کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
 


کیانا وحدتی
پدرم ای که احساس تو پاکترین احساس است...تو می نوازی برای عشق، برای احساس، برای زندگی، لطافت و پاکی...

جزئیات بیشتر...




پیامبر و دیوانه
عرفانی, چبران خلیل جبران, نجف دریابندری, کارنامه, چاپ سی و پنجم1383 ,...

جزئیات بیشتر...


اشعار خاطره انگیز
« 36114 بازدید »

ahmadi جواد     سه شنبه, ‏1387/09/12 ‏17:07:03

در صورتی که شعر خاصی در ذهن دارید که تداعی کننده خاطره ای شیرین برای شماست در این قسمت وارد کنید. همه ما برخی مواقع اشعاری را می بینیم و به یاد می سپاریم که یادآور احساس و یا حال خاصی است. با ثبت این اشعار در این قسمت به دیگران نیز فرصت سهیم شدن در آن احساس زیبا را دهیم.
« نمایش همه نظرات »
« نمایش 10 نظر قبلی »


farahnaz فرحناز     چهارشنبه, ‏1387/10/11 ‏19:47:56

بردی از یادم
دادی بر بادم
با یادت شادم.
دل به تو دادم ، در دام افتادم ، از غم آزادم.

دل به تو دادم ، فتادم به بند
ای گل بر اشک خونینم نخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز

چه شد آنهمه پیمان
که از آن لب خندان
بشنیدم و هرگز
خبری نشد از آن

کی آیی به برم
ای شمع سحرم
در بزمم نفسی
بنشین تاج سرم
تا از جان گذرم.

پا به سرم نه
جان به تنم ده
چون به سر آمد
عمر بی ثمرم

نشسته بر دل غبار غم
ز آنکه من در دیار غم
گشته ام غمگسار غم
امید اهل وفا تویی
رفته راه خطا تویی
آفت جان ما تویی

بردی از یادم
دادی بر بادم
با یادت شادم
دل به تو دادم ، در دام افتادم ، از غم آزادم.

دل به تو دادم ، فتادم به بند
ای گل بر اشک خونینم نخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز.

شاعر : پرویز خطیبی
خانم دلکش هم اونو خونده
farahnaz فرحناز     سه شنبه, ‏1387/11/15 ‏21:57:55

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی اگر
سفر نکنی، اگر کتابی نخوانی، اگر به
اصوات زندگی گوش ندهی ، اگر از خودت
قدردانی نکنی.
 
به آرامی آغاز به مردن
می‌کنی زمانی که خودباوری را در
خودت بکشی، وقتی نگذاری دیگران به
تو کمک کنند.
 
به آرامی آغاز به مردن می‌کنی اگر
برده عادات خود شوی، اگر همیشه از
یک راه تکراری بروی …اگر روزمرّگی
را تغییر ندهی اگر رنگهای متفاوت
به تن نکنی، یا اگر با افراد ناشناس
صحبت نکنی.
 
 تو به آرامی آغاز به مردن
می‌کنی اگر از شور و حرارت، از
احساسات سرکش، و از چیزهایی که
چشمانت را به درخشش وامی‌دارند و
ضربان قلبت را تندتر
می‌کنند، دوری کنی . . .
 
تو به آرامی آغاز به مردن
می‌کنی اگر هنگامی که با شغلت،‌
یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض
نکنی .اگر برای مطمئن در نامطمئن
خطر نکنی. اگر ورای رویاها نروی،اگر
به خودت اجازه ندهی که حداقل یک بار
در تمام زندگیت ورای مصلحت‌اندیشی
بروی . . .

امروز زندگی را آغاز
کن!امروز مخاطره کن!امروز کاری
کن!نگذار که به آرامی بمیری!

شادی را فراموش نکن

پابلو نرودا شاعر شیلیایی
 ترجمه‌ی احمد شاملو

http://www.reikiworld.ir/catalog/page.asp?id=399
farahnaz فرحناز     پنج شنبه, ‏1387/11/24 ‏18:54:20

این شعر رو از بلاگ کیانا کپی کردم و به یادش اینجا میذارم.

و آب بود که می‌رفت

کوچه خلوت بود

صدای قلب تو آری ،

صدای قلب تو پاشید بر در و دیوار...

