کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
 


کیانا وحدتی
من بودم و سیاهی شب های بی صدا من بودم و سکوت زخمی آهنگ های تو من بودم و گریه در عمق غربتم...

جزئیات بیشتر...




آیا می دانید....!؟
آیا میدانید زرتشت یعنی ستاره زرین! آیا میدانید قطر شاهرگ گردن ۶...

جزئیات بیشتر...


اشعار خاطره انگیز
« 36114 بازدید »

ahmadi جواد     سه شنبه, ‏1387/09/12 ‏17:07:03

در صورتی که شعر خاصی در ذهن دارید که تداعی کننده خاطره ای شیرین برای شماست در این قسمت وارد کنید. همه ما برخی مواقع اشعاری را می بینیم و به یاد می سپاریم که یادآور احساس و یا حال خاصی است. با ثبت این اشعار در این قسمت به دیگران نیز فرصت سهیم شدن در آن احساس زیبا را دهیم.
« نمایش همه نظرات »
« نمایش 10 نظر قبلی »


ivan_makhof ivan_makhof     سه شنبه, ‏1390/11/18 ‏15:20:46

گل نمی چینم خدایا  باغبان در را مبند
می نشینم گوشه ای گل را تماشا می کنم
واقعا کدام بهترین است من میمانم

حسین پناهی
ivan_makhof ivan_makhof     سه شنبه, ‏1390/11/18 ‏15:46:11

خداوند

ملاصدرا می گوید:

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان

اما به قدر فهم تو کوچک می شود

و به قدر نیاز تو فرود می آید

و به قدر آرزوی تو گسترده می شود

و به قدر ایمان تو کارگشا می شود

یتیمان را پدر می شود و مادر

محتاجان برادری را برادر می شود

عقیمان را طفل می شود

ناامیدان را امید می شود

گمگشتگان را راه می شود

در تاریکی ماندگان را نور می شود

رزمندگان را شمشیر می شود

پیران را عصا می شود

محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را...

به شرط اعتقاد

به شرط پاکی دل

به شرط طهارت روح

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک

و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها...

چنین کنید تا ببینید چگونه

بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند

در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند



مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمیشود؟؟؟

"آیا خدا برای بنده خویش کافی نیست؟
ivan_makhof ivan_makhof     چهارشنبه, ‏1390/11/19 ‏15:33:04

آن قـدَر دارم زبـانی آتشین ….. کز دهان بارم بیانی آتشین

سینه ام گویا تلاطم می کند ….. همچنان آتشفشانی آتشین

هـرکجـا مـنزل کـنم روی زمـین ….. می شود آن دم مکانی آتشین

در سرم سودای پرواز است لیک ….. دل پـر است از آب و نانی آتشین

ابر هم بر روی من آتش کشید ….. از مـیــانِ آسـمـــانی آتـشـیـن

یک به یک از پلّه ها رفتم به اوج ….. پـای مـن بـر نـردبـانـی آتـشـیـن

از بهشتِ عدن راهی ساختم ….. سـوی انـدوهِ جهــانی آتشـین

آن جهان را نیست آرام و قرار ….. مونسم همسایگـانی آتشین

همچنان آتش پرستان گشته ام ….. بــا دل و روح و روانــی آتـشــیـن

گاه اشکِ جاری ام در چشم و گاه ….. تـیــر ِ خشـمـم در کمــانی آتشین

دفترم باد است و فریادم قلم ….. می نویسم داستانی آتشین

در گلویم حرفِ حق خشکیده است ….. دارم آنجـا اسـتـخـوانی آتـشـیـن

اژدهای هفت سر بود این جهان ….. خـورد ما را بـا دهــانـی آتـشـین

آب و بــاد آیـد اگــر فــانی شویـم ….. جسمی از خاکیم و جانی آتشین

بسته ام بر سردر ِ شهر ِ وجود ….. بـا دلــم رنگـین کمـانی آتشین

سوی او اندیشه تحریکم نمود ….. بـود پـیــکِ مـهــربـانی آتشـین

پای خود فولاد کردم در طلب ….. بـا شــتابِ کــاروانی آتشـین

در مسیر ِ عشق ، تنها نیستم ….. دارم ایـنــک دوسـتانی آتشـین

می پذیرد با زبانی گرم و داغ ….. میهـمان را میـزبـانی آتشـین

ای پرستو آتش ِ عشقت گرفت ….. در میـانِ بـوســتـانی آتـشــیـن
ivan_makhof ivan_makhof     چهارشنبه, ‏1390/11/19 ‏16:20:00

خان هشتم شاهنمامه (مهدی اخوان ثالث)

