کیانا وحدتی
راهنمای سایت
صفحه اصلی تالار گفت و گوزبان و ادبیاتموسیقی ایرانیکتابخانه کیانافیلم/کارتونمعماریاخبار و دانستنیهاپزشکی و سلامتبیداری معنویفرهنگ لغتدرباره کیاناورود
 


کیانا وحدتی
مرا ببخش ... زمن مپرس چرا ، چگونه ؟ تا کی این چنین بی قرار و نا آرام ؟ دلی که بینوای تو...

جزئیات بیشتر...




اسپارتاکوس
تاریخی حادثه ای, استنلى کوبریک, 1959, کرک داگلاس ، جین سیمونز ، لارنس...

جزئیات بیشتر...


عشقی نه از آن گونه
« 28149 بازدید »

ashkyar ashkyar     شنبه, ‏1388/07/25 ‏19:17:25

بحثی که اینجا توی این اتاق می خوایم با هم در موردش صحبت کنیم "عشق" است  همان حس آشنا که سابقه وجود و چگونگی آن در عالم هستی همچون رازی است که خود چه بسیار رازهایی از ماانسانهارا پرده برداشته است...
« نمایش همه نظرات »
« نمایش 10 نظر قبلی »


ashkyar ashkyar     شنبه, ‏1388/07/25 ‏19:50:33

عشق این راز هستی این زیبای مطلق، زیبا مثل لمس نسیم بر گونۀ گل، که همۀ ما یه جورایی میشناسیمش وحسش کردیم...

یاران خوب، می خوام اینجا عشق رو تو حرفامون به شکل دیگه ای بیان کنیم، آزاد از همه چیز یعنی هر چی که تا به حال ازغیر، از کتابها از زبون دیگران شنیده ایم و حس کردیم یک سو بگذاریم وسخن از دل بگیم، دل خودمون. بیاییم از زمانی که این حس در ما متولد شد یا ما دراو رو امروز به زبون جاری کنیم، آنجا که سخن از دل می آید و با زمزمۀ قلبمان رنگ می گیرد و آخر به زبان جاری می شود رو بیان کنیم...
عشق همزاد آدمی است، عشق در درون ماست با روح ما بزرگ می شود و روح ما با او عظیم، و جایی دگر، بُعدی زیبا ازخود را در جسم ما نشان میدهد... وعشق سرشاراز قدرت است قدرتی که آدمی را به موجودی شگفت انگیز تبدیل می کند.

به نظر من عشق یگانه است و کامل، عشق تقسیم بندی نشده است وآن زمان که به ما هدیه داده شد یگانه بود. عشق عشق است...
ashkyar ashkyar     شنبه, ‏1388/07/25 ‏19:51:53

البته این مطالب ادامه دارند ولی دوست دارم حرفهای شما عزیزان همراه رو هم بشنوم، به همین جهت بقیۀ مطالب رو بعداً میارم.
anvar anvar     دوشنبه, ‏1388/07/27 ‏07:02:49

سلام بر اشکیار خوب

شجاعت شما رو تحسین می کنم . اتاق قشنگی باز کردی .
shohrehaf shohrehaf     دوشنبه, ‏1388/07/27 ‏11:47:38

عشق آمد وآتش به همه عالم زد؟؟؟؟
نمیدونم به همه عالم زد یابه همه آدم؟؟؟؟؟
از جسارتت خو شم اومد آفرین مشتاق ادامه مطالب....
راستی به نظر من
اگر عشق عشق باشد زمان حرف بی مفهومی است.....!!!!
Mehdi Mehdi     سه شنبه, ‏1388/07/28 ‏08:18:38

از عشق نترسیدم و جز عشق نگفتم
بی عشق نرنجیدم و بی عشق نخفتم
گر درد دل و خاطره از عشق نگفتم
با عشق کفن کردم و با عشق نهفتم
ashkyar ashkyar     چهارشنبه, ‏1388/07/29 ‏04:03:23

دورود عشق بر شما انور عزیز
از ابراز لطف صادقانۀ شما بسیار ممنونم، البته من توجه و محبت پیشن شما رو نیز فراوش نکردم که در اتاق اشعار خاطره انگیز شرح زیبای شمارو در ورد شعر کوچه بسیار دوت دارم و تحسین می کنم که در اون رابطه این بنده جسارت کرده و در دنبالۀ نوشتۀ شما از بعدی دیگر و به اشارت دل نوشته ای را آماده کرده بودیم که فرصت اوردنش در اون پیدا نشد ولی قصد دارم که اون مطلبو بعداً اینجا بیارم.حضور شما باعث دلگرمیست
ashkyar ashkyar     چهارشنبه, ‏1388/07/29 ‏04:35:01

دورود عشق بر شما باد شهره عزیز
به نظر من بیشتر به همۀ آدم زد...
صحبتمو با اشاره شما به جملۀ بالا همان عشق... شروع می کنم

                                                              به نام آفریدگارعشق
         
درابتدا باید بگویم که زمان یک مفهوم کمی است و عشق در جایگاه حقیقی خود در کنار مفاهیمی چون زمان ومکان نمی آید ، ولی خوب ممکن است ما در بعضی از جمله هایمان بخواهیم از کلماتی استفاده کنیم که هیچ تناسب باطنی در حقیقت مفهومی آنها وجود نداشته باشد، ولی از آنها در جهت رساندن منظور و مفهوم صحبت هایمان استفاده کنیم  که این خود نیز غلط نیست. شهرۀ عزیز ممنون که اشاره کردید البته کامل نیاوردن مطالب در ابتدا باعث به وجود آمدن اشاره شما شد که چه خوب و عمیق اشاره کردید.

  اما ادامۀ مطالب، آنجا که از یگانگی عشق صحبت به میان می آید منظور این است که عشق روحی آزاد  دارد  یعنی آزاد از هر قید و بندی است که بخواهد او را در زجیر خود نگه دارد ویا در جایی باشد که نشان از زندانی دلی را در خود  فریاد بزند...    
 پس ذهن ما می تواند جایی برای انباشته شدن این نوع تفکر ها باشد و درنتیجه جایی برای حضور عشق نباشد، پس می توان گفت عشق فراتر از ذهن ما و نیز فراتر ازهر نوع از احساسات ما قرار گرفته است چنانکه بین ابراز احساسات و عشق ما نسبت به دیگران تفاوت وجود دارد مثلاً احساس احترام افراد یک جامعه نسبت به یکدیگر را اگر بخواهیم بررسی کنیم گاهاً در بعضی از مواقع خواهیم دید  که فردی  که از لحاظ مقام و منسب و یا حتی طبقۀ اجتماعی در جایگاه بالایی در جامعه قرار دارد دردید افراد زیر دست خود، دارای ارزش واحترام واقعی نیست چرا که این افراد هیچ احترامی برای زیر دستان خود قائل نیستند چرا که او از نگاه احساسات جاری از ذهن خود به دیگری(زیردست) می اندیشد و یا قظاوت می کند که حتی این احساسات میتواند به صورت دیگری در ظاهر مثبت هم ظهور کند مانند ابراز احساس ترحم نسبت به فرد زیردست، که اگرهم برای شخص ابراز کننده، این عمل خوبی باشد اما در واقع برای فرد مقابل عملی است ناراحت کننده که بازهم دراینجا دید بدی را نسبت به فرد بالادست خود پیدا خواهد کرد. که و برعکس آن نیز هم اتفاق می افتد، مثلاً نگاه همان فرد، به بالا دست خود نشأت گرفته از نوعی  احساس ما نسبت به دیگران که در رفتارهایی چون تظاهر به احترام  که خود می تواند در جهت بالا بردن مقام  و یا حفظ آن انجام شود سربزند و...  مهربان یاران آیا در این نوع از ارتباطات بین انسانها عشقی هم وجود دارد؟!!

اما در وادی عشق، که احساس عشق و محبت به یک فرد یا همه  انسانها وجود دارد دگر چیزی به نام مقام و یا منزلت اجتماعی  جایگاهی بالاترازعشق  نخواهند داشت بلکه اینجا احترام واقعی تؤام با عشق  قدم در میدان گذاشته است و اینجا فقط عشق وجود دارد و نه جایگاه. "چنانکه انسان عاشق پیشه، عشق نهفته در وجود انسانهای عاشق را می ببیند "_

 _ما به استاد و یا همسر خود احترام می گذاریم  به خاطر اینکه فقط او استاد یا همسر ماست؟ نه اینطور نیست چون نتیجتاً دراینجا رفتاری که از ما سرمی زند احساسی است که درغالب احترام ما به او نشان می دهیم، پس دراینجا دیگرعشقی وجود ندارد، بلکه فقط از ما یک احساس خوب سر زده است اما آنجایی که عشق حضوردارد ما نسبت به همسر یا مرشدمان احترام واقعی راعرضه داشته ایم ویا همچنان که یک احترام واقعی که از طرف استاد به شاگردش و یا احترام واقعی که از طرف بالا دستی به زیردستی انجام می شود چیزی جزء عشقی که بین انسانهای عاشق گره خورده باشد چیز دیگری نیست وچه نادرند آنها.
پس باید گفت که احترام واقعی به معنای حضور عشق است وعشق در طلب چیزی نیست یعنی احترام نگذاشتم تا در انتها احترامی ببینم  بلکه تو را احترام و محبت کردم چون تو راعاشقانه دوست دارم و به عشقت عشق می ورزم. "صحبتم را فعلاً با این جمله به پایان می رسانم که "عشق نمی گوید می آیم تا که بیایی، می گوید می آیم تا که آزاد شوی"
mana mana     یکشنبه, ‏1388/08/03 ‏01:38:12

عشق را نقطه ی پوشیده ای نیست...

ما آشکاری مطلقیم....
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1388/08/04 ‏03:55:09

به نام محبت آن آفرینده عشق
دورود به همۀ یاران
همونطور که قبلاً هم گفته بودم مطلبی در مورد شعر کوچه آماده کرده بودم که خواستم اینجا بیارم که بی ربط با بحثمون نیست. منتظر قلم شما نیز هستیم.


                بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم                  همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم...  

ابتدای شعرمی بینیم که عاشق از خاطره ای شروع به صحبت می کند که در گذشته برای او رخ داده است که حالا با گذر از آن کوچه خاطره ها، روزهایی را به یاد می آورد که ازابتدای لطف آفتاب تا انتهای مهر مهتاب آسمان دل دادگیهایش را عاشقانه وار برای معشوقش ستاره ها وصف می کرده .
درادامه گفتگوی  بین عاشق و معشوق نیز لحظه های تلخی هم یادآوری می شود:

یادم آمد تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است  تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است...

و اما ابیات پایانی شعر که آمیخته با در دل عاشق می باشد:
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگراز آن کوچه گذر هم...

خوب منظور چیست: در ابتدای شعر، عاشق، همه تن عشق خود را برای معشوق ابراز می کند وازصداقت عشق خود و حرمت لحظه های عاشقانه اش برای او سخن می گوید، اما معشوق در جواب، شروع به دور کردن عاشق از خود می کند و زبان به نصیحت عاشق تیز می کند و او را از این عشق بر حذر می دارد و...
و اما روح شعر کوچه همان سخن آخر
"بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم"

این شاه دست کارِ شاعر، همان شاه کارهایی که می توان در آثار ویژه همۀ آن هنرمندانی یافت که می توان آنها  را هک کنندگان رازهای نهفته عالم هستی بر صفحه روزگارنامید)...
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1388/08/04 ‏04:01:30

... و اما شرح این شعر دادم تا به اینجا برسیم که خاطره های عاشقانۀ عاشق همیشه با اوست و عشق او هرگز نمی میرد چنانکه که با گذرازآن کوچه، همۀ آن روزها برای او دوباه زنده می شود البته او نه اینکه فقط با گذر کردن از آن کوچه خاطره ها به یاد آن روزها می افتد! نه بلکه همیشه همراه او هستند همچون شادی دلی بر لب و خون دلی در چشم که برصفحۀ خاطرات او مانده است...

و تجلی عشق اینجا نمایان می شود، که عاشق با تمام اینکه معشوق در حق او بی وفایی کرده وباعث رنجش او شده  ولی او از سرایمانی محکم که به عشق خود دارد و می داند که این جفا ازعشق درونش نیست زیرا او به زیباییهای درون آن پی برده است، آنچنان که می آید و با خدای خویش به کوچه پس کوچه های دل، به عشق بازی می رود، آنجا که برای معشوقش ابراز دل تنگی می کند و او را می خواند و جای خالیش را غم بارقدم برمی دارد و باچشمانی پر ز اشک بر پای آن جوی می نشیند ونامش را با سوز نوای جاری آب زمزمه می کند.( و این لحظه  به فغان آید دل تنگ من از گناه دوازدهمین خورشید بهشت)

درست است که عاشق با کوله باری ازخاطره های تلخ و شیرین همراه است ولی اینطور نیست که با آن زخم خوی بگیرد و برآن باشد که "عشقش را محبوس زخمِ دل خود تنگ کند" نه، چنان که او در آن کوچه نماند؛ نه از آن روی که بخواهد عشقی را از خاطرش پاک کند نه، او می رود تا عشقش را درآسمانهای عمیقتری به پرواز درآورد، آنجا که او را نرانند و نصیحتش نکنند به خاطر عشقش.

و اما معشوق... شما از او خبر دارید ؟
mana mana     دوشنبه, ‏1388/08/04 ‏20:17:09

معشوق عیان می گذرد بر تو لیکن

اغیار همی بیند از آن بسته نقاب است...........

خیلی زیبا بود نوشته ی شما.
خورشید نیاز     دوشنبه, ‏1388/08/04 ‏22:34:16

امده ام که سر نهم عشق تو را به سر برم
ور تو بگوییم که نی .... نی شکنم شکر برم...
fariba fariba     پنج شنبه, ‏1388/08/07 ‏11:11:09

با درود فراوان به اشکیار عزیز
از دوست به یادگار دردی دارم                 کان درد به صد هزار درمان ندهم ....
                                                                                                «مولانا»
تو هیچ فهمیدی ...؟
چگونه ریسمان قهرت مرا به غم می دوخت ...؟
ولی چگونه حتی از گسستن این ریسمان هم دلم می سوخت ...؟
به من بگو که می فهمی ... می دانی...
بگو تو هم از این سکوت عاشقانه سرشاری !
                                                          « کیانا »
ashkyar ashkyar     پنج شنبه, ‏1388/08/07 ‏12:41:52

ذوروذ به شما فریبای عزیز، مادر مهربان و نکته سنج
این انتخاب شما نشان دهندۀ دریافت عمیق شما از مفهوم نهانی اشعار کیاناست.
منتظر نظرات شما و بقیۀ دوستان هستم...
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1388/08/25 ‏13:25:01

دره نگار چه قشنگ بود، جای همه خالی، شب ستاره هاش با همه جا فرق می کرد، تو دستای ماه ستاره های رنگی رو می

بینی که سبد سبد ازحیاط آسمونش واسۀ چشمهات چیده و از اون بالا رو سرت می ریزه ستاره هارو، تا آرزوهاتو از میونشون جدا کنی

و ستاره های دنباله دارو می بینی که فرصت پلک زدن رو ازت می گیرن تا لحظه آرزو کردن رو بهت هدیه کنن، و اونقدر

زیادن این شب خوابهای آسمون، که خود ماه هم رو دیگه نمی بینی... و من به ستاره هایی می اندیشیدم که فاصله ها حصاری بودند که فانوسشان را سایه ای سیاه، گم کرده بود...

