کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
 


کیانا وحدتی
اکنون که رفته ای من مانده ام و فریادهایی چند ... از حرف هایی که باید بودن تو بود حکم...

جزئیات بیشتر...




تصاویر جالب
...

جزئیات بیشتر...


اشعار خاطره انگیز
« 36114 بازدید »

ahmadi جواد     سه شنبه, ‏1387/09/12 ‏17:07:03

در صورتی که شعر خاصی در ذهن دارید که تداعی کننده خاطره ای شیرین برای شماست در این قسمت وارد کنید. همه ما برخی مواقع اشعاری را می بینیم و به یاد می سپاریم که یادآور احساس و یا حال خاصی است. با ثبت این اشعار در این قسمت به دیگران نیز فرصت سهیم شدن در آن احساس زیبا را دهیم.
« نمایش همه نظرات »
« نمایش 10 نظر قبلی »


بامداد دلفان بامداد دلفان     پنج شنبه, ‏1390/10/22 ‏02:23:08

با سلام

من برای اولین بار وارد سایت شدم،امیدوارم من رو به جمع صمیمی تون راه بدید.
به عنوان پیش درآمد شعری از مارگوت بیکل با برگردان بامداد شعر ایران بهتون تقدیم می کنم.

پنجه درافکنده ایم با دستهایمان به جای رها شدن.سنگین سنگین بر دوش می کشیم بار دیگران را.
عشق ما نیازمند رهایی ست نه تصاحب.در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه."مارگوت بیکل" برگردان ا.بامداد
بامداد دلفان بامداد دلفان     پنج شنبه, ‏1390/10/22 ‏02:53:44

"و سرانجام
پاییز مه آلود
در را باز می‌کند
خاطرات پاییز
همه از آینده است.
برگ‌های درخشانی که با رویای پرنده شدن به دهان ابد ریختند
پرندگان بی‌برگ و گیاهی که پاره‌ی قلب‌شان را به
درختان بی‌ثمر آویختند
خزان بی‌گذشته بر پله‌ی برفی
دفتر خاطراتش را می‌بندد
و دو برگ سوخته بر پلک سفیدش بال می‌زند" محمد شمس لنگرودی
بامداد دلفان بامداد دلفان     پنج شنبه, ‏1390/10/22 ‏02:57:00

"حکایت باران بی امان است

این گونه که من

دوستت می دارم .

شوریده وار و پریشان باریدن

بر خزه ها و خیزاب ها

به بی راهه و راه ها تاختن

بی تاب ٬ بی قرار

دریایی جستن

و به سنگچین باغ بسته دری سر نهادن

و تو را به یاد آوردن

حکایت بارانی بی قرار است

این گونه که من دوستت میدارم"  شمس لنگرودی
بامداد دلفان بامداد دلفان     پنج شنبه, ‏1390/10/22 ‏02:58:42

"و سرانجام
پاییز مه آلود
در را باز می‌کند
خاطرات پاییز
همه از آینده است
برگ‌های درخشانی که با رویای پرنده شدن به دهان ابد ریختند
پرندگان بی‌برگ و گیاهی که پاره‌ی قلب‌شان را به
درختان بی‌ثمر آویختند
خزان بی‌گذشته بر پله‌ی برفی
دفتر خاطراتش را می‌بندد
و دو برگ سوخته بر پلک سفیدش بال می‌زند"  شعر پاییز از مجموعه قصیده ی لبخند چاک چاک   سروده شمس لنگرودی
بامداد دلفان بامداد دلفان     پنج شنبه, ‏1390/10/22 ‏03:01:47

"عشق عشق می آفریند
عشق زندگی می بخشد
زندگی رنج به همراه دارد
رنج دلشوره می آفریند
دلشوره جرات می بخشد
جرات اعتماد به همراه دارد
اعتماد امید می آفریند
امید زندگی می بجشد و
زندگی عشق می آفریند
عشق عشق می آفریند "      مارگوت بیکل     برگردان ا.بامداد
بامداد دلفان بامداد دلفان     پنج شنبه, ‏1390/10/22 ‏17:26:40

سلام و سپاس برای خوشآمد گویی زیبات یلدای عزیز
این شعر ناظم حکمت رو به طبع هنر دوست و لطیف شما تقدیم می کنم.
"زیباترین دریا

دریایی است که هنوز به آن نرفته‌اند

زیباترین کودک

بزرگ نشده هنوز

زیباترین روزهایمان را

هنوز زندگی نکرده ایم

و زیباترین حرف

حرفی است که هنوز برای تو نگفته‌ام"
بامداد دلفان بامداد دلفان     پنج شنبه, ‏1390/10/22 ‏17:32:32

