کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
 


کیانا وحدتی
یک اتفاق بود روزی که آمدی و رهگذرانه درگاه را از غربت رهاندی روزی که آمدی و پنجره را در...

جزئیات بیشتر...


مثنوی مولانا
« 2770 بازدید »

masoud masoud     جمعه, ‏1387/07/26 ‏18:10:25

1.آیا برای اینکه پاسخ سوال های ایدئولوژیکی در خصوص مولانا را بدهیم لازم نیست به هستی شناسی مولانا پاسخ بدهیم؟
2. مکتب فکری مولانا که شاکله ی مثنوی او را شکل می دهد هستی را چگونه توصیف می کند؟
« نمایش همه نظرات »
« نمایش 10 نظر قبلی »


masoud masoud     یکشنبه, ‏1387/07/28 ‏22:56:17

اتفاقاً و از سر تیزبینی درست از جهان بینی مولانا آغاز نموده اید "بسم الله " براءت استهلال قرآن کریم و محور جهان بینی  و هستی شناسی مولاناست.همانگونه که می دانید مولانا یکی از اصیل ترین فرزندان مکتب قرآن وکتاب عزیز او (مثنوی )تصویر تابش های قرآن بر چهره ی جان اوست.کثرت شگفتی برانگیز مفاهیم قرآن در مثنوی حکایت از محور بودن قرآن در نگاه اوبه هستی دارد پس برای آشنایی با جهان بینی مولانا باید با جهان غرق در نور قرآن آشنا شد چرا که به اعتقاد این حقیر تردیدی نیست که آبشخور عمده ی افکار مولوی ،قرآن واندیشه ی دینی است و خود حضرتش اشاره می کند:"هذا کتاب المثنوی وهو اصول اصول الدین" است بنابراین آنچه که غالب درون مایه ی مثنوی وپایه ی استدلالهای مولانا را شکل می دهد؛افکار و اندیشه هایی است که از نظام آن سویی سرچشمه گرفته است اما شکل وجامعی که این اندیشه ها،در مثنوی به خود می گیرد نوع نگاه خاص حضرت مولانا به عنوان عاشق سرگشته ی حق است که بدون تردید با آنچه به عنوان دروس دین شناسی وشریعت شناسی شنیده ایم متفاوت است و نگاهی دیگر به اندام خوش سیمای دین می باشد به طوری که ناظر آن را چنان مست می کند که دامن از دست می دهد وبر پیکر مثنوی می آویزد.(ادامه دارد)
Farshid فرشید     سه شنبه, ‏1387/08/21 ‏18:28:50

برای خالی نبودن عریضه دو بیت از اشعار جناب مولانا را می آورم هرجهد تحلیل جهان بینی جناب مولانا در دهان بنده نمی گنجد ولی این دو بیت از بیان خودشان شنیدنیست و با اتاق قبلی هم کمی مناسبت دارد.

در زمین دیگری خانه مکن                   فکر خود کن فکر بیگانه مکن
کیست بیگانه تن خاکی تو                   کز برای اوست غمناکی تو
anvar anvar     یکشنبه, ‏1387/08/26 ‏11:48:29

مسعود خان گرامی ، آمدی و نسازی ! مارو حواله دادی به دریایی ژرفتر و عمیقتر . حالا بفرمایید هستی شناسی از دیدگاه قرآن چیست ؟ تا آنجاییکه من قطره ای از دریای مولانا برگرفته ام دنیای او بر مبنای عشق است .
همه کائنات و موجودات و بویژه انسان عاشقند عاشق یار ، عاشق دوست که در تحلیل نهایی بعد از گذر از همه تکثرات دنیای مادی
خدای یگانه .
 
اگر این آسمان عاشق نبودی           نبودی سینه او را صفایی
وگر خورشید هم عاشق نبودی          نبودی در جمال او صفایی
زمین و کوه اگر نه عاشقندی         نرستی از دل هردو گیایی
اگر دریا زعشق اگه نبودی           قراری داشتی آخر به جایی



جسم خاک از عشق بر افلاک شد         کوه در رقص آمد و چالاک شد



جمله معشوق است و عاشق پرده ای      زنده معشوق است و عاشق مرده ای
Farshid فرشید     یکشنبه, ‏1387/08/26 ‏14:37:59

بنده با خانم انور و آقا مسعود موافقم. قرآن کتاب نهایت عشقه، بزرگانی مثل مولانا و حافظ و سعدی هم نور این عشق رو می

تابونند و رابطه عاشق و معشوق مسلط بر هستی رو ترسیم می کنند.

در ناظر بازی ما بی خبران حیرانند              من چنینم که نمودم دگران ایشانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی                  عشق داند که در این دایره سرگردانند
جناب حافظ ( واقعا کولاک کرده حافظ تو این غزلش )


عشقش هم یه عشق دوطرفه و نعوذ بالله دیوانه واره
هیچ عاشق خود نباشد وصل جو            که نه معشوعش بود جویای او
چون در این دل برق مهر دوست هست       اندر آن دل دوستی می دان که هست
جناب مولانا

خداوند رود خانه ای از نور است که ما جملگی در آن آب تنی می کنیم. آب غیر قابل رویت عشق خداوند در همه شرایط مارا

احاطه کرده است.
patrishia-low

اینم یه سازه از بتون آرمه نور از جناب مولانا
ای شاه شاهان جهان الله، مولانا علی -------- ای نور چشم عاشقان الله، مولانا علی

حمد است گفتن نام تو ای نور فرخ نام تو -------- خورشید و مه هندوی تو الله، مولانا علی
خورشید مشرق خاوری در بندگی بسته کمر -------- ماهت غلام نیک پی الله، مولانا علی
خورشید باشد ذره‌ای از خاکدان کوی تو -------- دریای عمان شبنمی الله، مولانا علی
موسی عمران در غمت بنشسته بد در کوه طور --------- داود می‌خواندت زبور الله، مولانا علی
آدم که نور عالم است عیسی که پور مریم است --------- در کوی عشقت در هم است الله، مولانا علی
داود را آهن چو موم قدرست نموده کردگار ---------- زیرا به دل اقرار کرد الله، مولانا علی
آن نور چشم انبیا احمد که بد بدر دجا --------- می‌گفت در قرب دنا الله، مولانا علی
قاضی و شیخ و محتسب دارد به دل بغض علی --------- هر سه شدند از دین بری الله، مولانا علی
گر مقتدای جاهلی کردست در دین جاهلی --------- تو مقتدای کاملی الله، مولانا علی
شاهم علی مرتضی بعدش حسن نجم سما --------- خوانم حسین کربلا الله، مولانا علی
آن آدم آل عبا دانم علی زین العباد --------- هم باقر و صادق گوا الله، مولانا علی
موسی کاظم هفتمین باشد امام و رهنما ---------- گوید علی موسی الرضا الله، مولانا علی
سوی تقی آی و نقی در مهر او عهدی بخوان---------- با عسکری رازی بگو الله، مولانا علی
مهدی سوار آخرین بر خصم بگشاید کمین -----------خارج رود زیر زمین الله، مولانا علی
تخم خوارج در جهان ناچیز و ناپیدا شود---------- آن شاه چون بیدار شود الله، مولانا علی
دیو و پری و اهرمن، اولاد آدم مرد و زن ----------دارند این سر در دهن الله، مولانا علی
اقرار کن اظهار کن مولای رومی این سخن -----------هر لحظه سر من لدن الله، مولانا علی
ای شمس تبریزی بیا بر ما مکن جور و جفا ----------رخ را به مولانا نما الله، مولانا علی


از جناب حافظ
گر به دیوان غزل صدر نشینم چه عجب    سالها بندگی صاحب دوان کردم
صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ       هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم
( صاحب دیوان خداوند و دیوان خداوند هم قرآن )


مواردی هم از رایحه لطیف عشق توی قرآن که حالا البته بنده انطور موتوجه شدم رو خیلی خیلی ازشون لذت می برم. که البته

نمی شه اینجا ذهنیت رو منتقل کنم ولی یه اشاره کوچیک که حضرت حق می فرماید "و ما خلقنا النس و الجن الا لیعبدون" انسان

و جی رو نیافریدیم مگر فقط برای بندگی
یه موجودی خلق شده که بنده باشه ولی آزاده هرجا می خواد بره هر کاری می خواد بکنه، در صورتی که بنده باید هرچی مولاش

می خواد بخواد هرچی اون میگه انجام بده حالا اگه فقط بخواهد بنده باشه دیگه یعنی هیچ چیز جز خواست مولاش نخواد فکر نکنه و

انجام نده.
برای این حالت توی اصطلاح آمیانه میگیم مگه عاشق چشم و ابروشه، اینجا باید عاشق چشم و ابروی خدا بشه تا فقط بنده

باشه ( هدف خلقت )، راه دیگه ای هم نداره و گرنه بنده کامل نیست مثلا یه بنده زوری حداقل توی ذهنش دیگه بنده نیست.

فقط یه راه داره اونم اینه که بطور تام عاشق حضرت حق باشه.
( تو حاشیه عرض کنم که بنده قبلا این آیه رو که می خوندم بهم بر می خورد، اصلا می گفتم که چه خداییه که آدم رو فقط

واسه بندگی آفریده یعنی واسه خودش نه! ولی بعد از بارها کم کم یکف کردم لذف می برم واقعا عزت گذاشته خدا بهمون )
جناب حافظ می فرماید:
بر استان جانان گر سر توان نهادن          گل بانگ سربلندی بر آسمان توان زد
قد خمیده ما سهلت نماید اما                بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد
ممنون

قربونت بریم خدا
anvar anvar     یکشنبه, ‏1387/08/26 ‏17:32:52

حضرت مولانا تکلیف مارو اینجوری روشن میکنه

پیش هست او بباید نیست بود      چیست هستی پیش او ؟ کورو کبود (ناقص و رسوا)

در مورد دنیا نظرش اینه :

این جهان خود حبس جانهای شماست      هین روید آن سو که صحرای شماست

در مورد روز الست :

منبسط بودیم و یک جوهر همه             بی سرو پا بدیم آن سر همه
یک گهر بودیم همچون آفتاب               بی گره بودیم و صافی همچو آب
چون به صورت آمد آن نورسره          شد عدد چون سایه های کنگره
کنگره ویران کنید از منجنیق              تا رود فرق ازمیان این فریق

و توصیه میکند:

این جهان زندان و ما زندانیان            حفره کن زندان و خود را وارهان

و در مورد درد و رنج می فرماید:

رنج و غم را حق پی آن آفرید            تا بدین ضد خوش دلی آید پدید
پس نهانی ها به ضد پیدا شود           چون که حق را نیست ضد، پنهان بود

و در مورد مرگ :
پس تورا هر لحظه مرگ و رجعتی است            مصطفی فرمود دنیا ساعتی است
فکر ماتیری است از هو در هوا                      در هوا کی پاید ؟ آید تاخدا
هر نفس نو میشود دنیا و ما                           بی خبر از نو شدن اندر بقا

و در مورد ظلم می فرماید:

ای که تو از ظلم چاهی می کنی                     از برای خویش دامی می کنی
گرد خود چون کرم پیله بر متن                     بهر خود چَه می کنی  اندازه کَن

هر که آرد حرمت او حرمت برد                   هر که آرد قند لوزینه برد
(لوزینه(باقلوا))

در مورد یگانگی و وحدت کل کاینات و هستی :

سیل چون آمد به دریا بحر گشت                 دانه چون آمد به مزرع کشت گشت
جون تعلق یافت نان با جانور                    نان مرده زنده گشت و باخبر
موم و هیزم چون فدای نار شد                  ذات ظلمانی او انوار شد
سنگ سرمه چونکه شد در دیدگان            گشت بینایی شد آنجا دیدبان

و توصیه می کند:
ای خنک آن مرد کز خود رسته شد           در وجود زنده ی پاینده شد
وای آن زنده که با مرده نشست               مرده گشت و زندگی از وی نجست


و معتقد است :

جانها در اصل خود عیسی دم است          یک دمش زخم است  و دیگر مرهم است
گر حجاب از جانها برخاستی                گفت هر جانی مسیح آساستی
Paanteha Pani     سه شنبه, ‏1387/11/15 ‏00:06:01

دکتر مهدی دهباشی


«دوگانگی و کثرت‌گرایی در عرصه هستی از یک طرف و وحدت اضداد، پیوسته در قلمرو هستی‌شناسی و شناخت‌شناسی از دیرباز مورد توجه حکما و عرفا بوده است.