... یادم آمد ، هان،
داشتم می گفتم ، آن شب نیز
سورت سرمای دی بیدادها می کرد .
و چه سرمایی ، چه سرمایی !
باد برف و سوز و وحشتناک
لیک ، خوش بختانه آخر ، سرپناهی یافتم جایی
گر چه بیرون تیره بود و سرد ، هم چون ترس،
قهوه خانه گرم و روشن بود ، هم چون شرم ...
همگنان را خون گرمی بود .
قهوه خانه گرم و روشن ، مرد نقال آتشین پیغام
راستی کانون گرمی بود .
مرد نقال - آن صدایش گرم ، نایش گرم ،
آن سکوتش ساکت و گیرا
و دمش ، چونان حدیث آشنایش گرم -
راه می رفت و سخن می گفت .
چوب دستی منتشا مانند در دستش ،
مست شور و گرم گفتن بود
صحنه ی میدانک خود را
تند و گاه آرام می پیمود .
همگنان خاموش ،
گرد بر گردش ، به کردار صدف بر گرد مروارید ،
پای تاسر گوش
-" هفت خوان را زاد سرومرد ،
یا به قولی "ماخ سالار " آن گرامی مرد
آن هریوه ی خوب و پاک آیین - روایت کرد;
خوان هشتم را
من روایت می کنم اکنون....   ،
من که نامم ماث "
هم چنان می رفت و می آمد.
هم چنان می گفت و می گفت و قدم می زد
"قصه است این ، قصه ، آری قصه ی درد است
شعر نیست .
این عیار مهر و کین مرد و نامرد است
بی عیار و شعر محض خوب و خالی نیست
هیچ - هم چون پوچ - عالی نیست
این گلیم تیره بختی هاست
خیس خون داغ سهراب و سیاوش ها ،
روکش تابوت تختی هاست ..."
اندکی استاد و خامش ماند
پس هماوای خروش خشم ،
با صدایی مرتعش ، لحنی رجز مانند و دردآلود ،
خواند : آه  ،
دیگر اکنون آن ، عماد تکیه و امید ایرانشهر ،
شیر مرد عرصه ی ناوردهای هول ،
پور زال زر ، جهان پهلو ،
آن خداوند و سوار رخش بی مانند ،
آن که هرگز - چون کلید گنج مروارید -
گم نمی شد از لبش لبخند ،
خواه روز صلح و بسته مهر را پیمان ،
خواه روز جنگ و خورده بهر کین سوگند
آری اکنون شیر ایران شهر
تهمتن گرد سجستانی
کوه کوهان ، مرد مردستان
رستم دستان ،
در تگ تاریک ژرف چاه پهناور ،
کشته هر سو بر کف و دیواره هایش نیزه و خنجر ،
چاه غدر ناجوان مردان
چاه پستان ، چاه بی دردان ،
چاه چونان ژرفی و پهنایش ، بی شرمیش ناباور
و غم انگیز و شگفت آور ،
آری اکنون تهمتن با رخش غیرت مند ،
در بن این چاه آبش زهر شمشیر و سنان، گم بود
پهلوان هفت خوان ، اکنون
طعمه ی دام و دهان خوان هشتم بود
و می اندیشید
که نبایستی بگوید ، هیچ
بس که بی شرمانه و پست است این تزویر .
چشم را باید ببندد ، تا نبینید ، هیچ ...
بعد چندی که گشودش چشم
رخش خود را دید
بس که خونش رفته بود از تن ،
بس که زهر زخم ها کاریش
گویی از تن حس و هوشش رفته بود و داشت می خوابید .
او از تن خود - بس بتر از رخش -
بی خبر بود و نبودش اعتنا با خویش .
رخش را می دید و می پایید .
رخش ، آن طاق عزیز ، آن تای بی همتا
رخش رخشنده
با هزاران یادهای روشن و زنده  ...
گفت در دل : " رخش ! طفلک رخش !
آه ! "
این نخستین بار شاید بود
کان کلید گنج مروارید او گم شد .
ناگهان انگار
بر لب آن چاه
سایه ای را دید
او شغاد ، آن نابرادر بود
که درون چه نگه می کرد و می خندید
و صدای شوم و نامردانه اش در چاهسار گوش می پیچید  ...
باز چشم او به رخش افتاد - اما ... وای !
دید ، رخش زیبا ، رخش غیرت مند
رخش بی مانند ،
با هزارش یادبود خوب ، خوابیده است
آن چنان که راستی گویی
آن هزاران یاد بود خوب را در خواب می دیده است ....
بعد از آن تا مدتی ، تا دیر ،
یال و رویش را
هی نوازش کرد ، هی بویید ، هی بوسید ،
رو به یال و چشم او مالید  ...
مرد نقال از صدایش ضجه می بارید
و نگاهش مثل خنجر بود :
"و نشست آرام ، یال رخش در دستش ،
باز با آن آخرین اندیشه ها سر گرم
جنگ بود این یا شکار ؟ آیا
میزبانی بود یا تزویر ؟
قصه می گوید که بی شک می توانست او اگر می خواست
که شغاد نابرادر را بدوزد - هم چنان که دوخت -
با کمان و تیر
بر درختی که به زیرش ایستاده بود ,
و بر آن بر تکیه داده بود
و درون چه نگه می کرد
قصه می گوید
این برایش سخت آسان بود و ساده بود
هم چنان که می توانست او ، اگر می خواست ،
کان کمند شصت خم خویش بگشاید
و بیندازد به بالا ، بر درختی ، گیره ای ، سنگی
و فراز آید
ور بپرسی راست ، گویم راست
قصه بی شک راست می گوید .
می توانست او ، اگر می خواست .
لیک ..."
ivan_makhof ivan_makhof     دوشنبه, ‏1390/11/24 ‏17:37:59

باران  جان بازم گل کاشتی شعر قشنگیه  مرسی   امیدوارم  تو این راه موفق باش(برای خودته شعر یا از کس دیگه )
ivan_makhof ivan_makhof     سه شنبه, ‏1390/11/25 ‏17:59:33

