴ روز پس از ولنتاین فرنگی! این روز سپندارمذگان یا اسفندارمذگان نام داشته است. فلسفه بزرگداشت این روز به عنوان “روز عشق” به این صورت بوده است که در ایران باستان هر ماه را 30 روز حساب می کردند و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. روز پنجم سپندار مذ بوده است. سپندارمذ لقب ملی زمین یعنی گستراننده، مقدس و فروتن است. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را به عنوان نماد عشق می پنداشتند.

در باور ایرانى مرد داراى قدرت مردانگى و تفکر و خردورزى بیشترى است، در برابر آن زن نیز داراى مهر ورزى، عشق پاک، پاکدامنى و از خودگذشتگى فراوان ترى است که هر یک از این دو به تنهایى راه به جایى نبرده و حتى روند پویایى گیتى را هم به ایستایى مى کشانند. اگر مردان بدنه هواپیماى خوشبختى اند، زنان موتور آن اند که پیکره بى موتور و موتور بى بدنه هیچ کدام به تنهایى به اوج سعادت نمى رسند بلکه ذره اى حرکت و جنبش هم برایشان ناممکن است. اشوزرتشت خوشبختى بشر را وابسته به میزان دانش و خرد انسان مى داند نه جنسیت و قومیت و رنگ و نژاد و از دیدگاه وى همه انسان ها _ همه زنان و مردان _ داراى حقوق برابرند. او دختران را در گزینش همسر آزاد شمرده و عشق پاک و دانش نیک را دو معیار اصلى مى داند و خوشبختى همسران جوان را در زندگى زناشویى در این مى داند که هر یک بکوشند تا در راستى از دیگرى پیشى جویند.

امشاسپند سپندارمذ، نگهبان و ایزدبانوی زمین ِسرسبز و نشانی از باروری و زایش است. جشن سپندارمذگان یا اسفندگان، روز گرامیداشت زنان در ایران باستان بوده و این روز به نام «مرد‌گیران» یا «مژدگیران» یا «مزدگیران» (=هدیه گرفتن از مردان) نیز در ادبیات فارسی به کار رفته است.

گردیزی در کتاب زین­الاخبار نیز درباره­ واژه­ «مردگیران» اشاره کرده ­است که از این جهت این جشن را مردگیران می­گفتند که زنان به اختیار خویش و با آزادی، شوی و مرد زندگی خود را برمی­گزیدند.سپندار مذگان جشن زمین و گرامی‌داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می‌کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می‌دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می‌کردند.


منبع: وبلاگ شباهنگ
تبریک ...
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1390/11/30 ‏00:35:48

باز دیر شد .. این و مثلا برای امروز یعنی دیروز گذاشتم ...:)

زنده باد ایران..

زنده باد عشق ...
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1390/12/23 ‏13:41:59

برای اینکه در تعطیلات نوروز تغذیه سالمی داشته باشید، به این ۱۰ نکته توجه کنید:


● کارهایی که باید انجام دهید
لبنیات کم چربی بخورید و موقع آشپزی و شیرینی پزی هم از همین لبنیات کم چرب استفاده کنید.
گوشت بدون چربی بخورید. قبل از پختن گوشت سعی کنید چربی های آن را جدا کنید. پوست مرغ را جدا کنید و بوقلمون را هم روی ظروف توری بپزید. این کار باعث می شود که چربی آن بیرون بیاید.
سعی کنید برای همین مدت کم هم که شده، از خوردن چربی های اشباع شده دوری کنید. میهمانی های سال نو همیشه پر از خوراکی های پرکالری هستند. قبل از رفتن به چنین میهمانی هایی، با خوردن میوه، سبزیجات و غذاهای سبکی مثل سوپ، خود را سیر نگه دارید تا موقع میهمانی کمتر بخورید. اگر میزبان هستید، می توانید با غذاهای کم چرب، سبزیجات و میان وعده های سالم مثل میوه خشک و... از میهمانان تان پذیرایی کنید.
همیشه مقداری از غذاهای خانگی و کم چرب خود را نیم پخته فریز کنید تا وقتی که وقت برای غذا پختن ندارید، از آنها استفاده کنید.
سعی کنید برای تعطیلات خود برنامه هایی بچینید که به غذا خوردن مربوط نباشند.


● کارهایی که نباید انجام دهید
اشتباه نکنید. دوری از کالری به این معنا نیست که خودتان را گرسنه نگه دارید. این کار باعث می شود موقع میهمانی آنقدر گرسنه شوید که مجبور شوید خودتان را با هله هوله هایی که به شما تعارف می کنند سیر کنید و قدرت انتخاب خوراکی های سالم را از شما می گیرد.
در این موقع از سال رژیم غذایی جدیدی را شروع نکنید. چون به دلیل شرایط خاصی که در این ایام حاکم است، تمرکز کردن روی عادت های جدید خوردن مشکل می شود و این گاهی ممکن است باعث دلخور شدن دوستان و اعضای فامیل تان از دست شما بشود.
برنامه های لاغری تان را به بعد از تعطیلات موکول کنید. به جای این کار با توجه کردن به چیزهایی که می خورید و سالم انتخاب کردن غذاها، به ثابت نگه داشتن وزن تان اکتفا کنید.
موقع میهمانی نزدیک میز خوراکی ها ننشینید. مقدار کمی از سالم ترین خوراکی ها را در ظرفی بریزید و کنار دست تان نگه دارید. بعد به سمت دیگر اتاق بروید و با حرف زدن با بقیه طوری خودتان را مشغول کنید تا کمتر فرصت خوردن پیدا کنید.

روزنامه شرق
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1390/12/23 ‏13:45:58

شامتان را فرانسوی بخورید:

فرانسوی ها به دور هم بودن اعضای خانواده برای صرف شام، اهمیت زیادی می دهند. ۹۲ درصد از خانواده های فرانسوی در کنار هم شام می خورند و این آمار، در مقابل ۲۸ درصد خانواده های آمریکایی که هنگام صرف غذا دور هم جمع می شوند، بسیار چشمگیر است.
متخصصان تغذیه معتقدند دور هم غذا خوردن یکی از مهم ترین اتفاق های روزانه است که باعث می شود اعضای خانواده هنگام خوردن غذا، َآنچه طی روز برایشان اتفاق افتاده، تعریف کنند و در نتیجه آهسته تر غذا بخورند و زودتر هم سیر شوند.
امروزه شیوه زندگی و مشکلات زندگی مدرن باعث شده است که خانواده ها نتوانند به سادگی کنار هم جمع شوند و فقط در وعده های صبحانه یا شام با هم باشند. حتی به دلیل طولانی بودن ساعت های کار، برخی خانواده ها مجبورند برای اینکه بتوانند در کنار هم غذا بخورند، تا پاسی از شب منتظر فردی که بیرون از منزل است، بمانند اما به دلیل کم بودن فاصله زمانی بین شام و خواب، این عادت صحیح نیست و ممکن است عوارضی برای سلامت داشته باشد از طرفی، زمانی برای فعالیت بعد از شام باقی نمی ماند و همه بلافاصله برای خواب آماده می شوند.
اگرچه وعده غذایی شام، یکی از وعده های غذایی اصلی است اما چه بهتر که با دقت بیشتر و رعایت نکات خاصی صرف شود. این باور که شام باید حتما خیلی سبک باشد، درست نیست. هدف از خوردن شام سبک، داشتن خوابی راحت و آسوده است، زیرا مصرف غذاهای پرچرب و سنگین نه تنها در وضعیت سلامت تاثیر دارد بلکه باعث اختلال در خواب فرد هنگام شب خواهد شد.
کسانی هم که دچار ناراحتی های گوارشی نظیر زخم معده یا ترش کردن هستند، باید شامی سبک و با فاصله طولانی از زمان خواب مصرف کنند. نباید فراموش کرد که صرف شام یا ناهار باعث چاقی نمی شود و بهترین زمان برای خوردن شام قبل از ساعت ۸ است.
اگر نگاه دقیق تری به تغذیه در کشورمان داشته باشیم، خواهیم دید بسیاری از افراد، وقت کافی برای صرف وعده ناهار ندارند بنابراین به خوردن غذاهایی مانند ساندویچ ساده یا لقمه های کوچک و... در روز به جای ناهار اکتفا می کنند.
اروپایی ها بعد از صرف وعده ناهار، در ساعت ۵ ـ ۴ که فاصله زمانی نزدیکی با ناهار دارد، وعده شام را صرف می کنند و اگر بعد از این ساعت، تمایلی به صرف وعده غذایی دیگری داشته باشند، دیگر به آن شام نمی گویند.

روزنامه سلامت
فریاد فریاد     جمعه, ‏1390/12/26 ‏01:23:15

غلام نبی عشقری

شاعر عارف مشرب در سال ۱۲۷۱ خورشیدی در شهر کهنه کابل دیده به جهان گشود و در همان اوایل قدم نهادن به کوی زنده گی پدر و مادرش را از دست داد. در ایام نوجوانی راه تصوف برگزید و بر داشته های مادی اش پشت پا زد . او سالهای را برای آموختن نوشتن و خواندن به جستجو پرداخت و نخستین سروده اش را در سال ۱۲۹۳ به نشر رسانید. در سال ۱۳۳۵ خورشیدی دکان صحافی یی گشود که منزل گاه شمار زیادی از اهل شعر و موسیقی بود. دوستدارانش هر روز فزون تر میشدند و شماری از شاعران امروزی که سرقافله گان ادب امروز افغانستان به شمار میروند از همان دکان کوچک فیض ها برده اند. عشقری شاعر رسمی و درس آموخته نبود اما بنا به استعداد فطری و«  طبع خداد» که داشت اشعاری روان و زیبای سروده است. محبوبیت او در عصر و زمانش و نیز امروزه  از آنجا محسوس است که بیشتری از هنرمندان و آوازخوانان شعر هایش را آهنگ ساخته اند و سروده اند. بیشتر سروده های عشقری که  به زبان غیر معیاری یا قراردادی سروده شده اند از سوی عوام زیاد تر پذیرفته میشوند و از همین سبب است که عشقری در میان مردم عام نام بزرگی دارد.
عشقری در نهم سرطان « تیر »  سال ۱۳۵۸ خورشیدی به عمر ۸۷ سالگی با زنده گی بدرود گفت. از وی اشعار زیادی در دست است که « از خاک تا افلاک عشق » در سال ۱۳۶۴در پشاور   و کلیات وی در سال ۱۳۷۷ در ایران به نشر رسیده است.
فریاد فریاد     جمعه, ‏1390/12/26 ‏12:55:02

خواهش میکنم اشکیار جان..

خودمم تازه باهاش اشنا شدم..
فریاد فریاد     جمعه, ‏1390/12/26 ‏15:10:35

فروردین از ریشه فرور و فرورد است که از یک واژه پارسی باستان به ما رسیده: در سنگ نبشته بهستان (بیستون) داریوش بزرگ یکی از هماوردان خود را به نام فراورتی Faravarti یاد کرده. دومین پادشاه ماد نیز فرودتی نام داشته و پدر دیاکو سردودمان پادشاهان ماد هم که در ۷۱۳ق.م به تخت شاهی جلوس کرد همین نام را داشته، فرودتی با واژه اوستائی فروشی Farvashi و پهلوی فروهر Farvahr برابر است. در اوستا فروشی یکی از نیروهای نهانی است که پس از درگذشت آدمی با روان و دین از تن جدا گشته به سوی جهان مینوی گراید.
هیأت واژه (فروردین) از هیأت اوستائی در حالت اضافه در جمع مؤنث اتخاذ شده، چه در اوستا این ترکیب همیشه با واژه اشاون ashâvan آمده به معنی فرودهای پاکان، فروهرهای نیرومند پارسیان ـ بنابراین در کلمه فارسی (فروردین) مضافالیه آنکه (پاکان) باشد افتاده است.
اما فروردگان مرکب است از همان فرورد و گان پسوند نسبت و اتصاف. این لغت به جشن ویژه ارواح در گذشتگان اطلاق میشده و آن هنگام نزول فروهران است از آسمان برای دیدن بازماندگان. نظیر آن در دیگر ادیان کهن و نو نیز دیده میشود و آن را (عید اموات) گویند. . . در نزد هندوان ستایش نیاکان (پیتارا Pitara) شباهتی به این جشن ایرانی دارد ـ رومیان نیز ارواح مردگان را به نام Manes خدایانی به تصور درآورده فدیه نثار آنان میکردند و معتقد بودند پس از آنکه تن به خاک سپرده شد، روان به مقامی ارجمند خواهد رسید، از اینرو در گورستانها، در ماه فوریه جشنی برای مردگان برپا میکردند و فدیه میدادند. بعضی مدت جشن فروردگان را پنج روز و برخی ده روز دانستهاند. این عید که اکنون پارسیان هند آن را «مقتات» مینامند در ایران به نام فروردگان و فروردیگان و معرب آنها فروردجان و فروردیجان از لغات پهلوی فردگان و پردگان و پردجان و به اصطلاح ادبی فروردکان نامیده شده و ریشه آنها از لغت اوستائی فرورتی و فروشی است که در بالا گذشت.
بنابر مشهور، این عید ده روز بوده که در اصل عبارت بوده است از پنج روز آخر ماه دوازدهم با پنج روز الحاقی اندر گاه و در اواخر عهد ساسانیان و همچنین نزد اغلب زرتشتیان قرون نخستین اسلام پنج روز آخر ماه آبان با پنج روز اندرگاه که پس از آخر آبان میآمده است.
از خود اوستا مستفاد میشود که این عید از زمان قدیم ده روز بوده است چه در «یشت ۱۳ بند ۴۹» مدت نزول ارواح را ده روز میشمارد ولی معذلک ممکن و بلکه محتمل است هنگامی که خمسه مسترقه در جلو دی ماه بوده پنج روز پایان اسفندارمذ، یعنی از ۲۶ تا ۳۰آن ماه عید بازگشت ارواح به منازل خودشان بوده است و چون خمسه را بعدها به آخر اسفندارمذ نقل کردند بعضی چون فروردگان را در واقع آخرین پنج روز قبل از فروردین میدانستند همان خمسه را فروردگان شمردند و برخی دیگر بنابر همان سنت جاری قدیم پنج روز آخر اسفندارمز را فروردگان گرفتند و عاقبت چنانکه بیرونی نوشته: «از آنجا که این ایام در آئین مذهبی اهمیت بسیار داشته و از زرتشتیان نمیبایست فوت شود عمل به احتیاط کردند و هر دو پنج روز یعنی همه ده روز را جشن گرفتند.»
منبع: تبیان
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1391/01/23 ‏14:01:28

موفقیت و افتخار دیگری برای ایرانیان در سراسر جهان!

کمیته ...بین المللی المپیک امروز(امروز که گفته نمیدونم کدوم روزه !!مهم خبره ) رسما اعلام کرد که مصطفی سلیمانی، دانشجوی ایرانی یک دانشگاه انگلیس، مشعل بازیهای المپیک جهانی لندن رو که تیرماه ۱۳۹۱ (۲۰۱۲) برگزار میشود حمل خواهد کرد! این خبر از دیروز(دیروز که گفته نمیدونم کدوم روزه !! مهم خبره ) در بعضی از روزنامه های اروپا و آمریکا هم منتشر شده است.

این دانشجوی ایرانی که برای حمل مشعل المپیک در حومه شهر لندن انتخاب شده، معتقد است که این انتخاب فرصتی مناسب برای شناساندن تمدن و فرهنگ ایران به جهانیان است.

مصطفی سلیمانی دانشجوی مقطع دکترای رشته مهندسی برق در دانشگاه ساوتمپتون، درباره چگونگی انتخابش به عنوان حمل کننده مشعل المپیک در لندن گفت: پروسه انتخاب برای شخص مورد نظر بسیار سخت بود اما خوشبختانه توانستم در نهایت به عنوان حمل کننده مشعل المپیک لندن انتخاب شوم.

وی گفت: زمانی که دانشجوی مقطع لیسانس در دانشگاه بیرمنگام بودم، برای حمل مشعل المپیک کاندیدا شدم و این دانشگاه که جزو سه دانشگاه برتر ورزشی در لندن محسوب می‌شود، با توجه به سوابق ورزشی ام در رشته هایی همچون فوتبال ، شنا و ... و همچنین برگزاری مسابقات خیرخواهانه، من را به عنوان نماینده موردنظر به موسسه‌ای که وظیفه انتخاب فرد حمل کننده مشعل را داشت معرفی کرد و پس از آن، بررسی ها برای انتخاب فرد موردنظر آغاز شد.


این دانشجوی ایرانی با بیان این که پس از ماه‌ها بررسی و پر کردن چندین فرم در نهایت ژانویه امسال اعلام شد که من برای این مسئولیت انتخاب شده‌ام، گفت: در حال حاضر از مسافتی که باید مشعل را حمل کنم اطلاعی ندارم و تنها عنوان کرده اند که دوم جولای در منطقه راگبی باید برای حمل مشعل حاضر باشم و احتمالا لباس مورد نظر را هم مسئولان به من خواهند داد.

این دانشجوی ایرانی اضافه کرد: زمانی که به عنوان حمل کننده مشعل المپیک انتخاب شدم به این فکر بودم که چطور می‌توانم به عنوان یک فرد ایرانی هویت و ملیت خود را از طریق رسانه‌ها به سایر کشورها معرفی کنم. احساس می‌کنم انتخاب من به عنوان حمل کننده مشعل المپیک فرصت بسیار خوبی است تا فرهنگ ایران هرچه بیشتر به جهانیان شناسانده شود.

وی با تاکید بر این که می‌خواهد تبلیغ خوبی از ایران و تمدن کشور داشته باشد،‌ گفت: زمانی که برای این موضوع نامزد می‌شدم با دیدگاه مثبت این کار را کردم چون اعتقاد داشتم که این انتخاب نکته مثبتی برای مملکتم است.