مولانا در جهان‌بینی خود همچون عرفای دیگر همانند ابن عربی، قلمرو هستی و عالم امکان را همچون قلمرو ذهن و معرفت در پرتو گستره شعاع نور وحدت و حقیقت توجیه می‌نماید و همه کثرات را در بحر وحدت مستغرق و فانی می‌داند و با این نگرش توأم با خلاقیت، جهان هستی و وحدت جهان را در دو قلمرو هستی و معرفت به تصویر می‌کشد.در نگاه مولانا غلبه وحدت بر کثرت در سرتاسر عالم هستی سایه افکنده و با معرفت شهودی وحدت کثرات و اضداد را از نگاهی فراسوی عالم امکان و فراتر از شناخت متعارف نظاره می‌کند.

وحدت‌گرایی و گل‌نگری: دیدگاه کل‌گرایانه و عرفانی مولانا تمام جهان و اجزای آن را در قالب مجموعه‌ای به هم پیوسته و مرتبط می‌بیند، گرچه لازمه ظهور حقیقت وجود، پیدایش کثرات وحدوث پدیده‌ها و لازمه کثرات جنگ اضداد را در پی‌دارد ولی در عین حال عامل وحدت یعنی وحدت حقیقی حق همه اضداد را به سوی یک وحدت فراگیر به پیش می‌برد.

هریکی قولی اسـت ضـد هم دگـر         چون یکی باشد یکی زهر و شکر

تـا ز زهـر و از شـکـر در نگـذری              کی تو از گـلزار وحـدت بو بـری

(1/489)

کل شو و از راه کل، کل را شـناس       یـار بـینش شو، نـه فرزند قیـاس

(1/188)

از جمله خطاهای شناختی جزئی‌نگری و تجزیه کردن امور و پدیده‌هاست. شناخت یک پدیده، مستلزم شناخت ابعاد آن و همبستگی‌هایش با پیرامون خود و با پدیده‌های دیگر است. تنازع لازمه عالم کثرات و اضداد است.

این جهان جنگ است، چون کل بنگری    ذره با ذره چون دین با کافری

(6/36)

راه وصول به سرچشمه معرفت تعیین گذر از جزء‌ها و جدایی‌هاست.

این همه خوش‌ها زدریایی است ژرف            جــــزء را بگذار و بر کل دار طرف

(3/988)

هبوط حکایت‌ها از جدایی از وحدت دارد. با اندیشه کل‌نگر و وحدت بین می‌توان در همین جهان کثرت و عالم امکان در میان اجزای عالم و آدم پیوندی محکم و استوار برقرار کرد، توصیه مولانا این است که انسان بکوشد تا آینه دل را آن چنان صافی نماید تا حقیقت کلی جهان را در خود بیابد.
anvar anvar     پنج شنبه, ‏1387/11/17 ‏01:47:31

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید                        ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی . ( حافظ )

کسی که مکتب عشق را برای زندگی خویش برگزیند ، مقدس ترین شیوه زندگی را انتخاب کرده است ، زیرا مهربانترین انسانها ، مذهبی ترین افرادند و مذهبی ترین دستور ، خدمت ، محبت و گسترش آئین مهرورزی و برابری و برادری است .

عالم امکان بر اساس و با هدف تجلی خدا و تجربه او از قدرت لایزالش به وجود آمده است و بزرگترین وسیله برای تحقق این امر عشق است .عشقی که ما به همنوعان و تمام هستی ابراز می داریم ، در حقیقت کمک و خدمتی که به خلق روا میداریم کمک به خداوند است . کمک به او تا قدرت و عظمت خویش را از طریق عظمتی که ما از طریق ابراز عشق به عنوان مخلوق او بدست می آوریم ، تجربه کند و آنرا ببیند .

عشق ، چرائی جهان خلقت است و به تمام پرسشهای ما پیرامون هستی پاسخ می دهد ، دوام و قوام جهان بر پایه عشق و محبت بنا شده است ، مهربان باشیم و به همدیگر مهر بورزیم ، دیگران را درک کنیم و به آنها احترام بگذاریم ، خطاهایشان را ببخشیم و آنها را آزاد بگذاریم و همه این کارها را به خاطر خالقمان انجام دهیم ، این گونه میتوان عشقمان را به او اثبات کنیم و خدا نیز به داشتن چنین مخلوقاتی مباهات خواهد کرد و در آفرینش ما به خود تبریک خواهد گفت : فتبارک ا... احسن الخالقین .

بیخ عشق اندر ازل دان شاخ آن اندر ابد    ( مولانا )

عشق همچون مردی که در نی می نوازد از طریق انسانها سخن می گوید اما هرکس به فراخور ظرفیت خویش " صدای سخن عشق " را انعکاس می دهد . آنچه می توانیم بگوئیم به قدر وسع خود است نه به اندازه وسعت عشق .

دم که مرد نایی اندر نای کرد                                  در خور نایی است نی در خورد  مرد
آب دریا را اگر نتوان کشید                                      هم به قدر تشنگی باید چشید        ( مولانا )
anvar anvar     سه شنبه, ‏1387/12/27 ‏11:52:18

این مباحث بر گرفته از کتاب " با پیر بلخ " اثر " محمد جعفر مصفا " است به مبحث " هستی شناسی از دیدگاه مولانا" برمیگردد ، تقدیم میکنم  به دوستان علاقمند:

موسی و فرعون در هستی توست                                   باید این دو خصم را در خویش جست .

این همه فریاد و هی های مولوی بر سر چیست ؟
چه دردی در انسان دیده است که اینگونه ار غمق جانش فریاد بر می آورد ؟
او تمام توان خود را بکار میگیرد تا بلکه به طریقی ما را بیدار کند و به حرکت وادارد ، گاه فریاد ، گاه التماس ، گاه دعا ، گاه اندرز ، گاه ناسزا تا بلکه ما را متوجه وخامت مسئله خانمانسوز " نفس " گرداند .

حیله کرد انسان و حیله اش دام بود                        آنکه جان پنداشت ، خون آشام بود .
در ببست و دشمن اندر خانه بود                             حیله فرعون زین افسانه بود .

او درد انسان را خوب تشخیص میدهد :

بشنو از نی چون حکایت میکند                             وز جدائیها شکایت میکند
کز نیستان تا مرا ببریده اند                                   وز نفیرم مرد و زن نالیده اند .

در هجران و رنج غربت :

نی حدیث راه پر خون میکند                                 قصه های عشق مجنون میکند.

از ریشه اصیل خویش بریده ، جوهر فطری خود را از دست داده است و اسیر یک هستی عرضی ، خشک ، تهی و عاریتی شده است . هستی که بر او تحمیل شده ، نا ساز و ناجور .

زین بدان اندر عذابی ای پسر                              مرغ روحت بسته با جنسی دگر.

در سراسر مثنوی 2 تصویر از انسان ارائه میدهد :

1 - هستی زشت ، آلوده ، تهی ، بی ریشه ، پر رنج و ادبار که اسیر آنست و دست و پا میزند .
2 - چیزی که بوده است و میتواند باشد . یک هستی پاک ، روشن ، شکوهمند ، سرشاز از عشق و زیبایی ، خیر و خجستگی ، هستی ای که از چشمه زلال فطرت سیرآب می گشته است .

روح میبردت سوی چرخ برین                            سوی آب و گل شدی در اسفلین
خویشتن را مسخ کردی زین سفول                  زآن وجودی که بد آن رشک عقول
پس بتر زین مسخ کردن چون بود ؟                   پیش این مسخ آن به غایت دون بود .
افسر افسر     جمعه, ‏1388/01/07 ‏20:24:04

این شعر بر گرفته از کتاب "گزیده غزلیات شمس " می باشد:


تو نه چنانی که منم ، من نه چنانم که تویی
تو نه بر آنی که منم ، من نه بر آنم که تویی
من همه در حکم توام ، تو همه در خون منی
گر مه و خورشید شوم ، من که  از آنم که تویی
با همه ، ای رشک پری ، چون سوی من برگذری
باش ، چنین تیز مران ، تا که بدانم که تو یی
دوش گذشتی ز درم ، بوی نبردم ز تو من
کرد خبر گوش مرا جان و روانم که تویی
چون همه جان روید و دل ، همچو گیا ،خاک درت
جان و دلی را چه محل؟ ای دل و جانم که تویی
چول تو مرا گوش کشان بردی از آنجا که منم
بر سر آن منظره ها هم بنشانم که تویی
مستم و تو مست زمن ، سهو و خطا جست ز من
من نرسم ، لیک بدان هم تو رسنانم که تویی
زین همه خاموش کنم ، صبر و صبر نوش کنم (صبر دوم:فتح ص و کسر ب عصاره گیاهی تلخ)
عذر گناهی که کنون گفت زبانم که تویی
anvar anvar     چهارشنبه, ‏1388/02/09 ‏07:25:24

سلام ، این قطعه بسیار به بحث ما تناسب دارد :

مولانا  در قطعه زیر پیکار دائمی انسان را ، ضمن شرح حدیثی از پیامبر (ص) بیان کرده است :

در حدیث آمد که یزدان مجید
خلق عالم را سه گونه آفرید

یک گروه را جمله عقل و علم و جود
آن فرشته است ، او نداند جز سجود
نیست اندر عنصرش حرص و هوا
نور مطلق ، زنده از عشق خدا

یک گروه دیگر از دانش تهی
همچو حیوان از علف در فربهی
او نبیند جز که اصطبل و علف
از شقاوت غافل است و از شرف

این سوم هست آدمیزاد و بشر
از فرشته نیمی و نیمی ز خر
نیم خر خو مایل سفلی بود
نیم دیگر مایل علوی بود
تا کدامین غالب آید در نبرد
زین دوگانه تا کدامین برد نرد
                                                                                                                     موفق باشید .
anvar anvar     چهارشنبه, ‏1388/02/09 ‏07:44:45

مولانا در مثنوی در قالب حکایاتی را که در چندین هزار بیت بیان شده است به تفضیل هستی شناسی خویش را بیان میکند و براستی که به قول دکتر الهی قمشه ای گرامی  هزار چشم بیدار را خواب می کند و بالعکس .

متن زیر برگرفته از کتاب " در صحبت مولانا " ایشان  است : تقدیم به دوستداران این بحث :

...."نی "  اگر چه سازی است بسیار ساده و روستایی  است ، اما  مولانا با آن یک سمفونی عظیم ساخته است در چندین بخش ( موومان ) ، البته این بخشها از هم جا نیست و هر لحظه مولانا از بخشی به بخش دیگر می رود و همه سمفونی لحظه به لحظه با هم مرتبط اند .

