کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
 


کیانا وحدتی
هم اکنون دگر چگونه ، با که بتوان گفت ؟ ! که در ظلمت سکوت در غربت حجیم فقدان آن...

جزئیات بیشتر...




سوراخ دعا را گم کردن!
جریان سوراخ دعا چیست؟ اینست که روزی فردی هنگام طهارت و وضو، داشته...

جزئیات بیشتر...


تجربه ی نزدیک به مرگ
« 7393 بازدید »

maryam مریم     سه شنبه, ‏1387/11/22 ‏19:04:07

ا
« نمایش همه نظرات »
« نمایش 10 نظر قبلی »


maryam مریم     سه شنبه, ‏1387/11/22 ‏19:26:13

اغلب کسانی که می میرند و پس از مدت کوتاهی دوباره به حیات باز می گردند از آنچه برایشان رخ داده است داستانهای مشابهی تعریف می کنند. به عنوان مثال ،بسیاری اظهار می کنند که پس از مرگ بالینی ،بدنهایشان را ترک گفته و در ابتدا لحظاتی بر بالای کالبدبی جانشان ایستاده یا در نزدیکی آن پلکیده اند ،مثلاًبالای بسترشان یا در صحنه ی تصادفی که در آن به سختی مجروح شده اند ،اغلب به تماشای تلاشهای امدادگران برای احیای وضعیت قلبی - تنفسی خود پرداخته و به گفت وگوهایی که ساعاتی پس از فوتشان بین افراد رد وبدل شده است،گوش فرا داده اند.تقریباً همه ی افرادی که تجربه ی نزدیک به مرگ داشته اند ،ورود به تونلی روشن از نورهای رنگی را توصیف کرده اند . تونل بعضی وقتها به منطقه ای گرم و روشن از نوری سفید منتهی می شود که مکان انتظار یا استراحت است،جایی که وجود شخص از احساس دوستی و آرامش لبریز می گردد.فردی که به تازگی فوت کرده است ،اغلب در این مکان با خویشاوندان و دوستانی که مدتها قبل چشم از جهان فرو بسته اند مواجه می شود و آنان سعی می کنند وضعیتی را که برای فرد رخ داده برایش تشریح کنند. در مواقعی نیز به آنان گفته می شود که حتماً باید بازگردند و علتش را هم می گویند که آنی پرده از برابر چشمانشان به کنار رفته و در این لحظه از روشنایی ضمیر دیده اند که چه کاری روی زمین ناتمام مانده است و باید آن را تکمیل کنند. خیلی از این گونه افراد که از مرگ به زندگی بازگشته اند به طرز اعجاب آوری روش زندگیشان تغییر کرده است و اغلب حیاتی آکنده از الهام ،عشق و بخشایندگی را دنبال می کنند. (بخشی از کتاب بینش آسمانی نویسنده جیمز ردفیلد)
farahnaz فرحناز     چهارشنبه, ‏1387/11/23 ‏20:05:35

با سلام
یکی از دوستان من تجربه ی مشابه ای را تعریف می کرد که در این جه برایتان می آورم:

یکی از رزمندگان ما در جنگ به سختی مجروح می شود و بعد از مدتی هم مرگ او را به خانواده اش اعلام می کنند، بعد از سه روز، در مراسم تدفین، متوجه می شوند که او زنده است ولی دچار آسیب شدید نخائی شده و از گردن به پایین فلج می باشد.

بعد از 10 سال مداوا در ایران قرار می شود او را برای ادامه ی درمان به انگلیس ببرند، که خود مجروح شب قبل از سفر پشیمان می شود و در یک شرایط خاص روحی و معنوی که با خدا درد و دل می کرده از خدا می خواهد که:" خدایا اگر من درمان پذیر هستم خودت مراشفا بده و...و به حالت خلسه میرود  "همان شب خواب می بیند که کسی به او می گوید بلند شو و روی پای خودت بایست و...
در حال حاضر کاملاً سالم است و از طریق شهود و یکسری توانایی های معنوی قدرت شفاگری بیماران را پیدا کرده است و بیمارانی را که روش او را باور داشته باشند به طور رایگان درمان می کند.
maryam مریم     شنبه, ‏1387/11/26 ‏23:44:00

الیزابت تیلور: این هنرپیشه انگلیس تبار به قدری معروف است که نیاز به معرفی او نیست. این افسانه هالیوود نیز در یکی از برنامه های زنده لاری کینگ در شبکه سی .اِِن. اِن فاش ساخت یک بار تجربه مرگ داشته است و درخلال یک عمل جراحی برای چند دقیقه واقعاً مرده بوده و بعد دوباره به عالم دنیا بازگشته است. او در این باره گفت : این اتفاق اواخر دهه 50 روی داد. پیش از هر چیز نوری دیدم و خود را در موقعیتی یافتم که حرف زدن درباره آن بسیار سخت است زیرا واژه ها اصلاً یارای توصیف آن را ندارند. بعد مایک را دیدم ( مایکل تاد سومین همسر الیزابت تیلور بود که خود وی همیشه از او به عنوان عشق واقعی زندگی اش یاد می کند. تاد در یک سانحه هوایی در سال 1958 درگذشت.) با دیدن او به طرفش رفتم. با تمام وجود می خواستم برای همیشه پیش او بمانم اما او به من گفت هنوز سال های زیادی پیش رودارم و بعد مرا به سمت زندگی فرستاد. در آن موقع 11 نفر در اتاق عمل حضور داشتند و طبق گفته همه آنها من برای پنج دقیقه از نظرعلم پرشکی مرده بودم. بعد از این واقعه تا مدتها قادر نبودم درباره اش با کسی صحبت کنم حتی الان هم نمی توانم به راحتی درباره آن حرف بزنم فقط می توانم بگویم دیگر از مرگ هراسی ندارم چون یک بار آن را تجربه کردم و اصلاً چیز بدی نبود.
Farshid فرشید     دوشنبه, ‏1387/12/05 ‏14:04:06

به این تجربه NDE  یا Near Death Exprience  می گن که در بارش تحقیقات هم می شده و قطعی هست مثلا توی آمریکا روزانه حدود 750 نفر NDE رو تجربه می کنند. یک فیلم در این باره هست که در اولش توضیحات مستندی هم میده فیلمش آمریکایی هست( علی دارتش ). همه تجربه اون تونل رو دارند. دو نفر از دوستانم و پسر عمه ام تجربش رو داشتند که یکی از دوستانم تجربش خیلی جالبه.
البته یه چیزی که هست تو این دنیا بنظرم ظرفیتش هست که نه تنها تجربه نزدیک مرگ بلکه آدم تجربه مرگ و بعدش رو هم بدونه و شاید حتی یجورایی درک کنه. حضرت رسول الله ( ص ) می فرمایید: بمیرید قبل از اینکه مرده شوید.
کسی که توی موقعیت مرگ بوده و تجربه کرده شاید بدونه قضیه چقدر جدیه وگرنه برای یکی مثل بنده بیشتر شوخی بنظر میاد ( که انشاا... هرچه زود تر درکم تصحیح می شه )
maryam مریم     شنبه, ‏1387/12/10 ‏23:06:33

مطلب زیر بر اساس یک ماجرایی است که برای یک خانم بنام نسترن(ساکن یزد)اتفاق افتاده است و او برای شما از  لحظات شیرین مرگ می گوید:
راستش را بخواهید من تا قبل از ازدواج با سیروس زن مومنی نبودم:نه اینکه کافر باشم اما بیشتر مسلمان اسمی بودم.اما آمیرزا(پدر سیروس)که یک مومن واقعی بود در ان 5 سالی که من عروسش بودم طوری مرا با دین اسلام اشنا کرد که همیشه مدیونش هستم و هر بار هم که می خواستم از او تشکر کنم می گفت:تشکر لازم نیست نسترن جان.ولی اگر دلت خواست بعد از مردن من روزی 2 رکعت نماز نثارم کن.و قسمت ان بود که امیرزا 5 سال پس از اینکه عروسش شدم به بهشت برود و من که خود را مدیونش می دانستم درخواستش را مو به مو انجام داده و حتی هر شب جمعه برایش دعا می خواندم و خیرات می دادم و...تا اینکه ان روز فرا رسید:
مدتی بود دچار تپش شدید قلب شده بودم ولی از انجایی که هیچ سابقه ناراحتی قلبی نداشتم انرا جدی نگرفتم و به سادگی از کنارش گذشتم.تا اینکه کم کم تبدیل شد به یک ناراحتی مزمن که بالاخره در یک بعدازظهر پنجشنبه اولین سکته نصیبم شد.یک انفارکتوس کوچک که ناگهان دراز به دراز وسط اتاق افتادم.فرزند 6 ساله ام سراغ همسایه ها رفت و انان نیز هم به سیروس تلفن زدند و هم به اورژانس.پزشکان اورژانس پس از اینکه معاینه ام کردند گفتند که خدا با شما یار بوده که سکته را رد کرده اید اما هرچه زودتر باید در بخش سی سی یو بستری شوید.وقتی پزشکان خواستند سوار امبولانسم کنند یاد دعای هر شب جمعه که نذر امیرزا کرده بودم افتادم و به شوهرم گفتم که تا ان دعا را نخوانم به بیمارستان نمی روم.با وجود بداخلاقی سیروس جانماز را پهن کردم و در حالی که سوزش و درد قلب ازارم می داد دعا را تمام کردم و بعد همراه شوهرم به بیمارستان رفتیم.وقتی در انجا دوباره معاینه شدم پزشکان با عصبانیت به سیروس گفتند که این زن در حال مرگ است چرا این قدر دیر به بیمارستان اوردید و سپس به سرعت مشغول مداوای من شدند و من اخرین چیزی که دیدم اشکهای شوهرم بود که داشتند او را از بالای سرم دور می کردند.چشم که باز کردم خودم را بالاتر از سطح زمین دیدم.درست احساس کسی را داشتم که در شهر بازی سوار چرخ و فلک شده و ارام ارام بالا می رود با این تفاوت که من سوار چیزی نبودم و مانند یک پر به ارامی بالا می رفتم.پایین را که نگاه کردم خودم را دیدم که روی تخت بیمارستان خوابیده ام و سیمها و دستگاههای زیادی به بدنم وصل است.دکترها و پرستارها را می دیم که با عجله در اطرافم می چرخند.کمی انسوتر پشت شیشه سیروس ایستاده بود و در حالی که اشک می ریخت زمزمه می کرد:خدایا نسترن را از من نگیر...دلم به حالش سوخت و با صدای بلند فریاد زدم:سیروس من اینجا هستم...اما او نه صدای مرا می شنید و نه مرا می دید.و در همان لحظه بود که دیدم یکی از پزشکان به سراغ شوهرم رفت و گفت:متاسفم..تمام کرد.صدای ضجه سیروس تنم را لرزاند و تازه در ان لحظه بود که باور کردم مرده ام.اخرین چیزی را که در زمین دیدم فریاد یک دکتر جوان بر سر همکارانش بود:شاید هنوز امیدی باشه. و بعد از ان خود را دیدم که با سرعت بیشتری بسوی اسمان رفتم.به جایی رسیدم که ابرها را کنار دستم می دیدم در حالی که شبیه فرشهایی ناهموار بر سطح اسمان پهن شده بودند.
همین طور که بالا می رفتم هر لحظه نور شدیدی از اسمان به من نزدیک و نزدیکتر می شد.تا در نهایت به جایی رسیدم که احساس کردم که فعلا حق بیشتر بالا رفتن را ندارم.در کنارم در فاصله 10 تا 20 متری 4 نفر را دیدم که اماده اند بطرف من بیایند و مرا با خود به اسمان بعدی ببرند.اما انگار مردد بودند.دچار چنان حال خوشی بودم که دلم می خواست همچنان بالا و بالاتر بروم.لذا رو به ان 4 نفر(که صورتشان در هاله ای از نور محو بود)کردم و با التماس گفتم پس چرا معطلید.....؟چرا مرا بالا نمی برید؟انها بدون انکه صورتشان را به من نشان دهند یا حرفی بزنند هر 4 نفر با علامت دست گوشه ای از اسمان را نشانم دادند که یک نفر نشسته بود و مشغول قرائت قران بود.از اشاره انها اینطور دستگیرم شد که بالاتر رفتن من منوط به اجازه ان شخص است.با همان حالت سبک و بال زنان به طرف ان شخص رفتم و پرسیدم:چرا اجازه نمی دهید مرا بالاتر ببرند؟ان شخص با ارامشی کم نظیر سرش را بلند کرد و قران را بوسید و همین که با تبسمی امیدبخش به من نگاه کرد او را شناختم:امیرزا بود.پدر شوهرم.با دیدن او درست مانند کسانی که بر روی زمین هنگام پیدا کردن یک پارتی در یک اداره دولتی خوشحال می شوند و کارشان راه می افتد با شادی به پدر سیروس گفتم:اقا جون تو را به خدا بگویید مرا ببرند بالا...من که خواسته های شما را انجام دادم.امیرزا دستی بر سرم کشید و گفت:می دانم دخترم...بخاطر همین دلم نمی خواهد بیایی بالا...هنوز زود است دخترم...تو هنوز ان پایین خی
maryam مریم     دوشنبه, ‏1387/12/12 ‏13:45:27