                                                          " تصویری از یک سفر به دل طبیعت از نگاه من، توی شبهای خلوت من و آسمون "
ashkyar ashkyar     پنج شنبه, ‏1388/08/28 ‏13:10:40

" اشک شب "

من امشب با ماه ستاره ها گفتم
      از دوری ای شمع با گل سوختنها گفتم
                دلتنگیهایم را با شب رازها گفتم
                         من در گوش سکوت از فریادها گفتم
                                 بر بالای کوه درد من از سقوط گفتم
                   من امشب با ماه ستاره ها گفتم
                                                        از چشم خود با  آسمان اشکها گفتم
                   ای اشکیار من با تو از دستهایش امیدها گفتم
                             من آن شب از تو شعر گفتم و
                                                                     تو رفتی و من
                                                                           حرفهایم را با ماه ستاره ها گفتم...  
                                                                                                                      87/2/1    
                                                                                                                                   م.اشکیار
ashkyar ashkyar     چهارشنبه, ‏1388/09/04 ‏03:19:19

و لعنتی ابدی بر هرزگاه آدمی
                                                                     
          آنجا که دروغ و نیرنگ پیشه ی شان بود                                                        
              و زبانشان زهر دیده خنجری از نیششان ـ                                                      
                      و در آبشخور مرامشان خون دل شکستگان می جوشید و  

                                                                                  سفره شان را رنج مایه شیرین جان فرهادی رنگین کرده بود...

و لعنتی ماندگار بر اندیشه تو
                           آنجا که خلاص تنت را قفس بر تن من می کنی _                                            
                                      و با چهره ای انسان وار                                        
                                                   پنجره قصرت را؛ کنار می نشینی
                                                                      ومرا از پس میله ها به انکار
                                                                                  تا تلخی تیز یادگاریت را بر من
                                                                                                             شیرینی دفترچه خاطراتت کنی...
و لعنتی جاودانه بر من باد
                            که سیل اشک؛
                                       دیده از من بر گرفت و
                                                                قلم را تیغ از تو بر دل تیز کردم...

                                                                                                              م.اشکیار
Mehdi Mehdi     چهارشنبه, ‏1388/09/04 ‏16:45:56

هلن فیشر به ما می گوید چرا عاشق می شویم و چرا خیانت می کنیم!

حدود 20 دقیقه ویدئو از خانم هلن فیشر جامعه شناس مشهور.

http://www.ted.com/talks/lang/per/helen_fisher_tells_us_why_we_love_cheat.html

واقعاً جالبه! امیدوارم بتونید ببینیدش، زیر نویس فارسی هم داره.
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1388/09/09 ‏19:48:35

اینجا صحبت از خیانت نیست
            فریادی است که از بن خنجر بر قسمگاه ما می چکد
                                                                   خنجری زنگار بسته
                                                                                   که سالها و سالها حرمت حریم صاحب دلان را
                                                                                                                                            به کمین نشسته
و خیانت را چهره ای است از حقیقتی تلخ
                                            که باورش را روزی به خود می قبولانیم

    و اما درونش را زشتی بی وصفی برگرفته که کهکشانها حتی بودنش را
                                                                                                        لکه ای سیاه بر پیرامون خود می دانند
                                                                                               
                                                و من از این حقیقت به رویا می رسم .

                                                                                       به رویایی که حتی در خواب ستاره ها
                                                                                                                                          آرزویی دیرینه باشد...
                                                         
                                                                                                                                                     م.اشکیار
mana mana     یکشنبه, ‏1388/09/15 ‏19:08:29

با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی ها....

....با تو اکنون، چه فراموشی هاست...........
mana mana     یکشنبه, ‏1388/09/15 ‏19:11:37

مهدی من  این ویدئو رو دیدم..واقعا جالب بود...

اما یه چیز ی به ذهنم رسید که ما همیشه توی ادبیات و عرفانمون عشق رو به زبانی ساده تکرار کردیم و چرا حالا اینقدر

ازش دوریم...!؟
ashkyar ashkyar     چهارشنبه, ‏1388/09/18 ‏01:12:52

دورود به همۀ عزیزان
شاید این شعر هر چند کوتاه، تلخ باشد ولی چون آنرا، قلم از دلو جوهر از شیره جان نوشتم ... همچون گذشته اینجا میارم که جایی بهتر از این فضای زیبا پیدا نکردم که جای امنی است به خاطر حضور عرفانی و گرم کیانا و دیگر دوستان خوب.

                                                                  "خاطر تو"
برای خاطر یاد تو

                  خاطره ای از یاد رفته ترینم

از مرغ عاشق
                 در نسیم

                      نغمه ای در خاطر چیده گلی

                                                       از باد غرور

                                                                بر باد رفته ترینم

لای آن کهنه کتاب

                       ناخوانده قصه ای

                                                 پر غصه ترینم ...
                                           
                                                                                                        م.اشکیار
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1388/10/14 ‏19:35:37

دورود به شما انور عزیز
چند خط شعری که در اتاق دل نوشته هایی ...آمده در واقع حرف هایی است که در ادامۀ صحبت های شما نوشته شد و من دوست دارم که شما نیز ادامه بدید...
البته شاید من نتونستم به خوبی منظورمو برسونم .ولی در مورد اون چند خط شعر مطالبی رو خواهم اوورد که بی ربط هم نخواهد بود، امیدوارم بتونم هم راه خوبی باشم.
                                                                         با آرزوی بهروزی برای شما
anvar anvar     شنبه, ‏1388/10/19 ‏20:50:30

سلام بر اشکیار گرامی

درود بر شما که درست حدس زدید ، این زبان پر رمز و راز و زیبای شما  برای من واضح نیست ، بنابراین منتظر ادامه مطالب شما در صورت تمایل هستم .

                                                                                                                          موفق باشید .
anvar anvar     یکشنبه, ‏1388/10/20 ‏12:48:31

سلام مجدد بر اشکیار گرامی


من معمولا" دوست ندارم بر اساس حدس و گمان ، نظری را مطرح کنم چون معتقدم به تعداد انسانهای روی زمین و به تعداد لحظاتی که هر انسانی زندگی می کند ، می تواند نظر وجود داشته باشند و همه هم بخشی از حقیقت را بگویند ، مهم این است که من بدانم همه ی حقیقت را نمیدانم و صرفا" بخش کوچکی از حقیقت به کوچکی تجربه های من در مقایسه با میلیاردها انسان دیگری که به اندازه ی من شور و شوق کشف حقیقت را دارند و آنها هم مفروضاتی دارند که می تواند به نوع خود بکر و بدیع باشد ، همانگونه که هر مطلب جدیدی می خوانیم یا هر بحث جدیدی می شنویم برایمان لذت بخش است و فکر می کنیم : آه اساسا" تا به حال بدینگونه به مسئله نمی نگریستم ، البته این توجه و مشاهده یک پیش فرض اساسی دارد و آن هم گوش تمیز و پاک شده و شنواست که به روی ایده های جدید باز باشد و توجه کند .

داشتم جملات اخیر " تقویم راز " در سالن روانشناسی را میزدم ، به فکرم رسید روی برخی جملات می توانیم تأمل کنیم و بحثی راه بیندازیم شاید کمک کند . به عنوان نمونه جملات زیر که اتفاقا" من به علت تأخیر همزمان وارد کردم . تقدیم به شما ، تا چه قبول افتد و چه در نظر آید ؟

چهاردم دیماه 1388

من  قدر و ارزش چیزهای خوب زندگی ام را می دانم
و آگاه هستم که شکر نعمت به منزله ی دارویی موثر است که شور و نشاط زندگی را زیاد می کند .

پانزدهم دیماه 1388

من بر دیوار منفی گرایی و دودلی غلبه می کنم
من اجازه نمی دهم هیچ مانعی مرا از رسیدن به خواسته هایم بازدارد .


شانزدهم دیماه 1388

امروز کودک درونم را پیدا می کنم و دنیا را از دید کودک درونم می بینم که بسیار سرزنده است .
   

هفدهم دیماه 1388

خدا را شکر می کنم که من خودم خالق زندگی ام هستم
و همه چیز در زندگی ام از طریق آگاهی ام ایجاد و متحول می شود .


هیجدهم دیماه 1388

من به قدری قوی و قدرتمندم که هر آنچه بخواهم می توانم به دست بیاورم. من ذاتا" برنده هستم .

نوزدهم دیماه 1388

این دقیقا" احساس من است که تعیین می کند چه چیزی نصیبم خواهد شد.
و این افکار من است که احساسم را تعیین می کند .
و از آن هم مهم تر این که من با توجه به توجه خودم تعیین می کنم چه افکاری داشته باشم . بکوشیم تا زیبایی در نگاهمان باشد نه در آنچه که می بینیم .


بیستم دیماه 1388

به درون خود نگاه کردن به من احساس ایمنی می دهد .
هر بار که عمیق تر به درون خود نگاه می کنم ، بیشتر متوجه گنجینه های درون خود می شوم .

                                                                                                                                موفق باشید .
ashkyar ashkyar     چهارشنبه, ‏1388/10/23 ‏00:16:28

دورود به همۀ عزیزان و دورود به شما انور گرامی و عزیز

انورعزیز زمانی که نظر شمارو در ادامه نوشته های خودم در اتاق *دل نوشته ها... خوندم احساس کردم که یک نوشته نیمه تمامی رو رها کرده ام، پس با همان احساس، در همون مسیر با همان زبان شروع کردم به نوشتن... همۀ حرفهایی که بعد از این زده میشه  نمی خوام بگم جواب شماست بلکه در اصل ادامۀ نظرات بسیار دقیق و زیبای شما ست که امیدوارم حق مطلب رسونده بشه.

- شاید برای شما و دیگران هم سوالهایی پیش آمده که که زمان زیادی شمارو به خود مشغول کرده که جوابی هم براش نداشتید که خود همین وضعیت باعث به وجود اوردن فکرهای سیاه و حتی مه آلود و سردرگمی عجیبی شده که با کلی سرو کله زدن با خود سعی کردیم شاید روزنه ای رو پیدا کنیم برای ادامه راه...

- گاهی من برای بعضی ازسؤالهام جوابی رو توی همین لحظات و وضعیت به دست می یووردم، وضعیتی که در آخر کار به لانۀ خودم برمی گشتم و تنها جوابگوی من به سؤالهام، خود من بودم. که بیشتر اوقات همیشه اینجوری بوده.

حالا می خوام ادامۀ حرفمو با بحثی که در غالب یک سوال و جواب هست شروع کنم؛ چرا دربخش عظیمی از ادبیات ما یا در موسیقی ما ایرانیان غباری از اندوه نشسته چرا در آهنگ و کلام هنرمندان بغض محسوسی وجود داره ...(البته جسارت نشه من خودمو در کنار اینها جای نمیدم غرض فقط رسوندن منظور نه بیشتر). من اینطور فکر می کنم که با دانستن اینکه همیشه در طول تاریخ، طی هزاران سال در پی ستم های زیادی که به منظور تجاوز به خاک و از بین بردن فرهنگ و تمدن یک ملت شده، مانند حملۀ خونخوارهایی همچون اسکندر ها چنگیزها تیمورها و از جمله اعراب و.... که همه اینها همیشه تاثیرات جبران ناپذیری روبه جای گذاشته اند، درک این موضوع بسیار ساده است که یک ملت با پشت سر گذاشتن این همه رنج و اندوه، بالاخره این بار سنگین، باید یک جایی خودشو نشون بده؛ که از اشعار و داستانهای شعرا و نویسندگان بگیر تا حتی لالایی های مادران در کنار گهواره ای جنبان، همه و همه سوز و رنجی رو زمزمه می کنند که میشه در اونها سنگینی این بارغم روحس کرد و اینکه چگونه نسل به نسل به اونها داده شده...

ولی نکته مهمتر اینجاست که در ته خیلی از این زمزمه ها امیدی شگفت انگیز وجود داره که جریان رود پرخروش و پراز تلاطم زندگی رو می سراید و استواری یک ملت رو در زنده نگه داشتن امید و فرهنگشون روخاطر نشان میکند. انور عزیز نوشته های زیر از جمله اون سؤالهایی هستند که باعث به وجود آمدن نوشته هایی من شدند که شما به آنها اشاره داشتید...

- می خوام اینو بگم که، به نظر من برای انسان زندگی یک قصۀ غم انگیزی است که بی اختیار او به او داده شده... ولی خود انسان در این قصه دارای اختیار است که آنهم فقط تنها در نقش یک *نقطه* در این قصه جا دارد.(البته منظور از پایان نه به معنای تمام شدن، پایان، بدین معنا که روح و معنای قصۀ زندگی در همین نقطه جمع شده).
البته گاه همۀ انسانها به نقشی که به او داده اند آگاه نیستند و بی آنکه بدانند برای چه وارد این قصه شده اند در آخر بر طبق و مسیر "نظام هستی" در زمان تعیین شده از این داستان خارج میشوند.
اما نقطه؛* همانطور که گفتم ما نقطۀ پایانی این قصۀ زندگی هستیم که همۀ بار غم این زندگی بر دوش ماست که با تمام وجود، سنگینی این بار را فریاد می زند...

فریاد می زند: اینک منم نقطۀ پایان این قصۀ غم انگیزِ زندگی، که فریاد می زنم فریاد، "حتی اگر تنها یک نقطه باشم" (در اینجا .نقطه. به معنای ذره بودن است؛ یعنی با داشتن یک نقش کوچک هم در این قصه راضی هستم چون مرا همین بس که میدانم نقش من در این قصۀ زندگی چیست و "که هستم و برای چه آمده ام").
ashkyar ashkyar     چهارشنبه, ‏1388/10/23 ‏00:22:13

"البته شاید بپرسید زندگی لحظات شاد داره همش که غم نیست" که باید گفت بله، واقعی ترین لحظات شاد و زیبا که شگفت انگیزترین زمان برای زندگی ماست همان هنگامۀ فریاد است چرا که آن فریاد همان سردادن ندایی است که اتفاق

بزرگی رو خبر می دهد مثل تولد یک اثر هنری همچون ساختن یک موسیقی، یک شعر، یک جمله زیبا، یک اختراع، یک اکتشاف، تولد یک عشق، امید بخشیدن به کسی و دانستن زبان گلها برای لالایی گفتن درگوش گل آفتابگردان در هنگام خواب خورشید... یعنی به وجود آمدن لحظه ای است که انسان غرق شادی و آرامش می شود و در آخر به این حقیقیت

دست پیدا می کند که او برای انجام کاری مهم به این دنیا آمده و آن اتفاق همان روییداد مهمی است "که از بام بلند حقیقتِ نهفته در نقطه پایان قصه، به فریاد کشید" و آن همان رسالتی است که بر شانه اش گذاشتند تا به مقصد برساند.