دوستی با هر که کردم خشم مادر زاد شد

آشیان هر جا گزیدم خانه ی صیاد شد

دوستی با هر که کردم مظهر نیرنگ شد

ظاهرش زیبا ولی در باطنش صد رنگ شد
ivan_makhof ivan_makhof     سه شنبه, ‏1390/11/25 ‏18:02:14

باران جان خوشحالیم  دوچندان شد فهمیدم شعر از خودته  امیدوارم موفق بشی تو این راه  میدونم که مینویسیشون  ولی  اگه نه  امیدوارم از این به بعد  توی  یه دفتر یادداشت کنی  تا بعدا بتونی چاپشون کنی
ivan_makhof ivan_makhof     پنج شنبه, ‏1390/11/27 ‏18:10:14

خوش آمد گل وزآن خوشتر نباشد
که در دستت به جز ساغر نباشد

زمان خوشدلی دریاب و در یاب
که گل تا هفته دیگر نباشد
ivan_makhof ivan_makhof     شنبه, ‏1390/11/29 ‏14:46:37

خوبه خوبه  خوشم باشه  ( مریم صدای پاش میاد  /   اهسته و یواش میاد  /  ترانه ساز قصه هاش /  اونییه که  باهاش میاد )

اینم درباره ایوان مخوف  ( در نظر ایوان، چیزی که تنها جنبه‌ی نمایش ظاهری داشت اظهار بندگی خدا بود. در مراسم رسمی بویارها، ایوان را با تشریفات کامل، لباس می‌پوشاندند و با شکوه و جلال شاهانه احاطه‌اش می‌کردند و با احترامات دروغین به بدرقه‌اش می‌پرداختند، اما در مواقع دیگر همین افراد با او مانند پسر مستخدم رفتار می‌کردند.

ایوان چهارم با وجود جرم و جنایت بی‌حدی که مرتکب شده و در مدت چهل سـال با ترور و وحشـت حکـومت کرده بود  ولی مردم او را نماینده‌ی خداوند در روی زمین می‌دانستند.)
ivan_makhof ivan_makhof     شنبه, ‏1390/11/29 ‏14:48:51

ایوان مخوف   ( عزیزان اینم تقدیم به شما  درباره ایوان مخوف)

می دیدمش هرروز
پیش از خودش
عطر گلاب و گل،
پر می کرد هوای پیش خوان کوچکم را.

هئیتی آرام،سنگین،
باوقاری، آونگ هر گامی که بر می داشت.
ولبخندی بی ریاو شوخ،
وپیشانی چه برقی داشت که می تابید.
نگاه اما به هرسو بر نمی تابید جز پیش پایش را.

حضورش جامه دان شرم شیرین بود،
کلامش،موج نجوای دل انگیزی که سکر دلپذیری داشت.
پیش جوبار کلامش آرمیدن، آرزویی بود.

من خوانده بودم قصه های هول((ایوان))را،
هیئت ترس آورش،
ترسیمی از ننگ و نحوست بود.
در تصورهم نمی گنجید،دیدن آن تخمه ی ابلیس ،((ایوان مخوف))در این زمان ،اکنون!!!
دیدم اما ،نه من چشیدم،لمس کردم،
پنجه ی خونین ((ایوان))را!.
همان آرام،
همان سرشارازعطر گلاب و گل،
همان نجواش چوبارانی دل انگیزو لطیف وپاک،
همان ساده،که من بودو توبودو آدمی چون ما،
همان لبیک گوی هر سئوال ما،
شد((ایوان مخوف)) ما،شد((ایوان مخوف)) ما!!!.
ivan_makhof ivan_makhof     یکشنبه, ‏1390/11/30 ‏16:04:42

پیوستن دوستان به هم آسان است
دشوار بریدن است و آخر آن است
شیرینی وصل را نمی‌دارم دوست
از غایت تلخیی که در هجران است وحشی بافقی
ivan_makhof ivan_makhof     یکشنبه, ‏1390/11/30 ‏22:09:07

این شب اخر ی شعر خاطره انگیزی میگم از پدر بزرگم شاید شنیده باشید نمیدونم  خدا رحمتش کنه 2سال قبل فوت کرد  ولی همش اینو میخوند وقتی خونشون میرفتم.  کیف میکرد بری خونشون برات شعر وداستان بخونه  

شعرش اینه   ->   مرگ اگر مرد است گو نزد من آ  /  تا در اغوشش بگیرم تنگ تنگ
                       
                       من از او  عمری ستانم  جاودان  /   او ز من دلقی ستاند رنگ رنگ
ivan_makhof ivan_makhof     یکشنبه, ‏1390/11/30 ‏22:19:33

موفق و پیروز و سربلند  باشید . هر کجاهستم باشم  اسمان  خاک زمین مال من  است  . اینو هدیه از من داشته باشید به فکر مال دنیا  و دنیا اگه باشیم غیر از غم وغصه برامون ثمری نداره فکر ارامش روح باید بود تا زندگی لذت بخش بشه برامون  اصلا غصه ناداری رو نخورید  چون ارزش نداره  پس  ارزوی  ارامش  روحیتونو دارم  تا زندگیه لذت بخشی داشته باشید
ivan_makhof ivan_makhof     چهارشنبه, ‏1390/12/17 ‏20:52:45

اول سلام  دوم  منم از شعر های ایم صفحه لذت بردم  ( برگشته ام  برای دوروز هستم امیدوارم به همین زودی منو یادتون نرفته باشه )
ivan_makhof ivan_makhof     پنج شنبه, ‏1390/12/18 ‏19:06:24