تو هنوز آن پایین خیلی کار داری و باید برگردی .بعد از ان دوباره خود را روی تخت بیمارستان احساس کردم و صدای دکترها و پرستارها را می شنیدم و میدیدم که به طرف سیروس رفتند و با خوشحالی خبر زنده شدن من را به او گفتند.
maryam مریم     دوشنبه, ‏1388/02/28 ‏22:13:47

تجربه ای دیگر از مرگ:
دکتر محسن میرزائی(تجربه کننده ی مرگ تقریبی):
ما با اتوبوس به سمت تهران حرکت کردیم. من و خواهرم و مادرم.
من تو راه با این که اتوبوس نو و ترتمیزی بود حس عجیبی داشتم که این اتوبوس مارو به تهران نمیرسیونه.
اتوبان تهران قم کیلومتر 35 بود. ومن دیگه یه لحظه احساس کردم دیگه اتوبوس در حالت حرکت معمولی نیست. و احساس کردم سرم با یه مانعی برخورد شدیدی کرد.
بعد یک حالت سبکی خیلی عجیبی احساس کردم و احساس کردم که دارم اوج میگیرم. نمیدونستم واقعا چه اتفاقی افتاده.
به بالا که حرکت میکردم میدیدم تمام افراد رو که به حالت زخمی افتادن.
من دیدم یک سربازی که جلوی من نشسته بود یه چیزی مثل بخار از بدنش در اومد و اون هم به بالا می اومد ولی اون سرعتش بیشتر بود. و حالت مستقیم نداشت حالت مورب داشت.
تنها کشته ی اون اتفاق هم همین سرباز بود.
ارتفاعم خیلی زیاد شد.
شب بود ولی دیدم که تاریکی شب تبدیل به یک نور آبی شد.
بالا رفتنم همچنان ادامه داشت تا این که جسم خودم رو دیدم که افتاده روی زمین. گفتم خدایا پس من دیگه مردم.
گفتم تموم شد دیگه ولی مرگ چقدر راحت بود. ما اینقدر ازش میترسیدیم.
بعد احساس وجود یه موجودی رو در کنارم کردم. وقتی برگشتم ببینمش یه لحظه فقط گوشه ی صورتش رو دیدم.
صورتی فوق العاده نورانی و سفید کمی هم به آبی میزد و درخشش خیلی جالبی داشت.
بعد احساس کردم افراد دیگه ای هم دور و ور من هستن.
تو همین حالت ها بودم که دیدم مادرم داره به سمت جسمم حرکت میکنه.
وقتی دیدم دستش رو تو موهام برد گفت زنده ای من صدا رو میشنیدم.
تو دلم که یه رابطه ی خیلی قوی با مادرم دارم و یک برادر رو قبل از خودم از دست دادم ، پیش خودم گفتم درست نیست ، گناه داره ، مادرم اگر بفهمه که منم مردم خیلی اذیت میشه.
احساس کردم که دارم از یه نفر خواهش میکنم که منو برگردون.
بعد تو همین حال که بودم انگار یکی گفت اینو باید برگردونید این الان وقتش نیست.
احساس کردم پروازم متوقف شد و دارن منو بر میگردونن. بعد با یه سرعت خیلی زیادی به سمت زمین حرکت کردم.
وقتی که از جسمم خارج میشدم انگار از رو صندلی بلند شدم با زاویه وایسادم بعد کم کم به حالت افقی در اومدم و به بالا رفتم.
محمد حسینی گزدرازی محمد حسینی     شنبه, ‏1389/06/20 ‏10:27:41

سلام عادت به فارسی ندارم .
هیچ کس نمینونه این که شما در موردش صحبت می کنید چیه جز این که اون رو حس کرده باشه بگذارید یه داستان بگم اگه کسی بخونه
25 شهریور 1373  یه پسر بچه کنار دریای خزر تو سلمان شهر داشت بازی می کرد یه موج اومد اونو انداخت همه گرم صحبت بودند موج دوم اون بچه سه ساله رو شست و با خودش برد اون پسر تا تونست اب خورد کسی نمی دونست چی شده اب خورد تا اون حدی که یه نور  نه نور نه یه چیز بی نهایت زیبا سبز رنگ  اره سبز رنگ دید  اون با اون معصومیت می خواست اونو بگیره اب خوردن براش زیبا ترین چیز بود خوشمزه ترین اب زمین پسر تو اون نور غرق شد صورت خودش رو دید پدرش رو گه با دوربین عکاسی و فیلمبرداری شیرجه زد توی اب رو دید اون پسر غوطه ور بود پدر زیر پلوشو گرفت با حالت زاری اون رو برگردوند پسر درد رو حال حس میکرد با گریه خواست بابا ولم کن تو رو خدا  نمی خوام افرین اما پدر اونو گشید بیرون بدن بی جون پسر اومد بیرون توی ساحل هم تو بد بود هم صورت خودش رو می دید  ابی که با فشار از شگمش بیرون می اوردن وقتی حالش جا اومد می گفت اب بود اب بودا مامانی .. مامان با گریه می گفت اره دورت بگردم پسر اون ماجرا یادش رفت تا سالها بعد همین جور چیزا یادش می اومد و وقتی در موردش خوند فهمید که چی شده
اره من همون پسرم محمد حسینی
زیبا ترین لحظه زندگیم اینه و کمتر کسی می دونه
حتی خانوادم حاضرم هر کاری کنم که به اون لحظه برگردم همه چیزم رو فدا کنم که اون حس قشنگ غرق شدن تو اون نور رو حس کنم اما من پاک نیستم مثل اون زمان خدایا مردن چه قشنگه  ای کاش کسی من رو نمی دید با اشک نوشتم  اگه خواستید این ایمیل منه ghoolak_tanha@yahoo.com
اون چیزی که به اسم نور می نویسید نور نیست نه یه چیز خواسته
قابل توصیف نیست
شرمنده دیگه قدرت نوشتن ندارم
موفق باشید.
فریاد فریاد     شنبه, ‏1389/06/20 ‏17:10:57

عجب...
anvar anvar     یکشنبه, ‏1389/06/21 ‏11:12:09

جناب محمد حسینی گرامی

درود بر شما که این تجربه را با ما در میان گذاشتید .                                                                 موفق باشید .
farahnaz فرحناز     دوشنبه, ‏1389/06/22 ‏20:48:57

چه تجربه ی پاک و دلنشینی!

تجربه های نزدیک به مرگ رو ما بیشتر تو کتاب های ترجمه شده می خونیم و شما دوست گرامی چه کار خوبی کردی در اینجا در مورد اون صحبت کردی.

آیا برای شما هیچ وقت پیش اومده که در خواب ویاحتی بیداری تجارب عرفانی دیگه ای داشته باشید؟ من شنیدم کسانی که تجربه ی نزدیک به مرگ داشتن ، انگار پالایش روحی میشن و بعد از اون هم توانایی های روحانی پیدا می کنن.
mahdi mehdi     یکشنبه, ‏1390/02/25 ‏14:01:06

سلام
خانم باربارا آن برنن  ( یک زن روشنبین که با دستش شفا میده ) در کتابش با شخصیتی ماورایی به اسم هیو آن ( صدایی که در گذر قرنها صدای حقیقت را نجوا میکند ) همنشین میشه که هیوآن در مورد مرگ مطالب جالبی میگه  اگر کسی خواست بگه تا یامتنش رو به ایمیلش بفرستم یا همینجا بنویسم که تقریبا دو صفحه ای میشه
این کتاب در حال حاضر چاپ نمیشه
ghader ghader     یکشنبه, ‏1390/02/25 ‏23:33:16

مهدی جان ممنون میشم به این ایمیل بفرستی baranlove75@gmail.comسپاس
mahdi mehdi     دوشنبه, ‏1390/02/26 ‏08:23:48

سلام قادر جان
چشم در اولین فرصت ( تا روز پنجشنبه )برات تایپ مینمو میفرستم
mahdi mehdi     دوشنبه, ‏1390/02/26 ‏08:32:37

سلام
راستی ایمیل من رو داشته باش
enhamid59@yahoo.com
ولی باور کن اسمم مهدیه
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1390/02/26 ‏09:17:20

tbahar4@yahoo.com مهدی جان به ایمیل منم بفرست ممنون می شم .
mahdi mehdi     دوشنبه, ‏1390/02/26 ‏09:48:08

چشم
فریاد جان دیشب خیلی حالم بدشد
امروز صبح که اومدم تو سایت اولین چیزی که به چشمم خورد خنده زیبا و ناز کیانا بود
باور کن چند دقیقه ای هیچی یادم نمیومد محم ای چهره زیبا آرامبخش بودم
mahdi mehdi     چهارشنبه, ‏1390/02/28 ‏10:01:50

سلام
درود بر روح کیانای عزیز
و سلام بر دوستان
امروز پنجشنبه هست و قول داده بودم مطالبی رو از کتاب خانم برنن براتون بزارم
چند روزه کتاب رو دارم زیرو رو میکنم ولی پیدا نمیکنم که متوجه شدم تو چاب جدید کتاب اون مطالب رو حذف کردن
حالا دنبال نسخه قدیمی کتاب میگردم
به محض دسترسی براتون میفرستم
fariba fariba     چهارشنبه, ‏1390/02/28 ‏23:48:25

سلام و خیر مقدم بر مهدی عزیز
لطفاً به آدرس منم بفرستید در ضمن کیانا فقط یک کتاب داره که آدرس کتابفروشیها در صفحه اول سایت نوشته شده
faribafarzanfard86@yahoo.com
farahnaz فرحناز     پنج شنبه, ‏1390/02/29 ‏00:16:11

سلام بر همگی
مهدی عزیز اگه صلاح میدونی این متن رو توسایت بگذار والا مجبور میشی برای تک تک ما ایمیلش کنی
متشکرم
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1390/02/29 ‏10:27:51

مهدی کجایی؟
mahdi mehdi     شنبه, ‏1390/02/31 ‏08:27:11

درود بر کیانای عزیز

سلام دوستان
همینجا پیش شما دوستای مهربون
امروز یه سری مطالب رو از کتاب تهیه کردم که براتون قرارمیدم
فریاد فریاد     شنبه, ‏1390/02/31 ‏09:29:03

