کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
 


کیانا وحدتی
... پس از تو هجوم گریه و درنگ بغض زمان پس از تو درغبار غروب ، شکست انحنای افق پس از تو...

جزئیات بیشتر...




نمونه ای از کشاورزی استاد شجریان...
...

جزئیات بیشتر...


اشعار خاطره انگیز
« 42004 بازدید »

ahmadi جواد     سه شنبه, ‏1387/09/12 ‏17:07:03

در صورتی که شعر خاصی در ذهن دارید که تداعی کننده خاطره ای شیرین برای شماست در این قسمت وارد کنید. همه ما برخی مواقع اشعاری را می بینیم و به یاد می سپاریم که یادآور احساس و یا حال خاصی است. با ثبت این اشعار در این قسمت به دیگران نیز فرصت سهیم شدن در آن احساس زیبا را دهیم.
« نمایش همه نظرات »
« نمایش 10 نظر قبلی »


باران باران     پنج شنبه, ‏1389/12/19 ‏18:06:32

روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود

به کجا میروم آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا

یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم

آنچه از عالم عِلوی است من آن می گویم

رخت خود باز بر آنم که همانجا فکنم

مرغ باغ ملکوتم نِیم از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

کیست آن گوش که او می شنود آوازم

یا کدام است سخن می کند اندر دهنم

کیست در دیده که از دیده برون می نگرد

یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم

تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی

یک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنم

می وصلم بچشان تا در زندان ابد

به یکی عربده مستانه به هم درشکنم

من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم

آنکه آورد مرا باز برد تا وطنم

تو مپندار که من شعر به خود می گویم

تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم

مولانا
باران باران     یکشنبه, ‏1389/12/22 ‏17:44:26

شاید کسی مانند باران غم ندارد


اما دل من نیز دست کم ندارد



این دفتر آشفتگی - یعنی دل من -

جز واژه های درهم و بر هم ندارد





راز دلش را با کدامین چاه گوید

آن کس که غیر از خویشتن محرم ندارد



دست کریم ابرهای گریه حتی

این زخم های تشنه را مرهم ندارد



دیریست غیر از ابرهای خشکسالی

چشمی هوای گریه ی نم نم ندارد



حرفی بزن شعری بخوان با اشک هایت

شعر نگاهت واژه ای مبهم ندارد



شعری بگویم یا نگویم بعد از این ها

دیگر برایم هیچ فرقی هم ندارد
باران باران     چهارشنبه, ‏1389/12/25 ‏11:03:18

تو را من چشم در انتظارم بهار

من ان شاخ تکیده و خشکیده ی در بادم

تو را من در انتظارم ای بهار

برف سفید غم چندیست که بر دلم لانه کرده

بیا و این دل را گل آذین کن بیا ای نسیم بهار

شعله های آتش سرخت بوسه بر جان خواهد زد

تو را من چشم انتظارم ای نسیم بهار

ای بهار صورت ترکیده ام را سفیداب و سبزه بخش

دلبرگان دست به دست گل هایت  خواهند سپرد

با عطرت بوی خدا را احساس می کنم ای بهار


بوسه بر لب خدا با باد خواهم زد بهار

تو را من دیریست چشم انتظارم بهار
باران باران     چهارشنبه, ‏1389/12/25 ‏11:11:00

سالی ، نوروز
بی‌چلچله بی‌بنفشه می‌آید،
‌جنبش ِ سرد ِ برگ ِ نارنج بر آب
بی گردش ِ مُرغانه‌ی رنگین بر آینه
سالی ، نوروز
بی‌گندم ِ سبز و سفره می‌آید،
بی‌پیغام ِ خموش ِ ماهی از تُنگ ِ بلور
بی‌رقص ِ عفیف ِ شعله در مردنگی.
سالی ، نوروز
همراه به درکوبی مردانی
سنگینی‌ بار ِ سال‌هاشان بر دوش:
تا لاله‌ی سوخته به یاد آرد باز نام ِ ممنوع‌اش را
وتاقچه گناه دیگربار با احساس ِ کتاب‌های ممنوع تقدیس شود.
در معبر ِ قتل ِ عام شمع‌های خاطره افروخته خواهد شد.
دروازه‌های بسته به ناگاه فراز خواهدشد
دستان اشتیاق از دریچه ها دراز خواهد شد
لبان فراموشی به خنده باز خواهدشد
وبهار
درمعبری از غریو تاشهر خسته پیش باز خواهدشد
سالی ،آری… بی گاهان نوروز چنین آغاز خواهدشد . شاملو...اینم برای اشکیار که از اشعار شامو خاطره زیادی داره.
باران باران     چهارشنبه, ‏1390/03/11 ‏13:48:02