یک بخش این سمفمونی " نیایشهای لطیف و دعاهای موثر و حکمت آموز " است :

ای خدا جان را عطا کن آن مقام                                  کاندر او بی حرف می روید کلام
ای رهیده جان تو از ما و من                                       ای لطیفه ی عشق اندر مرد و زن
مرد و زن چون یک شوند ، آن یک تویی                        چونکه یک ها محو شد ، آنک تویی
این من و ما بهر آن برساختی                                      تا تو با خود نرد خدمت باختی
ای حیات عاشقان در مردگی                                      دل نیابی جز که در دلبردگی
غرق عشقی ام که غرق است اندر این                        عشقهای اولین و آخرین

بخش دیگر این سمفونی " داستان پردازی " است ، داستان پشت داستان ، مانند هزار و یکشب . از داستانهای یک بیتی و دو بیتی و سه بیتی تا داستانهای چندین صفحه ای . داستانهایی از فرشتگان و داستانهایی از دیوان و ددان و مکالمه ابلیس و انسان و قصه انبیا و اولیا و قصه های رمزی از زبان فیل و طوطی و طاووس و موش و اشتر و شیر و روباه و نخجیران و حکایاتی از زندگی روزمره طبقات گوناگون مردمان از عطار و بقال و کفشدوز و صوفی و شیخ و زاهد و قاضی و پزشک و بیمار و انواع حکایات  که همه در حقیقت گوشه هایی از زندگی انسان و روابط  درونی و بیرونی او با خدا و دیگر مردمان است .

در میان این قصه ها مولانا همچون طبیب حاذقی بیماریهای گوناگون آدمی را که همه از نفس اهریمنی و شیطانی سرچشمه می گیرد شناسایی می کند و به معالجه آن می پردازد ، چنانکه در هر قصه اندکی حال خواننده خوش تر می شود و به درجه ای شفا می یابد تا به کلی بهبود یابد .
ashkyar ashkyar     پنج شنبه, ‏1389/08/13 ‏13:30:49

درود به دوستان عزیز
حکایت شیخ صنعان رو حتماً شنیده اید اینبار این حکایت زیبا رو از زبان هنرمندان به صورت صوتی به نام شاعران قصه می گویند سالها پیش گفته شده که لینک یکی از این برنامه ها از طرف یاران گلها به دست من رسیده که برای شما عزیزان اینجا میارم که امیدوارم لذت ببرید

http://www.4shared.com/audio/WLUJjCD8/New_1-Shaeran_gheseh_migoyand_.html
anvar anvar     یکشنبه, ‏1389/09/07 ‏17:08:19

سلام بر دوستان خوبی که این اتاق را بر می گزینند و تشکر از اشکیار خوب


فریبای عزیز از آنجائیکه مکتبی در این باب براه انداخته ای و به تقلید از مکتب شما ، من هم روزهای جمعه این جا امکانی فراهم کرده ام که با دوستداران مولانا آشناشوم ، اگر موافق باشی بعد از پایان هر مبحث ، از ابتدای مثنوی ، نکات کلیدی آن بحث را برای تبادل بیشتر در این قسمت بگذاریم .

برای نمونه من کلیدهای مبحث نی نامه را تا آنجا که به عقل من قد میدهد و از متون مختلف استخراج کرده ام ،  میگذارم ، تا چه در قبول افتد و چه در نظر آید ؟

منابع مورد استفاده ی من عبارتند از :

شرح مثنوی                              آقای کریم زمانی
قمار عاشقانه                            آقای عبدالکریم سروش
با پیر بلخ                                  آقای  محمد جعفر مصفا
پیغام سروش                             آقای  جمال هاشمی
آفتاب معنوی                              آقای نادر وزین پور
میناگر عشق                             آقای کریم زمانی
سخنرانیهای                              آقای عبداوهاب فیروزی

از دوستانی که  برای معرفی منابع دیگر  و تکمیل این کلیدها به ما کمک میکنند صمیمانه سپاسگذارم .
anvar anvar     یکشنبه, ‏1389/09/07 ‏17:26:01

کلید های نی نامه

- انسان روح عالم و عالم جسد اوست .
- جهان بدون انسان ، کالبدی است مرده و بی جان .
- نسبت انسان به حضرت حق تعالی ، نسبت مردمک چشم است با چشم ، دیدن بدان حاصل آید .

- تشبیه انسان به "نی " از آنروست که درون او باید از تعلقات دنیوی و هواهای نفسانی تهی شود تا نغمه های خوش سر دهد .
- وقتی که روح لطیف آدمی از مرتبه ی الهی به این جهان مادی آمد ، سخت غمگین شد و اشتیاق دارد به اصل خود رجوع کند
- استعداد عشق ورزیدن به خداوند و میل بازگشت به سوی او بالقوه در آدمی موجود است ، این است راز و رمز التهاب و بیقراری مداوم انسان .

- از ظن خیال زاید و یقین به جانب شهود گراید .
- هر کس به اندازه ی  ظرفیت وجودیش از معرفت حضرت حق تعالی بهره مند میشود .
- در روز محشر ، حق بر عموم تجلی میکند . این تجلی بر حسب درجه ی قرب بنده به حق شدت و ضعف دارد .

- کلام همچون آینه ای اسرار دل را آشکار می کند .
- گفتار و عمل انسان ، شاهد و گواه کیفیات روحی اوست ، از اینرراه به ضمیر و درون هر کس میتوان پی برد .
- سر و راز دل در ناله ی او ظاهر می شود . ناله به منزله ی "تن" و راز "روح"  است که محرک ناله است .
anvar anvar     یکشنبه, ‏1389/09/07 ‏17:39:09

1/1  - بشنو این نی چون حکایت میکند                          از جدائیها شکایت میکند
2/1  - کز نیستان تا مرا ببریده اند                                  در نفیرم مرد و زن نالیده اند
3/1 -  سینه خواهم شرحه شرحه از فراق                       تا بگویم شرح در اشتیاق

4/1 -  هر کسی کو دور ماند از اصل خویش                      باز جوید روزگار وصل خویش
6/1-  هر کسی از ظن خود شد یار من                           از درون من  نجست اسرار من
7/1 -  سر من از ناله ی من دور نیست                           لیک چشم و گوش را آن نور نیست
anvar anvar     یکشنبه, ‏1389/09/07 ‏20:55:17

- نغمه ی نی ، در واقع آتش است . هر کس از این آتش ( سوز دل ) بهره ای ندارد ، عدمش به ز  وجود .
- نالی ی پر سوز و گداز به دلیل آتش عشق است که در جان او افتاده است .
- عشق در جمیع کائنات ساری و جاری است .

- هر موجودی به سوی مرتبه ی عالی تر خود اشتیاق دارد .
- سبب حرکت و تکاپوی موجودات ، شوق به کمال است .
- عشق ، براق سالکان و مرکب روندگان است .

- عشق قابل بیان و شرح و تعریف نیست .
- درد طلب عشاق و میل به وصال در آنان دائمی است و لحظه ای منقطع نمیشود .
- حیاتی که عاری از طلب حقیقت باشد در نظر مولانا هیچ ارزشی ندارد .

- مایه ی حیات عاشق ، عشق است ، چون آب برای ماهی .
- هرکس که از عشق و عرفان بی نصیب باشد ، روحی پژمرده و افسرده می یابد .
- دل سیری و ملال ، نشانه ی بی بهره گی از عشق و معرفت است .
anvar anvar     یکشنبه, ‏1389/09/07 ‏20:59:56

8/1 - تن زجان و جان زتن مستور نیست        لیک کس را دید جان دستور نیست
9/1 - آتش است این بانگ نای و نیست باد     هر که این آتش ندارد ، نیست باد
10/1 - آتش عشق است کاندر نی فتاد          جوشش عشق است کاندر می فتاد

13/1 - نی حدیث راه پر خون میکند                 قصه های عشق مجنون می کند
14/1 - محرم این هوش جز بیهوش نیست        مر زبان را مشتری چون گوش نیست
anvar anvar     یکشنبه, ‏1389/09/07 ‏21:08:15

- عشق خواه حقیقی باشد ، خواه مجازی  سبب تبدیل اخلاق است .
- شخص ، پیش از آنکه عاشق شود ، ممسک و مال دوست ، بددل و ترسوست ، همین که عشق بر وجودش استیلا یافت به استقبال خطر می رود . خودش را در بلاهای صعب  
 می افکند و از هیچ چیز نمی هراسد و همه را در راه معشوق می بازد .

-اگر با لب معشوق خود جفت می شدم ، گفتنی های بسیار می گفتم و اسرار عشق را شرح میدادم ، ولی دریغا که محرمی نمی یابم که راز عشق بدو گویم . شاید هم آنچنان  
در قبضه ی نائی معشوق و تصرفات او هستم که از خود اختیاری ندارم ، بی عنایت او هیچ سرود و ندایی از من بر نمی آید .

- هر کس که از همزبانش جدا شود ، اگر صد نوا و نغمه هم داشته باشد ، باز لال و بی زبان خواهد شد .
- وجود بشری (کالبد ) حجابی است که او را از معشوق خود جدا می کند .
- عشق ایجاب می کند که معانی و اسرار به ظهور و تجلی رسد ، زیرا چگونه ممکنست که آینه ی صیقلی ، اشیا را باز نتاباند ؟ در آینه ی عشق نیز احوال معشوق ، نمایان است
 عشق کشاف ضمیر است .
anvar anvar     یکشنبه, ‏1389/09/07 ‏21:17:51

19/1 - بند بگسل باش آزاد ای پسر               چند باشی بند سیم و بند زر ؟
20/1 - گر بریزی بحر را در کوزه ای                  چند گنجد ؟ قسمت یک روزه ای ؟
21/1 - کوزه ی چشم حریفان پر نشد             تا صدف قانع نشد پر در نشد

21/1 - هر که را جامه زعشقی چاک شد         او زحرص و جمله عیبی پاک شد
25/1 - جسم خاک از عشق بر افلاک شد        کوه در رقص آمد و چالاک شد
27/1 - با لب دمساز خود گر جفتمی              همچو نی  من گفتنی ها گفتمی

28/1 - هر که او از همزبانی شد جدا               بی زبان شد ، گر چه دارد صد نوا
30/1 - جمله معشوق است و عاشق مرده ای   زنده معشوق است و عاشق مرده ای
31/1 - چون نباشد عشق را پروای او               او چو مرغی ماند بی پر ، وای او

32/1 - من چگونه هوش دارم پیش و پس         چون نباشد نور یارم پیش و پس
33/1 - عشق خواهد کین سخن بیرون بود؟      آینه غماز نبود چون بود ؟
34/1 - آینه ات دانی چرا غماز نیست ؟            زانکه زنگار از رخش ممتاز نیست .
anvar anvar     یکشنبه, ‏1389/09/07 ‏21:26:25

بحث نی نامه ، ابیات شماره 1 تا 34 دفتر اول  به نظر من شامل کلیدهای راهبردی فوق است .

از دوستان عزیزی که به این مبحث علاقمندند ، میخواهم یکبار دیگر نی نامه را مطالعه کنند و غیر از حظی که می برند ، نکات کلیدی بیشتری استخراج کنند و اینجا بگذارند ، در صورتیکه علاقمند به بحث بیشتر روی بیت خاصی از نی نامه هستند نیز ، مطرح فرمایند .


مبحث بعدی ، حکایت " عاشق شدن پادشاهی بر کنیزکی و خریدن پادشاه کنیزک را "  ابیات شماره  35 تا 246  دفتر اول  است .  

