کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
 


کیانا وحدتی
می رسد روزی که بی من روز ها را سر کنی می رسد روزی که مرگ عشق را باور...

جزئیات بیشتر...




کامپیوتر و شبکه
http://www. dll-files. com http://www. ntfs. com...

جزئیات بیشتر...


نوشته های خواندنی
« 119992 بازدید »

rouholla روح‌اله     شنبه, ‏1387/07/13 ‏20:16:20

با ارسال دانسته ها،معلومات و مطالعات جدید خود در زمینه های مختلف ، دیگران را بهره مند سازیم ...
« نمایش همه نظرات »
« نمایش 10 نظر قبلی »


ghader ghader     یکشنبه, ‏1390/01/21 ‏23:29:07

فریاد جون چه خودمونی وقشنگ نوشتی. سپاس
قرنهاست که آموزش داده می شود زمان دارای سه بخش گذشته، حال و آینده است.
در صورتی که کاملا" اشتباه است زیرا زمان تنها دارای دو بخش گذشته و آینده است.
لحظه ی حال اصلا" مربوط به زمان نمی شود. لحظه ی حال بخشی از جاودانگی است.  گذشته و آینده مربوطه به زمین و زمینیان است ولی لحظه ی حال مربوط به آسمان است. گذشته و آینده مربوط به ذهن است ولی لحظه ی حال به آگاهی و هوشیاری بازمی گردد. ا
آیا تاکنون فکر کرده اید که با کلمه ی " خداوند " غیر از زمان حال هیچ زمانی را نمی توان استفاده کرد؟
نمی توانیم بگوییم " خداوند بود"، نمی توانیم بگوییم "خداوند خواهد بود ".
تنها می توانیم بگوییم "خدا هست". خدا همیشه هست، در واقع خداوند به معنای"بودن" است و "بودن" به معنای خداست.
همیشه در لحظه ی  حال باشید. هرگاه احساس کردید درحال بازگشت به گذشته هستید، حتی برای لحظه ای هم درنگ نکنید و بلافاصله ارتباط خود را با گذشته قطع کنید.
دایما" خود را به لحظه ی حال بازگردانید و همیشه درحال باشید.
در ابتدا مشکل است، انسان دایما" فراموش می کند ولی به تدریج عادت خواهید کرد. روزی که انسان در لحظه ی اکنون مستقر شود و دیگر به گذشته و آینده منحرف نشود، روز بزرگی خواهد بود چرا که دراین روز انسان به بعد دیگری از هستی منتقل می گردد، بعد جاودان هستی، بعد الهی هستی!
ghader ghader     شنبه, ‏1390/02/17 ‏13:14:05

شما چی فهمیدید؟
نظرات مردم در برابر سوال بالا :
 
فهمــیده ام که باز کردن پاکت شیر از طرفی که نوشته  " از این قسمت باز کنید" سخت تر از طرف دیگر است 54     ساله  
 
فهمــیده ام که هیچ وقت نباید وقتی دستت تو جیبته روی یخ راه بری .       12 ساله
 
فهمــیده ام که نباید بگذاری حتی یک روز هم بگذرد بدون آنکه به همسرت بگویی " دوستت دارم" .      61 سال
 
فهمــیده ام که وقتی گرسنه ام نباید به سوپر مارکت بروم .       38 ساله
 
فهمــیده ام که می شود دو نفر دقیقا به یک چیز نگاه کنند ولی دو چیز کاملا متفاوت ببینند.       20 ساله
 
فهمــیده ام که وقتی مامانم میگه  " حالا باشه تا بعد " این یعنی " نه"      7 ساله  
 
فهمــیده ام که من نمی تونم سراغ گردگیری میزی که آلبوم عکس ها روی آن است بروم و مشغول تماشای عکس ها نشوم.     42  ساله  
 
فهمــیده ام که بیش تر چیزهای که باعث نگرانی من می شوند هرگز اتفاق نمی افتند .      64  ساله
 
فهمــیده ام که وقتی مامان و بابا سر هم دیگه داد می زنند، من می ترسم .   5ساله  
 
فهمــیده ام که اغلب مردم با چنان عجله و شتابی به سوی داشتن یک  "زندگی خوب"حرکت می کنند که از کنار آن رد می شوند .          72  ساله  
 
فهمــیده ام که وقتی من خیلی عجله داشته باشم، نفر جلوی من اصلا عجله ندارد. 29 ساله
 
فهمــیده ام که اگر عاشق انجام کاری باشم، آن را به نحو احسن انجام میدهم .        48 ساله  
 
فهمــیده ام که بیش ترین زمانی که به مرخصی احتیاج دارم زمانی است که از تعطیلات برگشته ام . 38 ساله  
 
فهمــیده ام که مدیریت یعنی: ایجاد یک مشکل - رفع همان مشکل و اعلام رفع مشکل به همه. 34 ساله
 
فهمــیده ام که اگر دنبال چیزی بروی بدست نمی آوری باید آزادش بگذاری تا به سراغت بیاید . 29 ساله  
 
فهمــیده ام که در زندگی باید برای رسیدن به اهدافم تلاش کنم ولی نتیجه را به خواست خدا بسپارم و شکایت نکنم.   29 ساله  
 
فهمــیده ام که عاشق نبودن گناه است.     31 ساله  
 
فهمــیده ام هر چیز خوب در زندگی یا غیر قانونی است و یا غیر اخلاقی و یا چاق کننده.    48 ساله
 
هر کسى مسئول خودش هست، هرکسى تو قبر خودش میخوابه، من باید آدم درستى باشم. 42ساله  
فهمــیده ام مبارزه در زندگی برای خواسته هایت زیباست اما تنها در کنار کسانی که دوستشان داری و دوستت دارند! 27 ساله  
 
فهمــیده ام که وقتی طرف مقابل داد میزند صدایش به گوشم نمیرسد بلکه از آن رد می شود.     50ساله  
 
فهمــیده ام هرکس فقط و فقط به فکر خودشه، مرد واقعی اونه که همیشه  و در همه حال به شریکش هم فکر کنه بی منت. 35 ساله  
 
فهمــیده ام برای بدست آوردن چیزی که تا بحال نداشتی باید بری کاری رو انجام بدی که تا بحال انجامش نداده بودی       36 ساله
 
فهمیدم که اگر عشقی رو از دست دادی دیگه نمی تونی بدست بیاریش چون هیچ چیز مثل سابق نیست! و سعی کنی که فقط ازش به نیکی یاد کنی!  م . ج  30 ساله
فهمیدم که تا دیر نشده باید یه کاری کرد تا بعد ها غصه فرصت های رو که داشتی ولی استفاده نکردی رو نخوری... و بعضی وقت ها هم باید هیچ کاری نکنی تا وضع از اینی که هست بدتر نشه....    31 ساله
 
من هنوز چیزی نفهمیدم, فعلا قضیه خیلی مبهمه. 34 ساله

فهمیدم روی هیچ عقیده ای تعصب نداشته باشم چرا که چند سال بعد ممکنه برام مسخره و خنده دار بشه و هیچ عقیده ای رو مسخره نکنم چرا که شاید سال ها بعد آرمان زندگیم بشه. 30 ساله  
 
من فهمیدم که هیچ وقت اون چیزی رو که می خواهی به دست نمی آری و وقتی هم که بدست اوردی دیگه اون  رو نمی خواهی . 37 ساله  
 
فهمیدم تو این دنیا هیچ چیز اونقدر که فکر میکنیم مهم  نیست بجز کسی یا چیزی که دوسش داری   52 ساله
ghader ghader     چهارشنبه, ‏1390/02/28 ‏17:29:23

wonderfull
ghader ghader     چهارشنبه, ‏1390/02/28 ‏22:38:11

این هم ادامه اش فریاد جان:
...مرد بزرگ وقار دارد اما متکبر نیست و مرد کوچک تکبر دارد ولی وقار ندارد. کنفوسیوس

...آنکه به فکر فردا نیست، به غم فردا گرفتار خواهد شد. (کنفوسیوس)

...طی کردن راهی که هزار فرسنگ است با برداشتن یک قدم آغاز می شود. (کنفوسیوس)
ghader ghader     یکشنبه, ‏1390/03/08 ‏22:53:19

خوب راه افتادی رژین خانم، خوب میتازونی، این آخری که دیگه خیلی قشنگ بود.سپاس
ghader ghader     جمعه, ‏1390/03/13 ‏19:11:05

من سکوت ستارگان را دانسته ام
و سکوت دریا را
و سکوت شهر را
وقتی از خروش می افتد .

و سکوت یک زن و مرد جوان را
و سکوتی را که تنها موسیقی می تواند برای آن کلام بیابد .

