کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
 


کیانا وحدتی
اکنون که رفته ای من مانده ام و فریادهایی چند ... از حرف هایی که باید بودن تو بود حکم...

جزئیات بیشتر...




حکایت پیر مرد وبدهی ودختر
روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از...

جزئیات بیشتر...


اشعار خاطره انگیز
« 36370 بازدید »

ahmadi جواد     سه شنبه, ‏1387/09/12 ‏17:07:03

در صورتی که شعر خاصی در ذهن دارید که تداعی کننده خاطره ای شیرین برای شماست در این قسمت وارد کنید. همه ما برخی مواقع اشعاری را می بینیم و به یاد می سپاریم که یادآور احساس و یا حال خاصی است. با ثبت این اشعار در این قسمت به دیگران نیز فرصت سهیم شدن در آن احساس زیبا را دهیم.
« نمایش همه نظرات »
« نمایش 10 نظر قبلی »


بهروز بهروز     جمعه, ‏1387/10/06 ‏03:36:56

سلام

بی تومهتاب شبی باز ازان کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم
خیره به دنبال توگشتم
یادم امد
.....
از فریدون مشیری زنده یاد
بهروز بهروز     جمعه, ‏1387/10/06 ‏22:11:01

بوی بوی سبز
بوی خاک
شاخه های شسته
باران خورده
پاک
اسمان آبی
ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس
رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد
اینک بهار
اینک بهار
خوش بحال روزگار
زنده یاد مشیری
بهروز بهروز     پنج شنبه, ‏1387/10/12 ‏18:23:22

آب
آب را گل نکنیم
در فرودست انگار  کفتری می خورد آب
یا که در بیشه دور  سیره ای پر می شوید.
یا در آبادی کوزه ای پر می گردد
آب را گل نکنیم
شاید این آب روان  می رود  پای سپیداری  تا فرو شوید
اندوه دلی
دست درویشی شاید  نان خشکیده فرو برده در آب.

زن زیبائی آمد لب رود
آب را گل نکنیم :
روی زیبا دو برابر شده است .

چه گوارا  این آب!
چه زلال این رود!
مردم بالا دست  چه صفائی دارند چشمه هاشان جوشان  گاو هاشان شیر افشان باد!
من ندیدم دهشان ،
بی گمان پای چپر هاشان جا پای خداست .
ماهتاب آنجا ،میکند روشن پهنای کلام .
بی گمان در ده بالا دست ،چینه ها کوتاه است .
بی گمان آنجا آبی آبی است.
غنچه ای می شکفد ، اهل ده با خبرند.
چه دهی باید باشد!
کوچه باغش پر موسیقی باد !
مردمان سر رود ، آب را می فهمند.
گل نکردندش ، ما نیز
آب را گل نکنیم
از زنده یاد  سهرا ب سپهری (هشت کتاب )
بهروز بهروز     دوشنبه, ‏1387/10/16 ‏11:50:12

ملک را گر نظر بر قد آن سرو روان افتد
                                             سراسیمه چو مرغ تیر خورده زاسمان افتد
مپوش از من رخ ای خوزشید مپسند این که چون شمعم
                                             همه شب تا سحر آتش به مغز استخوان افتد
مگو ای دل به شمع محفل از سوز درون حرفی
                                             مکن کاری که این راز نهان در هر زمان افتد
بلا را نیست قابل جز صفای دل عجب نبود
                                             اگر زان شمع چون آیینه ام آتش بجان افتد
فکندی ز زلف بررخ اضطرابی کرد دل پیدا
                                             چو مرغی کش بنا گه آتش اندر آشیان افتد
به مقصد راه کم جو از رکوع ای زاهد گم ره
                                              که بسیار آزمودم تیر کج کم بر نشان افتد
فضولی صبح سان دم میزنی از مهر رخسارش
                                              نمی ترسی از اندم کز تو آتش بر جهان افتد.
شعر از فضولی از شعرا وعرفاء قرن دهم هجری(دیوان فارسی)
بهروز بهروز     پنج شنبه, ‏1387/10/19 ‏19:16:01

شعر کوچه از زنده یاد فریدون مشیری

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید، تو به من گفتی:
از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا،‌ که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!
با تو گفتم :‌
“حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پیش تو؟‌
هرگز نتوانم!
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم”
باز گفتم که: ” تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم…!”
اشکی ازشاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید،
یادم آید که از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده  خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم!
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