                                                                                                                                                                                            موفق باشید .
fariba fariba     جمعه, ‏1389/09/12 ‏18:26:07

با سلام و تشکر از انور عزیز
منبع دیگری که در این مورد میتونه مفید باشه کتاب «نردبان شکسته » از مرحوم دکتر زرینکوب است که من توضیحاتی رو از اون کتاب به توضیحات جامع شما اضافه می کنم:
- نی در نظر مولانا نه فقط از روی اسم که نشان نفی است، بلکه عارف فانی از خویش و خویشتن نفی کرده را به خاطر می آورد.
- نوای نی در حکایات و داستانهای قدیمی بیان کنندۀ اسرار بوده است و رازی را که می خواسته اند پنهان بماند فاش می کند و به همین دلیل مولانا آن را برای تصویر حال عارف مناسب می بیند.
fariba fariba     جمعه, ‏1389/09/12 ‏19:41:09

1/11     نی حریف هرکه از یاری برید                  پرده هایش پرده های ما درید
-هرکس از یاری جدا مانده است می تواند در وجود نی برای خود حریف و محرمی بجوید بی جهت نیست که پرده های نی ، پرده های مارا هم که از یاری بریده ایم می درد و سرً عشق نهفتۀ ما را آشکار می سازد
12/1     همچو نی زهری و تریاقی که دید؟          همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟
- نی همچنان که سرً عشق و درد جدایی را برملا می سازد آن را تسکین نیز می بخشد و همچنان که از شور و بیقراری می نالد همدلی و همزبانی نیز می کند پس کدام زهری است که مثل نی در همان حال پادزهر و تریاق هم باشد و کدام دمسازی است که مثل او در عین حال ،بیقراری مشتاقانه هم نشان بدهد و گاه در وصل با خوشحالان دمساز می شود و گاه در هجران به همراه بدحالان فریاد اشتیاق سر بر می آورد.
anvar anvar     یکشنبه, ‏1389/09/14 ‏08:03:07

با سلام بر همه ی دوستان بویژه فریبای عزیز
ضمن پوزش از استاد گرانقدر ، دکتر عبدالوهاب فیروزی به خاطر تایپ اشتباه نام ایشان ، یک منبع بی نظیر دیگر کتاب " 365 روز با مولانا " دکتر الهی قمشه ای است .

سخن را باید از نی شنید .

آن کس که هست ، سخنی از هواهای خود می گوید و حدیث نفس می کند .
حکایت او ، شکایت از محرومیتها و ناکامیهای خاکی اوست ، یا حکایت توفیقاتش و خیالاتی که موجب غرور او گشته است .
اما آنکس که مانند نی ، بند بند وجودش را از هواهای نفسانی خویش تهی ساخته است و دل به هوا و نفس معشوق یعنی خداوند سپرده است ، حکایتی دیگر و شکایتی دیگر دارد .    
                        گر نبودی با لبش نی را سمر                         نی جهان را پر نکردی از شکر       ( سمر : افسانه گویی - سخن گفتن )

انبیا از جنس نی بودند ، به هوای دل خویش سخن نمی گفتند .
نی مقام کامل انسانی است یا کمال مرتبه ی انسانی . که در این مرتبه شخص ، هر چه گوید همانست که معشوق ( خداوند ) در او دمیده و هر چه کند ، همانست که فرمانش از معشوق رسیده است .    
                       از وجود خود چو نی گشتم تهی                                 نیست از غیر خدایم آگهی

تمثیل نی شدن برای درک حقایق اشیا ، در همه ی فرهنگهای باستانی با تصویر های گوناگون به چشم می خورد . تا کسی از خود بینی و خودرایی  و نفس پرستی ، رها نشده باشد و بوی خوش عشق به مشامش جان او نرسیده باشد و خلقش چون نفس صبا لطیف و عطرآگین نشده باشد ، در هیچ هنری به کمال نمی رسد .

آفرینش هنری در گرو مستی است که بیان دیگری از همان نی شدن است .
                      غزلم به هوشیاری نمکی ندارد ای جان                    قدحی دو ، موهبت کن ، چو زمن غزل ستانی

در این مستی و رفع حجاب خودپرستی است که شاهد زیبایی به هنرمند رخ می نماید و بازتاب آن مشاهده ، به صورت هنر ظاهر می گردد .
بنابراین معنای دیگر " بشنو از نی "  ، مستی است و راستی .
                     چو رازها طلبی در میان مستان رو                     که راز را سر سرمست بی حیا گوید

آن مست قلندر است که در بیان حقیقت ، گستاخ و بی پرواست و هیچ وسوسه ای جز معشوق که عین حقیقت است او را بر نمی انگیزد .
در آن سلام مستی است که مولانا نه تنها دام نمی نهد ، بلکه خود را به دام معشوق می اندازد تا با او چه رفتار کند .
                    ای نیست کرده هست را ، بشنو سلام مست را                                  هستی که هر دو دست را پابند دامت می کند
anvar anvar     یکشنبه, ‏1389/09/14 ‏09:09:17

مولانا در مورد کلام وحی و قران می گوید :

                                    گر چه قرآن از لب پیغمبر است                                 هر که گوید حق نگفته ، کافر است
                                    مطلق آن آوازها از شه بود                                      گر چه از حلقوم عبدالله بود


در اساطیر یونان نیز قصه ی نی ، قصه یی شیرین و عبرت آموز است که ماجرای آن با قصه ی نی مولانا هماهنگ است .

نی اگر چه سازی بسیار ساده و روستایی است اما با آن مولانا در 27000 بیت مثنوی  ، یک سمفونی عظیم ساخته است در چندین بخش و همه ی سمفونی لحظه به لحظه با هم مرتبط اند .

یک بخش از این سمفونی نیایشهای لطیف و دعاهای موثر و حکمت آموز است .
                                  ای خدا جان را عطا کن آن مقام                                کاندر او بی حرف می روید کلام
                                  ای رهیده جان تو از ما و من                                    ای لطیفه ی عشق اندر مرد و زن
                                  مرد و زن چون یک شوند آن یک تویی                        چونکه یک ها محو شد آنک تویی

بخش دیگر داستان پردازی است . داستان پشت داستان مثل هزار و یکشب با زبانهای مختلف ، همه به حقیقت گوشه هایی از زندگی انسان و روابط درونی و بیرونی او با خدا و دیگر مردمان است .

در میان این قصه ها مولانا ، همچون طبیب حاذق ، بیماریهای گوناگون آدم را که همه از نفس اهریمنی و شیطانی سرچشمه می کیرد ، شناسایی می کند و به معالجه ی آن می پردازد ، چنانکه در هر قصه ، اندکی حال خواننده خوشتر می شود و به درجه ای شفا می یابد تا بکلی بهبود یابد .
anvar anvar     یکشنبه, ‏1389/09/14 ‏09:14:55

طبیبیم ، حکیمیم  زبغداد رسیدیم                               بسی علتیان را زغم باز خریدیم
                           
دیگر از گوشه های این سمفونی ، ستایش از مقام زن است که از دیدگاه مولانا ، تجلی رحمت پروردگار و اعلام حضور لو در روی زمین است .

                                                  پرتو حق است آن معشوق نیست                              خالق است او ، گوئیا مخلوق نیست

از گوشه های دیگر نوای نی ، چاودانگی روح است ، مرثیه های تسلی بخش او درباره ی مرگ و ابدیت . تمثیلات مولانا از واقعه ی مرگ و کیفیت انتقال از عالم تن به عالم جان بسیار متنوع ، بدیع و زیباست .
anvar anvar     یکشنبه, ‏1389/09/14 ‏21:35:26

گاه از تمثیل رستاخیز بهار ، بهره می گیرد که دانه های مرده در زیرزمین به نفس صور اسرافیل که نیروی حیات بخش در جهان است ، سر از خاک بیرون می آورند و اسرار خود را با شکفتن و جوانه زدن و میوه دادن فاش می کنند.

و گاه مرگ را به غروب شمس و قمر تشبیه می کند که غروبشان عین طلوع در اقلیمی دیگر است و گاه تن را به قفسی تشبیه می کند که طوطی جان در آن زندانی است و در اشتیاق پرواز به جنگلهای وسیع و سرسبز .

اما ملودی اصلی و لحن اصلی این سمفونی که پیوسته با تنوع و صورتهای تازه در زیر همه ی آهنگها به گوش می رسد ، عشق است که منبع اصلی دکان مولاناست .

                                              هر دکانی را بازاریست دگر                                مثنوی دکان عشق است ای پسر
                                              دور گردون را ز جذب عشق دان                          گر نبودی عشق کی گشتی جهان
                                              جسم خاک از عشق بر افلاک شد                      کوه در رقص آمد و چالاک شد
                                              عشق آن شعله است کو چون بر فروخت              هر چه جز معشوق باقی ، جمله سوخت

...............
..............

ونیز عشق تمام صبر است در راه رسیدن به معشوق و تمام بی صبری است در فراق معشوق و ناشکیبایی بر نادیدن او .
عشق کور است زیرا جز معشوق نمی بیند و عشق تمام بصیرت است و بینایی ، زندان است ، بند و کمند اسارت است .
باغ است و بوستان است و آزادی .

عشق تمام دانش است و معرفت ، هوش است و درایت و نیز تمام بی خبری است ، جنون است و بیهوشی ، مدهوشی است و حیرت در جمال معشوق .
استغراق است در عظمت جلال او و زایل شدن عقل و دانش .

                                   عشق آمد عقل او آواره شد                         صبح آمد شمع او بیچاره شد

عشق تمام ادب است و رعایت ، زیرا کمال آدمیت او در داشتن اختیار توانایی بر عصیان و اطاعت است .


                                                                                                                                                                            موفق باشید .
anvar anvar     سه شنبه, ‏1389/09/16 ‏13:45:44

سلام
و باز هم در باره ی نی نامه .....

هست ، هشیاری ز یاد  مامضی               ماضی و مستقبلت ، پرده ی خدا
آتش اندر زن به هر دو ، تا به کی               پر گره باشی از این هر دو چو نی ؟
تا گره با نی بود ، همراز نیست                  همنشین آن لب و آواز نیست .                     1 / 2203 -  2201

مهمترین تصویر مولوی از انسان ، تصویر نی بود .
او خود را مانند نئی می بیند که بر لبان خداوند ، نشسته است و خداوند آنرا هر گونه که میخواهد مینوازد .

دو دهان داریم گویا ، همچو نی            یک دهان پنهانست در لبهای وی
یک دهان نالان شده سوی شما          های و هویی درفکنده در هوا
لیک داند هر که او را منظر است           که فغان این سری هم زآن سر است
دمدمه ی این نای از دم های اوست      های و هوی روح از هیهای اوست .                      6/ 2005 - 2002
     
با لب دمساز خود گر جفتمی               همچو نی من گفتنی ها گفتمی                        1/ 27

دم که مرد نایی اندر نای کرد                در خور نای است ، نه در خورد مرد                      2/ 1793
anvar anvar     سه شنبه, ‏1389/09/16 ‏13:54:26

مولانا از کسانی بود که غم را نمیشناخت و صریحا" میگفت :

باده غمگینان خورند و ماز می خوشدل تریم                      رو به محبوسان غم ده ، ساقیا افیون خویش
خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال                         هر غمی کو گرد ما گردید ، شد در خون خویش                        غزلیات  

در مقام عاشقی مولانا اگر غمی هم باشد از جنس غم های معمولی و متعارف نیست .