مرسی از اینکه منو یادتون مونده  امیدوارم شما هم سالم وسلامت باشید ( گل یخ  و   ساحل  عزیز  مرسی ازشما  ساحل  جان توی اتاق مورد نظر  جواب خوشامدگویتو دوباره میدم)

پیش بیا!پیش بیا!پیش تر!
تا که بگویم غم دل بیش تر

دوست ترت دارم از هر چه دوست
ای تو به من از خود من خویش تر
ivan_makhof ivan_makhof     پنج شنبه, ‏1390/12/18 ‏19:07:08

بی تو این جا همه در حبس ابد تبعیدند
سال ها،هجری و شمسی،همه بی خورشیدند
ivan_makhof ivan_makhof     پنج شنبه, ‏1390/12/18 ‏19:08:50

نجیب مثل نگاهش بلند مثل تمنا
گلی شکفته و در دل نشسته یکه و تنها
ivan_makhof ivan_makhof     پنج شنبه, ‏1390/12/18 ‏19:09:28

زندگی بی عشق، اگر باشد، همان جان کندن است
   دم به دم جان کندن ای دل کار دشواری است، نیست؟

   زندگی بی عشق، اگر باشد، لبی بی خنده است
   بر لب بی خنده باید جای خندیدن گریست

   زندگی بی عشق اگر باشد، هبوطی دائم است
   انکه عاشق نیست، هم اینجا هم اینجا دوزخی است


   تا ابد در پاسخ این چیستان بی جواب
   بر در و دیوار می پیچد طنین چیست؟ چیست؟...
ivan_makhof ivan_makhof     جمعه, ‏1390/12/26 ‏15:59:15

مرا دردیست اندر دل اگر گویم زبان سوزد  / اگر  پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد

منجم کوکب بخت مرا از برج بیرون کن  / که من کم طالعم ترسم از آهم اسمان سوزد
ivan_makhof ivan_makhof     شنبه, ‏1390/12/27 ‏10:53:43

فریاد فدای تو سر میدهم برای تشکر از فریاد و با باران جملاتم از باران برای اینکه یادم هست تشکر میکنم  باران جان همین 5شنبه اومدم تا جمعه 4 فروردینم در خدمتتون هستم  اره  عزیز  به ضرب پیاز  و شلغمو  و سیر  خودمو خوب کردم  و  حالا  خدارو شکر  حال واحوالم روبراهه
ivan_makhof ivan_makhof     شنبه, ‏1390/12/27 ‏11:07:40

روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست

واندر طلب طعمه پر و بال بیاراست

بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت

امروز همه روی زمین زیر پر ماست

بـر اوج فلک چون بپرم از نظـر تــیز

می‌بینم اگر ذره‌ای اندر ته دریاست

گر بر سر خـاشاک یکی پشه بجنبد

جنبیدن آن پشه عیان در نظر ماست

بسیار منی کـرد و ز تقدیر نترسید

بنگر که ازین چرخ جفا پیشه چه برخاست

ناگـه ز کـمینگاه یکی سـخت کمانی

تیری ز قضاو قدر انداخت بر او راست

بـر بـال عـقاب آمـد آن تیر جـگر دوز

وز ابر مر او را بسوی خاک فرو کاست

بر خـاک بیفتاد و بغلـتید چو ماهی

وانگاه پر خویش گشاد از چپ و از راست

گفتا عجبست اینکه ز چوبست و ز آهن

این تیزی و تندی و پریدنش کجا خاست

چون نیک نگه‌کرد و پر خویش بر او دید

گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست

ناصر خسرو
ivan_makhof ivan_makhof     یکشنبه, ‏1390/12/28 ‏14:48:16

زاغکی قالب پنیری دید
به دهان برگرفت و زود پرید
بر درختی نشست در راهی
که از آن می گذشت روباهی
روبهک پرفریب و حیلت ساز
رفت پای درخت و کرد آواز
گفت به به چقدر زیبایی
چه سری چه دمی عجب پایی
پر و بالت سیاه رنگ و قشنگ
نیست بالاتر از سیاهی رنگ
گر خوش آواز بودی و خوشخوان
نبودی بهتر از تو در مرغان
زاغ می خواست قار قار کند
تا که آوازش آشکار کند
طعمه افتاد چون دهان بگشود
روبهک جست و طعمه را بربود.
ivan_makhof ivan_makhof     یکشنبه, ‏1390/12/28 ‏14:48:35

زاغکی قالب پنیری دید .... به دهان برگفت و زود پرید
به درختی نشست بر راهی ... که از آن میگذشت روباهی
روبه پر فریب و حیلت ساز .... رفت و مکرش بکرد همی آغاز
زاغ گفت کور خوانده ای این بار .... من بدانم که حیلتی است به کار
تو به فکر پنیر من هستی ..... کورخواندی تو اهرمن هستی
زاغ دیگر کز آن کران بگذشت .... روی پشت کلاغِ ما بنشست
دردش آمد کلاغ و زد فریاد ..... اینچنین شد که طعمه اش افتاد