و سکوت بیشه ها را پیش از بهار
و سکوت بیمار محتضری را که چشمش به اطراف اتاق می گردد .

و از خود می پرسم :آخر این زبان به چه کار می آید ؟
و از عمق کدام احساس می تواند حکایت کند ؟

حیوان زبان بسته در دشت
وقتی مرگ ، کودکش را می رباید ، تنها چند بار ناله می کند .
و ما خود در حضور واقعیات ژرف خاموش می شویم .


کودکی خردسال از سربازی سالخورده ، که بر دکه بقالی نشسته است می پرسد :
چه شد که پای خود را از دست دادی ؟
سرباز پیر را سکوت فرا می گیرد و خاطرش پریشان می شود ،
زیرا نمی تواند ذهن خود را بر واقعه "نبرد گتیسبرگ "متمرکز کند .
لذا با شوخ طبعی به خود می آید و می گوید : خرس آن را خورده است .
کودک در شگفت می شود .
و سرباز خاموش و ناتوان ، بار دیگر به یاد می آورد:
برق گلوله ها و غرش توپها
و خود را که به زمین افتاده است .
و بیمارستان و جراحان و چاقوی تیزشان
و روزهای طولانی در بستر .

اگر می توانست این خاطرات را با کلمات تصویر کند ، هنرمند بود .
اما اگر هم هنرمند بود
هنوز زخمهای عمیق تری بر جانش داشت
که نمی توانست توصیفشان کند .

و بدین سان سکوتی هست در نفرتهای بزرگ
و سکوتی هست در عشقهای عظیم.

و سکوتی در آرامش ژرف اندیشه
و سکوت دوستیهای زهر آگین شده
و سکوت بحرانهای روحی
که آدمی چون برزخ از آن گذار می کند
و شکنجه های متعالی می بیند .
و از ژرفای تجربه ، شهود و رویایی با خود می آورد.
که در سطح دریای زندگی قابل ظهور نیست .

و سکوت خدایان که بی گفت و صوت ، یکدیگر را درک می کنند.

و سکوت شکست .
و سکوت مظلومانی که بیگناه مجازات شده اند .
و سکوت بیمار محتضری که ناگاه دست شما را می فشارد .

سکوت میان یک پدر و فرزند
وقتی که پدر نمی تواند تجربه زندگیش را حتی به قیمت بدگمانی ،برای پسر بازگوید.

و سکوت میان دو همسر
و سکوت آنها که دستشان از دامن مقصود کوتاه مانده است .
و سکوت فراگیر ملتهای در هم شکسته و رهبران مغلوب .

و سکوت لینکلن وقتی به فقر کودکیش می اندیشد .
و سکوت ناپلئون ، پس از واترلو .
و سکوت ژاندارک ، آن لحظه که در شعله های آتش فریاد می زند :
عیسای مقدس .
و در همین دو کلمه : تمامی رنجها و امیدهایش را آشکار می کند.

و سکوت پیری و کهنسالی
سکوتی سرشار از حکمت و بینش .
و سکوتی ماورای بیان ، برای آنان که عمری دراز نکرده اند.

و سرانجام سکوت مردگان .

اگر ما زندگان از بیان تجربیات ژرف خود ناتوانیم
جای شگفتی نیست که مردگان از تجربه سهمگین مرگ با ما سخن نمی گویند .

سکوت مردگان را نیز باید ، وقتی به خوابگاهشان نزدیک می شویم
به فراست دریابیم و تفسیر کنیم
( ادگار لی ماستر)
ghader ghader     پنج شنبه, ‏1390/04/09 ‏19:31:13

مرسی فریاد جوون ولی اینایی که نوشتی بیشتر درد بود تا خنده
ویادآور مسئولیت من وتو وهمه ایرانیها....
ولی من ایمان دارم ایران روزی آباد خواهد شد ،انسانهای باارزش ومسئولیت پذیر در این سرزمین کم نیستند
ghader ghader     یکشنبه, ‏1390/04/19 ‏23:03:51

همه دوستان گرامی سحر خانم، انور خانم ، اشکیار عزیز ومهدی جان و....که اگر بخوام نامتان را ببرم از حوصله این نوشته خوارج خواهد شد...
سلام ، دوستان سعی کرده ام تا داستانهای زیبا وبا مسما وپرمغذی را انتخاب ودر قسمت حاکایات بگذارم، خوشحال میشوم اگر نظری درباره آنها دارید , اعلام کنید،
مطمئنا فیدبک های شما، در انتخاب و نوع گذاشتن داستانهای جدید موثر خواهد بود
با سپاس
ghader ghader     دوشنبه, ‏1390/05/10 ‏20:27:17

بینش تصمیم گیری خوب

گروهی از بچه ها در نزدیکی دو ریل راه آهن، مشغول به بازی کردن بودند. یکی از این دو ریل قابل استفاده بود ولی آن دیگری غیرقابل استفاده. تنها یکی از بچه ها روی ریل خراب شروع به بازی کرد و پس از مدتی روی همان ریل غیرقابل استفاده خوابش برد.3 بچه دیگر هم پس از کمی بازی روی ریل سالم، همان جا خوابشان برد. قطار در حال آمدن بود ، و سوزن بان تنها می بایست تصمیم صحیحی بگیرد. سوزن بان می تواند مسیر قطار را تغییر داده و آن را به سمت ریل غیرقابل استفاده هدایت کند و از این طریق جان 3 فرزند را نجات دهد و 1 کودک قربانی این تصمیم گردد و یا می تواند مسیر قطار را تغییر نداده و اجازه دهد که قطار به راه خود ادامه دهد.

سوال:
اگر شما به جای سوزن بان بودید در این زمان کوتاه و حساس چه نوع تصمیمی می گرفتید؟
بیشتر مردم ممکن است منحرف کردن مسیر قطار را برای نجات 3 کودک انتخاب کنند و 1 کودک را قربانی ماجرا بدانند که البته از نظر اخلاقی و عاطفی شاید تصمیم صحیح به نظر برسد اما از دیدگاه مدیریتی چطور .... ؟

در این تصمیم، آن 1 کودک عاقل به خاطر دوستان نادان خود (3 کودک دیگر)
که تصمیم گرفته بودند در آن مسیر اشتباه و خطرناک، بازی کنند، قربانی می شود.

این نوع معضل هر روز در اطراف ما، در اداره ، جامعه در سیاست و به خصوص در یک جامعه دموکراتیک اتفاق می افتد، اقلیت قربانی اکثریت احمق و یا نادان می شوند.

کودکی که موافق با انتخاب بقیه افراد برای مسیر بازی نبود طرد شد و در آخر هم او قربانی این اتفاق گردید و هیچ کس برای او اشک نریخت. کودکی که ریل از کار افتاده را برای بازی انتخاب کرده بود هرگز فکر نمی کرد که روزی مرگش اینگونه رقم بخورد.

اگرچه هر 4 کودک مکان نامناسبی را برای بازی انتخاب کرده بودند ولی آن کودک تنها قربانی تصمیم اشتباه آن 3 کودک دیگر که آگاهانه تصمیم به آن کار اشتباه گرفته بودند شد. اما با این تصمیم عجولانه نه تنها آن کودک بی گناه وعاقل جانش را از دست داد بلکه زندگی همه مسافران را نیز به خطر انداخت زیرا ریل از کار افتاده منجر به واژگون شدن قطار گردید و همه مسافران نیز قربانی این تصمیم شدند و نتیجه این تصمیم چیزی جز زنده ماندن 3 کودک احمق نبود.

مسافران قطار را می توان به عنوان تمامی کارمندان سازمان فرض کرد و گروه مدیران را همان کودکانی در نظر گرفت که می توانند سرنوشت سازمان (قطار) را تعیین کنند.

گاهی در نظر گرفتن منافع چند تن از مدیران که به اشتباه تصمیمی گرفته اند، منجر به از دست رفتن منافع کل سازمان خواهد شد و این همان قربانی کردن صدها نفر برای نجات این چند نفر است.

زندگی کاری همه مدیران پر است از تصمیم گیری های دشوار . با عدم اتخاذ تصمیمات صحیح به سبک مدیریتی، به پایان زندگی مدیریتی خود خواهید رسید.

"به یاد داشته باشید آنچه که درست است همیشه محبوب نیست... و آنچه که محبوب است همیشه حق نیست!"
ghader ghader     سه شنبه, ‏1390/05/11 ‏02:23:44

سپاس سحر جان وممنون که به یادم بودی. خوشحالم که کمی مفید بوده ام .
آنقدر که از یادها نروم .
خوشحالم کردی وامیدوار .
ghader ghader     دوشنبه, ‏1390/05/17 ‏23:18:41

خوب است بدانید این 10 مورد را !!!! ...
(ارسال توسط دوست خوبمون مسعود)

1- به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تومینگرد و به دلی دل بسپار که جای خالی برایت داشته باشد و دستی را بپذیرکه باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد باشد...