باغ سبز عشق کو بی منتهاست                     جز غم و شادی در او بس میوه هاست
عاشقی زین هر دو حالت بر تر است                 بی بهار و بی خزان ، سبز و تر است
از غم و شادی نباشد جوش ما                        با خیال و وهم نبود هوش ما                                 1 - 1793

                                                                                                                                                                 موفق باشید .
ashkyar ashkyar     سه شنبه, ‏1389/09/16 ‏16:23:26

درود به شما انور عزیز
خیر مقدم به شما بعد از این همه غیبت.

شناخت این جنس از غم در واقع پیداکردن مسیری است که به فضای پر از شادی می رسد،

به نظر من باید گفت منظور از غم معمولی و غمی که مولانا ازش می گوید، این است که در حقیقت همه ی این غمها به

طور کلی از همان نئی بیرون می آید که در وجود همه انسان نهاده شده است .. اما چیزی که این غمهارو از هم متمایز

می کند تنها در نوع و چگونگی این غمهاست یعنی انسانها بر اساس اینکه به چه اندازه درونشان و یا وجودشان تکامل

یافته، نوع و دلیل بروز غمهاشون هم با هم فرق دارد، یعنی نوع غم و چرایی آن بستگی به نوع تفکر و رشد و تکامل خرد در

هر فرد دارد. مثلاً نای و غم یک فرد معمولی و ساده با یک عارف و یا ... فرق دارد اما چیزی که بین این دسته ها مشترکه

غم هست.


بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند

کز نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم

هر کسی از ظن خود شد یار من
از دورن من نجست اسرار من


سر من از ناله ی من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست...

...در نیابد حال پخته هیچ خام  
                                          پس سخن کوتاه باید و السلام
 
  آینت دانی چرا غماز نیست
                                                   زانک زنگار از رخش ممتاز نیست.
anvar anvar     دوشنبه, ‏1390/10/19 ‏23:09:18

اشکیار خوب

با سلام و ممنون از توجهتون . حق با شماست ، جنس غم در ناله ی همه مشترک است . اما اگر بدونیم که ریشه و اساس همه ی ناله ها از جدایی و فراغ است .

از نیستان تا مرا ببریده اند         از نفیرم مرد و زن نالیده اند .

حال برخی مانند شما از جنس این جدایی آگاهه و در واقع شکایت نمیکنه ولی حکایت میکنه .

من نیم شاکی حکایت میکنم .....                               قصه ها ی عشق مجنون میکنم .

برخی نا آگاهانه از نامردمی ها و بی مهریها و کمی پول و .... شکایت میکنند  و بسیار بد حال هستند ...

اما هرگونه ناله و شکایتی در عمق جان از همون جدایی اولیه ناشی میشه .با این تفاوت آگاهی از درد باعث پخته شدن میشه و ناآگاهی باعث سوختن و رنج کشیدن مدام .....
anvar anvar     دوشنبه, ‏1390/10/19 ‏23:21:54

با سلام به گل یخ عزیز که گله داشتند از تاریخ قدیم بحثهای اسن اتاق : دسته گلی از بحثهای اولیه ( مسعود خوب )مربوط به سال 87 این قصه برای گرم شدن تنور بحث .  قرار شد روی کلید های نی نامه کمی بحث کنیم و بریم سراغ کنیزک .

- محور جهان بینی و هستی شناسی مولانا قرآن کریم است .
- کتاب مثنوی مولانا ، تصویر تابشهای قرآن بر چهره ی جان اوست .
- آبشخور عمده ی افکار مولوی قرآن و اندیشه های دینی است .
- آنچه که غالب درون مایه ی مثنوی و پایه ی استدلال های مولانا را شکل میدهد ، افکار و اندیشه هایی است که از
 نظام  آن سویی سرچشمه گرفته است و شکلی که در مثنوی این اندیشه ها بخود گرفته است ، نوع نگاه خاص
 مولاناست .
- او عاشق سرگشته ی  حق است . نگاهی دیگر به اندام خوش سیمای دین ، بطوریکه ناظر مست میگردد و دامن از
 دست میدهد و برپیکر مثنوی می آویزد.
anvar anvar     دوشنبه, ‏1390/10/19 ‏23:37:44

- همه ی کائنات از جمله انسان و بویژه انسان عاشقند . عاشق یار ، عاشق دوست ، خدای یگانه .
- در نگاه مولانا عشق چسب کائنات است .
- در نگاه او غلبه ی وحدت بر کثرت در سرتاسر عالم هستی سایه نمایان است .
- مولانا نگاهی کل نگرانه دارد ، تمام جهان و اجزای آنرا در قالب مجموعه ای بهم پیوسته و مرتبط می بیند .
- گرچه لازمه ی ظهور حقیقت وجود ، تجلی ذات حق تعالی ، پیدایش کثرات و حادث شدن پدیده ها و لازمه ی کثرات
 جنگ اضداد است ، اما عامل وحدت ، همه ی اضداد را به سوی یک وحدت فراگیر پیش می برد .
- از جمله خطاهای شناختی ، تجزیه و جزء کردن امور بدون دیدن وحدت و همبستگی هایش با پیرامون خود و پدیده
  های  دیگر است .
- تنازع و جنگ و نزاع و درگیری ، لازمه ی عالم کثرت و اضداد است .
- راه وصول به سرچشمه ی معرفت ، تعیین گذر از جدائیها و جزء هاست .
- هبوط انسان از عالم وحدت به عالم کثرت ، باعث پدید آمدن شکلها و صورتهای گوناگون و حکایتهای مختلف است .
- با اندیشه ی کل نگر ، میتوان در همین جهان کثرت و عالم امکان در میان اجزای عالم و آدم ، پیوندی محکم و استوار
 برقرار کرد .
- توصیه ی مولانا اینست که انسان بکوشد تا آینه ی دل را آنچنان صافی نماید تا حقیقت کلی جهان را در درون خود
  بیابد . در دل انسان هزار خورشید می تابد و همه جا را روشن میکند . روشنی حاصل طلب تو در طول زندگی ست.
- هنگامیکه اقیانوس به دل قطره راه می یابد ، قطره دیگر نمیتواند وجود خود را ( نفس ) تحمل کند و در این انرژی عظیم
 غرق میشود .
- فهم عاشقانه ی هستی ، آرامش عمیق و سکوت و فناست .
anvar anvar     دوشنبه, ‏1390/10/19 ‏23:46:06

روزگاری مریدی پیش استادی رفت و پرسید :
                                                          استاد چرا احساس میکنم ، جانم دارد به لبم می آید ؟
                                                                   به گونه ای که انگار میخواهم فریاد بزنم ؟
استاد به او نگریست و پاسخ داد : چون همه همین احساس را دارند .
همه ی ما میخواهیم در عشق و خلاقیت بگستریم و فطرت معنوی خود را کشف کنیم .

با این حال اغلب به این هدف نمی رسیم و خود را در زندانهای خویش به حبس می افکنیم ، اگر چه تنی چند زنجیر گسسته اند . چنانکه مولانا میفرماید :
                                                  تو جان بی شرطی ، به تله ی شروط افتاده ای ، همچون خورشید در کسوف .
آنچه میدانم در فضا هست : دمی و بازدمی ،
                                                           معرفت آنجاست .
                                                                                                                    موفق باشید .
خزانه ی معرفت ، راه گشوده است ، همه ی اینها آشکار میشوند . وقتی که انسان دریابد .
anvar anvar     چهارشنبه, ‏1390/10/21 ‏08:32:47

سلام به دوستان خوب و صمیمی پانی ، مهدی ، مریم 27 ، یلدا ، اشکیار ، پریسای خوب ، گل یخ ، بهار و فریاد عزیزو همه ی دوستانی که طالب بحثهای مولانای عاشقند .

از فریبا ، علی ،  فرحناز ، مسعود و قادر و مریم عزیز صمیمانه دعوت میکنم در این بحثها ما را  اصلاح و یاری فرمایند .

چگونه خداوند را ملاقات کنیم :

                                        ما میتوانیم خداوند را در خلقت و آفرینش او ببینیم .

نمونه ها : امروز غروب آفتاب زیبایی را دیدم ، به قدری زیبا که هوش از سرم ربود .
              مشغول قدم زدن بودم که توده ای ابر به زیبایی نظرم را به خود جلب کرد . چه قدر با شکوه و عالی .
              امشب از خانه بیرون رفتم و نگاهی به ستاره ها انداختم ، فکر کردن به آنها و ابهت و نامتناهی بودن آنها مرا
              غرق در اعجاز و شگفتی کرد .

                                         ما میتوانیم خداوند را در ذهنمان ببینیم .
نمونه ها : امروز به گلسرخی خیره شدم ، زیبایی گلسرخ آنقدر بی بدیل بود که با خود گفتم ، چه ذهنی میتواند چنین
               پدیده ی زیبا و بدیعی خلق کند ؟
              داشتم درباره ی ککسی فکر میکردم که تلفن زنگ زد ، ناگهان به خود لرزیدم ، گویی عالم هستی ذهن مرا
              خوانده بود .
               چشمانم را بستم و سعی کردم ابدیت را مجسم کنم ، به جایی نرسیدم ، اما تقریبا" حس کردم که آنرا
               لمس کرده ام .
anvar anvar     چهارشنبه, ‏1390/10/21 ‏08:40:01

ما میتوانیم خداوند را در عشق ورزیدن به سایر مردم ببینم.

نمونه ها : امروز در حیرت بودم که چه قدر .....را عاشقانه دوست میدارم . تصور میکنم او روح فوق العاده زیبایی دارد .
              امروز متوجه شدم وقتی کسی در خواب است ، صرف نظر از اینکه ، چه کسی باشد واقعا" پاک و خالص به
              نظر میرسد و برای یک لحظه مثل یک فرشته است .
              امروز بیگانه ای را در خیابان دیدم و ناگهان احساس کردم ، اگر او را می شناختم ، واقعا" دوستش میداشتم .

                                   ما میتوانیم خداوند را در هستی ملاقات کنیم .

نمونه ها : امروز برای یک لحظه احساس تعلق کردم و متوجه شدم که زندگی ام معنا و مفهومی دارد و به منحصر به
               فردی خود پی بردم .
              امروز احساس کردم که زندگی ام ارمغانی به حساب می آید ، میتوانم در زمینه هایی استثنا باشم ، امروز
              خوشترین روز زندگیم بود .
anvar anvar     چهارشنبه, ‏1390/10/21 ‏08:47:33

حضور خداوند در همه ی این زمینه ها مشهود است ، بدون اینکه الزاما" نامی از او برده باشیم .

شما فقط کافیست با احساسات خود یکی باشید که البته کار ساده ای نیست ، اما بتریج ستایش شما از بودن و دارای هستی بودن ، کم کم شکفته می شود  و زمانی که این گل ( نیلوفر ) شکوفه کرد ، این فرآیند را پایانی نیست .

تصور میکنم خداوند آرامش را بیشتر از هر کیفیت دیگری از روح دوست دارد .

( فکر میکنم دیپاک چوپرا در کتاب " خداوند را از نزدیک بشناسیم"  به افکار مولانا نزدیک شده است .)

منتظر اظهار نظر دوستان در مورد کلید های نی نامه هستم . هر کس در مورد یک کلید که می پسندد صحبت کند ، ترجیح میدهم به جای کلاس جدی درس ، بحثهای شیرینی با طنز و شوخی و عشق و دوست داشتن ، گپ و گفتگوی عاشقانه  داشته باشیم . دوست ندارم کسی سر کلاس خوابش ببره . اگه نبود هم بره تو رویا که دستاوردهاشو برامون
هدیه بیاره .