به به سلام .ممنون.عالی بود.
mahdi mehdi     شنبه, ‏1390/02/31 ‏09:38:09

این برای فریاد عزیز و همین طور سایر دوستان

نوشته های از باربارا آن برنن

روزی برای حل معضلی دست به دعا برداشتم لازم بود فرد یا افراد قابل اطمینانی را بیابم که با روش حرفه ای مرا کمک کنند.( برای شفا )
یک شب که در ساحل جزیره آساتیگ در مری لند اردو زده بودم پاسخ را دریافت کردم
شبی بارانی بود و من پوشش پلاستیکی نیمه شفافی به دور سر و کیسه خوابم پیچیده بودم .در نیمه های شب شنیدم که شخصی مرا به  نام صدا میزند  
از خواب بیدار شدم صدا بسیار واضح بود . با خود اندیشیدم (کسی اینجا نیست) و در این حال به آسمان ابری خیره شدم .ناگهان متوجه شدم که در حال نگاه کردن از پشت پلاستیک رو سرم هستم با حرکت سریع بازویم آن را به کنار زدم و بادیدن منظره وسیع ستارگان چشمک زن که افق تا افق در اسمان گسترده بودند از وحشت به پشت در غلتیدم .صدای  موسیقی بهشتی به گوش می رسید و ستارگان و فرشتگان دست در دست هم می رقصیدند
mahdi mehdi     شنبه, ‏1390/02/31 ‏09:46:53

من معتقدم که اعتقاد به مذهبی عالمگیر ;میتواند نیرومندترین و شرافتمندانه ترین انگیزه تحقیقات علمی باشد    
( البرت اینشتین )
mahdi mehdi     شنبه, ‏1390/02/31 ‏10:11:58

فریاد جان و سایر دوستان عزیز
من مطالب رو باید از کتاب بیرون بکشم و طوری عنوان کنم که اونایی که کتاب رو نخوندن بتونن درک کنن پس ببخشید اگه دیر میشه
یه مطلبه دیگه
از یکی از استادان معرق  که یه خانومه و تجربه نزدیک به مرگ داشته خواهش کردم تجربش رو در اختیارمون بذاره  (خونشون کرج هست ) پاش به تهران برسه میارمش پای سایت
mahdi mehdi     شنبه, ‏1390/02/31 ‏11:02:24

سخنان خانم برنن در آ؛از کتاب  (هاله درمانی با دستهای شفا بخش )
که مسیر من رو در زندگی تغییر داد پیشنهاد میکنم اگر گیر آوردید حتما بخونیدش

*عشق سیما و کالبد گیتی ,تارو پود عالم ;و عنصر اولیه سازنده ماست.عشق تجربه کمال و اتصال به الوهیت هستی است .
*همه رنجها محصول توهمی به نام جدایی هستند ;توهمی که مولد ترس و نفرت از خویشتن بوده ;نهایتا مسبب بیماری می گردد.
*شما ارباب زندگی خویش هستید.توانایی شما از آنچه که می پندارید بسی فراتر است. معالجه بیماری های مرگ آفرین توسط خودتان بخشی از این توانائی هاست .
* تنها بیماری لاعلاج; غفلت از خویش است . از سویی دیگر ;انسان به هیچ و جه موجودی میرا نیست; زیرا مرگ همانا معبری است به سوی سایر مراتب هستی .
* از شما می خواهم از قالب های محدود معمول خویش گامی فراتر برداشته; خود را با نگاهی متفاوت نظاره کنید .
* از شما می خواهم روی لبه باریک زمان زندگی کنید و هر لحظه در حیاتی نوین متولد شوید .
* و بالاخره ازشما می خواهم نگذارید تجربه زیستن به واسطه ظواهر ;غبار آلود گردد .
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1390/03/01 ‏00:52:22

ممنون مهدی جان..

مشکل دارم .. در مورد یه چیزی  .فردا مطرح میکنم و ازتون میخوام راهنماییم کنید.

الان واقعا خستم . امروز روز سنگینی بود..

مشکلم در مورد کارمه.

تا فردا.
mahdi mehdi     یکشنبه, ‏1390/03/01 ‏08:26:09

درود بر کیانای عزیز

سلام بر فریاد مهربان    قادر گرامی  اشکیار    فرحناز عزیز   و سایر دوستان

فریاد عزیز خسته نباشی

امیدوارم بتونم کمک کنم و تا اونجایی که در توانم باشه در خدمت هستم

راستی اون مطالب رو از کتاب پیدا کردم پس از تهیه براتون ارسال میکنم همینجا که همه بتونن ببینن
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1390/03/01 ‏23:39:13

مهدی جان ممنون..

در اولین فرصت میگم براتون..

حتما. ممنون ممنون ممنون از لطفت آقا.
mahdi mehdi     چهارشنبه, ‏1390/03/04 ‏11:42:51

سلام
فریادجان خوبی
اوضاع احوالت خوبه ؟
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1390/03/04 ‏14:22:21

بازم سلام مهدی جان..

خیلی درگیرم..  حتما بهت میگم.. اینکه تا الان نگفتم  چون واقعا عصبی میشم..

آرومتر بشم میگم.
mahdi mehdi     چهارشنبه, ‏1390/03/04 ‏14:39:34

سلام
در هر صورت هرطورصلاح میدونی و حالت رو بهتر میکنه عزیز
رو ما هم حساب کن
enhamid59@yahoo.com
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1390/03/04 ‏18:46:52

حتما . ممنونم ازت . خیلی ممنون.
bahaar bahar     جمعه, ‏1390/08/20 ‏13:59:52

سلام به همه. من عضو جدید این گروه خوب هستم. از اینکه اینجا مجموعه ای از انسان های حساس و صاحب اندیشه است به همه شما و به کیانا تبریک می گم. تنها پیشنهادی که برای بهتر شدن این فضا دارم این است که لطفاً فعال تر باشید. اگر می دونستید که از نگاه یک تازه وارد این سایت چقدر غنی و پربار و دارای نیروی مثبت است هرگز حتی یک روز قبول نمی کردید که شمع این محفل بی فروغ بمونه.
با تشکر
bahaar bahar     جمعه, ‏1390/08/20 ‏14:01:48

در ضمن از دوستان عزیزی که اطلاعاتی در مورد تجربه شبهه مرگ دارند خواهش می کنم منو در تحقیقی که در این مورد انجام می دم یاری کنن.
farahnaz فرحناز     جمعه, ‏1390/08/20 ‏19:09:47

بهار عزیز ورود شما رو به سایت خیر مقدم میگم
اکثر دوستانی که اینجا دور هم هستن مثل خود شما به این جمع پیوستن و کم کم این مجموعه خوب و غنی رو جمع و جور کردن، مطمئن باش هروقت کسی حرفی برای گفتن داشته باشه کوتاهی نمیکنه!
لطفا در صورت امکان در مورد تحقیق خودت بیشتر حرف بزن. مخصوصا علت انتخاب این موضوع برای تحقیق
                                                                                                                                                              متشکر
bahaar bahar     شنبه, ‏1390/08/21 ‏13:40:51

سلام فرحناز جان. ممنونم از پیام گرمتون.
علاقه من به مبحث تجربه شبهه مرگ بیشتر علاقه شخصیه. یعنی عامل خاصی نداره. رشته ام هم در این مورد نیست. علت این علاقه هم برمیگرده به دوران کودکیم. از بچگی کلاً خیلی در مورد مباحث روح و ماوراءالطبیعه مطالعه می کردم. مثل کتاب های عالم عجیب ارواح یا کتاب هایی از این قبیل. مسلماً در بچگی ذهن قدرت تجزیه و تحلیل علمی رو نداره و بدون اینکه نگاه کنجکاوانه ای داشته باشه مطالب رو می پذیره. تا اینکه در حدود 15 سال پیش کتابی خوندم در مورد خانمی که طولانی ترین تجربه شبهه مرگ ثبت شده رو داشته و همون باعث شد که باز کنجکاو بشم که در این مورد مطالعات بیشتری انجام بدم. منتها منابعی که اون موقع در دسترسم بود آمار و تحقیقاتی بود که در کشورهای غربی ثبت شده بود و اینترنت هم مثل امروز خیلی در این موارد مطالب جامعی نداشت. تا اینکه مجدداً به خاطر درس و دانشگاه و مشغله های دیگه تقریباً چند سالی باز وقفه افتاد در مطالعاتم. اما خوب به هر حال در طی این مدت بنا به تجربه اینو یاد گرفتم که برعکس دوران کودکی با نگاه کنجکاوانه که نه دنبال تأیید و نه تکذیب موضوعی باشه در مورد موضوعات مطالعه باید کرد.
اون چه که الان صورت مسئله مطالعاتمه اینه که اگر مطالبی که افرادی که شبهه مرگ رو تجربه می کنند به قدری سندیت داشته باشه که بتوان با اونها به ایدئولوژی های برگرفته از مکاتب الهی (در مورد خودم اسلام) جامعیت بیشتر و شفاف تری داد، بسیاری از استرس ها و نا آرامی هایی که ریشه اش از ناآگاهی از فلسفة زندگی و اتفاقاتی که برای هر انسانی رخ می ده آب می خوره به راحتی قابل درمانه.
تا امروز آمار قابل استنادی که در کتاب ها و در سایت های اینترنت موجوده همه از کشورهای غربیه و متأسفانه چون تحقیق علمی به شکل جدی در این باره در کشور ما صورت نگرفته آمار قابل استنادی پیدا نکردم که در ایران درصد این افراد چقدره و متأسفانه در بیمارستان های ایران هم این گونه تجربیات ثبت نمی شه که بشه از طریق اونا آدرس اون بیماران رو پیدا کرد و با اونا تماس گرفت.
الان بر مبنای دو سوال مطالعه می کنم. اول اینکه آیا تفاوت ایدولوژی و مذهب سوژه ها باعث تفاوت پیامی که از تجربه شبهه مرگشون می گیرند هست و یا ممکنه در بعضی نکات و یا حتی در کلیت، پیام ها مشابه باشند؟

دوم اینکه وضعیت فیزیکیی که سوژه های مختلف در حین تجربه شبهه مرگ پیدا می کنند تا چه حد به مرگ کامل نزدیک بوده. که البته خیلی امید ندارم جواب سوال دوم رو راحت به دست بیارم با توجه به همون مشکلی که گفتم بیمارستان های ایران این موارد رو ثبت نمی کنند.

ممنون از شما
farahnaz فرحناز     شنبه, ‏1390/08/21 ‏20:57:18

بهار عزیز متشکر از توضیحاتت،
امیدوارم خدا کمکمون کنه و هر آنچه رو که صلاح میدونه در این زمینه یه جوری سر راهمون قرار بده.
البته من هم مثل شما بیشتر در کتابها در مورد این تجارب خوندم ولی از تعداد کمی از اطرافیان و دوستان هم تجارب مختصری شنیدم که وجه تشابه همه، آرامش وصف ناپذیر و مرور زندگی آنها در یک لحظه و حق انتخاب برای برگشت به زندگی و...می باشد.
bahaar bahar     دوشنبه, ‏1390/08/23 ‏00:20:45

فرحناز جان حدس می زنم شما هم مثل من به این موضوع علاقمند باشید. نمی دونم کتاب "در آغوش نور" رو مطالعه کردید یا نه. اگر نخوندید پیشنهاد می کنم حتماً بخونید. این همون کتابیه که گفتم 15 سال پیش خوندم ولی جالب اینجاست که حتی بعد از 15 سال این کتاب همچنان داره تجدید چاپ می شه. چند روز پیش یکی از آشناها خریدش روش نوشته بود چاپ 42. نویسندة این کتاب بتی جین ایدی و مترجمش فریده مهدوی دامغانی هستند از انتشارات نشر تیر. بتی جین ایدی طولانی ترین تجربه شبهه مرگ رو داشته و با اینکه مسیحی است و به نظر نمی یومد که اصلاً با اسلام آشنا باشه یا حتی تأیید کنه ولی خیلی از چیزهایی که در عالم غیب دیده شبیه مطالب قرآنه. مثلاً اینکه دیده پس از مرگ نور مؤمنان از سمت راستشون و به جلو حرکت می کنه و این عین آیة صریح قرآنه و یا اینکه تمام زندگیش رو با جزئیات بهش نشون داده اند و او سخنی که در قرآن آمده با خودش گفته عجب که حتی ذره ای از اتفاقات از قلم نیفتاده و یا اینکه خلقت رو بهش نشون داده اند و او دیده که آسمان و زمین مانند طومار در هم پیچیده شدند و این موضوع مخصوصاً کلمة طومار دقیقاً در قرآن آمده. من نسخة انگلیسی این کتاب رو هم خونده ام و تفاوت زیادی با ترجمه نداره. یعنی این نکات در ترجمه وارد کتاب نشده و در اصلش هم هست.
یه منبع جالب دیگه هم هست که از تقریباً 10 سال پیش می خوندمش، هنوز هم هست: www.near-death.com
این سایت مطالب جامعی داره. جالبه. راستی سایت خود بتی جین ایدی هم جزو منابع جالبه: www.embracedbythelight.com
موفق باشی :)
maryam مریم     شنبه, ‏1390/08/28 ‏19:38:17