2- هوس بازان کسی راکه زیبا میبیننددوست دارند... اما عاشقان کسی را که دوست دارند زیبا میبینند...

3- وقتی تو زندگیبه یک در بزرگ رسیدی نترس و نا امید نشو... چون اگه قرار بود در باز نشه جاش دیوارمیذاشتن...

4- آنچه که هستی هدیه خداوند است و آنچه که میشوی هدیه تو به خداوند... پس بی نظیر باش ...

5- شریف ترین دلها دلی است که اندیشه آزار دیگران در آننباشد ...

6- بدبختی تنها در باغچه ای که خودت کاشته ای میروید...

7- وقتی زندگی برایت خیلی سخت شد یادت باشه که دریای آروم ناخدای قهرمان نمیسازه.

8- هر اندیشهی شایسته ای به چهره انسان زیبائی میبخشد ...

9- قابل اعتماد بودن ارزشمند تر ازدوست داشتنی بودن است ...

10- نگو: شب شده است ... : بگوصبح در راه است.
ghader ghader     چهارشنبه, ‏1390/05/19 ‏21:25:39

سه پرسش همیشگی سقراط
در یونان باستان سقراط به دلیل خرد و درایت فراوانش مورد ستایش بود .
روزی فیلسوف بزرگی که از آشنایان سقراط بود ،با هیجان نزد او آمد وگفت : سقراط میدانی راجع به یکی ازشاگردانت چه شنیده ام ؟
سقراط پاسخ داد :"لحظه ای صبر کن .قبل از اینکه به من چیزی بگویی از  تو میخواهم آزمون کوچکی را که نامش سه پرسش است پاسخ دهی .
مرد پرسید : سه پرسش !؟
سقراط گفت : بله درست است .قبل از اینکه راجع به شاگردم با من صحبت کنی ، لحظه ای آنچه را که قصد گفتنش را داری امتحان کنیم .
اولین پرسش حقیقت است . کاملا مطمئنی که آنچه را که میخواهی به من بگویی حقیقت دارد؟
مرد جواب داد :" نه... ، فقط در موردش شنیده ام ."
سقراط گفت :" بسیار خوب ، پس واقعا نمیدانی که خبر درست است یا نادرست .
حالا بیا پرسش دوم را بگو ،" پرسش خوبی" . آنچه را که در موردشاگردم میخواهی به من بگویی خبرخوبی است ؟
"مردپاسخ داد : " نه ، برعکس…"
سقراط ادامه داد :"پس میخواهی خبری بد در مورد شاگردم که حتی درمورد آن مطمئن هم نیستی بگویی ؟
"مردکمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت .
سقراط ادامه داد :"و اما پرسش سوم سودمند بودن است .آن چه را که میخواهی در مورد شاگردم به من بگویی برایم سودمند است ؟
"مرد پاسخ داد :" نه ، واقعا…"
سقراط نتیجه گیری کرد :
"اگرمیخواهی به من چیزی را بگویی که نه حقیقت دارد و نه خوب است و نه حتی سودمند است پس چرا اصلا آن را به من می گویی؟! "

چیزی را که به نفعتان نیست ، نه بشنوید و نه بگویید.
ghader ghader     شنبه, ‏1390/05/29 ‏01:04:39

دعای مادر تِرِزا    تقدیم همه شما عزیزان

ای کاش امروزمان پر از صلح و آرامش باشد.
   
ای کاش به خدا آنچنان باور داشته باشیم که چرایی برای آنچه هستید به میان نیاوریم.
   
ای کاش پیامدهای  بیکرانی را که زاییدهَ دعا کردن است را از خاطر نمیبردیم.
   
ای کاش ازنعماتی که دریافت میداریم استفاده کنیم وعشقی که نصیب مان میشود را به دیگران منتقل کنیم.
 
ای کاش گنجایش دانستن این مطلب که فرزند خدا هستیم را داشته باشیم.  

 
بگذارید این حضور در مغز استخوان تان جاری شود،

به روح تان اجازه دهید آواز بخواند، پایکوبی کند ستایش کند و عشق بورزد .......
ghader ghader     یکشنبه, ‏1390/05/30 ‏00:59:08

سپاس از همه دوستان ا لطف و بویژه توجهتان . نمی دانم آیا میدانید که چه خوشحال میشوم از اینکه میفهمم توانسته ام باعث خوش حالیتان شوم یا نه .
به هر حال سپاس انور جان ، سحر و  باران ومهدی عزیز  وهمینطور سایر عزیزان ودوستان
ghader ghader     جمعه, ‏1390/06/11 ‏01:21:20

'Hello'

When you lift the phone you say Hello...

Do you know what is the real meaning of Hello ?
It is the name of a girl !!!

YES !!!!!!!!!!!
And do you know who is that girl ??

Margaret Hello .....
She was the girlfriend of Graham-bell who invented telephone....

One can forget the name of Grahambell but not his girlfriend, that is love !!!!!
ghader ghader     جمعه, ‏1390/06/11 ‏01:29:07

حرف حساب
چقدر سخته وقتی همه سراغ کسی رو ازت می گیرن که فقط تو می دونی دیگه نیست.........
سخت ترش وقتیه که مجبوری لبخند بزنی و بگی خوبه...... :(

رسالت یک انسان برای رسیدن به آزادی در صف ایستادن نیست بلکه بر هم زدن صف است

به حیوان ها شهوت داد بدون شعور
و به انسان هر دو را
انسانی که شعورش بر شهوتش غلبه کند از فرشته ها بالاتر است
و انسانی که شهوتش بر شعورش غلبه کند از حیوان پـسـت تر

از کسی که کتابخانه دارد و کتاب های زیادی می خواند نترس از کسی بترس که تنها یک کتاب دارد و آن را مقدس می پندارد . . .

هستند کسانی که روی شانه هایتان گریه میکنند و وقتی شما گریه میکنید دیگر وجود ندارند

از درد های کوچک است که آدم می نالد وقتی ضربه سهمگین باشد ، لال می شوی

اگر باطل را نمی توان ساقط کرد می توان رسوا ساخت
و اگر حق را نمی توان استقرار بخشید می توان اثبات کرد طرح کرد و به زمان شناساند و زنده نگه داشت!

به یک‏ جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی رنج را نباید امتداد داد
باید مثل یک چاقو که چیزها را می‏برد و از میانشان می‏گذرد
از بعضی آدم‏ها بگذری و برای همیشه تمامشان کنی . . .

آرزو سرابی است که اگر نابود شود، همه از تشنگی خواهند مرد . . .

بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان این است که
نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشد
نه شعور لازم برای خاموش ماندن

تولد و مرگ را درمانی نیست مهم این است که فاصله میان این دو را شاد زندگی کنیم . . .

وقتی که تمام شیرها پاکتی اند !
وقتی همه ی پلنگ ها صورتی اند !
وقتی که دوپینگ پهلوان می سازد !
ایراد مگیر عشق ها ساعتی اند . . .

هستند مردمانی که خویشاوندان آنها از گرسنگی میمیرند
ولی در عزایش گوسفندها سر میبرند
ghader ghader     پنج شنبه, ‏1390/06/17 ‏01:15:39

اشکیار جان عالییییییییییییییییییییییی.
منم فکر کنم اگه کسی میشدم ، آرزوم خندوندن مردم بود ؛ آخه بهشت در داشته ها نیست .
در شاد بودن وصلح ورضایت درونه ؛ اگه همه شاد بودن ، همینجا هم بهشت میشد.............
ghader ghader     جمعه, ‏1390/07/29 ‏01:49:06

