کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
 


کیانا وحدتی
خدایا؛ اون عشق بزرگی که من دنبالش بودم اون اتفاق عظیمی که مطمئن بودم باید بیفته تا زندگیم زیر...

جزئیات بیشتر...




سبزی آش همسایه،گوشواره به گوش همسایه
زنی هنگام پاک کردن سبزی از شلختگی،بیشتر سبزی ها را در هنگام پاک کردن...

جزئیات بیشتر...


اشعار خاطره انگیز
« 36114 بازدید »

ahmadi جواد     سه شنبه, ‏1387/09/12 ‏17:07:03

در صورتی که شعر خاصی در ذهن دارید که تداعی کننده خاطره ای شیرین برای شماست در این قسمت وارد کنید. همه ما برخی مواقع اشعاری را می بینیم و به یاد می سپاریم که یادآور احساس و یا حال خاصی است. با ثبت این اشعار در این قسمت به دیگران نیز فرصت سهیم شدن در آن احساس زیبا را دهیم.
« نمایش همه نظرات »
« نمایش 10 نظر قبلی »


maryam.27 maryam.27     جمعه, ‏1390/04/31 ‏10:16:07

"حمید مصدق:
*تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

"جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"
*من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
maryam.27 maryam.27     جمعه, ‏1390/04/31 ‏18:50:38

چه کسی می داند که تو در پیله ی خود تنهایی
چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی
پیله ات را بگشا
تو به اندازه ی پروانه شدن زیبایی...

..............
از لطفتون ممنونم ...خوشحالم که مورد پسند بود
maryam.27 maryam.27     شنبه, ‏1390/05/01 ‏07:44:01

سلام به همه دوستان،مخصوصا سحر و فریاد عزیز،از استقبال گرمتون صمیمانه سپاسگزارم...
.................................................
گر چه مستیم و خرابیم چو شبهای دگر
باز کن ساقی مجلس در مینای دگر
امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم
شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر
       
مست مستم مشکن قدر خود ای پنجه ی غم
من به میخانه ام امشب تو برو جای دگر
چه به میخانه چه محراب حرامم باشد
گر به جز عشق تو ام هست تمنای دگر

تا روم از پی یار دگری می باید
جز دل من دلی و جز تو دلارای دگر
تو سیه چشم چو آیی به تماشای چمن
نگذاری به کسی چشم تماشای دگر

گر بهشتی است رخ تست نگارا که در آن
میتوان کرد به هر لحظه تماشای دگر
از تو زیبا صنم اینقدر جفا زیبا نیست
گیرم این دل نتوان داد به زیبای دگر
maryam.27 maryam.27     شنبه, ‏1390/05/01 ‏21:46:11

...
من که از کوی تو بیرون نرود پای خیالم
چه برانی
چه بخوانی
چه به اوجم برسانی
چه به خاکم بکشانی
نه من آنم که برنجم
نه تو آنی که برانی!  
............................................................
از لطف همگی دوستان بی نهایت ممنونم
maryam.27 maryam.27     یکشنبه, ‏1390/05/02 ‏02:01:34

اشکیار عزیز،مرسی از توجهت.
متاسفانه اسم شاعرش رو نمی دونم.
maryam.27 maryam.27     جمعه, ‏1390/05/07 ‏11:30:12

در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل وقال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را
برای این همه ناباور خیال پرست
به شب نشینی خرچنگ های مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست
رسیده ها چه غریب ورنجیده می افتند
به پای هرزه علف های باغ کال پرست
رسیده ام به کمالی که جز اناالحق نیست
کمال دار برای من کمال پرست
هنوز زنده ام وزنده بودنم خاری است
به تنگ چشمی مردم زوال پرست
maryam.27 maryam.27     یکشنبه, ‏1390/05/09 ‏13:15:13

خواستم که با تو درد دل کنم...