دفعه قبل ناقص نوشته بودم
بهروز بهروز     پنج شنبه, ‏1387/10/19 ‏19:22:13

آسمان کبود
بهارم دخترم از خواب برخیز
شکر خندی  بزن و شوری برانگیز
گل اقبال من ای غنچه ی  ناز
بهار آمد تو هم با او بیامیز
**
بهارم دخترم آغوش واکن
که از هر گوشه،  گل آغوش وا کرد
زمستان ملال انگیز بگذشت
بهاران خنده بر لب آشنا کرد
بهارم، دخترم، صحرا هیاهوست
چمن زیر پر و بال پرستوست
کبود آسمان همرنگ دریاست
کبود چشم تو زیبا تر از اوست
***
بهارم، دخترم، نوروز آمد
تبسم بر رخ مردم کند گل
تماشا کن تبسم های او را
تبسم کن که خود را گم کند گل
**
بهارم، دخترم، دست طبیعت
اگر از ابرها گوهر ببارد
و گر از هر گلش جوشد بهاری
بهاری از تو زیبا تر نیارد
***
بهارم، دخترم، چون خنده ی صبح
امیدی می دمد در خنده تو
به چشم خویشتن می بینم از دور
بهار دلکش آینده ی تو !
(شاعر = فریدون مشیری)از ترانه های معروف مرضیه
بهروز بهروز     پنج شنبه, ‏1387/10/19 ‏19:29:37

مادر مرا ببخش از شادروان مهدی سهیلی

هر لحظه در برابر من اشک ریختی
از چشم پر ملال تو خواندم شکایتی
بیچاره من ، که با همه ی اشکهای تو
هرگز نداشت راه گناهم نهایتی
***
تو گهری که در کف طفلی فتاده ای
من ، ساده لوح کودک گوهر ندیده ام
گاهی به سنگ جهل ، گوهر را شکسته ام
گاهی به دست خشم ، به خاکش کشیده ام
***
بعد از خدا ، خدای دل و جان من تویی
من ، بنده ای که بار گنه می کشم به دوش
تو ، آن فرشته ای که ز مهرت سرشته اند
چشم از گناهکاری فرزند خود بپوش
***
شبهای بس دراز نخفتی که تا پسر
خوابد  به  ناز  بر  اثر لای   لای   تو
رفتی به استانه ی مرگ از برای من
ای تن به مرگ داده ! بمیرم برای تو
***
این قامت خمیده ی در هم شکسته ات
گویای داستان ملال گذشته هاست
رخسار رنگ باخته و چشم خسته ات
ویرانه ای ز کاخ جمال گذشته هاست .
بهروز بهروز     پنج شنبه, ‏1387/10/19 ‏19:42:14

سلام
قبلا ناقص نوشته بودم
واقعا زیباست
==================
خوش به حال غنچه های نیمه باز
بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک ،
شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک
آسمان آبی و ابر سپید ،
برگ های سبز بید ،
عطر نرگس رقص باد ،
نغمه شوق پرستو های شاد ،
خلوت گرم کبوتر های مست...
نرم نرمک می رسد اینک بهار ،
خوش به حال روزگار !

خوش به حال چشمه ها و دشت ها ،
خوش به حال دانه ها و سبزه ها ،
خوش به حال غنچه های نیمه باز ،
خوش به حال دختر میخک - که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب.
خوش به حال من ، گرچه - در این روزگار -
جامه رنگین نمی پوشی به کام ،
باده رنگین نمی نوشی ز جام ،
نقل و سبزه در میان سفره نیست،
جامت - از آن می که می باید - تهی یست
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم !
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب !
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار.
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ ؛
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!
بهروز بهروز     سه شنبه, ‏1387/11/22 ‏19:02:48

روزگار غریبی ست نازنین
دهانت را می بویند
مبادا که گفته باشی دوستت دارم
دلت را می بویند
روزگار غریبی ست ،نازنین
وعشق را کنار تیرک راه بند
تازیانه میزنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را  
به سوخت بار سرود وشعر
فروزان میدارند.
بهروز بهروز     سه شنبه, ‏1388/05/06 ‏05:49:27

سلام
یک نقل قولی شنیدم از دوستی می گفت به استاد گفتند چرا در اینجا نمی مانی (آمریکا) گفته بود وقتی صبحها از منزل میزنم بیرون دوست دارم به همسایه ام بگویم سلام مشدی محمد نه hello mr. smith
بهروز بهروز     پنج شنبه, ‏1388/06/19 ‏23:23:45

سلام
شعری از سیف فرغانی در ایام حمله مغول

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تأثیر اختران شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد
آبیست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب ناروان شما نیز بگذرد
ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
بهروز بهروز     پنج شنبه, ‏1388/06/19 ‏23:58:14

سلام
مربوط است به آخرین آهنگ استاد شجریان

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل - دلی لبریز از مهر تو
ای با دوستی دشمن


زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید

برادر ای برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید

تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را برادر جان
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست...