من بارانم
من بغض غمین آسمان بارانم

                       دلتنگ ازاین از آن بارانم

از عشق نگو نگو دیگر نیست

                       در من اثری از عاشقان بارانم.....

می غرم ومینالم و می کوبم چون

                        من مشت خدا به ناکسان بارانم

سیلاب شوم خاک بغلتد با من

                        زیرا که من انتقامتان بارانم

من مشت خدا مشت شما انسانها

                     یا درد زمین وآسمان بارانم.....


       تابستون نیومده همه بارونو فراموش کردید...؟!
باران باران     شنبه, ‏1390/04/11 ‏13:47:57

کاش امشب باران می بارید

و تا سحر ، زیر قطره های باریده

زیر آسمان آواز می خواندم

کاش باران می بارید

و قلبم را می شست ، از ذره ذره غم های خاک گرفته

کاش باران می بارید ، تا با بوی خاک آرام بگیرم

دلم می خواست ، امشب باران با من بود

تا شادیم را با او قسمت کنم ...

امشب اندکی شادم ...
باران باران     چهارشنبه, ‏1390/04/22 ‏13:24:41

می روم همراه باران کو به کو

چیست این باران که دلخواه من است؟
باران باران     چهارشنبه, ‏1390/04/22 ‏13:27:42

بیا زیر باران بیا جان بگیریم

کمی بوی نم بوی انسان بگیریم

نفس هایمان کاش در هم بریزد

و ما از نفس های هم جان بگیریم

بیا حس برفی و یخ بستگی را

شبی از فضای زمستان بگیریم

خدا مانده پشت علف های سهراب

بیا از خدا قول باران بگیریم

بیا وحشت ضربه های تبر را

شبی از تبار درختان بگیریم

سرآغاز اگر چه قشنگ و عمیق است

مبادا غریبانه پایان بگیریم
باران باران     یکشنبه, ‏1390/05/09 ‏14:13:58

یارب سببی ساز که یارم بسلامت *** باز اید و برهاندم از بند ملامت

خاک ره آن یار سفر کرده بیارید *** تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت

فریاد که از شش جهتم راه ببستند *آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت

امروز که در دست توام مرحمتی کن **فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت

ای آنکه به تقریر و بیان دو زنی از عشق ** ما با تو نداریم سخن خیر و سلامت

درویش مکن ناله ز شمشیر احباء *** کـــاین طایفه از کشته ستانند غرامت

در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی ** بر می‌شکند گوشه‌ی محراب امامت

حاشا که من از جور و جفای تو بنالم *** بیداد لطیفان همه لطف است و لطافت

کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ *** پیوسته شد این سلسله تا روز قیامت
باران باران     دوشنبه, ‏1390/05/10 ‏11:40:53

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می رفت و بر می گشت.

با اینکه ها آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد،‌ هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.

مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود.

با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.

اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد، او می ایستاد، به آسمان نگاه می کرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار می شد.

زمانیکه مادر اتومبیل  خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید:

” چکار می کنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟”
دخترک پاسخ داد،” من سعی می کنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس می گیرد.”

در طوفانها لبخند را فراموش نکنید
باران باران     دوشنبه, ‏1390/05/10 ‏11:41:39

ببخشید اشتباه تو این صفحه ارسال شد
باران باران     یکشنبه, ‏1390/05/30 ‏09:56:11

نترسم که بادیگری خوکنی
توباماچه کردی که بااوکنی
باران باران     دوشنبه, ‏1390/08/09 ‏07:22:38

ما به هم محتاجیم

    مثل دیوونه به خواب  

        مثل گندم به زمین

            مثل شوره زار به آب





ما به هم محتاجیم  

    مثل یه ماهی به آب

        مثل آدم به هوا
باران باران     یکشنبه, ‏1390/09/13 ‏07:49:04

وای اشکیار چقدر عالی دوست دارم چقدر خاطره انگیز...!منم مبتلا شدم

باران نابترین خاطره ی آسمان ست که گاه برای زمین نجوایش میکند
باران باران     شنبه, ‏1390/10/03 ‏19:02:31

وای بهروز جونم عالی چقدر خاطره انگیز ممنون...