بهار عزیز از مطالب پر باری که در سایت می گذارید بسیار ممنونم و از اتاق در آغوش نور هم بهره مند میشم .من هم 4یا 5 جلدی از در آغوش نورها را بعد از رفتن کیانا خوندم و خیلی خیلی استفاده کردم و از صمیم قلب براتون دعا می کنم و از خدا براتون آرامش روحی و فکری و سلامتی می خوام و همینطور خدا را شکر می کنم که دوستان پر باری مثل شما و دیگر عزیزان در این سایت حضور دارند. موفق باشید
bahaar bahar     شنبه, ‏1390/08/28 ‏20:24:17

سلام مریم عزیز. منم برای شما بهترین آرزوها رو از خداوند متعال دارم. :)
farahnaz فرحناز     شنبه, ‏1390/08/28 ‏23:20:19

ممنون بهار عزیز
من هم در آغوش نورها و خیلی از کتابهای نشر تیر رو خوندم. کتاب دیگه ای هم که خیلی به من کمک کرده "چرخ زندگی ، نوشته ی الیزابت کوبلر راس" هست

که جریان تحقیق کوبلر راس در مورد کسانیه که تجربه ی نزدیک به مرگ داشتن...
bahaar bahar     یکشنبه, ‏1390/08/29 ‏00:10:15

مرسی فرحناز جان. ممنون می شم اسم انتشارات این کتاب رو بگی که سریع تر بتونم پیداش کنم.

امشب می خوام مطلب دیگه ای رو از نمونه های تجربه های نزدیک به مرگ برای اونایی که به این موضوع علاقه دارن بذارم. به نقل از یک سرباز ارتش آمریکا. البته ترجمه اشو از سایت arvaah.org برداشت کردم (داستانش مثل اسم سایت خیلی ترسناک نیست lol)
دنیون در کودکی بسیار خشن و بی رحم بود و جامعه ای که در آن میزیست و خانواده اش به آتش این خشونت بیش از پیش دامن میزدند.
_: فکر میکنم با آدمای شرور آیکن نشستو برخاست داشت. تا این شد که دنیون میون آونها شرورترین شد. اون یکی از شرورترین آدمای این محل بود و خودش هم دوست داشت این طور باشه.
_: اون بیشتر اوقات عصبی و نا آرام بود. هیچ کس بیش از 3 روز پیش اون دووم نمیاورد. چون اعصابت رو بهم میریخت. آدم غیر قابل تحملی بود.
دنیون برینکلی(تجربه کننده ی مرگ تقریبی): من آدمی بودم که مردم از ترس این که اذیتشون نکنم مسیرشون رو تغییر میدادن تا با من برخورد نکنن.
من برای این که هیکل درشت و نخراشیده ای داشته باشم ورزش میکردم. من به نیروی دریایی ملحق شدم و در اونجا آموزش دیدم.
به اعتقاد من این زشت ترین و غیر انسانی ترین کاری بوده که ما تا کنون انجام دادیم و برای چیزای بی ارزش خودمون رو درگیر جنگ هایی کردیم.
جنگ هایی که هیچ چیز جز نابودی و قتل عام مردم سایر کشور ها رو در پی نداشته.
ما مستقیما وارد جنگ هایی شدیم که اصلا ربطی به ما نداشت.
همه ی کاری که میکردیم این بود که دروغ بگیم و مخفیشون کنیم. این شیوه ای بود که ما در پیش گرفته بودیم.
با این اوصاف من آدمی نبودم که بتونم واقعیت رو تشخیص بدم.
من همیشه دوست داشتم یه قلدر گردن کلفت باشم و بر آدمای اطرافم سلطه داشته باشم و مغلوبشون کنم. چون این کارها الگوهای رفتاری ای که من بهشون خو گرفته بودم رو بیشتر تقویت میکرد.
من هیچ وقت چیزی در مورد تجربه ی نزدیک مرگ نشنیده بودم. قبل از این اتفاق اگر کسی پیشم میاومد و ازم میپرسید تجربه ی نزدیک مرگ یعنی چی. تنها چیزی که نصیبش میشد یه کتک حسابی بود. این شخصیت من بود.
هیچ وقت آدم آروم و مهربونی نبودم. بسیار صریح و رک بودم. در اون شرایط ممکن بود یه مقداری نگاهتون بکنم و حتی به حرفاتون گوش بدم ولی وقتی متوجه قضیه میشدید که کلی کتک خورده بودید. من در تمام زندگیم اینطوری بودم.
_: همه از من میپرسن که خوب چه اتفاقی افتاد که اون اینقدر تغییر کرد؟ من میگم دنیون رو برق گرفت.

دنیون برینکلی(تجربه کننده ی مرگ تقریبی): من داشتم با تلفن صحبت میکردم که خدا منو فراخواند. و تنها چیز بی ارزشی که دیدم میدونید چی بود؟ جسم بی ارزش خودم بود که داشت میسوخت.
...
bahaar bahar     یکشنبه, ‏1390/08/29 ‏00:11:37

روز 17 سپتامبر 1975 در شهر آیکن در ایالت کارولینای جنوبی دنیون در حالی که در منزلش با تلفن صحبت میکرد دچار صاعقه و ایست قلبی شد.
در واقع 28 دقیقه مرد و از جسمش خارج شد و در حالی که نزدیک سقف شناور بود ناظر کمک هایی بود که همسرش روی او انجام میدهد.
سپس موجوداتی نورانی را ملاقات کرد و به سرزمینی سفر کرد که آن را شهر کریستالی نام نهاد.

دنیون برینکلی(تجربه کننده ی مرگ تقریبی): متوجه منبع نوری زیبا و درخشان شدم. این منبع نور به قدری درخشان بود که تا اون موقع نظیر اون رو ندیده بودم.
این منبع نور به درون من نفوذ کرد به طوری که احساس میکردم جزئی از اون شدم و اونم جزئی از من. در حالی که به سمت راست خود نگاه میکردم متوجه موجودی شدم که داشت به من نزدیک میشد و این ارتباط باعث شد که من جزئی از اون بشم. ما در یکدیگر حل شده بودیم.
اون یک موجود خیره کننده و فوق العاده زیبا بود. وجودی پر از سرزندگی و حیات. تصورش رو بکنید وجودی پر از درخشندگی و لطافت که روشنی و رنگ های دل انگیزی از اون ساطع میشد.
زیبایی و قدرت در سرتاسرش موج میزد. بله ، قدرت عشق.
به محض این که این موجود به من نزدیک شد تمام احساساتم از دوران کودکی تا زمانی که مرده بودم دوباره زنده شدن. تمام صحنه ها و اتفاقات ، تمام کلماتی که تا اون موقع به زبون اورده بودم و حتی فکرایی که از سرم گذشته بود رو به وضوح میدیدم. اکنون که در آغوش اون موجود بودم و زندگیم رو مرور میکردم همه ی اون کتک کاری های دوران مدرسم رو میدیدم. اما با یک تفاوت کلی ، این بار من بودم که کتک میخوردم و غصه و درد و تحقیری رو که در اون زمان بر حریفانم تحمیل کرده بودم رو به اجبار احساس میکردم. نه تنها درک میکردم که خودم و حریفانم پس از هر نبرد چه احساسی داشتیم ، بلکه میدیدم که نزدیکان اون ها هم چه احساسی داشتند. من شاهد زنجیره ای از واکنش های عاطفی بودم. واکنش هایی که میزان تاثیر عمیق انسان ها رو بر یکدیگر نشون میده.
به راستی که از اعمالم پشیمون شده بودم.
در جریان مرور زندگیم دریافتم افرادی که حتی حیوانات رو میزنند و با اونها با خشونت رفتار میکنند ، در مرور زندگیشون درد و رنج اون حیوون رو نیز احساس میکنند.
و همچنین درک کردم اون چیزی که اهمیت داره کاری نیست که انجام میدیم ، بلکه نیت و انگیزه ایه که از انجام اون کار داریم.
در جریان مرور زندگیم دریافتم که کتک کاری با شخصی بیگناه واقعا باعث ناراحتی میشد در حالی که اگر همین کارو با کسی کرده بودم که با من سر جنگ داشت به اون اندازه احساس ناراحتی نمیکردم. این موضوع وقتی برام کاملا روشن شد که در جریان مرور زندگیم به سال های خدمتم رسیدم.
در دوران آموزش و کار آموریم بود که یاد گرفتم خشم و خروش دوران نوجوانیم رو چگونه به نقش جدیدم به عنوان سرباز رزمی منتقل کنم.
دوران جنگ ویتنام بود و خودم رو در جنگل های مرطوب و خفه ی جنوب شرقی آسیا در حال کاری میدیدم که اون رو بیشتر از هر چیزی دوست داشتم. جنگ. و اون ماجرا رو در تجربه ی نزدیک مرگم دیدم. اینبار در میان امواجی درخشان و اگاهی بخش محاصره شده بودم.
وحشت همه ی اون افرادی رو که باعث کشته شدنشون شده بودم و لحظه ای که متوجه میشدن زندگیشون به پایان رسیده رو عمیقا احساس میکردم.
همچنین رنج و اندوه خانواده ی قربانیان رو پس از شنیدن خبر درگذشت غم انگیز عزیزانشون رو در عمق وجودم احساس کردم.
گاهی حتی احساس میکردم که نبودشون چه تاثیری بر نسل های بعدی بر جای میذاره.
پس از پایان خدمت سربازیم به ایالات متحده ی امریکا برگشتم و وظیفه ی انتقال و تحویل تسلیحات به افراد و کشور های دوست ایالات متحده رو بر عهده گرفتم.
اما در مرور زندگیم این کار به همین سادگی نبود. با اون سلاح ها به همه جا کشیده شدم و دیدم که چگونه بین نظامی ها توزیع شد و بعد چگونه از اون ها برای کشتن افراد بیگناه استفاده کردند. گرچه بعضی از اون افراد اونقدر ها هم بیگناه نبودن.
شاهد شیون کودکانی بودم که شنیده بودن پدرانشون کشته شده بودن. و من میدونستم که همه ی این کشته ها حاصل تفنگ هایی بود که من توزیع کرده بودم.
روی هم رفته مشاهده ی پیامدهای شوم عملیات های انتقال سلاح خیلی وحشتناک بود.
وقتی مرور زندگیم به پایان رسید به مرحله ی تامل نسبت به اون چه دیده بودم و نتیجه گیری از اون وارد شدم.
شرمنده بودم. زیرا هیچ گونه لبخندی که نشانگر عشقی برادرانه باشه بر صورتم ظاهر نشد. و هرگز به فردی نیازمند پشیزی ارزانی نداشته بودم.
زندگیم فقط برای خودم بوده و برای همنوعانم ذره ای ارزش قائل نبودم.
...
bahaar bahar     یکشنبه, ‏1390/08/29 ‏00:14:05