این ترانه بوی نان نمی دهد

بوی حرف دیگران نمی دهد


سفره ی دلم دوباره باز شد

سفره ای که بوی نان نمی دهد


نامه ای که ساده و صمیمی است

بوی شعر و داستان نمی دهد


... با سلام و آرزوی طول عمر

کاین  زمانه این زمان نمی دهد


کاش این زمانه زیر و رو شود

روی خوش به ما نشان نمی دهد


یک وجب زمین برای باغچه

یک دریچه آسمان نمی دهد


وسعتی به قدر جای ما دو تن

گر زمین دهد، زمان نمی دهد


فرصتی برای دوست داشتن

نوبتی به عاشقان نمی دهد


هیچ کس برایت از صمیم دل

دست دوستی تکان نمی دهد


هیچکس به غیر ناسزا تو را

هدیه ای به رایگان نمی دهد


کس ز فرط های و هوی گرگ و میش

دل به هی هی شبان نمی دهد


جز دلت که قطره ای است بیکران

کس نشان ز بیکران نمی دهد


عشق نام بی نشانه است و کس

نام دیگری بدان نمی دهد


جز تو هیچ میزبان مهربان

نان و گل به میهمان نمی دهد



نا امیدم از زمین و از زمان

پاسخم نه این، نه آن ... نمی دهد


پاره های این دل شکسته را

گریه هم دوباره جان نمی دهد


خواستم که با تو درد دل کنم

گریه ام ولی امان نمی دهد
maryam.27 maryam.27     دوشنبه, ‏1390/05/10 ‏13:16:41

باور نمی کند، دل من مرگ خویش را
نه، نه من این یقین را باور نمی کنم
تا همدم من است، نفسهای زندگی
من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم
آخر چگونه گل، خس و خاشاک می شود ؟
آخر چگونه، این همه رویای نو نهال
نگشوده گل هنوز
ننشسته در بهار
می پژمرد به جان من و، خاک می شود ؟
در من چه وعده هاست
در من چه هجرهاست
در من چه دستها به دعا مانده روز و شب
اینها چه می شود ؟
آخر چگونه این همه عشاق بی شمار
آواره از دیار
یک روز بی صدا
در کوره راه ها همه خاموش می شوند ؟
باور کنم که دخترکان سفید بخت
بی وصل و نامراد
بالای بامها و کنار دریاچه ها
چشم انتظار یار، سیه پوش می شوند ؟
باور نمی کنم که عشق نهان می شود به گور
بی آنکه سر کشد گل عصیانی اش ز خاک
باور کنم که دل
روزی نمی تپد
نفرین برین دروغ، دروغ هراسناک
پل می کشد به ساحل آینده شعر من
تا رهروان سرخوشی از آن گذر کنند
پیغام من به بوسه لبها و دستها
پرواز می کند
باشد که عاشقان به چنین پیک آشتی
یک ره نظر کنند
در کاوش پیاپی لبها و دستهاست
کاین نقش آدمی
بر لوحه زمان
جاوید می شود
این ذره ذره گرمی خاموش وار ما
یک روز بی گمان
سر می زند زجایی و خورشید می شود
تا دوست داری ام
تا دوست دارمت
تا اشک ما به گونه هم می چکد ز مهر
تا هست در زمانه یکی، جان دوستدار
کی مرگ می تواند
نام مرا بروبد از یاد روزگار ؟
بسیار گل که از کف من برده است باد
اما من غمین
گلهای یاد کس را پرپر نمی کنم
من مرگ هیچ عزیزی را
باور نمی کنم
می ریزد عاقبت
یک روز برگ من
یک روز چشم من هم در خواب می شود
زین خواب چشم هیچ کسی را گریز نیست
اما درون باغ
همواره عطر باور من، در هوا پر است ...
maryam.27 maryam.27     یکشنبه, ‏1390/05/16 ‏12:53:25

دیدم در آن کویر درختی غریب را
محروم از نوازش یک سنگ رهگذر
تنها نشسته ای
بی برگ و بار زیر نفسهای آفتاب
در التهاب
در انتظار قطره باران
در آرزوی آب
ابری رسید
چهر ه درخت از شعف شکفت
دلشاد گشت و گفت
ای ابر، ای بشارت باران
آیا دل سیاه تو از آه من بسوخت؟
غرید تیره ابر
برقی جهید و چوب درخت کهن بسوخت
چون آن درخت سوخته ام در کویر عمر
ای کاش
خاکستر وجود مرا با خویش
می برد باد
باد بیابانگرد
ای داد
دیدم که گرد باد
حتی
خاکستر وجود مرا با خود نمی برد
maryam.27 maryam.27     یکشنبه, ‏1390/05/23 ‏15:13:41

رُستنی ها کم نیست من و تو کم بودیم
خشک و پژمرده و تا روی زمین خََم بودیم
گفتنی ها کم نیست من و تو کم گفتیم
مثل هذیان دم مرگ از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم
دیدنی ها کم نیست من و تو کم دیدیم
بی سبب از پاییز جای میلاد اقاقی ها را پرسیدیم
من و تو کم چیدیم چیدنی ها کم نیست
وقت گل دادن عشق روی دار قالی
بی سبب حتی پرتاب گُل سرخی را ترسیدیم
خواندنی ها کم نیست من و تو کم خواندیم
من و تو ساده ترین شکل سرودن را
در معبر باد با دهانی بسته واماندیم
من و تو کم بودیم من و تو اما در میدان ها
آنک اندازه ی ما می خوانیم
ما به اندازه ی ما می بینیم
ما به اندازه ی ما می چینیم
ما به اندازه ی ما می گوییم
ما به اندازه ی ما می روییم
من و تو خََم نه ودر هم نه وکم هم نه که می باید با هم باشیم
من و تو حق داریم در شب این جنبش نبض آدم باشیم
من و تو حق داریم که به اندازه ی ما هم شده با هم باشیم
گفتنی ها کم نیست
maryam.27 maryam.27     سه شنبه, ‏1390/05/25 ‏14:12:34

دلم تنگ است از این دنیا چرایش رانمی دانم
من این شعر غم افزا را شبی صدبار می خوانم
چه می خواهم از این دنیا ،از این دنیای افسونگر
قسم برپاکی اشکم جوابم رانمی دانم
شروع کودکی هایم، سرآغاز غمی جانکاه
از آن غم تا به فرداها پراز تشویش ،گریانم
بهار زندگی رامن هزاران بار بوییدم
کنون باغصه می گویم خداوندا پشیمانم
به سوی در گه هستی٬ هزاران بار ٬رو کردم
الهی تابه کی غمگین دراین غم خانه می مانم
خدایا باتو می گویم حدیث کهنه غم را
بگو بامن که سالی چند دراین غم خانه مهمانم
دلم تنگ است از دنیا چرایش رانمی دانم
ولی یک روز این غم را زخود آهسته می رانم
maryam.27 maryam.27     دوشنبه, ‏1390/06/07 ‏02:41:15

حال دنیا را بپرسیدم من از فرزانه‌ای
گفت یا آب است یا خاک است یا پروانه‌ای!
گفتمش احوال عمرم را بگو این عمر چیست ؟
گفت یا برق است یا باد است یا افسانه‌ای!
گفتمش اینها که می بینی چرا دل بسته اند؟
گفت یا خوابند یا مستند یا دیوانه‌ای!
گفتمش احوال عمرم را پس از مردن بگو؟
گفت یا باغ است یا نار است یا ویرانه‌ای!

