کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
 


کیانا وحدتی
و من در پهنه ی این انتظار آشنا رفتنت را می بینم بی آنکه هرگز آمدنت را ... امّا هر...

جزئیات بیشتر...




من نمی خوام....باشم
تند و تند قدم برمی داری . به هیچ چی نگاه نمی کنی . بهت تنه می...

جزئیات بیشتر...


اشعار خاطره انگیز
« 42216 بازدید »

ahmadi جواد     سه شنبه, ‏1387/09/12 ‏17:07:03

در صورتی که شعر خاصی در ذهن دارید که تداعی کننده خاطره ای شیرین برای شماست در این قسمت وارد کنید. همه ما برخی مواقع اشعاری را می بینیم و به یاد می سپاریم که یادآور احساس و یا حال خاصی است. با ثبت این اشعار در این قسمت به دیگران نیز فرصت سهیم شدن در آن احساس زیبا را دهیم.
« نمایش همه نظرات »

1001 وارش     شنبه, ‏1389/06/06 ‏11:28:50

در انتهای هر سفر در آینه ، دار و ندار خویش را مرور می کنم
این زمین پاپوش پای خسته ام - و آسمان سرپوش چشم بسته ام ( حسین پناهی)
                                      - - - - - - - - - -- - - -
ای بمرده هر چه جان در پای او / هر چه گوهر غرقه در دریای او
آتش عشقش خدایی می کند / ای خدا هیهای هو هیهای هو
جبرئیل و صد چو او گر سر کشد / در سجود درگهش ای وای او
چون مثالی بر نویس اندر فراق / خون ببارد از خم طغرای او
هر که ماند ناگه زین قیامت بی خبر / تا قیامت وای او ای وای او
هر که ناگه از چنان مه دور ماند / ای خدایا چون بود شبهای او؟
.
.
.

عشق چون خورشید ناگه سر کند / بر شود تا آسمان غوغای او ( مولانا)
1001 وارش     پنج شنبه, ‏1389/06/25 ‏12:38:24

اگه حافظه ام درست یاری کنه:
ای ساربان آهسته ران ، کارام جانم می رود / آن دل که با خود داشتم با دلستانم می رود
من مانده ام مهجور ازو ، بیچاره و رنجور ازو / گویی که نیشی دور ازو ، در استخوانم می رود
گفتم به نیرنگ و فسون ، پنهان کنم ریش درون / پنهان نمی ماند که خون ، بر آستانم می رود
او می رود دامن کشان ، من زهر تنهایی چشان / دیگر مپرس از من نشان ، کز دل نشانم می رود
بازآ و بر چشمم نشین ، ای دلستان نازنین / کاشوب و فریاد از زمین، بر آسمانم می رود
در رفتن جان از بدن ، گویند هر نوعی سخن / من خود به چشم خویشتن ، دیدم که جانم می رود
1001 وارش     شنبه, ‏1389/07/10 ‏11:04:53

تا بپیوندد به دریا کوه را تنها گذاشت / رود رفت اما مسیر رفتنش را جا گذاشت
هیچ وصلی بی جدایی نیست این را گفت رود / دیده گلگون کرد و سر بر دامن صحرا گذاشت
هر که ویران کرد ویران شد در این آتش سرا / هیزم اول پایه ی سوزاندن خود را نهاد
اعتبار سربلندی در فروتن بودن است / چشمه شد فواره وقتی بر سر خود پا گذاشت
موج راز سر به مهری را به دنیا گفت و رفت / با صدف هایی که بین ساحل و دریا گذاشت. (فاضل نظری) ( به احتمال زیاد)
1001 وارش     دوشنبه, ‏1389/09/22 ‏12:03:33

ای وای بر اسیری ، کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد ، صیاد رفته باشد ( حزین لاهیجی)

سلام به همه دوستان خوب این سایت
این شعر حزین خیلی عجیبه
« نمایش همه نظرات »

املاک A4A: طراحی سئو