دنیون برینکلی(تجربه کننده ی مرگ تقریبی): وارد شهری شدم که سراسر از نور ساخته شده بود. همه چیز اونجا درخشان و خیال انگیز بود. با رنگ های قرمز ، آبی ، نارنجی ، نیلی و بنفش. جلوه ی خاصی داشتند. وارد عمارتی شدم.
قبل از این که وارد این شهر دل انگیز و سراسر نور بشم دوازده وجود از جنس نوردر اینجا حضور داشتند. اونا خیلی شگفت انگیز بودن. نورانیت و شکوه اونها از نور رنگ های مختلف نشات میگرفت و بسیار شگفت انگیز تر و درخشنده تر از اون موجودی بودند که منو همراهی میکرد. همون موقع نگاهی به اطرافم انداختم ولی همراهم رو ندیدم.
ایستاده بودم و به این دوازده موجود نگاه میکردم که موجود سیزدهم هم ظاهر شد. این موجود به مراتب درخشنده تر و با شکوه تر از سایرین بود. همه ی اونها درخشش و نورانیت خاص خودشون رو داشتند. بعد دیدم از جانب این موجود های مملو از نور جعبه هایی مانند جعبه های ویدئو به سوی من فرستاده میشد. و در حالی که این جعبه ها به سوی من میومدن باز میشدن و به نظرم میاومد دارم صفحه های تلویزیون کوچکی رو تماشا میکنم. شاید بهتره بگم شبیه صفحه های تلوزیون بود چون نمیتونم اونو دقیق توصیف کنم. توی اون صفحه ها من ناظر تصاویر متفاوتی بودم. میدونید شاید وارد ارتعاشات رادیویی شده بودم. تا این که این جعبه ها به من رسیدن و وارد وجود من شدن و ناگهان انگار وارد صحنه ی دیگه ای شدم که شبیه فضای قبلی نبود چون رایحه های دیگه ای رو استشمام میکردم و چیزهای دیگه ای رو میدیدم. حرارت انفجار و جنگ رو حس میکردم.
احساس کردم میتونم همراه با اون اتفاقات به سر ببرم. این موضوع دوازده بار تکرار شد و هر دوازده بار در جریان رویداد هایی قرار میگرفتم که میرفت تا جهان رو تکان بدن. مدت ها بعد وقتی به حیات زمینی برگشتم صد و هفده واقعه رو که در اون جعبه ها دیده بودم روی کاغذ ثبت کردم. به مدت سه سال هیچ چیزی اتفاق نیافتاد اما از سال 1978 تا 1993 نود و پنج حادثه از اون رویداد ها به تحقق پیوستن. جعبه های اول تا سوم فضای امریکا رو متعاقب جنگ آسیای جنوب شرقی نشون میدادند. در اون صحنه هایی میدیدم نشانگر از بین رفتن ارزش های معنوی در کشورمون به خاطر اون جنگ که مخل آمریکا و در نهایت دنیا بود. میدیدم که آمریکا تا گلو در قرض های سنگین فرو رفته. بسیاری از صحنه های گرسنگی معنوی نیز از دو جعبه ی نخست بر من ظاهر شد. افرادی رو میدیدم که از فرط تهی بودن همچون حفره ای شفاف می موندن. جنگ آسیای جنوب شرقی ، تورم و عدم اعتماد روز افزون به دولت دست به دست هم داده و خلای معنوی پدید آورده بودن. کاهش عشق ما به خدا نیز بر این خلاء می افزود. جعبه های چهارم و پنجم نمایش گر صحنه هایی از خاورمیانه بودند. عرصه ی تنازعات ابدی که میدیدم به نقطه ی اوج خطر ناکی رسیده است. میدیدم که اسرائیل میان جهانیان منزوی شده و با وخامت اوضاع اسرائیل آماده ی جنگ با کشور های دیگه از جمله روسیه و اتحادیه ای از چینی ها و اعراب میشد. احساس میکردم اسرائیل مملکتیه با دولتی نیرومند اما با اخلاقیاتی ضعیف. و عمیقا احساس میکردم که یهودی ها به عنوان یک ملت خدا رو از یاد بردند و اکنون فقط نفرتی نژادی دین اونهاست. جعبه ی شماره ی شش به راستی وحشتناک بود. به درون کشیده شدم و خود رو در کنار رودخانه ای سرد و یخ زده دیدم. بعد از رودخانه ساختمانی عظیم سیمانی مدور به چشم میخورد و خبر از حادثه ای شوم میداد. ناگهان زمین به لرزه در اومد و قسمت فوقانی اون ساختمون منفجر شد. میدونستم که انفجاری هسته ایه. و نعش صدها تن رو دیدم که بر زمین سرنگون شدن. از طریق تلپاتی متوجه شدم که سال 1986 و کلمه ی خارا هم به نظرم رسید. چرنوبیل در روسی به معنی خاراست. در سال پس از مردنم وقتی که نیروگاه هسته ای چرنوبیل در حوالی کیعف در روسیه منفجر شد تونستم بین این دو ماجرا ارتباط برقرار کنم. موجود اثیری برام گفت که بشریت نیروی مهیبی اختراع کرده که قادر به مهار اون نیست. روس ها که اجازه دادن کنترل این نیرو از دستشون خارج بشه نه فقط کشور خودشون بلکه همه ی دنیا رو به نابودی خواهند کشید.
...
bahaar bahar     یکشنبه, ‏1390/08/29 ‏00:15:16

در حین تماشای این تصویر ها به نوعی در میافتم که گرایش به حفظ محیط زیست به صورت مذهبی جدید در جهان در خواهد اومد. از فاجعه ی چرنوبیل و حادثه ی بعدی میتونستم بفهمم که مردم شوروی ایمان خودشون رو نسبت به دولتشون از دست خواهند داد. کنترل دولت بر مردم از بین خواهد رفت و اتحاد شوروی از هم فرو خواهد پاشید. میدیدم که مردم با کیسه های پر از پول به فروشگاه ها میروند و با کیسه های کوچیک غذا بیرون میان. نظامیان در یونیفورم های خود در خیابان های شوروی سرگردانند و از مردم غذا گدایی میکنند. جعبه ها یکی پس از دیگری اومدند و من یک یک اونها رو با همه ی وجودم زندگی کردم. در فاصله ای که به جعبه ها نگاه کردم این پرسش ها یکسره ذهن من رو به خود مشغول کرده بود ، چرا این ماجرا برای من اتفاق افتاده؟ این تصاویر چی اند و چرا به من نشون داده میشند؟ صورت اثیری به من القا کرد که آنچه دیدم مربوط به آیندست اما لزوما اتفاق نخواهد افتاد جریان حیات بشر میتونه تغییر کنه. اما انسان ها اول باید بدونن که کی هستند. و نیز به من گفت که باید به زمین برگردم. ولی من اصلا نمیخواستم که به دنیا برگردم. اونا از من خواستن که برنامه ای ترتیب بدم و مرکزی رو راه اندازی کنم مرکزی برای کمک به افراد محتضر. به نظرم خیلی مضحک و مسخره میرسید. آخه چرا من؟ میدونی به خودم نگاه میکنم و میبینم که من هنوز همون دنیونم. من هنوز کاملا در موجود نورانی غرق نشدم.

چه کسی جز خدا میتواند با فشار یک کلید برق مسیر زندگی دنیون را روشن کند؟

دنیون برینکلی(تجربه کننده ی مرگ تقریبی): تا اینجا به یک معجزه ی پزشکی قلمداد میشد.
و اعتراف میکنم که درد به حدی شدید و طاقت فرسا بود که آرزوی مرگ میکردم.
با این حال واقعیت رو میدونستم من محکوم به زندگی بودم. پس تصمیم گرفتم که دوباره بدنم رو به کار بندازم.
بلاخره بعد از مدت سیزده روز با تلاش و کوشش مداوم تونستم از تخت پایین بیام. این کار نیم ساعت طول کشید. اصرار داشتم که این کار رو خودم به تنهایی انجام بدم.
خوشحال و در عین حال خسته بودم. میدونستم در حال بهبودی هستم. با این همه هیچ کس فکر نمیکرد که من جون سالم به در ببرم.
کم کم فهمیدم که پس از تجربه ی نزدیک مرگم چه تغییراتی در من پدید اومده. این تجربه به من نیرویی درونی برای مداومت داده بود.
وقتی وضعم غیر قابل تحمل میشد فقط کافی بود به یاد عشقی که از اون نورهای بهشتی میتابید بیفتم تا نیروی مقاومت و مداومت پیدا کنم.
برای دنیای خارجم اما موجودی دیگر بودم. نه میتونستم درست ببینم و نه راه برم. وزنم به حدود 40 کیلو گرم کاهش یافته بود. یعنی نصف وزن طبیعیم. شش روز تمام بدنم کاملا فلج شد و هفت ماه اعضای بدنم دچار فلج ناقص بود. 2 سال طول کشید تا بتونم راه برم و بدون کمک دیگران غذا بخورم. هیکلم چنان خمیده شده بود که به علامت سوال شبیه شده بودم. مثل دیوانه ها بودم و اگر در روزنامه چشمم به اون مقاله نیفتاده بود. شاید به آسایشگاه روانی منتقل میشدم. اما اون مقاله مسیر زندگیم رو تغییر داد. در حالی که بیش از سه بند نبود. اما مانند اون برق زدگی مسیر زندگیم رو به کلی زیر و رو کرد. خلاصه ی مقاله این بود که دکتر ریموند مودی در کارولینای جنوبی درباره ی اونچه بر افرادی گذشته که تجربه ی نزدیک مرگ رو گذروندن سخنرانی داره. این اولین باری بود که اسم ریموند مودی رو میشنیدم.
دکتر ریموند مودی(دکترای روانشناسی و فلسفه): برای نخستین بار در مقاله ای در یکی از روزنامه های آگوستا شهری در جرجیا بود که اسم دنیون برینکلی به چشمم خورد. بنا بر آن گزارش مرد جوانی در حومه ی کارولینای جنوبی هین مکالمه ی تلفنی دچار برق زدگی شدید شده اما به نحوی معجزه آسا از مرگ جسته. آن سال سال 1975 بود و کتاب من زندگی پس از زندگی تازه داشت منتشر میشد. خوب به یاد دارم که فکر کردم آیا او تجربه ی نزدیک مرگ را از سر گذرانده است یا نه. مقاله را بایگانی کردم تا در آینده آن را مرور کنم و حتی شاید در جستجوی او اگر زنده است برایم. از قضای روزگار این او بود که در جست و جوی من بر آمد.
...
bahaar bahar     یکشنبه, ‏1390/08/29 ‏00:16:17

چندی بعد قرار بود در کالجی در کارولینای جنوبی درباره ی تجربه ی نزدیک مرگ سخنرانی کنم. پس از پایان سخنرانی در جریان پرسش و پاسخ دنیون دستش را بلند کرد و درباره ی تجربه اش سخن گفت. حضار از شنیدن ماجرای حیرت انگیز وی میخکوب شده بودند. او برای حضار اعلام کرد که به علت برق زدگی مرد و بدنش را ترک گفت و به قلمروی روحانی سفر کرد. قلمرویی که بر آن عشق جاری بود و دانش مثل هوا در دسترس همه بود. از سال 1976 که برای نخستین بار با دنیون صحبت کردم تبدیل به دوستانی بسیار نزدیک شدیم.


دنیون برینکلی(تجربه کننده ی مرگ تقریبی): من داوطلبانه مددکار اجتماعی شدم. هفده ساله که کارم اینه و دوازده ساله که به صورت افتخاری و داوطلبانه این کار رو در خانه ی بیماران انجام میدم. من در هنگام احتضار 150 نفر در کنار اونها بودم. جسم میمیره ولی ما نمیمیریم. بیش از 40 نفر از این محتضرین در آغوش من جان دادند. یکی از اونا مادر خود من بود. من نمیتونم تحمل کنم که اونا بدون من میرن. اصلا نمیتونم.
من چهار بار تجربه ی نزدیک مرگ داشتم. در ده کشور دنیا بودم. با بیش از هزار نفر از کسانی که چنین تجربیاتی داشتند صحبت کردم و تقریبا تمام پژوهش گران کارکشته در سراسر دنیا رو که در این زمینه تحقیق کردن میشناسم.