این دانشجوی ایرانی 25ساله با اشاره به اینکه 8 سال است برای تحصیل در لندن اقامت دارد، گفت: خانواده من یک خانواده ورزشی است، به طوری که پدرم در مسابقات کشتی قهرمانی کشور شرکت می‌کرد و عموهایم نیز با این ورزش آشنایی دارند. من هم نه به صورت حرفه‌ای اما سعی کرده‌ام در این سال‌ها به ورزش بپردازم. حتی با تیم فوتبال داخل سالن دانشگاه بیرمنگام مقام قهرمانی را در لندن به دست آوردیم..



دیدید مهم خبر بود .. میدونم که همتون خبر دارید ..اما مهم خبر بود :))))
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1391/02/04 ‏22:36:54

چه ازدواج کرده باشید، چه نکرده باشید، حتما این را بخوانید :
 
وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.

یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟

از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه می‌کرد. می‌دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی‌اش آمده است. اما واقعاً نمی‌توانستم جواب قانع‌کننده‌ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می‌سوخت.

با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می‌تواند خانه، ماشین، و 30% از سهم کارخانه‌ام را بردارد. نگاهی به برگه‌ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که 10 سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه‌ای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی‌توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفته‌ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکم‌تر و واضح‌تر شده بود.

روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می‌نویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.
صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمی‌خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی‌خواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.

برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم. فکر می‌کردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابل‌تحمل‌تر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم.

درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه‌ام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است. و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقه‌ای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد.

از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم. وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه‌کاری داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده. اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود 10 متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.

در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت‌تری داشتیم. به سینه من تکیه داد. می‌توانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده‌ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروک‌های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده‌ام.

در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن زنی بود که 10 سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقه‌ام نگفتم. هر چه روزها جلوتر می‌رفتند، بغل کردن او برایم راحت‌تر می‌شد. این تمرین روزانه قوی‌ترم کرده بود!

یک روز داشت انتخاب می‌کرد چه لباسی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباس‌هایم گشاد شده‌اند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که می‌توانستم اینقدر راحت‌تر بلندش کنم.

یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصه‌هاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1391/02/04 ‏22:38:06

یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصه‌هاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم.

همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت. صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون می‌ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان.

اما وزن سبک‌تر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی می‌توانستم یک قدم بردارم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردن و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. می‌ترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پله‌ها بالا رفتم. معشوقه‌ام که منشی‌ام هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم، دیگر نمی‌خواهم طلاق بگیرم.

او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمی‌خواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته‌کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا می‌فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روی او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقه‌ام احساس می‌کرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد. از پله‌ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گل‌فروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت می‌کنم و از اتاق بیروم می‌آورمت.

شب که به خانه رسیدم، با گلها دست‌هایم و لبخندی روی لبهایم پله‌ها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است! او ماه‌ها بود که با سرطان می‌جنگید و من اینقدر مشغول معشوقه‌ام بودم که این را نفهمیده بودم. او می‌دانست که خیلی زود خواهد مرد و می‌خواست من را از واکنش‌های منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند. حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم.

جزئیات ریز زندگی مهمترین چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، دارایی‌ها و سرمایه مهم نیست. اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم می‌آورد اما خودشان خوشبختی نمی‌آورند.

سعی کنید دوست همسرتان باشید و هر کاری از دستتان برمی‌آید برای تقویت صمیمیت بین خود انجام دهید.
www.mardoman.net
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1391/02/04 ‏22:38:41

یه اتاقی بود در مورد خانواده پیداش نکردم :( این مال اونجاست .
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1391/02/05 ‏16:04:22

ای ننه به قربونتون .. قابل نداشت . :)
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1391/02/10 ‏23:26:00

8 اشتباه عجیبی که ادم های باهوش می کنند :

حتماً آدم‌ های بسیار باهوش و توانمندی را می‌شناسید که هیچ کار مفیدی انجام نمی‌دهند. آنها ساعت ‌های طولانی کار می‌کنند، به خودشان استرس وارد می‌کنند اما هیچ پیشرفت خوبی نمی‌کنند.

همه ما در طول زندگی عادت ‌های غیر مفیدی پیدا می‌کنیم که ما را از رسیدن به هدف اصلی زندگیمان دور می‌کند. و معمولاً در این دنیا که با سرعت شگرفی پیش می‌رود، حتی متوجه نمی‌شویم که همان اشتباهات را دوباره و دوباره مرتکب می‌شویم. برای اینکه زندگی متوازن و مفید داشته باشید باید طولانی مدت در کاری که راضیتان می‌کند تلاش نموده و از اشتباهاتی که در زیر عنوان می‌گردد دوری کنید.

این 8 اشتباه انسان‌های باهوش است و نشانتان می‌دهیم که چطور از این اشتباهات در امان بمانید:

1. آنها مشغول بودن را با مفید بودن اشتباه می‌گیرند.

سرعتتان را کندتر کنید و این را به یاد بیاورید: بیشتر چیزها هیچ اهمت خاصی ندارند. مشغول بودن معمولاً یک شکل تنبلی ذهنی است—تنبل فکر کردن و با تنبلی عمل کردن. بخاطر همین است که می‌گویند عاقلانه ‌تر کار کنید نه سخت‌تر.

فقط کافی است که یک نگاه به اطرافتان بیندازید. آنها که از همه مشغول‌ ترند بازده کمتری دارند.

افراد پرمشغله همیشه وقت کم می‌آورند. همیشه در تلاش برای رسیدن به سر کار، کنفرانس، میتینگ، جلسات کاری و از این قبیل هستند. معمولاً کم پیش می‌آید که وقت کافی برای خانواده و دور هم بودن داشته باشند، حتی برای خوابیدن هم وقت ندارند.

برنامه پرمشغله‌ شان باعث می‌شود احساس مهم بودن کنند اما این فقط یک توهم است.

راه‌حل: سرعتتان را کم‌تر کنید. نفس بکشید. تعهداتتان را مرور کنید. کارهای مهم را اول برنامه بیاورید. هر زمان فقط یک کار را انجام دهید. از همین حالا شروع کنید. هر دو ساعت یکبار یک وقفه کوتاه برای استراحت داشته باشید. بعد تکرار کنید.

2. وقتشان را صرف دنبال کردن یک دستاورد ساختگی می‌کنند.

رشد شخصی مسئله ‌ای سالم است. رشد شخصی یک دستاورد است. اما تا زمانیکه واقعی باشد. مشکل اینجاست که فشار برای رشد کردن به همراه خود، انگیزه برای راحت‌تر کردن آن رشد می‌آورد. یا اگر بخواهیم دقیق‌تر بگوییم، برای ساده ‌تر به نظر رسیدن رشد.

بازی‌های رشد که دستاوردهای ساختگی دارند را در اینترنت بارها می‌بینید. خیلی از آنها حاوی محصولات و خدماتی هستند که توسط اسامی معروفی مثل Facebook و Twitter فراهم می‌شوند. هرکدام یک زیربنای روانی دارند که از یک بازی رشد پر از دستاوردهای ساختگی حمایت می‌کنند—جمع ‌آوری امتیازهایی که به فایده موردنظر آن محصول یا خدمات نزدیک باشد.

در Facebook لیست دوستان و در Twitter دنبال‌کنندگان آن.

بله، هرکدام از آنها اگر به تعادل و باهدف استفاده شوند، یک هدف منطقی به دنبال دارد. اما بیشتر افراد اینقدر خود را درگیر سیستم امتیازهای آن بازی می‌کنند که آن دلیل اصلی و قانونی که بخاطر آن شروع به استفاده از آن محصول یا خدمات کردند را به کلی فراموش می‌کنند.

اگر این بازی را فقط برای سرگرمی انجام می‌دهید، و از آن آگاهید، عالی است و هیچ اشکالی ندارد. اما اگر هدفتان به دست آوردن دوستان بیشتر و بیشتر و بالا بردن تعداد دوستان و دنباله‌ روهایتان فقط برای دست یافتن به آن است، دستاوردهایتان کاملاً ساختگی است.

به همین دلیل خیلی مهم است که ذهنتان را روی کاری که می‌کنید و دلیل انجام آن تمرکز دهید.

راه‌‌حل: از خودتان بپرسید: آیا این فعالیت یک تغییر مثبت و محسوس در زندگی من یا فردی دیگر ایجاد می‌کند؟ آیا لازمه یک هدف واقعی است؟ آیا به نظرم اشکالی ندارد که اینکار را فقط به خاطر اینکه از انجام آن لذت می‌برم انجام می‌دهم، فارغ از اینکه فکر کنم برای خودم یا دیگری فایده دارد یا نه؟

3. یاد می‌گیرند یک کار را چطور انجام دهند اما هیچوقت انجامش نمی‌دهند.

متاسفانه تعداد کمی از آدم‌ها طوری زندگی می‌کنند که به آن موفقیتی که همیشه در رویاهایشان بوده دست پیدا کنند. و این یک دلیل ساده دارد:

هیچوقت وارد عمل نمی‌شوند!

علم‌آموزی به این معنا نیست که رشد می‌کنید. رشد زمانی اتفاق می‌افتد که چیزهایی که می‌دانید زندگیتان را تغییر دهند. بیشتر آدم‌ها در سردرگمی کاملند. درواقع آنها زندگی نمی‌کنند. فقط روزها را می‌گذرانند و هیچوقت کاری که لازم است را انجام نمی‌دهند—یعنی دنبال کردن آرزوهایشان.

مهم نیست که نابغه باشید یا دکترای فیزیک کوانتوم داشته باشید، اگر عمل نکنید نمی‌توانید کوچکترین تغییری در زندگیتان ایجاد کنید. بین دانستن خالی و دانستن و عمل کردن تفاوت زیادی وجود دارد. دانش و هوش بدون عمل هر دو بی‌ ارزش هستند. به همین سادگی!

راه‌حل: موفقیت در تصمیم به زندگی کردن—جذب خودتان در فرایند دنبال ک
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1391/02/10 ‏23:27:36

راه‌حل: موفقیت در تصمیم به زندگی کردن—جذب خودتان در فرایند دنبال کردن اهدافتان— نهفته است. پس تصمیم بگیرید و وارد عمل شوید.

4. برای بررسی پیشرفتشان معیار سنجش درستی ندارند.

نمی‌توانید چیزی که به درستی آنرا نسنجیده ‌اید را کنترل کنید و چیزی که می‌سنجید آینده شما را تعیین می‌کند. اگر چیزهای درستی را بررسی نکنید نسبت به فرصت‌هایی که برایتان پدیدار می‌شود کور می‌شوید.

تصور کنید که در کار تجاری کوچکی که انجام می‌دهید، مقرر کنید که میزان مدادها و گیره های کاغذ که مصرف کردید را حساب کنید. آیا این منطقی است؟ خیر! چون مدادها و گیره‌ های کاغذ معیار خوبی از چیزهای مهم برای یک تجارت نیستند. مدادها و گیره‌های کاغذ هیچ تاثیری در درآمد، رضایت مشتری، رشد بازار و از این قبیل نیستند.

اجازه بدهید بعنوان یک مثال عینی از فروشگاه اینترنتی اسم ببریم. بیشتر صاحبین این سایتها که از آن راه زندگی خود را می‌گذرانند، تعداد مشترکین RSS خود را اولین معیار موفقیت سایتشان قلمداد کرده و به دقت آن را بررسی می‌کنند اما نمی‌دانند که تعداد مشترکین RSS یک معیار حیاتی نیست زیرا بیشتر این مشترکین درصد فعالیت بسیار پایینی در سایت میزبان و تولید کننده درآمد آن دارند.

اینکه چه چیز را بسنجید آینده شما را پیشبینی می‌کند. باید چیزهایی را بسنجید که مستقیماً به هدف اولیه شما مرتبط باشد.

راه‌حل: رویکرد مناسب این است که بفهمید هدف اصلیتان چیست و بعد چیزهایی که مستقیماً در رسیدن به آن هدف دخیل هستند را بسنجید. درمورد مثال سایت تجاری، هدف باید "اخذ درآمد از طریق سایت" باشد. و چیزهای کمی که ارزش بررسی را دارند تعداد کلیک‌هایی است که روی تبلیغات، نرخ‌های تبدیل مرتبط، نرخ‌های تبدیل محصولات داخل و فیدبک مشتری/خواننده و از این قبیل می‌باشد.

توصیه ما این است که برای تعیین هدف اصلیتان وقت بگذارید، بعد مهمترین موارد برای بررسی کردن را تعیین کرده و بعد بلافاصله شروع به بررسی کنید. به طور هفتگی اعداد را یادداشت کرده و از آن اطلاعات برای ایجاد یک نمودار روند رشد هفتگی یا ماهانه استفاده کنید تا پیشرفتتان را ارزیابی کنید. بعد عملکردهایتان را بنا به پیشرفت بیشتر توسعه دهید.

5. درگیر ایدآل‌سازی همه چیز می‌شوند.

خیلی از ما ایدآل‌گرا هستیم. معیارهای بالایی برای خودمان در نظر می‌گیریم و بیشترین تلاشمان را می‌کنیم. زمان و توجه زیادی را صرف کار/علاقه‌ مان می‌کنیم تا استانداردهای شخصیمان را بالا نگه داریم. عشق ما به بهترین‌ها باعث می‌شود دست به تلاش‌های بیشتر بزنیم، هیچ ‌وقت دست از کار نکشیم و هیچ وقت از پا ننشینیم. و این اختصاص دادن کامل خود به ایدآل‌ها به ما کمک می‌کند به نتیجه دلخواهمان برسیم. البته تازمانیکه این روش ما را اسیر خود نکند.

اما وقتی اسیر ایدآل‌گرایی شدیم چه اتفاقی می‌افتد؟

وقتی نتوانیم به استانداردهایی که برای خودمان تعیین کرده‌ایم برسیم، ناامید و دلسرد می‌شویم و نمی‌توانیم با چالش های جدید روبه‌رو شویم و یا حتی کاری که شروع‌ کرده‌ایم را تمام کنید. اصرار ما برای رساندن همه چیز به منتهای درجه عالی بودن باعث تاخیرهای زیاد در کارها، استرش شدید و نتیجه نامطلوب می‌شود.

ایدآل‌گراهای واقعی کارها را سخت شروع می‌کنند و برای اتمام آنها هم بسیار سختی می‌کشند.

راه‌حل: دنیای واقعی هیچ پاداشی به ایدآل‌گراها نمی‌دهد. دنیا به کسانی پاداش می‌دهد که کارها را انجام می‌دهند. و تنها راه برای انجام کارها این است که 99% مواقع ایدآل انجام ندهیم. فقط با سالها تمرین و غیرایدآل انجام دادن کارهاست که می‌توانیم به بارقه‌هایی از ایدآل دست پیدا کنیم. پس تصمیم بگیرید. وارد عمل شوید. از نتیجه کار درس بگیرید. و این روش را بارها و بارها انجام دهید. این بهترین راه برای دست یافتن به ایدآل‌هاست.

6. قبل از اینکه برای یک فرصت وارد عمل شوند صبر می‌کنند تا 100% برای آن آماده گردند.

این مورد تا حدودی به مورد بالا مرتبط است اما نکاتی دارد که باید جداگانه درمورد آن بحث شود.

یکی از مهمترین چیزهایی که می‌بینیم افراد باهوش را عقب می‌اندازد بی‌میلی خودشان برای قبول کردن فرصت‌ها فقط به این دلیل است که تصور می‌کنند برای آن آمادگی ندارند. به عبارت دیگر، تصور می‌کنند که به دانش، مهارت و تجربه بیشتری نیاز دارند تا بتوانند برای آن فرصت اقدام کنند. متاسفانه، این طرز فکر جلوی پیشرفت را می‌گیرد.

واقعیت این است که وقتی موقعیت و فرصتی پیش می‌آید هیچکس هیچوقت 100% آماده نیست. چون بیشتر فرصت‌های زندگی ما را مجبور می‌کند از نظر احساسی و عقلی رشد کنیم. این فرصت‌ها باعث می‌شود از منطقه امنمان پا را فراتر بگذاریم و این یعنی اول کار احساس راحتی چندانی نخواهیم داشت. و وقتی احساس راحتی نکنیم، احساس آ
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1391/02/10 ‏23:30:05

احساس آمادگی هم نمی‌کنیم.

راه‌ حل: یادتان باشد که فرصت‌های استثنایی برای رشد و پیشرفت فردی بارها و بارها در طول زندگی اتفاق می‌افتد. اگر می‌خواهید در زندگیتان تغییر مثبت ایجاد کنید، باید از این موقعیت‌ها استفاده کنید، حتی اگر 100% احساس آمادگی برای آن نکنید.

7. خود را با انتخاب‌های زیاد اشباع می‌کنند.

اینجا در قرن 21 که اطلاعات با سرعت نور حرکت می‌کند و فرصت‌های تغییر و پبشرفت به‌نظر بی‌ انتها می‌رسد، برای انتخاب روند زندگی و کار با موقعیت‌های مختلفی روبه‌رو هستیم. اما متاسفانه، زیاد بودن گزینه‌های انتخاب معمولاً موجب بی‌تصمیمی، سردرگمی و بی‌حرکتی می‌شود.

تحقیقات مختلفی درمورد کار و بازاریابی نشان داده است که وقتی مشتری با انتخاب ‌های مختلفی از محصولات روبه‌رو باشد، خرید کمتری می‌کند. مطمئناً انتخاب از بین سه گزینه بسیار راحت‌تر از بین سیصد گزینه است. اگر تصمیم برای خرید کردن سخت باشد، بیشتر افراد خسته شده و دست از خرید می‌‌کشند.

به همین ترتیب اگر شما هم خودتان را درمعرض تعداد گزینه‌ های انتخاب زیادی قرار دهید، ذهن ناخودآگاهتان خسته می‌شود.

راه‌حل: اگر یک خط تولید را می‌فروشید، سعی کنید ساده باشد. و اگر سعی دارید درمورد چیزی در زندگیتان تصمیم بگیرید، وقتتان را صرف ارزیابی آخرین جزئیات هر انتخاب نکنید. چیزی را انتخاب کنید که فکر می‌کنید برایتان مناسب است و آن را امتحان کنید. اگر موثر نبود، چیز دیگری را انتخاب کنید و پیش بروید.

8. در زندگی خود تعادل ندارند.