شعر از : فرشاد رفیعی
ivan_makhof ivan_makhof     یکشنبه, ‏1390/12/28 ‏14:49:08

زاغکی قالب پنیری دید
از همان پاستوریزه های سفید!
پس به دندان گرفت و پر وا کرد
روی شاخ چنار مأوا کرد
اتفاقا ازان محل روباه
می گذشت و شد از پنیر آگاه
گفت :اینجا شده فشن تی وی!
چه ویوئی !چه پرسپکتیوی!
محشری در تناسب اندام
کشتهء تیپ توست خاص و عوام!
دارم ام پی تریّ ِ آوازت
شاهکار شبیه اعجازت
ولی اینها کفاف ما ندهد
لطف اجرای زنده را ندهد
ای به آواز شهره در دنیا
یک دهن میهمان بکن ما را!
زاغ ،بی وقفه قورت داد پنیر!
آن همه حیله کرد بی تاثیر

گفت کوتاه کن سخن لطفن!
پاس کردم کلاس دوم من
ivan_makhof ivan_makhof     جمعه, ‏1391/01/04 ‏18:26:30

دوست داشتن،

صدای چرخاندن کلید است در قفل.

عشق،

باز نشدن آن.

کاری که ما بلدیم اما...

باز کردن در است

با لگد...
ivan_makhof ivan_makhof     جمعه, ‏1391/01/04 ‏18:30:27

از عشق مکن شکوه که جای گله ای نیست

بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست


من سوخته ام در تب ، آنقدر که امروز

بین من و خورشید دگر فاصله ای نیست


غمدیده ترین عابر این خاک منم من

جز بارش خون چشم مرا مشغله ای نیست


در خانه ام آواز سکوت است ، خدایا

مانند کویری که در آن قافله ای نیست


می خواستم از درد بگوییم ولی افسوس

در دسترس هیچکسی حوصله ای نیست


شرمنده ام از روی شما بد غزلی شد

هرچند از این ذهن پریشان گله ای نیست
ivan_makhof ivan_makhof     جمعه, ‏1391/01/11 ‏19:45:40

نفس می کشم نبودنت را

نیستی

هوای بوی تنت را کرده ام

می دانی

پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است

تو نیستی

آسمان بی معنیست

حتی آسمان پر ستاره

و باران

مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد

تو نیستی

و من چتر می خواهم ...

هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده...

خودم را به هزار راه میزنم

به هزار کوچه

به هزار در

نکند یاد آغوشت بیفتم ...
ivan_makhof ivan_makhof     جمعه, ‏1391/01/11 ‏20:17:34

سال هاست که تو رفته ای

از این دیار...

و من

مجنون وار سر به بیابان گذاشته ام

اما پیدایت نکرده ام

حالا ده سال از آن تاریخ گذشته است

برای خودم کسی شده ام!!

اگر به کسی نگویی

دیری است که رئیس اداره مجنونانم...!

و امروز دستور دادم

چشم هایت را

روی دیوار نقاشی کنند

تا دیگر به فکر فرار نیفتی!!





(سراینده نسیم رفیعی)
ivan_makhof ivan_makhof     شنبه, ‏1391/01/12 ‏11:49:11

واقعا که عجب داره
ivan_makhof ivan_makhof     جمعه, ‏1391/01/18 ‏14:24:56

ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر
بر من منگر تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم
ای رفته ز دل ، راست بگو !‌ بهر چه امشب
با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟
گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه
من او نیم او مرده و من سایه ی اویم
من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است
او در دل سودازده از عشق شرر داشت
او در همه جا با همه کس در همه احوال
سودای تو را ای بت بی مهر !‌ به سر داشت
من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است
در دیده ی او آن همه گفتار ، نهان بود
وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ
مرموزتر از تیرگی ی شامگهان بود
من او نیم آری ، لب من این لب بی رنگ
دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت
اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش
مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت
بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم
آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد
او در تن من بود و ، ندانم که به ناگاه
چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد
من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش
افسردگی و سردی ی کافور نهادم
او مرده و در سینه ی من ،‌ این دل بی مهر
سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم
ivan_makhof ivan_makhof     پنج شنبه, ‏1391/01/24 ‏19:07:51

باران کـه میبـارد…… دلـم بـرایت تنـگ تـر می شـود….. راه می افـتم … بـدون ِ چـتـر … من بـغض می کنـم ….آسمـان گـریـه ..
ivan_makhof ivan_makhof     پنج شنبه, ‏1391/01/31 ‏18:34:51


ivan_makhof ivan_makhof     پنج شنبه, ‏1391/01/31 ‏18:36:02

شعر بالا پر از مفهومه کی میتونه بگه چی گفتم
ivan_makhof ivan_makhof     جمعه, ‏1391/02/01 ‏14:15:51

کسی نبود بگه توی کامنت اولی چی گفتم
ivan_makhof ivan_makhof     شنبه, ‏1391/02/02 ‏14:46:14

خیلی ممنون از اینکه  از شعری که گذاشت خوشت اومد و گفتی بهم  من  یه چیزی گفتم همینطوری به دل نگیر میخواستم ببینم کسی شعرو برام تفسیر میکنه یا نه ولی بازم ممنون
ivan_makhof ivan_makhof     دوشنبه, ‏1391/02/04 ‏15:43:45

مرسی بهروز جان دمت گرم  تفسیر جالب بود
ivan_makhof ivan_makhof     پنج شنبه, ‏1391/02/07 ‏15:22:04

