کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
 


کیانا وحدتی
بیا ببین که چه کرده ای با بلوغ حقیقت عشق بیا مرا ببین در التهاب شعله سرکش درد بیا ببین رها...

جزئیات بیشتر...




چرخ زندگی تان خوب می چرخد یا بد؟ آرام است یا تند؟
آیا چرخ زندگی من خوب می چرخد ؟ این سئوالی است که هر چند یک بار...

جزئیات بیشتر...


اشعار خاطره انگیز
« 36114 بازدید »

ahmadi جواد     سه شنبه, ‏1387/09/12 ‏17:07:03

در صورتی که شعر خاصی در ذهن دارید که تداعی کننده خاطره ای شیرین برای شماست در این قسمت وارد کنید. همه ما برخی مواقع اشعاری را می بینیم و به یاد می سپاریم که یادآور احساس و یا حال خاصی است. با ثبت این اشعار در این قسمت به دیگران نیز فرصت سهیم شدن در آن احساس زیبا را دهیم.
« نمایش همه نظرات »
« نمایش 10 نظر قبلی »


فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1389/05/13 ‏15:35:41

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می‌درید

وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می‌آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می‌کشید

وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می‌چشید

من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی‌دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظه بود

آندم که چشمانت مرا، از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم، شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی‌تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو، نه آتش و نه گلی

چیزی نمی‌دانم از این دیوانگی و عاقلی
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1389/05/13 ‏16:12:46

دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده...

اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده!!!



دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده

تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده!!!




هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم

آینده این خونه را با شمع روشن میکنم...



در حسرت فردای تو تقویمو پر می کنم

هر روز این تنهایی رو فردا تصور میکنم!!!




هم سنگ این روزای من تنها شبم تاریک نیست

اینجا بجز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست...



هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم

آینده این خونه رو با شمع روشن میکنم




دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده...

اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده!!!



دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده

تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده...
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1389/05/14 ‏02:55:01

سلام به شما اشکیار عزیز.. . خواهش میکنم....


......... که من اشکم
                   ای به چشمانت جاری....
فریاد فریاد     شنبه, ‏1389/05/16 ‏08:41:47

ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم
تو کعبه​ای هر جا روم قصد مقامت می کنم
هر جا که هستی حاضری از دور در ما ناظری
شب خانه روشن می شود چون یاد نامت می کنم
گه همچو باز آشنا بر دست تو پر می زنم
گه چون کبوتر پرزنان آهنگ بامت می کنم
گر غایبی هر دم چرا آسیب بر دل می زنم
ور حاضری پس من چرا در سینه دامت می کنم
دوری به تن لیک از دلم اندر دل تو روزنیست
زان روزن دزدیده من چون مه پیامت می کنم
ای آفتاب از دور تو بر ما فرستی نور تو
ای جان هر مهجور تو جان را غلامت می کنم
من آینه دل را ز تو این جا صقالی می دهم
من گوش خود را دفتر لطف کلامت می کنم
در گوش تو در هوش تو و اندر دل پرجوش تو
این​ها چه باشد تو منی وین وصف عامت می کنم
ای دل نه اندر ماجرا می گفت آن دلبر تو را
هر چند از تو کم شود از خود تمامت می کنم
ای چاره در من چاره گر حیران شو و نظاره گر
بنگر کز این جمله صور این دم کدامت می کنم
گه راست مانند الف گه کژ چو حرف مختلف
یک لحظه پخته می شوی یک لحظه خامت می کنم
گر سال​ها ره می روی چون مهره​ای در دست من
چیزی که رامش می کنی زان چیز رامت می کنم
ای شه حسام الدین حسن می گوی با جانان که من
جان را غلاف معرفت بهر حسامت می کنم

به نت لا... اردیبهشتیه دور ..
فریاد فریاد     شنبه, ‏1389/05/16 ‏17:35:44

انور عزیزم .. به واسطه عشق به عزیزی.. با مولانا زندگی میکنم... چرا که اون عاشق مولانا بود...
حالا از مولانا برای خودش مینویسم تا بدونه چطور مهرش روشنگر مسیرزندگیم شده...

ای کاش بدونه جه انقلابی اینجا به پا کرده...

عشق زمینی ریشه عشق الهی ست...
اون یه نوره  ... ازم دوره... اما خورشیده ..حتی اگه نخواد نمیتونه به زندگیم نتابه...


انور عزیزم خیلی احساس خوبی از همراهیتون دارم...

کیانااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ممنونم ازززززززززززززززت
فریاد فریاد     شنبه, ‏1389/05/16 ‏17:59:35

به قول کیانای عزیز:
من بی تو مانده ام _ ولی در عمق بی کسی _
تو در منی و جاودانی.
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1389/05/17 ‏07:59:26

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید
معشوق همین جاست بیایید بیایید

معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

گر صورت بی​صورت معشوق ببینید
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

ده بار از آن راه بدان خانه برفتید
یک بار از این خانه بر این بام برآیید

آن خانه لطیفست نشان​هاش بگفتید
از خواجه آن خانه نشانی بنمایید

یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدیت
یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید

با این همه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس که بر گنج شما پرده شمایید...
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1389/05/18 ‏13:53:17

نیایش

دستی افشان ، تا ز سر انگشتانت صد قطره چکد ، هر قطره شود خورشیدی

باشد که به صد سوزن نور ، شب ما را باکند روزن روزن.

ما بی تاب ، و نیایش بی رنگ.

از مهرت لبخندی کن ، بنشان بر لب ما

باشد که سرودی خیزد در خورد  نیوشیدن تو.

ما هسته ی پنهان تماشاییم.

ز تجلی ابری کن ، بفرست ، که ببارد بر سر ما

باشد که به شوری بشکافیم ، باشد که ببالیم و به خورشید تو پیوندیم.

ما جنگل انبوه دگرگونی.

از آتش همرنگی صد اخگر برگیر ، برهم تاب ، بر هم پیچ: شلاقی کن ، و بزن بر تن ما

باشد که ز خاکستر ما ، در ما ، جنگل یکرنگی بدر آرد سر.

چشمان بسپردیم ، خوابی لانه گرفت.

نم زن بر چهره ی ما

باشد که شکوفا گردد زنبق چشم ، و شود سیراب از تابش تو ، و فرو افتد.

بینایی ره گم کرد.

یاری کن ، و گره زن نگه ما و خودت با هم

باشد که تراود در ما ، همه تو.

ما چنگیم : هر تار از ما دردی ، سودایی

زخمه کن از آرامش نامیرا ، ما را بنواز

باشد که تهی گردیم ، آکنده شویم از والا « نت » خاموشی.

آیینه شدیم ، ترسیدیم از هر نقش.

خود را در ما بفکن.

باشد که فراگیرد هستی ما را ، و دگر نقشی ننشیند در ما.

هر سو مرز ، هر سو نام.

رشته کن از بی شکلی ، گذران از مروارید زمان و مکان

باشد که به هم پیوندد همه چیز ، باشد که نماند مرز ، که نماند نام.

ای دور از دست ! پرتنهایی خسته است.

که گاه ، شوری بوزان

باشد که شیار پریدن در تو شود خاموش.
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1389/05/18 ‏21:21:22

پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من               سرو خرامان منی ای رونق بستان من

چون می روی بی‌من مرو ای جان جان بی‌تن مرو          وز چشم من بیرون مشو ای مشعله تابان من

هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم                   چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من

تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم                       ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من

بی پا و سر کردی مرا بی‌خواب و خور کردی مرا             در پیش یعقوب اندرآ ای یوسف کنعان من

از لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم         ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

گل جامه در از دست تو وی چشم نرگس مست تو          ای شاخه‌ها آبست تو وی باغ بی‌پایان من

یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی    پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من

ای جان پیش از جان‌ها وی کان پیش از کان‌ها              ای آن بیش از آن‌ها ای آن من ای آن من

چون منزل ما خاک نیست گر تن بریزد باک نیست          اندیشه‌ام افلاک نیست ای وصل تو کیوان من

بر یاد روی ماه من باشد فغان و آه من                          بر بوی شاهنشاه من هر لحظه‌ای حیران من

ای جان چو ذره در هوا تا شد ز خورشیدت جدا              بی تو چرا باشد چرا ای اصل چارارکان من

ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من              ای ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من

لا...
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1389/05/18 ‏21:22:25

آمده​ام که سر نهم عشق تو را به سر برم
ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم
آمده​ام چو عقل و جان از همه دیده​ها نهان
تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم
آمده که رهزنم بر سر گنج شه زنم
آمده​ام که زر برم زر نبرم خبر برم
گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن
گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم
اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم
آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند
پیش گشادتیر او وای اگر سپر برم
گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود
تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم
آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد
و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم
در هوس خیال او همچو خیال گشته​ام
وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم
این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من
گفت بخور نمی​خوری پیش کسی دگر برم  

لا... (مولانا)
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1389/05/19 ‏12:39:12

با من صنما دل یک دله کن
گر سر ننهم آنگه گله کن

مجنون شده‌ام از بهر خدا
زان زار تو مرا یک سلسله کن

آخر تو شبی رحمی نکنی
بر رنگ و رخ همچون زر من

تو سرو و گل و من سایه تو
من کشته تو تو حیدر من

تازه شد از او باغ و بر من
شاخ گل من نیلوفر من

رحمی نکند چشم خوش تو
بر نوحه و این چشم تر من

روی خوش تو دین و دل من
بوی خوش تو پیغمبر من

باده نخورم ور زآن که خورم
بوسه دهد او بر ساغر من

آن کس که منم پابسته او می‌گردد او گرد سر من
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1389/05/21 ‏00:50:30

رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو، هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن
ماییم و آب دیده، در کنج غم خزیده
بر آب دیدهٔ ما، صد سنگ آسیا کن
خیره کشی است ما را، دارد دلی چو خارا
بکشد، کسش نگوید: تدبیر خون‌بها کن
بر شاه خوب رویان واجب وفا نباشد
ای زرد روی عاشق، تو صبر کن وفا کن
دردی است غیر مردن، آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن؟
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد، که عزم سوی ما کن
بس کن که بی‌خودم من، ور تو هنز فزایی
تاریخ بوعلی گو، تنبیه بوالعلا کن  

لا..

ای زرد روی عاشق، تو صبر کن وفا کن...