لطفاً خودت رو به مردن نزن!! شب ها زود بخواب. صبح ها زودتر بیدار شو.
نرمش کن. بدو. کم غذا بخور.
زیر بارون راه برو. گلوله برفی درست کن.
هرچندوقت یک بار نقاشی بکش.
در حمام آواز بخوان و کمی آب بازی کن.
سفید بپوش. آب نبات چوبی لیس بزن.
بستنی قیفی بخور . به کوچکتر ها سلام کن.
شعر بخوان . نامه ی کوتاه بنویس.
زیر جمله های خوبی که تو کتاب ها هست خط بکش.
به دوست های قدیمیت تلفن بزن.
شمال برو . شنا کن.
هفت تا سنگ تو آب بنداز و هفت تا آرزو بکن.
خواب ببین . شعر بخوان . بدو . چای بخور و برای دیگران چای دم کن.
جوراب های رنگی بپوش.
مادرت رو بغل کن . مادرت رو ببوس . مادرت رو بو کن.
به پدرت احترام بذار و حرفاش رو گوش کن.
دنبال بازی کن. اگرنشد وسطی بازی کن .
به برگ درخت ها دقت کن به بال پروانه ها دقت کن.
قاصدک ها رو بگیر و فوت کن. خواب ببین.
از خواب های بد بپر و آب بخور.
بنام بخشنده مهربان بگو .
به باغ وحش برو . چرخ و فلک سوار شو . پشمک بخور.
کوه برو . هرجا خسته شدی یک کم دیگه هم ادامه بده.
خواب هات رو تعریف نکن . خواب هات رو بنویس.
یک تسبیح گلی سی و سه دانه ای داشته باش.
بخند. چشم هات رو روی هم بگذار . شعر بخون . سپید بپوش.
شیرینی بخر . با بچه ها توپ بازی کن . برای خودت برنامه بریز.
قبل از خواب موهات رو شانه کن. به سر خودت دستی بکش.
خودت رو دوست داشته باش برای خودت دعا کن!
برای خودت دعا کن که آرام باشی.
وقتی توفان می آید تو همچنان آرام باشی
تا توفان از آرامش تو آرام بگیرد.
برای خودت دعا کن تا صبور باشی؛
آنقدر صبور باشی تا بالاخره ابرهای سیاه آسمون
کنار بروند و خورشید دوباره بتابد.
برای خودت دعا کن تا خورشید را بهتر بشناسی.
بتوانی هم صحبتش باشی و صبح ها برایش نان تازه بگیری.
برای خودت دعا کن که سر سفره ی خورشید بنشینی و چای آسمانی بنوشی.
برای خودت دعا کن تا همه ی شب هایت ماه داشته باشد؛
چون در تاریکی محض راه رفتن خیلی خطرناک است.
ماه چراغ کوچکی است که روشن شده تا جلوی پایت را ببینی.
برای خودت دعا کن تا همیشه جلوی پایت را ببینی؛ آخر راهی را که
باید بروی خیلی طولانی است. خیلی چاله چوله دارد؛ دام های زیادی
در آن پهن شده است و باریکه های خطرناکی دارد؛ پر از گردنه های حیران
و سنگلاخ های برف گیر است.
برای خودت دعا کن تا پاهایت خسته نشوند و بتوانی راه بیایی
چون هر جای راه بایستی مرده ای و مرگی که شکل نفس نکشیدن
به سراغ آدم بیاید، خیلی دردناک است.
هیچ وقت خودت را به مردن نزن.
برای خودت دعا کن که زنده بمانی . زنده ماندن چند راه حل ساده دارد!
برای اینکه زنده بمانی نباید بگذاری که هیچ وقت
بیشتر از چیزی که نیاز داری بخوابی.
باید همیشه با خدا در تماس باشی تا به تو بیداری بدهد.
بیداری هایی آمیخته با روشنایی ، صدا ، نور ، حرکت.
تو باید از خداوند شادمانی طلب کنی.همیشه سهمت را بخواه.
و بیشتر از آن چه که به تو شادمانی ارزانی می شود در دنیا شادمانی
بیافرین تا دیگران هم سهمشان را بگیرند.
برای اینکه زنده بمانی باید درست نفس بکشی و
نگذاری هیچ چیز ی سینه ات را آلوده کند.
برای اینکه زنده بمانی باید حواست به قلبت باشد.
هرچند وقت یکبار قلبت را به فرشته ها نشان بده و از آنها
بخواه قلبت را معاینه کنند . دریچه هایش را، ورودی ها و خروجی هایش را
و ببینند به اندازه ی کافی ذخیره شادمانی در قلبت داری یا نه!!
اگر ذخیره ی شادمانی هایت دارد تمام می شود باید بروی پشت
پنجره وبه آسمان نگاه کنی . آنقدر منتظر بمان و به آسمان نگاه کن
تا بالاخره خداوند از آنجا رد بشود؛
آن وقت صدایش کن؛
به نام صدایش کن؛
او حتماً برمی گردد و به تو نگاه می کند و از تو میپرسد که چه می خواهی؟؟!
تو صریح و ساده و رک بگو.
هر چیزی که می خواهی از خدا بخواه.
خدا هیچ چیز خوبی را از تو دریغ نمی کند.
شادمان باش او به تو زندگی بخشیده است و کمکت می کند
که زنده بمانی . از او کمک بگیر. از او بخواه به تو نفس
پشمک ، چرخ و فلک ، قدم زدن ، کوه ، سنگ ،
دریا ، شعر ، درخت ، تاب ، بستنی ، سجاده ،
اشک، حوض، شنا ،راه ، توپ ، دوچرخه ،
دست ، آلبالو ، لبخند ، دویدن
و عشق بدهد.
آن وقت قدر همه ی اینها را بدان و آن قدر زندگیت را ادامه بده
که زندگی از این که
تو زنده هستی به خودش ببالد
ghader ghader     دوشنبه, ‏1390/08/02 ‏23:31:14

خدارو شکر.
ghader ghader     سه شنبه, ‏1390/08/10 ‏10:02:26

ممنون فریاد جان قشنگ بود وتاثیرگذار
و یادمان باشد،بیشترین رشدها وپیشرفت ها ودرس ها را در زمان سختیها یاد میگیریم.
به قولی
دریای آرام ،ناخدای ماهر پرورش نخواهد داد.
هرتجربه ای خوبه اگه نگاهمون به سختیهاش نباشه، ونگاهمون به درسهاش باشه...
ماهنوز خیلی چیزا باید یادبگیریم که فکر کنم یکیش حفظ میراثها وارزشهای گذشتگانمون هست،
ومهمترینش یه عقیده من حرمت نهادن به انسانیت وآزادی همه انسانهاست .ووو....
ghader ghader     جمعه, ‏1390/08/20 ‏20:33:23

نبودنت ،
دلتنگم میکند
وبودنت، شادمانم.
نمیدانم کیستی، یا اهل کجایی؟
ولی همیشه در انتظار بودنت این صفحه را باز میکنم
کسی هنوز حرفی برای خواندن، ویا گفتن دارد؟
یا که نه حرفها تمام شده اند
شاید که وقت، وقت عمل است؟!
ومن که همیشه عقب بوده ام ز غافله
هنوز در حرف مانده ام....
روشنم کنید
من هنوز به نور محتاجم...
ghader ghader     پنج شنبه, ‏1390/08/26 ‏00:54:32

توی این روزهای بارانی اخیر منتظر تاکسی موندن واقعا خیلی سخته مخصوصا وقتی راننده ها هم بی انصافی به خرج داده و از جابجایی مسافر به صورت عادی خودداری کنند. این اتفاق برای ما رخ داد و راننده خط بی توجه به صف مسافران که منتظر ماشین بودند کنار خیابون داد میزد : "دربــــــــست". نگاه معنی دار و اعتراض های گاه و بی گاه مسافران هم راننده رو کلافه کرده بود و هم ما رو، به خاطر همین من و یک خانم و دو آقای دیگه با همدیگه ماشین رو با کرایه 6000 تومن دربست گرفتیم که برای هر مسافر نفری 1500 تومن میافتاد درحالی که کرایه خط فقط 550 تومن بود. به هر ترتیب سوار تاکسی شدیم و راننده شروع کرد از مشکلات ماشین و گیر نیومدن لاستیک و بنزین آزاد زدن صحبت کردن و به اصطلاح همون جلسات همیشگی در تاکسی شروع شد.
کنار راننده مرد جوانی نشسته بود که انگار از خیس شدن زیر بارون دل خوشی نداشت. وقتی سخنرانی راننده درباره مشکلات بنیادی مملکت شروع شد خیلی سریع خودش رو وارد بحث کرد که بهتره ادامه بحث رو به صورت یه گفتگوی دو طرفه و بشرح زیر دنبال کنیم :
راننده تاکسی : برادر خانمم یه وام 6 میلیون تومنی میخواست بگیره مجبور شد ماشینش رو بذاره به عنوان وثیقه. بنده خدا الان خورده به مشکل دارند ماشینش رو مصادره میکنند. یه عده دزد دارند تو این مملکت میلیارد میلیارد اختلاس میکنند کسی هم خبردار نمیشه و آب از آب هم تکون نمی خوره اونوقت این جوون رو ببین چجوری سر میدوونند !
مسافر : نوش جونش !
راننده : (نگاه متعجب) نوش جون کی ؟
مسافر : نوش جون کسی که 3000 میلیارد تومن خورده !
راننده : (با لحن عصبی آمیخته به تمسخر) نکنه اون بابا فامیل شما بوده ؟
مسافر : نه ! فامیل من نبوده اما یکی بوده مثل همین مردم. مثل شما! مگه این یارو از مریخ اومده اختلاس کرده ؟ یا اون مدیر بانک از اورانوس به ریاست رسیده بوده ؟
راننده : نه آقا جان اونا از ما بهترون اند. من برای یک جفت لاستیک باید 3 روز برم تعاونی اون وقت اون 3000 میلیارد تومن رو میخوره یه آبم روش !
مسافر : خب آقا جان راضی نیستی نخر! لاستیک نخر ...
راننده : (با صدای بلند) چرا نامربوط میگی مرد حسابی؟ مجبورم بخرم ! لاستیک نخرم پس چجوری با ماشین کار کنم ؟
مسافر : وقتی شما که دستت به هیچ جا بند نیست و یه راننده عادی هستی وقتی میبینی بارندگی شده و مسافر مجبوره زود برسه به مقصد میای ماشینی که باید تو خط کار کنه رو دربست میکنی ...
راننده پرید وسط حرف طرف که : آقا راضی نبودی سوار نمیشدی !
مسافر : (با خونسردی) میبینی ؟ من الان دقیقا حال تو رو دارم وقتی داشتی لاستیک ماشین میخردی. مرد حسابی فکر کردی ما که الان سوار ماشین تو شدیم و 3 برابر کرایه رو داریم میدیم راضی هستیم ؟ ما هم مجبوریم سوار شیم ! وقتی تو به عنوان یه شهروند عادی اینجوری سواستفاده میکنی از مدیر یه بانک که میلیاردها تومن سرمایه زیر دستشه چه انتظاری داری ؟ اون هم یکی مثل تو در مقیاس بالاتر.
راننده آچمز شده بود و سرش تو فرمون بود ...