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار...
بهروز بهروز     سه شنبه, ‏1389/06/30 ‏22:24:41

هر کجا رفتی پس از من / محفلی شاد است و روشن

یاد من کن؛ یاد من کن

هر کجا دیدی به بزمی / عاشقی با لب گزیدن

یاد من کن؛ یاد من کن

هر کجا سازی شنیدی / از دلی رازی شنیدی

شعر و آوازی شنیدی / چون شدی گرم شنیدن

وقت آه از دل کشیدن / یاد من کن یاد من کن

بی تو در هر گلشنی چون بلبل بی آشیان، دیوانه بودم / سر به هر در می زدم وانگه ز پا افتاده در میخانه بودم

گر به کنج خلوتی دور از همه خلق جهان بزمی به پا شد / واندر آن خلوت سرا پیمانه ها پر از می عشق و صفا شد

چون بشد آهسته شمعی، کنج آن کاشانه روشن / تا رسد یاری به یاری، تا فتد دستی به گردن

یاد من کن، یاد من کن
بهروز بهروز     سه شنبه, ‏1389/06/30 ‏22:26:19

http://www.youtube.com/watch?v=Jx1DkKvZkHQ&feature=related
سلام
این هم لینک آهنگ زیبای یاد من کن
بهروز بهروز     چهارشنبه, ‏1389/06/31 ‏09:42:39

سلام
گذشته راه آینده است
شعری زیبا ا زخواننده ای که در دوران خودش یگانه ای بود حسی خاص به هم عصران دست میدهد که فقط گذر زمان آنرا میتواند معنی  کند. ضمنا اشکیار عزیز باید فیلتر مربوط به بنز 180 یا 170 باشه که معمولا کم گیر میاد آخه این آهنک متعلق به دهه 40 است.
بهروز بهروز     دوشنبه, ‏1390/05/31 ‏22:10:13