یاد باد ان روزگاران یاد باد...
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1389/05/31 ‏22:11:18

هوشنگ ابتهاج

نشود فاش کسی آنچه میان من و تست
تا اشاراتِ نـظر، نامه رسان من و تست

گوش کن ! با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و تست


روزگاری شد و کس مردِ رهِ عشق ندید
حالیا چشمِ جهانی نگران من و تست

گرچه در خلوتِ رازِ دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه عشقِ نهان من و تست


اینهمه قصه فردوس و تمنای بهشت
گفتگویی و خیالی ز جهان من و تست

 
نقش ما گو ننـگارند به دیباچه عقل !
هر کجا نامه عشق است ، نشان من و تست



سایه ! ز آتشکدة ماست فروغ مَه و مِهر
وه از این آتش روشن که به جان من و تست
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1389/05/31 ‏22:12:55

حمید مصدق:

این عشق ماندنی

این شعر بودنی

این لحظه های با تو نشستنی

سرودنی نیست

این لحظه های ناب

در لحظه های بی خودی و مستی

شعر بلند حافظ

از تو شنیدنی است.

×

این سر

- نه مست باده ٬

این سر که مست

مست دو چشم سیاه توست

اینک به خاک پای تو می سایم

کاین سر به خاک پای تو با شوق ستودنی ست ...

لا...
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1389/06/03 ‏23:52:20

جقدر قشنگ بود اشکیار..
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1389/06/29 ‏23:29:14

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟

عمر ما ار مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟

وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند
درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟

بی مونس و تنها چرا ؟
تنها چرا ؟ حالا چرا

لا...
فریاد فریاد     جمعه, ‏1389/07/02 ‏00:37:59

خوشا دردی که درمانش تو باشی
خوشا راهی که پایانش تو باشی
خوشا چشمی که رخسار تو بیند
خوشا ملکی که سلطانش تو باشی
خوشا آن دل که دلدارش تو گردی
خوشا جانی که جانانش تو باشی
خوشی و خرمی و کامرانی
کسی دارد که خواهانش تو باشی
چه خوش باشد دل امید واری
که امید دل و جانش تو باشی
همه شادی و عشرت باشد ای دوست
در آن خانه که مهمانش تو باشی
گل . گلزار خوش آید کسی را
که گلزار و گلستانش تو باشی
جه بانگ آید ز کس آن را که او را
نگهدار و نگهبانش تو باشی
مپرس از کفر و از ایمان بیدلی را
که هم کفر و هم ایمانش تو باشی
مشو پنهان از آن عاشق که پیوست
همه پیدا و پنهانش تو باشی
برای آن به ترک جان بگوید
ذل بیچاره تا جانش تو باشی
عراقی طالب درد است دایم
به بوی آن که درمانش تو باشی


لا...
فریاد فریاد     جمعه, ‏1389/07/02 ‏00:39:14

آتش هجر تو پنهان جگرم می سوزد


لیکن از بیم نیارم که بر آرم نفسی




در سرم نیست بجز دیدن تو سودایی


در دلم نیست بجز پیش تو مردن هوسی
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1389/07/13 ‏08:02:39

http://nedayegolha.mihanblog.com/post/category/15

دوستان عزیز سری هم به اینجا بزنید... از ترانه های خاطره انگیز سرشاره...
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1389/07/13 ‏08:11:19

به سوی تو ،به شوق روی تو ،به طرف کوی تو،سپیده دم آیم

مگرتورا جویم بگوکجایی؟نشان توگه از زمین گاهی از آسمان جویم

ببین چه بی پروا ره تومی پویم بگوکجایی؟

کی رودرخ ماهت ازنظرم به غیرنامت کی نام دگرببرم

اگرتورا جویم جدیث دل گویم بگوکجایی..به دست تودادم دل پریشانم دگرچه خواهی؟

یک دم از خیال من نمیروی ای غزال من دگر چه پرسی زحال من

تاهستم من اسیرکوی توام به آرزوی توام

اگرتورا جویم حدیث دل گویم بگو کجایی

بدست تو دادم دل پریشانم دگرچه خواهی

فتاده ام از پا بگوکه از جانم دگرچه خواهی؟


تروخدا این ترانه زیبای کوروس سرهنگ زاده رو گوش بدید...

همه زندگیمه این ترانه..
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1389/07/13 ‏08:44:27

Rain.wmv (4912KB

خیلی هیجان انگیزه کنسرت باران
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1389/07/13 ‏08:45:26

اااا نشد که!!!!!!!!!!!!!!!

باز هم میذارمش .. کنسرت باران..
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1389/07/15 ‏23:42:44

همه شب نالم چون نی
که غمی دارم،که غمی دارم
دل و جان بردی امّا
نشدی یارم ،یارم
با ما بودی،بی ما رفتی
چون بوی گل به کجا رفتی
تنها ماندم،تنها رفتی
چو کاروان رود،فغانم از زمین، بر آسمان رود
دور از یارم، خون می بارم
فتادم از پا ز ناتوانی، اسیر عشقم، چنان که دانی
رهایی غم نمی توانم، تو چاره ای کن، که می توانی
گر ز دل بر آرم آهی
آتش از دلم ریزد
چون ستاره از مژگانم
اشک آتشین ریزد
چو کاروان رود،فغانم از زمین، بر آسمان رود
دور از یارم، خون می بارم
نه حریفی تا با او غم دل گویم
نه امیدی در خاطر که تو را جویم
ای شادی جان، سرو روان، کز بر ما رفتی
از محفل ما، چون دل ما، سوی کجا رفتی
تنها ماندم، تنها رفتی
به کجایی غمگسار من؟، فغان زار من بشنو باز آ، باز آ
از صبا حکایتی ز روزگار من بشنو باز آ،
باز آ سوی رهی
چون روشنی از دیده ما رفتی
با قافله باد صبا رفتی
تنها ماندم
تنها رفتی

خواننده: استاد غلانحسین بنان
آهنگساز:استاد مرتضی محجوبی
شاعر: رهی معیّری


تقدیم به نت لا...
فریاد فریاد     شنبه, ‏1389/08/29 ‏14:44:44

مرسی اشکیار..

من این شعر و خیلی خیلی دوست دارم...
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1389/09/22 ‏01:09:53

سلام به همه دوستان عزیزم.

دلم خیلی  براتون تنگ شده بود...

یه مدت مریض بودم..

همه خوبیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییید ؟
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1389/09/23 ‏01:28:06

مرسی ازین همه محبت شما انور عزیزم

دوستون دااااااااااااااااااااارم..
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1389/11/06 ‏23:11:13

بیا بنویسیم روی خاک . رو درخت

رو پر پرنده . رو ابرا

بیا بنویسیم روی برگ . روی آّب

توی دفتر موج . رو دریا

بیا بنویسیم که خدا ته قلب آینه است

مثل شور فریاد یا نفس تو حصار سینه است

با همیشه موندن وقتی که هیچی موندنی نیست

اوج هر صدای عاشقه که شکستنی نیست

با صدام میام . همه جا تو رو مینویسم


روی آینه گریه هام . گونه های خیسم

ای که معنی اسم تو آسمون پاکه

ریشه صدا . نبض عشق . زیر پوست خاکه

بیا بنویسیم روی خاک . رو درخت

رو پر پرنده . رو ابرا

بیا بنویسیم روی برگ . روی آّب

توی دفتر موج . رو دریا

توی خواب خاک . ریشه ها موسم شکفتن

همصدای من میخونن وقت از تو گفتن

چشم بستمو تو بیا به سپیده وا کن

با ترانه نفسات باغچه رو صدا کن

با صدام میام . همه جا تو رو مینویسم


روی آینه گریه هام . گونه های خیسم

ای که معنی اسم تو آسمون پاکه

ریشه صدا . نبض عشق . زیر پوست خاکه

بیا بنویسیم روی خاک . رو درخت

رو پر پرنده . رو ابرا

بیا بنویسیم روی برگ . روی آّب

توی دفتر موج . رو دریا

با ترانه نفسات . من ترانه میگم

اسمتو مثل یه غزل عاشقانه میگم

بیا که دیگه وقتشه . وقت برگشتنه

بوی پیرهنت که بیاد . لحظه دیدنه

با صدام میام . همه جا تو رو مینویسم


روی آینه گریه هام . گونه های خیسم

ای که معنی اسم تو آسمون پاکه

ریشه صدا . نبض عشق . زیر پوست خاکه

بیا بنویسیم روی خاک . رو درخت

رو پر پرنده . رو ابرا

بیا بنویسیم روی برگ . روی آّب

توی دفتر موج . رو دریا



شاعر : اردلان سرفراز
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1389/12/01 ‏00:08:31

اثری از کیوان هاشمی به یاد فریدون فروغی که روانش شاد باد.

کوک کن ساعتِ خویش !
            اعتباری به خروسِ سحری ، نیست دگر
                    دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
کوک کن ساعتِ خویش !
                 که مـؤذّن ، شبِ پیـش
                          دسته گل داده به آب
                                    و در آغوش سحر رفته به خواب ...
کوک کن ساعتِ خویش !
                شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
                                 که سحر برخیزد
                              شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
                                                  دیر برمی خیزند
کوک کن ساعتِ خویش !
               که سحر گاه کسی
                      بقچه در زیر بغل ، راهیِ حمّامی نیست
                              که تو از لِخ لِخِ دمپایی و تک سرفه ی او برخیزی
کوک کن ساعتِ خویش !
         رفتگر مُرده و این کوچه دگر
                  خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
کوک کن ساعتِ خویش !
            ماکیان ها همه مستِ خوابند
                       شهر هم . . .
                            خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند
کوک کن ساعتِ خویش !
            که در این شهر ، دگر مستی نیست
                     که تو وقتِ سحر ، آنگاه که از میکده برمی گردد
                                از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی
کوک کن ساعتِ خویش !
                اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر ،
                                         و در این شهر سحرخیزی نیست
                                                          و سـحر نـزدیک است .....
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1389/12/01 ‏00:12:14

در من بپیچ وُ شکل همین گردبادها
با من برقص ،ظهر و شب و بامدادها


تنهاترین مسافر این شهر خسته ام
ناباورانه رفته ام آری زِ یادها


سیمرغ وُ بیستون وُ تب تیشه در غزل
هی شعله می کشند درونم نمادها


آه ای خدای معجزه ی شاعرانه ام
خط می زنند بی تو تنم را مدادها!