                                                                                                              موفق باشید .
kamalipk Pani     چهارشنبه, ‏1390/10/21 ‏23:44:10

نوای نی نوایی آتشین است
بگو از سر بگیرد، دلنشین است
parisay parisay     شنبه, ‏1390/10/24 ‏11:00:14

ما میتوانیم خداوند را در عشق ورزیدن به بنده هایش ببینیم...
زمانیکه حس میکنیم عاشق شده ایم خدا را خیلی نزدیکتر حس میکنیم...
وقتی از معشوق میرنجیم رنج خدا را از خودمان درک میکنیم...
وقتی عاشق میشویم برف روی کوه ها را زیبا میبینیم در صورتیکه همیشه زیبا بودند ولی ذهن ما و احساس ما درک عمیق تری از زیبایی نعمتهای خداوند پیدا کرده...
چند روز پیش سیبی از دست معشوق گرفتم و ناخودآگاه بویش کردم...بوی سیب میداد ولی عمق وجودم را گرفت و از عشق پر کرد...
در خلوت میگریم و شکی ندارم که مولانا در خلوت و سکوتش میگریست...
سکوتش را با معشوقش آرام میکرد...
مولانا وابسته بود...وابسته ی عشق...وابسته ی معشوق...و حال ما آدمها چه بد میدانیم وابسته بودن به محبت را...
خداوند با عشق زمین را آفرید...با عشق تک تک قطرات این اقیانوس ها را آفرید...
خداوند مهرش را و محبتش را در وجود ما انسانها نهاد تا همدیگر را در آغوش بکشیم و از دردها خلاص شویم...
عشق مادر به فرزند بیمارش که فقط وجودش آرامش خواب بیمارش است...
آغوش معشوقه ای که بی هوس و پاک آرامش میدهد...مثل خواب چندین ساله که ذهنت را آرام میکند...
و چقدر دریغ میکنیم ما انسانها از محبت بی منت به همدیگر...
خدا را حس میکنم در تک تک سلولهایم که درد میکنند...
اشکهایم میریزند و فقط سکوت میکنم...سکوت بی حد و مرز برای کسی که با عشق مرا آفرید...
اینروزها خدا با کودک درونم همبازی شده...باید صبوری کنم...گاهی کودکان نیاز بیشتری از ما دارند...
عاشق مولانا شدم چون احساسش کردم...درد وجودش را با همین قطرات اشکم لحظه لحظه احساس کردم...
خدایا...
در آغوشمان بگیر اینروزها به تو احتیاجمان بیشتر از هر وقت دیگر است...

 پریسای
anvar anvar     شنبه, ‏1390/10/24 ‏15:24:15

ما میتوانیم خداوند را در عشق ورزیدن به بنده هایش ببینیم...
زمانیکه حس میکنیم عاشق شده ایم خدا را خیلی نزدیکتر حس میکنیم...
وقتی از معشوق میرنجیم رنج خدا را از خودمان درک میکنیم...

تقدیم به پریسای عزیز و دوست داشتنی :

روزگاری مریدی ، پیش استاد رفت و سوال کرد : چرا احساس میکنم ، جانم دارد به لبم می آید ؟

استاد به او نگریست و پاسخ داد : چون همه همین احساس را دارند . همه ی ما می خواهیم  در عشق و خلاقیت بگستریم و فطرت معنوی خود را کشف کنیم . با این حال اغلب به این هدف نمی رسیم و خود را در زندانهای خویش به حبس می افکنیم . اگر چه تنی چند زنجیر گسسته اند .

چنانکه مولانا می فرماید : تو جان بی شرطی ، به تله ی شروط افتاده ای ، همچون خورشید در کسوف .

آنچه میدانم در فضا هست ، دمی و بازدمی . معرفت آنجاست .

                                                                                  خزانه ی معرفت ، راه گشوده است .

                                                                                                                           موفق باشید .
anvar anvar     دوشنبه, ‏1390/10/26 ‏17:57:41

خداوند می خواست شناخته شود ، از طریق من و تو تجربه میکند ، آنچه را می اندیشد . ( حدیث کنز: من گنجی مخفی بودم ، میخواستم که عیان شوم ، شروع به آفریدن کردم ، تمام مظاهر کائنات یک به یک ....)

مثل انسان  که تا زمانیکه جنینی در شکم دارد ، میداند بچه ای است شبیه بچه های دیگر با 2 چشم و 2 دست و پا و مغز وشعور و.... اما تا او را بدنیا نیاورد ، نمیداند چه دردانه ایست . این طور شد که بار امانت پذیرفتیم ...

تو به تقصیر خود افتادی از این درگه بیرون         از چه می نالی و فریاد چرا میداری ؟

گویی در این آمدن روز الست با خداوند عهدی بستیم ، با میل آمدیم ، اما مقدر بود( و پذیرفتیم ) که فراموش کنیم و بعد دوباره به یاد آوریم ، با کوشش و دوباره خلق کنیم و گسترش دهیم و وسعت بخشیم و باز گردیم و شاهکارهای خویش را به تماشا بنشینیم و بگوئیم : فتبارک ا... احسن الخالقین .
anvar anvar     جمعه, ‏1390/11/21 ‏07:54:24

-حکایت عاشق شدن پادشاهی بر کنیزکی و خریدن پادشاه ، کنیزک را:

پادشاهی به قصد شکار همراه خدمتکارانش به بیرون شهر رفت. در میانه راه، کنیزکی زیبا رو دید و دل بدو باخت و بر آن شد که او را به دست آرد و همراه خود برد.

او با بذل مالی فراوان بر این مهم یارست. اما دیری نپایید که کنیزک، بیمار شد و شاه، طبیبان حاذق را از هر سوی نزد خود فرا خواند تا کنیزک را درمان کنند. طبیبان هر کدام مدعی شدند که با دانش و فن خود او را مداوا کنند. از این رو مشیت قاهر الهی را که فوق الا سباب است نادیده انگاشتند. به همین رو هر چه تلاش کردند حال بیمار وخیم تر شد.

وقتی که شاه از همه علل و اسباب طبیعی نومید شد به در گاه الهی روی آورد و از صمیم دل دست نیایش افراشت. در گرما گرم دعا و تضرع بود که خوابش برد و در اثنای خواب پیری روشن ضمیر بدو گفت: طبیبی حاذق، فردا نزد تو می آید.

فردای آن شب،شاه طبیب موعود را یافت و او را بر بالین کنیزک برد. او معاینه را آغاز کرد و به فراست در یافت که علت بیماری کنیزک، عوامل جسمانی نیست، بل او بیمار عشق است.

بله آن کنیزک عاشق مردی زرگر بود که در سمرقند ماءوا داشت. شاه طبق توصیه آن طبیب روحانی، عده ای را به سمرقند فرستاد تا او را به دربار شاه آورند. و چون زرگر را نزد شاه آوردند، شاه طبق دستور طبیب، وی را با کنیزک تزویج کرد و آن دو شش ماه در کنار هم به خوشی می زیستند. ولی پس از انقضای این مدت،طبیب به اشارت خداوند، زهری قتال به زرگر داد که بر اثر آن زیبایی و جذابیت او رو به کاهش نهاد و رفته رفته از چشم کنیزک افتاد.

البته این حکم مانند دستوری بود که به ابراهیم خلیل داده شد تا فرزندش را ذبح کند و نیز با کشته شدن آن پسر بچه به دست خضر مشابهت دارد. پس این امور دارای رمز و رازی است که فهم آن از حوزه افهام و عقول عادی خارج است.
anvar anvar     جمعه, ‏1390/11/21 ‏08:24:06

خوب است بدانیم ، این حکایت و این سبک نوشتار برگرفته از کتاب : شرح جامع مثنوی جناب آقای کریم زمانی خوب و نازنین
است :
و دوم این که مأخذ این حکایت فردوس الحکمه و جهار مقاله ی عروضی است که در این کتاب این نوع معالجه را به ابو علی سینا نسبت داده اند طبق این روایت ، او یکی از خویشان قابوس وشمگیر را که به مرض عشق گرفتار آمده بود درمان کرد .

در این حکایت :

پادشاه               رمز روح ( قطره گوهر الهی دمیده شده درون هر انسان )است .
طبیبان مغرور       رمز عقل جزئی ( عقل درگیر در امور مادی و روزمرگی ) .
کنیزک                رمز نفس حیوانی و غریزی یا سالک مبتدی است ( که امکان صعود و تعالی دارد ).
زرگر                   رمز دنیا.
طبیب روحانی      رمز عقل کلی یا مرشد و راهنمای حقیقی است( که در صورت خلوص و طلب و صدق به کمک همه می آید ) .
روح ( شاه ) به  نفس ( کنیزک ) عشق می ورزد تا او را صافی کند و به مرتبه ی نفس مطمئنه برساند زیرا با صفای نفس ، معرفت روحانی و مدارج کمال حاصل آید . ( صوفی نشود صافی     تا بر نکشد جامی )

اما نفس عاشق دنیا ( زرگر ) است و میل ندارد که جهان ظاهر ئ محسوس را با جهان باطن و نامحسوس معاوضه کند .
ابتدا عقل جزئی (طبیبان مغرور) میخواهند تعلقات شهوانی نفس ( کنیزک ) را درمان کنند و مرهم نهند ولی حال او وخیم تر می گردد و تعلقش به دنیا افزونتر .

در این حال روح ( شاه ) بخش آگاه وجود که  همیشه بیدار است  و گویا فقط در صورت عجز و دل شکستگی مجال ظهور می یابد ، خاضعانه به درگاه الهی روی می آورد .

خداوند ، عقل کلی ( طبیب روحانی ) را مأموریت میدهد که با نشان دادن حقیقت فنا و زوال دنیا ، میل او را از نفس ( کنیزک ) ا بر کند .
نهایتا" نفس حیوانی ( کنیزک ) به سوی روح ( شاه ) باز میگردد و به مقام نفس مطمئنه نایل می آید .

بشنوید ای دوستان این داستان                     خود حقیقت نقد حال ماست آن      

تقدیم به همه ی دوستانی که به دعوت اولیه لبیک گفتند ... بسم ا...
fariba fariba     دوشنبه, ‏1390/11/24 ‏21:35:18

با سلام
کلید اولی که بنظرم رسید : انسان همیشه آرزوهایی حاصل نشده در دنیا دارد و هر لذّتی رنجی به دنبال خود دارد
بعد از اینکه شاه عاشق کنیزک شده بود و بالاخره با پرداخت مال آن را برای خود خرید کنیزک بیمار شد در دو بیت 41 و42
آن یکی خر داشت پالانش نبود            یافت پالان ، گرگ خر را درربود
کوزه بودش ، آب می نامد به دست       آب را چون یافت ، خود کوزه شکست
مولانا در این دو مثال آنشان می دهد که هیچکس در این دنیا بطور کامل به کام نمیرسد و انسان همیشه آرزوهایی حاصل نشده دارد و هر لذّتی رنجی بدنبال دارد و شادی و رنج دوروی یک سکه اند
بنظر شما اگر همیشه به وجود لذت و رنج در کنار هم آگاه باشیم چه تأثیری دارد؟
2) غرور و خودپسندی انسان را از خدا دور خواهد کرد و باعث نادیده گرفتن قدرت الهی میشود
وقتی کنیزک بیمار شد و طبیبان مختلف نتوانستند کاری بکنند در بیت 48
" گر خدا خواهد " نگفتند از بَطَر                پس خدا بنمودشان عجز بشر
مولانا علت ناتوان بودن طبیبان را در درمان کنیزک (منظور از طبیبان مدعیان ارشاد و نجات آدمیان است )،غفلتی می داند که در اثر غرور و خودبینی(بطر) بر دل آدمی چیره می شود و قدرت الهی را نادیده می گیرد پس خداوند در این مواقع ناتوانی ودرماندگی را به انسان نشان می دهد
چرا اغلب دردها و رنجهای انسان امروز درمان نشده و همیشه همراه اوست؟
farahnaz فرحناز     جمعه, ‏1390/12/05 ‏01:21:46

دوستان ؛ شاید بهتر باشه بگیم هر رنجی لذتی بدنبال داره
در این حکایت هم عشق شدید پادشاه به کنیزک باعث رنج او شد و به نوبه خود سبب ناله و استغاثه شاه و طلب یاری از حق شد و حکیم الهی بر او ظاهر شد.پس رنجی که از عشق مجازی بر شاه وارد میشد منجر به عشق حقیقی او به خدا شد...