شعر ی زیبا از بانو دلکش

یاد من کُن
ز درد من بسوزد سینه تو

شود غمگین دل بی کینه تو

نباشد تا به چشم خود ببینم

غبار آلوده آن آیینه تو


هر کجا رفتی پس از من

محفلی شاد است و روشن

یاد من کن یاد من کن

هر کجا دیدی به بزمی

عاشقی با لب گزیدن

یاد من کن یاد من کن


هر کجا سازی شنیدی

از دلی رازی شنیدی

شعر و آوازی شنیدی

چون شدی گرم شنیدن

وقت آه از دل کشیدن

یاد من کن یاد من کن


هر کجا رفتی پس از من

محفلی شاد است و روشن

یاد من کن یاد من کن

هر کجا دیدی به بزمی

عاشقی با لب گزیدن

یاد من کن یاد من کن


هر کجا سازی شنیدی

از دلی رازی شنیدی

شعر و آوازی شنیدی

چون شدی گرم شنیدن

وقت آه از دل کشیدن

یاد من کن یاد من کن

یاد من کن یاد من کن


بی تو در هر گلشنی چون بلبل بی آشیان، دیوانه بودم

سر به هر در می زدم وانگه ز پا افتاده در میخانه بودم

گر به کنج خلوتی دور از همه خلق جهان بزمی به پا شد

واندر آن خلوت سرا پیمانه ها پر از می عشق و صفا شد

چون بشد آهسته شمعی، کنج آن کاشانه روشن

تا رسد یاری به یاری، تا فتد دستی به گردن

یاد من کن، یاد من کن
بهروز بهروز     چهارشنبه, ‏1390/09/16 ‏22:54:43

به مغرب ، سینه مالان قرص خورشید
نهان می گشت پشت کوهساران
فرو پاشید گردی زعفران رنگ
به روی نیزه ها و نیزه داران
زهر سو بر سواری غلط می خورد
تن سنگین اسبی تیر خورده
به زیر باره  می نالید ازدرد
سوار زخمدار نیم مرده
زسم اسب می چرخید برخاک
به سان گوی خون آلود ، سرها
ز برق تیغ می افتاد دردشت
پیاپی دستها دور ازسپرها
میان گردهای تیره چون میغ
زبانهای سنانها برق می زد
لب شمشیرهای زندگی سوز
سران را بوسه ها بر فرق می زد
نهان می گشت روی روشن روز
به زیر دامن شب درسیاهی
درآن تاریک شب می گشت پنهان
فروغ خرگه خوارزمشاهی
دل خوارزمشه یک لمحه لرزید
که دید آن آفتاب بخت ، خفته
ز دست ترکتازیهای ایام
به آبسکون شهی بی تخت ، خفته
اگر یک لحظه امشب دیر جنبید
سپیده دم جهان درخون نشیند
به آتشهای ترک و خون تازیک
ز رود سند تا جیحون نشیند
به خوناب شفق دردامن شام
به خون آلوده ایران کهن دید
درآن دریای خون ، درقرص خورشید
غروب آفتاب خویشتن دید
به پشت پرده شب دید پنهان
زنی چون آفتاب عالم افروز
اسیر دست غولان گشته فردا
چو مهر آید برون از پرده ی روز
به چشمش ماده آهویی گذر کرد
اسیر و خسته و افتان و خیزان
پریشان حال ، آهو بچه ای چند
سوی مادردوان وز وی گریزان
چه اندیشید آن دم ، کس ندانست
که مژگانش به خون دیده تر شد
چو آتش درسپاه دشمن افتاد
ز آتش هم کمی سوزنده تر شد
زبان نیزه اش در یاد خوارزم
زبان آتشی در دشمن انداخت
خم تیغش به یاد ابروی دوست
به هر جنبش سری بر دامن انداخت
چو لختی درسپاه دشمنان ریخت
از آن شمشیر سوزان ، آتش تیز
خروش از لشکر انبوه برخاست
که از این آتش سوزنده پرهیز
درآن باران تیر و برق پولاد
میان شام رستاخیز می گشت
درآن دریای خون دردشت تاریک
به دنبال سر چنگیز می گشت
بدان شمشیر تیز عافیت سوز
در آن انبوه ، کار مرگ می کرد
ولی چندان که برگ از شاخه می ریخت
دو چندان می شکفت و برگ می کرد
سر انجام آن دو بازوی هنرمند
زکشتن خسته شد وز کار واماند
چو آگه شد که دشمن خیمه اش جست
پشیمان شد که لختی ناروا ماند
عنان باد پای خسته پیچید
چو برق و باد ، زی خرگاه آمد
دوید از خیمه خورشیدی به صحرا
که گفتندش سواران شاه آمد
2
میان موج می رقصید درآب
به رقص مرگ ، اخترهای انبوه
به رود سند می غلطید برهم
ز امواج گران کوه از پی کوه
خروشان ، ژرف ، بی پهنا ، کف آلود
دل شب می درید و پیش می رفت
از این سد روان در دیده شاه
ز هر موجی هزاران نیش می رفت
نهاده دست بر گیسوی آن سرو
بر این دریای غم نظاره می کرد
بدو میگفت اگر زنجیر بودی
ترا شمشیرم امشب پاره می کرد
گرت سنگین دلی ، ای نرم دل آب !
رسید آنجا که بر من راه بندی
بترس آخر ز نفرینهای ایام
که ره بر این زن چون ماه بندی !
ز رخسارش فرو می ریخت اشکی
بنای زندگی بر آب می دید
در آن سیماب گون امواج لرزان
خیال تازه ای درخواب می دید
اگر امشب زنان و کودکان را
ز بیم نام بد درآب ریزم
چو فردا جنگ بر کامم نگردید
توانم کز ره دریا گریزم
به یاری خواهم از آن سوی دریا
سوارانی زره پوش و کمانگیر
دمار از جان غولان کشم سخت
بسوزم خانمانهاشان به شمشیر
شبی آمد که می باید فدا کرد
به راه مملکت فرزند و زن را
به پیش دشمنان استاد و جنگید
رهاند از بند اهریمن وطن را
دراین اندیشه ها می سوخت چون شمع
که گرد آلود پیدا شد سواری
به پیش پادشه افتاد بر خاک
شهنشه گفت : آمد ؟ گفت آری
پس آنگه کودکان را یک به یک خواست
نگاهی خشم آگین در هوا کرد
به آ بدیده اول دادشان غسل
سپس در دامن دریا رها کرد !
بگیر ای موج سنگین کف آلود
ز هم وا کن دهان خشم ، وا کن
بخور ای اژدهای زندگی خوار
دوا کن درد بی درمان ، دوا کن !
زنان چون کودکان در آب دیدند
چو موی خویشتن درتاب رفتند
وز آن درد گران ،پی گفته شاه
چو ماهی دردهان آب رفتند
شهنشه لمحه ای بر  آبها دید
شکنج گیسوان تاب داده
چه کرد از آن سپس ، تاریخ داند
به دنبال گل بر آب داده !
شبی را تا شبی با لشکری خرد
زتن ها سر ، ز سرها خود افکند
چو لشکر گرد بر گردش گرفتند
چو کشتی بادپا در رود افکند !
چو بگذشت از پس آن جنگ دشوار
از آن دریای بی پایاب ، آسان
به فرزندان و یاران گفت چنگیز
که گر فرزند باید ، باید این سان !
3
بلی ، آنان که از این پیش بودند
چنین بستند راه ترک و تازی
از آن این داستان گفتم که امروز
بدانی قدر و بر هیچش نبازی
به پاس هر وجب خاکی از این ملک
چه بسیار ست ، آنسرها که رفته !
زمستی بر سر هر قطعه زین خاک
خدا داند چه افسرها که رفته !
مهدی حمیدی شیرازی
بهروز بهروز     پنج شنبه, ‏1390/09/24 ‏20:01:06

عشق تو آتش جانا
زد بر دل من
بره دل
باد غم دا د آخر
آب و گل من
روی تو تو چون دید
بهتر زلیلی
شد بند زنجیر دام
مجنون دل من
وصل تو مشکل مشکل
جان دادن آسان
یارب کن آسان آسان
این مشکل من
                                                استاد شجریان   شعر شیدا     دستگاه ماهور
بهروز بهروز     پنج شنبه, ‏1390/09/24 ‏20:04:48

با این تایپ کردنم شرمنده شیدا و استاد و دستگاه ماهور شدم
بر باد غم داد آخر
آب وگل من
روی تو چون دیده دل
بقیه اش درست است
بهروز بهروز     شنبه, ‏1390/10/03 ‏00:08:48