منبع:            مرگarvaah.org/
bahaar bahar     یکشنبه, ‏1390/08/29 ‏00:18:30

سایت خود دنیون هست: http://www.dannion.com
farahnaz فرحناز     یکشنبه, ‏1390/08/29 ‏00:30:49

زیبا بود

چرخ زندگی/مترجم فرناز فرود/انتشارات کلک آزادگان/ البته در کتابخانه کیانا هم موجوده
bahaar bahar     یکشنبه, ‏1390/08/29 ‏00:34:06

یه چیز جالبی که موقع خوندن این مطالب به ذهنم می یاد همین مبحث باقیات صالحات اسلام خودمونه. و البته تأثیر کارها و نیت های بد در عالم غیب. یا این مسئله که حق الناس اونور خیلی حساب کتاب سختی داره. جالبه. از بچگی اینا رو شنیدیم اما مثلاً یکی که مثل این آدم کاملاً با این مسائل بیگانه بوده رفته و با چشم خودش دیده و زندگی خودش متحول شده، کلاً معادلات دنیایی رو به هم می ریزه. همین معادلات که اول به فکر خودت باش بعد به فکر دیگران، تازه بعضی ها که می گن فقط به فکر خودت باش!!! یا اینکه به همه بدبین باش مگر اینکه خلافش بهت ثابت شه. حضرت علی که کاملاً برعکسشو می گن. می گن: در مورد همه نیک اندیش باش مگر اینکه خلافش بهت ثابت شه. اگه در هر روز یک نفر، فقط یک نفر به وسیلۀ این بیداری های روحانی قدم اول رو در تغییر دادن نگرشش به دنیا و مردم اصلاح کنه، امواج نامرئی همون حلقه های موج دار باعث می شه که بواسطۀ همون یک آدم چند نفر دیگه این انرژی مثبت رو مثل موج از خودشون عبور بدن. چقدر اونوقت این دنیا عوض می شه. فقط یک نفر در روز تو همین ایران خودمون می تونه طی مدت کوتاهی اون بخش هایی که تو فرهنگ خودمون ناقص مونده رو کامل کنه.
bahaar bahar     یکشنبه, ‏1390/08/29 ‏00:35:55

مرسی فرحناز جان. حتماً تهیه می کنم. خیلی دوست دارم که ان شاءالله خدا توفیق بده بتونم بیام به کتابخونۀ کیانا.
fariba fariba     یکشنبه, ‏1390/08/29 ‏23:47:55

فرحناز جان کتاب چرخ زندگی کتاب فوق العاده ایه ولی تا اونجا که من یادمه الیزابت تجربیاتشو با بیمارانی که در آستانۀ مرگ بودن نوشته نه تجربیات شبهه مرگ
پرواز تا ابدیت پرواز تا ابدیت     جمعه, ‏1391/04/16 ‏13:52:22

بهار جان من دوست دارم یکی از تجربیاتم رو برات بنویسم البته این اتفاق زمانی برای من افتاد که هیچ صدمه ای به جسم من وارد نشده بود هنگامی که خواب بودم لحظه ای نزدیک به زمان بیداری متوجه شدم که یک شبه سفید به صورت افقی به همان حالتی که خواب بودم در بالای جسم من شناور هست متوجه شدم که روح خودمه که اون بالاست لحظه ای جذبش شدم و نگاه کردم خیلی زیبا ست آزادی بی اندازه زیباییست ولی یک لحظه به ذهنم اومد که باید بتونم دست خودم رو تکون بدم اگه نشه پس واقعا مردم
امتحان کردم نشد خیلی هراسان شدم ...یعنی مردم؟...دوباره امتحان کردم این بار هم نشد ...نفسم به شدت افتاد خیلی حالت عجیبیه ولی صدای تنفس خودمو میشنیدم به یکباره نفس عمیقی کشیدم و چشامو باز کردم ...و دوباره امتحان کردم خیلی راحت دستو پاهای خودمو تکون میدادم ...بعد از مدتی فهمیدم که این یه تجربه کوتاه از مرگ برای من بوده که نه یک بار چند بار اتفاق افتاده اونم تو حالت خواب
shahram49iz@yahoo.com shahram49iz@yahoo.com     جمعه, ‏1391/04/16 ‏19:40:10

پرواز گرامی از خواندن تجربه شما لذت بردم خیلی بیش از حد نزدیک به تجربیات شخصی من است
البته توضیحا عرض کنم این تجربه نزدیک به مرگ نیست بلکه اصطلاحا برون فکنی روحی است واگر این مطلب ادامه دار شود نتنها نخواهی ترسید بلکه از تجربه مجدد ان احساس یک نوع سرخوشی وانرژیک شدن را پیدا میکنی
تمام حالاتی که شرح دادی بنظر طبیعی میاد در تجربیات بعدی ممکن است چیزهایی یا مکانهایی را ببینی که تصورش سخت است در این حالت سعی کن اصلا نترسی وتا حدامکان در ان باقی بمانی هر چه این فرایند طولانی تر شود تجربیات جالبتری خواهی یافت
منتظر  شنیدن تجربیات دیگر شما هستم                                ارادتمند شهرام
پرواز تا ابدیت پرواز تا ابدیت     شنبه, ‏1391/04/24 ‏22:03:11

خیلی وقت بود دلم میخواست بفهمم که جهان روح واقعا چه خبره
یه روز جدا به این خواسته ام رسیدم و هیچ وقت فکر نمیکردم همچین اتفاقی برای من بیافته
وقتی خواب رفتم دیدم که یه باغ رنگارنگ و سرسبز هستم خیلی زیبا بود انچنان که در وصف نمیگنجد چند نفر شاد و پاکیزه و زیبا روی به سمت من آمدن همون موقع بود که فهمیدم من در جهان روح حضور دارم و سوالاتم را از آنها بحضور حواس پرسیدم انها از وضعیت خود راضی بودند و تا کید کردند که روحهایی که باید بر میگشتند دوباره آمدن توی همون لحظه کشیده شدم به یک جای عجیب واقعا بد حالت خیلی هولناک و عجیب اونجا رو به شکل یک کلبه سیاه و تاریک و متروکه دیدم چند روح کثیف و سیاه به یک حال خیلی بد به سمت من آمدن (آنها قدم نمیزدند در حالی که نیم متری از زمین فاصله داشتند شناور به طرف من میامدند یعنی راه نمیرفتن ) آن چند نفر یک ادم رو کشته بودند و از وضع خود گله میکردند در حالی که یه خانم را به من نشان دادند اون خانم هم بهمین وضع به سمت من اومد واقرار کرد که موجب قتل یه ادم شده که به این روز افتاذه آدمهای زیادی رو اونجا به من نشان داد و به آنها اشاره کرد که وضع مشابه و بدی داشتند تاکید کرد باز هم که خیلی ها دوباره توانستند برگردند و لی ما که مرتکب این گناه شدیم وضع ثابتی داریم و تا بحال هیچ تغییری در وضع ما پیش نیامده اصلا تحمل این وضع رو نداشتم و تصمیم گرفتم بیدار شم و همون لحظه هم بیدار شدم تجربه عجیبی بود
وقتی بیدار شدم تنها کاری که تونستم انجام بدم طلب بخشش و آمرزش برای تموم روحهایی که این وضع رو داشتن بود
shahram49iz@yahoo.com shahram49iz@yahoo.com     جمعه, ‏1391/04/30 ‏12:50:41

پرواز عزیزم
تا انجایی که من میدانم هیچ گناهی بدتر وپر عوقبت تر از قتل نیست بر اساس مطالعاتی که کردم متوجه شدم همچین فضاهایی که بیشتر ساخته ذهن گناهکار قاتل است برایشان بوجود میاید تا انها بتوانند در طول مدت اقامتشان در ان فضا دچار یک باز بینی ودریافت حقیقی عمل خود شوند.
و اما بهشت هم یک برداشت انتزاعی روحی است                                 به این معنایی که شما تصویر کرده اید                                          که حقیقت دارد چون وجود دارد وانتزاعیست چون برای هر روح میتواند شکل خواصی داشته باشد                                                                    احتمالا شما بهشت را در روح وذهن خود چنین تصویر کرده اید طبیعتا اینگونه دیده ا ید البته میتوانست جور دیگری هم باشد  مثلا یک محیط دانشگاهی مصفا پر جوش وخیلی سطح بالا با استادانی بغایت دانا و................

پیروز باشید        دوست کوچک شما شهرام
amirg امیر     چهارشنبه, ‏1393/09/05 ‏18:08:58

با سلام. من عضو جدید این سایت هستم. بنده یک سایت مختص به تجربیات نزدیک به مرگ را تأسسیس کردم که آدرسش هست neardeath.org و دوستان عزیز را دعوت میکنم که اگه علاقه دارند تعداد به نسبت زیادی تجربه روی این سایت ترجمه شده. همچنین دوستانی که علاقه به همکاری در مورد ترجمه یا وبسایت یا چیز دیگری دارند کمکشون لطف بزرگیه. به هر حال امیدوارم همهمون بتونیم از این تجربه ها یاد بگیریم.

آیا امکانش هست که به کاربران این سایت ایمیل فرستاد؟ من علاقه دارم با خانم بهار (banar) ,و "پرواز تا ابدیت"   و خانم مریم تماس داشته باشم که اگه امکانش باشه تجربیاتشون را روی اون سایت هم منتشر کنم که انشاء الله دوستان هرچه بیشتری بتونند استفاده کنند. ایمیل خود من هم هست amirg123@yahoo.com
farahnaz فرحناز     پنج شنبه, ‏1393/09/06 ‏14:59:37

امیر گرامی خوش اومدین
سایتتون خیلی جالبه و زحمت زیادی کشیدین ممنون...
farahnaz فرحناز     شنبه, ‏1393/11/18 ‏19:55:59

خانم "آنیتا مورجانی" از تجربه زندگی پس از مرگ میگوید ..
http://www.aparat.com/v/CGueS
hamid_sh hamid_sh     یکشنبه, ‏1393/11/19 ‏10:57:06

با سلام

یادم می اید زمانی در راهنمایی یا دقیق تر بگم دبیرستان بودم  که هنوز با مسائل مختلف اطراف و جهان پیرامونم چندان اشنا نبودم. معلم ها و پدر ها و جامعه ان چندان فکر ما را در تسخیر خود قرار داده بودند که وقتی گفته میشد که انسان هایی وجود دارند که به ان دنیا اعتقادی ندارند و یا همان اتئیست هایی هستند که امروزه میشناسم ، شاخ در میاوردم و بسیار تعجب میکردم که چه طور ممکن است اینها به ان دنیا اعتقادی نداشتخ باشند و به خدا فکر نمی کنند.
ولی الان بعد از گذشت سال ها  میبینم نه امکان این نوع تفکر که مدتی هست در من ریشه پیدا کرده دور از واقعیت نیست. همه جنبه های روحی و روانی ما ریشه در نوع گذشته ما ( فرگشت) و عوامل فیزیکی و هومرمونی دارد  و همه اینها راهی است برای رسیدن به آرامش و رهایی از ترس.
یادم میاید خوابی که در ان دوران میدیدم  هنوز با ان تفکرات خاص و متعصب . خوابی که در ان فردی زیبا سوار بر اسب سفید و شالی سبز رنگ به کمک من امد و مرا از از دست یک انسان وحشی نجات داد. ان زمان فکر میکردم من فردی خاص باید بوده باشم که همچنین خوابی به سراغم امده ولی الان باید تنها به این خواب بخندم......