بی وفا بی وفا رفتی که رفتی...!
باران باران     دوشنبه, ‏1390/10/12 ‏07:30:29

مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت


در میان توفان
هم پیمان با قایقرانها
گذشته از جان باید بگذشت از طوفانها
به نیمه شبها
دارم با یارم پیمانها
که برفروزم آتشها در کوهستانها آه
شب سیه
سفر کنم
ز تیره راه
گذر کنم
نگه کن ای گل من
سرشک غم به دامن
برای من میفکن



دختر زیبا امشب بر تو مهمانم
درپیش تو میمانم تا لب بگذاری بر لب من
دختر زیبا از برق نگاه تو
اشک بی گناه تو
روشن سازد یک امشب من
مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت
باران باران     دوشنبه, ‏1390/10/12 ‏07:30:42

در سرنوشت هر ملت، و در تاریخ هنر، گاه اثری چنان روح زمانه را تصویر می‌کند، و چنان بیانگر حس و جان مردمان است که به‌عنوان جزئی پایدار از فرهنگ و تاریخ یک ملت، همواره برجا می‌ماند.
ترانۀ «مرا ببوس» چنین بود.
باران باران     یکشنبه, ‏1390/11/09 ‏18:38:53

به رهی دیدم برگ خزان، پژمرده ز بیداد زمان
کز شاخه جدا بود
چو زگلشن روکرده نهان، در رهگذرش باد خزان
چون پیک بلا بود

ای برگ ستمدیده ی پاییزی
آخر تو ز گلشن ز چه بگریزی
روزی تو هم آغوش گلی بودی
دلداده و مدهوش گلی بودی

ای عاشق شیدا، دلداده ی رسوا
گویمت چرا فسرده ام
در گل نه صفایی، باشد نه وفایی
جز ستم ز دل نبرده ام
آه بار غمت در دل بنشاندم
در ره او من جان بفشاندم
تا شود نوگل گلشن و دیده شود
رفت آن گل من از دست
با خار و خسی پیوست
من ماندم و صد خار ستم
این پیکر بی جان


محمد حسین رهی معیری ، متخلص به (( رهی )) فرزند مؤید خلوت و نوه ی معیرالممالک ( نظام الدوله ) در سال 1288 هجری شمسی در تهران از مادر زاده شد ، تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در همان شهر به پای برد ، آنگاه به استخدام دولت درآمد و در مشاغل چندی انجام وظیفه نمود و از سال 1322 به ریاست کل انتشارات و تبلیغات وزارت پیشه و هنر ( سابق ) منصوب گردید .
به شعر و شاعری علاقه ی وافر و استعداد بسیاری داشت که در زمان کوتاهی با تلاش زیاد شهره ی مردم گشت ، تا انتهای عمر مجرد زیست تا در سال 1347 پس از رنجی طولانی و جانکاه از بیماری سرطان بدرود زندگانی گفت و در مقبره ی ظهیرالاسلام شمیران مدفون گردید .
باران باران     دوشنبه, ‏1390/11/24 ‏10:16:19

شاعر اگر بودم

سکوت تلخ نا گفته هایت را
                                     
                         بر بال شعرهایم می سرودم

مرا ببخش که اینگونه ناشیانه برایت مینویسم

مرا ببخش اگر نوشته هایم بوی عشق را در کوچه پس کوچه های تردید گم کرده است...
باران باران     دوشنبه, ‏1390/11/24 ‏22:44:22

ممنون اگه بشه اسمشو گذاشت شعر بله از خودمه قابل نداشت البته با اجازه آقا مهدی ببخشید در محضر شما گستاخی کردم
باران باران     دوشنبه, ‏1390/12/01 ‏00:28:43

ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت جانم بسوختی و به دل دوست دارمت
تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک باور مکن که دست ز دامن بدارمت
باران باران     پنج شنبه, ‏1390/12/25 ‏11:08:48