تا بهار دلنشین آمده سوی چمن
ای بهار آرزو بر سرم سایه قکن
چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر
تا که گلباران شود کلبه ویران من
باز آ ببین در حیرتم بشکن سکوت خلوتم
چون لاله تنها ببین بر چهره داغ حسرتم
ای روی تو آئینه ام عشقت غم دیرینه ام
باز آ چو گل در این بهار سر را بنه بر سینه ام
تا بهار دلنشین آمده سوی چمن
ای بهار آرزو بر سرم سایه قکن

ترانه بهار دلنشین
آهنگساز : استاد روح اله خالقی
شاعر : بیژن ترقی
در مایه اصفهان
بهروز بهروز     شنبه, ‏1390/10/03 ‏00:09:58

سیمین بری

سیمین بری گل پیکری آری از
ماه و گل زیباتری آری
همچون پری افسونگری آری
دیوانه رویت منم چه خواهی دگر از من
سرگشته کویت منم نداری خبر از من

هرشب که مه در آسمان
گردد عیان دامن کشان
گویم به او راز نهان
که با من چها کردی
به جانم وفا کردی

هم جان و هم جانانه ای اما
در دلبری افسانه ای اما
اما زمن بیگانه ای اما
آزرده ام خواهی چرا تو ای نوگل زیبا
افسرده ام خواهی چرا تو ای آفت دلها

آهنگ : جمشید شیبانی
شعر : ابراهیم صفائی
خواننده : گلنراقی
بهروز بهروز     شنبه, ‏1390/10/03 ‏00:12:11

تقدیم  به همه بروبچه های خوشدل
تقدیم به صفاتون

رفتم که رفتم
از برت دامن کشان
رفتم ای نا مهربان

از من آزرده دل
کی دگر بینی نشان
رفتم که رفتم 2

ارمن دیوانه بگذر
بگذر ای جانانه بگذر
هر چه بودی هرچه بودم
بیخبر رفتم که رفتم
شمع بزم دیگران شو
جام دست این و آن شو
هر چه بودی هرچه بودم
بیخبر رفتم که رفتم
بعد از این کن فراموشم که رفتم
دیگر از دست تو می نمینوشم که رفتم
با دل زود آشنا گشتم از دامت رها
بی وفا بی وفا بی وفا رفتم که رفتم

شعر :معینی کرمانشاهی
آهنگ :استاد علی تجویدی
در مایه اصفهان

ق
بهروز بهروز     یکشنبه, ‏1390/10/11 ‏22:13:11

می گذرم

خواننده : دلکش

آهنگ : علی تجویدی

ترانه : بیژن ترقی


می گذرم ، می گذرم

ز برای تو از جان می گذرم ز دیار تو گریان می گذرم

اشک و آهم زاد راهم

می روم دست دعا بر آسمان دارم

دور از یاران ، افتان ، خیزان می روم دام بلا ، به پای جان دارم

من و سوز عشق و خانه بدوشی من وشام هجر و کنج خموشی

ره بی پایانی دارم من سر بی سامانی دارم من

من از شهر تو چون نالان می گذرم تنها سایه من باشد همفسرم

این عشق تو مرا بنگر تا کجا شانده دست از دلم بدار که دگر طاقتم نمانده

من از شهر تو چون نالان می گذرم تنها سایه من باشد همسفرم

این عشق تو مرا ، بنگر تا کجا کشانده دست از دلم بدار که دگر طاقتم نمانده

دل سنگت کجا درد مرا می داند غم و رنج مرا تنها خدا میداند
بهروز بهروز     یکشنبه, ‏1390/10/11 ‏22:19:17