لازمه فکر کردن به این جنبه دیگر زندگی انسانی : درک واقعیت و نه انچه که دوست دازیم تا واقعیت داشته باشد و کنار گذاشتن ترس از فکر کردن به این موضع  و دوری از انواع مغلطه می باشد.
پرواز تا ابدیت پرواز تا ابدیت     دوشنبه, ‏1394/05/19 ‏15:09:43

با سلام خدمت امیر جان من مشغله های زیادی دارم متاسفانه نشده که به تالار سر بزنم هر سوالی داشتید ...همینجا گاهی یه نگاهی میندازم و از مطلبهای دوستان استفاده میکنم ...تشکر
hamid.mehrbod@gmail.com hamid reza     دوشنبه, ‏1394/08/11 ‏13:20:50

با سلام به همگی ...امیدوارم حال همه شما خوب باشد ... حال خوب ...دوماه پیش یک عمل نخاعی داشتم این بار چهارمی بود که عمل میکنم ظرف نه سال گذشته بخاطر حادثه نه سال پیش ... زمان بیهوشی خاطره ای ندارم ... اما از اتاق ریکاوری این موضوع رو بیاد آوردم که به دو پرستار خانم اعتراض کردم که چرا من رو بدنیا برگردوندید ...چرا منو به دنیای تیره و تاریک و تلخ و سخت برگردوندید ...این جملات و کلماتی ست که در اتاق ریکاوری به اون پرستارها گفتم در حالت ناهشیاری... پرستارها با خنده میگفتند چی میگی تو جوونی باید زندگی کنی هنوز کلی کار داری و ... نمیدونم چرا این جملات رو تو حالت ناخودآگاهی گفتم ... وقتی کاملا بهوش اومدم دردی طاقت فرسا در کمر داشتم بعد از هر چند ساعت نیاز داشتم کمی تکان بخورم و هر تکان کوچک با فریادی از درد همراه بود ... الان حالم خوبه ولی نمیدونم چرا بعد از عمل جراحی سه ساعته چنین جملاتی رو گفتم هرچند هیچ خاطره ای از بعد از بیهوشی ندارم ...
its me its me     یکشنبه, ‏1394/11/18 ‏16:54:09

یه دیالوگ سریال یاداوری رو خیلی دوس دارم ..دیالوگی با این مضمون : مرگ مثل بازگشت به خونه پدریه..همونقدر بهمون ارامش میده....///// من این سریال و بعد سومین تجربه ی مرگم و در واقع عجیب ترین تجربه ام بود.. دیدن این سریال واقعا بهم ارامش داد و دیالوگی با این مضمون یه توصیف واقعیه....واقعا هیچ جمله ای نمیتونه خسی که تجربه کردی و بازگو کنه
its me its me     یکشنبه, ‏1394/11/18 ‏17:07:32

من سه بار تجربشو داشتم ...ولی هربار خواستم با جزییات بازگو کنم ..همیشه چیزی مانعم شده...یا حالم بد شده یا.... امروز حتی خواستم بدون جزییات و فقط کلی توضیح بدم..ولی نظرم ثبت نشد....نمیدونم شاید بعضی چیزا نباید گفته بشه ...یا من بیان درستشو بلد نیستم ....ولی از اخرین بازگشتم ...این دنیا خیلی کوچیک و ساده و بی ارزشه...فکر کردن به این که زندگی واقعی جای دیگه اس ....این دنیا رو خسته کننده تر میکنه....نمیدونم حسمو چجوری بگم...ولی چیزی بیشتر ناراحتم میکنه اینه که من سه بار برگشتم و هنونمیدونم چکاریو باید انجام بدم...به من گفته شده به خاطر قولی که دادم و کاری که باید انجام بدم برمیگردم اما نمیدونم چکاری؟ حتی دقیق نمیدونم چ قولی؟.....//// من نمیتونم درمورد چیزایی تجربه کردم حرف بزنم اما باید بگم بعد این تجربه ها  خصوصا تجربه سوم ..خیلی چیزا عجیب شده .....مثلا .خواب هام از اینده میگه....من الان نوزده سالمه و اولین تجربه مرگم 12 سالگی دومی 13 و اخری شهریور امسال بود..////
fariba fariba     یکشنبه, ‏1394/11/18 ‏20:27:29

سلام دوست عزیز its me
من مادر کیانا هستم
ای کاش میتونستم ببینمتون و از تجربه تون بیشتر بهره مند بشم بعد از رفتن کیانا ما هم تجربیات خاص زیاد داشتیم که هم باورش سخت بود و هم بیانش
بهتون توصیه میکنم کتاب در آغوش نور 1 نوشته بتی جین ایدی رو بخونین نویسنده کتاب هم همین تجربه رو داشته
ما بروجرد به یاد کیانا کتابخونه ای ایجاد کردیم که اگه اینجا بودید حتما بهتون میدادمش
its me its me     دوشنبه, ‏1394/11/19 ‏09:17:48

سلام fariba عزیز...خدا رحتمشون کنه...البته من مطمینم که کیانا جان دارند در جایی زندگی میکنند که به مراتب از این دنیا شیرین تره....
من هم خواشحال میشدم که با شما ملاقات کنم..تا من هم از تجربیات شما استفاده کنم تا شاید بتونم راهمو پیدا کنم ...اما متاسفانه در بجنورد زندگی میکنم واز طرفی درگیر کنکورم .....راستش از وقتی که برای سومین بار برگشتم اون هم برای انجام قول و هدفی که خودمم دقیق نمیدونم چیه..و اینجوری که مشخصه فهمیدنش هم به خودم واگذار شده ...خیلی دچار دلسردی شدم...من چیزی که تجربه کردم خیلی شیرین بود..الان میترسم که مبادا نادانسته کاری کنم که وقتی دیگ برگشتی تو کار نباشه ..همه چیز سخت بشه...برای همین گاهی فک میکنم که کاش برنمیگشتم...البته من نمیخوام کفر نعمت کنم ..چون من برگشتم که بایدها و نباید هایی رو اجرا کنم ...من برای امتحان برگشتم ..و این منو میترسونه ..که ایا وقتی زمانش فرابرسه ایا بازهم همون ارامش و تجربه میکنم ؟...
its me its me     دوشنبه, ‏1394/11/19 ‏09:18:49

از کتابی که معرفی کردید هم بسیار ممنونم...حتما تابستون مطالعه اش میکنم ...
its me its me     دوشنبه, ‏1394/11/19 ‏09:23:44

نمیدونم اما سریال یاداوری به من ارامش خاصی داد..اون هم درست زمانی که فک میکردم که این اتفاق در ایران فقط برای من افتاده و دچار هزاران سوال و ابهام بودم..حس میکردم خیلی تنهام ..خصوصا با ماموریتی که به عهده ام  گذاشته شده و من نمیدونم چیه ....که البته هنوز تعدادیشون باقیه...اشنایی با این سریال در اون برهه از زندگیم هم به نظرم واسم کم از معجزه نبود...سریال راجع چن شخصیته از مرگ برگشته است..نمیدونم شاید شما هم دوس داشته باشید تماشا کنید
fariba fariba     دوشنبه, ‏1394/11/19 ‏23:13:00

سلام دوست خوبم its me
منم این سریالو دیدم و خیلی ام ازش لذت لردم
خیلی نگران ماموریتت نباش ، حتما تو مسیرش قرار میگیری و راه خودش میگه که چگونه باید رفت ، در واقع همه ما با دلیل و هدف خاصی به این دنیا میایم منتها تو این اقبالو داشتی که به این مسئله آگاه شدی و به همین دلیل نسبت به بقیه جلوتری
ما انسانها تو این دنیا یه جورایی تو یه خواب خوشیم و همه چیزو تو دنیا و تعلقاتش میبینیم ولی بعضیها با یه اتفاق از این خواب بیدار میشن مثل من با مرگ کیانا و شما با داشتن تجربه نزدیک به مرگ و همین باعث میشه که بقول خودت میفهمیم که " این دنیا خیلی کوچیک و ساده و بی ارزشه...و زندگی واقعی جای دیگه اس... "
در واقع کار از اینجا شروع میشه و مهم یافتن معنا و چرایی زندگیه و بعد خودشناسی و خودسازی .... که راه بسیار سخت و پر فراز و نشیب و در عین حال شیرین و لذت بخشیه
واست آرزوی موفقیت میکنم در درجه اول در کنکور زندگی و بعد کنکور سازمان سنجش.
changeaz چنگیز     سه شنبه, ‏1394/11/20 ‏08:40:04

سلام بر خانم فریبا و its meسخنان خوبی بین شما رد وبدل شد و من هم به نوبه خودم این سخنان و این تجربیات را دوست دارم و البته خواستار اشنایی با شما هستم 09132343497
its me its me     سه شنبه, ‏1394/11/20 ‏10:19:35

سلام فریبای عزیز...
خیلی ازتون ممنونم...واقعا حرفاتون بهم دلگرمی داد...ممنون....انشالله خدا کمکمون کنه همون راهی رو بریم که میخواد ...با ارزوی بهترین ها
gole yakh gole yakh     یکشنبه, ‏1394/11/25 ‏09:18:05

سلام  its me

حرفاتون جالب بود سه بار تجربه نزدیک به مرگ
کاش حداقل اتفاقاتی رو که باعث شد این تجربیات رو داشته باشین مطرح می کردین
برات آرزوی عمری طولانی همراه با سلامتی دارم
در امتحانات موفق باشید
its me its me     دوشنبه, ‏1394/11/26 ‏15:50:22

سلام gole yakh
اولین بار داشتم با سرعت زیادی میدویدم که پام گیر کرد به جدول حاشیه فضای سبز و من به اسمون پرت شدم...و بعد هم به شدت با زمین برخورد کردم...خیلی شدید...
دومین بار داشتم با اره مویی کار میکردم...خواستم تیغه اره رو عوض کنم ...برای اینکار بچگی کردم و اره رو سمت چپ قفسه سینه ام قرار دادم و  به شدت فشار دادم تا بتونم تیغه رو ببندم..که نا گهان قلبم گرفت
سومین بار هم در صحت و سلامت کامل...واسم اتفاق افتاد ...موقعی ک خوابیده بودم...شاید چون موقع خواب اتفاق افتاد فک کنید خواب دیدم...ولی خواب نبود واقعی بود...واسه همینه که از اون موقع میگم وقتی زمانش برسه دیگه رسیده و حتما نباید یه اتفاق یا بیماری باشه...خیلی وقت ها فک میکنم ک اگ میمردم چ دلیل علمی میتونس داشته باشه...دفعه سوم من فقط با یه ندایی که گفت وقت مردنته...عجیب ترین و شیرین ترین لحظات رو سپری کردم..
ببخشید ولی نمیتونم بیشتر از این بگم...
its me its me     دوشنبه, ‏1394/11/26 ‏15:51:02

و ممنونم gole yakh واسه تمام ارزو های خوبت ...با ارزوی بهترین ها
gole yakh gole yakh     سه شنبه, ‏1394/11/27 ‏13:59:44

سلام its me  عزیز

ممنون بابت توصیف وقایعی که برات پیش اومده بود که البته دو مورد اول بر میگرده به شیطنت های دوران نوجوانی که برات تبدیل به تجربه ی این چنینی شد جالب می شد اگه میتونستی بقیه ماجرا رو هم تعریف کنی ولی خب همین قدر هم که گفتی خوب بود

گفتم شیطنت یاد خاطره ی یکی از بچه های سایت افتادم تجربه ی پرش از ارتفاع با چتر معمولی :))))

البته شانس آوردن که با دخالت بزرگترها قضیه منتفی شد و گرنه خدای نکرده یه تجربه تلخ براشون رقم خورده بود