و عطر سوختن اشک و عشق و شرم و شتاب

میان بندبند کهنه‌ی دیوار آجری گم شد


فضای کوچه‌ی میعاد

طنین خاطره‌ِ ی ضربه‌های گام تو را

به ذهن منجمد سنگفرش امانت داد.

و آب بود که می‌رفت...


نصرت رحمانی      ‍« در عطر عشق »
farahnaz فرحناز     یکشنبه, ‏1388/02/20 ‏20:08:25

در این شبانه ها ؛
دلم سخت بی قرار کسی است
کسی که از تبار مهر می آمد
مرا از التهاب سبز دشت می ربود
به تربت کویر عاری عشق می رساند
کسی که تیرگی دیرگاه عادت بودن من را
با جلوه گاه تجلی نور ، آشنا می کرد
دلم سخت بی قرار کسی است
کسی که مرگ آبی را
در عمق نیلگون دریا ، به من آموخت
دلم سخت بی قرار کسی است
و التهاب جلوه های کاذب رنگین را
در انعقاد ارغوانی عشق ، با سیاه روزگار من آسود
در این سراب نفس
در این قدمگاه بی انتهای وامانده در میان قفس
دلم سخت بی قرار کسی است !
دلی که مدت هاست
نیمه ی کمال گمشده اش را ،
در میان خواب قصه های طلایی از دست رفته می جوید
و انزوای خاطراتش را
برای یافتن پاسخ احتیاج این جان پاک باخته می پوید .
هم اکنون دگر چگونه ، با که بتوان گفت ؟ !
که در ظلمت سکوت
در غربت حجیم فقدان آن خلوص
دریچه ی چشمانم در انتظار چرخیدن دری است ،
شعور روشنایی صبح ، تنها امید امتداد تار یکی و سرد شبی است ،
دگر چه گویم ؟
دلم سخت بی قرار کسی است .
                                                                               کیانا؛ بهمن ماه 83
farahnaz فرحناز     یکشنبه, ‏1388/05/04 ‏20:43:39

.
.
.
ای شاعر، ای پیامبر لحظه های ناب
ای زاده ی عبادت و عصیان، غزل بخوان

امشب به جشنواره ی خودسوزی ام بیا
بسیار دم بگیر و فراوان، غزل بخوان
...
اکنون که بر کتیبه ی مغموم سرنوشت
روییده سنگواره ی انسان، غزل بخوان  

چند این دروغ کهنه بر اندام واژه ها
برخیز و با صداقت عریان، غزل بخوان
...
آنک نگاه کن افق عشق زخمی است
دارد غروب می کند انسان، غزل بخوان

                                                     "بخشی از شعر جشنواره ی خودسوزی" سروده ی دکتر محمد رضا روزبه تقدیم به روح شاملو و دوستداران او
farahnaz فرحناز     چهارشنبه, ‏1388/05/14 ‏01:54:24

«نفسم می گیرد »

وقتی هوا خیس می شود
دلم بهانه ی تو را می گیرد
و گونه هایم ؛
بوی خاک باران زده می دهند ...
پنجره را باز می کنم ، نفسم می گیرد !
از آن روز که تو رفتی هوا شرجی است
و میان این همه گریه ...
هنوز هم تنم از داغ آخرین نگاه تو می سوزد
و تو از چشم های تب دار من می درخشی
و تو بی پرده از اشک ، در انعکاس چشمان من می درخشی
نفسم می گیرد ... !
درست مثل همان لحظه که چشمان تو در چشمان من ماند
همان لحظه که منتظر ماندی تا چیزی بگویم ...
امّا ...
امّا درست مثل همین حالا نفسم گرفت و نتوانستم ...
و نگفتم ...
و تو دیگر منتظر نماندی ...
منتظر نماندی تا دوباره نامت را نفس بکشم
و بگویم ...
بگویم که بی تو
دیگر نفسم
برای همیشه می گیرد !

                                                          سروده ی کیانا وحدتی تیر ماه 85
farahnaz فرحناز     شنبه, ‏1388/06/14 ‏19:24:07

دوستان وقتی شعر زیبای مهدی و نظر انور رو خوندم به این فکر افتادم که اتاقی  برای درد و دل کردن و کمک گرفتن از همدیگه باز کنم.