خوش کرده ام تمام دلم را به عشق تو
زخمی نزن به پیکر این اعتماد ها


لب گریه های منجمدم را نظاره کن
پس کی؟بگو نمی رسی آیا به دادها؟


باید برای آمدن تو دعا کنم
تا لحظه ی اجابت این آن یکادها


با این همه تو دوری وُ آری نمانده است
چیزی به غیر خاطره در ذهن بادها
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1389/12/05 ‏00:47:24

چقدر قشنگ اشکیار عزیز..
فریاد فریاد     شنبه, ‏1389/12/21 ‏08:42:03

ای ستاره ها که بر فراز آسمان



با نگاه خود اشاره گر نشسته اید



ای ستاره ها که از ورای ابر ها



بر جهان ما نظاره گرنشسته اید






اری این منم که در دل سکوت شب



نامه های عا شقا نه پاره می کنم



ای ستاره ها اگر به من مدد کنید



دامن از غمش پر از ستاره می کنم






با دلی که بویی از وفا نبرده است



جور بیکرانه و بهانه خوشتر است



در کنار این مصاحبان خودسند



ناز و عشوه های زیرکانه خوش تر است



ای ستاره ها چه شد که در نگاه من



دیگرآن نشاط و نغمه و ترانه مرد



ای ستاره ها چه شد شد که بر لبان او



آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد



جام باده سرزنگون و بسترم تهی



سر نهادم بروی نامه های او



سر نهاده ام که در میان این سطور



جستجو کنم نشانی از وفای او






ای ستاره ها مگر شما هم آگهید



از دو رو یی و جفای مردمان خاک



کاین چنین به قلب آسمان نهان شدید



ای ستهاره ها ستاره های خوب و پاک



من که پشت پا زدم به هر چه هست و نیست



تا که کام او ز عشق خود روا کنم



لعنت خدا به من اگر به جز جفا



زین سپس به عاشقان با وفا بکنم



ای ستاره ها که همچون قطره های اشک



سر به دام نسیاه شب نهاده اید



ای ستاره ها کز آن جهان جاودان



روزنی به سوی این جهان گشاده اید



رفته است و مهرش از دلم نمی رود



ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست ؟



ای ستاره ها ستاره ها ستاره ها



پس دیار عاشقان جاودان کجاست ؟
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1389/12/25 ‏11:40:59

شعر یا تصنیفی است که سراینده آن عارف قزوینی است. و با عنوان بهار دلکش هم معروف است. این شعر را جناب شجریان در دستگاه ابوعطا اجرا و در آلبوم عشق داند عرضه نموده است:



بهار دلکش رسید و دل بجا نباشد

از آن که دلبر دمی به فکر ما نباشد



در این بهار ای صنم بیا و آشتی کن

که جنگ و کین با من حزین روا نباشد



صبحدم بلبل بر درخت گل به خنده می‌گفت

نازینان را، مه جبینان را وفا نباشد



اگر که با این دل حزین تو عهد بستی با رقیب من  

چرا نشستی، چرا دلم را از کینه خستی



بیا در برم از وفا یک شب، ای مه نخشب

تازه کن عهدی که برشکستی



به باغ رفتم دمی به گل نظاره کردم

چو غنچه، پیراهن از غم تو پاره کردم  **



روا نباشد اگر ز من کناره‌جویی

که من ز بهر تو از جهان کناره کردم  **



ای پری‌پیکر، سرو سیمین‌بر، لعبت بهاری

مهوشی جانا، دلکشی اما وفا نداری  **
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1389/12/26 ‏13:31:16

درود به شما اشکیار مهربان.
ممنون.
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1390/01/23 ‏09:08:24

سلام ای کهنه عشق من .... که یاد تو چه پا بر جاست


سلام بر روی ماه تو ... عزیز دل سلام از ماست...





تو یه رویای کوتاهی ... دعای هر سحرگاهی


شدم خواب عشقت چون ... مرا این گونه میخواهی...





من آن خاموش خاموشم ... که با شادی نمی جوشم


ندارم هیچ گناهی جز ... که از تو چشم نمی پوشم...





تو غم در شعر آوازی .... شکوه اوج پروازی


نداری هیچ گناهی جز ... که بر من دل نمی بازی...





مرا دیوانه می خواهی ... ز خود بیگانه میخواهی


مرا دل باخته چون مجنون ... ز من افسانه می خواهی...





شدم بیگانه با هستی ... ز خود بی خود تر از مستی


نگاهم کن نگاهم کن ... شدم هر آنچه می خواستی...





سلام ای کهنه عشق من ... که یاد تو چه پابرجاست


سلام بر روی ماه تو ... عزیز دل سلام از ماست...





بکُش دل را شهامت کن ... مرا از غصه راحت کن


شدم انگشت نمای خلق... مرا تو درس عبرت کن...





بکن حرف مرا باور ... نیابی از من عاشق تر


نمی ترسم من از اغراق... گذشته آب از سرم دیگر...
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1390/01/23 ‏09:11:27

منو ببخش عزیزم که از تو می گریزم
می سوزم و خاموشم تو خودم اشک می ریزم
از لحظه تولد سفر تقدیر من بود
تنم اسیر جاده دلم اسیر تن بود

یه قصه ی تازه نیست خونه به دوشی من
هراس دل سپردن عذاب دل بریدن
اگه یه دست عاشق یه شب پناه من شد
فردا عذاب جاده شکنجه گاه من شد

لحظه ی رفتنه دستاتو می بوسم
باید برم حتی اگه اونجا بپوسم
منو ببخش منو ببخش که ناگزیرم
باید برم حتی اگه بی تو بمیرم

دریایی از مصیبت پشت سرم گذاشتم
وقتی به تو رسیدم دیگه نفس نداشتم
من مرده بودم اما دوباره جونم دادی
هم گریه ی من شدی عشقو نشونم دادی

اگه یه شب تو عمرم چشمای من آسوده
همون یه خواب کوتاه زیر سقف تو بوده
اگه یه دست عاشق یه شب پناه من شد
فردا عذاب جاده شکنجه گاه من شد

لحظه ی رفتنه دستاتو می بوسم
باید برم حتی اگه اونجا بپوسم
منو ببخش منو ببخش که ناگزیرم
باید برم حتی اگه بی تو بمیرم
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1390/01/23 ‏09:11:53

کسی غیر از تو نمونده اگه حتی دیگه نیستی
همه جا بوی تو جاری خودت اما دیگه نیستی
نیستی اما مونده اسمت توی غربت شبونه
میون رنگین کمون خاطرات عاشقونه
آخرین ستاره بودی تو شب دلواپسی هام
خواستنت پناه من بود تو غروب بی کسی هام
لحظه هر لحظه پس از تو شب و گریه در کمینه
تو دیگه بر نمی گردی آخر قصه همینه

می شکنم بی تو و نیستی
به سراغم نمی آیی که ببینی
بی تو می میرم و نیستی
تو کجایی تو کجایی که ببینی

شب بی عاطفه برگشت ، شب بعد از رفتن تو
شب از نیاز من پر ، شب خالی از تن تو
با تو گل بود و ترانه ،با تو بوسه بود و پرواز
گل و بوسه بی تو گم شد بی تو پژمرده شد آواز
آخرین ستاره بودی تو شب دلواپسی هام
خواستنت پناه من بود تو غروب بی کسی هام
لحظه هر لحظه پس از تو شب و گریه در کمینه
تو دیگه بر نمی گردی آخر قصه همینه
می شکنم بی تو و نیستی
به سراغم نمی آیی که ببینی
بی تو می میرم و نیستی
تو کجایی تو کجایی که ببینی
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1390/01/23 ‏09:12:50

منو حالا نوازش کن ، که این فرصت نره از دست  
شاید این آخرین باره ، که این احساس زیبا هست


منو حالا نوازش کن ، همین حالا که تب کردم

اگه لمسم کنی شاید ، به دنیای تو برگردم

هنوزم میشه عاشق بود ، تو باشی کار سختی نیست

بدون مرز با من باش ، اگر چه دیگه وقتی نیست

نبینم این دم آخر، تو چشمات غصه میشینه

همه اشکاتو میبوسم ، میدونم قسمتم اینه

تو از چشمای من خوندی ، که از این زندگی خستم

کنارت اونقدر آرومم ، که از مرگ هم نمیترسم

تنم سرده ولی انگار ، تو دستای تو آتیشه

خودت پلکامو میبندی و این قصه تموم میشه

هنوزم میشه عاشق بود ، تو باشی کار سختی نیست

بدون مرز با من باش ، اگر چه دیگه وقتی نیست

نبینم این دم آخر، تو چشمات غصه میشینه

همه اشکاتو میبوسم ، میدونم قسمتم اینه!
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1390/01/23 ‏09:13:17

تو از متن کدوم روءیا رسیدی،که تا اسمت رو گفتی شب جوون شد
که از رنگ صدات دریا شکفت و،نگاه من پر از رنگین کمون شد
تو از خاموشی دلگیر روءیا،صدام کردی صدام کردی دوباره
صدا کردی منو از بغض مهتاب،از اندوه گل و اشک ستاره
صدام کردی صدام کردی نگو نه!
اگرچه خسته و خاموش بودی
تو بودی و صدای تو صدام زد
اگرچه دور و ظلمت پوش بودی
تو چیزی گفتی و شب جای من شد
من از نور و غزل زیبا شدم باز
تو گیج و ویج از خود گمشدن ها
من از من مردم و پیدا شدم باز
من از من مردم و پیدا شدم باز

از این تک بستر تنهایی عشق
از این دنج سقوط آخر من
صدام کردی که برگردم به پرواز
به اوج حس سبز با تو بودن
صدام کردی که رو خاموشی من
یه دامن یاس نورانی بپاشی
برهنه از هراس و تازه از عشق
توی آغوش جان من رهاشی

صدام کردی صدام کردی نگو نه!
اگرچه خسته و خاموش بودی
تو بودی و صدای تو صدام زد
اگرچه دور و ظلمت پوش بودی
تو چیزی گفتی و شب جای من شد
من از نور و غزل زیبا شدم باز
تو گیج و ویج از خود گمشدن ها
من از من مردم و پیدا شدم باز

صدام کردی صدام کردی نگو نه!
اگرچه خسته و خاموش بودی
تو بودی و صدای تو صدام زد
اگرچه دور و ظلمت پوش بودی
تو چیزی گفتی و شب جای من شد
من از نور و غزل زیبا شدم باز
تو گیج و ویج از خود گمشدن ها
من از من مردم و پیدا شدم باز
من از من مردم و پیدا شدم باز
من از من مردم و پیدا شدم باز


فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1390/02/28 ‏10:06:26

از من رمیده ئی و من ساده دل هنوز

بی مهری و جفای تو باور نمی کنم

دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این

دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم



رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید

دیگر چگونه عشق ترا آرزو کنم

دیگر چگونه مستی یک بوسه ترا

در این سکوت تلخ و سیه جستجو کنم



یادآر آن زن، آن زن دیوانه را که خفت

یک شب به روی سینه تو مست عشق و ناز

لرزید بر لبان عطش کرده اش هوس

خندید در نگاه گریزنده اش نیاز



لب های تشنه اش به لبت داغ بوسه زد

افسانه های شوق ترا گفت با نگاه

پیچید همچو شاخه پیچک به پیکرت

آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه



هر قصه ئی ز عشق که خواندی به گوش او

در دل سپرد و هیچ ز خاطر نبرده است

دردا دگر چه مانده از آن شب، شب شگفت

آن شاخه خشک گشته و آن باغ مرده است



با آنکه رفته ئی و مرا برده ئی ز یاد

می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت

ای مرد، ای فریب مجسم بیا که باز

بر سینه پر آتش خود می فشارمت
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1390/02/28 ‏10:10:05

امشب از آسمان دیده تو

روی شعرم ستاره می بارد

در سکوت سپید کاغذها

پنجه هایم جرقه می کارد

 