"ابوسعید ابوالخیر
maryam.27 maryam.27     شنبه, ‏1390/06/12 ‏14:12:41

چقدر خاطره ها تداعی میشه...با اشعار زیبای سهراب سپهری....!!
عالی بود...
****************
به سراغ من اگر می‌آیید،
            نرم و آهسته بیایید،
                                 مبادا که ترک بردارد
                                               چینی نازک تنهایی من.
maryam.27 maryam.27     پنج شنبه, ‏1390/06/17 ‏22:14:37

درد های من  -  جامه نیستند -  تا زتن در آورم
جامه و چکامه نیستند -  تا به رشته ی سخن در آورم
نعره نیستند - تا ز نای جان برآورم
درد های من نگفتنی - درد های من نهفتنی است

درد های من - گرچه مثل درد های مردم زمانه نیست  -درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان - مردمی که نامهایشان -  جلد کهنه ی شناسنامه هایشان - درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم  - لحظه های ساده ی سرودنم  - درد می کند
انحنای روح من - شانه های خسته ی غرور من    -   تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام  -  زخم خورده است

درد های پوستی کجا ؟  -  درد دوستی کجا؟  

این سماجت عجیب - پافشاری شگفت درد هاست
درد های آشنا - درد های بومی غریب - درد های کهنه ی لجوج

اولین قلم - حرف حرف درد را - در دلم نوشته است
دست سر نوشت - خون درد را - با گلم سرشته است
من چگونه سر نوشت نا گزیر خویش را رها کنم؟

درد - رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من رنگ و بوی غنچه را
زبرگ های تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا - دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا  - درد گفته است - درد هم شنفته است
پس در این میانه من  -  از چه حرف می زنم؟
درد - حرف نیست...   -  درد - نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم...
maryam.27 maryam.27     دوشنبه, ‏1390/06/21 ‏09:01:54

من از پشت شبهای بی خاطره
من از پشت زندان غم آمدم
من از آرزوهای دور ودراز
من از خواب چشمان نم آمدم
تو تعبیر رؤیای نادیده ای
تو نوری که بر سایه تابیده ای
تو یک آسمان بخشش بی طلب
تو بر خاک تردید باریده ای
تو یک خانه در کوچه زندگی
تو یک کوچه در شهر آزادگی
تو یک شهر در سرزمین حضور
تویی راز بودن به این سادگی
مرا با نگاهت به رؤیا ببر
مرا تا تماشای فردا ببر
دلم قطره ای بی تپش در سراب
مرا تا تکاپوی دریا ببر
maryam.27 maryam.27     دوشنبه, ‏1390/06/28 ‏13:42:18

عالی!خاطره انگیز!
......
عشق اگه روز ازل در دل دیوانه نبود
تا ابد زیر فلک ناله مستانه نبود...!
maryam.27 maryam.27     سه شنبه, ‏1390/06/29 ‏23:26:04

درحسرت یک نعره مستانه بمردیم

ویران شود این شهر که میخانه ندارد!!!
maryam.27 maryam.27     پنج شنبه, ‏1390/07/07 ‏15:30:52

اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست

اشک آن شب لبخند عشقم بود
...
maryam.27 maryam.27     جمعه, ‏1390/07/08 ‏13:22:41

در خلوتِ روشن با تو گریسته ام
                              برای خاطر زندگان،

و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
                               زیباترین سرودها را
                                              زیرا که مردگان این سال
                                                                  عاشق ترینِ زندگان بوده اند
 ...
maryam.27 maryam.27     پنج شنبه, ‏1390/07/28 ‏11:05:06

نشانی
خانه دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ
سر بدر می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی
جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی
خانه دوست کجاست؟
maryam.27 maryam.27     پنج شنبه, ‏1390/08/05 ‏11:02:23

وقتی ازغربت ایام دلم میگیرد

مرغ امید من از شدت غم می میرد

دل به رویای خوش خاطره ها می بندم

باز هم خاطره ها دست مرا میگیرد
maryam.27 maryam.27     دوشنبه, ‏1390/08/09 ‏08:32:19

چقدر زیبا...عالی بود باران جون

....ما به هم محتاجیم!!
maryam.27 maryam.27     چهارشنبه, ‏1390/08/11 ‏08:28:16

رفتار من عادیست

رفتار من عادیست
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می‌بیند
از دور می‌گوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!