اگر از آدم‌ها بخواهید آنچه که از زندگی می‌خواهند را برایتان خلاصه کنند، آن را در کلماتی مثل "عشق"، "موفقیت"، "خانواده"، "شناخت"، "آرامش"، "خوشبختی" و امثال آن خلاصه می‌کنند. اما همه اینها چیزهایی کاملاً متفاوت هستند و بیشتر آدم‌ها همه آن را در زندگیشان می‌خواهند. متاسفانه، تعداد زیادی از آدم‌ها برای رسیدن به این اهداف زندگیشان را درست متعادل نمی‌کنند.

کسی را می‌شناسم که سال گذشته یکصد میلیون تومان از تجارت خود درآمد کسب کرد اما وقتی با من دردودل می‌کرد می‌گفت که افسرده است. وقتی از او دلیلش را پرسیدم گفت چون تنها و خسته است و وقت کافی برای خودش اختصاص نداده است.

یک نفر دیگر را هم می‌شناسم که همیشه و تقریباً همه روز را در ساحل مشغول موج ‌سواری است. او از آندسته آدم‌های مثبت‌اندیش بسیار شاد است که همیشه نیشش تا بناگوشش باز است. اما در یک وَن می‌خوابد و واقعاً محتاج نان شبش است. نمی‌توانم با اینکه این مرد همیشه شاد به نظر می‌رسد داستان زندگیش را یک زندگی موفق بدانم.

اینها دو سبک ‌زندگی تقریباً نامتعادل هستند. میلیون‌ها زندگی دیگر هم مثل اینها وجود دارد.

راه‌حل: وقتی زندگی کاریتان (یا زندگی اجتماعیتان، خانوادگیتان و از این قبیل) پرمشغله باشد و همه انرژیتان در آن نقطه متمرکز شده باشد، خیلی راحت تعادل زندگیتان برهم می‌خورد. بااینکه انگیزه اهمیت زیادی دارد اما اگر می‌خواهید کارها درست انجام شود، باید ابعاد مختلف زندگیتان را متعادل کنید. اینکه یک بُعد زندگی را فراموش کرده و بیشتر وقتتان را صرف یک بُعد زندگی کنید، فقط برایتان خستگی و استرس به همراه خواهد داشت.

مردمان
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1391/02/10 ‏23:36:49

رازهای پنهان نوشیدن چای:


عده‌ای از محققان به این نتیجه رسیده‌اند که خوردن متداول چای می‌تواند میزان چربی را در بدن کم نگه دارد و کمک می‌کند تا مقدار کالری بیشتری بسوزانید و در پی آن لاغر می‌شوید.


مشرق: یکی از مایعاتی که همه روزه از انواع آن مصرف می‌کنم چای است. تا به حال در مورد مزایا و گاهی اوقات معایب این نوشیدنی شنیده‌ایم. در اینجا به تعدادی از مزایایی که کمتر گفته شده است می‌پردازیم.

چای از مایعاتی است که ما همه روزه در محل کار یا خانه از آن مصرف می‌کنیم. این مایع نه تنها می‌تواند میزان کافئین مورد نیاز روزانه را تامین کند.

تعداد زیادی از پزشکان و متخصصین مزایا واثرات خوب نوشیدنی‌های گرم را تایید می‌کنند و همیشه خاطر نشان می‌کنند که از این نوشیدنی‌ها استفاده کنیم.


محتققان به تازگی به این نتیجه رسیده‌اند که این نوشیدنی گرم اگر چای باشد حتی می‌تواند تاثیرات بیشتری بر روی سلامتی شما داشته باشد و گاهی از این مایع به عنوان دفع کننده‌ای برای سرطان و چاقی و دیگر مشکلات نام می‌برند.


مطالعات حاکی از آن است که اگر روزانه سه یا چهار فنجان چای بنوشید می‌تواند در کنار آب، سلامتی شما را تامین کند. در چای آنتی اکسیدان‌هایی وجود دارد که می‌تواند به شما در داشتن بدنی سالم بسیار کمک کند.

مزایای اصلی نوشیدن چای

در اینجا تلاش داریم تا تعدادی از مزایای اصلی این نوشیدنی خوب را به شما بگوییم:


کاهش بیماری‌های قلبی: چای با باز کردن سرخرگ‌های اصلی و کاهش دادن خطر لخته شدن به جاری شدن خون در میان رگ‌های شما کمک می‌کند و حرکت آن را روان‌تر می‌سازد.


همچنین چای حاوی آنتی اکسیدانی به نام فلاونید است که به کاهش بیماری‌های قلبی کمک می‌کند.


جلوگیری از پوسیدگی دندان: شاید باورتان نشود اما خوردن چای می‌تواند باعث محکم شدن دندان‌های شما بشود و از پوسیدگی آن‌ها جلوگیری کند.


چای مقدار زیادی فلوراید دارد که باعث تحکم دندان‌ها می‌شود. همچنین دیگر موادی که در درون چای است به عنوان از بین برنده‌های باکتری و تقویت کننده‌های لثه شناخته می‌شوند.


کمک به لاغری: عده‌ای از محققان به این نتیجه رسیده‌اند که خوردن متداول چای می‌تواند میزان چربی را در بدن کم نگه دارد و کمک می‌کند تا مقدار کالری بیشتری بسوزانید و در پی آن لاغر می‌شوید.


افزایش میزان حافظه: بیشتر متخصصین اعتقاد دارند که برخی از انواع چای مانند چای سبز می‌توانند به سلول‌های مغز را قوی کنند و این خود باعث جلوگیری از آلزایمر و یا دیگر مشکلات می‌شود.


مبارزه با سرطان: تعدای از مطالعات نشان می‌دهد که دانشمندان به تازگی به این نتیجه رسیده‌اند که چای می‌تواند از ابتلا به سرطان جلوگیری کند.


همچنین گزارش‌های دیگر حاکی از آن است که سرطان‌هایی مانند پروستات و سینه در بین افرادی که به طور متوسط پنج فنجان یا بیشتر چای در طول روز می‌خورند کمتر است.

حال که با مزایا و اثرات مثبت این نوشیدنی گرم و دلپذیر آشنا شدید بهتر است تا با انواع چای خوب و مفید نیز آشنا بشویم.
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1391/02/10 ‏23:37:13

چای سیاه: با این نوع از چای همه با به خوبی آشنایی داریم زیرا کشور خودمان یکی از تولیدکنندگان بزرگ در سطح جهان است و ما نیز همه روزه از این نوع چای چند لیوان می‌نوشیم.

در بین مزایایی که در بالا ذکر شد این نوع چای کمک بسیار زیادی به لثه‌ها و دندان می‌کند و آن‌ها را در مقابل ویروس‌ها و باکتری‌ها مقاوم می‌کند.

چای سبز:این نوع از چای را عده بسیار زیادی از متخصصین بهترین نوع چای می‌دانند. همچنین به غیر


از فواید بالا این چای برای کبد نیز بسیار خوب است و استخوان‌ها را نیز مقاوم و محکم می‌کند. البته سعی کنید تا از چای سبز طبیعی به جای چای کیسه‌ای استفاده کنید.

وو لانگ: همانطور که از اسم این چای مشخص است، محل کشت آن چین است. این چای چینی به عنوان بهترین نوع برای سوزاندن کالری شناخته می‌شود. طعم این چای نیز با بقیه فرق می‌کند و تا حدی شیرین مزه است.
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1391/02/10 ‏23:39:19

اعتماد به نفس :

امروز می خواهیم یک نکته بسیار ساده درمورد اعتماد به نفس برایتان عنوان کنیم که نه تنها روی اعتماد به نفس درونی شما تاثیر می گذارد، بلکه باعث می شود بقیه هم شما را فردی با اعتماد به نفس بیشتر ببینند. این تغییر کوچک در رفتارتان اگر بطور مداوم مورد استفاده قرار گیرد، تاثیر شگرفی روی زندگیتان خواهد گذاشت، گرچه ساده ترین نکته ای است که بتوانید تصور کنید:

چانه تان را بالا بگیرید.

حالا برای لحظه ای از جلوی آینه کنار بروید و ژستتان را طوری تنظیم کنید که چانه تان خیلی بالاتر از حد نرمال قرار گیرد. درواقع، چانه تان را آنقدر بالا بگیرید که باعث شود کمی ژستتان ناشیانه به نظر برسد (بعداً برایتان توضیح می دهم که چرا چنین حسی دارید). حالا بروید و جلوی آینه بایستید و خودتان را با این ژست جدید برانداز کنید.

ببینید که چقدر آن کسی که در آینه می بینید با اعتماد به نفس به نظر می رسد. مطمئناً این ژست با ژست قبلیتان تفاوت زیادی دارد، درست است؟

وقتی اعتماد به نفس نداشته باشیم ناخودآگاه چانه مان را کمی پایین تر از حد نرمال می گیریم. این کار بعد از مدتی شکل عادت به خود می گیرد و ژست طبیعی صورتمان می شود. به خاطر این عادت است که وقتی برای بار اول چانه تان را خیلی بالا نگه می دارید احساس ناشی بودن بهتان دست می دهد. اما دلیل آن فقط این است که به آن عادت ندارید، همین.

بالا نگه داشت چانه دو تاثیر خیلی قوی دارد:

1. به دیگران نشان می دهد که اعتماد به نفس بالایی دارید و برای خودتان احترام زیادی قائلید. اما چطور یک بالا نگه داشتن ساده چانه چنین تصوری در اطرافیان ایجاد می کند؟ داستان آن دراز است اما بیشتر به خاطر سمبل هایی است که ما بعنوان برخی انواع رفتار و شخصیت در ذهنمان داریم. نکته آخر این است که همه آنهایی که اعتماد به نفس بالایی دارند، چانه هایشان را بالا می گیرند. و این هیچ استثنایی ندارد.

از طرف دیگر، پایین انداختن چانه همیشه نشانه بارز پایین بودن اعتماد به نفس است. و این ژست نه تنها به دیگران نشان می دهد که اعتماد به نفس پایینی دارید، به ذهن ناخودآگاه خودتان هم این پیام را می رساند و باعث می شود که اعتماد به نفسمان حتی پایینتر هم بیاید.

2. بالا نگه داشتن چانه باعث می شود احساس اعتماد به نفس بیشتری کنید. این یک مفهوم روانشناسی از مکتب رفتارگرایی است. این یک واقعیت شناخته شده روانشناسی است که برخی رفتارهای فیزیکی تولیدات شیمیایی درون مغز را تغییر می دهند. صاف ایستادن و بالا نگه داشتن چانه دقیقاً چنین رفتاری است و با چنین ژستی از درون احساس اعتماد به نفس بالاتری خواهید کرد.

تاثیر دوگانه این ژست آنرا به یکی از ساده ترین راه ها برای ایجاد اعتماد به نفس درونی و بیرونی تبدیل می کند. مشخص است که این دو تاثیر از همدیگر هم تغذیه می کنند و باعث می شود اعتماد به نفس شما بالا و بالاتر رود.

مهمترین چیزی که باید درمورد این ژست به یاد داشته باشید این است که هر روز آن را انجام دهید. تداوم کلید کار است. حتی وقتی تنها هستید اینکار را تمرین کنید.

و اما یک هشدار: دفعات اولی که با این ژست (یعنی صاف ایستادن و چانه را بالا گرفتن) در مجامع عمومی ظاهر می شوید ممکن است کمی احساس ناشی گری و خامی به شما دست دهد—انگار می خواهید خودتان را طوری وانمود کنید که نیستید. این مسئله باعث می شود که احتمالاً اعتماد به نفستان از زمان عادی هم پایینتر بیاید. اما نگران نباشید: این مسئله کاملاً متداول است و برای همه ما پیش می آید.

باید به راهتان ادامه دهید و بپذیرید که زمان می برد تا با این ژست جدیدتان خو بگیرید و باید درک کنید که ممکن است اول کار کمی برایتان سخت باشد. اما بدانید که این سختی و ناراحتی خیلی زود وقتی این ژست جدید برایتان شکل عادت درآمد برطرف می شود.

نکات بیشتر در رابطه با اعتماد به نفس

اعتماد به نفس پایین یکی از مخرب ترین عادات و قالب های فکری است که کسی می تواند داشته باشد. هرچقدر خودتان و توانایی هایتان را برای رسیدن به اهداف مختلف در زندگیتان پایینتر ببینید، متقاعد کردن دیگران برای خلاف آن سخت تر خواهد بود.

یکی از مهمترین و اصلی ترین ویژگی های یک فرد برای داشتن یک زندگی خوب و شاد این است که خود را بالا ببیند و به توانایی های خود برای رسیدن به بزرگترین دستاوردها ایمان داشته باشد.

هرچقدر بیشتر بتوانید خودتان را فردی ببینید که مهارت ها و ویژگی های لازم برای رسیدن به آرزوها و اهداف زندگی خود را دارد، دیگران هم بیشتر شما را آنطور می بینند. و این می تواند فرصت های زیادی برای خودتان و آینده تان پیش رویتان قرار دهد.
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1391/02/10 ‏23:39:56

در زیر به چند نکته برای کمک به بالا بردن اعتماد به نفستان اشاره می کنیم:

1. به زمان هایی در گذشته فکر کنید که به خیلی از اهدافتان رسیده بودید. احساسی که آنزمان داشتید را به یاد آورید و همان لذت و رضایت را دوباره تجربه کنید.

2. از منطقه امنتان بیرون بیایید. گاهی اوقات یک کمی که خودتان را هل بدهید باعث می شود آزادی بیشتری احساس کنید و این می تواند کمکتان کند که اعتماد به نفس بیشتری در قسمت هایی که قبلاً نداشتید به دست آورید.

3. خودتان را تحسین کنید. اکثر افراد به اندازه کافی از خودشان تعریف و تمجید نمی کنند. هرچقدر بیشتر خودتان اینکار را بکنید، دیگران هم بیشتر تحسینتان می کنند.

از این سه نکته استفاده کنید و اجازه بدهید که حس اعتماد به نفس بالاتری را تجربه کنید. بدانید که شایسته تحسین هستید، لایق آن اعتماد به نفسید و موقعیت های عالی همه جا منتظر شماست.

mardoman.net
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1391/02/10 ‏23:41:26

این جملات مثبت رافراموش نکنیم :)

نگوییم............................ بگوییم

من با شما مخالفم........................ با احترام به نظر شما و درک ایده تان، ولی به من حق بدین که با شما موافق نباشم!

بشین............................................ بفرمایید!

حالتو ندارم..................................... میشه یه وقت دیگه باهات حرف بزنم!

حال ندارم....................................... الان شاداب نیستم!

افسرده ام..................................... فعلا احساس خوبی ندارم!

شما خیلی پرخاشگرید................... انگاری زود کنترل خودتو از دست میدی!

دنیا یعنی بدبختی............................آره گاهی گذر روزگار، برام سخت میگذره!

من گناهکارم................................... ادم خطا میکنه و فرصت جبران برام هست

هیچکس من رو درک نمیکنه............. برخی از آدما خوب منو می فهمند!

من هیچوقت شانس نداشتم............. گاهی هم خوش شانس بودم!

من همیشه ترس دارم..................... یه موقع هایی هم خیلی شجاع هستم

parsianforum.com
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1391/02/10 ‏23:44:31

چگونه با جدایی و پایان یک رابطه روبه رو شویم :(

همیشه جدایی و پایان یک رابطه می‌تواند آسیب‌های فراوانی داشته‌باشد به‌خصوص اگر فرد غافلگیر شود و نداند در چنین موقعیتی باید چگونه برخورد کرد، شاید برای خیلی ازخانم‌ها و آقایان جوان بعد از دوران آشنایی پیش از ازدواج و نامزدی جدایی و پایان رابطه بسیار مشکل باشد. آنقدر که هرروز آن را به تعویق بیندازند و تا حد ممکن به‌دنبال راهی برای فرار از چنین موقعیتی باشند ولی قرار نیست بعد از هر خواستگاری ازدواج باشد. گاهی 2 فرد برای هم مناسب نیستند و باید هرچه زودتر رابطه را تمام کنند، این‌که چگونه باید به رابطه‌ای پایان داد و بعد از این پایان و جدایی چگونه همه چیز را فراموش کرد و دوباره به زندگی عادی برگشت سوال خیلی از جوان‌هاست. مسلما کار راحتی نیست ولی می‌توان با یک نگاه واقع‌بینانه و بدون آسیب روانی زیاد زندگی جدیدی را آغاز کرد.


همه چیز را نمی‌توان فراموش کرد

نباید انتظار داشت که بتوان همه چیز را فراموش کرد. بسیار پیش می‌آید که نمی‌توانیم خیلی از چیزها را فراموش کنیم به‌خصوص اگر خاطرات خوبی با آن فرد داشته باشید. به هر صورت بخشی از آن خاطرات همیشه همراه ما خواهد بود.برای رها شدن از گذشته باید یاد بگیرید که ذهن را مدیریت کنید و هرلحظه نسبت به‌خودتان آگاه باشید و نگذارید ذهن هرگاه که خواست به گذشته سفر کند. اگر دقت کرده‌باشید بیشتر اوقات ذهن یا در گذشته سیر می‌کند یا در آینده و کمتر پیش می‌آید که ذهن به همان زمان حال فکر کند.

اما چگونه می‌توان ذهن را به زمان حال آورد؟ باید اول یاد بگیرید ذهن‌تان را ببینید و حواس‌تان باشد الان ذهن‌تان در کجاست؟ ذهن مثل کودکی بازیگوش مرتب بین گذشته و آینده گردش می‌کند، با آموختن روش‌های بدست گرفتن افسار ذهن می‌توانید مانع سفر آن به گذشته‌های نامطلوب شوید.
دستور ایست دهید

این روش را روش ایست ذهنی می‌نامم، یعنی لازم است خیلی محکم و مقتدر به ذهن‌تان ایست بدهید تا نتواند به هرکجا خواست برود. شاید برای همه ما پیش آمده باشد که هنگام تماشای تلویزیون یا در تاکسی یا… یک دفعه ذهن به سمت موضوعی در گذشته منحرف می‌شود و برای دقایقی یا ساعاتی یا حتی چند روز کنترل ذهن از دست می‌رود. در حقیقت اگر آگاه نباشید و نبینید که ذهن‌تان در حال سفر به گذشته است نمی‌توانید جلوی آن را بگیرید اما اگر حواس‌تان باشد به محض این‌که ذهن بخواهد به گذشته سفر کند به آن یک ایست محکم می‌دهید و از پیشروی آن جلوگیری می‌کنید. می‌توانید به‌خود بگویید: «ساکت، دیگر نمی‌خواهم بیشتر فکر کنم! یاهیس» یا در ذهن‌مان روی این فکرها ضربدر بزنیم و جلوی آن‌ها را بگیریم.