این هم آدرسش:  http://www.kianavahdati.com/forum.aspx?id=-2147483537
farahnaz فرحناز     شنبه, ‏1388/12/01 ‏19:00:25

کل کل شعری سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا

این مناظره شعری با شعر ” آزار ” سیمین بهبهانی شروع می شود : و با جوابیه رند تبریزی پایان می گیرد .

یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم

جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی :

یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی
من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی

جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا :

گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم؟
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم

جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی:

دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را

جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا :

صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست
وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست
گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین
کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست
صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست
سیمین تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی
دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست
با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی
بی پرده می گویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟
دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی
زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست
صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال
چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست

منبع: سایت طنز ایران
farahnaz فرحناز     جمعه, ‏1388/12/14 ‏22:03:49

مهدی سلام
انگار غیر از تو دیگران هم درگیر این کل کل شعری شده اند

عتاب شمس الدین عراقی به رند تبریزی:

ای رند تبریزی چرا این ها به آن ها می کنی
رندانه می گویم ترا ،کآتش به جان ها می کنی  
ره می زنی صهبای ما ای وای تو ای وای ما
شرمت نشد بر همرهان ، تیر از کمان ها می کنی؟  
سیمین عاشق پیشه را گویی سخن ها ناروا
عاشق نبودی کین چنین ، زخم زبان ها می کنی  
طشتی فرو انداختی ، بر عاشقان خوش تاختی
بشکن قلم خاموش شو ، تا این بیان ها می کنی  
خواندی کجا این درس را ، واگو رها کن ترس را
آتش بزن بر دفترت ، تا این گمان ها می کنی  
دلبر اگر بر ناز شد ،افسانه ی پر راز شد …
دلداده داند گویدش : باز امتحان ها می کنی  
معشوق اگر نرمی کند ، عاشق ازآن گرمی کند!
ای بی خبر این قصه را ، بر نوجوان ها می کنی؟  
عاشق اگر بر قهر شد ، شیرین به کامش زهر شد
گاهی اگر این می کند ، بر آسمان ها می کنی؟  
او داند و دلدار او ، سر برده ای در کار او
زین سرکشی می ترسمت ، شاید دکان ها می کنی  
از (بی نشان) شد خواهشی ، گر بر سر آرامشی
بازت مبادا پاسخی ، گر این ، زیان ها می کنی
farahnaz فرحناز     جمعه, ‏1389/01/27 ‏14:14:07

"وصیت نامه" ابولقاسم حالت

بعد مرگم نه به خود زحــمت بسیار دهید
نه به من بر سـر گور و کفن آزار دهید

نه پی گورکن و قاری و غسال رویـــد
نه پی سنگ لحد پــول به حجار دهید

بده هر عضو مرا از پس مرگــم به کسی
که بدان عضو بود حاجت بسیار دهید

این دو چشمان قوی را به فلان چشــم‌چران
که دگر خوب دو چشمش نکند کار دهید

وین زبان را که خداوند زبان‌بـازی بود
به فلان هوچی رند از پی گفتـار دهید

کله‌ام را که همه عمـــر پر از گچ بوده‌است
پاک تحویل علی اصغر گچکار دهیــد

وین دل سنگ مرا هم که بود سنگ سیـــاه
به فـــلان سنگ‌تراش سر بازار دهید

چانه‌ام را به فلان زن که پی وراجی است
معده‌ام را به فلان مرد شکمخوار دهید

در سر سفره خورَد فاطمـه، بی‌دندان، غم
به که دندان مرا نیز بــدان یار دهید
farahnaz فرحناز     یکشنبه, ‏1389/04/06 ‏23:42:19

شعر زیبای حمید مصدق و جواب زیبای فروغ فرخزاد


"حمید مصدق خرداد 1343"
*تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت



"جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"
*من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

منبع: چشمه
farahnaz فرحناز     پنج شنبه, ‏1389/07/15 ‏21:48:35

آری، تا شقایق هست، زندگی باید کرد ...