البته شاید این بندۀ ناچیز نقطمو توی این قصه پیدا کرده باشم ولی هنوز برای رسیدن به اون فریاد راه طولانی در پیش رو دارم و هنوز ناله ای بیش نیستم.

»و آنچه که من می گویم

                         ناله هایی است
             که در حسرت فریادی می گرید«...

اما جای یک اسم، یک مثال ناب و زیبا اینجا خالیه:

- جای دور نمی ریم همین جا در کنار خودمون مناجاتهای کیانا با خدا در نوشته ای به اسم *نامه ای برای خدا* کیانا دراین نوشته به غم اندوهی اشاره می کنه که در یک مدت زمان خاصی برای اتفاق افتاده و بعد به مطالبی می پردازه

که پس از اون مدت براش پیش میاد و...که عیناً میارم : خدایا اگه اون یکسال تنهایی و غم اندوه و درد، بهایی بود که باید برای رسیدن به شعور درک حضور تو می پرداختم، حالا چقدر از بابت اون راضیم... و بعد ادامه میده ... وای خدایا، اون عشق بزرگی

که من دنبالش بودم، اون اتفاق عظیمی که مطمئن بودم باید بیفته تا زندگیم زیرو رو بشه تو بودی و...و درادامه خدا رو شکر میکنه و میگه شکر به خاطر توانایی درک حضورت، به خاطر خانوادم ...به خاطر نفس کشیدن و نوشتنم ... از تو نوشتنم و از

تو خواستن ... به خاطر پیش رفتن توی عشق بازی با رنگ و کاغذ ... به خاطر نوشتن شعر های آسمونی با خطی که لایقشون باشه ... به خاطر دوست، به خاطر ساز... ساز...ساز... و ممنونم که کمکمیکنی شکر که با منی.

- من در گذشته با خوندن این نوشتۀ کیانا تونستم امروز با ایمان محکم تری این نوشته ها رو ادامه بدم. شاید با خوندن "نامه ای برای خدا" تعبیرهای متفاوتی برای هرکسی پیش بیاد ولی آنچه که من از کیانا گفتم گواهی بود بر نظراتی که در این چند صفحه اووردم .
                                                     ممنون کیانا
ashkyar ashkyar     چهارشنبه, ‏1388/10/23 ‏01:38:02

...و من فریاد کیانا رو در میان نغمه هاش شنیدم که در تمام  مدت زندگیش  پرواز رو برای رسیدن به معشوقش تجربه می کرده...
پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است
                                                          فروغ
farahnaz فرحناز     سه شنبه, ‏1388/11/06 ‏21:17:21

سلام بر همگی  

به نظر من منبع عشق و شادی در درون انسان قرار دارد و طلب عشق کردن از امور بیرونی یک خیال بیهوده است. هر گاه انسان عشقی که در درونش وجود دارد را نتواند حس کند برای دریافت آن عشق متوسل به امور بیرونی می شود و به عشق مجازی می رسد.
و آن عشقی که آتش به همه ی عالم می زند،..." عشق ربانی است خورشید کمال             امر، نور اوست خلقان چون ظلال
ashkyar ashkyar     شنبه, ‏1388/11/17 ‏13:31:39

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزلها بمیرد

گروهی بر آنند که این مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

شب مرگ از بیم آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا برآمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش باز کن

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد
                                                                    شاعر: دکتر مهدی حمیدی شیرازی
ashkyar ashkyar     سه شنبه, ‏1388/12/11 ‏20:07:35

دلم گرفته...

دلم عجیب گرفته است ... و هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند ... نه هیچ چیز...

نه من سهراب نیستم.

من تنها دوست دارم سوار بر قایق سهراب
                                                   دورشوم از این شهرو پیدا کنم خانه دوست را
من می خواهم

     با فریدون از همان کوچۀ قدیمی که دیگر هیچش نمی بینم مهتابی
 
                                                                                     گذر کنم

                                                                                         و فریاد کنم  

                                                                                              ای برادر جان تفنگت را زمین بگذار...
   بگذار با آن زن تنها در آستانۀ این سرما

                                              فروغ را کنار بنشینم گرم
                                   
                                                                           و از اتاق پر از مهرش، فریاد بزنم
                                                     
                                                                                که آفتاب می شود... نگاه کن...
                   
                                                                                         و دیگر این پرنده مردنی نیست
                       
                                                                                                                     پرواز را به قلبت بسپار.

من می خواهم

   گذر کنم این زمستان را

              با گرمی دست اخوان ،که هیچ نیاورد به اکراه دست از بغل بیرون
                           
                                                                                                  که سرما...

                           
و فریاد کنم بامداد را

        که روزگار غریبی است نازنین آری...

         سر، بردار، که پریان

                                 گذشتند از این غم نان،

                                     بنگر که اینک به جرم نفس
                                                   
                                                       باز هم

                                                      خوردند مهر قفس...
کجاست نادر، آن نادر مرد روزگار

  می خواهمش بگویم

                   آن خون و خاکستری را که در غربت قلم زدی ز خون دل
                           
                                      من در دیار خود، با تمام وجودم، از این تن زدگانِ از تن
                                           
                                                                                   تا مغز استخوانم
                                                                                     
                                                                                        چشیدم تن تن تن...
دوست دارم

    دستهای سیمین را

                آن شیرزن شیرین را

                               سجاده بگیرم سر
             
                                                       و فریاد را از گلوی سبز لاله های  خویش،  
             
                                                                                     بخوانم
                                 
                                                                         دوباره می سازمت وطن
                                                   
                                                                             اگر چه با خشت جان خویش...
*میان این همه غوغا

     دستان تو امیدی را لمس می کرد

              که می برد سوز یأس دستانم...
                                                                                                                                           م.اشکیار

*آمده از شعری از همین قلم به نام "اینک ماییم دو تن"
fariba fariba     پنج شنبه, ‏1388/12/13 ‏20:09:19

با درود به اشکیار عزیز
بسیار زیبا و با احساس بود و به قول دوستان در اتاق اشعار خاطره‌انگیز شما هم وادار به کل کل شدید که فوق‌العاده دلپذیر و بجا بود بخصوص که نتیجه دوباره ساختن با امید بود.
Revayat روایت     شنبه, ‏1388/12/15 ‏23:38:46

غم عشق آمد و غمهای دگر جمله ببرد ...
چگونه توانم سخن از عشق گفتن ، وقتی زبان قاصر است از این سخن ...
چگونه میتوانم سخن از درد عاشقی گفتن وقتی در مرام عاشق سخن از سوختن پروانه وار گرد شمع نیست  ؟
مرا همان به که خموش بنشینم و در خموشی خود به نوای جان عشاق استاد گوش دهم که :
همای اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذری بر مقام ما افتد ...
mana mana     یکشنبه, ‏1388/12/16 ‏15:48:46

گر اژدهاست بر ره...عشق است چون زمرد
از برق این زمرد... هین رفع اژدها کن.....
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد..که عزم سوی ما کن!
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1388/12/16 ‏19:44:06

دورود به همۀ عزیزان و شما فریبای گرامی
از نظر لطف شما سپاس گزارم. در مورد شعر، لازم می دونم بگم که هدف شعر، به اصطلاح کل کل نبود... شعر مورد نظر، احساسی بود که از مدتها پیش در من در حال شکل گرفتن بود که در غالب این جمله ها گفته شد، اما در مورد آوردن بعضی شعر های شاعران بزرگ معاصر مادر این شعر، باید گفت که این نوعی ارتباط با تصویر موجود در این نوع شعراست که هدف به وجود اووردن تصویری بزرگ از لایه های مرتبط درونی این شعر هاست که مسیری مرتبط رو شکل می بخشد، مسیری که مثلا یک شاعر از دید درونی خود میادو  با اون ارتباط برقرار می کنه که در نتیجه می بینیم که شاعر هدف خود رو با کمک گرفتن از زبان دیگر شعرا و آمیختن احساس خود با آن در غالب یک شعر تازه به وجود می آورد، که این خود تصویری تازه و متنوع و در عین حال در بعضی جاها تزریق اندیشه ای نو و متفاوت است، که البته این خود نیز از درون اندیشه های قبل از خود، و یا از درون اندیشۀ خود نویسنده اون اثر بیرون می آید... ولی شعرهای به اصطلاح کل کل شاعری رو هم دوست دارم و فکر می کنم اون هم خود نوعی برخورد ذهن شعرا با یکدیگر است.

البته باید بگم که من هیچ ادعای شاعری ندارم، آن هم در کنار همچین انسانهای بزرگ که امروز یا در میان ما نیستند یا...
و همچنین در حضور شما عزیزان در این سایت.
                                                                                               پیروز باشید
farahnaz فرحناز     دوشنبه, ‏1388/12/17 ‏20:04:38

سلام دوستان
متن زیر منتخبی است از کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم

نوشته زنده یاد نادرابراهیمی  

          هم سفر

 در این راه طولانی - که ما بی خبریم

 و چون باد می گذرد

 بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند

 خواهش می کنم !  مخواه که یکی شویم ،  مطلقا یکی

 مخواه که هر چه تو دوست داری ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم

 و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد

 مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم

 یک ساز را،  یک کتاب را،  یک طعم را، یک رنگ را

 و یک شیوه  نگاه کردن را

 مخواه که انتخابمان یکی باشد،  سلیقه مان یکی  و رویاهامان یکی

 هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست

 و شبیه شدن دال بر کمال نیست  بل  دلیل توقف است

 عزیز من

 دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی  رسانده است؛

واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون ،   حجاب برفی قله ی علم کوه ،  رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند

 اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق

یکی کافیست

 عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست

 من از عشق زمینی حرف می زنم که  ارزش آن در "حضور" است

نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری

 عزیز من

اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست ، بگذار یکی نباشد

 بگذار درعین وحدت مستقل باشیم

 بخواه که در عین یکی بودن ، یکی نباشیم

 بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید

 بگذار صبورانه و مهرمندانه  درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم

 اما نخواهیم  که بحث ، ما را به نقطه ی مطلقا  واحدی برساند

 بحث، باید ما را به  ادراک متقابل برساند نه فنای  متقابل

 اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست

 سخن از ذره ذره ی وافعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست

 بیا بحث کنیم

 بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم

 بیا کلنجار برویم

 اما  سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم

 
بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را ،در بسیاری زمینه ها،  تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی،  شور و حال و زندگی می بخشد

نه  پژمردگی و افسردگی و مرگ ،........... حفظ  کنیم

 من و تو حق داریم در برابر هم  قد علم کنیم

 و حق داریم بسیاری ازنظرات وعقاید هم را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیرهم را داشته باشیم

 عزیز من ! بیا متفاوت باشیم
mana mana     سه شنبه, ‏1388/12/18 ‏13:20:49

فرحناز جان این متن که نوشتی خیلی عالی بود......درود به تو و درود به نادر ابراهیمی

---{--@

بیا و پرده ای در ساز من باش// رهایی را پر پرواز من باش
ازین شب تا به شهر عشق پویم// چراغی در ره آغاز من باش
ashkyar ashkyar     سه شنبه, ‏1388/12/25 ‏12:43:55

من مرگ را آنجا دیدم
                     در پیوندی پر ز هیاهو

                                          آنجا که عروسش کهنه معشوقی بود
                           
                                                                                  که عاشقش را در بازار بی دلان، حراج به سکه ای میزد برای مهرش...
-------------------------------------------
.ساعت سرخم به کندی می زند
                                  و عمر به تندی...                                         م.اشکیار
ashkyar ashkyar     سه شنبه, ‏1389/01/10 ‏13:29:53

چه کنم، نفسم گرفته و هیچ قلمی رنگ نوشتن ندارد مرا
                                                                              و من حسرت آب را تکرار کنان از ماهی مانده در دریا را می کنم یاد...  

_و لعنتی ابدی بر هرزگاه آدمی
                                                                   
         آنجا که دروغ و نیرنگ پیشه ی شان بود                                                        
             و زبانشان زهر دیده خنجری از نیششان ـ                                                      
                     و در آبشخور مرامشان خون دل شکستگان می جوشید و  

                                                                                 سفره شان را رنج مایه شیرین جان فرهادی رنگین کرده بود...

و لعنتی ماندگار بر اندیشه تو
                          آنجا که خلاص تنت را قفس بر تن من می کنی _                                            
                                     و با چهره ای انسان وار                                        
                                                  پنجره قصرت را؛ کنار می نشینی
                                                                     ومرا از پس میله ها به انکار
                                                                                 تا تلخی تیز یادگاریت را بر من
                                                                                                            شیرینی دفترچه خاطراتت کنی...
و لعنتی جاودانه بر من باد
                           که سیل اشک؛
                                      دیده از من بر گرفت و
                                                               قلم را تیغ از تو بر دل تیز کردم
نه نفرینی نه دعایی، هیچ چیز نیست

                         تنها خاطره ای هست مانده بر لبهای خشکیده ز برق چشم بی شرمان...
بگو با من تو درمان را، اگر هنوزت شهامتی هست ...
anvar anvar     شنبه, ‏1389/01/14 ‏21:03:10

اشکیار گرامی  درود بر شما

با توجه به ویژگی حرفه ای من ، علیرغم زیبایی ادبی نوشته هایتان ، غمی را که در لابلای آنها احساس  میکنم نمیتوانم نادیده انگارم ، پیشنهاد میکنم کتابهای زیر را مطالعه فرما ئید و به دنبال پاسخ به این سوال اساسی باشید که :

چرا این قدر ما برای داشتن احساس نشاط و خوشبختی نیاز به وفا ی معشوق داریم ؟
چرا نیازمند این هستیم که فریب نخوریم و دروغ نشنویم ؟

نقاط ضعف شما     وین دایر
جدایی معنوی       دبی فورد
امسال بهترین سال زندگی شماست      دبی فورد

فکر میکنم هر سه این کتابها در کتابخانه کیانا موجود باشد .

                                                                                       موفق باشید  .
anvar anvar     سه شنبه, ‏1389/01/17 ‏13:00:02

سلام مجدد بر اشکیار گرامی

شما و من و همه ی انسانهایی که به دلیلی هرچند هم از دید خود و دیگران موجه ، سر در گریبان غم فرو برده ایم ، صرفا" نیاز به یک تغییر زاویه ی نگاه یا تغییر مکان از پنجره ایی که دنیا را می نگریم به یک مکان در سطحی دیگر داریم تا بتوانیم آنچه که دوستمان " مهدی " از اشو با شیرینی تمام فریاد می کشد ، یکبار دیگر مرور کنیم و مهمترین بحثش را یعنی " لزوم پذیرش مسئولیت هدایت زندگی و بویژه احساسات خویش و نینداختن بار مسئولیت غمگینی یا شاد بودن خود را به عهده ی بی مسئولیتی ، بد عهدی ، بی مهری و ستم یار و دیگران " به گوش جان نیوش کنیم .