شعر دیوانه تب آلودم

شرمگین از شیار خواهش ها

پیکرش را دوباره می سوزد

عطش جاودان آتش ها

 

آری، آغاز دوست داشتن است

گر چه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

 

از سیاهی چرا حذر کردن

شب پر از قطره های الماس است

آنچه از شب بجای می ماند

عطر سکر آور گل یاس است



آه، بگذار گم شوم در تو

کس نیابد ز من نشانه من

روح سوزان آه مرطوبت

بوزد بر تن ترانه من

 

آه، بگذار زین دریچه باز

خفته در پرنیان رؤیاها

با پر روشنی سفر گیرم

بگذرم از حصار دنیاها



دانی از زندگی چه می خواهم

من تو باشم، تو، پای تا سر تو

زندگی گر هزارباره بود

بار دیگر تو، بار دیگر تو

 

آنچه در من نهفته دریائیست

کی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین توفانی

کاش یارای گفتنم باشد



بسکه لبریزم از تو، می خواهم

بدوم در میان صحراها

سر بکوبم به سنگ کوهستان

تن بکوبم به موج دریاها



بسکه لبریزم از تو، می خواهم

چون غباری ز خود فرو ریزم

زیر پای تو سر نهم آرام

به سبک سایه تو آویزم



آری، آغاز دوست داشتن است

گر چه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1390/03/09 ‏16:28:26

در راه زندگانی
جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را----- نجستم زندگانـــی را و گم کـردم جوانی را
کنون با بار پیــری آرزومندم که برگـردم----- به دنبال جوانـــی کـوره راه زندگانــــی را
به یاد یار دیرین کاروان گم کـرده رامانـم----- که شب در خــواب بیند همرهان کاروانی را
بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی ----- چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را
چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی ----- که در کامم به زهر آلود شهد شادمانـــی را
سخن با من نمی گوئی الا ای همزبـان دل ----- خدایــا بــا کـه گویم شکوه بی همزبانی را
نسیم زلف جانان کو؟ که چون برگ خزان دیده ----- به پای سرو خود دارم هوای جانفشانـــی را
به چشم آسمانـی گردشی داری بلای جان ----- خدایـــا بر مگردان این بلای آسمانـــی را
نمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتـن----- که از آب بقا جویند عمــــر جاودانـی را
فریاد فریاد     شنبه, ‏1390/04/18 ‏00:18:56

wow ..
فریاد فریاد     شنبه, ‏1390/04/18 ‏16:12:36

بسیار زیبا بود شعرت اشکیار.
فریاد فریاد     شنبه, ‏1390/04/18 ‏16:18:48

جان جهان .. شعر از مولانا
جان جهان دوش کجا بوده‌ای

نی غلطم در دل ما بوده‌ای


آه که من دوش چه سان بوده‌ام

آه که تو دوش که را بوده‌ای

رشک برم کاش قبا بودمی

چون که در آغوش قبا بوده‌ای

زهره ندارم که بگویم تو را

بی من بیچاره کجا بوده‌ای

آینه‌ای رنگ تو عکس کسیست

تو ز همه رنگ جدا بوده‌ای

رنگ رخ خوب تو آخر گواست

در حرم لطف خدا بوده‌ای

به نت لا..
فریاد فریاد     شنبه, ‏1390/04/18 ‏16:26:07

هر می ورزیم..

فریدون مشیری:
جام دریا از شراب بوسه خورشید لبریز است،

جنگل شب تا سحر تن شسته در باران،

خیال انگیز !

ما، به قدر جام چشمان خود، از افسون این خمخانه سر مستیم

در من این احساس :

مهر می ورزیم،

پس هستیم !
فریاد فریاد     شنبه, ‏1390/04/18 ‏16:27:13

هر می ورزیم =مهر می ورزیم.. (پوزش)
فریاد فریاد     شنبه, ‏1390/04/18 ‏16:28:14

پرنیان سرد


بنشین، مرو، چه غم که شب از نیمه رفته است

بگذار تا سپیده بخندد به روی ما

بنشین، ببین که دختر خورشید "صبحگاه"

حسرت خورد ز روشنی آرزوی ما

***

بنشین، مرو، هنوز به کامت ندیده ایم

بنشین، مرو، هنوز کلامی نگفته ایم

بنشین، مرو، چه غم که شب از نیمه رفته است

بنشین، که با خیال تو شب ها نخفته ایم

***

بنشین، مرو، که در دل شب، در پناه ماه

خوش تر ز حرف عشق و سکوت و نگاه نیست

بنشین و جاودانه به آزار من مکوش

یکدم کنار دوست نشستن گناه نیست

***

بنشین، مرو، حکایت "وقت دگر" مگوی

شاید نماند فرصت دیدار دیگری

آخر، تو نیز با منت از عشق گفتگوست

غیر از ملال و رنج از این در چه می بری؟

***

بنشین، مرو، صفای تمنای من ببین

امشب، چراغ عشق در این خانه روشن است

جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز

بنشین، مرو، مرو که نه هنگام رفتن است!...

***

اینک، تو رفته ای و من از راه های دور

می بینمت به بستر خود برده ای پناه!

می بینمت - نخفته - بر آن پرنیان سرد

می بینمت نهفته نگاه از نگاه ماه

***

درمانده ای به ظلمت اندیشه های تلخ

خواب از تو در گریز و تو از خواب در گریز

یاد منت نشسته برابر - پریده رنگ -

با خویشتن - به خلوت دل - می کنی ستیز

*****
فریاد فریاد     شنبه, ‏1390/04/18 ‏16:30:05

بگو کجاست؟




ای مرغ آفتاب!

زندانی دیار شب جاودانیم

یک روز، از دریچه زندان من بتاب

***

می خواستم به دامن این دشت، چون درخت

بی وحشت از تبر

در دامن نسیم سحر غنچه واکنم

با دست های بر شده تا آسمان پاک

خورشید و خاک و آب و هوا را دعا کنم

گنجشک ها ره شانه ی من نغمه سر دهند

سرسبز و استوار، گل افشان و سربلند

این دشت خشک غمزده را با صفا کنم

***

ای مرغ آفتاب!

از صد هزار غنچه یکی نیز وا نشد

دست نسیم با تن من آشنا نشد

گنجشک ها دگر نگذاشتند از این دیار

وان برگ های رنگین، پژمرده در غبار

وین دشت خشک غمگین، افسرده بی بهار

***

ای مرغ آفتاب!

با خود مرا ببر به دیاری که همچو باد،


اشعاری از استاد مشیری تقدیم همه دوستای خوبم.
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1390/04/21 ‏18:23:16

وای اگه خون سیاوش دامن شبو بگیره
اگه باز به زخم رستم سهراب قصه بمیره،
وای اگه درفش کاوه بشه باز خنجر ضحاک
اگه باز از تخت جمشید خسرویی بیافته رو خاک
وای اگه کمون آرش بشکنه به دست کینه
وای اگه دوباره شیرین مرگ فرهادو ببینه
دیگه از غرور این خاک چی می مونه چی می مونه
واسه بچه های البرز چه کسی قصه می خونه
کاشکی از بغض دماوند خون نشه قلب ستاره
کاش نیاد روزی که مهتاب توی کوچه پا نذاره
کاشکی از چشمای مجنون خواب لیلی رو نگیرن
کاش فرشته های عاشق توی آسمون نمیرن،
وای اگه کمون آرش بشکنه به دست کینه
وای اگه دوباره شیرین مرگ فرهادو ببینه
دیگه از غرور این خاک چی می مونه چی می مونه
واسه بچه های البرز چه کسی قصه می خونه
غم سردارای جنگل به دل خزر می مونه
دوباره خروش کارون قلب شب رو می سوزونه
چشمای معصوم زرتشت از یاد ارس نمیره
قلعه ها می ریزن اما بغض بابک نمی میره
دیگه از غرور این خاک چی می مونه
واسه بچه های البرز چه کسی قصه می خونه
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1390/04/22 ‏12:55:26

سلام..

راست میگی ؟

پیشکش اقا.

خیلی قشنگه.
فریاد فریاد     جمعه, ‏1390/04/24 ‏19:24:32

مرسی فروغ فرخزاذ...
فریاد فریاد     جمعه, ‏1390/04/31 ‏18:52:55

خوش اومدی مریم جون.

خیر مقدم.
فریاد فریاد     شنبه, ‏1390/05/01 ‏14:31:36

به مهدی جان رسیدن به خیر اقا

یهو میری
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1390/05/17 ‏14:38:35

تو هم حرف نداری اقا.

ممنون از مطالب خوبت.
فریاد فریاد     جمعه, ‏1390/05/28 ‏00:51:31

ای دل چه اندیشیدۀ در عذر آن تقصیر ها ؟
زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا
زان سوی او چندان کرم، زین سو خلاف و بیش و کم
زان سوی او چندان نعم،زین سوی تو چندین خطا
زین سوی تو چندین حسد ، چندین خیال و ظنّ بد
زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا
چندین چشش از بهر چه؟ تا جان تلخت خوش شود
چندین کشش از بهر چه؟ تا در رسی در اولیا
از بد پشیمان می شوی، الله گویان می شوی
آن دم ترا او می کشد تا وا رهاند مر ترا
از جرم ترسان می شوی، وز چاه پرسان می شوی
آن لحظه ترساننده را با خود نمی بینی چرا؟
گر چشم تو بر بست او چون مهرۀ ! در دست او
گاهت بغلتاند چنین گاهت بُبازد در هوا
گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زرّ و زن
گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی
این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان
یا بگذرد یا بشکند کشتی درین گردابها
چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان
کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا
بانگ شعیب و ناله اش وان اشک همچون ژاله اش
چون شد ز حد ، از آسمان آمد سحر گاهش ندا:
« گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت
فردوس خواهی دادمت خامش ، رها کن این دعا »
گفتا:« نه این خواهم نه آن دیدار حق خواهم عیان
گر هفت بحر آتش شود من در روم بهر بقا
گر راندۀ آن منظرم، بستست ازو چشم ترم
من در جحیم اولیترم جنت نشاید مر مرا
جنت مرا بی روی او هم دوزخست و هم عدو
من سوختم زین رنگ و بو کو فَرّ انوار بقا ؟ »
گفتند: « باری کم گری تا کم نگردد مبصری
که چشم نابینا شود چون بگذرد از حد بکا »
گفت: « ار دو چشمم عاقبت خواهند دیدن آن صفت
هر جزو من چشمی شود کی غم خورم من از عمی؟
ور عاقبت این چشم من محروم خواهد ماندن
تا کور گردد آن بصر کو نیست لایق دوست را»
اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود
یار یکی انبان خون یار یکی شمس ضیا
چون هر کسی در خورد خود یاری گزید از نیک و بد
ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا
روزی یکی همراه شد با بایزید اندر رهی
پس بایزیدش گفت:«چه پیشه گزیدی ای دغا»
گفتا که:«من خربنده ام» پس بایزیدش گفت:«رو»
یارب خرش را مرگ ده تا او شود بندۀ خدا
فریاد فریاد     شنبه, ‏1390/06/05 ‏21:42:01

ممنون مهدی جان.