بهار را باور کن

باز کن پنجرهها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها
برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست
توی
تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چهکرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتاگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن

فریدون مشیری
باران باران     جمعه, ‏1390/12/26 ‏18:16:02

ایوان !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

کی اومدی ناقلا؟ ایشالا که دیگه خوب شدی؟
باران باران     یکشنبه, ‏1390/12/28 ‏09:06:08

خوش اومدی بهت خوش بگذره
باران باران     یکشنبه, ‏1390/12/28 ‏09:13:24

کسی از مهدی خبر نداره؟فکر کنم خیلی داره بهش خوش میگذره؟!!!!!!!!
باران باران     یکشنبه, ‏1390/12/28 ‏13:00:01

گل گلدون من شکسته در باد

تو بیا تا دلم نکرده فریاد

گل شب بو دیگه شب بو نمی ده

کی گل شب بو رو از شاخه چیده

گوشه ی آسمون پر رنگین کمون

من مث تاریکی تو مثل مهتاب

اگه باد از سر زلف تو نگذره

من میرم گم میشم تو جنگل خواب

گل گلدون من ماه ایوون من

از تو تنها شدم چون ماهی از آب

گل هر آرزو رفته از رنگ و بو

من شدم رودخونه دلم یه مرداب

آسمون آبی میشه اما گل خورشید

رو شاخه های بید دلش می گیره

دره مهتابی میشه اما گل مهتاب

از برکه های خواب بالا نمیره

تو که دست تکون میدی

به ستاره جون میدی

میشکفه گل از گل باغ

وقتی چشمات هم میاد

دو ستاره کم میاد

می سوزه شقایق از داغ
باران باران     چهارشنبه, ‏1391/01/09 ‏13:29:57

ایمان بیاوریم به زندگی
مرا به ترنم قطره های باران قسم داده اند که لحظه های عمرم را با خیال سرد و خاموش سکوت هدر ندهم و
شب این آستانه ی آرامش را که هر چند یک بار می آید و می رود به پرتو خورشید حسرت مخورم .
دلم را به زیبایی بهار فریب ندهم و به صداقت پاییز و زمستان که در زیر برگ های رنگین و برف پنهان است ایمان بیاورم...  
                                                                                                                                                                         کیانا وحدتی
باران باران     شنبه, ‏1391/01/12 ‏19:54:35

پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است...
باران باران     شنبه, ‏1391/01/19 ‏07:38:01

او در همه جا با همه کس در همه احوال
سودای تو را ای بت بی مهر !‌ به سر داشت

یواش میای یواش میری!!!!!!!!
باران باران     شنبه, ‏1391/01/19 ‏07:38:45

منو رها کن از این فکر تنهایی

نه تو هنوز نرفتی هنوز اینجایی...
باران باران     دوشنبه, ‏1391/01/21 ‏10:41:40

سیمین بری گل پیکری آری
از ماه و گل زیباتری آری
همچون پری افسون گری آری
دیوانه ی رویت منم چه خواهی دگر از من
سرگشته ی کویت منم نداری خبر از من

هر شب که مه در آسمان
گردد عیان دامن کشان
گویم به او راز نهان
که با من چه ها کردی
به جانم جفا کردی

هم جان و هم جانانه ای امّا
در دلبری افسانه ای امّا
امّا ز من بیگانه ای امّا
آزرده ام خواهی چرا ؟ تو ای نوگل زیبا
افسرده ام خواهی چرا ؟ تو ای آفت دل ها

عاشق کشی ، شوخی ، فسون کاری
شیرین لبی ، امّا دل آزاری
با ما سر جور و جفا داری
می سوزم از هجران تو ، نترسی ز آه من
دست من و دامان تو ، چه باشد گناه من

دارم ز تو نامهربان
شوقی به دل شوری به جان
می سوزم از سوز نهان
ز جانم چه می خواهی
نگاهی به من گاهی

یارب برس امشب به فریادم
بستان از آن نامهربان دادم
بیداد او برکنده بنیادم
گو ماه من ، از آسمان
دمی چهره بنماید
تا شاهد امید من
ز رخ پرده بگشاید
« نمایش همه نظرات »

املاک A4A: طراحی سئو