چرا اغلب دردها و رنجهای انسان امروز درمان نشده و همیشه همراه ماست؟
ما به دنبال درمان ظاهری دردهامون هستیم و به عمق و ریشه درد توجه نمی کنیم و برای اینکار باید با خلوص و توجه کامل از خدا بخوایم طبیب واقعی دردهارو به ما نشون بده . گاهی هم اون چیزی رو که ما به شکل درد و رنج می بینیم واقعا درد نیست و ممکنه خودش موهبت زندگی ما باشه و بدلیل ناآگاهی اونو به شکل درد میبینیم

البته تو شلوغی و درهم برهمی دنیای امروز کار سختیه تشخیص اینها و شاید بحث هایی از این دست تلنگری برامون باشه و لحظاتی مارو از مسائل جاری زندگی دور کنه
anvar anvar     جمعه, ‏1390/12/05 ‏08:11:27

به نظر من فرحناز به درستی و به زیبایی مطرح کرد که :

..... چرا اغلب دردها و رنجهای انسان امروز درمان نشده و همیشه همراه ماست؟

شاید  که ما به دنبال درمان ظاهری دردهامون هستیم و به عمق و ریشه درد توجه نمی کنیم ،  بله پس دوستان بیائیم به ریشه ها توجه کنیم. نکند این همان بحث نی نامه باشد که می گوید :

از نیستان تا مرا ببریده اند                   از نفیرم ( ناله و فریاد ) مرد و زن ونالیده اند

چرا این قدر ما با نالیدنها ی دیگران غمخواری می کنیم ، چرا که دردی مشترک داریم .

و برای اینکار باید با خلوص و توجه کامل از خدا بخواهیم طبیب واقعی دردهارو به ما نشون بده . مگه نه این که وقتی دردی جسمی داریم به 10 تا دکتر مراجعه می کنیم تا تشخیص حقیقی ایجاد بشه ، بعد مسیر درمان ساده میشه ؟ راست میگه فرحناز ، باید با خلوص و از صمیم قلب به آگاه شدن توجه کنیم و اول درد رو تشخیص بدیم و بعد ببینیم که چگونه درسها و معلمها یکی یکی از راه میرسند ، اصلا" هستند ، بر در دل تو روز و شب منتظرند تا تو چشمهای قشنگتو باز کنی و ببینی که منتظرند تو رو یاری کنند که از این سنگلاخ بی سرو ته عبور کنی و خیالشون راحت بشه تو رو در دستان پر مهر خدای درون خودت ببینند و بدونند که میتونی در صراط مستقیم ، قوس نزولی رو راحت طی کنی ......

گاهی هم اون چیزی رو که ما به شکل درد و رنج می بینیم واقعا درد نیست و ممکنه خودش موهبت زندگی ما باشه و بدلیل ناآگاهی اونو به شکل درد میبینیم ، راست میگه به دلیل نا آگاهی . ما اول مشکل تشخیص رو داریم بعد چه دارویی رو .

البته تو شلوغی و درهم برهمی دنیای امروز کار سختیه تشخیص اینها و شاید بحث هایی از این دست تلنگری برامون باشه و لحظاتی مارو از مسائل جاری زندگی دور کنه .      دمت گرم ، حق با توست .

یه نکته ی جالبتر اینه که من تازگی به موضوعی توجه کردم ، شاید هم یه جایی تو سایت نوشته باشم ( اگه تکراریست ببخشید ، اما مهمه ) . ما وقتی در معرض یک بوی بد ، یا صدای بلند ، یا نور شدید قرار می گیریم ، خیلی سریع و بدون فوت وقت ، عکس العمل نشون میدیم و خودمون رو در شرایط مناسب قرار می دیم ، یعنی در واقع سریع از طریق تشخیص این تضاد به وضوح می رسیم ، اما سالها طول میکشه تا نامردمی ، بی احترامی ، توهین ، تجاوز به حقوق انسانیمون و بی حرمتی رو تشخیص بدیم تا بیمار نشیم ، سرطان نگیریم و ناراحتی قلبی نگیریم ، تشخیص نمیدیم کسی داره بهمون زور میگه که اتفاقا" خیلی هم عزیز و دوست داشتنیه و ما نمی فهمیم ( مادری ، پدری ، همسری ، فرزندی ...... بله واقعا" که تشخیص از درمان لازمتره ...

                                                                                                                   موفق باشین و پایدار.
fariba fariba     جمعه, ‏1390/12/05 ‏18:43:56

پس نهایتاً باتوجه به بحثهای مطرح شده من به این نتیجه رسیدم که مهمترین کار برای هرکسی بالا بردن سطح آگاهی خودشه .حالا چه جوری ؟ در چه جهتی ؟  آگاهی واقعی چیه؟ از چه راهایی میشه بدستش آورد؟
farahnaz فرحناز     یکشنبه, ‏1392/10/29 ‏17:41:53

شرح مثنوی که توسط آقای پانویس برگزار شده و توسط آقای حمید خلاصه نویسی شده و در آدرس زیر

notehaftom@gmail.com

موجود است و برای شنیدن فایلهای صوتی این جلسه، به آدرس زیر مراجعه کنید:

Masnawi.persiangig.com

"حکایتِ ماجرایِ نحوی و کشتیبان"؛
در این داستان بحث "احتماء کردن" از اندیشه‌ها، استفاده نکردن از فکر برای رفع بیماری روانی (زیرا که فکر، خود علت آن بیماریست) و خالی کردن هر چه بیشتر ذهن مطرح است.

"نکته: به کسی که قواعد زبان عربی را می‌خواند، نحوی می‌گویند، یعنی کسی که عالِمِ علمِ نحو است. در زمان قدیم علوم مختلف به گستردگی امروزه نبوده، و ساده بوده‌اند. در آن زمان کسی که علمِ نحو می‌دانسته، به عنوان دانشمند و عالِم و همه چیزدان به حساب می‌آمده است. مولوی، عالِمِ نحوی را سمبل افرادی می‌داند که از راه دانش، می‌خواهند با حقیقت ارتباط برقرار کنند. نمونه‌اش فلاسفه و یا کسانی که برای ارتباط با حقیقت سعی دارند دانش جمع‌آوری کنند."
حکایت از این قرار است که عالِم نحوی‌ای بود که بسیار خودپرست، خودپسند و مغرور بود. روزی آمد و درون کِشتی‌ای نشست و رو به کشتیبان کرد و گفت: تو علمِ نحو بلد هستی؟ کشتیبان گفت: نه، بلد نیستم. عالِم نحوی هم به او گفت: تو که این علم را نمی‌دانی، نصف عمرت بر فناست. کشتیبان از این سخنِ نحوی، شکسته‌خاطر گشت و دلش شکست. اما آن موقع هیچ نگفت. تا اینکه باد، کِشتی را در گردابی انداخت و موج‌های بلند و زیادی برخاست. در آن وقت، کشتیبان رو به عالِم نحوی کرد و گفت: آیا تو شنا کردن بلد هستی؟ الان است که غرق بشویم. عالِم نحوی جواب داد: من می‌فهمم چه می‌خواهی بگویی، ولی نه، من شنا کردن بلد نیستم. کشتیبان گفت: ای بندۀ خدا، اگر تو به من گفتی نصف عمرت بر فناست، من به تو می‌گویم که تمام عمرت بر فناست! چون چند لحظۀ دیگر ما غرق می‌شویم و تو که شنا بلد نیستی، مطمئناً غرق خواهی شد...
farahnaz فرحناز     یکشنبه, ‏1392/10/29 ‏17:43:55

آن یکی نحوی به کشتی در نشست
رو به کشتیبان نهاد آن خودپرست

گفت هیچ از نحو خواندی گفت لا
گفت نیم عمر تو شد در فنا

دل‌شکسته گشت کشتیبان ز تاب
لیک آن دم کرد خامش از جواب

باد کشتی را به گردابی فکند
گفت کشتیبان بدان نحوی بلند

هیچ دانی آشنا کردن بگو
گفت نی ای خوش‌جواب خوب‌رو

گفت کل عمرت ای نحوی فناست
زانک کشتی غرق این گردابهاست

محو می‌باید نه نحو اینجا بدان
گر تو محوی بی‌خطر در آب ران

آب دریا مرده را بر سر نهد
ور بود زنده ز دریا کی رهد

چون بمردی تو ز اوصاف بشر
بحر اسرارت نهد بر فرق سر

ای که خلقان را تو خر می‌خوانده‌ای
این زمان چون خر برین یخ مانده‌ای

گر تو علامه زمانی در جهان
نک فنای این جهان بین وین زمان

مرد نحوی را از آن در دوختیم
تا شما را نحو محو آموختیم

فقه فقه و نحو نحو و صرف صرف
در کم آمد یابی ای یار شگرف

آن سبوی آب دانشهای ماست
وان خلیفه دجلهء علم خداست

ما سبوها پر به دجله می‌بریم
گرنه خر دانیم خود را ما خریم

باری اعرابی بدان معرور بود
کو ز دجله غافل و بس دور بود

گر ز دجله با خبر بودی چو ما
او نبردی آن سبو را جا بجا

بلک از دجله چو واقف آمدی
آن سبو را بر سر سنگی زدی
farahnaz فرحناز     دوشنبه, ‏1392/10/30 ‏20:16:36

...
عالِمِ نحوی، سمبل انسان‌هایی هست که از طریق دانش می‌خواهند به حقیقت برسند، و مرد کشتیبان که اهل شنا کردن هست، سمبل افرادی است که شنا بلدند، یعنی از روی شهود و تجربۀ شخصی با حقیقت ارتباط برقرار می‌کنند، نه از روی دانش و سواد. دریا هم نمادی از دریای زندگی است. در این دریای زندگی "با دانش حرکت کردن" را عرفا و به خصوص مولوی، توصیه نمی‌کنند و می‌گویند "بدون دانش" به جستجوی حقیقت بپرداز. این موضوع در عرفان بسیار مهم است که در آن به سالک توصیه می‌کنند از دانش‌هایت دست بردار! دانشِ تو برای درک حقیقت، حجاب و مانعِ توست.