قدر خودت رو بدون دوست عزیز
شاهرخ شاهرخ     جمعه, ‏1395/12/13 ‏02:26:53

سلام.
مطالبتون خیلی جالبه. من میخوام چند تجربه م رو با شما در میون بذارم. البته مرگ تقریبی نیست. میخوام بدونم کسی ازشون سر در میاره یا نه.
۱. وقتی ۶ یا ۷ ساله بودم، تو سنندج زندگی میکردم. ما یه خونه ی قدیمی داشتیم، یه پستو داشت. یه روز تنهایی مشغول بازی تو پستو بودم. ناگهان به خودم فکر کردم و اینکه کی هستم. همینطور که فکرم درگیر بود و قیافه ی خودم رو مجسم میکردم، زانوهام رو بغل کردم و چشمام رو محکم بستم و تمرکز کردم. میپرسیدم و تکرار میکردم "من"، "من". ناگهان خیلی تعجب کردم و چشمانم رو باز کردم و تند تند با تعجب و ترس میگفتم من،من،من.... قیافه خواهرا و برادرام میومد جلوی چشمم درحالیکه یه لحظه احساس میکردم چقدر غریبه ن برام در حالیکه کاملا تشخیص میدادم که کی هستند.
من اون موقع و تا ۱۰ - ۱۲سال بعد که چند دفعه دیگه این حالت بهم دست داد، دقیقا نتونستم بفهمم اون روز از چی ترسیده بودم و پریشان و بهت زده شده بودم. الان که ۳۰ ساله هستم و دیگه اون حالت بهم دست نمیده یا دیگه تعجب و ترس نداره، حدس میزنم که اون زمان، من با اون سن کم در واقع به وجود خودم پی برده بودم و اینکه من شکل یا قیافه نیستم. من خود خودم رو ادراک کرده بودم. ترس من به طور ناخودآگاه از این جا ناشی میشد که فهمیده بودم تو یه قالب و قیافه ای گیر کردم و من این جسم نیستم. در واقع من سوال کرده بودم که کی هستم. جواب اولیه ی مغز من به این سوال این بود که؛ تو قیافه ات و جسمت هستی. ولی روح کودک من یک تصویر مشکی و خالی و خنثی را جواب میداد که هیچ قابل بیان و توصیف نبود. من وحشت کرده بودم که اگر جسم و قیافه نبودم پس چه بودم؟
شاهرخ شاهرخ     جمعه, ‏1395/12/13 ‏03:17:52

مثل اینکه فهمیده بودم دو نفرم (۱. جسم و قیافه م، ۲. روح خودم) و این که قیافم غریبه ست واسم و این برای اولین بار خیلی وحشتناک و شگفت آور بود برام.
آیا کسی میدونه این حالت اسم خاصی داره یا نه؟
۲. من چند سال اخیر(۲۶ سالگی تا ۲۹ سالگی)، تا قبل از ازدواجم چند خواب عجیب و بسیار زیبا دیدم. من چند بار تو خواب موسیقی شنیدم بسیار زیبا و عاشقانه و از سر عشق محض. اگه بشنویش درجا میزنی زیر گریه. احساس میکنی خداوند این قطعه رو مخصوص تو زده و بهت هدیه داده. حیف که تو یاد آدم نمیمونه. من چند سال اخیر همش خدا رو فریاد میکردم که چرا  علی رغم تلاش و صداقت قابل توجه در درس و دانشگاه، هنوز تو این جامعه نه شغل دارم و نه همسر! یه روز خواب یه مدرسه رو به سبک قدیمی با حیاط و یه باغچه وسطش دیدم. من جز معلم ها بودم و تو حیاط قدم میزدم و همکارای دیگه تو حیاط نشسته بودن و دور استاد الهی قمشه ای حلقه زده بودند و سوال میکردن. ناگهان بارون بارید و علاوه بر اون یه چشمه آب از آسمون به آرامی ریخت روی باغچه و نور خورشید وسط راه میزد تو آب و آب میدرخشید و میزد توی چشم. خیلی قشنگ بود. بعدش به آسمون نگاه کردم. رنگش خیلی خیلی زیبا و شفاف. از قشنگی اون رنگ داشتم شاخ در میاوردم. نه رنگ سحر بود نه غروب. یه جور سورمه ای بود که شفاف و روشن هم بود. حتی تو خواب با خودم گفتم این دیگه چه رنگ عجیب و زیباییه. چند روز بعد بهم زنگ زدن و دیگه در دانشگاه آزاد تدریس ریاضی رو شروع کردم.
شاهرخ شاهرخ     جمعه, ‏1395/12/13 ‏03:34:21

خوابای قشنگ خیلی دیدم. چند بار خواب پرواز دیدم. به حدی سواری خوردن تو هوا کیف داشت که هر وقت به خوابم فکر میکنم درجا روحم تازه میشه. یه بار خیلی رفتم بالا تا جاییکه دیگه آسمون از آبی به سورمه ای تغییر رنگ میداد. اون بالا نشسته بودم و نگاه میکردم. سرم رو که بالا میکردم سیاه بود و پایین که میاوردم زیر پام آبی زلال آسمانی و روبروم هاله ی سورمه ای جو زمین. منظورم ابتدای فضاست. یکی دو ماه بعد از این خواب من به خواستگاری رفتم و ازدواج کردم.
شاهرخ شاهرخ     جمعه, ‏1395/12/13 ‏04:11:08

۳. یه تجربه ی دیگه در مورد خواب دارم و نمیدونم اسمش چیه. فکر کنم بیشتر ترسناکه تا لذلتبخش و گاهی موقع بیدار شدن از این نوع خواب، حس میکنم نفسم قطع شده.
من گاهی متوجه میشم که خواب هستم و با سرعت خیلی خیلی بالا از ساختمانی به ساختمان دیگه پرواز میکنم حتی وارد منزل دیگران میشم و از دیوارها هم عبور میکنم بعد متوجه میشم که خوابم و سعی میکنم خودم رو بیدار کنم. داد میزنم، خودم رو تکون میدم اما بیدار نمیشم. خدا خدا میگم و اسمش رو میارم و بعد از سعی و تقلای بسیار و فرار از دست افراد و چهره های بسیار زشت بلاخره موفق میشم خودم رو بیدار کنم. بعد از بیداری از جام بلند میشم و تو خونه راه میرم و دوباره شروع میکنم به تند حرکت کردن یا پرواز کردن یا فرار از افراد ترسناک! و تازه متوجه میشم که خیال کردم که بیدار شدم و یا بهتر بگم؛ خواب دیدم که بیدار شدم. و این روند چند بار ممکنه تکرار بشه. یادمه یه بار که دبیرستانی بودم بعد از چند بار بیداری ناموفق، هنوز شک داشتم که واقعا بیدارم یا نه! برای اطمینان سرم رو با احتیاط زدم به دیوار. و این بار واقعا بیدار شده بودم. در حالیکه دفعات قبل محکم از بالکن شیرجه میزدم تو حیاط و متوجه میشدم هنوز خوابم! تو این جور خواب هام یکی دو بار احساس کردم نزدیک بدنم که رو زمین دراز کشیده و خوابه قرار دارم. وضعیت پاهام و دستام و گردنم رو کاملا حس می کنم و گاهی با چشم نیمباز خودم رو میبینم اما نمیتونم بلند شم. تا این مرحله که بیام دیگه ۱۰ الی ۲۰ ثانیه بعد با زور زدن میتونم بیدار بشم.
کسی اسم این نوع خواب رو میدونه؟
fariba fariba     سه شنبه, ‏1395/12/24 ‏10:35:48

سلام و خیرمقدم به شاهرخ عزیز
من مادر کیانا هستم
به شما تبریک میگم بخاطر تجربیات بسیار جالبی که دارین و انشالله خواهید داشت. من بعد از پرواز کیانا و بازگشتش به سرای ابدی خیلی در این مورد تحقیق کردم بنابراین اطلاعاتی که در این مورد دریافت کردم در اختیارتون میذارم امیدوارم راه گشا و انگیزه ای بشه برای رسیدن به آگاهی و معرفت کاملتر و در نتیجه تعالی و رشد شما .
شما در واقع تجربه خروج روح از بدن رو دارید این اتفاقیه که در زمان خواب برای همه می افته ولی معمولا بعد از برگشت روح و بیداری جسم خاطره اونو افراد بسیار کمی به یاد میارن . حضرت علی (ع) می فرمایند خواب برادر مرگه .
شما باید علم و آگاهی تونو در این زمینه بالا ببرین تا این تجربیات واستون قابل درک بشه که آسانترین و بهترین راه مطالعه کتابهایی با این مضمونه . بعد اگر با خود شناسی و خودسازی تزکیه و پالایش لازم رو هم رو وجود خودتون انجام بدین و خالص و پاک بشین میتونید با اراده و تسلط کافی این کارو در زمان بیداری و هوشیاری کامل انجام بدین که در اینصورت لذتی به مراتب بالاتر و آگاهیهای بسیار ناب تر پیدا خواهید کرد.
مثلا در تجربه اول وقتی شما در ساحت روح بودید روح خواهربرادراتونو می دیدید یعنی خود واقعی اونها ، از یکطرف واستون غریبه بودن و از یه طرف خوب میشناختیتشون.
شما تجربه و درک کردید که روح مربوط به عالم مجرداته نه مادیات و به همین دلیل شکل و قیافه نداره بلکه به هر شکل و قیافه ای میتونه در بیاد.
در واقع وجود اصلی ما روحمونه که بنا به دلایلی با یک جسم خاص همراه شدیم و به دنیا اومدیم تا ویژگیهای خاصی رو عملا تجربه و درک کنیم و بدین وسیله رشد کنیم.
شما موسیقی عالم علی رو شنیدین که به مراتب دلنشینتر و لذتبخشتره . مولانا در این مورد ابیات زیبایی داره از جمله :
ناله سُرنا و تهدید دُهُل       چیزکی ماند بدان ناقور کل     (ناقور کل :صوراسرافیل ، ندای حق )
تجربیات پرواز شما مربوط به پرواز روحه که در اثر خروج روح از بدن حس میشه که خیلی جالب و لذتبخشه .روح میتونه با سرعت بسیار بالایی حرکت کنه و از تمام موانع عبور کنه ، چون خیلی سبک و لطیفه و براحتی از ماده عبور میکنه.ََ

توصیه میکنم کتابهای آقای قمشه ای و آقای بهرام الهی رو بخونین ،کتاب گفتگو با خدا هم خوبه (نیل دونالد والش ) و بعد کم کم برین به سمت مثنوی که اصل مطلبه.
fariba fariba     سه شنبه, ‏1395/12/24 ‏10:47:14

مولانا مثنوی رو باین ابیات شروع میکنه :
بشنو این نی چون شکایت می‌کند                 از جداییها حکایت می‌کند
کز نیستان تا مرا ببریده‌اند                             در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند
اون نیستانی که نی وجود مارو از اونجا بریدن همون عالم روحه و به همین دلیل در اینجا احساس غریبی و هجران میکنیم و نالان و شاکی هستیم .
Aliehsan احسان     دوشنبه, ‏1396/01/07 ‏02:17:29

تقدیم به عزیزان کیانا
درتابستان سال 1381 در صانحه تصادف دچار حالتی لذت بخش توام با آرامشی وصف ناپذیر شدم . لحظاتی جسم خود را  از بالا دیدم و .... از شهریور95 کانال تلگرامی سیمرغ My_Simorgh@ را در مورد NDE راه انداختم
Aliehsan احسان     دوشنبه, ‏1396/01/07 ‏02:21:13

محدودیت کاراکترها اجازه توضیح مطلب را بمن نداد . فقط بگویم مرگ زیباترین و عالی ترین تجربه هر انسانی است . عزیزان دیانا بالاخره با او ملاقات خواهید کرد . در آنروز من و هر خواننده ای که لین متن را خواهد خواند  آنجا خواهد بود. پس به امید دیدار عزیزان رفته و شما
its me its me     دوشنبه, ‏1396/02/18 ‏19:15:15

سلام....خوب هستین دوستان؟؟؟ فریبا جان شما خوبین؟
راستش چن تا سوال واسم پیش اومده بود...‌نمیدونم اینجا مطرح کردنش درسته یا نه...
از دوستان کسی هس که به بعد های دیگه سفر داشته؟ یا حداقل ارتباط برقرار کرده؟؟؟
و یا کلا یه اطلاعاتی از بعد های دیگه بهم بده ممنون میشم
farahnaz فرحناز     سه شنبه, ‏1396/03/09 ‏17:58:17

سلام بر شما دوست گرامی اگر علاقه مند به پیگیری تجربیات نزدیک به مرگ هستین به این کانال تلگرام سر بزنید
@My_Simorgh
« نمایش همه نظرات »

املاک A4A: طراحی سئو