اینقدر این و دوست دارم.
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1390/06/06 ‏10:12:58

مهدی جون این اهنگ  و چون پدرم خیلی دوسش داره.. دوسش دارم.

ممنون.
فریاد فریاد     شنبه, ‏1390/06/19 ‏00:35:04

چه قشنگ..
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1390/06/20 ‏22:48:52

مرسی مهدی جون. عالی بودن..
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1390/08/03 ‏12:09:43

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
                    واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند....


حالا چه خوب این شعر و درک می کنم ..

ممنون مهدی عزیز...
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1390/08/03 ‏12:12:28

باردیگر .. کارو


تمام خستگی ام را

در کوچه پس کوچه های یادت


فریاد می زنم


همه نبودن هایت را


با خودم تکرار کنان


زمزمه می کنم


و شکوه صمیمی لبخندت را


بر آستان دلتنگی هایم


می آویزم


هرروز


بارها و بارها


بی آنکه خواب نازک پلکهایت را پریشان کنم


با ساده ترین واژه عاشقانه


تورا به نام می خوانم


وتو


تمام حسرت نگاه صادقم را


به غربت واژه ها


پیوند می زنی


و مرا در اندوه رخوتناک لحظه های نداشتنت


جا می گذاری.....
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1390/08/03 ‏12:13:39

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
                                فریبنده زاد و فریبا بمیرد


شب مرگ ،تنها، نشیند به موجی
                                رود گوشه ای دور و تنها بمیرد


در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
                               که خود در میان غزل ها بمیرد


گروهی برآنند کاین مرغ شیدا
                              کجا عاشقی کرد، آنجا بمیرد


شب مرگ، از بیم ، آنجا شتابد
                              که از مرگ غافل شود تا بمیرد


من این نکته گیرم ، که باور نکردم
                              ندیدم که قویی به صحرا بمیرد


چو روزی ز آغوش دریا بر آمد
                              شبی هم در آغوش دریا بمیرد


تو دریای من بودی! آغوش وا کن
                               که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

استاد مهدی حمیدی شیرازی
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1390/08/03 ‏12:14:14

امشب دیگر

یلدایی ترین شب

شب های بی تو بودن من است

از خود که بگذرم

از این شب که بگذرم

باز هم

امیدی به امدنت نیست

و من

سال هاست که به این نیامدن

عادت کرده ام
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1390/08/03 ‏12:15:05

دوستت دارم...


با تمام واژه هایی که در گلویم گیر کرده اند


و تمام هجاهای غمگینی،


که به خاطر تو شعر می شوند.


دوستت دارم با صدای بلند


...دوستت دارم با صدای آهسته


دوستت دارم


و خواستن تو جنینی است در من


که نه سقط می شود،


نه به دنیا می آید....
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1390/08/03 ‏12:16:33

التماست نمی کنم


هرگز گمان نکن که این واژه را


در وادی آوازهای من خواهی شنید


تنها می نویسم بیا


بیا و لحظه یی کنار فانوس نفس های من آرام بگیر


نگاه کن


ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است


اگرنگاه گمانم به راه آمدنت نبود


ساعتی پیش


این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم


حال هم


به چراغ همین کوچه ی کوتاه مان قسم


بارش قطره یی از ابر بارانی نگاهم کافی ست


تا از تنگه ی تولد ترانه طلوع کنی


اما


تو را به جان نفس های نرم کبوتران هره نشین


بیا و امشب را


بی واسطه ی سکسکه های گریه کنارم باش


مگر چه می شود


یکبار بی پوشش پرده ی باران تماشایت کنم ؟


ها ؟


چه می شود ؟
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1390/08/03 ‏12:17:23

ببین

هیچ قطاری از این اتاق نمی گذرد

من اینجا نشسته ام

و با همین سیگار

قطار می آفرینم

نمی شنوی

سرم دارد سوت می کشد ....
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1390/08/03 ‏12:21:15

بچه ها ببخشید..
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1390/08/05 ‏23:44:51

یه شب تو خواب وقته سحر شهزاده ایی زرین کمر

نشسته بر اسب سفید می یومد از کوه و کمر

می رفت و آتش به دلم می زد نگاهش

کاشکی دلم رسوا بشه دریا بشه این دو چشم پرآبم

روزی که بختم وا بشه بی یار بشه اون که آمد به خوابم

شهزاده ی رویای من شاید تویی

اونکس که شب در خواب من آید تویی ...

از خواب شیرین ناگه پریدم دیگر ندیدم اورا کنارم ای خدا

جانم رسیده از غصه بر لب هر روز و هر شب در انتظارم ای خد ا

کاشکی دلم رسوا بشه دریا بشه این دو چشم پرآبم

روزی که بختم وا بشه بی یار بشه اون که آمد به خوابم...
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1390/08/09 ‏17:58:56

مهدی کجایی؟
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1390/08/11 ‏12:24:13

مریم جان شعر رفتار من عادیست خیلی قشنگ بود..

کاملا درکش میکنم.
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1390/08/11 ‏15:58:46

ممنون مریم عزیزم..

آره ..


روزگار غربیه

مراقب خودت باش مریمم..
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1390/09/06 ‏13:24:11

اشکیار خوابت و دیدم !!!
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1390/09/17 ‏22:33:35

می گریزم ،اشک حسرت از چه ریزم

برو که از دامت جستم ، گشوده بال از بامت جستم

یاد از تو دگر نکنم سوی تو نظر نکنم

تو را رها کردم با دگران، گذشتم از تو چون رهگذران

رفتم کز تو دگر بیگانه شوم ، بهر شمع دگر پروانه شوم

مهری دیگر با تو ندارم، در کوی تو پا نگذارم

بگذر از من کز تو گذشتم، از دل تا کی ناله برآرم

نازک طبعی چو برگ گل بودم ، به دستت افتادم پرپر گشتم

اشکی بودم درون بحر غم ، چو قطره باران گوهر گشتم

به حال خود بگذارم به دست غم بسپارم

که بی تو تنها بروم برو برو تا بروم ..
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1390/09/17 ‏22:43:16

برام هیچ حسی شبیه تو نیست !  کنار تو درگیر آرامشم

همین از تمام جهان کافیه .. همین که کنارت نفس میکشم

برام هیچ حسی شبیه تو نیست تو پایان هر جستجوی منی

تماشای تو عین آرامشه  ..  تو زیباترین آرزوی منی

منو از این عذاب رها نمیکنی کنارمی به من نگاه نمیکنی

تمام قلب تو به من نمیرسه همینکه فکرمی برای من بسه

از این عادت با تو بودن هنوز ببین لحظه لحظم کنارت خوشه

همین عادت با تو بودن یه روز اگه بی تو باشم منو میکشه

یه وقتایی انقدر حالم بده که میپرسم از هر کسی حالتو

یه روزایی حس میکنم پشت من همه شهر میگرده دنبال تو


نابرده رنج / احسات خواجه امیری
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1390/09/17 ‏22:52:19

آره مریم جان فوق العادست ..

خواهش میکنم عزیزم.
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1390/09/17 ‏23:05:23

آدم هـا می آینـد زنـدگی می کننـد می میـرنـد و می رونـد ...

                  امـا فـاجعـه ی زنـدگی ِ تــو آن هـنگـام آغـاز می شـود کـه ...

                                                                        آدمی می رود امــا نـمی میـرد!

مـی مـــانــد و نبـودنـش در بـودن ِ تـو چنـان تـه نـشیـن می شـود

کـه تـــو می میـری در حالـی کـه زنــده ای ...
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1390/09/17 ‏23:15:25

اگه      ف ....................  ا ................. ص ..................... لــ ......................... ـه................      افتاده

اگه من با خودم سردم

                    تو کاری با دلم کردی

که فکــرشم نمی کردم

                   چه آسون دل بریدی

از دلــی که پای تو گیــره

                 که از این بدترم باشی           واسه تو نفسـش میره

نمی ترسم اگه گاهــی دعــامون بــی اثــر می شه

                                            "همیـشـه لحظه  آخـــر خـــدا نزدیکتر می شه"

تو رو دستِ خودش دادم

                          که از حـالم خبــر داره

                                         که حتی  از تو چشماشـو یه لحظه برنمی داره

تو امـید مـنی امـا

                داری از دسـت مـن مـیری

با دسـتهای خودت داری

               هـمه هسـتیمو میگیری

دعـا کردم تو روبـازم

             با چـشمی که نـخوابـیده

مگه مـیذاره دلتـنگی

            مـگه گـریه امـون مـیده

مریـضـم کـرده تنـهایی

            ببـین حـالم پریـشونه

من اونقدر اشـک مـیریزم

           کـه برگردی به این خـونه

حسـابش رفته از دسـتم
                     
           شبـایی رو کـه بـیدارم

شـاید از گـریه خوابـم بـرد

           درهـارو باز مـیذارم.................


نت لا ..
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1390/09/17 ‏23:17:15

ممنونم مریم عزیزم ..  ممنون که من و میفهمی گل نازم ...مریمم.. خوشحالم که هستی ..
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1390/09/17 ‏23:25:33

عزیزم مریم جون.......... من که لایق نیستم ..اما رو چشمام..  

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

مریم کاش سازم همراهم بود .. اگه اون بود ..
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1390/09/17 ‏23:30:46

همه شب نالم چون نی ، که غمی دارم   دل و جان بردی ، اما نشدی یارم

با ما بودی ، بی ما رفتی.  چون بوی گل به کجا رفتی؟

                                                                تنها ماندم ، تنها رفتی

           چون کاروان رود…

                         فغانم از زمین بر آسمان رود

                                                   دور از یارم ، خون می بارم

                  فتادم از پا به ناتوانی

 اسیر عشقم ، چنان که دانی

                             رهائی از غم نمی توانم

تو چاره ای کن که میتوانی

                            گر ز دل برآرم آهی

آتش از دلم خیزد

                                  چون ستاره از مژگانم

اشک آتشین ریزد.

                                          چون کاروان رود


فغانم از زمین                   بر آسمان رود                  دور از یارم خون می بارم


نه حریفی تا با او غم دل گویم

نه امیدی در خاطر که تو را جوبم


                                ای شادی جان ، سرو روان،


                                                       کز بر ما رفتی،


                       از محفل ما ، چون دل ما

                                                            سوی کجا رفتی؟؟


تنها ماندم ، تنها رفتی

چو ن بوی گل به کجا رفتی؟؟

به کجائی غمگسار من

فغان زار من بشنو…… باز آ

از صبا حکایتی از روزگار من بشنو

باز آ ….. باز آ…………..سوی رهی

چون روشنی از دیده ما رفتی

با قافله باد صبا رفتی

تنها ماندم ، تنها ماندم…….