مسافر که حالا کاملا دست بالا رو داشت با خونسردی ادامه داد : دزدی دزدیه ... البته منظورم با شما نیستا ولی خداوکیلی چنددرصد از مردم ما اون کاری که بهشون سپرده شده رو خوب انجام میدن که انتظار دارند یه مدیر بانک کارش رو خوب انجام بده ؟ منتها وقتی اونا وجدان کاری ندارند کسی بویی نمیبره اما گندکاری یه مدیر بانک رو همه میفهمند. برادر من تو خودت رو اصلاح کن تا اون مدیر بانک جرات همچین خلافی رو نداشته باشه ...
راننده که گوشاش تو اون هوای سرد از شدت خجالت حسابی سرخ شده بود گفت : چی بگم والا !
من اولین نفری بودم که تو مسیر باید پیاده میشدم و طبیعتا طبق قرار اجباری با راننده باید 1500 تومن کرایه میدادم. وقتی خواستم پیاده شم یه اسکناس 2000 تومنی به راننده دادم. راننده گفت 50 تومنی دارید ؟ با تعجب گفتم بله دارم و دست کردم تو کیفم و یه سکه 50 تومنی به راننده دادم. راننده هم یک اسکناس 1000 تومنی و یک اسکناس 500 تومنی بهم برگردوند و گفت : به سلامت !

همونطور که با نگاهم تاکسی رو که تو هوای بارونی مه آلود حرکت میکرد رو دنبال میکردم چترم رو باز کردم و پولا رو تو کیفم گذاشتم ... آروم شروع کردم به قدم زدن و با خودم فکر میکردم یعنی من هم باید خودم رو اصلاح کنم ... یعنی میشه اون بالا دستی ها و بقول معروف از ما بهترون یه روز وجدانشون بیدار بشه، زیاده خواهی هاشون رو کمتر کنند و بجای حیف و میل مال این مردم صادق و نجیب؛ یک کمی هم احساس مسئولیت کنند ؟ ایکاش برسه اونروز ...
ghader ghader     شنبه, ‏1390/09/05 ‏20:49:09

گریه آوره....

پـشـت یـک هـزار تـومـانـی نـوشـتـه بـود
پـدر مـعـتـادم بـرای هـمـیـن پـولی کـه پـیـش تـوسـت
یـک شـب مـرا بـه دسـت صـاحـب خـانـه مـان سـپـرد...

خـدایـا چـقـدر مـی گـیـری ... !!
کـه بـگـذاری شـب اول قـبـر قـبـل از ایـنـکـه تـو ازم سـوال کـنـی ،
مـن یـه چـیـزایـی ازت بـپـرسـم؟
ghader ghader     یکشنبه, ‏1390/09/06 ‏18:34:54

کاش میشد فریاد بزنم: پایان
دوباره دلم شکست...از همان جای قبلی...
کاش میشد آخر اسمت نقطه گذاشت تا.!
دیگر شروع نشوی.....کاش میشد فریاد بزنم: "پایان"...
دلم خیلی گرفته.....
اینجا نمیتوان به کسی نزدیک شد!
آدمها از دور دوست داشتنی ترند..........
ghader ghader     شنبه, ‏1390/09/12 ‏20:48:57

هنوز می اندیشیم
روی میخ زندگی
نشسته ایم
و هنوز می اندیشیم
که علم بهتر است یا ثروت ...
صداقت بهتر است یا بکارت
و هنوز نمی دانیم
.......فرق درد و لذت را فرق عشق و شهوت را
فرق پرستش و بع بع کردن را
و همه تلاشها بیهوده است
ما را تا از فرقمان بیرون نکشند
هیچ فرقی را نخواهیم فهمید....
ghader ghader     یکشنبه, ‏1390/09/13 ‏17:39:33

فریاد جون مطالب تو هم خیلی قشنگ بود بخصوص مطلب مجله توفیق 1350
ghader ghader     چهارشنبه, ‏1390/09/23 ‏19:09:18

...در جهان تنها  یک  فضیلت وجود  دارد و آن  آگاهی  است  . و  تنها  یک  گناه و  آن  جهل  است.
…همه ی حقایق بزرگ در ابتدا کفر پنداشته می شوند و اعلام آنها شهامت می خواهد. جرج برناردشاو  

... این شمایید که به مردم می آموزید که چگونه با شما رفتار کنند ::

…هرچیزی را که چشمانت می بیند، پندی در آن نهفته است.

…تعهد اغلب در دل مشکلات کشف می شود. (جان ماکسول)

…بهتر است دوباره سوال کنی، تا اینکه یک راه اشتباه بروی.  (مثل آلمانی)

... فقط آنچه را می پذیری، می توانی تغییر دهی! دونالد والش

نخستین مرحله ی شناخت آفرینش همانا خرد است؛ چشم و گوش و زبان سه نگهبان اویند که ناگزیر هر چه نیکی و شر است از همین سه ریشه می گیرد.((فردوسی))

...آنکه به فکر فردا نیست، به غم فردا گرفتار خواهد شد. (کنفوسیوس)

...علت هر شکستی، عمل کردن بدون اندیشه است!             (مکنزی)
…وقتی که در چاله افتادید از کندن آن دست بردارید. (آیونیز)

...از دیروز بیاموز. برای امروز زندگی کن و امید به فردا داشته باش"  آلبرت انیشتن"

...هر رفتنی رسیدن نیست، ولی برای رسیدن باید رفت!
ghader ghader     چهارشنبه, ‏1390/09/23 ‏19:14:39

من هیچ راه مطمئنی به سوی خوشبختی نمی شناسم. اما راهی را می شناسم که به ناکامی منجر می شود.
وآن اینست : گرایش به خشنود ساختن همگان ...!
افلاطون
ghader ghader     شنبه, ‏1390/09/26 ‏19:25:25

سپاس باران جان به خاطر توجهت.
ghader ghader     یکشنبه, ‏1390/09/27 ‏21:08:47

ممنون بچه ها خوب مینویسید،فریاد وباران جان عالیست ....
ghader ghader     پنج شنبه, ‏1390/10/01 ‏02:36:46

تائو همیشه در آرامش است،
بدون رقابت غلبه می کند،
بدون سخن گفتن پاسخ می دهد،
بدون فراخوانده شدن حضور می یابد
و بی نقشه، تکمیل می کند .
توری که گسترده جهان را در بر دارد .
با وجود شکاف های بزرگ این تور
چیزی نمی تواند از آن فرار کند .
*تائو ت چینگ*
*سانیاسین ... تائو*
ghader ghader     شنبه, ‏1390/10/03 ‏18:34:54

توصیه های دوستانه یک فیلسوف افسرده:

- مدرسه رفتن بی فایده است چون اگه باهوش باشی معلم وقت تو رو تلف میکنه، اگه خنگ باشی تو     وقت معلمو.
 