کافیست یکبار با خود بگوئید : من خود این غم را ، یا ستم را برگزیده ام . من خود این فرد یا افراد ستمگر را به زندگی خویش فراخواندم .

شما خود این ستم را برخود روا داشتید تا آن بخشی از وجودتان  را که قبلا" نمی شناختید  به منصه ی ظهور برسانید و ببینید که چه قدر به توجه او ، حتی توجه ستمگرانه ی او ، نیازمندید و به محض دیدن این نیاز و تابانیدن نور آگاهی به وضعیت فعلی خویش بلافاصله قادر خواهید شد خود را از زیر بار این ستم برهانید  .

هیچکس مگر خودشما ، قادر به این تغییر و جابجایی نیست . کافیست بخواهید .

مسئولیت احساس خشم و دلخوری خود را بپذیرید . غمگین بودن یا خشمگین بودن به خاطر خطا یا اشتباه دیگران یا حتی گناه یا خیانت دیگری ، یک خطای مسلم است . بله حق باشماست او آگاهانه یا ناآگاهانه خود را از دریای عشق و عطوفت و مهر شما محروم کرده است ، پس بدا به حال او ، اما شما چرا اینگونه بر خود ستم روا میدارید ؟ و دامنه ی ظلم را گسترده تر می سازید .

برخیزید . زنگار غم از آینه ی دل پاک کنید ، خورشید هر روز زیباتر می درخشد .

برای او و آنهایی که درحق شما بدی کرده اند آرزوی سلامت و نیک بختی کنید و اجازه دهید ، پیامد انتخابهای غلط خویش را دریافت و ناچارا" اصلاح نمایند ، شما به خاطر رهایی خود از قید زنجیر خشم و نفرت آنها را ببخشید ، ببخشید تا خود خلاص شوید .

به قول جبران خلیل جبران :
ما دو کشتی بودیم که شاید زمانی در یک بندر لنگر انداخته بودیم ، شاید میتوانستیم با هم سفر کنیم ، اما حال که از هم دوریم ، معلوم است که خداوند مسیر ما را از هم جدا در نظر گرفته است .

بیائید تسلیم تصمیمات خداوند شویم و با آغوش باز ، وضعیتهایی را که نمیتوانیم تغییر دهیم بپذیریم و منتظر شویم تا حکمت آنچه را که بر ما رفته و به ظاهر بسیار هم شر است و ما به واسطه ی محدویت های انسانی خویش ، حق داریم که ناراحت و گله مند نیز باشیم ........ بر ماروشن شود و در عمل ببینیم که بدون شک ، خیر ما در این بوده است و خداوند ما را از شر و بلایی سهمیگین محفوظ کرده است ....... تردیدی ندارم .

تو پنجره ای باش به باغی از هزار لاله وحشی ....

به جای دیدن جهان از سوراخ کلید ی به اندازه ی حفره چشمان محسوس خویش ، بکوشیم کلیدش را بیابیم و درها را باز کنیم تا همه ی جهان را یک جا ببینیم . از این منظر ، رویدادها به گونه ی دیگر دیده می شوند .

                                                                                                                                                          با آرزوی موفقیت .
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1389/01/22 ‏20:39:59

درود به شما انور عزیز

با عرض پوزش از شما، غیبت منو ببخشید. دیشب نوشته های شمارو خوندم، پراز نکته های عمیق و زیبا ست وهمچنین دارای لطافت خاصی است که خبر از احساس پاک ومهربانانۀ شما را می دهد.

 قبل از هر چیزی می خوام بگم ، همیشه وجود غم و اندوه یا شکوایه و... در نگاه کسی یا در زبان و یا اثری، نشانگراین نیست که  طرف مورد نظر ما از کسی دلگیر است، خیر.شاید گاهی هم ما در اینگونه حالات از دست خودمان ناراحت و دلگیرباشیم ،

 البته نظر شخص من این است که تا زمانی که هر آدمی در اینگونه حالات با خود کنار نیاید و به اصطلاح؛ خود را نبخشد و از تاریکیِ محبوس خویش بیرون نیاید، راهی روشن برای بخشش دیگری پیدا نخواهد شد.


 با غرش کوه، فریاد پایان می یابد

                                 و سکوت آغاز شد
 ومن از پایان این فریاد

               به آغاز سکوتی ناگزیر، رهسپار شدم

 نه در این راه نفرتی از من شد

                          و نه خشمی مرا هم پای شد

                          نه
                             نفرتی نیست ، خشمی نیست.

 اگر که کنون پر از بارغم این سفرم

                    اما یادی از دی، من هرگز نبرم

                                               که اینک بهار است بهار...

 اگر که کنون پنجره ای باز نباشم رو به گل    

                              اما جایی که منم پنجره اش رو به گل راه دارد

                                           و چه روزهاست که من، از پس این پنجره تکرار کنان

                                                                  به صمیمیت لاله با مرغ سحر، اندیشه کنان ...

                                               
                                                                                                           ( همیشه حضورتان پایدار و گرم باد)
                                         
                                                                                                                                               م. اشکیار
anvar anvar     چهارشنبه, ‏1389/01/25 ‏10:56:55

سلام بر اشکیار گرامی

دمت گرم و سرت خوش باد.

جمله ای از بزرگی روزی به قدمت تاریخی چراغ راه من شد ، تقدیم به شما دوست و همراه گرامی سایت عزیز و پاک کیانا :

آنانکه از سرزنش خود و دیگران دست نکشیده اند ، نیاز به تعلیم و تربیت دارند .
آنانکه دست از سرزنش دیگران برداشته اند اما خود را همچنان سرزنش می کنند در آغاز راه تعلیم و تربیت اند .
و آنانکه دست از سرزنش خود و دیگران کشیده اندتعلیم و تربیتشان پایان یافته است .

و البته به نظر من سیری است تا پایان عمر ، ما دست از سرزنش برنمی داریم ، اما حتما" درگیر سرزنشهای اساسی تری می شویم و در مقابل داستانهایی که روزی بسیار آزارمان میدادند ضد ضربه شده ایم ، آخر آنها هم وظیفه ای داشتند میخواستند حافظه ی ایمنی ما را بالا ببرند ، اگر چه بسیار ناآگاه بودند . پس نیاز به تعلیم یک نیاز انسانی است ، این نوع نیاز است که تغییر می کند و تا رسیدن به خود خدا ، گوهر الهی وجود خویش ادامه دارد .

اما اگر می خواهیم بدانیم چه قدر از دست این داستان سرزنش فارغتر شده ایم باید به توجه خود توجه کنیم . ببینیم کجاست .
توجه ما هر چه قدر بیشتر در لحظه ی حال متمرکز باشد بر روی کاری که در حال انجامش هستیم ، یا اگر کاری نمی کنیم بر روی منظره ای که روبرویمان هست ، شاخه ی درختی ، آواز پرند ه ای ، تابش خورسید یا منظره های بکر و بی بدیل آسمان ...  رها تر و ازاد تریم .

                                                                                                                                  موفق باشید .
ashkyar ashkyar     سه شنبه, ‏1389/02/07 ‏20:51:51

دورود به شما انور مهربان.ممنون از لطف شما.

این دم ترانه ای زیبا به یادم آمد که اینجا میارم.
------------------------------------------------------

بعد از تو هم در بستر غم می توان خفت   بعد از تو هم با دل سخنها می توان گفت

بعد از تو هم این سوز هجران    هرگز نمی آید به پایان

بی تو هم این عشق بی فرجام من شاید که پا برجا بماند  یا نماند

بی تو هم دریای بی آرام غم شاید به طوفانم کشاند   یا براند

من که رسوای دل هستم کی ز غم پروا کنم      می روم عشق و وفا را در جهان رسوا کنم

دل به دریا می زنم   تا که دل دریا کنم

     دل کی شود آزاد از این غم            فریاد از این دل داد از این غم

     جز غم چه بود این عشق رسوا      شد هستیم بر باد از این غم

                                                                                  گلهای رنگارنگ شماره ۵۴۵

                                                                                  تصنیف سرا :تورج نگهبان

                                                                                   آهنگ ساز :همایون خرم

                                                                                   در مایه اصفهان
shohrehaf shohrehaf     یکشنبه, ‏1389/02/12 ‏17:12:13

بی آنکه بخواهم می پویم ولی باتمام تلاشم برای آنچه که می جویم هنوز...
عشق تنها مرکبی است برای رفتن نه مقصدی برای ماندن.
fariba fariba     جمعه, ‏1389/02/17 ‏22:10:43

سلام شهره عزیز
چه عجب بالاخره پیدات شد احسنت بر پویایی تو به قول حافظ :
گرچه وصالش نه به کوشش دهند                 در طلبش هر چه توانی بکوش
shohrehaf shohrehaf     یکشنبه, ‏1389/02/26 ‏17:23:26

گویند وصالش به دعا باز توان یافت           عمری است که عمرم همه در راه دعا رفت
تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین        کس واقف ما نیست که از دیده چها رفت
pejvak pejvak     شنبه, ‏1389/03/01 ‏19:39:04

چه زیباست بازی زمانه
                                                             
                                                    یکی درحسرت دیداریار
                                                    یکی فرارازیار
                                                    یکی گرسنه ازلقمه نانی
                                                    یکی ازسیری میشود بیمار
                                                    یکی غرق هوس
                                                    یکی درپی یک هم نفس
                                                    یکی میگه خدا
                                                    یکی میگه کدام خدا
                                                                             
                                                                                   واقعاچقدرقشنگه بازی زمانه خدا.
farahnaz فرحناز     دوشنبه, ‏1389/03/03 ‏00:44:55

عشقبازی به همین آسانی است
که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زیبای خزان با روحی
نیش زنبور عسل با نوشی
کارهمواره باران با دشت
برف با قله کوه
رود با ریشه بید
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمه ای با آهو،برکه ای با مهتاب
و نسیمی با زلف
دو کبوتر با هم
وشب و روز و طبیعت با ما
 
عشقبازی به همین آسانی است
شاعری با کلماتی شیرین
دست آرام و نوازش بخش بر روی سری
پرسشی از اشکی
وچراغ شب یلدای کسی با شمعی
و دل آرام و تسلا
و مسیحای کسی یا جمعی
 
عشقبازی به همین آسانی است
که دلی را بخری
بفروشی مهری
شادمانی را حراج کنی
رنج ها را تخفیف دهی
مهربانی را ارزانی عالم بکنی
وبپیچی همه را لای حریر احساس
گره عشق به آنها بزنی
مشتری هایت را با خود ببری تا لبخند
 
عشقبازی به همین آسانی است
هر که با پیش سلامی در اول صبح
هرکه با پوزش و پیغامی با رهگذری
هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی
نمک خنده بر چهره  در لحظه کار
عرضه سالم کالای ارزان به همه
لقمه ی نان گوارایی از راه حلال
و خداحافظی شادی در آخر روز
و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا
و رکوعی و سجودی با نیت شکر
عشقبازی به همین آسانی است
pejvak pejvak     دوشنبه, ‏1389/03/03 ‏19:04:58

عشق

دیدم سخن ازعشق بگفتن دوستان

باخودم گفتم نویسم حرفی از عشق
                            یابه قول اشکیارحرفی ازآن عشق
عشق از آن گونه ای که مردمان بریاد دارند
                            گر به مشکل میرسندفریاددارند
عشق ازآن گونه ای که ازازل بااین دلم بود
                            گرغمی بردل نشست او هم رهم بود
مینویسم چون به توامید دارم ای خدا
                            گرچه من کردم خطا-امیدبرعف تودارم ای خدا
باخودم گفتم نویسم حرفی ازعشق
                           هرکجارفتم-ندیدم جزء تومن عشق
ashkyar ashkyar     سه شنبه, ‏1389/03/04 ‏11:56:56

درود و خوشامد به شما پژواک عزیز
ممنون از نوشته هایی که اووردینو، ادامه بدین ولی نرمک نرمک، به خاطر اینکه به انسجام کلمات در نوشته هاتون بیفزایید.
                                                                           
                                                                                  پیروز باشید
pejvak pejvak     سه شنبه, ‏1389/03/04 ‏16:22:29

باسپاس وتشکرازشمااشکیارگرامی
اگرگفتهایم تندوکلامم متین وشیوانیست باید ببخشید-اخه وقتی به قلم میگم خوب بنویس.
میگه:کجای این دلت خوبی نوشته.به دل میگم دروغ بگو تااین قلم خوب بنویسه.
میگه:کاش میتونستم-اخه این قلم حرف دل نگفته مینویسه.
anvar anvar     پنج شنبه, ‏1389/03/06 ‏15:56:46

سلام

ضمن خیر مقدم به پژواک گرامی ، با جناب اشکیار در ضرورت پیگیری ره نوشتن موافقم .
pejvak pejvak     پنج شنبه, ‏1389/03/06 ‏20:06:02

سلام

باتشکرازشما انوار عزیز.ازاینکه من رو راهنمای میکنید.متشکرم.
ashkyar ashkyar     شنبه, ‏1389/04/12 ‏19:52:51

امشب شعری خواهم نوشت با اشکهایت
                                                 جاری خواهم شد بر گونه ها با ناله هایت
                           حرفهایم همه ساکن
                                            قلمها همه بی رنگ
                                                         
                                                               تا به آن لحظه ناب
                                                                                       
                                                                                        که بگویم  
                     
                                                                                                 من آن اشکم،  ای به چشمانت جاری...
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1389/04/20 ‏13:35:54

گــر ز حال دل خبـــــــر داری بگو          ور نشــــانی مختصـــر داری بگو

مرگ را دانم ولی تا کوی دوست         راه اگـــــر نزدیکـــــــــتر داری بگو


                                                                                                 مولانا
ashkyar ashkyar     چهارشنبه, ‏1389/04/23 ‏13:34:25

آنکه می گوید دوستت دارم

خنیاگر غمگینی ست

که آوازش را از دست داده است.



ای کاش عشق را

زبان ِ سخن بود



هزار کاکلی شاد

             در چشمان توست

هزار قناری خاموش

در گلوی من.



عشق را

ای کاش زبان ِ سخن بود





آن که می گوید دوستت دارم

دل اندُه گین شبی ست

که مهتابش را می جوید


                     ای کاش عشق را

                      زبان ِ سخن بود



هزار آفتاب خندان در خرام ِ توست

هزار ستاره ی گریان

در تمنای من.