روحت معطر استاد بنان ..
فریاد فریاد     جمعه, ‏1390/09/18 ‏00:19:00

ممنون اشکیار جان ..
فریاد فریاد     جمعه, ‏1390/09/18 ‏01:29:43

خانه ام آتش گرفته است آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرش ها را تارشان با پود

من به هر سو می دوم گریان
در لهیب اتش پر دود

وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از درون خسته سوزان
می کنم فریاد، ای فریاد، ای فریاد...

از فراز بام هاشان شاد
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبک شب

من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش

زان دگر سو شعله برخیزد به گردش دود
تا سحرگاهان که می داند که بود من شود نابود.

خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر

وای آیا هیچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم از پی امداد؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریاد ، ای فریاد
مهدی اخوان ثالث
فریاد فریاد     جمعه, ‏1390/09/18 ‏01:30:34

که من اشکم ...

ای به چشمانت جاری....
فریاد فریاد     جمعه, ‏1390/09/18 ‏01:34:02

مرسی مریمم .. چقدر قشنگه .. من و کجاها بردی..
فریاد فریاد     جمعه, ‏1390/09/18 ‏01:41:04

نه بسته ام به کس دل
نه بسته کس به من ، دل
چو تخته پاره بر موج
رها، رها، رها، من

ز من هر آن که او دور
چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک
از او جدا جدا من

نه چشم دل به سویی
نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی
به یاد آشنا ، من

ستاره ها نهفته
در آسمان ابری
دلم گرفته ، ای دوست
هوای گریه با من
هوای گریه با من ...
فریاد فریاد     جمعه, ‏1390/09/18 ‏01:47:07

دیدی که رســــــــوا شد دلم،
غرق تمنا شد دلـــم
دیدی که من با این دل بی آرزو عاشق شدم
با آنهمه آزادگی، بر زلف او عاشق شدم
ای وای اگر صیــــــاد من، غافل شود از یاد من، قدرم نداند
فریاد اگر از کوی خود، وز رشته‌ی گیسوی خود، بازم رهاند
در پیش بی دردان چرا، فریاد بی‌حاصل کنم
گر شکـوه‌ ای دارم ز دل، با یار صاحبدل کنم
وای ز دردی که درمـــان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
از گل شنیدم بوی او، مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او، در کوی جـــان منزل کند
وای ز دردی که درمـــان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
دیدی که رسوا شد دلم،
غرق تمنا شد دلـم
دیدی که در گرداب غم،
از فتنه‌ی گردون رهی
افتادم و سرگشته چون،
امواج دریا شد دلـــم
دیدی که رسوا شد دلم،
غرق تمنا شد دلـــم
فریاد فریاد     جمعه, ‏1390/09/18 ‏01:51:06

ساغرم شکست ای ساقی    رفته ام ز دست ای ساقی

در میان توفان
           بر موج غم نشسته منم     در زورق شکسته منم    ای ناخدای عالم

           تا نام من رقم زده شد   یکباره مهر غم زده شد     بر سرنوشت آدم

                ساغرم شکست ای ساقی    رفته ام ز دست ای ساقی

            تو تشنه کامم کشتی در سراب ناکامیها ای بلای نافرجامیها
        نبرده لب بر جامی میکشم به دوش از حسرت بار هستی و بد نامیها

           بر موج غم نشسته منم     در زورق شکسته منم    ای ناخدای عالم

            تا نام من رقم زده شد  یکباره مهر غم زده شد     بر سرنوشت آدم

               ساغرم شکست ای ساقی    رفته ام ز دست ای ساقی

(حکایت از که کنم؟
                 شکایت از چه کنم؟
                    که خود به دست خود آتش بر دل خون شده نگران زده ام)


           بر موج غم نشسته منم     در زورق شکسته منم    ای ناخدای عالم

            تا نام من رقم زده شد  یکباره مهر غم زده شد     بر سرنوشت آدم


              تو تشنه کامم کشتی در سراب ناکامیها ای بلای نافرجامیها
         نبرده لب بر جامی میکشم به دوش از حسرت بار هستی و بد نامیها

          بر موج غم نشسته منم     در زورق شکسته منم    ای ناخدای عالم

           تا نام من رقم زده شد  یکباره مهر غم زده شد     بر سرنوشت آدم

                ساغرم شکست ای ساقی    رفته ام ز دست ای ساقی
فریاد فریاد     جمعه, ‏1390/09/25 ‏01:00:31

ممنون آقا بهروز گل..دشمناتون شرمنده.
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1390/09/30 ‏12:06:59

وااای مهدی جون.. چه یادآوریه قشنگی کردی ..ممنون.

عالی مریم جان ..مرسی
فریاد فریاد     شنبه, ‏1390/10/24 ‏01:39:13

خوش اومدی بامداد عزیز.



کشورم را آزاد می خواهم ....
فریاد فریاد     شنبه, ‏1390/10/24 ‏22:55:00

ممنون دوست عزیزم ..

به امید اون روز ...
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1390/10/25 ‏23:16:49

خوش گلدی یگانه جان ..
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1390/10/27 ‏23:24:52

پریسای عزیزم ... چقدر بی تابی ...

حالت قشنگه ... قشنگ...
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1390/10/28 ‏14:38:21

......قدرش و بدون .. خیلی خوبه ...

من و یاد نت لا   ی خودم میندازی .....
فریاد فریاد     جمعه, ‏1390/10/30 ‏21:15:28

ممنون بهروزخان..زیبا بودن .

ممنون که دستگاهها رو هم میذارید
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1390/12/17 ‏23:03:18

دلم براتون تنک شده.
.
فریاد فریاد     جمعه, ‏1390/12/19 ‏21:34:44

ساحل عزیزم ممنون ازین همه مهرت .. لذت میبرم از حضورتون ..
فریاد فریاد     جمعه, ‏1390/12/19 ‏21:35:04

منم همینطور گلی جون...
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1390/12/25 ‏00:55:15

بهارا تلخ منشین، خیز و پیش آی
گره وا کن ز ابرو، چهره بگشای

بهارا خیز و زان ابر سبک رو
بزن آبی به روی سبزه ی نو

سر و رویی به سرو و یاسمن بخش
نوایی نو به مرغان چمن بخش

بر آر از آستین دست گل افشان
گلی بر دامن این سبزه بنشان

گریبان چاک شد از ناشکیبان
برون آور گل از چاک گریبان

نسیم صبحدم، گو نرم برخیز
گل از خواب زمستانی برانگیز

بهارا بنگر این دشت مشوش
که می بارد بر آن باران آتش

بهارا بنگر این خاک بلاخیز
که شد هر خاربن چون دشنه خون ریز

بهارا بنگر این صحرای غمناک
که هر سو کشته ای افتاده بر خاک

بهارا بنگر این کوه و در و دشت
که از خون جوانان لاله گون گشت

بهارا دامن افشان کن ز گلبن
مزار کشتگان را غرق گل کن

بهارا از گل و می آتشی ساز
پلاس درد و غم در آتش انداز

بهارا شور شیرینم برانگیز
شرار عشق دیرینم برانگیز

بهارا شور عشقم بیشتر کن
مرا با عشق او شیر و شکر کن

گهی چون جویبارم نغمه آموز
گهی چون آذرخشم رخ برافروز

مرا چون رعد و توفان خشمگین کن
جهان از بانگ خشمم پر طنین کن

بهارا زنده مانی، زندگی بخش
به فروردین ما فرخندگی بخش

هنوز اینجا جوانی دلنشین است
هنوز اینجا نفس ها آتشین است

مبین کاین شاخه ی بشکسته خشک است
چو فردا بنگری، پر بید مشک است

مگو کاین سرزمینی شوره زار است
چو فردا در رسد، رشک بهار است

بهارا باش کاین خون گل آلود
بر آرد سرخ گل چون آتش از دود

بر آید سرخ گل، خواهی نخواهی
وگر خود صد خزان آرد تباهی

بهارا شاد بنشین، شاد بخرام
بده کام گل و بستان ز گل کام

اگر خود عمر باشد، سر بر آریم
دل و جان در هوای هم گماریم

میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین توفان بر آییم

دگربارت چو بینم، شاد بینم
سرت سبز و دلت آباد بینم

به نوروز دگر، هنگام دیدار
به آیین دگر آیی پدیدار

استاد هوشنگ ابتهاج
فریاد فریاد     جمعه, ‏1390/12/26 ‏01:19:28

غلام نبی عشقری:
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنا بیا
بیگانه نیستی که بگویم بیا بیا
در زندگی نیامدی روزی به پرسشم
مُردم کنون به فاتحه بهر خدا بیا
یک مو زیان به شوکت حسنت نمی رسد
مُردم کنون به فاتحه بهر خدا بیا
گر از پدر اجازه نداری به جای من
پیشش بهانه کن ز ره سینما بیا
در جای غیر چند روی سوختم مرو
فریاد فریاد     جمعه, ‏1390/12/26 ‏15:05:09

بهار دلکش رسید و دل بجا نباشد
از آن که دلبر دمی به فکر ما نباشد
در این بهار ای صنم بیا و آشتی کن
که جنگ و کین با من حزین روا نباشد
صبحدم بلبل بر درخت گل به خنده می‌گفت
نازینان را، مه جبینان را وفا نباشد
اگر که با این دل حزین تو عهد بستی با رقیب من  
چرا نشستی، چرا دلم را از کینه خستی
بیا در برم از وفا یک شب، ای مه نخشب
تازه کن عهدی که برشکستی
به باغ رفتم دمی به گل نظاره کردم
چو غنچه، پیراهن از غم تو پاره کردم
روا نباشد اگر ز من کناره‌جویی
که من ز بهر تو از جهان کناره کردم
ای پری‌پیکر، سرو سیمین‌بر، لعبت بهاری
مهوشی جانا، دلکشی اما وفا نداری

عارف قزوینی..
فریاد فریاد     جمعه, ‏1390/12/26 ‏16:36:50

ممنون ایوان جان ..پاینده باشی.
فریاد فریاد     شنبه, ‏1390/12/27 ‏22:16:01

زنده باشی ایوان جان ..  امیدوارم حسابی بهت خوش بگذره .. خیلی مراقب خودت باش اقا.
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1391/01/23 ‏14:58:39

بهار خانوم چه سالی میشه امسال
فرق داره انگار با همیشه امسال
بهار خانوم بهار مهربونم
این دفه هم خوش قدمی میدونم

بهار خانوم اومدنت مبارک
پیچیدن عطر تنت مبارک
عاشقتم یه عمر بی اجازه
اومدنت یعنی شروع تازه

خودت بیا پنجره ها رو واکن
منو به اسم کوچیکم صدا کن
خونه پر از عطر نفسهات شده
دنیا دیگه همرنگ چشمات شده
دلم میخواد گل بریزم زیر پات
بذار توو گوشم بپیچه خنده هات
دل تموم عالمو که بردی
خودت گلی ، گل واسه چی اوردی

بهار خانوم اومدنت مبارک
پیچیدن عطر تنت مبارک
عاشقتم یه عمر بی اجازه
اومدنت یعنی شروع تازه  ..
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1391/01/23 ‏15:45:51

از یاد رفته ..