بیایید با هم به این موضوع فکر کنیم که آیا منِ انسانی که می‌خواهم حقیقت را درک کنم و با حقیقت باشم، می‌توانم با پروسۀ فکر کردن و اندیشه، حقیقت را درک و تجربه کنم؟ مولوی به این پرسش، جواب منفی داده است و می‌گوید این کار با فکر کردن امکان‌پذیر نیست، بلکه با "متوقف کردن فکر" هست که ما می‌توانیم حقیقت را درک کنیم. منظور از حقیقت چیست؟ حقیقت، یک چیز تاریخی یا معادلۀ ریاضی نیست که نیاز به سواد و خواندن کتاب یا فکر کردن داشته باشد تا بر اساس آن کتاب‌ها مطلبی بگویید. تجربۀ حقیقت اینگونه نیست، بلکه تجربۀ حقیقت به معنای یک تجربۀ روحی روانی است، به معنای درک و لمس کردن حقیقت است و هیچگاه با سواد و دانش سازگاری ندارد، بلکه با بی‌سوادی سازگار است. "جیدو کریشنامورتی" نویسنده و عارف هندی که کتابی با نام "رهایی از دانستگی" نوشتۀ اوست، یکی از اصلی­­‌ترین و محوری‌ترین حرف‌هایی که بر آن پا فشاری می‌کند و از اصول اندیشۀ اوست این است که: "شما باید از دانستگی رها شوید، تا بتوانید با حقیقت ارتباط برقرار کنید. زیرا دانستگی و دانسته‌های شما و دانشِ شما و آنچه در حافظه است، مانع و حجابِ ارتباط شما با واقعیت‌هاست." به طور مثال آیا وقتی شما به چیزی نگاه می‌کنید، از فیلتر دانش و دانسته‌هایتان عبور نمی‌کنید؟! قطعاً این کار را می‌کنید و چاره‌ای ندارید. حتی اگر نخواهید، باز هم این کار خود به خود انجام می‌شود. همین از فیلتر دانش و دانسته‌ها نگاه کردن یعنی از حجاب و پشت یک پرده نگاه کردن. وقتی ما دنیا را از پشت فیلتر دانش و دانسته‌هایمان نگاه می‌کنیم، مثل این است که از پشت یک شیشۀ رنگی نگاه می‌کنیم، و دنیا را به همان رنگ، محدود می‌بینیم، از پشت پرده و حجاب و مانع می‌بینیم.

پیشِ چشمت داشتی شیشۀ کبود          زان کبودت جمله عالَم می‌نمود (از آن رو همۀ عالَم برای تو کبود و تیره است)

***
و اما پیام داستان؛

مَحو می‌باید نه نَحو اینجا، بدان                 گر تو مَحوی، بی‌خطر در آب ران

برای شنا در این دریای زندگی، برای ارتباط با حقیقت، باید اهل "محو" بود، نه اهل "نحو". یعنی باید اهل "بی‌فکری" بود، نه اینکه اهل سواد و دانش باشی.
farahnaz فرحناز     دوشنبه, ‏1392/10/30 ‏20:28:37

...
اگر تو محو هستی، اگر از اندیشه‌ها و افکار، خالی هستی، آن موقع است که می‌توانی در آب و دریای زندگی حرکت کنی و دیگر در زندگی احساس خطر نخواهی کرد، یعنی روح و روانت احساس ناآرامی نخواهد داشت. ما انسان‌ها دائماً احساس خطر می‌کنیم. انسانی که "هستی" و "خود" دارد ــ که "خود" جزیی از دانش و محفوظات حافظه است و انسان به واسطۀ آن به خودش می‌گوید من انسان باشخصیتی هستم یا برعکس ــ این هم جزء دانش اوست و این انسان، خودش را از پشت فیلتر نگاه می‌کند. محو شدن، یعنی این تصویر را از خود نداشتن. انسانی که از خودش تصویری دارد، همیشه از این لحاظ احساس خطر می‌کند که به او بگویند چه آدم بی‌شخصیتی، چه آدم مُهمَل‌گویی و...، و این تصویر را به هم بزنند. علت اینکه ما در رابطه با یکدیگر تا این حد تشویش داریم، همین هستیِ کاذبِ روانی و همین شخصیت است. اما وقتی منِ انسان از این شخصیت، محو باشم، اینجاست که احساس امنیت و بی‌خطری دارم.

آبِ دریا مُرده را بر سَر نهد                        ور بُوَد زنده، ز دریا کِی رَهَد؟

زندگی به فرد مُرده، یعنی کسی که بر نفس، مُرده و "محو" را تجربه کرده، رو می‌آورد و اجازه می‌دهد که در زندگی حرکت کند. اگر فرد، مردنِ بر نفس یعنی همین محو شدن را تجربه کند، آب دریا او را بر سر می‌نهد، یعنی در بطن زندگی، به راحتی حرکت می‌دهد. این فرد در زندگی تقلا نمی‌کند، با زندگی کُشتی نمی‌گیرد. اما ما با زندگی کُشتی می‌گیریم، چرا که مرگ بر نفس را تجربه نکرده‌ایم.

رو بمیر ای خواجه قبل از مُردنت                  تا نباشد زحمتِ جان‌ کندنت

آنچنان مرگی که در نوری رَوی                     نی چنان مرگی که در گوری رَوی

***
سمبل "مُرده" در اینجا به این معناست که وقتی مرگ بر نفس و محو شدن را تجربه کردی، آن موقع است که در دریای زندگی به راحتی شنا می‌کنی، همچون مُرده‌ای که در سطح دریا به راحتی شناور است. ولی اگر زنده باشی، یعنی اهل تلاش و تقلا کردن باشی، دائماً من چنین و چنانم کنی، از این دریای زندگی رها نمی‌شوی. سمبل "زنده" در اینجا به معنای دائماً فکر کردن و با زندگی کُشتی گرفتن است. اکثر ما می‌خواهیم با فکر زندگی کنیم، مانند وقتی که پشت دوچرخه نشسته باشیم یا در حال شنا کردن باشیم، اگر به حرکات بدن‌مان فکر کنیم، نمی‌توانیم دوچرخه‌سواری یا شنا کنیم، اما اگر مثلاً هنگام شنا خودمان را به آب بسپاریم، خود به خود بدن و کل ارگانیسم و روان و جسم برای حفظ آن ارگانیسم یکی می‌شود و آن را نگه می‌دارد و آن کار را خود به خود انجام می‌دهد. انسانی که در زندگی خیلی فکر می‌کند هم به همینگونه است. زنده بودن در بیت دوم، یعنی با فکر زندگی کردن و دخالت دادن فکر در زندگی. توجه داشته باشید که فکر را به معنای فکری که مشکلات مادی انسان را برطرف می‌کند و امکانات را برای انسان به ارمغان آورده، به کار نمی‌بریم.

چون بِمُردی تو ز اوصافِ بشر                       بحرِ اسرارت نهد بر فرقِ سَر (بحر اسرار، تو را بر فرق سر نهد)

هنگامی که بر نفست بمیری، حقایقی هم بر تو مکشوف و آشکار می‌شود. آنها را در می‌یابی، متوجه می‌شوی و می‌بینی.

ای که خَلقان را تو خَر می‌خوانده‌ای             این زمان چون خر، بر این یخ مانده‌ای (اصطلاحی شبیه به در گِل ماندن)

مولوی در اینجا رو می‌کند به اصحاب علم نحوی، یعنی کسانی که اهل دانش هستند و با دانش می‌خواهند با حقیقت ارتباط برقرار کنند. یکی از آفت‌هایی که دانش و دانشمند شدن دارد، این است که فرد تصور می‌کند همه چیز را دریافته و همه چیز را می‌داند و هر کسی که حرفی می‌زند، او در موردش سریع و به راحتی اظهار نظر می‌کند و خیال می‌کند که همه چیزدان است! و از طرف دیگر به تَبَع این همه چیزدان دانستنِ خودش، دیگران را نادان، احمق و پَست و به تعبیر مولوی "خر" فرض می‌کند. مولوی، رو می‌کند به همین افراد، کسانی که اهل دانش و سواد هستند و می‌گوید ای کسی که دیگران را خر می‌دانی، تو در دریای زندگی، خودت وا می‌مانی و در ارتباط با حقیقت، مثل خرِ در گِل‌رفته هستی!
farahnaz فرحناز     دوشنبه, ‏1392/10/30 ‏20:35:22

...
گر تو علّامۀ زمانی در جهان                         نَک، فنایِ این جهان بین این زمان

مردِ نحوی را از آن دَر دوختیم                       تا شما را نَحوِ محو آموختیم (نحو: روش و طریقه)

مرد نحوی را از آن در دوختیم             تا شما را نحو محو آموختیم
"از آن در دوختیم" یعنی از آن رو قصۀ مرد نحوی را برای شما بیان کردیم، که در مورد نحو، صحبت کنیم و شما را از علم محو و محو شدن آگاه کنیم.

قفهِ فقه و نحوِ نحو و صَرفِ صرف                 در "کَمْ‌آمد" یابی، ای یارِ شگَرف (کلمات اول در مصرع اول، به معنای حقیقت

            هستند، مثل حقیقت فقه، حقیقت نحو و...، این تکرارِ کلمات، قالب‌هایی هستند که مولوی از آنها زیاد استفاده می‌کند)

مولوی می‌گوید ای عزیز من، ای یار خوب! حقیقت و باطن فقه و نحو و صرف، یعنی باطنِ علوم و سرچشمۀ همۀ علوم را باید در "کَمْ‌آمد" پیدا کرد و "کَمْ‌آمد" هم یعنی محو، فنا و نیستی، نبودن خود و از خود چیزی در ذهن نداشتن. در واقع این را متوجه شوی که خود واقعیت ندارد و پنداری است. یعنی این حقیقت و باطن علوم را از خودت بجو، نه از کتاب، نه از قیل و قال! منظور مولوی از علوم، علومی مانند ریاضی و شیمی و فیزیک و مانند اینها نیست، که این علوم را با عرفان و خودشناسی پیدا کنی، مسلم است که این علوم را نمی‌توان ار خودشناسی گرفت. بلکه مولوی در زمینۀ معنویات سخن می‌گوید.

ذهن انسان هر چه خالی­تر و بدون دانش­تر باشد، با واقعیات هر چیز بهتر ارتباط برقرار می‌کند. این موضوع یکی از آموزه‌های اصلی عرفان است. هنگامی که این دانش­ها  فرو بخوابند و محو شوند، آن موقع است که فکر در "حال" حضور خواهد داشت و با واقعیات در ارتباط خواهد بود، نه با افکار و توهمات. پس نتیجه اینکه برای شنا در این دریای زندگی، برای ارتباط با حقیقت باید اهل "محو" بود نه اهل "خود"، یعنی باید اهل "بی­فکری" بود نه اهل سواد و دانش. اگر تو اهل "محو" باشی، یعنی تصویری از خودت به واسطۀ دانش و محفوظات ذهنت نداری و اگر از اندیشه‌ها و افکارِ ذهنی خالی شوی، می‌توانی در آب و دریای زندگی حرکت کنی و آن موقع است که روح و روانت احساس ناآرامی نخواهد داشت. زندگی به فرد "مُرده"، یعنی کسی که بر نفس، مُرده و "محو" را تجربه کرده رو می‌آورد و اجازه می‌دهد که در زندگی حرکت کند. ای یار خوب! حقیقت و باطن و سرچشمۀ تمام علوم را در "کَمْ‌آمد" یعنی محو و فنا و نیستی می‌توان پیدا کرد. لِمِ "احتماء" به معنای پرهیز و دوری جستن یا همان کیفیت "منفی‌اندیشی" است، به این معنا که فکر پس از فکر نیاید، با مشاهده کردن فکر، جریان فکر خود به خود قطع می‌شود و دیگر فکری نخواهد آمد. و زمانی که قطع می‌شود آن حالت بی‌فکری، نبودِ فکر، عدم و نیستی، حالت هیچ بودن، حالت "کَمْ‌آمد" درونِ روان و ذهن متحقق می‌شود. اصل اساسی مدیتیشن یا "مراقبه" هم همین است.
« نمایش همه نظرات »

املاک A4A: طراحی سئو