                     عشق را

                     ای کاش زبان ِ سخن بود


                                                                                           شعر زیبایی از احمد شاملو



قالب
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1389/04/29 ‏00:31:47

سلام به همه.. من تازه اومدم.. اما غریبه نیستم..سالها اینجا زندگی  کردم...                                                           زندگی دفتری از خاطره هاست ..یک نفر در دل شب..یک نفر در دل خاک ..یک نفر همدم خوشبختی هاست.. یک نفر همدم خوشبختی هاست..    چشم تا باز کنیم عمرمان میگذرد... ما همه همسفریم...                                                         کیانا خیلی به یادتم...
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1389/04/29 ‏00:32:26


فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1389/04/29 ‏00:34:47

اگه پذیرای من باشید بازم میام
farahnaz فرحناز     سه شنبه, ‏1389/04/29 ‏00:50:14

فریاد عزیز خوش اومدی. با آغوش باز و با خوشحالی شمارو می پذیریم ...
                                                                                               به امید حضور مداوم شما
anvar anvar     سه شنبه, ‏1389/04/29 ‏09:15:20

درود بر شما فریاد عزیز

خیر مقدم و اعلام نیاز برای دیدن مداوم شما .
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1389/04/29 ‏17:57:37

مزده بده ..مزده بده ..یار پسندید مرا..
سایه او گشتم و او برد به خورشید مرا..

جان و دل و دیده منم ..گریه خندیده منم ..
یار پسندیده منم ..یار پسندید مرا...

ممنونم از شما دوستان عزیز...
fariba fariba     سه شنبه, ‏1389/04/29 ‏19:55:58

با سلام و خیر مقدم به فریاد عزیز دوست خوب و آشنای قدیم
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1389/04/29 ‏23:05:27

فریبای عزیزم همین الان  صدای شما و استاد عزیزم و شنیدم ... خیلی خوشحال شدم و دلی سبک کردم... اشک مجال نداد که به راحتی با استاد صحبت کنم...

میمیرم اگه ناراحتیتون و ببینم... اروم باشید که همه ارامش منید...

دوستون دارم اندازه خدا..
ashkyar ashkyar     چهارشنبه, ‏1389/04/30 ‏11:06:24

و آنگاه که ستاره ها می میرند و آرزوهای من نیز
         
 غمی به اندازه ی آسمان دلم را تنگ می کند

         تو بگو، دیگر مهتاب در دایره ی چشم من حلقه می زند...
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1389/04/30 ‏16:48:31

یک گل بهار نیست
صد گل بهار نیست
حتی هزار باغ پر از گل ... بهار نیست
وقتی:
پرنده ها همه خونین بال
وقتی ترانه ها همه اشک الود
وقتی ستاره ها همه خاموشند...
ashkyar ashkyar     چهارشنبه, ‏1389/04/30 ‏21:47:22

بهار در امتداد دستان من است
                              و پای من در ابتدای پاییز        
و در آن شب خاموش، پرنده ایی دیدم که از بالش اشک می بارید

                               دیدم ستاره ها در چشمم دسته دسته می مردند

                                 و دیگر در هیچ صبحی ترانه ی من نخندید

پرنده اما یک روز  به لانه اش برمی گردد

و ستاره ها شاید می میرند تا لحظه ی آرزو کردن را به ما هدیه دهند

و ترانه مرا اینگونه می گوید آنجا که من پاییز را دوست دارم...
                                                                                                         م.اشکیار
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1389/04/30 ‏22:55:39

گاهی  گمان نمیکنی ولی میشود
گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود
گاهی گدای شهری و بخت با تو نیست
گاهی تمام شهر گدای تو میشود...
farahnaz فرحناز     جمعه, ‏1389/05/01 ‏21:37:38

ای‌ که‌ می‌پرسی‌ نشان‌ عشق‌ چیست‌

عشق‌ چیزی‌ جز ظهور مهر نیست‌
عشق یعنی مهر بی‌چون و چرا
عشق یعنی کوشش بی‌ادعا
عشق یعنی عاشق بی‌زحمتی
عشق یعنی بوسه بی‌شهوتی
عشق یعنی دشت گل کاری شده
در کویری چشمه‌ای جاری شده
یک شقایق در میان دشت خار
.
.
.
"زنده یاد مجتبی کاشانی"

http://www.kianavahdati.com/documentView.aspx?type=39&id=-2147483403
ashkyar ashkyar     شنبه, ‏1389/05/02 ‏19:53:22

درود به همه ی دوستان
  امروز دوم امرداد روز درگذشت احمد شاملو شاعر بزرگ معاصره
                                                                                                  یادش گرامی
ashkyar ashkyar     شنبه, ‏1389/05/02 ‏22:09:54

امرداد، ای برج جاده های آمدنها و رفتنها،

                                                کنون که رفتند یاران،

                                                    چگونه امواج پر تلاطمِ دلی بی جفت را آرام بگیرم دست،

                                                            چگونه برکشم سایه به زیر آفتابی تند زبان که تا نخشکد خون دلی
                                                                                                                                                                 
                                                                                                                                               هیچ نگیرد آرام.
و اینک
من بغض نشکسته ام مرا فریادی کن

                      من خشکیده بوسۀ گل و مرگم مرا آوازی کن

                                    من  کهنه حسرت کویرم ،مرا چشمه کناری کن...      
                                                                                                                               م.اشکیار
mana mana     یکشنبه, ‏1389/05/03 ‏22:14:44

عشق هیچ گونه ای ندارد.....درد دارد و درد..................
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1389/05/04 ‏12:39:02

درود به تو مانا
بله حقیقت همینه عشق در حقیقت ذاتی خود هیچگونه ای ندارد در مقدمه ی این اتاق هم در موردش صحبت کردیم.

ما توی این اتاق توی این سایت توی این دنیا به دنبال روحی تازه از عشق و معنای اون هستیم، اما آنچه که امروزه در دنیای پیرامون ما وجود دارد این است که ما آدما از عشق هزار گونه درست کردیم و با اسمش چه بازیها که نکردیم.

بعضی رابطه ها رو ما یک رابطه ی عاشقانه می بیبنیم اینجاست که فاجعه اتفاق می افتد، این عشق همان عشقی است که ما مخترعش بودیم  که در آخر مارو قربانی خود می کند "اینجا منظور من طرف رانده شده نیست"

اما عشق در حقیقت یک قربانی است قربانی ای که با اسمش با روحش چه بازیها که نمی شود، یه روز دل می بندند یه روز از همراهشون از کسی که با تمام وجود کنارشه دوسش داره و صداقت و رفاقت رو خمیر مایه ی رابطش کرده به راحتی دل می برند
بله درد کشیدن سخته اما چه خوبه در عین حالی که پر از دردی و این سختی ها تو رو سختت کردند" مثل آب روان باشی مثل گل مهربون باشی و مثل باد آزاد............آدم پر از درد باشه و لی به کسی رنج و درد هدیه نده....

به نظر من  باید به دنبال حل مشکل باشیم حل همون نقص، همون بی خبری که در آخر باعث آزار ما میشه و همه ی انرژی

وجودمون رو خالی میکنه، خستمون می کنه، بیزار میکنه مارو از همه کس از همه چیز... نه اینکه دایماً به دنبال طرح مسأله باشیم چون چیزی رو حل نمی کنه

نمی خوام بگم عشق واقعی دیگه وجود نداره...
...هست ولی یه جای دوره شاید، یه جایی همین نزدیکیاست، ولی جایی که هست می دانم که اونجا یه دلِ بی قرار منتظر ماست...
من هیچ نصیحتی نمی کنم،  ولی در اخر اینو میگم بهتره آدم غصشو در خودش نریزه، با شخص مورد اعتمادش در مورد

احساسات امروزش حرف بزنه، سوالهایی که براش به وجود اومده به زبون بیاره حتی اگه جوابی در خور براش نباشه ...

 
        گاهی هم به آسمون نگاه کن و جای یکی از اون ستاره ها بنشین و زمینی را که در آنی رو از اون بالا نگاه کن می بینی که دنیای کوچکی داریم خانه ی کوچکی داریم غصه های نه چندان بزرگی داریم و نه ... اما چه دل بزرگی داریم.

                                                                                                                               شادزی مهر افزون
mana mana     دوشنبه, ‏1389/05/04 ‏21:51:48

ممنون اشکیار.......بله درد همینجاست....جایی که ماها عشق رو به اشتباه به بازی می گیریم.....
زیبا بود...سپاس
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1389/05/11 ‏12:49:57

برای روز میلاد تن من
                  نمی خوام پیرهن شادی بپوشی
mana mana     سه شنبه, ‏1389/05/12 ‏12:00:28

عشق در دل ماند و یار از دست رفت...دوستان دستی ...که کار از دست......رفت....
ashkyar ashkyar     سه شنبه, ‏1389/05/12 ‏21:04:05

رفت آن گل من از دست
              با خار و خسی بنشست
ashkyar ashkyar     پنج شنبه, ‏1389/05/14 ‏11:43:58

یاد باد آن گلبوسه های من و تو

  سرخی شرمی بر گونه های تر تو...
                                                    م.اشکیار
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1389/05/17 ‏12:51:58

و قلبم جای خالی تو را نمی تپد...
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1389/05/17 ‏13:11:31

من،پری کوچک غمگینی را،
             می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد؛

و دلش را در یک نی لبک چوبین،
               می نوازد آرام آرام.

پری کوچک غمگینی،

که شب از یک بوسه می میرد،
           و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.
       
                                                               "فروغ فرخزاد
mana mana     پنج شنبه, ‏1389/05/21 ‏21:39:50

این شعرتو دوست داشتم اشکیار : وقلبم جای خالی تورا نمی تپد....مال خودتون بود؟
ashkyar ashkyar     جمعه, ‏1389/05/22 ‏21:10:33

قابل شما رو نداره ،  همون لحظه نوشتم، این مو قع ها  خیلی با من نیستم.

خوشحالم که خوشت اومده.
این روزها بیشتر به ما سر بزن
                                                                                      شاد زی مهر افزون
mana mana     جمعه, ‏1389/05/22 ‏21:20:02

حتما.....همیشه شاعر باشی و موفق.......
ممنون
ashkyar ashkyar     شنبه, ‏1389/05/30 ‏13:28:15

این چه رویای پر دردی است
 باز دیشب خواب تو را دیدم
    این چه رویای پر رمزی است
         چشم من دیگر خواب ندارد
               این چه کابوس بی مرزی است

در خواب چشمت مرا می خواند و من می گریختم به تنهایی

              تو بگو این خواب مر گ آفتاب است یا مهتاب را بیداری...
ashkyar ashkyar     شنبه, ‏1389/05/30 ‏20:53:39

بگو
  تو هم در آن خواب
                غربت چشم مرا دیدی
ashkyar ashkyar     سه شنبه, ‏1389/06/02 ‏19:31:25

آی ای بهار              
             تو با آن چشم پر شورت

                                                 خلوت پاییزیه خواب مرا چه سروکار
ashkyar ashkyar     چهارشنبه, ‏1389/06/03 ‏23:48:40

شهر مادرم داغ دارست

  چشم بی فروغم راز دارست

نگاه پر ز دردی دارم

 شبی در امتداد شبی دارم...

                                                                    م.اشکیار
ashkyar ashkyar     سه شنبه, ‏1389/06/09 ‏02:38:31

و زمین در گوش من گفت

         لحظه ی شدن نزدیک است...
ashkyar ashkyar     پنج شنبه, ‏1389/06/11 ‏15:53:02

"بعد از تو هم در بستر غم می توان خفت"
 
بعد از تو م در بستر غم می توان خفت   بعد از تو هم با دل سخنها می توان گفت

بعد از تو هم این سوز هجران    هرگز نمی آید به پایان

 بی تو هم این عشق بی فرجام من شاید که پا برجا بماند  یا نماند

 بی تو هم دریای بی آرام غم شاید به طوفانم کشاند   یا براند

 من که رسوای دل هستم کی ز غم پروا کنم      می روم عشق و وفا را در جهان رسوا کنم

 دل به دریا می زنم   تا که دل دریا کنم

     دل کی شود آزاد از این غم            فریاد از این دل داد از این غم

     جز غم چه بود این عشق رسوا      شد هستیم بر باد از این غم

                                                                                   تصنیف سرا :زنده یاد تورج نگهبانِ نازنینم
ashkyar ashkyar     پنج شنبه, ‏1389/06/11 ‏17:25:44

"مرداد"
ما بدهکاریم
به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند
معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟
و نگفتیم
چونکه مرداد
گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است

                                                                                زنده یاد حسین پناهی
mana mana     پنج شنبه, ‏1389/06/11 ‏20:32:21

چقدر دلتنگ شدم با این شعر......................... .
ashkyar ashkyar     پنج شنبه, ‏1389/06/11 ‏21:42:04

مانای عزیز من هم بار اول که خوندمش همین حس دلتنگی بهم دست داد
آره دلتنگی، دلتنگی ای که یه جورایی ما خودمون ازش خوشمون میاد شاید به این دلیله که آدمایی که این حرفارو زدند صاحب دلهای زیبان و دلتنگیاشونم زیبان؛ و اینکه با همه ی غم باریشون به دل میشینن
کاش همه ی دلتنگیا این همه قشنگ باشن...............
mana mana     جمعه, ‏1389/06/12 ‏12:41:48

آره... وقتی یه جای وجودت جای خالی کسی رو احساس می کنی اونوقته که دلتنگ میشی و این دلتنگی رو خودت انتخاب نکردی.....هیچ کس فراق رو انتخاب نمی کنه.......منم یکی دیگه از شعرهاش رو می نویسم.....

بی تو نه بوی خاک نجاتم داد، نه شمارش ستاره ها تسکینم....................

چرا صدایم کردی...چرا؟

«حسین پناهی»
ashkyar ashkyar     جمعه, ‏1389/06/12 ‏20:09:47

کاش می توانست بگوید چرا؛ چراااااااااااااا؟
anvar anvar     شنبه, ‏1389/06/13 ‏09:11:51

سلام دوستان

جایی میخواندم : این همه بیقراریت از طلب قرار توست     عاشق بیقرار شو تا که قرار آیدت

گویی زمانی عهدی بسته ایم و به این وادی آمده ایم تا رسالتی را تحقق بخشیم ، هنوز در اعماق وجود میدانیم آنجا چه جایی بوده است محل فراغت از هر گونه شر و ناپاکی ، دروغ و دو رنگی ، نفرت و خشم و حسد ، این همه دلتینگی بویی از این فرقت است ،  اما بکلی فراموش کرده ایم که خود با میل خود به این وادی پر سنگلاخ و نشیب و فراز آمده ایم و گویا باید آرام ارام با پالایش خویش ، یافتن مرهمهای ادواری والبته ناپایدار ، مسکین خرک خویش ، لنگ لنگان و هر گاه که عاشقیم پرواز کنان به مقصد برسانیم .

هر گاه که لنگیم ، کوله باری از دلتنگی و غم بر دوش خویش داریم ، لازم است محتویات این کوله بار را هر از گاهی بررسی کنیم ، بسیاری از آنها تبدیل به عادت شده اند و موضوعیت خود را از دست داده اند ولی چون بررسی نمی شوند کوله بارهایمان سنگین است . لازمست به داد خودمان برسیم و آنها را تبدیل به توپی جلوی پا برای ضربه زدن کنیم تا کوله باری بر دوش و خم شدن زیر بار آن .