ای رفته ز دل، رفته ز بر، رفته ز خاطر

ای رفته ز دل، رفته ز بر، رفته ز خاطر

بر من منگر، تاب نگاه تو ندارم
                                                                                                     
بر من منگر، زانکه به جز تلخی اندوه

در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم

ای رفته ز دل، راست بگو! بهر چه امشب

با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟

گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه

من او نیم، او مرده و من سایه اویم

من او نیم، آخر دل من سرد و سیاه است

او در دل سودازده از عشق شرر داشت

او در همه جا، با همه کس، در همه احوال

سودای تو را ای بت بی مهر! به سر داشت

من او نیم، این دیده من گنگ و خموش است

در دیده او آن همه گفتار، نهان بود

وان عشق غم آلود در آن نرگس شبرنگ

مرموزتر از تیرگی شامگهان بود

من او نیم آری، لب من این لب بی رنگ

دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت

اما به لب او همه دم خنده جان بخش

مهتاب صفت بر گل شبنم زده میخفت

بر من منگر، تاب نگاه تو ندارم

آن کس که تو میخواهیش از من به خدا مرد

او در تن من بود و ندانم که به ناگاه

چون دید و چه ها کرد و کجا رفت و چرا مرد

من گور ویم، گور ویم، بر تن گرمش

افسردگی و سردی کافور نهادم

او مرده و در سینه من، این دل بی مهر

سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم

(سیمین بهبهانی)
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1391/01/23 ‏15:47:39

دامن مکش به ناز که هجران کشیده ام


نازم بکش که ناز رقیبان کشیده ام


شاید چو یوسفم بنوازد عزیز مصر


پاداش ذلتی که به زندان کشیده ام


از سیل اشک شوق دو چشمم معاف دار


کز این دو چشمه آب فراوان کشیده ام


جانا سری به دوشم و دستی به دل گذار


آخر غمت به دوش دل و جان کشیده ام


دیگر گذشته از سر و سامان من مپرس


من بی تو دست از این سرو سامان کشیده ام


تنها نه حسرتم غم هجران یار بود


از روزگار سفله دو چندان کشیده ام


بس در خیال هدیه فرستاده ام به تو


بی خوان و خانه حسرت مهمان کشیده ام


دور از تو ماه من همه غم ها به یک طرف


وین یک طرف که منت دونان کشیده ام


ای تا سحر به علت دندان نخفته شب


با من بگوی قصه که دندان کشیده ام


جز صورت تو نیست بر ایوان منظرم


افسوس نقش صورت ایوان کشیده ام


از سر کشی طبع بلند است شهریار


پای قناعتی که به دامان کشیده ام
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1391/01/23 ‏15:48:18

غزل انتظار

باز امشب ای ستاره تابان نیامدی

باز ای سپیده شب هجران نیامدی

شمعم شکفته بود که خندد به روی تو

افسوس ای شکوفه خندان نیامدی

زندانی تو بودم و مهتاب من چرا

باز امشب از دریچه زندان نیامدی

با ما سر چه داشتی ای تیره شب که باز

چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی

شعر من از زبان تو خوش صید دل کند

افسوس ای غزال غزل خوان نیامدی

گفتم به خوان عشق شدم میزبان ماه

نامهربان من تو که مهمان نیامدی

خوان شکر به خون جگر دست می دهد

مهمان من چرا به سر خوان نیامدی

نشناختی فغان دل رهگذر که دوش

ای ماه قصر بر لب ایوان نیامدی

گیتی متاع چون منش آید گران به دست

اما تو هم به دست من ارزان نیامدی

صبرم ندیده ای که چه زورق شکسته ایست

ای تخته ام سپرده به طوفان نیامدی

در طبع شهریار خزان شد بهار عشق

زیرا تو خرمن گل و ریحان نیامدی
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1391/01/23 ‏15:51:12

مرسی ساحلم .. با این اهنگ ق ی ص ر هی یاد خودم می افتم .. اخه بیشتر وقتها دلم برای خودم تنگ میشه ...

ساحل شنیدیش ؟ ( خدایی قشنگ خوندتش ) مادر برو تو باغ الان این ضبط و میارم تو باغ .. اونجا میچسبه شنیدنش ..  قربونت برم که هر جا میام ..میای دنبالم ..

(ببخشید اینا مال تو باغ بود .. )
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1391/01/23 ‏18:18:45

عزیزم منم دوست دارم خیلی زیاد ..

ساحلم ..بابام همیشه این و برام زمزمه میکنه .. خود شعر هم که مال استاد مشیری هست که برای دخترشون بهار سرودن.. مرسی از انتخابت گلم..
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1391/01/24 ‏14:19:20

ندانستن..............از این اوستا ..

شست باران بهاران هر چه هر جا بود
یک شب پاک اهورایی
بود و پیدا بود
... بر بلندی همگنان خاموش
گرد هم بودند
لیک پنداری
هر کسی با خویش تنها بود
ماه می تابید و شب آرام و زیبا بود
جمله آفاق جهان پیدا
اختران روشنتر از هر شب
تا اقاصی ژرفنای آسمان پیدا
جاودانی بیکران تا بیکرانه ی جاودان پیدا
اینک این پرسنده می پرسد
پرسنده : من شنیدستم
تا جهان باقی ست مرزی هست
بین دانستن
و ندانستن
تو بگو ، مزدک !‌ چه می دانی ؟
آنسوی این مرز ناپیدا
چیست ؟
وانکه زانسو چند و چون دانسته باشد کیست ؟
مزدک : من جز اینجایی که می بینم نمی دانم
پرسنده : یا جز اینجایی که می دانی نمی بینی
مزدک : من نمی دانم چه آنجه یا کجا آنجاست
بودا : از همین دانستن و دیدن
یا ندانستن سخن می رفت
زرتشت : آه ، مزدک ! کاش می دیدی
شهر بند رازها آنجاست
اهرمن آنجا ، اهورا نیز
بودا : پهندشت نیروانا نیز
پرسنده : پس خدا آنجاست ؟
هان ؟
شاید خدا آنجاست
بین دانستن
و ندانستن
تا جهان باقی ست مرزی هست
همچنان بوده ست
تا جهان بوده ست ..
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1391/01/24 ‏14:19:47

مهدی اخوان ثالث ..
فریاد فریاد     شنبه, ‏1391/02/09 ‏00:03:33

خوش گذشت اشکیار ؟ رسیدن به خیر ( هرچند قهرم )
فریاد فریاد     شنبه, ‏1391/02/09 ‏16:00:35

:((
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1391/02/11 ‏00:46:23

کل کل شعری سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا با جوابیه رند تبریزی- طنز ایران

این مناظره شعری با شعر ” آزار ” سیمین بهبهانی شروع می شود : و با جوابیه رند تبریزی پایان می گیرد .

یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم


جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی :

یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی
من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1391/02/11 ‏00:50:56

جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا :

گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم؟
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم




جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی:

دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را



جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا :

صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست
وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست
گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین
کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست
صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست
سیمین تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی
دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست
با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی
بی پرده می گویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟
دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی
زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست
صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال
چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست


پدر شوهر دارم باقلوا ..ماه .. :))) خدا قسمت همه کنه.. بچه ها حسابی بساط شعر و طرب و ساز با این مرد عزیز و نازنین به راهه ..من که میپرستمش .. ما میزنیم و میخونیم .. بقیه هم لذتش و میبرن.
یلدا جای تو خالی ..
امروز در مورد این شعر حرف میزدیم ..منم براتون گذاشتمش ..
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1391/02/11 ‏12:35:06

چششششششم حتما .. وای یلدا تو که نمیدونی چیه .. عشقمه

بزرگیت و میرسونم گلم .
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1391/02/11 ‏23:24:50

ممنونم ایوان نازنینم.
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1391/02/12 ‏14:54:16

آب در هاون کوبیدن است ...
اینکه من شعر بنویسم سیگار دود کنم و تو فال قهوه بگیری ..
وقتی ؛ آخر همه ی شعرهای من ...  تــو می آیی ؛
و تــهِ همه ی فنجان های تو ... من میـــروم .
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1391/02/17 ‏22:43:00

این آیـــــــــــــ ـــــــــــــنده کدام بود!!!
که بهترین روزهای عمر را
حرام دیدارش کردم؟!!!!!

"حسین پناهی"
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1391/02/21 ‏18:29:14

وای ایوان نمی آی ..همین که میای با نوشته های زیبات میترکونی ..

زیبا بود .
فریاد فریاد     شنبه, ‏1391/02/23 ‏07:30:02

دلا امــشــب سفـر دارم
چه سودائی به سر دارم


حکایـتـهـای پـــر شــرر دارم
چه بزمی با تو تا سحر دارم


دلا امــشــب سفـر دارم
چه سودائی به سر دارم


حکایـتـهـای پـــر شــرر دارم
چه بزمی با تو تا سحر دارم


بــه پــرواز آســمـان عــشـق
چه خوش رنگین بال وپر دارم


به صحرای بیکران عشق
سفـرهای پـر خـطـر دارم


نمی ترسم از فتنه طوفان
دلی چون دریای خزر دارم


به بی تابی قـلب عاشق را
پیامی از شمس و قمر دارم


دلا امــشــب سفـر دارم
چه سودائی به سر دارم


حکایـتـهـای پـــر شــرر دارم
چه بزمی با تو تا سحر دارم


من امشب باخدای خود
مـنـــاجــاتـی دگـــر دارم


نیـایشـها به درگاهش
ازین شور و شرر دارم


ز لطـف بـیـکران او
تشکر هـا کنم اما


شکایتها به درگاهش
ز سودای بـشـر دارم


نمی ترسم از فتنه طوفان
دلی چـون دریای خزر دارم


به بی تابی قلب عاشق را
پیامی از شمس و قمر دارم


دلا امــشــب سفـر دارم
چه سودائی به سر دارم


حکایـتـهـای پـــر شــرر دارم
چه بزمی با تو تا سحر دارم
فریاد فریاد     شنبه, ‏1391/02/23 ‏07:33:04

امشب می خوام مست بشم عاشق یک دست بشم
بدون تو نیست بودم امشب می خوام هست بشم
یه جون نا قابلی هست بذارفدای تو بشه
بیفته زیر قدمات تاخاک پای تو بشه

کهنه شراب کهنه شراب امشب بال و پرم بده
حرف نگفته خیلیه جرات بیشترم بده
امشب می خوام حرف بزنم خنده کنم گریه کنم
لطفی کن ای ساقی و می چندین برابرم بده