اما
من مثل هر روزم
با آن نشانی‌های ساده
و با همان امضا همان نام و همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام

این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می‌کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
- از تو چه پنهان -
با سنگها آواز می‌خوانم
و قدر بعضی لحظه‌ها را خوب می‌دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم

حس می‌کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم
حتی اگر می‌شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می‌پرستم

دیشب دوباره
بی‌تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیب‌هایم را
از پاره‌های ابر پر کردم
جای شما خالی!
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
یک پاره از مهتاب خوردم

دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی‌ست
و بر خلاف سال‌ها پیش
رنگ بنفش و ارغوانی را
از رنگ آبی دوست‌تر دارم

دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت‌آور نیست

این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی‌دانم

گاهی برای یادبود لحظه‌ای کوچک
یک روز کامل جشن می‌گیرم
گاهی
صد بار در یک روز می‌میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه‌های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است

گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می‌کند
گاهی دل بی‌دست‌وپا و سربه‌زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می‌کند

اما
غیر از همین حس‌ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادیست
maryam.27 maryam.27     چهارشنبه, ‏1390/08/11 ‏11:26:56

پاییز آمد،
در میان درختان ،
لانه کرده کبوتر،
از تراوش باران می گریزد.

خورشید از غم،
با تمام غرورش
پشت ابر سیاهی،
عاشقانه به گریه می نشیند.

من با قلبی،
به سپیدی صبح،
با امید بهاران،

می روم به گلستان
همچو عطر اقاقی،
لا به لای درختان
می نشینم.

باشد روزی،
به امید بهاران،
روی دامن صحرا،
لاله روید

شعر هستی،
بر لبانم جاری،
پر توانم آری،
می روم در کوه و
دشت و صحرا

ره پیمای
قله ها هستم من،
راه خود در طوفان،
در کنار یاران می نوردم.

دارم امید، که دهد روزی،
سختی کوهستان،
بر روان و جانم
پاکیِ این کوه و دشت و صحرا

باشد روزی برسد به جهان،
شعر هستی بر لب،
جان نهاده بر کف،
راه انسانها را در نوردم

ره پیمای
قله ها هستم من،
راه خود در طوفان،
در کنار یاران می نوردم.

در کوهستان،
یا کویر تشنه،
یا که در جنگلها،
رهنوردی، شاد و پر امیدم

شعر هستی،
بودن و کوشیدن،
رفتن و پیوستن
از کژی بگسستن
جان فدا کردن در راه خلق است.
maryam.27 maryam.27     چهارشنبه, ‏1390/08/11 ‏11:31:11

http://snd.tebyan.net/1389/09/paeez.amad.TSB78336.mp3
تقدیم به دوستان خوب...خصوصا"اونهایی که با این شعر ، خاطره دارند.
maryam.27 maryam.27     چهارشنبه, ‏1390/08/11 ‏14:38:28

فریاد عزیز ،
خیلی خوشحالم که با این شعر ارتباط خوبی رو احساس کردی...
این حس و حال متفاوت شما، در نوشته های اخیرتون  مشخص بود...
شاد باشی و در پناه حضرت دوست

من فراموش کردم بگم،شاعر این شعر هم ، زنده یاد "قیصرامین پور" هسنتد. یادشان گرامی
maryam.27 maryam.27     شنبه, ‏1390/09/12 ‏07:51:40

خاطره انگیز خاطرات
اشعار خاطره انگیز ... انتخابهای خاطره انگیز...
انتخاب های تحسین برانگیز!!!
...
ممنونم اشکیار خوب
maryam.27 maryam.27     یکشنبه, ‏1390/09/13 ‏00:38:12

بله اشکیار جان، نوشته های شما، آدم رو به تداعی خاطرات ، مبتلا!!!می کنه...
:)
maryam.27 maryam.27     سه شنبه, ‏1390/09/15 ‏22:14:21

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود                           وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر                                آری شود ولیک به خون جگر شود
خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه                           کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود
از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان                                      باشد کز آن میانه یکی کارگر شود
...
maryam.27 maryam.27     پنج شنبه, ‏1390/09/17 ‏22:49:14

فریاد، من عاشق این ترانه خواجه امیری هستم...چون ارتباط حسی قشنگی باهاش برقرار می کنم.
فوق العاده ست...ممنونم فریاد
...
maryam.27 maryam.27     پنج شنبه, ‏1390/09/17 ‏23:10:34

آفرین فریاد، این بهترین جملاتیه که می تونست حال تو رو بیان کنه...بهترین جملات در وصف کیانای عزیز "آدمی می رود اما نمی میرد"
...
قربون اون حال خرابت برم،...بنویس فریاد جان،فریادهات رو بنویس...شاید کمی آرومتر بشی عزیز.
maryam.27 maryam.27     پنج شنبه, ‏1390/09/17 ‏23:22:52

فریاد خوبم...امشب حال عجیبی داری عزیزم...دعا برای من یادت نره !
maryam.27 maryam.27     پنج شنبه, ‏1390/09/17 ‏23:28:49

راز دل

تازه داشتم سر میذاشتم
روی شونه هات که رفتی

تازه داشتم گل میکاشتم
روی گونه هات که رفتی

تازه داشتم با نگات جون میگرفتم
کام دل از چرخ گردون میگرفتم

تازه داشتم به امید مهربونیت
غصه از دل پریشون میگرفتم

...
maryam.27 maryam.27     پنج شنبه, ‏1390/09/17 ‏23:40:44

رفتی

رفتی که...
خاطرات تو رو , زیر و رو کنم

رفتی که...
با توهم تو گفت و گو کنم

بی آفتاب سویه ی تو
خانه , خانه نیست

آواره می کنی که تو را
جست و جو کنم
maryam.27 maryam.27     پنج شنبه, ‏1390/09/17 ‏23:41:30