اشک من هویدا شد دیده ام چو دریا شد

درمیان اشک من سایه ی تو پیدا شد


موج آتشی از غم زان میانه برپا شد

اشک من هویدا شد دیده ام چو دریا شد

تو برفتی و وفا نکرده نگهی سوی ما نکرده

نکند ای امید جانم مه نیائی خدا نکرده

به یاری شکستگان چرا نیائی چه بی وفا چه بی وفا چه بی وفائی

اشک من هویدا شد دیده ام چو دریا شد

تو که گفتی اگر به آتشم کشی وگر ز غصه ام کشی تو را رها نمیکنم من

نه کشته ام تو را نه آتشت به جان زدم

که میکشی ز من تو دامن

اشک من هویدا شد دیده ام چو دریا شد

آی چرا برم نمانده رفتی به سوز غم نشانده رفتی

نه کشته ام تو را ز غم نه آتشت به جان زدم

که میکشی ز من تو دامن
بهروز بهروز     یکشنبه, ‏1390/10/11 ‏23:13:13

«داشت عباسقلی خان پسری»
پسر نابلد و دربه دری
پسری از همه جا سر خورده
گله مند و دمغ و افسرده
مدرک تافل و لیسانس نداشت
هیچ در زندگی اش شانس نداشت
صاحب حجره در کیش نبود
مالک خانه تجریش نبود
طفلکی از همه دنیا می خورد
چوب بی عُرضگی اش را می خورد
جرات وجربزه یک ذرّه نداشت
طاقت کُشتن یک بَرّه نداشت
عاجز از دزدی و کلّاشی بود
توی زیر آب زدن ناشی بود
نه بلد بود مجیزی گفتن
نه تملق به عزیزی گفتن
بی خبر از همه چیز و همه جا
مثل دیوانه ی انگشت نما
با کسی دشمن دیرینه نبود
ذره ای توی دلش کینه نبود
قلبش اندازه  یک دنیا بود
سینه اش دشت و دلش دریا بود
به گدا گونی گندم می داد
قرض می کرد و به مردم می داد
همه جا حفظ مناعت می کرد
به کُتی پاره قناعت می کرد
بی زبان ذره ای آزار نداشت
به بد و خوب کسی کار نداشت
گرچه دایم غم آب و نان داشت
شرف و معرفت و وجدان داشت
ظاهر و باطن او یکسان بود
برخلاف دگران انسان بود!

شعری از نسیم عرب امیری
بهروز بهروز     یکشنبه, ‏1390/10/18 ‏23:55:57

به یاد حسین پناهی


من حسینم ... پناهیم

خودمو میبینم ، خودمو میشنوم ، خودمو فکر میکنم
تا هستم جهان ارثیه ی بابامه
سلاماش، همه ی عشقاش، همه ی درداش، تنهاییاش ...
وقتیم نبودم ، مال شما.

اگه دوست داری با من ببین
یا بذار باهات ببینم
با من بگو ، یا بذار با تو بگم
سلامامونو ، عشقامونو ، دردامونو ، تنهاییامونو ...



سوال:شما از کی هنرپیشه گی رو شروع کردید ؟
جواب:از وقتی که چشم در چشم مخاطب،اولین دروغ موفقیت آمیز زندگی ام را گفته ام



پروانه های خشکت را وقتی نشانم دادی، از دوست داشتن بیش از اندازه تو ترسیدم



شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندان بان همزمان زمزمه میکنند



هیچ وقت
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
امشب دلی کشیدم
شبیه نیمه سیبی
که به خاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگ ها
ناپدید ماند!!...
بهروز بهروز     جمعه, ‏1390/10/30 ‏11:38:59

خواننده: هایده
شاعر: نواب صفا
آهنگساز: علی تجویدی
دستگاه: آواز دشتی


رفتم رفتم
رفتم و بار سفر بستم با تو هستم هر کجا هستم
از عشق تو جاودان ماند ترانه من با یاد تو زنده ام عشقت بهانه من
پیدا شو چو ماه نو یک شب به خانه من
تا ریزد گل از رخت در آشیانه من
رفتم و بار سفر بستم با تو هستم هر کجا هستم
آهم را می شنیدی به حال زارم می رسیدی
نازت را می خریدم تو ناز من را می کشیدی
به خدا که تو از نظرم نروی چو روم ز برت ز برم نروی
رفتم و بار سفر بستم با تو هستم هر کجا هستم
اگر مراد ما برآید چه شود؟ شب فراق ما سر آید چه شود ؟
به خدا کس ز حال من خبر نشد که به جز غم نصیبم از سفر نشد
نروی یک نفس ز پیش چشم من که به چشمم به جز تو جلوه گر نشد
رفتم و بار سفر بستم با تو هستم هر کجا هستم
رفتم رفتم رفتم رفتم
Category:
بهروز بهروز     جمعه, ‏1390/10/30 ‏11:45:18

صدای تو را دوست دارم...

آهنگ: مجید درخشانی
آواز: همایون و مژگان شجریان
شعر: اسماعیل خویی


صدای تو را دوست دارم
صدای تو، از آن و از جاودان می‌سراید
صدای تو از لاله‌زاران که در یاد
می‌آید
صدای تو
از آنسوی شور
ازپشت بیداد می آید
و جان و دل من
دل و جانم
از آن
به فریاد می آید
صدای تو اندوه خیام را دارد
در آن دم
که چون کهکشان
حرفی از ماهتاب و ستاره
نوای غزلهای حافظ
بر آن شادخواران و اندوه گزاران
ببارد
بشارت .

صدای تو را،
رنگ و بوی صدای تو را، دوست دارم.

جهان در صدای تو آبی ‌ست
و زیر و بم هر چه از اصفهان
در صدای تو آبی ست.
و هر سنت از دیرگاهان و هر بدعت از ناگهان در صدای تو آبی ست.
اسماعیل خویی
بهروز بهروز     سه شنبه, ‏1390/11/25 ‏11:15:18

بوی عیدی بوی توت بوی کاغذرنگی
بوی تند ماهی‌ دودی وسط سفره‌ء نو
بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه‌ عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده‌ لای کتاب

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی مو در می‌کنم

فکر قاشق زدن یه دختر چادرسیا
شوق یک خیز بلند از روی بته‌های نور
برق کفش جفت‌شده تو گنجه‌ها

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم
بهروز بهروز     شنبه, ‏1391/01/19 ‏15:29:32