- دنبال پول دویدن بی فایده است، چون اگه بهش نرسی از بقیه بدت میاد اگه بهش برسی بقیه از تو.
 
- عاشق شدن بی فایده است، چون یا تو دل اونو میشکنی یا اون دل تورو یا دنیا دل هردوتونو.
 
- ازدواج کردن بی فایده است، چون قبل از 30 سالگی زوده بعد از 30 سالگی دیر.
 
- بچه دار شدن بی فایده است، چون یا خوب از آب در میاد که از دست بقیه در عذابه یا بد از آب در میاد که بقیه از دستش در عذابن.
 
- پیک نیک رفتن بی فایده است، چون یا بد میگذره که از همون اول حرص میخوری یا خوش میگذره که موقع برگشتن غصه میخوری.
 
- رفاقت با دیگران بی فایده است، چون یا از تو بهترن که نمیخوان دنبالشون باشی یا ازشون بهتری که نمیخوای دنبالت باشن.
 
- دنبال شهرت رفتن بیفایده است، چون تا مشهور نشدی باید زیر پای بقیه رو خالی کنی ولی وقتی شدی بقیه زیر پای تو رو خالی میکنن.
 
- انقلاب کردن بی فایده است، چون یا شکست میخوری و دشمن اعدامت میکنه یا پیروز میشی و برای حفظ قدرت مجبوری دوستانت را  اعدام کنی.
ghader ghader     یکشنبه, ‏1390/10/11 ‏19:15:08

آقایان ایرانی ..
بیایید پارسی وار *زنها* را پاس بدارید ..
این بار اگر زن زیبارویی را دیدید ..
هوس را زنده به گور کنید ..
و خدا را شکر کنید برای خلق این زیبایی ..
زیر باران اگر دختری را سوار کردید ..
جای شماره به او امنیت بدهید ..
او را به مقصد مورد نظرش برسانید ..
نه به مقصد مورد نظرتان ..
هنگام ورود به هر مکانی ..
... با لبخند بگویید: اول شما ..
در تاکسی خودتان را به در بچسبانید نه به او ..
بگذارید زن ایرانی وقتی مرد ایرانی را در کوچه خلوت می بیند ..
احساس امنیت کند نه ترس ..
بیاییدفارغ از جنسیت .. کمی مرد باشید !!
ghader ghader     یکشنبه, ‏1390/10/11 ‏19:58:09

در این دنیا همه چیز اول کوچک است، بعد بزرگ میشود
به جز مصیبت که اول بزرگ است، بعد کوچک میشود
******************************
شرط دل دادن ، دل گرفتن است
وگرنه یکی بی دل میماند و یکی دو دل
******************************
تو ارباب سخنانی هستی، که نگفته ای
ولی حرفهایی که زده ای، ارباب تو هستند
***************************
وقتی می خواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی
ببین چه چیز را از دست داده ای که
چنین موفقیتی را بدست آورده ای
******************************
برای کسی که رفتنی است، راه باز کنید
ایستادن و منتظرماندن، ابلها نه ترین کار است
******************************
گاه برای ساختن باید ویران کرد
گاه برای داشتن باید گذشت
گاه در اوج تمنا باید نخواست
ghader ghader     سه شنبه, ‏1390/11/11 ‏17:50:22

- هدف از دعا آن نیست که خواسته های مااجابت شود.هدف از دعا اینست که ما با خدا کامل شویم !
"بهشت" یعنی کامل شدن..!
با دریا که یکی شوی، بر روی آبهای جاری آن شناور میمانی، به زمین که اطمینان کنی ،از دل خروارها خاک ،سبزی وطراوت میروید. دل که به او میسپاری،جهان را همراه خواهی داشت. (عشق برای او که جاودانگیمان از جان اوست.)
ghader ghader     دوشنبه, ‏1390/11/17 ‏23:51:05

حکایت هرمزان و عمر بن خطابآیا می دانستید چرا پشت سر مسافر آب بر زمین می ریزند؟

هرمزان در سمت فرمانداری خوزستان انجام وظیفه می‌کرد. هرمزان که یکی از فرمانداران جنگ قادسیّه بود. بعد از نبردی در شهر شوشتر و زمانی که هرمزان در نتیجه خیانت یک نفر با وضعی ناامید کننده روبرو شد، نخست در قلعه‌ای پناه گرفت و به ابوموسی اشعری، فرمانده تازیها آگاهی داد که هر گاه او را امان دهد، خود را تسلیم وی خواهد کرد.

ابوموسی اشعری نیز موافقت کرد از کشتن او بگذرد و ویرا به مدینه نزد عمربن الخطاب بفرستد تا خلیفه درباره او تصمیم بگیرد. با این وجود، ابوموسی اشعری دستور داد، تمام 900 نفر سربازان هرمزان را که در آن قلعه اسیر شده بودند، گردن بزنند.

(البلاذری، فتوح البُلدان، به تصحیح دکتر صلاح‌الدیّن المُنَجَّذ (قاهره: 1956)، صفحه 468)


پس از اینکه تازیها هرمزان را وارد مدینه کردند، ... لباس رسمی هرمزان را که ردائی از دیبای زربفت بود که تازیها تا آن زمان به چشم ندیده بودند، به او پوشاندند و تاج جواهرنشان او را که «آذین» نام داشت بر سرش گذاشتند و ویرا به مسجدی که عمر در آن خفته بود، بردند تا عمر تکلیف هرمزان را تعیین سازد.

عمر در گوشه‌ای از مسجد خفته و تازیانه‌ای زیر سر خود گذاشته بود. هرمزان، پس از ورود به مسجد، نگاهی به اطراف انداخت و پرسش کرد: «پس امیرالمؤمنین کجاست؟» تازیهای نگهبان به عمر اشاره‌ای کردند و پاسخ دادند: «مگر نمی‌بینی، آن امیرالمؤمنین است.»

سپس عمر از خواب برخاست. عمر نخست کمی با هرمزان گفتگو کرد و سپس فرمان داد، او را بکشند.

هرمزان درخواست کرد، پیش از کشته شدن به او کمی آب آشامیدنی بدهند. عمر با درخواست هرمزان موافقت کرد و هنگامی که ظرف آب را به دست هرمزان دادند، او در آشامیدن آب درنگ کرد.

عمر سبب این کار را پرسش نمود. هرمزان پاسخ داد، بیم دارد، در هنگام نوشیدن آب، او را بکشند. عمر قول داد تا آن آب را ننوشد، کشته نخواهد شد.

پس از اینکه هرمزان از عمر این قول را گرفت، آب را بر زمین ریخت. عمر نیز ناچار به قول خود وفا کرد و از کشتن او درگذشت. این باعث بوجود آمدن فلسفه ای شد که با ریختن آب بر زمین، یعنی زندگی دوباره به شخصی داده می شود تا مسافر برود و سالم بماند
ghader ghader     سه شنبه, ‏1390/11/18 ‏17:16:13

مرسی مریم فعال....
ghader ghader     یکشنبه, ‏1390/11/30 ‏03:30:40

دوستان عالی
مزیم جان وباران جان کوتاه جذاب ومتاثر کننده بود متن هایتان .
ممنون.
ghader ghader     یکشنبه, ‏1390/12/07 ‏19:25:15

اوریانا فالاچی روزنامه نگار برجسته ایتالیائی ، از وینستون چرچیل سئوال میکند:
آقای نخست وزیر شما چرا برای ایجاد یک دولت استعماری و دست نشانده به آنسوی اقیانوس هند میروید و دولت هند شرقی را بوجود می آورید ، اما این کار را نمیتوانید در بیخ گوشتان یعنی در کشور ایرلند که سالهاست با شما در جنگ وستیز است انجام بدهید ؟
وینستون چرچیل بعد از اندکی تامل پاسخ میدهد :
برای انجام این کار به دو ابزار مهم احتیاج داریم که آن دو ابزار را در ایرلند در اختیار نداریم .
روزنامه نگار میپرسد : آن دو ابزار چیست ؟
چرچیل پاسخ میدهد : اکثریت نادان ، و اقلیت خائن
ghader ghader     شنبه, ‏1390/12/20 ‏18:41:20

زیبا بود مریم جان سپاس، شادزی مهر افزون.
ghader ghader     دوشنبه, ‏1391/02/11 ‏00:27:19

بابا ترکوندی.... چقدر زیاد بود(:
ولی بی شوخی قسمت آخرش بخصوص کاربردی بود . ممنون.
ghader ghader     سه شنبه, ‏1391/02/26 ‏20:19:06