ممنونم اشکیارجان...نظر لطف شماست
maryam.27 maryam.27     جمعه, ‏1390/09/18 ‏00:38:32

سلام ای غروب غریبانه ی دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شب های روشن
خداحافظ ای قصه ی عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دل های خسته
تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا
به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه
maryam.27 maryam.27     جمعه, ‏1390/09/18 ‏01:38:58

خواهش می کنم عزیزم...
maryam.27 maryam.27     شنبه, ‏1390/09/19 ‏00:09:53

زیبا بود اشکیار ، مثل همیشه
maryam.27 maryam.27     شنبه, ‏1390/09/19 ‏00:30:47

ممنونم اشکیارخوب
...
maryam.27 maryam.27     جمعه, ‏1390/09/25 ‏19:07:43

غروبم، مرگ ِ رو دوشم طلوعم کن تو می تونی

تمومم، سایه می پوشم شروعم کن تو می تونی

شدم خورشید غرق خون میون مغرب دریا

منو با چشمای بازت ببر به تا مشرق رویا

دلم با هر تپش با هر شکستن داره نمی فهمه

که هر اندازه خوبه عشق همون اندازه بی رحمه

چه راه‌هایی که رفتم تا که بفهمم جز تو راهی نیست

خلاصم کن از عشق‌هایی که گاهی هست و گاهی نیست

...
maryam.27 maryam.27     چهارشنبه, ‏1390/09/30 ‏11:28:18

...
روز و شب دعای من              
               بوده با خدای من
                             کز کرم کند حاجتم روا

آنچه مانده از عمر من بجا
                        گیرد و پس دهد به من دمی
                                               مستی کودکانه مرا

             شور و حال کودکی برنگردد دریغا
               قیل و قال کودکی برنگردد دریغا
maryam.27 maryam.27     چهارشنبه, ‏1390/09/30 ‏11:48:46

ممنون از مهرت اشکیار جان
maryam.27 maryam.27     دوشنبه, ‏1390/10/12 ‏09:11:05

مرسی باران...بسیارعالی!
maryam.27 maryam.27     جمعه, ‏1390/10/23 ‏10:19:01

دوستی

دل من دیر زمانی است که می پندارد :
« دوستی » نیز گلی است ؛
مثل نیلوفر و ناز ،
ساقه ترد ظریفی دارد .
بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد
جان این ساقه نازک را
                          - دانسته-
                                      بیازارد !

در زمینی که ضمیر من و توست ،
از نخستین دیدار ،
هر سخن ، هر رفتار ،
دانه هایی است که می افشانیم .
برگ و باری است که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش « مهر » است

گر بدانگونه که بایست به بار آید ،
زندگی را به دل‌انگیزترین چهره بیاراید .
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف ،
که تمنای وجودت همه او باشد و بس .
بی‌نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس .

زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .

در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز ،
عطر جان‌پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت .
آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج می باید کرد .
رنج می باید برد .
دوست می باید داشت !

با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دل هامان را
               مالامال از یاری ، غمخواری
بسپاریم به هم

بسراییم به آواز بلند :
- شادی روی تو  !
                     ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه ،
       عطر افشان
                  گلباران باد .
                                         
"فریدون مشیری"
maryam.27 maryam.27     چهارشنبه, ‏1390/10/28 ‏08:39:03

چنان در قید مهرت پای بندم
که گویی آهوی سر در کمندم

گهی بر درد بی‌درمان بگریم
گهی بر حال بـی سامان بخنـدم

نه مجنونم که دل بردارم از دوست
مده گر عاقلی بیهوده پندم

گر آوازم دهی من خفته در گور
برآساید روان دردمندم

سری دارم فدای خاک پایت
گر آسایش رسانی ور گزندم

وگر در رنج سعدی راحت توست
من این بیداد بر خود می پسندم
maryam.27 maryam.27     چهارشنبه, ‏1390/10/28 ‏20:12:41

هرچه کنی بکن ، مکن
ترک من ای نگار من

هرچه بری ، ببر ، مبر
سنگدلی به کار من

هرچه بری ، ببر، مبر
رشته الفت مرا

هرچه کنی ، بکن ، مکن
خانه اختیار من

هرچه روی برو ، مرو
راه خلاف دوستی

هرچه زنی ، بزن ، مزن
طعنه به روزگار من .
                              "شوریده شیرازی"
maryam.27 maryam.27     چهارشنبه, ‏1390/10/28 ‏20:37:51

دلشدگان

ما دلشدگان خسرو شیرین پناهیم
ما کشته آن مه رخ خورشید کلاهیم
ما از دو جهان غیر تو ای عشق نخواهیم

صد شور نهان با ما، تاب و تب جان با ما
در این سر بی سامان، غمهای جهان با ما
با ساز و نی، با جام می، با یاد می
شوری دگر اندازیم در میکده جان

جمع مستان غزل خوانیم،
همه مستانه سر اندازیم ،
                             سر اندازیم،
                                            سر افرازیم
جز این هنر ندانیم،
                         که هرچه می توانیم
غم از دلها،
            براندازیم،
                        براندازیم

                                                   شعر از :   "زنده یادفریدون مشیری  و زنده یادعلی حاتمی"
maryam.27 maryam.27     یکشنبه, ‏1390/11/09 ‏13:38:54

روزگارِ غریبی‌ست، نازنین

دهانت را می‌بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می‌دارم.
دلت را می‌بویند

              روزگارِ غریبی‌ست، نازنین
و عشق را
کنارِ تیرکِ راهبند
تازیانه می‌زنند.

              عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

در این بُن‌بستِ کج‌وپیچِ سرما
آتش را
       به سوخت‌بارِ سرود و شعر
                                        فروزان می‌دارند.
به اندیشیدن خطر مکن.

               روزگارِ غریبی‌ست، نازنین

آن که بر در می‌کوبد شباهنگام
به کُشتنِ چراغ آمده است.

              نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
...

                                                                       "احمدشاملو"
maryam.27 maryam.27     پنج شنبه, ‏1390/11/13 ‏06:28:51

چترها را باید بست
                           زیر باران باید رفت
              فکر را خاطره را ، زیر باران باید برد
                   با همه مردم شهر،زیر باران باید رفت
                                                       دوست را زیر باران بایـــد دید
                                                       عشـــــق را زیر باران باید جست.
...
maryam.27 maryam.27     پنج شنبه, ‏1390/11/27 ‏08:51:41

مژده بده! مژده بده! یار پسندید مرا
سایه ی او گشتم و او برد به خورشید مرا

جان بلا دیده منم، گریه ی خندیده منم
یار پسندیده منم، یار پسندید مرا

کعبه منم، قبله منم، سوی من آرید نماز
کان صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا

پرتو دیدار خوشش تافته در دیده ی من
آینه در آینه شد دیدمش و دید مرا

آینه خورشید شود پیش رخ روشن او
تا به نظر خواه و ببین ک آینه تابید مرا

گوهر گم بوده نگر تافته بر فرق فلک
گوهری خوب نظر آمد و سنجید مرا

نور چو فواره زند بوسه بر این باره زند
رشک سلیمان نگر و هیبت جمشید مرا

چون سر زلفش نکشم سر ز هوای رخ او
باش که صد صبح دمد زین شب امید مرا

پرتو بی کیف منم جان رها کرده تنم
تا نشوم سایه ی خود باز نبینید مرا

مولوی
maryam.27 maryam.27     جمعه, ‏1390/11/28 ‏10:13:38

وای گل سرخ سفیدم کی می آیی
بنفشه برگ بیدم کی می آیی
تو گفتی گل در آید من می آیم
وای گل عالم تموم شد کی می آیی

جان مریم چشماتو وا کن منو صدا کن
شد هوا سفید، در اومد خورشید
وقت اون رسید، که بریم به صحرا
وای نازنین مریم

جان مریم چشماتو وا کن منو صدا کن
بشیم روونه، بریم از خونه، شونه به شونه، به یاد اون روزا
وای نازنین مریم، وای نازنین مریم، وای نازنین مریم

باز دوباره صبح شد، من هنوز بیدارم
ای کاش می خوابیدم، تو رو خواب می دیدم
خوشه غم، توی دلم، زده جوونه
دونه به دونه، دل نمی دونه، چه کنه با این غم
وای نازنین مریم، وای نازنین مریم، وای نازنین مریم

بیا رسید وقت درو، مال منی از پیشم نرو
بیا سر کارمون بریم، درو کنیم گندما رو
بیا رسید وقت درو، مال منی از پیشم نرو
بیا سر کارمون بریم، درو کنیم گندما رو
بیا بیا نازنین مریم...
maryam.27 maryam.27     جمعه, ‏1390/11/28 ‏17:56:52

خوشم آمد از خوش آمدنت، دوست عزیز :)
maryam.27 maryam.27     شنبه, ‏1390/11/29 ‏09:16:05

مهدی جان.تو هم برای اسم خودت شعر بیار اگه تونستی :)
حالا که تشویقم کردی
این هم شعری از رهی معیری:

مریم سپیــــــد

عروس چمن مریم تـــابنــــاک

گِرو برده از نوعروسان خــــاک

که او را به جز سادگی مایه نیـــست

نکــــوروی ، محتـاج پیــــرایه نیـــست

به رخ نور محــض و به تن ســــــیم نـــــاب

به صــــافی چو اشک و به پـــــاکی چو آب

به روشن دلی قطره ی شبنم است

به پاکـــــیزگی دامــن مریـــــم است

چنان نازک اندام و سیــمینه تن

که سیمین تن نــازک انـدام من

سخن ها کند با من از روی دوســت

ز گیــــسوی او بشنوم بوی دوســت

به رخـــــساره چون نـــــــازنین من است

نشــــــانی ز نــــــــــازآفـــــرین من است

بوَد جان ما سرخوش از جـــام او

که مــا را گُلی هست هم نام او

گل من نه تنها بدان رنگ و بـــــوست

که پـــاکیزه دامان و پــــاکیزه خوست

قضا چون زند جـام عمرم به سنگ

به داغم شود دیده ها لاله رنــــگ

به خـــــــاک سیه چون شود منــــــزلم

بوَد داغ آن ســــــــیم تن بر دلـــــــــــم

بهـــاران چو گُل از چمن بردمد

گل مریم از خـــــاک من بردمد

نوازد دل و جــــــان غمنــــــــاک را

پــر از بوی مریــــم کند خــــــاک را
maryam.27 maryam.27     پنج شنبه, ‏1390/12/25 ‏11:15:43

بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد
نگار آمد نگار آمد نگار خوش عِذار آمد
صبوح آمد صبوح آمد صبوح راح و روح آمد
خرامان ساقی مه رو به ایثار عقار آمد
صفا آمد صفا آمد که سنگ و ریگ روشن شد
شفا آمد شفا آمد شفای هر نزار آمد
حبیب آمد حبیب آمد به دلداری مشتاقان
طبیب آمد طبیب آمد طبیب هوشیار آمد
سماع آمد سماع آمد سماع بی‌صداع آمد
وصال آمد وصال آمد وصال پایدار آمد
ربیع آمد ربیع آمد ربیع بس بدیع آمد
شقایق‌ها و ریحان‌ها و لاله خوش عذار آمد
کسی آمد کسی آمد که ناکس زو کسی گردد
مهی آمد مهی آمد که دفع هر غبار آمد
دلی آمد دلی آمد که دل‌ها را بخنداند
میی آمد میی آمد که دفع هر خمار آمد
کفی آمد کفی آمد که دریا در از او یابد
شهی آمد شهی آمد که جان هر دیار آمد
کجا آمد کجا آمد کز این جا خود نرفتست او
ولیکن چشم گه آگاه و گه بی‌اعتبار آمد
ببندم چشم و گویم شد گشایم گویم او آمد
و او در خواب و بیداری قرین و یار غار آمد
کنون ناطق خمش گردد کنون خامش به نطق آید
رها کن حرف بشمرده که حرف بی‌شمار آمد
maryam.27 maryam.27     پنج شنبه, ‏1391/07/06 ‏15:05:43

ﺑﮕﺬار ﺳﺮ ﺑﻪ ﺳﯿﻨﻪ ﻣﻦ ﺗﺎ ﮐﻪ ﺑﺸﻨﻮی

آﻫﻨﮓ اﺷﺘﯿﺎق دﻟﯽ دردﻣﻨﺪ را

ﺷﺎﯾﺪ ﮐﻪ بیﺶ ازﯾﻦ ﻧﭙﺴﻨﺪی ﺑﻪ ﮐﺎر ﻋﺸﻖ

آزار اﯾﻦ رﻣﯿﺪﻩ ﺳﺮ در ﮐﻤﻨﺪ را

ﺑﮕﺬار ﺳﺮ ﺑﻪ ﺳﯿﻨﻪ ﻣﻦ ﺗﺎ ﺑﮕﻮﯾﻤﺖ

اﻧﺪوﻩ ﭼﯿﺴﺖ ﻋﺸﻖ ﮐﺪاﻣﺴﺖ ﻏﻢ ﮐﺠﺎﺳﺖ

ﺑﮕﺬار ﺗﺎ ﺑﮕﻮﯾﻤﺖ اﯾﻦ ﻣﺮغ ﺧﺴﺘﻪ ﺟﺎن

ﻋﻤﺮی اﺳﺖ در ﻫﻮای ﺗﻮ از آﺷﯿﺎن ﺟﺪاﺳﺖ

دﻟﺘﻨﮕﻢ آن ﭼﻨﺎن ﮐﻪ اﮔﺮ ﺑﺒﯿﻨﻤﺖ ﺑﻪ ﮐﺎم

ﺧﻮاﻫﻢ ﮐﻪ ﺟﺎوداﻧﻪ ﺑﻨﺎﻟﻢ ﺑﻪ داﻣﻨﺖ

ﺷﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﺟﺎوداﻧﻪ ﺑﻤﺎﻧﯽ ﮐﻨﺎر ﻣﻦ

ای ﻧﺎزﻧﯿﻦ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ وﻓﺎ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺎ ﻣﻨﺖ

ﺗﻮ آﺳﻤﺎن آﺑﯽ آرام و روﺷﻨﯽ

ﻣﻦ ﭼﻮن ﮐﺒﻮﺗﺮی ﮐﻪ ﭘﺮم در ﻫﻮای ﺗﻮ

ﯾﮏ ﺷﺐ ﺳﺘﺎرﻩ ﻫﺎی ﺗﺮا داﻧﻪ ﭼﯿﻦ ﮐﻨﻢ

ﺑﺎ اﺷﮏ ﺷﺮم ﺧﻮﯾﺶ ﺑﺮﯾﺰم ﺑﻪ ﭘﺎی ﺗﻮ

ﺑﮕﺬار ﺗﺎ ﺑﺒﻮﺳﻤﺖ ای ﻧﻮﺷﺨﻨﺪ ﺻﺒﺢ

ﺑﮕﺬار ﺗﺎ ﺑﻨﻮﺷﻤﺖ ای ﭼﺸﻤﻪ ﺷﺮاب

ﺑﯿﻤﺎر ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎی ﺗﻮام ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﺨﻨﺪ

ﺧﻮرﺷﯿﺪ آرزوی ﻣﻨﯽ ﮔﺮم ﺗﺮ ﺑﺘﺎب

ﻓﺮﯾﺪون ﻣﺸﯿﺮی
maryam.27 maryam.27     چهارشنبه, ‏1391/08/03 ‏22:38:25

...
چتر ها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر ،خاطره را

زیر باران باید برد

با همه مردم شهر

زیر باران باید رفت  

دوست را ...

زیر باران باید دید

عشق را ...