عشق

یعنی شاعری دل سوخته

                                          عشق

یعنی آتشی افروخته

                                                   عشق

یعنی با گلی گفتن سخن

                                                             عشق

یعنی خون لاله بر چمن

                                                                     عشق

یعنی شعله بر خرمن زدن

                                                                      عشق

یعنی رسم دل بر هم زدن

                                                            عشق

یعنی یک تیمّم، یک نماز

                                                   عشق

                                          عشق یعنی با پرستو پر زدن

یعنی عالمی راز و نیاز

                                 عشق

یعنی آب بر آذر زدن

                         عشق

یعنی چو*احسان پا به راه

               عشق

یعنی همچو یوسف قعر چاه

       عشق

یعنی بیستون کندن به دست

  عشق

یعنی زاهد اما بُـت پرست

  عشق

یعنی همچو من شیدا شدن

      عشق

یعنی قطره و دریا شدن

                                    عشق

یعنی یک شقایق غرق خون

                                                            عشق

یعنی درد و محنت در درون

                                         عشق

یعنی یک تبلور یک سرود

   عشق

یعنی یک سلام و یک درود

یعنی معنی رنگین کمان
ivan_makhof ivan_makhof     شنبه, ‏1391/02/09 ‏22:18:30

خوشبختی بر سه ستون استوار است:

فراموش کردن گذشته

غنیمت شمردن حال

امیدوار بودن به آینده...
ivan_makhof ivan_makhof     شنبه, ‏1391/02/09 ‏22:19:19

بر آنکه ترا گرم کند سرد مباش.

بر آنکه ترا شفا دهد درد مباش.

چیزی به جهان بهتر ز جوانمردی نیست

رسوای زمانه باش و نامرد مباش
ivan_makhof ivan_makhof     دوشنبه, ‏1391/02/11 ‏21:07:19

اشکیار جان چشم نوکرتم هستم  سعی خودمو میکنم  کامنتهامو در اتاق خودش به کار ببرم
بهروز جان شرمنده یادم نیست برای کیه این شعر ولی اگه یادم اومد چشم حتما بهت میگم

فریاد جان خوش به حالت منم از اینکه خوش حالی خوشحالم موفق باشی
ivan_makhof ivan_makhof     سه شنبه, ‏1391/02/12 ‏18:12:56

در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که در آن همواره اول صبح
به زبانی ساده
مهر تدریس کنند
و بگویند خدا
خالق زیبایی
و سراینده ی عشق
آفریننده ماست

مهربانیست که ما را به نکویی
دانایی
زیبایی
و به خود می خواند
جنتی دارد نزدیک ، زیبا و بزرگ
دوزخی دارد – به گمانم -
کوچک و بعید
در پی سودایی ست
که ببخشد ما را
و بفهماندمان
ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست



در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که خرد را با عشق
علم را با احساس
و ریاضی را با شعر
دین را با عرفان
همه را با تشویق تدریس کنند
لای انگشت کسی
قلمی نگذارند
و نخوانند کسی را حیوان
و نگویند کسی را کودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غایب بکند



و به جز از ایمانش
هیچ کس چیزی را حفظ نباید بکند
مغز ها پر نشود چون انبار
قلب خالی نشود از احساس
درس هایی بدهند
که به جای مغز ، دل ها را تسخیر کند
از کتاب تاریخ
جنگ را بردارند
در کلاس انشا
هر کسی حرف دلش را بزند



غیر ممکن را از خاطره ها محو کنند
تا ، کسی بعد از این
باز همواره نگوید: "هرگز"
و به آسانی هم رنگ جماعت نشود
زنگ نقاشی تکرار شود
رنگ را در پاییز تعلیم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه
و عبادت را در خلقت خلق



کار را در کندو
و طبیعت را در جنگل و دشت
مشق شب این باشد
که شبی چندین بار
همه تکرار کنیم :
عدل
آزادی
قانون
شادی
امتحانی بشود
که بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ایم



در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که در آن آخر وقت
به زبانی ساده
شعر تدریس کنند
و بگویند که تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما


مینو ادیب
ivan_makhof ivan_makhof     دوشنبه, ‏1391/02/18 ‏10:35:45

تو هنوز نفس می کشی...

راه می روی

می خندی... تو هنوز مهربانی

تو هنوز پرنده ای و همین کافیست

تا من هم نفس بکشم،من هم راه بروم

من هم بخندم

من هم مهربان باشم

اما پرنده شدن...

تا دستت را نگذاری در دستم و چشم ندوزی در چشمم و نگویی پرواز کن!

از من پرنده شدن بر نمی آید

بیا دیگر...
ivan_makhof ivan_makhof     جمعه, ‏1391/02/22 ‏10:44:08

اشکیارجان بر میاد خودت خبر  نداری حتما که نباید بال داشت برای پرواز کردن خیلی راه بای پرواز هست فکر کن.....یکیش همین که من گفتم دست توی دست یارت ، نگاهت تو نگاهش  ،  با تپش عشق میتونی توی اسمانها پرواز کنی


مرسی فریاد جان لطف داری شما

به امید روزی که پرواز شماهارو بر  بلندای  دنیا تماشا کنم   موفق باشید
ivan_makhof ivan_makhof     شنبه, ‏1391/02/23 ‏18:25:47

اشکیار جان هر طور راحتی   وقتی میگی نمیاد حتما بر نمیاد دیگه  ولی یه کو چولو توی ذهنتم میتونی  پرنده بشی پرواز کن  امتحانش مجانیه ولذت بخش
ivan_makhof ivan_makhof     دوشنبه, ‏1391/02/25 ‏15:48:33

من دهنم بسته آه  آه  ==
ivan_makhof ivan_makhof     سه شنبه, ‏1391/03/02 ‏16:51:31

دَسـتـ بــہ صورتـَمـ نـَزטּ !