چه جالب؛ منم چپ دستم، وجالبتر اینکه : چقدر اینجا چپ دست زیاده..؟!
وبگم همون عذابهای شما رو ؛ من هم کشیدم، اما مطالبت امیدوارم کرد به خودم ، ممنون فریاد عزیز.
ghader ghader     سه شنبه, ‏1391/03/16 ‏13:14:16

خاطره‌ای جالب وزیبا وتفکر براگیز  از آیت‌الله برقعی قمی  تقدیم به ساحل خانم گل

آیت الله علامه برقعی قمی در خاطرات خود می نویسد:
در خاطرم هست که روزی به قصد عیادت از بیماری در صف اتوبوس منتظر بودم که ناگهان یک ماشین شخصی جلوی من توقف کرد و سرنشین آن مرا به اسم صدا زد و گفت: آقای برقعی بفرمایید بالا، نگاه کردم دیدم واعظ معروف آقای فلسفی است، سوار شدم، پس از سلام و احوالپرسی، ایشان گفت: آقای برقعی کجایید، چه می کنید؟ خبری از شما نیست؟
گفتم: جنا...ب فلسفی به سبب عقایدم تقریبا خانه نشین شده ام و اگر می دانستید که عقایدم چیست، شاید مرا سوار نمی کردید،
گفت مگر شما چه می گویید؟
گفتم: من می گویم روضه خوانی حرام است، کمک به روضه خوانی حرام است پول دادن برای آن حرام است،
گفت: چرا؟
گفتم چون روضه خوانها آنچه را که می گویند اکثرا ضد قرآن است و در واقع با پیامبر و ائمه دشمنی می کنند.
آقای فلسفی گفت: حتی من! و پرسید: آیا منبر هم حرام است؟
گفتم: آری حرام است،
گفت: چرا؟
برای تفهیم مطلب به او، گفتم آقای فلسفی یادتان هست در دهه عاشورا در بازار به منبر رفته بودی؟
گفت: آری، گفتم من یکی از همان روزها که از بازار رد می شدم صدای شما را شناختم و ایستادم که سخنان شما را بشنوم و شنیدم که می گفتی امام در شکم مادرش همه چیز را می داند،
گفت: بله، این موضوع در روایات ما ذکر شده (مقصود فلسفی روایاتی بود که دلالت دارد بر علم امام قبل از تولد، از جمله روایاتی که می گویند امام در شکم مادر از طریق ستونهای نور که در مقابل اوست همه چیز را می بیند!)
گفتم ولی این مطلب اولا ضد قرآن است که می فرماید: «والله أخرجکم من بطون أمهاتکم لا >تعلمون شیئا = خداوند شما را در حالی که هیچ چیز نمی دانستید، از شکم >مادرانتان خارج ساخت»[15] >
ثانیا شما در آخر همان منبر گریز به صحرای کربلا زدی و گفتی هنگامی که امام حسین (ع) به طرف کوفه می آمد، حر جلوی او را گرفت و مانع شد که امام به کوفه برسد، امام ناگزیر راه دیگری را در پیش گرفت و «حر» نیز آنها را >دنبال می کرد تا اینکه به جایی رسیدند که اسب امام (ع) قدم از قدم برنداشت و هر چه امام رکاب زد و کوشید و نهیب زد و هی کرد، مرکبش حرکت نکرد،
امام ماند متحیر که چرا اسب حرکتی نمی کند، در آنجا عربی را یافت، امام او را صدا زد و از او پرسید: نام این زمین چیست؟
عرب جواب داد: غاضریه (قاذریه)، امام حسین(ع) سؤال کرد: دیگر چه اسمی دارد؟
عرب گفت: شاطیءالفرات،
امام پرسید: دیگر چه اسمی دارد؟
گفت: نینوا،
امام پرسید: دیگر چه اسمی دارد؟
گفت: کربلا،
امام حسین(ع) فرمود: هان، من از جدم شنیده بودم که می فرمود خوابگاه شما کربلاست.
سپس به فلسفی گفتم: آقای فلسفی این امامی که شما در ابتدای منبر می گفتی در شکم مادر همه چیز را می داند و قرآن می خواند، چطور به اینجا که رسید اول اسبش فهمید و آن سرزمین را شناخت و بعدا امام (ع)، تازه آنهم پس از پرسیدن از یک نفر عرب بیابانی، محل را شناخت؟!
جناب فلسفی این چه امامی است که شما ساخته اید که نعوذ بالله اسبش پیش از او مطلع می شود؟!
آیا این است حب ائمه؟
آیا اینست معارف اسلام؟
چرا در مورد روایات بیشتر دقت و تأمل نمی کنید؟
ghader ghader     چهارشنبه, ‏1391/03/17 ‏22:21:36

ساحل جان ممنون از حضورت
اتفاقا بحث من همین پذیرفتن های بدون دقت وتامل است
ما بیش از آن که بدنبال فهمیدن باشیم بیشتر بدنبال پیرو بودنیم
جای تامل داره ، درست ، تامل کن ، ولی به شرط آنکه هیچ چیز رو بدون دلیل نپذیری نه فقط یکسری صحبتهای خاص رو
همیشه رتعصبات، باورها وسنت ها مانع از درکهای جدید میشوند...
این هم تجربه شخصی من است، نه فقط یک نصیحت...
جرات به چالش کشیدن دانسته ها همیشه سخت تر از اجرا کردن وباور داشتن همان دانسته های قبلی است.
ghader ghader     شنبه, ‏1391/03/27 ‏01:14:32

سپاس گل یخ عزیز داستان هایتان زیبا بود. من جای شما بودم اگر در قسمت حکایات داستانهایتان نیست؛ آنجا بگذارید، آنجا ماندگارتر وخوانندگان بیشتری داشته و مفیدتر واقع خواهند شد.
باز هم سپاس
ghader ghader     سه شنبه, ‏1391/03/30 ‏19:46:34

با آگاهی و هوشیاری
جدا کردن کنجکاویها concern از اهمیت های matter زندگی خود.
چک کردن مدام خود که در حال انجام کدام یک هستیم.
برای تشخیص هم به تفاوتهای این دو توجه کنید:
اهمیت : موضوعی که پرداختن به آن اکنون و اینجا اثری مستقیم در زندگی من دارد«در هر سه سطح ذهن، احساس، فیزیک» مثل واحد درسی که میخوانم، خواسته و هدف اصلی من >
کنجکاوی : موضوعی که پرداختن به آن تاثیر مستقیمی در زندگی من ندارد مثل صدای بیرون، فوتبال، زندگی و مشکلات و... دیگران. خواسته واهداف فرعی و لحظه ای که بر حسب شرایط پیش می آیند.
ghader ghader     جمعه, ‏1391/04/02 ‏23:51:20

افکار شما دانه اند
احساس شما، آبیاری و رسیدگی و پرورش اند
ومیوه هایی که میچینید، ثمره ونتیجه انذ.
در اعتقادات، باورها، وافکار خود، دقیق شویم
که آنجا مرکز تولید، هرچیزیست که میکاریم و میبینیم و درو میکنیم...
آنجا مرکز زندگیست: افکار!
ghader ghader     پنج شنبه, ‏1391/04/08 ‏22:13:34

ساحل جان داستانت زیبا بود و من این گونه نتیجه  را دیدم:
خیلی وقتها درک نمی کنیم
همونقدر که مرهم درد دیگران هستیم و دیگران را شاد می کنیم،
در مورد خود نیز، این توانایی ها را، داریم.
گاهی سهم خود، این مهمترین و نزدیک ترین فرد، به خویشتن را، فراموش میکنیم!
وآنچنان که شایسته است، به خود ، توجه نمی نماییم..!
آری خود ما، بیش از هرکسی به محبت های خویش، نیامندیم.
بـــــا "خـــود" مــــهربـــان تر بـاشـــیــــم...

ممنون از لطفت ، همینطور از سایر دوستان فعال.
ghader ghader     شنبه, ‏1391/05/21 ‏18:52:40

مسئولیت پذیری تنها راه ، بهبود ورشد است.
تنها چیزی که در نزد ما ایرانیان بسار کم یاب شده است
نمونه هاییش رو ساحل عزیز گفت ، چند تا هم من بگم :
پشت بعضی ماشینها می خوانم :
گره کار فقط به دستان تو باز میشود ، کی می آیی....
ما منتظر منتقم فاطمه هستیم...!
سرور خیبر یا علی...