چطور ذهن‌تان را خالی کنید

گاهی هم پیش می‌آید که ذهن ما آنقدر ازوقایع گذشته‌ و اتفاقات پیش آمده پر است که انگار ظرف ذهن پرشده و در حال لبریز شدن است و مرتب وقایع در ذهن مرور می‌شود و نمی‌توان به موضوع دیگری فکر کرد. ذهن تا حد معینی گنجایش دارد و باید به نوعی از افکار نامطلوب و دوست نداشتنی خالی شود. بهترین کار در این زمان نوشتن است، کافی است هرچه در ذهن دارید بدون هیچ‌گونه انتخابی روی کاغذ بیاورید و هیچ‌چیزی را جا نیندازید، باید کاملا بدون سانسور و صادقانه بنویسید تا ذهن کاملا تخلیه شود. بعد وقتی ذهن کاملا خالی شد، آن کاغذها را دور بیندازید یا حتی بسوزانید.


ازاول به جدایی هم فکر کنید

وقتی در مراحل آشنایی پیش از ازدواج یا دوران نامزدی هستید باید از ابتدا هر 2 باهم این توافق را داشته‌باشید که ممکن است این رابطه به دلایل مختلف از جمله تفاوت خانواده‌ها یا تفاهم نداشتن یا. . . به سرانجام نرسد. در حقیقت بهتر است زوجین قبل از ازدواج با هم این موضوع را روشن کنند که قرار است مدتی را مثلا 6 ماه برای بدست آوردن شناخت باهم باشند تا تصمیم بگیرند که برای هم مناسب هستند یا نه! به همین دلیل از ابتدا به هم وابسته نشوید. علاوه بر این، برای پیشگیری از وابستگی از همان ابتدا هر روز و هر ساعت با هم صحبت نکنید تا مبادا به فضای احساسی وارد شوید. هرچقدر بیشتر به شناخت رسیدید کم‌کم رابطه را بیشتر کرده و احساسات را وارد رابطه کنید.
اول شناخت، بعد احساسات

حواس‌تان باشد که برای پیشگیری از آسیب‌ روحی در این مدت آشنایی مثلا 6 ماه باید شناخت‌تان جلوتر از احساس‌تان حرکت کند، اگر احساسات زودتر از شناخت پیش برود ممکن است زود به هم وابسته شوید و دیگر دل‌کندن به این آسانی‌ها نباشد ونتوان نه گفت. در دوران نامزدی و آشنایی پیش از ازدواج همیشه این خطر وجود دارد که بین طرفین وابستگی به‌وجود بیاید. من همیشه به مراجعانم توصیه می‌کنم، دریچه‌های احساس‌تان را زود به روی هم باز نکنید و بعد از چند ماه کم‌کم از نظر احساس نزدیک شوید.
صادق باشید

اگر به هر دلیلی
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1391/02/10 ‏23:45:08

صادق باشید

اگر به هر دلیلی در دوران آشنایی قبل از ازدواج و نامزدی به این نتیجه رسیدید که به طرف مقابل نه بگویید، در این مواقع توصیه می‌کنیم حتما با طرف مقابل صادق باشید. بهتر است شما با یک خاطره خوب از هم جدا شوید، باید به این بلوغ برسید که حتما لازم نیست جدایی‌با دعوا و دلخوری و حرف‌های آزاردهنده و… باشد، می‌توان خیلی آرام و با آرامش از هم جدا شد به‌خصوص اگر همان اول به این توافق رسیده باشید و از ابتدا آگاه باشید که ممکن است از هم جدا شوید. در واقع هر کدام از شما حق دارید بدانید چرا این رابطه نباید ادامه پیدا کند و همچنین شما بتوانید با خود کنار بیایید.


توافق‌های بعد از جدایی

قبل از جدایی بهتر است با خاطره‌ای خوش با هم توافق‌هایی کنید، مثلا این‌که دیگر با هم تماس نگیرید یا اگر وسایلی ردوبدل یا هدیه شده به هم برگردانید تا هم دوباره خاطرات را یادآوری نکند و هم دیگر بهانه‌ای برای تماس مجدد نداشته‌باشید. یعنی از همان ابتدا همه چیزها را آرام آرام از خود جدا کنید.


با اقتدار «نه» بگویید

اگر در دوران آشنایی یا نامزدی وابستگی به‌وجود آمده باشد، جدایی مشکل می‌شود و حتی گاهی اتفاقات ناگواری مثل افسردگی و حتی خودکشی هم پیش می‌آید. هنگام جدایی نباید تنها به فکر خود باشیم بلکه باید حواس‌مان به حال و هوای طرف مقابل هم باشد چون وقتی وارد رابطه‌ای می‌شویم دیگر تنها خودمان نیستیم بلکه مسئول طرف مقابل هم هستیم و نباید کاری کنیم که به او آسیبی برسد. اگر قطع یک دفعه‌ای رابطه ممکن است به او آسیب برساند، در این جور مواقع پیشنهاد می‌شود به‌تدریج رابطه کم شود. مثلا اگر 3 روز در هفته با هم صحبت می‌کردید حال آن را به یک روز در هفته تبدیل کنید تا آرام آرام طرف مقابل برای جدایی آماده شود. حواس‌تان باشد در این مواقع از موضع قدرت وارد نشوید مبادا حرف‌های نابجا بزنید و احساس طرف مقابل را زیر سوال ببرید، مهم این است که شما هنگام جدایی رفتاری انسانی داشته باشید.

زمان و اقتدار به همراه هم کمک می‌کنند تا بتوانید وابستگی طرف مقابل را کم کنید. اگر او ببیندمرتب و مداوم و با اقتدار شما به او «نه» می‌گویید و او هر راهی را امتحان می‌کند ولی باز هم نه می‌شنود، کم کم کنار می‌آید که از شما دل‌ ببرد.


3ماه زمان نیاز دارید

وقتی ماشینی با سرعت زیاد در حال حرکت است، هنگام ایستادن یک خط ترمزی روی زمین به‌وجود می‌آید، رابطه نیز چنین است. بعد از پایان رابطه مدت زمانی طول می‌کشد که شرایط دوباره عادی شود. این زمان در درجه اول بستگی به میزان پذیرش شما دارد و بعد باتوجه به راه‌هایی که برای مدیریت ذهن‌تان انتخاب کرده‌اید می‌تواند این زمان طولانی‌تر یا کوتاه‌تر باشد. معمولا 2 تا 3 ماه زمان می‌برد که فرد بتواند خود را با شرایط جدید وفق دهد، اصولا می‌گویند، تغییرات روانی بعد از 3 ماه خودش را نشان می‌دهد، البته این زمان در آدم‌های مختلف می‌تواند کمتر یا بیشتر باشد.


فردا سخت‌تر از امروز است

اگر در دوران آشنایی به شناختی از طرف مقابل رسیده‌اید و می‌دانید باید رابطه را قطع کنید ولی به‌دلیل وابستگی این کار برای‌تان راحت نیست با خود بیندیشید که اگر امروز این کار نکنید ممکن است یک ماه دیگر یا یک سال یا حتی 5 سال دیگر با وضعیت بدتری جدا شوید، پس هرچه زودتر این اتفاق بیفتد بهتر است. باید این بلوغ را در خود به‌وجود بیاورید که خیلی اوقات اتفاقات زندگی مطابق خواسته شما پیش نخواهد رفت و زمان‌هایی نمی‌توانید به خواسته‌های‌تان برسید. اگر چنین تحملی را در خود به‌وجود بیاورید و از همان اول به‌خود بقبولانید که ممکن است در پایان آشنایی از هم جدا شوید دیگر از جدایی ضربه سنگینی نخواهید خورد. بنابراین برای جدایی باید اول در ذهن‌تان تصور کنید که اگر امروز جدا نشوید سال دیگر جدایی برای‌تان دشوارتر نخواهد بود؟ بعد باید سعی کنید جلوی خودتان را بگیرد و مشغول کارها و فعالیت‌هایی شوید که کامل ذهن شما را به‌خود مشغول می‌کند.


انرژی‌تان را تخلیه کنید

اگر در دوران جدایی فقط در خانه یا تنها باشید و هیچ کاری هم برای انجام دادن نداشته باشید مسلما اذیت خواهید شد. تمام ذهن شما آدمی است که او را ترک کرده‌اید و مدام در وسوسه زنگ زدن و ارتباط با او هستید، پس باید خودتان را مشغول کرده و دورتان را شلوغ کنید، خود را در روابط اجتماعی و در بین دوستان‌تان قرار دهید، به کارها و فعالیت‌های موردعلاقه‌تان مشغول شوید تا انرژی شما را به سمت دیگر ببرد چون عشق و دوست داشتن نوعی انرژی است که به سمت شخص مورد علاقه شما معطوف است پس شما باید این انرژی را به سمت دیگری چون ورزش کردن، علاقه‌های شخصی، سفر و. . . منحرف کنید، گرچه ممکن است صددر صد فراموش نکنید اما مسلما احساس بهتری پیدا خواهید کرد.
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1391/02/10 ‏23:45:43

از یک رابطه وارد رابطه نامزدی جدید نشوید

گاهی پیش می‌آید بعد از جدایی از نامزدی قبلی بلافاصله موقعیت ازدواج دیگری پیش می‌آید. آیا در چنین مواقعی ازدواج می‌تواند به فراموشی نامزد قبلی کمک کند؟ مثلا فرض کنید در رابطه قبلی نامزدتان احترام چندانی برای شما قائل نبود، حالا در رابطه جدید شما به محض دیدن کوچک‌ترین احترامی‌ جذب می‌شوید و به فاکتورهای دیگر توجه‌ای نمی‌کنید و تنها نداشته‌های رابطه قبلی را در رابطه جدید جست‌وجو می‌کنید. حواس‌تان باشد شما نباید از رابطه قبلی فرار کنید و تنها منتظر باشید بدون فکر به فرد دیگری وابسته شوید. به همین دلیل پیشنهاد می‌کنیم بعد از قطع رابطه‌ نامزدی تا چند ماهی نامزدی جدیدی را آغاز نکنید، بهتر است کمی صبر کنید تا خودتان را پیدا کنید و بعد در یک رابطه جدید قرار بگیرید چون در اینجا احتمال اشتباهاتی به‌وجود می‌آید که می‌تواند برای‌تان سنگین تمام شود.


با کسی حرف بزنید

گاهی بعد از جدایی آنقدر فرد تحت فشار قرار می‌گیرد که بد نیست با یک مشاور صحبت کند چون شاید مشاور بتواند به او کمک کند تا از فضای وابستگی بیرون بیاید چون گاهی مشاور به تحلیل‌هایی از دوران کودکی و شخصیت فرد می‌رسد که می‌تواند بسیار کمک‌کننده باشد، از طرف دیگر فضای حمایتی جلسات مشاوره می‌تواند کمک بیشتری هم بکند اما اگر هم فرد چندان تمایل ندارد از یک مشاور کمک بگیرد می‌تواند احساساتش را با یک دوست صمیمی یا یکی از اعضای خانواده یا. . . در میان بگذارد همین بیان احساسات و گفت‌وگو می‌تواند بسیار کمک‌کننده باشد و همچنین خود حرف زدن می‌تواند بسیاری از استرس‌ها و فشارها را از بین ببرد. البته خودتان درذهن‌تان باید به این پذیرش رسیده‌باشید که قطع این رابطه به نفع‌تان بوده‌است، در این حالت دیگران نیز با حمایت‌شان به شما کمک بیشتری می‌کنند.
به‌دنبال تغییر باشید

بعد از جدایی هرگونه تغییر محیطی می‌تواند به شما کمک کند، مثلا سفر یا خرید وسیله‌ای ‌تازه یا… مثلا اگر از مدت‌ها پیش می‌خواستید میز تازه‌ای برای خود بخرید، ‌حالا همان خرید می‌تواند کمک‌کننده باشد. به سراغ کارهایی بروید که مدت‌هاست انجام نداده‌اید و انجام آن‌ها می‌تواند حس‌های جدیدی را در شما ایجاد کند، مثلا می‌توانید به سراغ کلاس‌های موسیقی یا‌سازی‌ که مدت‌هاست آن را دوست دارید بروید یا آموختن یک زبان تازه یا… بروید تا حسابی مشغول شوید. در واقع به‌دنبال فعالیت جدیدی باشید که تا به حال به آن نپرداخته‌اید و می‌تواند بسیاری از انرژی‌های‌تان را تخلیه کند و دیگر فرصت نکنید به چیزی فکر کنید.


نگران حرف مردم نباشید

متاسفانه آدم‌ها متوجه نیستند که وقتی به حرف دیگران اهمیت زیادی می‌دهند در واقع خود را تبدیل به عروسکی می‌کنند که نخ‌هایش در دست دیگران است، چون باید خود را شبیه حرف دیگران کنند. ما یک‌بار بیشتر به دنیا نمی‌آییم و فرصت کمی هم در اختیار داریم، در این فرصت کوتاه قرار نیست طبق گفته دیگران زندگی کنیم چون در این صورت مسلما زندگی خود را باخته‌ایم. آدم‌هایی که از کمبود خودباوری و اعتماد به نفس رنج می‌برند و تایید درونی ندارند معمولا در بیرون و در حرف‌های دیگران به‌دنبال تایید هستند و منتظرند تا ببینند دیگران چه چیزی می‌گویند تا عمل کنند. اگر بتوانید خودتان تایید را به‌خود بدهید دیگر نیازی به حرف دیگران ندارید. فرض کنید در دوران نامزدی به دلیل حرف مردم از طرف‌تان جدا نشدید ولی بعد از 10 سال دچار مشکلات زیادی شدید اما در این موقعیت شما تنهای تنها هستید و هیچ کدام از آن‌هایی که قبلا شما به دلیل حرف‌های‌شان جدا نشدید حالا حمایت‌تان نمی‌کنند و شما در اوج مسائل و مشکلات‌تان تنها مانده‌اید. باید بدانید مردم حرف‌های زیاد می‌زنند و شما باید فقط به حرف‌های خودتان گوش کنید، شما باید جایی در زندگی‌تان تصمیم بگیرید که فقط خودتان باشید؛ بدون نقاب، بدون فیلم بازی کردن و…


منبع : فرز دات آی آر
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1391/02/10 ‏23:46:36

به خدا اگه مطالبی و که با هزار زحمت و دود چراغ خوردن گذاشتم نخونید .. :))
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1391/02/11 ‏00:41:40

به به .. عزیزای من ..خواهش میکنم ..قابل نداشت  . ممنون که خوندید .
فریاد فریاد     جمعه, ‏1391/02/22 ‏00:48:41

تفاوت های جالب دست چپ ها و راست دست ها:

به طور کلی، افراد چپ‌ دست انعطاف ‌پذیرتر، باهوش‌ تر و سازگارتر از افراد راست ‌دست هستند. شاید به این فکر کنید که ای ‌کاش شما هم چپ‌ دست‌ بودید و یا در مورد سایر مزایای چپ دست‌ بودن بیندیشید.

واقعیت این است که حدود 90 درصد از مردم راست دست بوده و فقط 10 درصد چپ دست هستند.

یک نکته خیلی مهم که لا‌زم است به آن توجه داشته باشید این است که، غالب بودن طرف چپ یا راست،‌ در مورد کل بدن صادق است.

اگر کمی دقت کنید،‌حتما متوجه خواهید شد که با یک گوش بهتر از دیگری می ‌شنوید و یا با یک چشم بهتر از چشم مقابل می‌ بینید. پس باید توجه داشته باشید که غالب بودن یک قسمت از بدن یک مورد عمومی است که در مورد تمامی قسمت‌ های جفت بدن صدق می‌ کند.

این که دقیقا چرا یک نفر راست دست ‌و یا چپ دست می ‌شود، هنوز به ‌صورت یک راز باقی مانده است ولی برخی نظریه‌ ها در این مورد وجود دارند. یک نظریه، ترشح زیاد هورمون ‌های جنسی قبل از تولد را عامل چپ دست شدن افراد می ‌داند.

از سوی دیگر، محققان دانشگاه دانشگاه کالیفرنیا آمریکا معتقدند که چپ دست و یا راست دست شدن افراد تا حد زیادی توسط ژنتیک تعیین می ‌شود

طبق نظر این محققان، یک ژن اختصاصی جهت راست دست شدن وجود دارد که چنانچه فردی آن را به ارث ببرد، ‌راست دست می ‌شود. نکته جالب این است که حتی در صورت عدم وجود این ژن باز هم معلوم نیست که آن شخص حتما چپ دست شود. یعنی امکان راست دست شدن وی هنوز وجود دارد.

افراد راست دست به‌ طور مشخص نیمکره مغزی سمت چپ شان بزرگ تر است. در 95 درصد از افراد راست دست قابلیت ‌های تکلمی در نیمکره چپ مغزی وجود دارد. در حالی که بر اساس پژوهش‌ های دانشگاه کالیفرنیا، دو نیمکره مغزی‌ در افراد چپ دست اندازه مشابهی داشته و موجب ایجاد ساختار مغزی منعطف ‌تری می ‌شوند.

این در حالی است که تنها در 70 درصد از چپ دست‌ ها قابلیت‌ های تکلمی در نیمکره مخالف (راست) قرار دارد. این طور به نظر می ‌رسد که احتمالا عدم وجود ژن راست دستی، به مغز این افراد اجازه می‌ دهد تا به ‌طور مساوی و متناوب با مغز راست دست‌ ها رشد کند. نیمی از افراد باقی مانده از هر دو گروه چپ ‌دست‌ ها و راست دست ‌ها از هر دو نیمکره مغزی‌ شان استفاده می ‌کنند و بر طبق بررسی ‌ها، این ‌گونه افراد از هوش بالاتری برخوردارند.

