کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
 


کیانا وحدتی
... نمی دانم اکنون که حادثه معنای تقدیر به خود گرفته دیگر به اتهام زمان ایمان آورده...

جزئیات بیشتر...




عشق ودرک آن
در جزیره ای زیبا تمام حواس آدمیان، زندگی می کردند: ثروت، شادی، غم،...

جزئیات بیشتر...


اشعار خاطره انگیز
« 36370 بازدید »

ahmadi جواد     سه شنبه, ‏1387/09/12 ‏17:07:03

در صورتی که شعر خاصی در ذهن دارید که تداعی کننده خاطره ای شیرین برای شماست در این قسمت وارد کنید. همه ما برخی مواقع اشعاری را می بینیم و به یاد می سپاریم که یادآور احساس و یا حال خاصی است. با ثبت این اشعار در این قسمت به دیگران نیز فرصت سهیم شدن در آن احساس زیبا را دهیم.
« نمایش همه نظرات »

1001 وارش     شنبه, ‏1389/06/06 ‏11:28:50

در انتهای هر سفر در آینه ، دار و ندار خویش را مرور می کنم
این زمین پاپوش پای خسته ام - و آسمان سرپوش چشم بسته ام ( حسین پناهی)
                                      - - - - - - - - - -- - - -
ای بمرده هر چه جان در پای او / هر چه گوهر غرقه در دریای او
آتش عشقش خدایی می کند / ای خدا هیهای هو هیهای هو
جبرئیل و صد چو او گر سر کشد / در سجود درگهش ای وای او
چون مثالی بر نویس اندر فراق / خون ببارد از خم طغرای او
هر که ماند ناگه زین قیامت بی خبر / تا قیامت وای او ای وای او
هر که ناگه از چنان مه دور ماند / ای خدایا چون بود شبهای او؟
.
.
.

عشق چون خورشید ناگه سر کند / بر شود تا آسمان غوغای او ( مولانا)
1001 وارش     پنج شنبه, ‏1389/06/25 ‏12:38:24

اگه حافظه ام درست یاری کنه:
ای ساربان آهسته ران ، کارام جانم می رود / آن دل که با خود داشتم با دلستانم می رود
من مانده ام مهجور ازو ، بیچاره و رنجور ازو / گویی که نیشی دور ازو ، در استخوانم می رود
گفتم به نیرنگ و فسون ، پنهان کنم ریش درون / پنهان نمی ماند که خون ، بر آستانم می رود
او می رود دامن کشان ، من زهر تنهایی چشان / دیگر مپرس از من نشان ، کز دل نشانم می رود
بازآ و بر چشمم نشین ، ای دلستان نازنین / کاشوب و فریاد از زمین، بر آسمانم می رود
در رفتن جان از بدن ، گویند هر نوعی سخن / من خود به چشم خویشتن ، دیدم که جانم می رود
1001 وارش     شنبه, ‏1389/07/10 ‏11:04:53

تا بپیوندد به دریا کوه را تنها گذاشت / رود رفت اما مسیر رفتنش را جا گذاشت
هیچ وصلی بی جدایی نیست این را گفت رود / دیده گلگون کرد و سر بر دامن صحرا گذاشت
هر که ویران کرد ویران شد در این آتش سرا / هیزم اول پایه ی سوزاندن خود را نهاد
اعتبار سربلندی در فروتن بودن است / چشمه شد فواره وقتی بر سر خود پا گذاشت
موج راز سر به مهری را به دنیا گفت و رفت / با صدف هایی که بین ساحل و دریا گذاشت. (فاضل نظری) ( به احتمال زیاد)
1001 وارش     دوشنبه, ‏1389/09/22 ‏12:03:33

ای وای بر اسیری ، کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد ، صیاد رفته باشد ( حزین لاهیجی)

سلام به همه دوستان خوب این سایت
این شعر حزین خیلی عجیبه
« نمایش همه نظرات »

املاک A4A: طراحی سئو