                                                                                                                                                                                         موفق باشید .
ashkyar ashkyar     چهارشنبه, ‏1389/06/17 ‏01:26:52

ایمان بیاوریم به زندگی
مرا به ترنم قطره های باران قسم داده اند که لحظه های عمرم را با خیال سرد و خاموش سکوت هدر ندهم و شب این آستانه ی

آرامش را که هر چند یک بار می آید و می رود به پرتو خورشید حسرت مخورم . دلم را به زیبایی بهار فریب ندهم و به صداقت پاییز و

زمستان که در زیر برگ های رنگین و برف پنهان است ایمان بیاورم..
                                                                                                        کیانا وحدتی
ashkyar ashkyar     چهارشنبه, ‏1389/06/17 ‏02:46:10

وای که چقدر امشب هوای سکوتم پر از دل تنگی است
ashkyar ashkyar     پنج شنبه, ‏1389/06/18 ‏01:43:37

من فکر می کنم

  هرگز نبوده قلب من
                این گونه
                     گرم و سرخ:

احساس می کنم
  در بدترین دقایق این شام مرگزای
              چندین هزار چشمه خورشید
                                                در دلم
                                                 می جوشد از یقین؛
احساس می کنم
        در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
                                     چندین هزار جنگل شاداب
                                                           ناگهان
                                                         می روید از زمین.
***
آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
             در برکه های آینه لغزیده تو به تو!
                   من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق؛
                                           از برکه های آینه راهی به من بجو!
                                                                                                                    ا.بامداد
ashkyar ashkyar     پنج شنبه, ‏1389/06/18 ‏15:17:16

گفتی شتاب رفتن ما از برای توست

   آهسته تر برو که دلم زیر پای توست
ashkyar ashkyar     سه شنبه, ‏1389/06/23 ‏14:33:38

"وقتی ریاضیدان عاشق می شود...

منحنی قامتم، قامت ابروی توست
        خط مجانب بر آن، سلسله گیسوی اوست

حد رسیدن به او، مبهم و بی انتهاست
                    بازه تعریف دل، در حرم کوی دوست

چون به عدد یک تویی من همه صفرها
                          آن چه که معنی دهد قامت دلجوی توست

پرتوی خورشید شد مشتق از آن روی تو
                                 گرمی جان بخش او جزئی از آن خوی توست

بی تو وجودم بود یک سری واگرا
                                         ناحیه همگراش دایره روی توست
                                                                                                             (پروفسور هشترودی)
1001 وارش     سه شنبه, ‏1389/06/23 ‏18:34:07

دکارت می گوید: می اندیشم پس هستم
من می گویم : هستم پس می اندیشم.   " پروفسور هشترودی"
همین جمله برای عظمت این بزرگ مرد کافیست.
براستی اگه ریاضیدانان عاشق نشن هیچ از ریاضی درک نکردن. پروفسور جزء معدود ریاضیدانانی بود که ریاضی رو درک کرده بود.
ممنون از اشکیار گرامی که منو به یاد این عزیز انداخت . بر آن شدم که کتاب شعرش رو ( سایه ها ) بخرم
ashkyar ashkyar     سه شنبه, ‏1389/06/23 ‏22:39:41

از سایه ها" هم برای ما بخون
ashkyar ashkyar     سه شنبه, ‏1389/06/23 ‏23:19:52

دستانم یارای یاری ندارند مرا، یا شاید...

یک خاطره توی یه شب پاییزی؛ بیشتر میخوام برای خودم یادآوری کنم.

روزی به آشنایی گفتم اگر خبر مرگ مرا شنیدی نبودنم را باور نکن، اما اگر شنیدی که دیگر درقلمستانِ دلم، تن هیچ کاغذی لمس نمی شود آنگاه خاموشیِ قلبم را باور کن.
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1389/06/28 ‏00:31:05

...................
"به تو مدیونم"

واسه این که از تو دورم ، به تو مدیونم

واسه کشتن غرورم ، به تو مدیونم
تو که حرمتو شکستی ، پای عهدت ننشستی
گرچه بازم تو نیازم ، لحظه هامو بد می بازم ، به تو مدیونم

واسه ی چشای خیسم ، به تو مدیونم
این که از غم می نویسم ، به تو مدیونم
این که بی جونم و سردم ، این که بی روحم و زردم
پی آرامشی که بردی و من پی اش می گردم ، به تو مدیونم
به تو مدیونم ، به تو مدیونم

به تو مدیونم ، غرورمو شکستی عین شیشه
به تو مدیونم که کشتی دلمو واسه همیشه
به تو مدیونم ، منو دادی به بی بها بهانه
به تو مدیونم واسه بغض عمیق این ترانه

واسه این که تو خجالت محبتات نمونم
جونمم می دم و می بینی پای حرفمم می مونم

به تو مدیونم ، به تو مدیونم
به تو مدیونم ، به تو مدیونم
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1389/06/29 ‏00:54:13

دارم سخنی با تو گفتن نتوانم                          وین درد نهان سوز نهفتن نتوانم

تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت                من مست چنانم که شنفتن نتوانم...
ashkyar ashkyar     سه شنبه, ‏1389/06/30 ‏01:59:36

چشم من بیا من رو یاری بکن
گونه‌هام خشکیده شد کاری بکن
غیر گریه مگه کاری می‌شه کرد
کاری از ما نمیاد زاری بکن
اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه می‌خواد

هرچی دریا رو زمین داره خدا
با تموم ابـــــــرای آسمونها
کاشکی میداد همه رو به چشم من
تا چشم‌هام به حال من گریه کنن

اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه می‌خواد

قصه گذشته‌های خوب من
خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن
حالا باید سر رو زانوم بذارم
تا قیامت اشک حسرت ببارم

دل هیچکی مثل من غم نداره
مثل من غربت و ماتم نداره
حالا که گریه دوای دردمه
چرا چشمم اشکش رو کم میاره

خورشید روشن ما رو دزدیدن
زیر اون ابرای سنگین کشیدن
همه جا رنگ سیاه ماتمه
فرصت موندنمون خیلی کمه

اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه می‌خواد

سرنوشت چشم‌هاش کوره نمی‌بینه
زخم خنجرش می‌مونه تو سینه
لب بسته سینه غرقه به خون
قصه موندن آدم همینــــــه

اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه می‌خواد

برای دل...
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1389/07/04 ‏01:39:20

"پروانه ها"

حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما چیزی خوابم را آشفته کرده است
در دو ظاقچه رو به رویم شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام
با آن گیس های سیاه و روز پریشانشان
کاش تنها نبودم
فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی آید ؟
کاش تنها نبودی
آن وقت که می توانستیم به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند
بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند
می دانی ؟
انگار چرخ فلک سوارم
انگار قایقی مرا می برد
انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم و ....
مرا ببخش
ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟
می شنوی ؟
انگار صدای شیون می آید
گوش کن
می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد
اما به جای آن
می توانم قصه های خوبی تعریف کنم
گوش کن
یکی بود یکی نبود
زنی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه
به جای خواندن آواز ماه خواهر من است
به جای علوفه دادن به مادیان های آبستن
به جای پختن کلوچه شیرین
ساده و اخمو
در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند
صدای شیون در اوج است
می شنوی
برای بیان عشق
به نظر شما
کدام را باید خواند ؟
تاریخ یا جغرافی ؟
می دانی ؟
من دلم برای تاریخ می سوزد
برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند
برای خمره های عسلش که در رف ها شکسته اند
گوش کن
به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگری نوشت
حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما مادربزرگ ها گفته اند
چشم ها نگهبان دل هایند
می دانی ؟
از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار در گذر است
کودک
خرگوش
پروانه
و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که
بی نهایت بار
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نویسنده شان باشند
پروانه ها
آخ !!
تصور کن
آن ها در اندیشه چیزی مبهم
که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را
در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند
یادم می آید
روزگاری ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم
عشق را چگونه می شود نوشت

در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند
من تو را
او را
کسی را دوست می دارم                                                                             حسین پناهی گرامی
ashkyar ashkyar     سه شنبه, ‏1389/07/06 ‏01:13:02

درود به عزیزان
این سروده استاد کدکنی است که در سوگ استاد مشکاتیان چندی پس از پرواز ایشان گفته اند...

ای دوست وقت خفتن و خاموشی ات نبود
وز این دیار، دور فراموشی ات نبود

تو روشنا سرود وطن بودی و چو آب
با خاک تیره روز هماغوشی ات نبود

میخانه ها ز نعره تو مست می شدند
رندی حریف مستی و می نوشی ات نبود

دود چراغ موشی دزدان ترا چنین
مدهوش کرد و موسم خاموشی ات نبود

سهراب اضطراب وطن بودی و کسی
زینان به فکر داروی بیهوشی ات نبود

در پرده ماند نغمه آزادی وطن
کاندیشه جز به رفتن و چاوشی ات نبود

در چنگ تو سرود رهایی نهفته ماند
زین نغمه هیچ گاه فراموشی ات نبود

ای سوگوار صبح نشابور سرمه گون
عصری چنین سزای سیه پوشی ات نبود...
ashkyar ashkyar     سه شنبه, ‏1389/07/06 ‏14:50:47

"آیدا در آینه"

لبانت
به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند

       که جاندار غار نشین از آن سود می جوید
           تا به صورت انسان درآید

و گونه هایت
 با دو شیار مّورب
    که غرور ترا هدایت می کنند و
                                         سرنوشت مرا
   که شب را تحمل کرده ام
          بی آن که به انتظار صبح
                    مسلح بوده باشم،

و بکارتی سر بلند را
         از رو سبیخانه های داد و ستد
                                   سر به مهر باز آورده م


هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست

                                                       که من به زندگی نشستم!
ashkyar ashkyar     چهارشنبه, ‏1389/07/07 ‏01:08:53

آفتاب

دنیا که به پایان رسید

   رویاها

              دنیایی دیگر خواهند ساخت

 و خنده ی تو
    جای آفتاب را خواهد گرفت.
                                                                            ?
lab_khand labkhand     شنبه, ‏1389/07/10 ‏01:04:12

دره نگار چه قشنگ بود، جای همه خالی، شب ستاره هاش با همه جا فرق می کرد، تو دستای ماه ستاره های رنگی رو می

بینی که سبد سبد ازحیاط آسمونش واسۀ چشمهات چیده و از اون بالا رو سرت می ریزه ستاره هارو، تا آرزوهاتو از میونشون جدا کنی

و ستاره های دنباله دارو می بینی که فرصت پلک زدن رو ازت می گیرن تا لحظه آرزو کردن رو بهت هدیه کنن، و اونقدر

زیادن این شب خوابهای آسمون، که خود ماه هم رو دیگه نمی بینی... و من به ستاره هایی می اندیشیدم که فاصله ها حصاری بودند که فانوسشان را سایه ای سیاه، گم کرده بود...

                                                         " تصویری از یک سفر به دل طبیعت از نگاه من، توی شبهای خلوت من و آسمون "
فریاد فریاد     شنبه, ‏1389/07/10 ‏12:00:11

سلام... لبخند شما اشکیاری...؟

اخه این مطلب و قبلا اشکیار گذاشته بود!!!!!

خودتی اشکیار؟
lab_khand labkhand     شنبه, ‏1389/07/10 ‏12:24:00

سلام فریاد
نه من اشکیار نیستم لبخندم
این کامنتو گذاشتم برای نشون دادن اینکه خوندمش!!!
lab_khand labkhand     شنبه, ‏1389/07/10 ‏12:48:39

روزگاری

کوه ها را به هم وصل می کردی

آدم ها را

قلب ها را

اما حالا...

آه ای پل شکسته!

حالا دیگر

فقط ابرها می توانند

از روی تو بگذرند!
(شعر از رسول یونان)
ashkyar ashkyar     شنبه, ‏1389/07/10 ‏13:09:36

درود و خوش آمد به شما لبخند عزیز
ممنون از لطف شما
البته بیشتر خوشحال میشدم به جای اووردن خود مطلب نظرتون رو بعد از خوندنش برای ما میگفتید...
به هر حال از شما به خاطر اینکه به کنار اومدید ممنونم


درود به شما فریاد عزیز
لبخند من در اشکهایم جاری است

        واشک در شعر من، دست به دامن می رسد
lab_khand labkhand     شنبه, ‏1389/07/10 ‏21:13:57

دنیا را بد ساخته اند....
کسی را که دوست، تو را دوست نمیدارد...
کسی که تو را دوست دارد، تو دوستش نمی داری...
اما کسی که هم تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد...
به رسم و آیین هرگز به هم نمی رسند...
و این رنج است...
( دکتر علی شریعتی)
lab_khand labkhand     شنبه, ‏1389/07/10 ‏23:20:06

و من
در پهنه ی این انتظار آشنا
رفتنت را می بینم
بی آنکه هرگز آمدنت را ...
امّا هر بازگشت
برهان بودنی است
هر رفتنی، گواه
بر شوق آمدنی است !
(کیانا وحدتی)
ashkyar ashkyar     شنبه, ‏1389/07/10 ‏23:24:47

گذشت آنچه دلم در شکنج موی تو بود
گذشت آنکه جهان پر از گفتگوی تو بود

گذشت آنکه سرو پای من ز جذبه ی شوق
به سان آینه مجذوب روی موی تو بود

خبر نداشتی ای آب زندگانی من
که مرگ تشنه ای بر کنار جوی تو بود
                                                              ؟
lab_khand labkhand     دوشنبه, ‏1389/07/12 ‏00:03:23

زندگی را فرصتی آنقدر نیست که بگوید برای چه دوست می دارم یا از لبخند و اشک یکی را سنجیده گزین کند
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1389/07/12 ‏22:29:19

....
در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند

کسی به کوچه سار شب ، در سحر نمی زند

نشته ام در انتظار این غبار بی سوار

دریغ ، کز شبی چنین ، سپیده سر نمی زند

گذرگهیست پر ستم که اندر او یه غیر غم

یکی صلای آشنا ، به رهگذر نمی زند

دل خراب من دگر ، خراب تر نمی شود

که خنجر غمت از این ، خراب تر نمی زند

چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات

برو که هیچکس ندا ، به گوش کر نمی زند

نه " سایه " دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست

اگر نه بر درخت تر ، کسی تبر نمی زند

                                    سایه – هوشنگ ابتهاج
ashkyar ashkyar     چهارشنبه, ‏1389/07/14 ‏00:39:12

اشک رازی است
لبخند رازی است
عشق رازی است

اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که بینی
یا چیزی چنان که بدانی...

من درد مشترکم
مرا فریاد کن

درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم

نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده،
من ریشه های تو را دریافته ام
با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام
و دست هایت با دستان من آشناست.

در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان،
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیباترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترین زندگان بودند.

دستت را به من بده
دستهای تو با من آشناست
ای دیر یافته! با تو سخن می گویم
بسان ابر که با طوفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من
ریشه های تو را دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.