امشب می خوام مست بشم عاشق یک دست بشم
بدون تو نیست بودم امشب می خوام هست بشم

امشب پروبال دارم شور دارم حال دارم
امشب تو این سینه دلی خوشا براحوال دارم
امشب پروبال دارم شور دارم حال دارم
"امشب تو این سینه دلی خوشا براحوال دارم"

امشب می خوام مست بشم عاشق یک دست بشم
بدون تو نیست بودم امشب می خوام هست بشم

امشب پروبال دارم شور دارم حال دارم
امشب تو این سینه دلی خوشا براحوال دارم
امشب پروبال دارم شور دارم حال دارم
امشب تو این سینه دلی خوشا براحوال دارم
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1391/02/25 ‏23:26:58

اغلب فکر می کنیم اینکه به یاد کسی هستیم و با خاطره ی کسی زندگی می کنیم ، منتی است بر گردن آن شخص...
غافل از اینکه اگر به یاد کسی هستیم ، این هنر اوست ، نه هنر ما !!!
به یاد ماندنی بودن بسیار مهمتر از به یاد داشتن است ...!
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1391/02/25 ‏23:35:28

از نبودنـــــــــــــت دلگیر نیستم....
از اینکه روزگاری بــــودی دلگیرم !!!
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1391/02/26 ‏16:27:25

اشکیارجان ..اگه منظورتون به منه با اون شعری که گذاشتم ..فقط از فرمش خوشم اومد . منظورم هم به کسی نبوده .حالا شما انگار به خودتون گرفتید. احتمالا هم با من هستید . چون شعر اخر من که گذاشتم کمی زهر اگین بوده .
به هر حال لازم دیدم توضیح بدم .
اگه با من و شعر من هم نبودید برام جلبه که کدوم شعر همچین احساسی به شما داده .
فکر میکنم ما ها مجاز هستیم که اشعری و که دوست داریم اینجا بذاریم . مخاطب خاصی هم به هیچ وجه نداره . حداقل نوشته های من .

بدرود .
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1391/02/26 ‏16:44:17

ازین به بعد بالای هر نوشته ام میگم که برای کسی هست یا نه .

بعد هم اشکیار شما اون شعر و چطوری معنی کردی  .. ها ؟ چطور میتونی در مورد شعری که گذاشته میشه و حتی نیت اون کسی که گذاشتش و نمیدونی قضاوت کنی . چرا اینقد بد نگاه میکنی .

چه کسی دارای هنر هست وچه کسی نیست...:     این هنر اوست ، نه هنر ما !!!

مگه معنای این شعر ان نیست که : اونقدر اون طرف خوب و بزرگ بوده که تو خاطر ما نقش بسته .. پس این کار اونه ..و اگه ما تو همچین شرایطی هستیم ..این به خاطر خوبیه اونه ..نه که من همیشه اون و به خاطر دارم .. پس طرف باید ممنون باشه ..

هنوز هم معنای ازادی در عشق روشن نشده ..


از همه دوستای گلم عذرخواهی میکنم .
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1391/02/28 ‏13:01:26

می‌گـریـزم ، می‌گـریـزم

اشک حسرت از چـه ریـزم

برو برو کـز دامت جستم گشوده پـــر از بـامت جستـم

یاد از تو دگـر نکنم نکنم سوی تـــو نظـر نکنـم نکنـم

تو را رها کردم با دگران گذشتم از تو  چون رهگذران
                       
رفتم کز تو دگر بیگانه شوم      بهر شمع دگر پروانه شوم

مهـــری دیگــر با تــو نــدارم      در کـــوی تــو پــا نگـــذارم

گذر از من ، کز تــو گذشتم      از دل تا کـی نـالـه برآرم

نازک طبعی ، چو برگ گل بودم  

بدستت افتادم  پـرپـر گشتم . پـرپـر گشتم

اشکی بــودم  درون بهــر غــم  چو قطره باران

گوهر گشتم ، گوهر گشتم

به حال خود بگذارم        به دست غم بسپارم

که بی‌ تو تنها بــروم            بـــرو بـــرو تـــا بــــروم
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1391/02/28 ‏13:04:20

شاهد افلاکی

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی
من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی
خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی
ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی
در سینه سوزانم مستوری و مهجوری
در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی
من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی
من سلسله موجم تو سلسله جنبانی
از آتش سودایت دارم من و دارد دل
داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی
دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی
ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟
روی از من سر گردان شاید که نگردانی

رهی معیری.
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1391/02/28 ‏13:04:59

غباری در بیابانی

نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی
نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی
نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی
نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی
ندارم خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی
بدیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی
کیم من ؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان
نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی
گهی افتان و حیران چون نگاهی بر نظر گاهی
رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها
باقبال شرر تازم که دارد عمر کوتاهی


رهی معیری .
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1391/02/28 ‏13:06:10

کیان اندوه

نی افسرده ای هنگام گل روید ز خاک من
که برخیزد از آن نی ناله های دردناک من
مزار من اگر فردوس شادی آفرین باشد
به جای لاله و گل خار غم روید ز خاک من
مخند ای صبح بی هنگام که مشب سازشی دارد
نوای مرغ شب بس خاطر اندوهناک من
نیم چون خاکیان آلوده گرد کدورتها
صفای چشمه مهتاب دارد جان پاک من
چو دشمن از هلاک من رهی خشنود میگردد
بمیرم تا دلی خشنود گردد از هلاک من

رهی معیری.
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1391/02/28 ‏13:06:57

بنفشه سخنگوی

بنفشه زلف من ای سر و قد نسرین تن
که نیست چون سر زلف بنفشه و سوسن
بنفشه زی تو فرستادم و خجل ماندم
که گل کسی نفرستد به هدیه زی گلشن
بنفشه گرچه دلاویز و عنبر آمیز است
خجل شود بر آن زلف همچو مشک ختن
چو گیسوی تو ندارد بنفشه حلقه و تاب
چو طره تو ندارد بنفشه چین و شکن
گل و بنفشه چو زلف و رخت به رنگ و به بوی
کجاست ای رخ و زلفت گل و بنفشه من
به جعد آن نکند کاروان دل منزل
به شاخ این نکند شاهباز جان مسکن
بنفشه در بر مویت فکنده سر درجیب
گل از نظاره رویت دریده پیراهن
که عارض تو بود از شکوفه یک خروار
که طره تو بود از بنفشه یک خرمن
بنفشه سایه ز خورشید افکند بر خاک
بنفشه تو به خورشید گشته سایه فکن
ترا به حسن و طراوت جز این نیارم گفت
که از زمانه بهاری و از بهار چمن
نهفته آهن در سنگ خاره است ترا
درون سینه چون گل دلی است از آهن
اگر چه پیش دو زلفت بنفشه بی قدر است
بسان قطره به دریا و سبزه در گلشن
بنفشه های مرا قدر دان که بوده شبی
بیاد موی تو مهمان آب دیده من
بنفشه های من از من ترا پیام آرند
تو گوش باش چو گل تا کند بنفشه سخن
که ای شکسته بهای بنفشه از سر زلف
دل رهی را چون زلف خویشتن مشکن

رهی معیری ...  

لا ..
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1391/02/28 ‏14:03:42

تعبیر خواب :

دیشب دوباره

گویا خودم را خواب دیدم

در آسمان پر می کشیدم

و لا به لای ابرها پرواز می کردم

و صبح چون از جا پریدم

در رختخوابم

یک مشت پَر دیدم

یک مشت پَر ، گرم و پراکنده پایین بالش

در رختخواب من نفس می زد

آنگاه با خمیازه ای ناباورانه

بر شانه های خسته ام دستی کشیدم

بر شانه هایم

انگار جای خالی چیزی . . .

چیزی شبیه بال

احساس می کردم !

قیصر امین پور.
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1391/02/28 ‏14:06:25

به سمیه عزیزم :


همزاد عاشقان جهان :

هر چند عاشقان قدیمی

از روزگار پیشین

تا حال

از درس و مدرسه

از قیل و قال

بیزار بوده اند

اما : اعجاز ما همین است

ما عشق را به مدرسه بردیم

در امتداد راهرویی کوتاه

در یک کتابخانه ی کوچک

بر پله های سنگی دانشگاه

و میله های سرد و فلزی

گل داد و سبز شد

آن روز، روز چندم اردی بهشت

یا چند شنبه بود

نمی دانم

آن روز هر چه بود

از روزهای آخر پاییز

یا آخر زمستان

فرقی نمی کند

زیرا

ما هر دو در بهار

- در یک بهار -

چشم به دنیا گشوده ایم

ما هر دو در یک بهار

چشم به هم دوختیم

آن گاه ناگهان متولد شدیم

و نام تازه ای بر خود گذاشتیم

فرقی نمی کند

آن فصل

- فصلی که می توان متولد شد -

حتما بهار باید باشد

و نام تازه ی ما ، حتما

دیوانه وار باید باشد

فرقی نمی کند

امروز هم

ما هر چه بوده ایم ، همانیم

ما باز می توانیم هر روز ناگهان متولد شویم

ما ... همزاد عاشقان جهانیم

قیصر امین پور.
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1391/02/28 ‏14:09:26

رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می بیند
از دور می گوید :
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!
اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا ، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام
این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
- از تو چه پنهان -
با سنگها آواز می خوانم
و قدر بعضی لحظه ها را خوبی می دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال ، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم
حس می کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می پرستم
از جمله دیشب هم
دیگر تر از شبهای بی رحمانه دیگر بود :
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جورابهایم را اتو کردم
تنها - خدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
با کفشهایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم
و سطر سطر نامه ها را
دنبال آن افسانه ی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامه هایم
بوی غریب و مبهمی می داد
انگار
از لابه لای کاغذ تا خورده ی نامه
بوی تمام یاسهای آسمانی
احساس می شد
دیشب دوباره
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیبهایم را
از پاره های ابر پر کردم
جای شما خالی !
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
یک پاره از مهتاب خوردم
دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سالها پیش
رنگ بنفش و اروغوانی را
از رنگ آبی دوست تر دارم
دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست
این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی دانم
گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک
یک روز کامل جشن می گیرم
گاهی
صد بار دیر یک وز می میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است
گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می کند
اما
غیر از همین حس ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و خوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی  است

قیصر امین پور .
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1391/08/03 ‏16:07:45

رنجشی نیست
آدم‌ها همینند
خوبند ولی‌ فراموش کار
می‌آیند
می‌ مانند
می روند
مثل مسافران کاروان سرا
مثل ازدحام بی‌ انتهایِ یک خیابان
...

کسی‌ برایِ بودن
نیامده ... نمی‌‌آید

نیکی فیروزکوهی

« نمایش همه نظرات »

املاک A4A: طراحی سئو