مے تـَرسَمـ بیـُفتـَد

نقـابـ ِ خنـدانـے کــہ بـَر چهـرهـ دارمـ ...!

و بَعــد ...

سیـلـ ِ اشـکـ هـایـَمـ تُـو را بـا خُـود ببــَرَد !

و بـاز ...
مـَטּ بـمانـمـ و تَنهـــایـے ...
ivan_makhof ivan_makhof     پنج شنبه, ‏1391/03/04 ‏16:29:05

ر امشب به معبودت رسیدی
خدارا در میان اشک دیدی
کمی هم نزد او یادی زما کن
کمی هم جای ما اورا صدا کن
بگو یارب: فلانی روسیاه است
دو دستش خالی و غرق گناه است
بگو یارب تویی دریای جوشان
دراین شب رحمتت بر وی بنوشان
ivan_makhof ivan_makhof     چهارشنبه, ‏1391/03/10 ‏18:44:28

اخم می کنم

تا ببینی جدی شدم.

چرا اینگونه سراغم می آیی؟

من به تمنای گریه ات نیست،

که تا سال ها،

تا قرن ها،

تا پایان تلخی،

زیر این خاک سرد،

قصد خفتن کرده ام.

معرفتی مانده اگر

یا سر سوزن قلقلکی از بهار گذشته،

برای من،
ivan_makhof ivan_makhof     چهارشنبه, ‏1391/03/10 ‏18:44:57

برای من،

لبخند بزن ،لبخند !!
ivan_makhof ivan_makhof     سه شنبه, ‏1391/03/16 ‏17:16:29

فصل‌های پیش از این هم ابر داشت
بر کویرم بارشی بی‌صبر داشت

پیش از اینها آسمان گلپوش بود
پیش از اینها یار در آغوش بود

اینک اما عده‌ای آتش شدند
بعد کوچ کوه‌ها آرش شدند
ivan_makhof ivan_makhof     چهارشنبه, ‏1391/03/31 ‏15:28:04

ساحل جان دمت گرم یکی از بهترین مناظره های شعر فارسی  اونم از بانوی شعر ایران پروین اعتصامی  عالی بود  مرسی بابت سلیقه قشنگت
ivan_makhof ivan_makhof     پنج شنبه, ‏1391/04/01 ‏11:10:29

کنون ای هموطن ، ای جان جانان
بیا با ما بگو پاینده ایران

بهروز جان شعر قشنگی بود دروصف ایران مرسی
ivan_makhof ivan_makhof     یکشنبه, ‏1391/04/04 ‏20:16:09

اشکیار جان مرسی دمت گرم فکر کنم، البته اگر اشتباه نکنم یه ترانه هست این شعری که گذاشتی از  خانم مهستی که خیلی زیباست
ivan_makhof ivan_makhof     سه شنبه, ‏1391/04/06 ‏16:51:09

گاهی سکوت می کنی

و گاهی با تمام توان فریاد می زنی

اما همیشه یک چیز ته دلت می ماند...
ivan_makhof ivan_makhof     شنبه, ‏1391/04/10 ‏15:54:40

من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی ولی با منت و خواری پی شبنم نمی گردم.
من اون خاکم به زیر پا ولی مغرور مغرورم به تاریکی منم تاریک ولی پر نور پر نورم
اگه گلبرگ بی آبم به شبنم رو نمیارم
اگه تشنه تو خورشیدم به سایه تن نمی کارم
من اون دردم که هر جایی پی مرحم نمی گرده
چه غم دارم اگر دنیا به کام من نمی چرخه
من اون عشقم که با هرکس سر سفره نمی شینه

من اون شوقم که اشکامو به جز محرم نمی بینه

اگه من ساقه ی خشکم به دریا دل نمی بندم

اگه بارون پربارم به صحرا دل نمی بندم
ivan_makhof ivan_makhof     دوشنبه, ‏1391/04/12 ‏23:50:29

پوریای ولی گفت که صیدم به کمند است / از همت داوود نبی بخت بلند است

افتادگی اموز اگر طالب فیضی / هرگز نخورد اب زمینی که بلند است
ivan_makhof ivan_makhof     سه شنبه, ‏1391/04/13 ‏11:22:11

کاش لینک دانلود اهنگو میزاشتی همراه متن
ivan_makhof ivan_makhof     سه شنبه, ‏1391/05/03 ‏21:50:31

دو تا دستام مرکبی
تموم شعرام خط خطی
پیش شما شازده خانوم
منم فقیر پا پتی


غرور رو بردار و ببر
دلم میگه دلم میگه
غلامی رو به جون بخر
دلم میگه دلم میگه


شازده خانوم قابل باشم
باید بگم به شعر من
خوش آمدی خوش آمدی خوش آمدی
شازده خانوم چه خاکی و چه بی ریا
به منزل خود آمدی خود آمدی خود آمدی

عجب عجب چه رند و چه بلا شده دل پدر سوخته ام
باور کن زشوقتون اشکی شده چشم به در دوخته ام
فرصت بدین عاشقیمو خدمتتون عرض می کنم
واسه فرار از خودم
دو پا دارم
دوپا دیگه قرض می کنم