آلبوم: سرود مهر (مثنوی)
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
(مثنوی)
روز و شب خوابم نمی‌آید به چشم غم‌پرست
بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
[بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع]
(مثنوی)
رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد
ببریده شد
همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
(مثنوی)
بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است
با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع
(مثنوی)
سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین
تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع
(مثنوی)
آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت
آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع
آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع
[آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع]
بهروز بهروز     شنبه, ‏1391/01/19 ‏16:26:01

گفت دانائی که: گرگی خیره سر
هست پنهان در نهاد هر بشر

لاجرم جاری است پیکاری سترگ
روز و شب ، مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره ی این گرگ نیست
صاحب اندیشه ، داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا زور آفرین  ، مرد دلیر
هست در چنگال گرگ خود، اسیر

هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته ، می شود انسان پاک

وآن که از گرگش خورد هر دم شکست
گر چه انسان می نماید ، گرگ هست

و آن که با گرگش مدارا می کند
خلق و خوی گرگ پیدا می کند

در جوانی جان گرگت را بگیر
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

مردمان گر یکدگر را می درند
گرگ ها شان رهنما و رهبرند

اینکه انسان هست این سان دردمند
گرگ ها فرمانروائی می کنند

و آن ستمکاران که با هم محرم اند
گرگ ها شان آشنایان هم اند

گرگ ها همراه و انسان ها غریب
با که باید گفت این حال عجیب
                                        فریدون مشیری
بهروز بهروز     چهارشنبه, ‏1391/01/30 ‏20:03:48

بهانه

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند
تا کاج جشنهای زمستانی‌ات کنند

پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می‌روی
شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه‌ای است که قربانی‌ات کنند

*********************************
بهروز بهروز     چهارشنبه, ‏1391/01/30 ‏20:04:09

هلاهل

این طرف مشتی صدف آنجا کمی گل ریخته
موج، ماهیهای عاشق را به ساحل ریخته

بعد از این در جام من تصویر ابر تیره‌ ایست
بعد از این در جام دریا ماه کامل ریخته

مرگ حق دارد که از من روی برگردانده است
زندگی در کام من زهر هلاهل ریخته

هر چه دام افکندم، آهوها گریزان‌تر شدند
حال صدها دام دیگر در مقابل ریخته
هیچ راهی جز به دام افتادن صیاد نیست
هر کجا پا می‌گذارم دامنی دل ریخته

زاهدی با کوزه‌ای خالی ز دریا بازگشت
گفت خون عاشقان منزل به منزل ریخته!


**********************************
زیارت

مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد
از جادة سه‌شنبه شب قم شروع شد

آیینه خیره شد به من و من به‌ آیینه
آن قدر خیره شد که تبسم شروع شد

خورشید ذره‌بین به تماشای من گرفت
آنگاه آتش از دل هیزم شروع شد

وقتی نسیم آه من از شیشه‌ها گذشت
بی‌تابی مزارع گندم شروع شد

موج عذاب یا شب گرداب؟! هیچ یک
دریا دلش گرفت و تلاطم شروع شد

از فال دست خود چه بگویم که ماجرا
از ربنای رکعت دوم شروع شد

در سجده توبه کردم و پایان گرفت کار
تا گفتم السلام علیکم ... شروع شد
بهروز بهروز     چهارشنبه, ‏1391/01/30 ‏20:10:27

********************************
ببخشید  دوستان از شعر های اقای فاضل نظری خیلی
خوشم آمد و برای شما ها هم بد ندیدم


بعد از این بگذار قلب بیقراری بشکند

گل نمی روید.چه غم گر شاخساری بشکند

باید این آیینه را برق نگاهی می شکست
پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند

گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینه ام
صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند

شانه هایم تاب زلفت را ندارد پس مخواه
تخته سنگی زیر پای آبشاری بشکند

کاروان غنچه های سرخ روزی می رسد
قیمت لبهای سرخت روزگاری بشکند
شعر از:آقای فاضل نظری
**
بهروز بهروز     دوشنبه, ‏1391/02/04 ‏14:35:51

ایوان جان
من خودم  مثل بیشتر  بر  و بچه های  سایت هوای شعر را و حال انرا با دلم حس میکنم
شاید اگر بخوام برات بنویسم  نتونم جمله ای را کامل کنم
و تو ی شعر فاضل یه کمی عطر غمو و وزش مهربانی را رو صورت
دلت که باهم قاطی شدن احساس میکنی و بی قراری دلو که میخواد
داد بزنه من عاشقم میشنوی
دست بذار رو دلت وشعر را دوباره بخون و هر کی خواست براش معنی کنی
بگو طپش قلبم ترنم مهربانی است و معنا در فاصله های  آن  پنهان  
مرا بخوان
بهروز بهروز     یکشنبه, ‏1391/02/10 ‏12:44:21

عشق

یعنی شاعری دل سوخته

                                         عشق

یعنی آتشی افروخته

                                                  عشق

یعنی با گلی گفتن سخن



ایوان این شعر از کیه ؟
خیلی باهاش حالم خوب شد
بهروز بهروز     جمعه, ‏1391/03/26 ‏00:50:00