علاوه بر این، دیده شده است که رابط مغزی‌ بین دو نیمکره در افراد چپ دست 11 درصد بزرگ ‌تر از راست دست ‌ها است که نشانگر ارتباطات قوی‌ تر و عمیق‌ تر دو نیمکره در پردازش اطلاعات است.

پروفسور گلین ‌هامفریز معتقد است که در افراد راست دست‌، ‌نیمکره راست تصویر کلی را می ‌بیند و نیمکره چپ بر روی جزئیات آن تصویر تمرکز می ‌کند در حالی که این موضوع در مورد چپ‌ دست‌ ها وجود ندارد.

وی همچنین معتقد است که آسیب و تخریب مغزی می‌ تواند احساس درک انسان ‌ها از جزئیات را در افراد راست دست‌ و چپ ‌دست به ‌طرق مختلفی تحت تاثیر قرار دهد.

یک موضوع بسیار جالب دیگر در مورد چپ دست‌ ها این است که بر اساس تحقیقات دانشگاه دوبلین، درآمد کارگرهای چپ ‌دست حدود 4 درصد بیشتر از راست‌ دست‌ هاست.

پژوهشگران این دانشگاه بر این باورند که چپ دست ‌ها به ‌ویژه مردان در مواجهه با یک موقعیت جدید خود را راحت‌ تر تطبیق می‌ دهند زیرا در استفاده از سمت‌ راست مغزشان واردترند.

این ها جزء مواردی هستند که باعث می ‌شوند تا چپ ‌دست‌ ها بیشتر در نزد رئیس شان محبوب باشند.

چپ دست ها بیشتر می ترسند

نتایج تحقیقات پیش از این نشان داده بود که افراد چپ ‌دست، نسبت به راست ‌دست ‌ها سازگاری بیشتری دارند. یک فرد چپ ‌دست بسیار راحت تر از یک فرد راست ‌دست می‌ تواند از دست راست خود برای انجام کارها استفاده کند. به نظر می‌ رسد افرد چپ ‌دست به سرعت قادر به تعویض و دگرگزینی هستند.

اکنون روانشناسان در یک مطالعه جدید می گویند افراد چپ دست در مواجهه با شرایط و موضوعات ترسناک، بیشتر دچار وحشت می شوند.

این روانشناسان پس از نشان دادن یک کلیپ ترسناک به دو گروه از افراد چپ دست و راست دست در نهایت شگفتی متوجه شدند که پس از تماشای این کلیپ افراد چپ دست بیشتر از راست دست ها می ترسند.

حدود 10 درصد جمعیت جهان چپ ‌دست هستند. ترکیب ژنتیکی که باعث غلبه چپ ‌دستی بر راست دستی می ‌شود، ژن ?LRRTM نام دارد. افرادی با مقدار بیشتر این ژن، چپ ‌دست هستند. مراکز گفتاری افراد چپ‌ دست و راست‌ دست در قسمت چپ مغز قرار دارد. قسمت چپ مغز روی هماهنگی قسمت‌ های مختلف و فرامین و دستورات متمرکز است، در حالی که قسمت راست مغز روی مفاهیم و احساسات کنترل دارد. تعدادی از افراد نیز با هر دو دست کار می ‌کنند.

این روانشناسان خاطرنشان کردند که هرچند
فریاد فریاد     جمعه, ‏1391/02/22 ‏00:49:19

این روانشناسان خاطرنشان کردند که هرچند راست دست ها هم پس از تماشای این کلیپ ترسیده بودند اما شدت واکنش ترس و وحشت در آن ها خیلی کمتر از افراد چپ دست بود.

دکتر کارولین چووهاری از متخصصان دانشگاه کوئین مارگارت در ادینبورگ در این باره متذکر شد: ما در واقع برای این شرکت کنندگان بخشی از فیلم سکوت بره ها را به نمایش گذاشتیم که مطمئن بودیم، حالت ترس را در بیننده ایجاد می کند.

پس از پایان نمایش، فیلم را روی هر دو گروه شرکت کننده بررسی کرده و متوجه شدیم چپ دست ها در خاطرات و حافظه شان بیشتر دچار آشفتگی شده بودند و رفتارهایی شبیه به کسانی که دچار اختلال استرس پس از ضربه عاطفی شده اند از خود بروز می دادند.

‌علاوه بر این تحقیقات نشان داده ‌اند که افراد چپ دست نسبت به مشکلات و آسیب‌ هایی نظیر‌ ابتلا‌ به آلرژی ‌ها،‌‌ بیماری های خودایمنی، افسردگی، سوء مصرف مواد، الکل، سیگار، صرع، اسکیزوفرنی و اختلالات خواب مستعدترند و بیشتر از افراد راست دست‌ درگیر حوادث جدی نظیر سوانح رانندگی می ‌شوند.

بررسی آمار می ‌تواند به طور بالقوه نشان دهنده درگیری بیشتر افراد چپ دست‌ با حوادث زندگی باشد که موجب می ‌شود درصد کمتری از این افراد، طول عمر بیشتری داشته باشند.

همچنین بعضی از کارشناسان معتقدند، افراد چپ ‌دست کمتر وابسته ‌اند، چون مجبورند با دنیایی که برای آن‌ ها ساخته نشده سازگاری پیدا کنند. دکتر پیترز می ‌گوید: چپ ‌دست ‌ها به علت داشتن تمایلات استقلال‌ طلبانه در برابر فشارهای اجتماعی مقاومت بیشتری دارند.

مشکلات چپ دست ها

اما در جامعه امروزی مشکلات زیادی برای چپ ‌دست ‌ها وجود دارد. اصول کلی جامعه و زندگی، غالبا برای راست دست‌ ها طراحی شده ‌اند.

علاوه بر این،‌ متاسفانه برخی خانواده ‌ها به دلایل خرافی، دید خوبی نسبت به چپ دست شدن فرزندشان ندارند و سعی می ‌کنند تا با انجام اعمالی نظیر بستن دست‌ چپ فرزندشان او را تحریک و وادار به راست ‌دست شدن کنند. این افراد باید توجه داشته باشند که انجام اعمال فوق موجب خواهد شد تا فرزندشان در آینده قادر به انجام کارهای ظریف با دست خود نبوده و در کارهای روزمره ‌شان دچار کندی محسوس شوند.

امروزه در دنیا چپ ‌دست‌ ها تقریبا یک جامعه برای خود درست کرده ‌اند به ‌طوری که روز 22 مرداد 13( آگوست) روز جهانی چپ ‌دست ‌ها نامیده می ‌شود. علاوه بر این، ‌در برخی نقاط دنیا فروشگاه‌ هایی وجود دارند که اجناسی را می ‌فروشند که صرفا برای افراد چپ دست‌ طراحی شده‌ اند. کسی چه می ‌داند، شاید در آینده شهر یا کشوری هم مخصوص چپ ‌دست‌ ها ایجاد شود.
فریاد فریاد     جمعه, ‏1391/02/22 ‏00:57:21

کدام گل برای کدام مادر :

روز مادر فرصت ویژه ای است برای اینکه به مادرانمان بگوییم چقدر دوستشان داریم. در این روز خاص خیلی از ما برای مادرمان گل می خریم، چون این هم می تواند نشانه ای از عشق و علاقه ما نسبت به او باشد.

به گزارش برترین ها، اگر می خواهید بدانید کدام گل برای مادرتان مناسب است حتماً این مطلب را بخوانید.

مادران متولد فروردین:

مادرهای متولد این ماه شجاع، پر حرارت، خونگرم و کنجکاو هستند و هیچ وقت انرژی درونیشان فروکش نمی کند. گل های تیغ دار مثل رز یا لاله قرمز برای مادران فروردین مناسب هستند. فروردین ماهی ها احساسات خود را راحت نشان می دهند و مطمئن باشید چشم های او به محض دیدن گل های زیبای شما از خوشحالی برق خواهد زد. می توانید کارتی را به گل ها نصب کنید و روی آن بنویسید: مادران دست های فرزندشان را برای مدتی کوتاه، اما قلب آنها را تا ابد نگه می دارند.


مادران متولدین اردیبهشت:


مادران متولد اردیبهشت به اجسام زیبا و آرامش بخش علاقمند هستند. این خانم ها  اغلب سرسخت و گاهی حتی یکدنده هستند، ولی در عین حال قلبی نرم و مهربان دارند. گل نیلوفر، به دلیل ظاهر زیبا و بوی مطبوعی که دارد، احساسات رومانتیک انسان را بر می انگیزد و در نتیجه گزینه بسیار خوبی برای این یک مادر اردیبهشتی است. می توانید روی کارت بنویسید: مادر ترانه ابدی خوشبختی در قلب من است. شاید کلمات را فراموش کنم ولی نغمه ها را هرگز.


مادران متولد خرداد:


مادران متولد خرداد دوست دارند به فرزندانشان راه و رسم زندگی را بیاموزند و به آنها یاد بدهند از آنچه که دارند لذت ببرند. آنها شخصیتی شاد و پرتکاپو دارند و از قدرت تخیل زیادی برخوردارند. گل های آفتابگردانی که در گلدانی رنگارنگ و زیبا قرار داده شده اند با شخصیت خلاق این خانم ها هماهنگ است. همین طور رزهای صورتی، نارنجی، زرد و سفید در کنار هم گزینه ای مناسب هستند. می توانید روی کارت بنویسید:  اگر هر لحظه  که به تو فکر می کنم گلی سر از خاک به در می آورد، تا ابد در باغم قدم می زدم.


مادران متولد تیر:


خانواده اولویت اول این خانم های حساس و مهربان است. مادران متولد تیرماه بسیار دلسوز و خوش قلب هستند و از دیدن گل هایی مثل زنبق سفید خوشحال می شوند. گل ها به او نشان می دهند که چقدر قدردان زحمات و روح بزرگ او هستید. می توانید از گل های سوسن هم به عنوان نماد احترام استفاده کنید تا بداند چقدر شخصیتش را دوست دارید. روی کارت بنویسید:  مادر همیشه دو بار فکر می کند، یک بار به خودش  و بار دیگر به فرزندش.


مادران متولد مرداد:


مادران متولد مرداد قدرتمند، با اعتماد به نفس، منظم و سخاوتمند هستند. همه اطرافیان از جربزه وجسارت آنها تعجب می کنند و از خود می پرسند چگونه ممکن است که کسی در مدتی کوتاه به چنین موفقیت هایی دست پیدا کند. گلی را انتخاب کنید که نمایانگر سخاوت و شخصیت بزرگ او باشد. همه گل های زیبا او را خوشحال می کنند، به شرط اینکه به شکل یک دسته گل بزرگ و برازنده او باشد. پیشنهاد می کنیم روی کارت بنویسید: چه شغل خوبی است مادر بودن،  آخر پاداش  آن عشق واقعیست.


مادران متولد شهریور:


این خانم ها مادرانی منظم و وظیفه شناس هستند. آنها به فرزندانشان یاد می دهند که چگونه در کارهای خود دقیق باشند و بهترین کیفیت را ارائه دهند. مادران متولد شهریور افرادی ایده آل گرا هستند که همیشه در کنار فرزندانشان هستند و به آنها کمک می کنند. گل مروارید یا آفتابگردان هدیه ای مناسب برای آنها است. می توانید روی کارت بنویسید: عشق مادر به فرزند عشقی الهی است... نه فقط آن  لحظه که خواسته های فرزندش را پیش بینی می کند و به او آرامش می بخشد بلکه زمانی که او را در بالاترین درجات تصور می کند و هیچ چیز به جز خوشبختی فرزندش را نمی خواهد.


مادران متولد مهر:


این مادرها همیشه بچه هایشان را لوس می کنند. آنها احساساتی، جذاب، با هوش و دوست داشتنی هستند. بونسای  یا بامبو بهترین گل هایی هستند که می توانید برای این مادران هدیه بیاورید. از آن جایی که آنها تحت تاثیر سیاره ونوس هستند، مجموعه ای از گل های لاله هم خوشحالشان خواهد کرد. پیشنهاد ما برای کارت شما: آنچه در اعماق قلب یک مادر می توان یافت تنها بخشایش، بزرگی و سخاوت است.


مادران متولد آبان:


این مادران بهترین دوست، معلم و محافظ فرزنداشان هستند. این زنان قدرتمند و با اراده، همیشه به فرزنداشان در راه رسیدن به اهداف بزرگ کمک می کنند. خیلی از آنها در زندگی بچه هایشان نقش رهبر را به عهده دارند. گل هایی گه گلبرگ های قرمز دارند، گل های سفید، و گل های بزرگ آنها را خوشحال خواهد کرد. می توانید روی کارتتان بنویسید: اگر تمامی دنیا در طرفی و مادر در طرف دیگر قرار گی
فریاد فریاد     جمعه, ‏1391/02/22 ‏00:59:28

مادران متولد آبان:
اگر تمامی دنیا در طرفی و مادر در طرف دیگر قرار گیرد، مادرم را ترجیح خواهم داد.

مادران متولد آذر:


این خانم ها روشنفکر هستند و ذهنی باز و روحی مستقل دارند. همیشه محیط خانه را شاد و پرانرژی می کنند و همیشه دوست دارند فرزندانشان را به سفر و گردش ببرند. برای آنها گل میخک ببرید چون این گل ها نشاندهنده عشق و علاقه هستند. میخک ها در رنگ های مختلف وجود دارند، رنگی را انتخاب کنید که برای مادرتان جذاب تر است. روی کارت بنویسید: مادر مهربانم، چگونه هدیه ای بیابم که همسنگ آنچه تو به زندگی من بخشیده ای باشد؟!


مادران متولد دی:


این مادران ظریف و حساس وظیفه مادری خود را کاملاً جدی می گیرند و آن را جزو اولین اولویت های زندگی خود قرار می دهند. از هوش طنز بالایی برخوردارند و سعی می کنند شادی و نشاط را در محیط خانه حاکم کنند. گل های ارکیده به دلیل زیبایی خاص و دوامی که دارند هدیه مناسبی برای مادران متولد دی ماه هستند. می توانید این جمله را روی کارت بنویسید: چه شغل خوبیست مادر بودن، آخر پاداش  آن عشق واقعیست.


مادران متولد بهمن:


این خانم ها مهربان و در عین حال منظم و مرتب هستند، و مسایل و مشکلات بزرگسالان را به راحتی با فرزاندشان مطرح می کنند. آنها در برقراری ارتباط با دیگران موفق هستند و هنگام بحث و جدل احساساتی نمی شوند. مادران متولد بهمن می توانند دوستی وفادار و همیشگی باشند. گل های بنفشه نماد وفاداری هستند و  آنها را بی نهایت خوشحال می کنند، همین طورگلِ فراموشم نکن می تواند هدیه خوبی برای آنها باشد. روی کارت بنویسید: آنچه را که هستم، و آنچه را که می خواهم باشم، به فرشته ای به نام مادر مدیونم .


مادران متولد اسفند:


داشتن مادر متولد اسفند یعنی آزادی فکر و بیان در محیط خانه. او به رویاهای شما گوش می دهد و به شما اطمینان می دهد که آرزوهایتان به حقیقت خواهد پیوست. دسته گل های بزرگ او را چندان خوشحال نمی کند، در عوض ترجیح می دهد یک شاخه گل زیبا هدیه بگیرد. غنچه رز سفید یا زنبق زرد او را بی نهایت خوشحال خواهد کرد.  روی کارت بنویسید: عشق مادر نیروییست که غیرممکن ها را ممکن می کند.
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1391/02/26 ‏00:19:12

برای اینکه بدانید رابطه تان تا چه حد در معرض خطر است، با علایم خطر آشنا شوید:
روابطی که احتمال شکست در آنها بیشتر از 50 درصد است.


این سوالی است که ذهن خیلی از ما را به خود مشغول کرده است. از کجا باید بفهمیم که آیا این رابطه هم مثل خیلی از روابط دیگر که شروع خوبی داشته اند اما در نهایت منجر به شکست شدند، به جدایی ختم می شود یا نه؟


شاید یکی از آرزوهای بزرگ هرکس در آستانه انتخاب همسر و ازدواج این باشد که پیشگو یا فالگیری را پیدا کند که بتواند آینده ازدواجش را پیشگویی کنید. برای اینکه بدانید رابطه تان تا چه حد در معرض خطر است، با علایم خطر آشنا شوید: روابطی که احتمال شکست در آنها بیشتر از 50 درصد است.

1- رابطه ای که در آن عشق یک طرفه است

حتما شنیده اید که می گویند «عشق یک سره باعث دردسره!» اگر میزان علاقه و انرژی ای که شما برای رابطه تان می گذارید به طرز چشمگیر و احتمالا آزاردهنده ای بیشتر از طرف مقابل است (یا برعکس)، امکان اینکه در رابطه تان دچار ناکامی شوید زیاد است.


تحقیقات روان شناسان اجتماعی نشان داده است که رابطه ای که حالت متعادل دارد و دو طرف تقریبا به یک اندازه به آن علاقه دارند و سرمایه گذاری (مادی و معنوی) نسبتا یکسانی در رابطه شان می کنند دوام بیشتری دارد.


روابطی که در آن زن و مرد با هم تناسب کافی ندارند (یکی از آنها از هر جهت موقعیت بسیار بالاتری نسبت به دیگری دارد) در حالت عدم تعادل قرار دارند و آینده خوبی برایشان پیش بینی نمی شود.


2- رابطه ای که در آن یکی از طرفین یا هر دو تغییر زیادی کرده اند

اگر شما یا طرف مقابلتان به خاطر دیگری تغییری اساسی در زندگی یا شخصیت خود ایجاد کرده باشید، چه از روی اجبار و چه از روی علاقه بیش از حد و برای از دست ندادن طرف مقابل، بسیار محتمل است که دیر یا زود مثل فنر سر جای خودتان برگردید و رابطه را مختل کنید.