پوزش و اینک اصلاحیه این چکامه
«زیباترین دریا
دریایی است که هنوز در آن نرانده ایم
 زیباترین کودک
هنوز شیر خواره است
زیباترین روز
هنوز فرا نرسیده است
وزیباتر سخنی که می خواهم با تو گفته با شم
هنوز بر زبانم نیامده است.» ناظم حکمت
بامداد دلفان بامداد دلفان     پنج شنبه, ‏1390/10/22 ‏18:26:25

«جهان را به شاعران بسپارید

مطمئن باشید

کلمات را بیدار می کنند

و در کرت ها٬ گل و گندم می کارند



جهان را به شاعران بسپارید

بیابان و باران

هردو خوشحال می شوند

و هردو جوانه می زنند

از سرانگشت کودکان دبستانی



جهان را به شاعران بسپارید

مطمئن باشید سربازان ترانه می خوانند و

عاشق می شوند

و تفنگ ها سر بر قبضه می گذارند و

بیدار نمی شوند



جهان را به شاعران بسپارید

دیوارها فرو می ریزند و

مرزها رنگ می بازند

درختان به خیابان می آیند

در صف اتوبوس به شکوفه می نشینند

و پرندگان سوار می شوند و

به همه ی همشهریان

تخمه ی آفتابگردان تعارف می کنند.» محمدرضا عبدالملکیان
بامداد دلفان بامداد دلفان     جمعه, ‏1390/10/23 ‏16:00:06

«کسانی از سرزمین مان سخن به میان آوردند
من اما به سرزمینی تهی دست می اندیشیدم
به مردمانی از خاک و نور
به خیابانی و دیواری
و به انسانی خاموش ــ ایستاده در برابر دیوار ــ
و به آن سنگ ها می اندیشیدم که برهنه بر پای ایستاده اند
در آب رود
در سرزمین روشن و مرتفع آفتاب و نور.

به آن چیزهای از یاد رفته می اندیشیدم
که خاطره ام را زنده نگه می دارد،
به آن چیزهای بی ربط که هیچ کسشان فرا نمی خواند:
به خاطر آوردن رویاها ــ آن حضورهای نابه هنگام
که زمان از ورای آنها به ما می گوید
که مارا موجودیتی نیست
و زمان تنها چیزی است که باز می آفریند خاطره ها را
و در سر می پروراند رویاها را.»       اکتایوپاز       برگردان: ا.بامداد
بامداد دلفان بامداد دلفان     جمعه, ‏1390/10/23 ‏16:03:42

«آزادی به بال ها می ماند
به نسیمی که در میان برگها می وزد
و بر گلی ساده آرام می گیرد.
به خوابی می ماند که در آن
ما خود
رویای خویشتنیم.
به دندان فرو بردن در میوه ی ممنوع می ماند آزادی
به گشودن دروازه ی قدیمی متروک و
دست های زندانی .»    اکتاویو پاز شاعر بزرگ مکزیکی       تقدیم بهmaryam و یلدای عزیز
بامداد دلفان بامداد دلفان     شنبه, ‏1390/10/24 ‏17:53:04

«آزادی با پاهای برهنه، کوفته، آماس کرده، شگفت زده،
و تُف بر سر و روی افتاده، لنگان لنگان گام بر می دارد.
اما سرت سلامت باشد! روزی کفش به پا خواهی داشت،
و شاید هم –کسی چه می داند؟- جوراب.

آزادی، روزی تو نیز کلاه گرم خواهی داشت
با لبه های بلند برای حفاظت گوش ها؛
آن گاه تو را در راه ها
از بادها و توفان ها باکی نخواهد بود.

و مردم دیگر به دریغ و افسوس در برابرت سر تکان نخواهند داد؛
حتی چه بسا تو را به خانه ی خود راه دهند و اطعام کنند...» آزادی با پاهای برهنه از هاینریش هایمه شاعر بزرگ آلمانی تقدیم به فریاد عزیز و آرزوی شریف و انسانی اش
بامداد دلفان بامداد دلفان     شنبه, ‏1390/10/24 ‏22:54:39

«آه اگر آزادی سرودی می خواند
کوچک همچون گلوگاه  پرنده ای
هیچ جا دیواری فرو ریخته بر جای نمی ماند
سالیان بسیار نمی بایست دریافتن را
که هر ویرانه نشانی از غیاب انسانی ست
که حضور انسان آبادانی ست
همچون زخمی همه عمر خونابه چکنده
همچون زخمی همه عمر به دردی خشک تپنده
غیاب بزرگ چنین بود
سرگذشت ویرانه چنین بود» ا.بامداد
آه اگر آزادی سرودی می خواند
کوچک
کوچکتر حتا از گلوگاه یکی پرنده
« نمایش همه نظرات »

املاک A4A: طراحی سئو