شازده خانوم قابل باشم
باید بگم به شعر من
خوش آمدی خوش آمدی خوش آمدی
شازده خانوم چه خاکی و چه بی ریا
به منزل خود آمدی خود آمدی خود آمدی

ترانه از محمد صالح علا  و خواننده این ترانه ستار
ivan_makhof ivan_makhof     پنج شنبه, ‏1391/05/05 ‏21:47:16

گناهت را نمی بخشم‎ ‎‏


 نگاهت را نمی خواهم

لبانت را نمی بوسم ‏‎ گل مسموم عشقت‎ ‎را نمی بویم‎

دگر افسانه عشق تو را با کس نمی گویم‏‎ دگر جادوی چشمانت به جانم‎ ‎بی اثر باشد

‎  دگر آغوش گرمت بهر من مگشای‎ که این مجنون سرگردان، ز عشقت بی‎ ‎خبر باشد‎

 مرا عشق دگر باشد‏‎ زمانی گر تو محبوب من بی خانمان بودی‎

‎‏ کنون‏‎ ‎یاری دگر محبوب تر باشد‎ زمانی گر تو هم آرام جان بودی‎

‎‏ کنون آرام جانم دیگری‏‎ ‎باشد‎ چه شبها، بی تو در دریای غمها غوطه ور گشتم‎

چه شبها با خیالت از دو‏‎ ‎عالم بی خبر گشتم‎ بدنبال تو، من آواره بر هر کوی و در گشتم‎

‎‏ به امید وفایت‏‎ ‎هر زمان آشفته تر گشتم‎ نگاه گاه گاه تو قرار از من ربود آخر

ولی افسوس عهدم‏‎ ‎را شکستی بی وفا‎! اما چه زود، آخر‎

.‎‏‏‎.. ‎تو جانم را به سوز و ساز غمها آشنا‏‎ ‎کردی‎ تو اول بار آغوش محبت بهر این بیچاره واکردی

‎ ‎‏***** به طوفان بلا خود را رها‏‎ ‎کردی‎ نگاهت رنگ عشق و مهربانی داشت‎

‎‏***** دریغ از آن همه افسانه های تو‏‎ دریغ‎ ‎از آن همه شوقی که افکندم به پای تو‎

‎‏****** شکستی عهد عشق آسمانی را‏‎ گل بی بوی‎ ‎عشقت را به دست دیگری دادی

**** که او نیز همچو من

*** شود بیمار عشق تو‏‎ ندانستی‎ ‎که هرگز عاشقی چون من نخواهی داشت

******* ندانستی که هرگز دیگری چون من ‏برایت سر‎ ‎نخواهد داد اگر یار جدیدت سیم و زر دارد‎

‎‏**** اگر دیبا

****** اگر الماس و یاقوت و‏‎ ‎گهر دارد اگر او زیور از من بیشتر دارد

****‏‎ ‎بدان***** الماس شوق من‏‎ ‎‏**** بدان**** یاقوت ‏اشک من بدان**** رخسار زرد من***** بسی از گنج هایش قیمتی‏‎ ‎ارزنده تر دارد‎ ‎‏
ivan_makhof ivan_makhof     سه شنبه, ‏1391/07/25 ‏17:28:35

ای که تقدیر، تو را دور زمن ساخت سلام
نامه ای دارم از فاصله ها
چندشب بود که من خواب تو را میدیدم
خواب دیدم که فراری شده ای
می گریزی از شهر

جارچی ها همه جا نام تورا می خوانند
پاسبانان همه جا عکس تو را می کوبند
توی هر کوی و گذرقصه ی تبعید تو بود
مردم و تیر و تفنگ
...
اسبهایی چابک
متهم قاتل گلهای سفید
جایزه: یک گل رز
و تو میدانی من عاشق گلهای رزام
دوست دارم بنویسی به کجا خواهی رفت
و چرا مردم این شهر تو را قاتل گل میدانند
نگرانت شده ام
بی جوابم مگذار
پشت پاکت بنویس: متهم فاتل گلهای سفید
توکه میدانی من عاشق گلهای رزام

شهلا روشنی
ivan_makhof ivan_makhof     سه شنبه, ‏1391/07/25 ‏17:29:48

asheghane gole roz poshte hesare tanhaie darsokute sorkhe gole roz ghargh shodand,va kasi nist ke aram lams konad golbarge tanhaieyash ra
ivan_makhof ivan_makhof     چهارشنبه, ‏1391/09/29 ‏16:33:41

فرشته اومدی از دور چه طوره حال و احوالت؟؟؟
یه کم تن خسته راهی...غباره رو پر و بالت...
فرشته اومدی از دور ببین از شوق تا دیدم
میدونستم میای حالا تو رو تو خواب میدیدم
چه خوبه اومدی پیشم..تو هستی این یه تسکینه
... چقدر آرامشت خوبه ..چقدر حرفهات شیرینه
فرشته ..آسمون انگار خلاصه ست رو دو تا بالت
تو میگی آخرش یک شب میان از ماه دنبالت
میدونم میان و میری نمیمونی ..تو مال آسمونهایی
میدونم زمین جای قشنگی نیست برای تو که زیبایی
تو میری آره میدونم...نمیگم که بمون پیشم
ولی تا لحظه رفتن.. یه عالم عاشقت میشم
« نمایش همه نظرات »

املاک A4A: طراحی سئو