شبی دل بود و دلدار خردمند
دل از دیدار دلبر شاد و خرسند
که با بانگ بنان و نام ایران
دو چشمم شد ز شور عشق گریان
چو دلبر شور اشک شوق را دید
به شیرینی زمن مستانه پرسید
بگو جانا که مفهوم وطن چیست
که به مهرش دلی گر هست دل نیست
به زیر پرچم ایران نشستیم
و در را جز به روی عشق بستیم
و در وصف وطن اینگونه گفتم
وطن خاکی سراسر افتخار است
که از جمشید و از کی یادگار است
وطن یعنی نژاد آریایی
نجابت مهرورزی با صفایی
وطن خاک اشوزرتشت جاوید
که دل را می برد تا اوج خورشید
وطن یعنی اوستا خواندن دل
به آیین اهورا ماندن دل
وطن تیر و کمان آرش ماست
سیاوشهای غرق آتش ماست
وطن منشور آزادی کوروش
شکوه جوشش خون سیاوش
وطن نقش و نگار تخت جمشید
شکوه روزگار تخت جمشید
وطن فردوسی و شهنامه اوست
که ایران زنده از هنگامه اوست
وطن آوای رخش و بانگ شبدیز
خروش رستم و گلبانگ پرویز
وطن شیرین خسرو پرور ماست
صدای تیشه افسونگر ماست
وطن چنگ است بر چنگ نکیسا
سرود باربدها خسرو آسا
وطن یعنی سرود رقص آتش
به استقبال نوروزی فره وش
وطن چنگ است بر چنگ نکیسا
سرود باربدها خسرو آسا
وطن یعنی درختی ریشه در خاک
اصیل و سالم و پر بهره و پاک
وطن یعنی سرود پاک بودن
نگهبان تمام خاک بودن
وطن را لاله های سرنگون است
که از خون شهیدان لاله گون است
وطن شوش و چغارنبیل و کارون
ارس زاینده رود و موج جیهون
وطن خرم ز دین بابک پاک
وطن یعقوب لیث آرد پدیدار
و یا نادر شه پیروز افشار=
به یک روزش طلوع مازیار است
دگر روزش ابومسلم به کار است
وطن یعنی صفای روستایی
زلال چشمه های بی ریایی
وطن یعنی دو دست پینه بسته
به پای دار قالی ها نشسته
وطن یعنی هنر یعنی ظرافت
نقوش فرش در اوج لطافت
وطن در هی هی چوپان کرد است
که دل را تا بهشت عشق برده است
وطن یعنی تفنگ بختیاری
غرور ملی و دشمن شکاری
وطن یعنی بلوچ با صلابت
دلی عاشق نگاهی با مهابت
وطن یعنی خروش شروه خوانی
ز خاک پاک میهن دیده بانی
ز عطر خاک میهن گر شوی مست
کویر لوت ایران هم عزیز است
وطن یعنی بلندای دماوند
ز قهر ملتش ضحاک در بند
وطن یعنی سهند سرفرازی
چنان ستارخانش پاکبازی
مرا نقش وطن در جان جان است
همان نقشی که در نقش جهان است
وطن یعنی سخن یعنی خراسان
سرای جاودان عشق و عرفان
وطن گلواژه های شعر خیام
پیام پر فروغ پیر بسطام
وطن یعنی کمال الملک و عطار
یکی نقاش و آن یک محو دیدار
در این میهن دو سیمرغ است در سیر
یکی شهنامه دیگر منطق الطیر
یکی من را زدشمن می رها ند
یکی دل را به دلبر می رساند
خراسان است و نسل سر بداران
زجان بگذشتگان در راه ایران
وطن خون دل عین القضاتست
نیایشنامه پیر هراتست
وطن یعنی شفا قانون اشارات
خرد بنشسته در قلب عبارات
نظامی خوش سرود آن پیر کامل
زمین باشد تن و ایران ما دل
وطن آوای جان شاعر ماست
صدای تار بابا طاهر ماست
اگر چه قلب طاهر را شکستند
و دستش را به مکر و حیله بستند
ولی ماییم و شعر سبز دلدار
دو بیت طاهر و هیهات بسیار
وطن یعنی تو و گنجینه راز
تفال از لسان الغیب شیراز
وطن آوای جان می پرستان
سخن از بوستان و از گلستان
وطن دارد سرود مثنوی را
زلال عشق پاک معنوی را
تو دانی مولوی از عشق لبریز
نشد جز با نگاه شمس تبریز
وطن یعنی سرود مهربانی
وطن یعنی شکوه همزبانی
وطن یعنی درفش کاویانی
سپید و سرخ و سبزی جاودانی
به پشت شیر خورشیدی درخشان
نشان قدرت و فرهنگ ایران
وطن شور و نشاط هستی ما
وطن میخانه ما مستی ما
وطن دار الفون میرزا تقی خان
شهید سرفراز فین کاشان
کنون ای هموطن ، ای جان جانان
بیا با ما بگو پاینده ایران

استاد بادکوبه ای
« نمایش همه نظرات »

املاک A4A: طراحی سئو