منتظر یه والد برای تایید واینکه به ما بگه چی کار کنیم ؛ هستیم...
و در حال حاضر چه میکنیم : دروغ میگیم، کلاه برداری میکنیم، تاثیر بد بر طبیعت وخلقت میگذاریم ، مردم وحتی خانواده خود را ناراحت میکنیم و......
خدا یا مهدی ع را یک والد قوی وبزرگ تصور میکنیم  که باید بیاد وتکلیف خوبها و بدها رو روشن کنه...« مثل مبصر یا آقا معلم کلاس»
تازه اونجور هم که ما میگیم باید عمل کنه :  از فلانی وفلانی انتقام بگیره ، فلانی رو ببخشه، فلانی رو تو جهنم همیشه بسوزونه و....

ما که عرضه اش رو نداریم...!
«جمله ای هست که در درون به خود میگیم وقتی اون جمله های بالا رو بیرونی بیان کردیم.»
ghader ghader     جمعه, ‏1391/05/27 ‏22:58:48

تا به حال به این اندیشیده اید که چرا هرگز در هیچ گزارش یا رسانه خارجی در مورد اینکه بستنی ، این لیسیدنی پرطرفدار، در کجا و توسط چه کسی ساخته شد هیچ حرفی به میان نیامده ؟!
جواب این سوال در کتاب `مردم دوران مشروطه` در قفسه های خاک گرفته کتابخانه ملی موجود است که نیز افتخار دیگری است برای ما ایرانیان .
داستان از اینجا شروع میشه که فردی به نام کریم باستانی ملقب به کریم یخ فروش
پسر جوانی از شهر ری در بازار آن زمان (خیابان جمهوری امروز) بساط یخ فروشی داشت .
یکی از مشتریان غالبا دائمی کریم کارمندان سفارت انگلستان در همان حوالی بودند .
این مواجهه هر روزه کارمندان با کریم رابطه صمیمانه را بین آنها پدید آورد .
کارمندان برای کریم که انگلیسی بلد نبود نام کریم یخی یا همان به گفته خودشان آیس کریم را برگزیدند .
در اواسط درگیریهای دوران مشروطیت کریم برای جلب بیشتر مشتری اقدام به پخش یخ در بهشت مبادرت ورزید .
و در همین دوران و برای اولین بار با مخلوط کردن شیر و یخ و زرده تخمه مرغ و گلاب و شیره ملایر اولین بستنی تاریخ بشریت را ساخت. که مورد استقبال اهالی بازار و همسر سفیر انگلیس قرار گرفت.
مغازه ای در همان حوالی توسط سفیر انگلیس به کریم اهدا شد که بر سر در آن به زبان انگلیسی اسم فامیل کریم ( باستانی ) bastani نوشته شده بود که ایرانی ها به اشتباه بستنی می خواندند . در زمان افتتاح فروشگاه سفیر انگلیس با گفتن :
we name it after you
اسم محصول را به احترام کریم ، آیس کریم گذارد
میرزا حسن‌خان مستوفی , مستوفی‌الممالک دوران مشروطیت ، در کتاب خاطراتش مینویسد این پدرسگ ( کریم باستانی ) لیسیدنیی ساخته است از سردابهای یزد سردتر ، از لب یار شیرین تر، از پنبه خراسان نرمتر. سالها بعد کریم با یکی کارمندان سفارت انگلیس به نام الیزابت بسکین رابینز ازدواج کرده و به انگستان و بعد از آن به امریکا مهاجرت میکند .
ghader ghader     پنج شنبه, ‏1391/06/23 ‏20:14:14

چگونه میتوان زور را بدون زور به مردم تحمیل کرد!!!

آورده اند که در کنفرانس تهران روزی چرچیل، روزولت و استالین بعد از میتینگ های پی در پی آن روز تاریخی، برای خوردن شام باهم نشسته بودند.


در کنار میز یکی از سگ‌های چرچیل ساکت نشسته بود و به آنها نگاه میکرد، چرچیل خطاب به همرهانش گفت؛ چطوری میشه از این خردل تند به این سگ داد؟ روزولت گفت من بلدم و مقداری گوشت برید و خردل را داخل گوشت مالید و به طرف سگ رفت و گوشت را جلوی دهانش گرفته و شروع به نوچ نوچ کرد، سگ گوشت را بو کرد و شروع به خوردن کرد تا اینکه به خردل رسید، خردل دهان سگ را سوزاند و از خوردن صرف نظر کرد.


بعد نوبت به استالین رسید. استالین گفت هیچ کاری با زبون خوش پیش نمیره و مقداری از خردل را با انگشتهایش گرفته و به طرف سگ بیچاره رفته و با یک دستش گردن سگ را محکم گرفته و با دست دیگرش خردل را به زور به داخل دهان سگ چپاند، سگ با ضرب زور خودش را از دست استالین رهانید و خردل را تف کرد.


در این میان که چرچیل به هر دوی آنها میخندید بلند شد و گفت؛ دوستان هر دوتاتون سخت در اشتباهید! شما باید کاری بکنید که خودش مجبور بشه بخوره، روزولت گفت چطوری؟ چرچیل گفت نگاه کنید! و بعد بلند شد و با چهار انگشتش مقداری از خردل را به مقعد سگ مالید، سگ زوزه کشان در حالی‌ که از سوزش به خودش میپیچید شروع به لیسیدن خردل کرد ! تا سوزش مقعدش برطرف شود

چرچیل گفت دیدید چطوری میتوان زور را بدون زور زدن بمردمان تحمیل کرد !!!!
ghader ghader     چهارشنبه, ‏1391/06/29 ‏06:58:32

ایوان جان کم پیدا شده اید ، گلی دل پاک  وعزیز سپاس
ممنون از هر دوی تان برای فیدبک های خوب و مثبت تان .
لئوناردو باف یک پژوهشگر دینى معروف در برزیل است. متن زیر، نوشته اوست:
در میزگردى که درباره «دین و آزادى» برپا شده بود و دالایى‌لاما هم در آن حضور داشت، من با کنجکاوى، و البته کمى بدجنسى، از او پرسیدم : عالى جناب، بهترین دین کدام است؟
خودم فکر کردم که او لابد خواهد گفت : «بودایى» یا «ادیان شرقى که خیلى قدیمى‌تر از مسیحیت هستند.»
دالایى‌لاما کمى درنگ کرد، لبخندى زد و به چشمان من خیره شد ... و آنگاه گفت:
«بهترین دین، آن است که شمارا به خداوند نزدیک‌تر سازد...دینى که از شما آدم بهترى بسازد.»
من که از چنین پاسخ خردمندانه‌اى شرمنده شده بودم، پرسیدم:
آنچه مرا انسان بهترى مى‌سازد چیست؟
او پاسخ داد:
«هر چیز که شما را دل‌رحم‌تر، فهمیده‌تر، مستقل‌تر، بى‌طرف‌تر، بامحبت‌تر، انسان دوست‌تر، با مسئولیت‌تر و اخلاقى‌تر سازد.
دینى که این کار را براى شما بکند، بهترین دین است»
من لحظه‌اى ساکت ماندم و به حرف‌هاى خردمندانة او اندیشیدم. به نظر من پیامى که در پشت حرف‌هاى او قرار دارد چنین است:
دوست من! این که تو به چه دینى اعتقاد دارى و یا این که اصلاً به هیچ دینى اعتقاد ندارى، براى من اهمیت ندارد. آنچه براى من اهمیت دارد، رفتار تو در خانه، در خانواده، در محل کار، در جامعه و در کلّ جهان است.
به یاد داشته باش، عالم هستى بازتاب اعمال و افکار ماست.قانون عمل و عکس‌العمل فقط منحصر به فیزیک نیست. در روابط انسانى هم صادق است. اگر خوبى کنى، خوبى مى‌بینی و اگر بدى کنى، بدى.
همیشه چیزهایى را به دست خواهى آورد که براى دیگران نیز همان‌ها را آرزو کنى.

""هیچ دینى بالاتر از حقیقت و عشق وجود ندارد."
ghader ghader     جمعه, ‏1391/07/07 ‏21:23:43

باران نکته سنج ممنون
بله هیچ دینی بالاتر از خود حقیقت و عشق نیست...
گاهی برای فهمیدن یک جمله یک داستان لازم است
گاهی برای فهمیدن یک کلمه یک جمله لازم است ...
و گاهی برای فهمیدن زندگی .............. سالـــــــــــــــــــــــــــــــها زمان وعمر ولحظه و کلمه وجمله و داستان ووووو........ لازم است
و گاهی برای فهمیدن خداوند ..............سالـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــها زندگی.....................!!!!!
ghader ghader     پنج شنبه, ‏1393/04/26 ‏13:21:04

یه لایک خوشگل مال مطلبت جادوگر جان...
« نمایش همه نظرات »

املاک A4A: طراحی سئو