                                                                              احمد شاملو
ashkyar ashkyar     پنج شنبه, ‏1389/07/15 ‏23:33:29

نفسم گلو کم می آورد

  چنانکه آسمان، باران را
ashkyar ashkyar     جمعه, ‏1389/07/16 ‏00:35:46

"اشک رازی است
لبخند رازی است
عشق رازی است

اشک آن شب لبخند عشقم بود"

       و آن شب آخرین شب عاشقی

           و اینک کدام لبخند کدام اشک راز شب را می داند

                                                     تو به من بگو ای که اشک شب را همه صحرایی
mana mana     شنبه, ‏1389/07/17 ‏13:49:53

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد.......
درود به اشکیار عزیز و شعرهای زیباش....
مدتی از انور جان خبری توی سایت نیست....از ایشون خبری دارید؟ دلمون برای نوشته هاشون تنگ شده...
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1389/07/18 ‏00:28:27

...این چه شهری است که دل از چون تو نگاری نبرد...

سلام مانای مهربان یار و سپاس از نظر نیکت


...........

من هم از ایشون بیخبرم اما هر جا هستند شاد و خوب باشند
anvar anvar     یکشنبه, ‏1389/07/18 ‏16:11:24

سلام بر شما مانای خوب و اشکیار گرامی

فقط یک کم سرم شلوغ بود ، با کمی مشاوره  بویژه  کلاسهای گروهی ، دیشب یک سر آمدم ، هنوز همه ی اتاقهایی که مطالب جدید هست نرسیده بودم سر بزنم که مجبور شدم بروم ، البته ناگفته نماند وارش در اتاق گنج نور مطلب گذاشته بود ، من غرق گنج نور دکتر قمشه ای شده بودم ، حسابی . هم نفهمیدم چه قدر زمان گذشت ، هم مجبور  شدم نیمه کاره بلند شوم . ولی مطمئن باشید تمام مطالب شما را میخوانم ، اگر حرفی نمیزنم چون مطالب گاه آنقدر در خود کامل است که حیفم می آید رشته ی سخن را بویژه وقتی آنقدر رمانتیک و لطیف است پاره کنم . اما بی نهایت لذت میبرم از این همه عشق ، از این همه غرور ، ار این همه پاک ، از این همه یار  و....

دمتان گرم و سرتان خوش ، نوبت شماست ، گاه طرب و عیش ، فقط قدرش را بدانید ، حتی قدر لحظه لحظه رنجهایش را ....... دارید پوست می اندازید ، رنجهای بزرگتر در راهست و البته گنجهای بزرگتر . دعوتتان مبکنم به اتاق گنج نور ، احتمالا" در سالن مقالات باشد .

غم چو بینی کش در آغوشش به مهر        از سر ربوه نظر کن بر دمشق                          ( ربوه ، نام یک کوه در کنار شهر دمشق )
.......
.......                                                   زیر ویران گنج سلطانی بود .

                                                                                                                                                                     موفق باشید .
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1389/07/18 ‏23:22:31

انور عزیز...
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1389/07/19 ‏00:06:02

درود به شما انور مهربان یار

چه بگویم سخنی نیست
می وزد از سر امید نسیمی
ashkyar ashkyar     چهارشنبه, ‏1389/07/21 ‏15:37:10

من نگویم که بدر دل من گوش کنید
                          بهتر آنست که این قصه فراموش کنید

عاشقان را بگذارید بنالند همه
                          مصلحت نیست که این زمزمه خاموش کنید...
.
.
.
سخن سوختگان طرح جنون می ریزد
                         عاقلان، گفتۀ عشاق فراموش کنید.
                                                                                   معینی کرمانشاهی
ashkyar ashkyar     پنج شنبه, ‏1389/07/22 ‏03:36:41

به یادت گریستم ای صدایت یادگار روزهای پر سکوتم

روز چهارشنبه عالم موسیقی اصیل ایران بانو مرضیه را از دست داد هنرمندی که به نظرمن مانندش نبود و تنها صدایی بود

که هنگام خواندنش تمام وجودم پر از غرور می شد چنان که صدای قلبم را از طنین صدایش می شنیدم و پرواز روحم را در اوج صدایش می دیدم

میشه گفت از خیلی سالها پیش که دوم یا سوم راهنمایی بودم به آواز مرضیه گوش میدادم؛ که به حقیقت همه ی وجودم سرشار از حس خاصی میشد که الان وصفش برام سخته، یادمه که از روی یه کاست قدیمی که توی خونه داشتیم برای خودم کپی کردم که بیشتر وقتها گوشش می دادم و یکی از آهنگاشو خیلی دوست داشتم که ابتدای شعرش می خوند:

ای ماه من ای فروغ ای شبهای من
ای روشن از نور عشقت، دنیای من

        روشنتر از صبح امید زندگی
        رخشان بود چهره ی تو ای زیبای من...


امشب از شنیدن این خبر بسیار ناراحت شدم و پر ازبغض گریه کردم.  

گریه کردم لحظه هایی را که با صدای تو،

                              به صدای تو،

                                      در صدای تو عاشق شدم...
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1389/07/22 ‏15:36:39

عجب...

بابام خیلی دوستش داشت...

روحش شاد..
ashkyar ashkyar     جمعه, ‏1389/07/23 ‏00:23:17

عجب...
lab_khand labkhand     جمعه, ‏1389/07/23 ‏18:45:45

ساختم بتی دیشب ز تو

با مرمر رویای خود

جان دادمت با یک جهان

نازک خیالی های خود

لبخند شیرینی هم ای جان

بر روی لبهایت نهادم

اول دلم را هدیه کردم

وانگه به پای تو فتادم

مستانه ام چون در بتا

بوسه ز سر تا پای تو

لبهای من آتش گرفت

از آتش لب های تو

سرگشته ی دشت جنونم تا که هستم

از ساغر عشق تو زیبا مست مستم

غیر از تو دیگر در جهان یاری ندارم

دور از تو جز پیمانه غمخواری ندارم


( از ترانه های مرضیه)
روحش شاد
ashkyar ashkyar     شنبه, ‏1389/07/24 ‏16:33:03

"رفتم که رفتم"

از برت دامن کشان رفتم ای نامهربان

از من آزرده دل کی دگر بینی نشان
رفتم که رفتم رفتم که رفتم

از من دیوانه بگذر بگذر ای جانان بگذر
هرچه بودی هرچه بودم بی خبر
رفتم که رفتم رفتم که رفتم

شمع بزم دیگران شو جام دست اینو آن شو
هرچه بودی هرچه بودم بی خبر
رفتم که رفتم رفتم که رفتم

بعد ازاین بعد از این کن فراموشم که رفتم
دیگر از دست تو می نمی نوشم که رفتم
با دل زود آشنا گشتم از دامت رها
بی وفا بی وفا رفتم که رفتم

هرچه بودی هرچه بودم بی خبر

              رفتم که رفتم رفتم که رفتم

                                                                  ترانه ای که با صدای مرضیه خوانده شد. یادش گرامی
farahnaz فرحناز     شنبه, ‏1389/07/24 ‏20:51:34

هنوز باورم نمی شود که رفته ای
هنوز باورم نمی شود تو بوده ای
که اینچنین غرور عشق را
به پیش چشم من شکسته ای
بمان ، بمان و با سرای خود وداع کن
بمان و قبل رفتنت
غبار یاد خود از این دیار کهنه پاک کن
کمی درنگ کن ؛
بمان ، عظمت شکست را نظاره کن
- به پای خود –
تمام شعرهای عاشقانه را
تمام خاطرات و نامه های پاره پاره را
مسافر همان دیار جاودانه کن !
کمی درنگ کن
ببین سپیده ها چگونه رنگشان پریده است !
ببین چگونه یاس زخم خورده ات
به پیکر ترحم حصار خاردار راه تو تنیده است
ببین چگونه راه شرمسار رد گامهای توست
ببین نگاه پنجره
چگونه خیس واپسین نگاه توست
بمان !
ببین شکوفه های بی بهار را
ببین بلوغ کال لحظه های انتظار را
ببین که ماهیان سرخ مهر
چگونه با تو راهی سراب می شوند
ببین چگونه این ستاره های سوخته
- شکسته بال –
اسیر دست خاک می شوند
ببین چگونه داغ رفتنت
به سینه ی شراره های شور مانده است
ببین چگونه دوزخ بهشت عشق دیگران
بهشت را ز سرزمین پاک عشق رانده است
• • •
هنوز باورم نمی شود که مانده ام
من و خزان و این شکوفه های قهرکرده از بهار
من و کویر و حسرت غزاله های بی قرار!
هنوز باورم نمی شود که بی بهانه ، بی دلیل زنده ام
هنوز باورم نمی شود که این هوای از هوای تو فقیر را
از عطر جان تو ، بی نصیب را
سالهاست... من نفس کشیده ام.
                                                   "شعر بلوغ کال، سروده ی کیانا"


من هر وقت عزیزی رو از دست میدم شعرهای کیانا رو بیشتر دوست دارم بخونم.
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1389/07/25 ‏22:54:21

بارها و بارها این شعر رو خوندم و هر بار هم دلم می گیره، و اما هر بار مفهوم تازه ای رو ازش می گیرم
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1389/07/26 ‏00:48:50

هنوز باورم نمی شود که مانده ام
من و خزان و این شکوفه های قهرکرده از بهار
من و کویر و حسرت غزاله های بی قرار!
هنوز باورم نمی شود که بی بهانه ، بی دلیل زنده ام
هنوز باورم نمی شود که این هوای از هوای تو فقیر را
از عطر جان تو ، بی نصیب را
سالهاست... من نفس کشیده ام...

به نت لا...

حتی نمیدونم به این سایت سر میزنه یا نه..
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1389/07/26 ‏15:51:48

جای همه خالی کنسرت استاد ساکت شگفت بار و زیبا بود، استاد مرد نازنینی است؛ مثل باد رها، مثل آب روان مثل نسیم

مهربان، مثل گل زیبا و شگفت آور بودند همه ی او در دستانش جمع شده بود و بر زلف پریشان ساز می کشید آرام آرام و ناگه همه مست دست او شدند...

ساز سه تار رو عجیب می نواختند من از نظر فنی چیزی بلد نیستم، ....ولی آنچه که من از عشق بازی پنجه و ساز، دریافت

می کردم نوای تنهایی ای بود که از پس بغضی سنگین؛ حنجره را از فریاد سر می کشید، فریادی آرام،آری ممکن است و این

تنها از پس انسانهایی اینچنین بر می آید که رنج از هنر را به گنج گوهر می آفرینند.

در ادامه ی این برنامه هنرمندان نوجوان در غالب یک گروه کوچک و نوپا در محضر استاد به هنرنمایی پرداختند و بعد هر کدام

با تک نوازی زیبای خود استاد رو مهمان نوای پاک هنر خود کردند که از قلبهایی کوچک بر می آمد که استاد رو بسیار

شگفت زده کرد.

در میان این هنرمندان نوجوان، کوشا فرزند خوش سیرت و هنرمند استاد وحدتی هم بودند که با نواختن ساز تار مقابل استادی چون استاد کیوان ساکت شهامت خوبی رو نشون دادند که خود تجربه ای دیگر گونه بود.

دوستان هنرمند دیگر کوشا هم با ارائه ی کارهای خوبشون باعث افتخار شهر و اساتید خود شدند .

شب از نیمه گذشته بود که استاد با نواختن ساز پر رمز راز سه تار این شب عشاق رو به سحر نزدیک کرد و من همچنان دلم می خواست تا صبح بنشینم و از این فضای پر شده از عطر خدا جدا نشم...

خوشا وقت سحر آواز بلبل

 خوشا بر شاخ گل پرواز بلبل


گلستان محفل عیش است که آنجا

         همه صرف گل است و ساز بلبل...
fariba fariba     چهارشنبه, ‏1389/07/28 ‏00:24:45

با سلام بر اشکیار عزیز و بقیه دوستان
اون شب ما هم بودیم برنامۀ خیلی خوبی بود و لذت بردیم بخصوص از برنامه سه تار آخر و دکلمه ای که استاد در مورد صادق هدایت داشتند توصیف اشکیار از استاد ساکت واقعاً بجا و زیبا بود و بخصوص که به هیچ وجه احساس غرور و خودپرستی در ایشون دیده نمی شد و  با تمام وجود در کنار هنرمندان و هنردوستان بروجردی حضور داشتند و بقول حافظ:
مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد            نقش هر نغمه کـه زد راه به جایــی دارد
عالــم  از  نالۀ  عشاق  مبادا  خالــی            که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد  
در ضمن فریاد عزیز بخصوص جای شما خیلی خالی بود چون استاد خیلی دوست داشتند که یکی از خانمهای تارنواز هم اجرای برنامه داشته باشند و کسی نبود یا حداقل کسی این کارو نکرد و من به یاد شما افتادم
anvar anvar     چهارشنبه, ‏1389/07/28 ‏08:52:04

فریبا جون

ما را از اخبار این گرد هم آئیها در صورت امکان بی خبر نگذارید ، شاید بتوانیم شرکت کنیم .
ashkyar ashkyar     چهارشنبه, ‏1389/07/28 ‏15:50:11

درود به شما فریبا و انور عزیز
چند روز قبل از برنامه ی استاد، در این سایت خبرشو دادم که بیشتر به این قصد بود که علاقه مندان به این فضاها بتونند از این فرصت استفاده کنند. حتماً در آینده در این گونه برنامه ها شمارو می بینیم.
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1389/07/29 ‏15:36:09

فریبای عزیزم اره همه دلم اونجا بود.. مرسی که به یادم یودید.

مامان اینا اینجا بودن و نتونستم بیام.
راستی  جسارت نشه اینجا تار و تدریس میکنم..

همیشه یاد استادم .. اقای صادقی .. اقای ناصری که همه خیلی کمکم کردن هستم..

هیجا پرنیان نمیشه..

اونجا عشق و فهمیدم..زندگی کردم.

با گریه وارد این اموزشگاه شدم.. خیلی دلتنگ شدم.. اما..

راستی به استادم حتما بگید اینجا از کارم راضین.
اولین بار که برای اقای خطیبی.. (مدیر اموزشگاه و نوازنده پیانو ) زدم خیلی خوششون اومد و کلی گفتن که : دم همه اساتیدت گرم!
استاد وحدتی ..پدر عزیزم دستاتون و میبوسم به خاطر تمام لحظاتی که برام زحمت کشیدیت

در برابر اقی صادقی و اقای ناصری عزیز هم به احترام زحماتشون سر فرو میارم..

خیلی دلتنگتونم و دوستون دارم و همین ماه بروجری میام و زیارتتون میکنم..

خدا خدا ممنونم از زحماتتون..
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1389/07/29 ‏16:11:18

راستی فریبای عزیز میگم امکانش هست رو سایت اهنگ بذارید.. فکر کنم کار علی اقا باشه..

خیلی خوب میشه. اهنگهایی که کیانا دوست داره..

و اهنگها یا ترانه هایی که فضای سایت و باز هم خاص کنه.. یعنی وقتی سایت و باز کردیم اون اهنگ هم روش باشه و امکان stop . play هم داشته باشه.