زیر باران باید جست

...
maryam.27 maryam.27     چهارشنبه, ‏1391/08/03 ‏23:30:39

می دونم اشکیار جان... :))

چون مطلبت تداعی کننده این شعر بود ، اونو نوشتم.
منظوری در کار نبود. فقط بمنظور یه شعر خاطره انگیز!! همین و بس... :)
maryam.27 maryam.27     چهارشنبه, ‏1391/08/03 ‏23:37:40

اولین روز بارانی را بخاطر داری؟

غافلگیر شدیم

چتر نداشتیم

خندیدیم

دویدیم

و به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم!

دومین روز بارانی چطور؟

پیش بینی اش را کرده بودی

چتر آورده بودی

من غافلگیر شدم

سعی میکردی من خیس نشوم و شانه ی سمت چپ تو کاملا خیس بود.

سومین روز چطور ؟

گفتی سرت درد می کند.حوصله نداشتی سرما بخوری

چتر را کاملا بالای سر خودت گرفتی

و شانه ی راست من کاملا خیس شد

و چند روز پیش را چطور ؟

به خاطر داری ؟

که با یک چتر اضافه آمدی

و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر برویم

...
فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم،

تنها برو!!!

(دکتر علی شریعتی)
maryam.27 maryam.27     چهارشنبه, ‏1391/08/03 ‏23:39:31

اینم نوع دیگه ای از چتر ... فکر کنم نوع سوم باشه ;)

بعضی چترها نماد دوستی اند... و بعضی چترها جدایی میارن!
maryam.27 maryam.27     پنج شنبه, ‏1391/08/04 ‏07:53:30

ساحل جان... اینجانب دربست تسلیم! مو از گردن من نازکتر ;) ... من این روزا گاهی به حرفای خودم هم شک می کنم، دکتر که جای خود دارند! :)

--------
ولی جدا" حق با شماست. چون گاه پیش اومده که جملاتی رو منتصب به دکتر شریعتی می بینیم و درجایی دیگه اونارو نقل قول از افراد دیگه ای نظیر خلیل جبران یا ... می یابیم. این موضوع اخیرا شایع تر از قبل هم شده!

از طرف دیگه ، به قول دوستان ، گوینده مهم نیست...آنچه گفته شده مهم تره!
پس صرف نظر از گوینده ای که البته ندیده و نشناخته براشون احترام قائلم، اون مطلب تقدیم به تمامی دوستان بارانی :)  

ممنونم از توجهت دوست عزیز.
maryam.27 maryam.27     چهارشنبه, ‏1391/09/01 ‏16:20:51

اگر من ترک ارباب وفا کردم پشیمانم
اگر اینگونه با ساقی جفا کردم پشیمانم

من از عمری که با زاهد فنا کردم
من از جوری که در راه خدا کردم پشیمانم

من امشب گوشه میخانه می مانم،
که داد از ساغر و پیمانه بستانم

***
ز هر جا پا گذارم کینه ها بینم
هزاران چهره در آیینه ها بینم

چه جایی خوشتر از میخانه بگزینم
من اینجا مست و حیرانم

من امشب گوشه میخانه می مانم
که داد از ساغر و پیمانه بستانم

در اینجا هر که در دل باوری دارد
در اینجا هر غمی خنیاگری دارد

که در میخانه حتی دشمنت با خود
به جای دشنه دستش ساغری دارد

من امشب گوشه میخانه می مانم
که داد از ساغر و پیمانه بستانم...

در اینجا جز به کوی یار راهی نیست
در اینجا جز مهین دلدار شاهی نیست

در اینجا پادشاه عاشقان ساقی است
که او هم گاهگاهی هست، گاهی نیست

در اینجا خون مردم خفته در خم نیست
در اینجا چهره آزادگی گم نیست
در اینجا تخت شاهی دوش مردم نیست

به نام عشق می خوانم
من امشب گوشه میخانه می مانم

...
maryam.27 maryam.27     دوشنبه, ‏1392/05/07 ‏09:46:12

چرا مردم قفس را آفریدند؟

چرا پروانه را از شاخه چیدند؟

چرا پروازها را پر شکستند؟

چرا آوازها را سر بریدند؟

پس از کشف قفس پرواز پژمرد

سرودن بر لب بلبل گره خورد

کلاف لاله سر در گم فرو ماند

شکفتن در گلوی گل گره خورد

چرا نیلوفر آواز بلبل

به پای میله های سرد پیچید؟

چرا آواز غمگین قناری

درون سینه اش از درد پیچید؟

چرا لبخند گل پرپر شد و ریخت؟

چه شد آن آرزوهای بهاری؟

چرا در پشت میله خط خطی شد

صدای صاف آواز قناری؟

چرا لای کتابی خشک کردند

برای یادگاری پیچکی را؟

به دفترهای خود سنجاقکی کردند

پرپروانه و سنجاقکی را؟

خدا پر داد تا پرواز باشد

گلویی داد تا آواز باشد

خدا می خواست باغ آسمانها

به روی ما همیشه باز باشد

خدا بال و پر و پرواز شان داد

ولی مردم درون خود خزیدند

خدا هفت آسمان باز را ساخت

ولی مردم قفس را آفریدند

قیصر امین پور
maryam.27 maryam.27     دوشنبه, ‏1392/05/07 ‏09:53:05

اصلاحیه :
...
به دفترهای خود سنجاق کردند

پر پروانه و سنجاقکی را ؟
« نمایش همه نظرات »

املاک A4A: طراحی سئو