افرادی که به خاطر رابطه اولویت بندی زندگی خود را تغییر می دهند، از خصوصیات زنانه یا مردانه طبیعی خود دست می کشند، از شغل آرمانی (به خصوص آقایان) یا از دلبستگی های همیشگی (به خصوص خانم ها) صرف نظر می کنند، خصوصیات شخصیتی خود را به ناگهان تغییر می دهند


یا خود را مجبور به قبول اعتقادات و ارزش هایی می کنند که در عمق وجودشان آن را قبول ندارند، در واقع از همان اول چنان برداشت بزرگی از حساب پس انداز عاطفی رابطه شان کرده اند


که رابطه هر لحظه ممکن است با کوچک ترین مشکل از هم بپاشد و نخواهد توانست از شرایط سختی که در هر زندگی مشترکی پیش می آید به سلامت عبور کند.


3- رابطه ای که در آن یکی از طرفین در دسترس نیست

«از دل برود هر آن که از دیده برفت»؛ جمله تلخی است و اصلا رمانتیک نیست، اما حقیقت دارد. افرادی که در دسترس نیستند، خواه ناخواه به رابطه آسیب می رسانند. ازدواجی که در آن قرار است شما در یک شهر باشید و همسرتان در شهر دیگر و مثلا فقط آخر هفته ها با هم باشید،


به یک دوستی از راه دور تبدیل می شود. احتمالا الان دارید استثناهای این قانون را دذر ذهنتان مرور می کنید تا از پذیرفتن این حقیقت تلخ سر باز بزنید، اما ما براساس قوانین کلی تصمیم گیری می کنیم نه موارد استثنا.


از موارد دیگری که در دسترس نبودن را شامل می شود، درگیری عاطفی یک از طرفین با شخصی دیگر (مثلا رابطه فعلی با شخصی خارج از رابطه شما یا عشق فراموش نشده یا قطع رابطه نکردن با همسر سابق و...) و همچنین درگیری شغلی بیش از اندازه است که هر دو باعث می شود یک طرف به اندازه کافی در این رابطه حضور نداشته باشد.

4- رابطه ای که به خاطر تفاهم های بی معنا شکل گرفته است


گاهی انگیزه ما برای ورود به یک رابطه، انگیزه موجهی نیست. مثلا کسی که به علم ریاضیات علاقه بسیار زیادی دارد ممکن است وقتی با فردی مواجه می شود که او هم عاشق ریاضیات است و یا حتی بدتر از آن، استاد ریاضی است این فکر به ذهنش برسد که «خودش است!».


این به همان اندازه عجیب است که کسی که عاشق فرهنگ بومی آفریقای جنوبی و سبک زندگی عجیب و غریب قبایل آفریقایی است بخواهد با یکی از بومیان آفریقا ازدواج کند! اما ازدواج هیچ ربطی به ریاضیات، ماسک های قبایل آفریقای جنوبی و یا مسایلی مثل این که طرفدار چه تیمی هستید


و یا اسمتان چقدر به هم می آ ید و... ندارد. ازدواج یکی از تصمیمات مهم زندگی است که با ید براساس معیارهای جدی که تمام ابعاد یک زندگی واقعی را دربر دارد درمورد آن فکر کرد.


5- رابطه ای که در آن شیفتگی شدید وجود دارد

اگر شما و طرف مقابلتان آن چنان شیفته هم هستید که حتی تا تاریخ عروسی تان نمی توانید صبر کنید، آینده چندان خوشی برای رابطه تان متصور نیست. شاید این جملات برایتان آشنا باشد: «بی تو نمی توانم زندگی ک
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1391/02/26 ‏00:20:01

«بی تو نمی توانم زندگی کنم»،


«حتی یک لحظه هم نمی توانم از تو جدا شوم»، «زندگی بدون تو برایم ممکن نیست»، «بی تو می میرم». به دو دلیل در این مرحله نباید ازدواج کنید: 1) در این حالت مغز شما توانایی تشخیص درست و


غلط را ندارد و درواقع تصمیم گیریتان برعهده هیجانات و هورمون هاست؛ و 2) در این حالت انتظاراتی که از عشق و ازدواج احتمال بروز دلزدگی بعد از ازدواج برایتان زیاد است.


6- رابطه که عجولانه شکل گرفته است

عجله کار شیطان است. این را همه می دانیم اما موقع ازدواج که می شود آن را فراموش می کنیم. اگر فکر می کنید برای ازدواجتان دیر شده یا به هر دلیلی می خواهید هرچه زودتر ازدواج کنید (بعضی ها برای ازدواجشان یک ماه بیشتر وقت ندارند


چون بعد از آن باید برای ادامه تحصیل به «خارج» بروند!). پس منتظر باشید که یک روز هم برای جداشدن عجله داشته باشید چون دیگر حتی یک لحظه هم نمی توانید این آدم را تحمل کنید. آمار نشان می دهد افرادی که قبل از ازدواج دوره نامزدی معقولی داشته و به شناخت کافی از هم رسیده اند زندگی زناشویی موفق تری را تجربه می کنند.

دیگر علایم خطر

علایم خطر دیگری هم در مورد روابط وجود دارد که اگرچه به اندازه موارد قبل جدی نیست، اما می تواند به عنوان هشداری برای ما باشد تا با دقت بیشتری در این موارد تصمیم گیری کنیم: 1- ازدواج در سن کم. 2- ازدواج برای راضی کردن دیگران 3- انتظارات غیرواقع بینانه ازدواج. 4- تحصیلات پایین. 5- والدین طلاق گرفته. 6- درآمد ناکافی برای ادامه زندگی.


7- تفاوت فرهنگی زیاد (خانواده ها و فرهنگ قومی و قبیله ای) 8- تفاوت سنی زیاد. 9- اختلاف شدید دیدگاه های سیاسی. 10- تفاوت شخصیتی عمیق.

7-یک فرمول خوب برای پیش بینی آینده رابطه تان!

ویلیام کارلین گلسر در کتاب «ازدواج بدون شکست» فرمول جالبی را برای پیش بینی میزان موفقیت یک ازدواج ارایه می دهند. با درنظر گرفتن این فرض اساسی که ازدواج هایی بیشترین دوام را د ارند که زن و شوهر با هم شباهت زیادی دارند، آنها نیازهای اصلی انسان را به پنج دسته بقا، عشق، قدرت، آزادی، و تفریح تقسیم می کنند و هرکدام از این موارد را براساس مقیاس 5تایی در زن و مرد به صورت مجزا می سنجند. نیمرخ حاصل از این ارزیابی، راهنمایی خوبی برای پیش بینی آینده ازدواج آنها خواهد بود.

برای روشن شدن مطلب، پنج نیاز اصلی به این صورت شرح داده می شود:

1- بقا: محتاطانه عمل کردن؛ اهمیت دادن به سلامتی، تغذیه و ورزش؛ اهمیت دادن به رابطه زناشویی.

2- عشق: محبت دیدن و محبت کردن؛ کلام محبت آمیز؛ صمیمیت جسمی و رفتاری.

3- قدرت: توانمند بودن و قدرت را در دست داشتن؛ مطرح بودن؛ ریاست کردن.

4- آزادی: پایبند و اسیر نبودن؛ آزادی در تصمیم گیری برای زندگی؛ انتخاب های آزادانه؛ روابط آزاد.

5- تفریح: بازی کردن؛ لذت بردن از زندگی و انجام فعالیت های لذت بخش؛ شوخی و خنده؛ پارک و سینمارفتن.


ویلیام و کارلین گلسر معتقدند نیاز افراد به هریک از این 5 مورد، متفاوت است و تنها کسانی می توانند یک زندگی مشترک موفق داشته باشند که نیازهای آنها در هریک از این 5 دسته به هم نزدیک باشد.


مثلا کسی که نیاز به بقای او از مقیاس 5تایی، 5 باشد، یعنی شخص بسیار محتاطی است که به سلامت و تغذیه اش و همچنین به رابطه عاطفی با همسرش اهمیت زیادی می دهد و چنین فردی در ازدواج با کسی که این نیاز در او مثلا در حد 2 است و بنابراین در این زمینه بی قیدتر است،


دچار مشکل می شود، شما و همسرتان می توانید میزان نیازتان را در هریک از این 5 دسته مشخص کنید و به ترتیب از چپ به راست بنویسید: 12345. نیمرخ هایی که از این طریق به دست می آید به راحتی قابل مقایسه و نتیجه گیری است؛ مثلا 55354 با 23253 رابطه خوبی نخواهد داشت،


اما با 54454 رابطه ای نسبتا خوب را تجربه می کند. ویلیام و کارلین گلسر معتقدند اختلاف تنها 1 تا حداکثر 2 درجه آن هم در یکی یا در نهایت دو تا از این 5 مورد می تواند رابطه خوبی را شکل دهد، اما اختلاف بیش از این می تواند مشکل آفرین شود


و هرچه میزان این اختلاف بیشتر باشد، احتمال شکست ازدواج هم بیشتر خواهد شد. البته این نکته بسیار اهمیت دارد که سنجش ها باید بسیار دقیق و همچنین صادقانه انجام شود تا نتیجه قابل اعتمادی به دست آید.
منبع:مجله موفقیت
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1391/02/26 ‏13:11:35

باران جان منم چپ دستم .. و چه عذابایی واسه این چپ دستیم نکشیدم ..مثلا موقع کنکور ..اون تیک یادته که باید جلو چپ دست یا راست دست بزنیم به خاطر صندلیمون ؟
به خدا یه بار صندلی چپ دست هم نذاشتن . حالا تصور کن بعد ز کنکور و امتحان من چه شکلی بودم .

یا وقتی که ساز زدن و شرو کردم  یه بنده خدایی به من گفته بودن که با همون دست چپ مضراب بزنم (نزدیک 1 سال ..حتی بیشتر)و جای سیم ها رو عوض کنم .
بعد که خدمت استاد وحدتی رفتم ایشون گفتن با راست باید مضراب بزنم یه سالی طول کشید دستم راه بیفته .. اما الان میگن عیب نداره چپ دستها همون با دست چپ مضراب بزنن :)))
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1391/02/26 ‏22:20:44

وای چه جالب قادر جان .می بینم که بچه های باحال سایت چپ دست هستن .  (شوخی کردم راست دستهای عزیز )

:)))))))))
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1391/02/26 ‏22:41:57

نه :))))))))))))) راست میگی . ؟ پس انجمن تشکیل بدیم.
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1391/02/28 ‏00:38:06

:)))))))))
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1391/02/28 ‏00:39:41

مهم اینه که قادر جان چپ دست هستن که البته همه راست دستها رو حریفن :)

ولی از شوخی گذشته  انصافا کاش یه کم اهمیت داده میشد .. مثلا همون صندلی که گفتیم .
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1391/02/28 ‏14:39:29

روز بزرگداشت خیام نیشابوری  : 28/2/91

حکیم غیاث‌الدین ابوالفتح عمر‌ بن ابراهیم خیام نیشابوری، ریاضی‌دان، ستاره شناس و شاعر ایرانی قرن ششم هجری، 961 سال پیش در نیشابور دیده به جهان گشود.
"روز 28 اردیبهشت" در تقویم رسمی ایران به نام روز «بزرگداشت خیام» نام‌گذاری شده است.
به گزارش ایبنا، دوشنبه 28 اردیبهشت، روز بزرگداشت خیام نیشابوری است.
حکیم غیاث‌الدین ابوالفتح عمر بن ابراهیم خیام نیشابوری به خیامی و خیام نیشابوری و خیامی النیسابوری هم نامیده شده ‌است. او از ریاضی‌دانان، ستاره‌شناسان و شعرای به‌نام ایران در دوره سلجوقی است. گرچه به باور برخی، پایگاه علمی خیام برتر از جایگاه ادبی او است و در این حوزه دارای لقب «حجةالحق» بوده ‌است، ولی آوازه‌اش عمدتا از نگارش رباعیاتی به دست آمده که امروزه شهرت جهانی دارند.
شهرت جهانی خیام با ترجمه انگلیسی فیتز جرالد از رباعیات او به دست آمده است.
آنچه از زندگی خیام می‌دانیم :
عمر خیام در سده پنجم هجری در نیشابور زاده شد. فقه را در میانسالی در محضر امام موفق نیشابوری آموخت؛ حدیث، تفسیر، فلسفه، حکمت و اختر شناسی را فراگرفت. برخی نوشته‌اند که او فلسفه را مستقیما از زبان یونانی فرا گرفته بود.

دکتر غلامحسین مصاحب در مقاله‌ای درباره خیام می‌نویسد: «خیام در حدود 449 تحت حمایت و سرپرستی ابوطاهر، قاضی‌القضات سمرقند، کتابی درباره معادله‌های درجه سوم به زبان عربی نوشت تحت نام رساله فی البراهین علی مسائل الجبر و المقابله با نظام الملک طوسی رابطه‌ای نیکو داشت. وی این کتاب را پس از نگارش به خواجه تقدیم کرد. پس از این دوران خیام به دعوت سلطان جلال‌الدین ملکشاه سلجوقی و وزیرش نظام الملک به اصفهان می‌رود تا سرپرستی رصدخانه اصفهان را به‌عهده گیرد. او هجده سال در آن‌جا مقیم می‌شود. به مدیریت او زیج ملکشاهی تهیه می‌شود و در همین سال‌ها (حدود 458) طرح اصلاح تقویم را تنظیم می‌کند. خیام تقویم جلالی را تدوین کرد که به نام جلال‌الدین ملکشاه شهره‌ است؛ اما پس از مرگ ملکشاه کاربستی نیافت. در این دوران خیام به‌عنوان اختربین در دربار خدمت می‌کرد.»

در رساله «در شرح مشکلات کتاب مصادرات اقلیدس» که در سال 1314 به اهتمام تقی ارانی به چاپ رسید، درباره خیام آمده است: «خیام در سال 456 مهم‌ترین و تاثیرگذارترین اثر ریاضی خود را با نام رساله فی شرح مااشکل من مصادرات اقلیدس نوشته و در آن خطوط موازی و نظریه نسبت‌ها را شرح می‌دهد. پس از درگذشت ملکشاه و کشته شدن نظام‌الملک، خیام مورد بی‌مهری قرار گرفت و کمک مالی به رصدخانه قطع شد. بعد از سال 479 اصفهان را به قصد اقامت در مرو که به عنوان پایتخت جدید سلجوقیان انتخاب شده بود، ترک کرد. احتمالا در آن‌جا میزان الحکم و قسطاس المستقیم را نوشت. رساله مشکلات الحساب (مسائلی در حساب) احتمالا در همین سال‌ها نوشته شده‌است.»

غلامحسین مراقبی در مقدمه‌ای که بر رباعیات خیام نوشته ادعا کرده است: «خیام در زندگی زن نگرفت و همسر برنگزید. البته برخی از داماد خیام سخنانی نقل کرده‌اند و در این‌باره نظری دیگر داشته‌اند.»

مرگ شاعر
براساس آنچه در سیاست نامه خواجه نظام الملک نوشته شده، در زمان خیام فرقه‌های مختلف سنی و شیعه، اشعری و معتزلی سرگرم بحث‌ها و مجادلات اصولی و کلامی بوده‌اند. در این میان فیلسوفان پیوسته توسط قشرهای مختلف به کفر متهم می‌شدند. تعصب، بر فضای جامعه چنگ انداخته بود و کسی جرات ابراز نظریات خود را نداشت؛ حتی امام محمد غزالی نیز از اتهام کفر در امان نماند. در آن جا، خواجه نظام همه معتقدان به مذهبی خلاف مذهب خود را به شدت سرکوب می‌کند و همه را منحرف از راه حق و ملعون می‌داند.

از نظر سیاسی نیز وقایع مهمی در عصر خیام رخ داد؛ از جمله سقوط دولت آل‌بویه، قیام دولت سلجوقی، جنگ‌های صلیبی و ظهور باطن‌نیان و حسن صباح.

خیام به تبار دانشمندانی تعلق دارد که از قرن سوم تا پنجم هجری ممالک اسلامی مشرق زمین را قلمرو دلخواه ِ دانش و اندیشه ساختند. هنگامی که خیام زندگی خود را آغاز می‌کرد ابن‌سینا و ابوریحان به سال‌های پایانی عمر خود رسیده بودند.

مرگ خیام را میان سال‌های 517-520 هجری و در نیشابور می‌دانند. گروهی از تذکره نویسان نیز وفات او را در 516 نوشته‌اند؛ اما پس از بررسی‌های لازم مشخص شد که تاریخ وفات وی سال 517 بوده ‌است. مقبره خیام هم‌اکنون در شهر نیشابور، در باغی که آرامگاه امامزاده محروق در آن واقع است، قرار گرفته.

برای درک گستره شهرت خیام در زمان حیاتش، و این که او را در آن زمان بیش‌تر به عنوان ریاضی‌دان و فیلسوف می‌شناختند و نه شاعر، کافی است نگاهی کنیم به بخش پایانی چهار مقاله نظامی عروضی. وی در آنجا ماجرای دیدار خود با خیام را در زمان حیات وی و سپس، زیارت آرامگاه وی ر
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1391/02/28 ‏14:40:30

زیارت آرامگاه وی را در نیشابور بیان می‌کند.

آثار خیام
خیام در دوران سلطنت ملک‌شاه سلجوقی (426 تا 590 هجری قمری) و در زمانی که خواجه نظام‌الملک وزارت می‌کرده است، گاهشمار ایرانی را اصلاح می‌کند.

شماری از تذکره‌نویسان، خیام را شاگرد ابن سینا و شماری نیز وی را شاگرد امام موفق نیشابوری خوانده‌اند؛ هر چند قول مبنی بر این که خیام شاگرد ابن سینا بوده‌ است، بسیار بعید می‌نماید، چون از لحاظ زمانی با هم تفاوت زیادی داشته‌اند. خیام در جایی ابن سینا را استاد خود می‌داند؛ اما این استادی ابن سینا، جنبه معنوی دارد. همچنین از وی هم‌اکنون بیش از 100 رباعی برجای مانده ‌است.