ممنون اشکیار عزیز برای کارهای قشنگی که توسایت میذاری.
farahnaz فرحناز     یکشنبه, ‏1389/08/02 ‏21:08:00

دو کاج        نسخه جدید                      

در کنار خطوط سیم پیام
خارج از ده دو کاج روئیدند
سالیان دراز رهگذران
آن دو را چون دو دوست می‌دیدند
روزی از روزهای پائیزی
زیر رگبار و تازیانه باد
یکی از کاج ها به خود لرزید
خم شد و روی دیگری افتاد
گفت ای آشنا ببخش مرا
خوب در حال من تأمل کن
ریشه‌هایم ز خاک بیرون است
چند روزی مرا تحمل کن
کاج همسایه گفت با نرمی
دوستی را نمی برم از یاد
شاید این اتفاق هم روزی
ناگهان از برای من افتاد
مهربانی بگوش باد رسید
باد آرام شد، ملایم شد
کاج آسیب دیده ی ما هم
کم کمک پا گرفت و سالم شد
میوه ی کاج ها فرو می ریخت
دانه ها ریشه می زدند آسان
ابر باران رساند و چندی بعد
ده ما نام یافت کاجستان

شاعر: محمد جواد محبت،  همان شاعر دوکاج
farahnaz فرحناز     جمعه, ‏1389/11/08 ‏00:03:19

دوست عزیز لطفا این شعر زیبا رو در قسمت "زبان و ادبیات" قرار بدید که دسترسی به اون راحتتر باشه.   متشکرم

http://www.kianavahdati.com/documentSearch.aspx?type=20&id=null
farahnaz فرحناز     یکشنبه, ‏1392/02/29 ‏14:52:30

دوست گرامی خیلی خوبه که ما دل نوشته شما رو بخونیم ولی ما یک اتاقی تو سایت داریم مخصوص دلنوشته های دوستان، شما هم میتونی همونجا بذاری.متشکر

لینک اتاق "شعرها و داستانهای شما"http://www.kianavahdati.com/forum.aspx?id=-2147483598

راستی هر وقت میخوای کامنتت رو همه ببینن گزینه "مبحث اصلی" رو انتخاب کن
farahnaz فرحناز     چهارشنبه, ‏1393/09/12 ‏13:52:01

به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش، نگردد فردا
زندگی شیرین است، زندگی باید کرد
گرچه دیر است ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم، در دل
لحظه را در یابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانی خودم، عرضه کنم
یک بغل عشق از آنجا بخرم
یاد من باشد فردا حتما
به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود
و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست
یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم ،مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست، که نیست، پس از آن فردایی......

"فریدون مشیری"
farahnaz فرحناز     جمعه, ‏1393/11/10 ‏17:56:30

... چه غم حنانه گر کس از دلم آگه نشد هرگز

که من دانای عاشق چون خدای مهربان دارم...

مرسی حنانه ی عزیز چه خوش گفتی!!!
farahnaz فرحناز     چهارشنبه, ‏1393/11/15 ‏09:57:29

حنانه جان چقدر شعر با احساس و زیبایی...
امیدوارم همگی این حس و حال رو تجربه کنیم

کپی شعر تون رو تو اتاق"شعرها و داستان های کوتاه شما" هم میذارم
http://www.kianavahdati.com/forum.aspx?id=-2147483598
farahnaz فرحناز     جمعه, ‏1393/12/01 ‏01:26:07

سلام بر همگی
متشکر از شما دوستان گل... مخصوصا اشکیار عزیز،یار همیشگی سایت و حنانه ی عزیز که تازگی به جمع یاران سایت پیوستن و شعرهای قشنگی برامون میذارن
farahnaz فرحناز     دوشنبه, ‏1393/12/04 ‏19:44:57

خوش اومدین دوست گرامی...
کار خوبی کردین که شعر گذاشتین ... ممنون
farahnaz فرحناز     جمعه, ‏1394/05/16 ‏14:16:48

میگویند در مجلسی از ژولیده نیشابوری پرسیدند: میتوانی فی البداهه شعری بگویی که ده تا کلمه " دل " درآن باشد و هر کدام معنای مختلفی داشته باشد.
و او رباعی زیر را در همان مجلس سرود.

"دلبری"با "دلبری " "دل" از کفم دزدید و رفت
هرچه کردم ناله از "دل" "سنگدل " نشنید ورفت
گفتمش ای" دلربا" "دلبر" ز " دل" بردن چه سود؟!
از "ته دل" بر من "دیوانه دل " خندید و رفت
« نمایش همه نظرات »

املاک A4A: طراحی سئو