خیام آثار علمی و ادبی بسیار تالیف کرد. او میزان الحکمت را درباره فیزیک و لوازم الامکنة را در دانش هواشناسی نوشت. نوروزنامه دیگر اثر ادبی اوست، در پدیداری نوروز و آیین پادشاهان ایرانی و اسب و زر و قلم که در حدود 459 هجری قمری نگاشته شده ‌است. کتاب جبر و مقابله خیام با تلاش دانش‌پژوهان اروپایی در سال 1742 در یکی از کتابخانه‌های لیدن یافته شد. این کتاب در 1815 توسط تنی چند از دانشمندان فرانسوی ترجمه و منشر شد.

دیگر آثار این دانشمند ایرانی عبارت است از:
• رسالة فی البراهین علی مسائل الجبر و المقابله به زبان عربی، در باره معادلات درجه سوم.
• رسالة فی شرح مااشکل من مصادرات کتاب اقلیدس در مورد خطوط موازی و نظریه نسبت‌ها.
• رساله میزان‌الحکمه. «راه‌حل جبری مساله تعیین مقادیر طلا و نقره را در آمیزه‌(آلیاژ) معینی به وسیله وزن‌های مخصوص به‌دست می‌دهد.
• قسطاس المستقیم
• رساله مسائل الحساب، (این اثر باقی نمانده ‌است)
• القول علی اجناس التی بالاربعاء، اثری درباره موسیقی.
• رساله کون و تکلیف به عربی. این رساله درباره حکمت خالق در خلق عالم و حکمت تکلیف است که خیام آن را در پاسخ پرسش امام ابونصر محمدبن ابراهیم نسوی در سال 473 نوشته ‌است و او یکی از شاگردان پورسینا بوده و در مجموعه جامع البدایع باهتمام سید محی‌الدین صبری در سال 1230 و کتاب خیام در هند به اهتمام سلیمان ندوی سال 1933 میلادی چاپ شده ‌است.

• رساله روضة‌القلوب در کلیات وجود
• رساله ضیاء العلی
• رساله‌ای در صورت و تضاد
• ترجمه خطبه ابن سینا
• رساله‌ای در صحت طرق هندسی برای استخراج جذر و کعب
• رساله مشکلات ایجاب
• رساله‌ای در طبیعیات
• رساله‌ای در بیان زیگ ملکشاهی
• رساله نظام الملک در بیان حکومت
• رساله لوازم‌الاکمنة
• اشعار عربی خیام که در حدود 19 رباعی آن به‌دست آمده‌ است.
• نوروزنامه، از این کتاب دو نسخه خطی باقی مانده‌ است. یکی نسخه لندن و دیگری نسخه برلن
• رباعیات خیام به زبان فارسی که در حدود 200 چارینه (رباعی) یا بیشتر از حکیم عمر خیام است و زائد بر آن مربوط به خیام نبوده؛ بلکه به خیام نسبت داده شده است.
• عیون الحکمة
• رساله معراجیه
• رساله در علم کلیات
• رساله در تحقیق معنی وجود
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1391/02/28 ‏14:40:57

خیام در ماه
• یکی از حفره‌های ماه به افتخار خیام «عمر خیام» نامیده شده‌ است.
• در تونس هتلی به نام خیام ساخته شده ‌است.
• «انجمن عمر خیامی» در سال 1892 م. در لندن به نام «عمرخیام کلوب» یعنی انجمن عمر خیام تاسیس شد. موسسان این انجمن از نویسندگان و روزنامه‌نگاران انگلیسی بودند. در سال 1893 انجمن مذکور با تشریفات خاصی دو عدد بوته گل سرخ بر سر مزار فیتز جرالد، مترجم رباعیات عمرخیامی گذاشته و سرلوحه‌ای که حاوی این نوشته بود در آنجا نصب کردند: «این بوته گل سرخ که در باغ کیو پرورده شده و تخم آنرا "سیمپسن" از سر مقبره عمرخیامی در نیشابور آورده است و به‌دست چندین تن از هواخواهان ادوارد فیتزجرالد از جانب انجمن عمرخیام غرس شد.»
• شهرک صنعتی خیام در نزدیکی نیشابور به نام خیام نامگذاری شده ‌است.
• نام یکی از ایستگاه‌های قطار که فاجعه قطار نیشابور در آن‌جا رخ داد، خیام نام داشت.
• خیام یکی از موضوعات بحث میان دو تن از شخصیت‌های رمان «گرگ دریا» نوشته جک لندن است.
• وی شخصیت اصلی رمان «سمرقند» نوشته امین معلوف است.
• در سال 1980 سیارکی در کهکشان کشف و به نام خیام (عمر خیام 3095) نام‌گذاری شد.
• خیام یکی از شخصیت‌های داستان «معصومه شیرازی» اثر محــمد‌علی جمال‌زاده است.
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1391/02/28 ‏14:45:41

گویند بهشت عدن با حور خوش است
من میگویم که آب انگــــور خوش است
... این نقد بگیر و دست از آن نسیـــه بدار
کاواز دهــــل بـــرادر از دور خـوش است...

.............
برخیز و بیا بتا برای دل ما  حل کن به جمال خویشتن مشکل ما
یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم  زان پیش که کوزه‌ها کنند از گل ما

***

چون عهده نمی‌شود کسی فردا را  حالی خوش کن تو این دل شیدا را
می نوش بماهتاب ای ماه که ماه  بسیار بتابد و نیابد ما را

***

قرآن که مهین کلام خوانند آن را  گه گاه نه بر دوام خوانند آن را
بر گرد پیاله آیتی هست مقیم  کاندر همه جا مدام خوانند آن را

***

گر می نخوری طعنه مزن مستانرا  بنیاد مکن تو حیله و دستانرا
تو غره بدان مشو که می مینخوری  صد لقمه خوری که می غلام‌ست آنرا

***

هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا  چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طربخانه خاک  نقاش ازل بهر چه آراست مرا

***

ماییم و می و مطرب و این کنج خراب  جان و دل و جام و جامه در رهن شراب
فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب  آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب

***

آن قصر که جمشید در او جام گرفت  آهو بچه کرد و شیر آرام گرفت
بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر  دیدی که چگونه گور بهرام گرفت

***

ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست  بی باده ارغوان نمیباید زیست
این سبزه که امروز تماشاگه ماست  تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست

***

اکنون که گل سعادتت پربار است  دست تو ز جام می چرا بیکار است
می‌خور که زمانه دشمنی غدار است  دریافتن روز چنین دشوار است

***

امروز ترا دسترس فردا نیست  و اندیشه فردات بجز سودا نیست
ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست  کاین باقی عمر را بها پیدا نیست

***

ای آمده از عالم روحانی تفت  حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت
می نوش ندانی ز کجا آمده‌ای  خوش باش ندانی بکجا خواهی رفت

***

ای چرخ فلک خرابی از کینه تست  بیدادگری شیوه دیرینه تست
ای خاک اگر سینه تو بشکافند  بس گوهر قیمتی که در سینه تست

***

ایدل چو زمانه می‌کند غمناکت  ناگه برود ز تن روان پاکت
بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند  زان پیش که سبزه بردمد از خاکت

***

این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت  کس نیست که این گوهر تحقیق نسفت
هر کس سخنی از سر سودا گفتند  ز آنروی که هست کس نمیداند گفت

***

این کوزه چو من عاشق زاری بوده است  در بند سر زلف نگاری بوده‌ست
این دسته که بر گردن او می‌بینی  دستی‌ست که برگردن یاری بوده‌ست


این کوزه که آبخواره مزدوری است  از دیده شاهست و دل دستوری است
هر کاسه می که بر کف مخموری است  از عارض مستی و لب مستوری است

***

این کهنه رباط را که عالم نام است  و آرامگه ابلق صبح و شام است
بزمی‌ست که وامانده صد جمشید است  قصریست که تکیه‌گاه صد بهرام است

***

این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت  چون آب بجویبار و چون باد بدشت
هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت  روزیکه نیامده‌ست و روزیکه گذشت

***

بر چهره گل نسیم نوروز خوش است  در صحن چمن روی دلفروز خوش است
از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست  خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است

***

پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است  گردنده فلک نیز بکاری بوده است
هرجا که قدم نهی تو بر روی زمین  آن مردمک چشم‌نگاری بوده است

***

تا چند زنم بروی دریاها خشت  بیزار شدم ز بت‌پرستان کنشت
خیام که گفت دوزخی خواهد بود  که رفت بدوزخ و که آمد ز بهشت

***

ترکیب پیاله‌ای که درهم پیوست  بشکستن آن روا نمیدارد مست
چندین سر و پای نازنین از سر و دست  از مهر که پیوست و به کین که شکست

***

ترکیب طبایع چون بکام تو دمی است  رو شاد بزی اگرچه برتو ستمی است
با اهل خرد باش که اصل تن تو  گردی و نسیمی و غباری و دمی است
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1391/02/28 ‏14:46:17

***

چون ابر به نوروز رخ لاله بشست  برخیز و بجام باده کن عزم درست
کاین سبزه که امروز تماشاگه ماست  فردا همه از خاک تو برخواهد رست

***

چون بلبل مست راه در بستان یافت  روی گل و جام باده را خندان یافت
آمد به زبان حال در گوشم گفت  دریاب که عمر رفته را نتوان یافت

***

چون چرخ بکام یک خردمند نگشت  خواهی تو فلک هفت شمر خواهی هشت
چون باید مرد و آرزوها همه هشت  چه مور خورد بگور و چه گرگ بدشت

***

چون لاله بنوروز قدح گیر بدست  با لاله رخی اگر ترا فرصت هست
می نوش بخرمی که این چرخ کهن  ناگاه ترا چون خاک گرداند پست

***

چون نیست حقیقت و یقین اندر دست  نتوان به امید شک همه عمر نشست
هان تا ننهیم جام می از کف دست  در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست

***

چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست  چون هست بهرچه هست نقصان و شکست
انگار که هرچه هست در عالم نیست  پندار که هرچه نیست در عالم هست

***

خاکی که بزیر پای هر نادانی است  کف صنمی و چهره‌ی جانانی است
هر خشت که بر کنگره ایوانی است  انگشت وزیر یا سلطانی است

***

دارنده چو ترکیب طبایع آراست  از بهر چه او فکندش اندر کم و کاست
گر نیک آمد شکستن از بهر چه بود  ورنیک نیامد این صور عیب کراست

***

در پرده اسرار کسی را ره نیست  زین تعبیه جان هیچکس آگه نیست
جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست  می خور که چنین فسانه‌ها کوته نیست

***

در خواب بدم مرا خردمندی گفت  کز خواب کسی را گل شادی نشکفت
کاری چکنی که با اجل باشد جفت  می خور که بزیر خاک میباید خفت

***

در دایره‌ای که آمد و رفتن ماست  او را نه بدایت نه نهایت پیداست
کس می نزند دمی در این معنی راست  کاین آمدن از کجا و رفتن بکجاست

***

در فصل بهار اگر بتی حور سرشت  یک ساغر می دهد مرا بر لب کشت
هرچند بنزد عامه این باشد زشت  سگ به زمن ار برم دگر نام بهشت

***

دریاب که از روح جدا خواهی رفت  در پرده اسرار فنا خواهی رفت
می نوش ندانی از کجا آمده‌ای  خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت

***

ساقی گل و سبزه بس طربناک شده‌ست  دریاب که هفته دگر خاک شده‌ست
می نوش و گلی بچین که تا درنگری  گل خاک شده‌ست و سبزه خاشاک شده‌ست

***

عمریست مرا تیره و کاریست نه راست  محنت همه افزوده و راحت کم و کاست
شکر ایزد را که آنچه اسباب بلاست  ما را ز کس دگر نمیباید خواست

***

فصل گل و طرف جویبار و لب کشت  با یک دو سه اهل و لعبتی حور سرشت
پیش آر قدح که باده نوشان صبوح  آسوده ز مسجدند و فارغ ز کنشت

***

گر شاخ بقا ز بیخ بختت رست است  ور بر تن تو عمر لباسی چست است
در خیمه تن که سایبانی‌ست ترا  هان تکیه مکن که چارمیخش سست است

***

گویند کسان بهشت با حور خوش است  من میگویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار  کاواز دهل شنیدن از دور خوش است

***

گویند مرا که دوزخی باشد مست  قولیست خلاف دل در آن نتوان بست
گر عاشق و میخواره بدوزخ باشند  فردا بینی بهشت همچون کف دست

***

من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت  از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت
جامی و بتی و بربطی بر لب کشت  این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت

***

مهتاب بنور دامن شب بشکافت  می نوش دمی بهتر از این نتوان یافت
خوش باش و میندیش که مهتاب بسی  اندر سر خاک یک بیک خواهد تافت

***

می خوردن و شاد بودن آیین منست  فارغ بودن ز کفر و دین دین منست
گفتم به عروس دهر کابین تو چیست  گفتا دل خرم تو کابین منست

***

می لعل مذابست و صراحی کان است  جسم است پیاله و شرابش جان است
آن جام بلورین که ز می خندان است  اشکی است که خون دل درو پنهان است

***

می نوش که عمر جاودانی اینست  خود حاصلت از دور جوانی اینست
هنگام گل و باده و یاران سرمست  خوش باش دمی که زندگانی اینست

***
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1391/02/28 ‏14:46:48

نیکی و بدی که در نهاد بشر است  شادی و غمی که در قضا و قدر است
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل  چرخ از تو هزار بار بیچاره‌تر است

***

در هر دشتی که لاله‌زاری بوده‌ست  از سرخی خون شهریاری بوده‌ست
هر شاخ بنفشه کز زمین میروید  خالی است که بر رخ نگاری بوده‌ست

***

هر ذره که در خاک زمینی بوده است  پیش از من و تو تاج و نگینی بوده است
گرد از رخ نازنین به آزرم فشان  کانهم رخ خوب نازنینی بوده است

***

هر سبزه که برکنار جوئی رسته است  گویی ز لب فرشته خویی رسته است
پا بر سر سبزه تا بخواری ننهی  کان سبزه ز خاک لاله رویی رسته است

***

یک جرعه می ز ملک کاووس به است  از تخت قباد و ملکت طوس به است
هر ناله که رندی به سحرگاه زند  از طاعت زاهدان سالوس به است

***

چون عمر بسر رسد چه شیرین و چه تلخ  پیمانه که پر شود چه بغداد و چه بلخ
می نوش که بعد از من و تو ماه بسی  از سلخ به غره آید از غره به سلخ

***

آنانکه محیط فضل و آداب شدند  در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند برون  گفتند فسانه‌ای و در خواب شدند

***

آن را که به صحرای علل تاخته‌اند  بی او همه کارها بپرداخته‌اند
امروز بهانه‌ای در انداخته‌اند  فردا همه آن بود که در ساخته‌اند

***

آنها که کهن شدند و اینها که نوند  هر کس بمراد خویش یک تک بدوند
این کهنه جهان بکس نماند باقی  رفتند و رویم دیگر آیند و روند

***

آنکس که زمین و چرخ و افلاک نهاد  بس داغ که او بر دل غمناک نهاد
بسیار لب چو لعل و زلفین چو مشک  در طبل زمین و حقه خاک نهاد

***

آرند یکی و دیگری بربایند  بر هیچ کسی راز همی نگشایند
ما را ز قضا جز این قدر ننمایند  پیمانه عمر ما است می‌پیمایند

***

اجرام که ساکنان این ایوانند  اسباب تردد خردمندانند
هان تاسر رشته خرد گم نکنی  کانان که مدبرند سرگردانند

***

از آمدنم نبود گردون را سود  وز رفتن من جلال و جاهش نفزود
وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود  کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود

***

از رنج کشیدن آدمی حر گردد  قطره چو کشد حبس صدف در گردد
گر مال نماند سر بماناد بجای  پیمانه چو شد تهی دگر پر گردد

***

افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد  در پای اجل بسی جگرها خون شد
کس نامد از آن جهان که پرسم از وی  کاحوال مسافران عالم چون شد

***

افسوس که نامه جوانی طی شد  و آن تازه بهار زندگانی دی شد
آن مرغ طرب که نام او بود شباب  افسوس ندانم که کی آمد کی شد
فریاد فریاد     شنبه, ‏1391/02/30 ‏01:15:49

12ماده غذایی خوب برای صبحانه

حتماً می دانید یکی از دلایلی که باعث شده متخصصان تغذیه بر روی خوردن صبحانه تأکید کنند، ایجاد و افزایش تمرکز ذهنی و ایجاد خلاقیت فکری در شخص است که با خوردن صبحانه حاصل می شود. همچنین به این دلیل که فقط گلوکز (قند)، سوخت مغز را تأمین می کند، برای بهبود در روند عملکرد مغز و نیز جلوگیری از کاهش قند خون، به ویژه در صبح، خوردن صبحانه بسیار نقش مهم و کارآمدی را ایفا می کند. تحقیقات نشان داده که دانش آموزانی که هر روز صبحانه می خورند، منظم تر بوده و از تمرکز حواس بهتری برخوردارند. حتماً می پرسید چه باید کرد تا خوردن صبحانه برای فرزندانمان به صورت عادت درآید؟ و مهم تر اینکه چه مواد غذایی مفید و مغذی باید بر سر سفره صبحانه قرار گیرد؟

اگر می خواهید پاسخ سوالاتتان را بگیرید، تا انتهای این متن با ما باشید:

1-انواع نان

البته از نان سبوس دار مثل نان سنگک و نان های تیره فانتزی. این ماده غذایی جزء اصلی صبحانه است که با تأمین کربوهیدرات روزانه، تا حدودی انرژی مورد نیازتان را تأمین خواهد کرد؛ البته نباید بیشتر از 5 برش (هر برش به اندازه یک کف دست بدون محاسبه انگشتان) مصرف شود.

2-شیر (یک لیوان)

یکی از مهم ترین نوشیدنی های مغذی (منبع کلسیم) برای صبحانه، شیر است که پیشنهاد می کنیم نوع کم چرب آن را میل کنید.

3-عسل

این ماده ی غذایی در گروه قندها جای می گیرد، اما اگر از نوع مرغوبش باشد به غیر از انرژی، ارزش تغذیه ای دیگری نیز دارد، پس می توان آن را بر مربا ارجحیت داد. فقط فراموش نکنید که هر یک قاشق مرباخوری عسل به اندازه دو حبه قند کالری دارد و نباید در خوردنش زیاده روی کرد.

4-پنیر (کم چرب)

یکی از اجزای پر پروتئین صبحانه، پنیر است که البته نوع کم نمک و کم چرب آن به شما توصیه می شود. شما می توانید قبل از مصرف، آن را با ماده ی غذایی دیگری مانند کنجد، گردو و حتی سبزیجات معطر طعم دار کنید.

5-گردو

یکی از اجزای چرب صبحانه گردو است. این مغز که سرشار از اسیدهای چرب امگا-3 است، خوردن آن حتی برای افرادی که کلسترول بالایی دارند نیز نجات بخش است، پس حداقل دو عدد گردو را در صبحانه بخورید.
یادتان باشد که در پنیر ماده ای به نام تیرامین وجود دارد که اگر در مغز جمع شود، باعث کند ذهنی می شود. البته این ماده توسط یک نوع آنزیم موجود در بدن انسان می تواند تجزیه شود، ولی این آنزیم تا حد مشخصی فعال است. برای فعالیت بیشتر این آنزیم باید میزان مس را در بدن زیاد کرد و این کار با خوردن گردو که حاوی مقداری مس است، انجام می شود. به همین دلیل در متون دینی نیز، خوردن گردو به همراه پنیر توصیه شده است.

6-مربا

مربا مملو از قند ساده است که هر قاشق مرباخوری اش یک واحد قند محاسبه می شود. در کل، بهتر است که قندهای ساده را برای صبحانه انتخاب نکنید، زیرا به دنبال افزایش قند خون، افت آن و بروز گرسنگی، حتمی خواهد بود.

7-کره

یکی دیگر از اجزای پرکالری صبحانه کره است که اسیدهای چرب موجود در آن از نوع اشباع هستند از آنجا که کره می تواند کلسترول خون را افزایش دهد،‌ افرادی که محدودیت مصرف چربی دارند، بهتر است از این ماده ی غذایی صرف نظر کنند.

8-خامه

خامه نیز مانند کره، دارای کالری زیاد و چربی اشباع است. لذا افراد دارای چربی و کلسترول خون بالا بهتر است آن را نخورند.

9-تخم مرغ (یک عدد)

یکی دیگر از مواد پروتئینی صبحانه تخم مرغ است که آن را به صورت آب پز، عسلی، نیمرو و املت میل می کنند. نوع آب پز آن برای کسانی که محدودیت دریافت انرژی دارند، توصیه می شود. بهتر است از نوع عسلی آن صرف نظر شود؛ زیرا امکان آلودگی به میکروب سالمونلا در آن بالاست. نوع نیمروی آن به دلیل سرخ شدن در روغن برای افرادی که کمبود وزن دارند بهتر است و املت نیز به دلیل مخلوط شدن با سبزیجات گزینه ی دیگری برای کم وزن ها به حساب می آید.

10-عدسی (کم نمک)

این منبع پروتئین گیاهی یکی از غذاهای تنظیم کننده قند خون در صبحانه به حساب می آید که برخی آن را با سیب زمینی و کره و برخی خالی میلی می کنند. یادتان باشد که یک کاسه عدسی جایگزین مناسبی برای پنیر و یا تخم مرغ است.

11-میوه و سبزی

مصرف میوه های تازه سیب و پرتقال به دلیل داشتن فیبر و ویتامین C برای صبحانه مناسب هستند. مصرف آب پرتقال به همراه تخم مرغ و یا عدسی باعث افزایش جذب آهن موجود در آنها می شود. گوجه فرنگی و چند برش هویج پخته نیز تأمین کننده بتاکاروتن و افزایش دهنده ی جذب املاحی مثل آهن هستند.

12-کره بادام زمینی

یکی دیگر از مواد پروتئین دار اما چرب صبحانه، کره بادام زمینی است که نمی توان در خوردن اش زیاده روی کرد. فراموش نکنید که یک قاشق غذاخوری آن معادل یک واحد چربی است و 45 کیلو
فریاد فریاد     شنبه, ‏1391/02/30 ‏01:16:27

کیلو کالری انرژی دارد.
نکته: بهتر است صبحانه از چند گروه غذایی مختلف تشکیل شود، نه فقط یک گروه غذایی.
یادتان نرود که شیر، پنیر، تخم مرغ، عدسی و حتی آجیل از منابع پروتئینی هستند و نان و غلات، میوه و سبزیجات، عسل و مربا از منابع تأمین کننده ی کربوهیدرات های پیچیده و ساده اند. البته باید قندهای ساده و چربی ها (مثل مربا و کره و خامه) در حد کم مصرف شوند و از مصرف سوسیس و کالباس صرف نظر کرد.

پ کله پاچه ؟؟ :)
فریاد فریاد     شنبه, ‏1391/02/30 ‏10:09:41

قدرت خارق العاده تلقین:
می گویند شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد . وقتی که زنگ را زدند بیدار شد و باعجله دو مسأله را که روی تخته سیاه نوشته شده بود را یاداشت کرد و بخیال اینکه استاد آنها را بعنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آنروز و آنشب برای حل آنها فکر کرد . هیچیک را نتوانست حل کند ، اما تمام آن هفته دست از کوشش بر نداشت . سرانجام یکی را حل کرد و به کلاس آورد .
استاد بکلی مبهوت شد ، زیرا آنها را بعنوان دو نمونه از مسائل غیر قابل حل ریاضی داده بود .
اگر این دانشجو این موضوع را میدانست احتمالاً آنرا حل نمیکرد ، ولی چون به خود تلقین نکرده بود که مسأله غیر قابل حل است ، بلکه برعکس فکر میکرد باید حتماً آن مسأله را حل کند سرانجام راهی برای حل مسأله یافت .

"برای آنکس که ایمان دارد ناممکن وجود ندارد"
.......................................................................
چند نمونه فراموش نشدنی باعث تغییر نگرش پزشکان و روانشناسان شد .

یک زندانی که قصد فرار داشت بطور مخفیانه خود را در یکی از اتاقکهای قطار جا داده بود و بعد از حرکت فهمیده بود که در یخچال قطار قرار دارد .
زندانی مطمئن بود که در طی چندین ساعتی که در یخچال قرار دارد منجمد خواهد شد و دقیقاً اینطور هم شد .
اما بعد از رسیدن به مقصد مشاهده کردند که زندانی یخ زده در حالی که
یخچال قطار خاموش بوده است و این نشان میدهد که شخص زندانی به خود تلقین کرده که منجمد خواهد شد و این تلقین برای او حکم یک تصویر ذهنی مطابق با افکار او داشته و همین باعث شده که سلولهای بدن وی واقعاً سرما را حس کرده و کم کم منجمد شود .

نمونه دیگر آزمایشی بود که به پیشنهاد یکی از روانشناسان بر روی دو تن از مجرمین محکوم به اعدام انجام شد .

آزمایش به این صورت بود که مجرم اول را با چشمانی بسته در حضور مجرم دوم با بریدن شاهرگ دستش او را به مجازات رساندند . در این هنگام نفر دوم با چشمان خود شاهد مرگ او بر اثر خونریزی شدید بود . سپس چشمان نفر دوم را نیز بستند و این بار شاهرگ دست وی را فقط با تیغه ای خط کشیدند و در این حین کیسه آبگرم نیز بالای دست وی شروع به ریختن میکرد این در حالی بود که دست او به هیچ وجه زخمی نشده بود . اما شاهدان یعنی پزشکان و روانشناسان با کمال ناباوری دیدند که مجرم دوم نیز پس از چند دقیقه جان خود را از دست داد چرا که او مطمئن بود که شاهرگ دستش به مانند نفر اول بریده شده و خونریزی میکند . ریخته شدن خون را نیز بر روی دست خود حس میکرده است . در واقع تصویر ذهنی او چنین بوده که تا چند لحظه دیگر به مانند
نفر اول هلاک میشود و همین طور هم شد .

این نشان میدهد که "دستگاه عصبی شما با توجه به آنچه فکر میکنید یا خیال میکنید که حقیقت دارد واکنش نشان میدهد" .

دستگاه عصبی شما تجربه خیالی را از تجربه واقعی تمیز نمیدهد .
در هر دو مورد با توجه به اطلاعاتی که از ناحیه مغز در اختیار او قرار میگیرد واکنش نشان میدهد .
این یکی از قوانین اولیه و اصولی ذهن است . در واقع اینطوری ساخته شده ایم . وقتی این قانون را در افراد هیپنوتیزم شده مشاهده میکنیم شک میکنیم که حتما نیرویی مرموز یا فوق طبیعی در کار است .

در واقع آنچه را که می بینیم فرایند طبیعی عمل مغز و دستگاه عصبی انسان است و نه چیز دیگر .
در پدیده هیپنوتیزم اگر بیمار بدرستیه گفته های شخص هیپنوتیزم کننده معتقد باشد کارهای حیرت آور انجام میدهد و بیمار رفتاری متفاوت از خود نشان میدهد زیرا طرز فکر و باورش تغییر کرده است .

هیپنوتیزم یا خواب مصنوعی همیشه به نظر اسرار آمیز بوده است زیرا همیشه فهم اینکه چگونه باور کردن میتواند منجر به رفتار غیر عادی انسان شود دشوار بوده است . با خواب مصنوعی چنان برخورد شده که انگار نیرو یا قدرت ناشناخته ای در کار است . اما حقیقت این است که وقتی شخصی را متقاعد میکنید که قدرت شنوایی اش را از دست داده رفتار ناشنوایان را پیدا میکند . وقتی او را متقاعد میکنید که نسبت به درد حساسیت ندارد ، میتواند بدون بیهوشی تحت عمل جراحی قرار گیرد و در این میان نیروی مرموزی هم در کار نیست .

ازتون میخوام که لحظه به لحظه مواظب گفته ها ، فکرها و حرفای دلتون باشین . مواظب باشین که به خودتون چی میگین هیچ وقت نگین که چرا زندگی من اینجوریه ؟

چون همش دست خودتونه و این شمائین که زندگی خودتون رو به ویرونه و کلبه ای خرابه تبدیل میکنین یا به قصری باشکوه و شاهکاری بی نظیر :)

حالا پاشید برید یه عالمه خوشی و خوشبختی و قصر بسازید ببینم .. پاشید .
فریاد فریاد     شنبه, ‏1391/02/30 ‏10:16:05

بچه ها وجدانی هیچ اینجا سر میزنید .. خ با خون دل براتون نوشته های خواندنی میذارم ..اما شما هیچم نمیخونید ..  :(((((

خ ادم تشویق نمیشه خ :)))))))
فریاد فریاد     شنبه, ‏1391/02/30 ‏12:55:35

عزیزم خواهش میکنم . شوخی کردم  :)  اما مرسی .

راست میگی ؟؟  :o
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1391/02/31 ‏15:54:01

خ خواهش میکنم خ  عزیزم :))
فریاد فریاد     شنبه, ‏1391/03/06 ‏00:52:00

به دیگران کمک کنیم...
زنجیر عشق

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست.وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن ش...د، زن پرسید: "من چقدر باید بپردازم؟"و اسمیت به زن چنین گفت: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد. همونطور که من به شما کمک کردم.اگر تو واقعا میخواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!"
چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست و احتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره ، زن از در بیرون رفته بود، درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود.وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود. در یادداشت چنین نوشته بود: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام و روزی یکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!".
همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد به شوهرش گفت:
اسمیت پول دارو ها جور شد نگران نباش همه چیز داره درست میشه..."

برگرفته از: کتاب سوپ جوجه برای روح_جک کانفیلد ، مارک ویکتور هنسن
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1391/06/02 ‏13:08:31

به مناسبت زتد روز استاد :

حسین علیزاده (زادهٔ شهریور ۱۳۳۰) آهنگ*ساز، ردیف*دان، پژوهش*گر و نوازنده تار و سه*تار ایران است. وی سازنده موسیقی فیلم*هایی چون دلشدگان، گبه و زمانی برای مستی اسب*ها است.

علیزاده پس از تحصیل در هنرستان موسیقی به دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران رفت و هم*زمان در مرکز حفظ و اشاعهٔ موسیقی ایران به یادگیری و اجرای کنسرت پرداخت. او نزد هوشنگ ظریف، حبیب*الله صالحی، محمود کریمی، علی اکبر شهنازی، داریوش صفوت، نورعلی برومند، سعید هرمزی، یوسف فروتن، و عبدالله دوامی موسیقی آموخته است و در دانشگاه آزاد برلین نیز تحصیل کرده است.

علیزاده در سال ۱۳۴۷ عضو ارکستر رودکی بود. دو کنسرت او در جشن هنر شیراز آغاز راه او به عنوان یکی از وزنه*های موسیقی ایران بود. او با عضویت در گروه چاووش همراه با دیگر استادان موسیقی ایران از جمله محمدرضا لطفی و پرویز مشکاتیان آثار جاودانه*ای در موسیقی ایران اجرا کرد و نیز با آموزش به هنرجویان موسیقی تأثیر مهمی در تربیت موسیقی*دانان و نوازندگان پس از انقلاب گذاشت. علیزاده در اوایل دههٔ هفتاد ریاست هنرستان موسیقی را بر عهده داشت.

علیزاده هم اکنون عضو هیأت علمی دانشگاه تهران است و تا سال ۱۳۸۴ با استاد شجریان در قالب گروهی چهار نفره همراه با کیهان کلهر و همایون شجریان به برگزاری کنسرت و اجرای برنامه در کشورهای مختلف مشغول بود.

حسین علیزاده دارای دو فرزند به نام های صبا (نوازندهٔ کمانچه) و نیما (نوازندهٔ رباب و تار) است که هم اکنون در گروه هم آوایان زیر نظر استاد علیزاده فعالیت دارند.


جایزه گرمی

حسین علیزاده تا به حال سه بار نامزد جایزه گرمی شده است. به ترتیب برای کارهای فریاد، بی تو به سر نمی شود و به تماشای آب های سپید. حسین علیزاده، موسیقی*دان سرشناس ایرانی در سال ۲۰۰۶ میلادی به خاطر آلبوم به تماشای آب*های سپید نامزد دریافت جایزه گرمی شده است. گفتنی است که جوایز گرمی معتبرترین جایزه صنعت ضبط و پخش موسیقی در آمریکا محسوب می*شود.


آثار وی

دو نوازی سه تار و تنبک با پژمان حدادی، نشر هرمس، 1387
سرود گل ، با موزیک، 1386
به تماشای آب*های سپید با همکاری ژیوان گاسپاریان، نشر هرمس، ۱۳۸۳
فریاد، موسسه دل آواز
بی تو به سر نمی*شود، موسسه دل آواز
زمستان است، موسسه دل آواز
سلانه، تکنوازی سازی جدید به نام سلانه ساخته سیامک افشاری، انتشارات ماهور* ۱۳۸۱
راز نو،* انتشارات ماهور ۱۳۷۷
پریا، و قصهٔ دخترای ننه دریا انتشارات ماهور
پایکوبی، تک نوازی ابداعی با سه*تار، انتشارات ماهور ۱۳۷۲
صبحگاهی انتشارات ماهور
نو بانگ کهن انتشارات ماهور
شورانگیز، انتشارات ماهور ۱۳۶۷
ترکمن، تک نوازی ابداعی با سه*تار، انتشارات ماهور ۱۳۶۷
نوروز، ۱۳۶۲
نی*نوا، انتشارات ماهور ۱۳۶۲
سه*گاه، تک نوازی با تار، انتشارات ماهور ۱۳۶۲
ماهور، تک نوازی با تار، انتشارات ماهور ۱۳۶۱
راز و نیاز انتشارات ماهور
سرودهای آذربایجان
هم*نوایی، تک نوازی ابداعی با تار، انتشارات ماهور
نوا، تک نوازی ابداعی با تار، انتشارات ماهور
راست پنجگاه، تک نوازی ابداعی با تار، انتشارات ماهور
کنسرت همایون، تک نوازی ابداعی با سه*تار، انتشارات ماهور
حصار، ۱۳۵۶
سواران دشت امید، ۱۳۵۶
عصیان، ارکسترال
واریاسون*های کردی، ارکسترال
آوای مهر انتشارات ماهور
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1391/06/02 ‏13:09:04

موسیقی فیلم:

علیزاده در زمینه موسیقی فیلم نیز فعال بوده است. از جمله مهم*ترین کارهای او در این زمینه عبارت*اند از:

آواز گنجشک ها، ۱۳۸6
سریال تلویزیونی زیر تیغ، انتشارات ماهور ۱۳۸۵
لاک*پشت*ها هم پرواز می*کنند، انتشارات ماهور ۱۳۸6
ابجد، ۱۳۸۱
زمانی برای مستی اسب*ها، *۱۳۷۸
عشق طاهر، *۱۳۷۸
دختران خورشید، ۱۳۷۸
زشت و زیبا، انتشارات ماهور ۱۳۷۷
ایران سرای من است، انتشارات ماهور ۱۳۷۷
مدرسه*ای که باد برد، ۱۳۷۶
ابر و آفتاب، ۱۳۷۵
گبه، انتشارات ماهور ۱۳۷۴
دلشدگان، انتشارات دل آواز ۱۳۷۰
از اعصار انتشارات ماهور
میراث کهن انتشارات ماهور
چوپانان کویر، ۱۳۵۹

کتاب*ها:

ده قطعه برای تار ۱
ده قطعه برای تار ۲
ده قطعه برای تار ۳
*ده قطعه برای تار ۴
آموزش سه*تار،* دوره مقدماتی
آموزش تار و سه*تار، دوره* متوسطه
*بوسه*های باران
ردیف مقدماتی تار و سه*تار (کتاب سوم هنرستان)
بوسه*های باران تصنیف*های حسین علیزاده، انتشارات ماهور، ۱۳۸۴، بازنویسی و نت*نگاری: علی صمدپور
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1391/06/02 ‏13:09:46

زتد روز :زاد روز !!
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1391/08/03 ‏15:27:30

بر آنچه گذشت و آنچه شکست حسرت نخور ...
زندگی اگر زیبا بود با گریه شروع نمیشد ...
« نمایش همه نظرات »

املاک A4A: طراحی سئو