من همیشه همزمان با ورود به سایت اهنگ هم گوش میدم ..عجیب کیانا رو حس میکنم. همجین خونه ای که از عطر کیانا سرشاره با اهنگ خیلی  دلنشین میشه..

اگه بشه به نظرم خوبه.نطر شما جیه ؟
lab_khand labkhand     پنج شنبه, ‏1389/07/29 ‏19:35:16

خوش به حالتون که تونستین کنسرت استاد ساکتو برین
من اونجا نبودم نتونستم شرکت کنم...
(اندوه فراوان)
ashkyar ashkyar     پنج شنبه, ‏1389/07/29 ‏22:31:37

درود به همه دوستان
فریاد عزیز حتماً استاد وحدتی از اینکه موسیقی و ساز زدن رو ادامه میدی و ازاندوخته هات برای تعلیم به علاقه مندان ساز تار

استفاده می کنی بسیار خوشحال میشه البته من هم خوشحال شدم .حتماً خوشحالی من با خوشحالی استاد فرق میکنه و تنها شما شاید این دو خوشنودی رو از هم تشخیص میدید...

فریبای عزیز درود بر شما من هم با فریاد موافقم یه چیزایی سایت کم داره که اگه اضافه بشند بهتره. البته قبلاً هم یکی از اعضاء

این سایت از علی گرامی خواسته بودند که امکانات سایت رو در صورت امکان اضافه کنند. به هر حال در این جهت، خود من با
تمام توانم و از ته دل حاضرم به ایشون از هر لحاظ کمک کنم.
fariba fariba     یکشنبه, ‏1389/08/02 ‏00:46:28

با سلام به همۀ دوستان  حتماً با علی صحبت میکنم
تبریک به فریاد عزیز خیلی خوشحال شدم که تدریس میکنین ، موفق باشید
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1389/08/02 ‏14:54:12

مرسی فریبای عزیزم..
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1389/08/02 ‏22:36:03

دلم از خیلی روزا باکسی نیست
تو دلم فریاد وفریاد رسی نیست
شدم اون هرزه گیاهی که گلاش
پرپر دستای خاروخسی نیست

دیگه دل باکسی نیست
دیگه فریاد رسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خاروخسی نیست

بارون از ابرا سبک تر می پره
هرکسی سر به سوی خودش داره
مثه لاک پشت تو خودم قایم شدم
دیگه هیچ کس دلمو نمی بره

دیگه دل باکسی نیست
دیگه فریاد رسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خاروخسی نیست

ماهی از پاشپره بیرون افتاده
شاپرک ها پراشون زخمی شده
نکنه تو گله ی بره هامون
گذر گرگ بیابون افتاده

دیگه دل باکسی نیست
دیگه فریاد رسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خاروخسی نیست
                                                                                   
                                                                                                 نام ترانه :تنگنا
                                                                                           شاعر :فرهاد شیبانی
وحدتی وحدتی     دوشنبه, ‏1389/08/03 ‏00:48:15

با سلام به دوستان عزیز فریاد - اشکیار
فریاد عزیز نه تنها هنگام کنسرت بلکه همیشه جایتون در کنار هنرمندان شهرمون خالیه و تاهر وقت نوایی هست یاد شما عزیز و گرامیست . از اینکه مشغول تدریس شدی و برای هنردوستان مثمر ثمر هستی بینهایت خوشحالم واز صمیم قلب بهت تبریک میگم .امیدوارم انگیزه ای برای ارتقا هر چه بیشترتون بشه
اشکیار گرامی از نوشته لطیف شما در مورد هنر و هنرمند جدا محظوظ شدم و بر خود بالیدم که موسیقی کشور عزیزمون حامیانی چون تو مهربان دارد .
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1389/08/03 ‏14:30:08

استاد عزیزم... ممنونم ازین همه لطف و مهربونیه شما.

هفته دیگه دارم میام بروجرد ..دلم براتون خیلی تنگ شده..خیلی..

به امید دیدار..
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1389/08/03 ‏15:58:28

درود و نور عشق بر شما استاد وحدتی مهربان و سپاس از لطف شما به منِ سر تا پا تقصیر...
.......................................................................
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1389/08/03 ‏15:59:18

روزی از این شهر بی خاطره

                             چو از خاطر تو می روم

و آنگاه که طلوع خورشید  
                                  سرنوشت چشمانم را غروبی دگر گونه رقم زند
                                                                                           تو خواهی آمد


              و برگهای پاییزی خواهند دید

                                                   که چگونه نام مرا چو ننگی از پیشانیت

                                                                                          به داغی از آتش و سنگ پاک کرده ای

                                                                                                                               
                              "و دیگر مپرس کدام خاطره بر تن کدامین درخت

                                                                                         کهنه تر است".
ashkyar ashkyar     پنج شنبه, ‏1389/08/06 ‏01:29:20

روزهاست که ذهن دنیا پر از بازی مرگ است

و اینک سرانجام این بازی در دوازدهمین طلوع خورشیدِ چند هزار ساله
                                                                                 به کجا خواهد رسید...
lab_khand labkhand     دوشنبه, ‏1389/08/10 ‏22:20:55

تو زیبا نیستی

در تو از لطافت گل ها خبری نیست

چشم هایت

شبیه چشم های آهوست

اما در آن ها درخششی دیده نمی شود

بهار

هیچ کاری برای تو نکرده

با این همه

اگر در چشم هایت

فقط دو قطره اشک بدرخشد

و عکس ان ها به چشم هایم بیافتد

عشق ما شب تاریکی نخواهد داشت.
ashkyar ashkyar     سه شنبه, ‏1389/08/11 ‏12:53:27

تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من     سر راحت ننهادی به سر بالینی

هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک     تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی
ashkyar ashkyar     سه شنبه, ‏1389/08/11 ‏13:30:15

امروز از آسمون شهر ما چه بارون قشنگی داره میباره...

  هوا هوای ناب مستی است، مست از بوی بارون بوی دوستی زیر بارون،

    زیر پوست تنم پر شده از عطر عاشقی

       چند تا بوسه کاشته بارون رو گونه های دلم،

           دوست دارم داد بزنم بوی خاک بارون زده میده یاد تو توی سرم...
farahnaz فرحناز     سه شنبه, ‏1389/08/11 ‏18:35:22

اشکیار عزیز منو به یاد این شعر کیانا انداختید.

تقدیم به همه ی دوستداران کیانا


وقتی هوا خیس می شود
دلم بهانه ی تو را می گیرد
و گونه هایم ؛
بوی خاک باران زده می دهند ...
پنجره را باز می کنم ، نفسم می گیرد !
از آن روز که تو رفتی هوا شرجی است
و میان این همه گریه ...
هنوز هم تنم از داغ آخرین نگاه تو می سوزد
و تو از چشم های تب دار من می درخشی
و تو بی پرده از اشک ، در انعکاس چشمان من می درخشی

نفسم می گیرد ... !
درست مثل همان لحظه که چشمان تو در چشمان من ماند
همان لحظه که منتظر ماندی تا چیزی بگویم ...
امّا ...
امّا درست مثل همین حالا نفسم گرفت و نتوانستم ...
و نگفتم ...
و تو دیگر منتظر نماندی ...
منتظر نماندی تا دوباره نامت را نفس بکشم
و بگویم ...
بگویم که بی تو
دیگر نفسم
برای همیشه می گیرد !

" کیانا وحدتی"       11:30 شب 4/ 4/ 85            4 روز قبل از کنکور ... !
ashkyar ashkyar     چهارشنبه, ‏1389/08/12 ‏23:15:11

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟

عمر ما ار مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟

وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند
درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟

بی مونس و تنها چرا ؟
تنها چرا ؟ حالا چرا

این شعر به یاد ماندنی رو با صدای ملکوتی استاد بنان گوش می دادم که بسیار لذت بردم دوست داشتم اینجا برای شما هم بیارم که شما هم بخونید و گوش بدید..
http://www.4shared.com/get/JdItQfIy/Amadi_Janam_Be_Ghorbanat_Vali_.html

کیانا وقتی صدای استاد بنان رو می شنوم به ویژه وقتی شعر بوی جوی مولیان آید همی ... و این شعر استاد شهریار رو از

ایشون می شنوم حال عجیبی پیدا می کنم ... که گر بودی شاید می دانستی چرا...
ashkyar ashkyar     شنبه, ‏1389/08/15 ‏21:54:43

گاه خاطرات همچون یادگارهای شیرینی هستند... و گاه به آتش دانی خاموش می ماند که اگر شعله بر کشد تو را به

اندازه ی همه ی لحظه های پر شور و لحظه های تنهاییت به آتش می کشد...

تو بگو؛ من به کدامین گناه در آتش لحظه های آغشته به هوای تو می سوزم
ashkyar ashkyar     شنبه, ‏1389/08/15 ‏21:55:33

چه دل گرفته امشب ای آسمان آغوش بازت کو...
ashkyar ashkyar     شنبه, ‏1389/08/15 ‏22:51:32

نگاهت با من رازی دگر گونه در میان نهاد

           و آنگاه به خود گفتم

                     چه نزدیک می رسد روزی که غریبانه به کنار دل

                                                                                 آرام گرفته باشم

                                                                                          آن دم نه دیگر دل تنهاست و نه من بی دل خفته باشم.
fariba fariba     شنبه, ‏1389/08/15 ‏23:24:32

با سلام به دوست عزیز اشکیار
واقعاً توصیف خوبی از خاطرات کرده بودی با تمام وجود این شعله رو حس کردم اونجایی که قشنگترین خاطراتت مانند خنجری بر قلب مجروحت فرو میره
خون میرود از دیده در این کنج صبوری          این صبر که من میکنم افشردن جان است
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1389/08/16 ‏01:13:17

....درشگفتم من، نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟
lab_khand labkhand     یکشنبه, ‏1389/08/16 ‏14:43:07

کاش هر روز نگاهت می کردم  

پیش من بودی و با واژه های کودکانه ای  

صدایت می کردم  



کاش تمام چشمم را  

بی هیچ دلیل و بهانه ای  

فدایت می کردم  

کاش بال همه شاپرک ها را  

برای بودن تو تا ابد  

فرش راهت می کردم  

کاش زیر یک خاطره جا می ماند همه کودکی من  



با خنده از درد روزگار جدایت می کردم
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1389/08/23 ‏01:56:01

و...

نگاه کن که غم درون دیده ام
        چگونه قطره قطره آب می شود.
ashkyar ashkyar     جمعه, ‏1389/08/28 ‏20:00:57

ساقیا از سر بنه این خواب را
آب ده این سینه پر تاب را

جام می را آب آتش بار کن
از صراحی دیده خون بار کن

مطربا یکدم به کف نه بربطی
زورق تن را بیفکن در شطی

از دف و نی زهره را در رقص آر
وز نوای چنگ و بربط اشکبار

بشکن اندر کف عطارد را قلم
وز نی ناخن بزن چنگی رقم

مشتری را طیل سان از سر بکن
و آنگهی در آتش ساغر فکن

سجه و سجاده اش را می ستان
می کشانش تا بر این می کشان

تیغ مریخ از کفش بیرون فکن
نشتر ماه نو اندر خون فکن

خرقه پیر فلک را کن برون
سوی قوال افکن این دام فسون

نرخ بازار فلک در هم شکن
مشتری را ز احتسابت عزل کن

مطربا چنگ و چغانه ساز ده
زادگان زهره را آواز ده ...

                                                                                                                                شاعر:ملا صدرا
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1389/08/30 ‏00:28:14

هر مرد که پس از من تو را ببوسد

   بر لبانت

    تاکستانی را خواهد یافت

       که من کاشته ام !

                                                           .نزار قبانی.
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1389/09/07 ‏00:13:05

راهی

در تب و تاب رفتنم

به فکر راهی شدنم

تو ای همیشه همسفر

مرا شناختی تو اگر

مرا پس از من بنویس

به هر کس از من بنویس

ای تو هوای هر نفس

هر نفس از من بنویس

مرا به دنیا بنویس

همیشه تنها بنویس

به آب و خاک، آتش و باد

برای فردا بنویس



تو جان من باش و بگو

به یاد من باش و بگو

میلاد من باش و بگو

جانان من باش و بگو


نفس اگر امان نداد

روی خوشی نشان نداد

رفت و دوباره برنگشت

مرا دوباره جان نداد

دست و زبان من تو باش

نامه رسان من تو باش

حافظه ی تبار من

نام ونشان من تو باش


بگو حکایت مرا

قصه ی هجرت مرا

توشه ای از غزل ببخش

راه زیارت مرا



تو جان من باش و بگو

به یاد من باش و بگو

میلاد من باش و بگو

جانان من باش و بگو


نفس اگر توان نداد

مرا دوباره جان نداد

به این همیشه نا تمام

زمان اگر امان نداد

تو جان من باش و بگو

زبان من باش و بگو

بر سر گلدسته ی عشق

اذان من باش و بگو


بگو که مثل من کسی

به پای عشق سر نداد

از آن سوی آبی آب

خبر نشد، خبر نداد


تو جان من باش و بگو

به یاد من باش و بگو

میلاد من باش و بگو

جانان من باش و بگو

به یاد من باش و بگو

میلاد من باش و بگو

جانان من باش و بگو

به یاد من باش و بگو

                               شاعر: اردلان سرفراز
                               
     "برای گوشه ی عشق"
"به این همیشه نا تمام

زمان اگر امان نداد

تو جان من باش و بگو

 زبان من باش و بگو"
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1389/09/14 ‏02:07:56

"سخنی با آسمان"


خسته از کوچه ای می آیم که خاکش بوی باران نمی دهد

         و سخن بر لب خشک می شود

                   و قلم در لبخند من می شکند

                         آنگاه غم سرآغاز یک حقیقت می شود:

         زمستان می رسد بی آنکه خزان رفته باشد

                                           وآنگاه که ابرهای نازا بر آسمان نشسته اند به انتظار معجزه ای
                         
                                                                                                         باران افسانه می شود

       پس از این پاییز به کویر نشسته

                      زمستان آخرین نوزاد آسمان و زمین است که می رسد

                                                  آنک اوست که گریه اش را بی اشک می بارد

           و من تشنه بر زمین
                                       آسمان را در می کوبم

                                                             که پاییز بی باران زیبا نیست
                                                                             
                                                                                  زمستانت را چه می خواهم...
                                                                                                                     
                                                                                                                               م.اشکیار
ashkyar ashkyar     پنج شنبه, ‏1389/09/18 ‏00:30:54

یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه لیلا نشست



عشق آن شب مست مستش کرده بود  فارغ از جام الستش کرده بود



سجده ای زد بر لب درگاه او  پر ز لیلا شد دل پر آه او



گفت یا رب از چه خوارم کرده ای  بر صلیب عشق دارم کرده ای



جام لیلا را به دستم داده ای  وین در این بازی شکستم داده ای



نیشتر عشقش به جانم می زنی  دردم از لیلاست آنم می زنی



خسته ام زین عشق، دل خونم مکن  من که مجنونم تو مجنونم مکن



مرد این بازیچه دیگر نیستم  این تو و لیلای تو ... من نیستم



گفت: ای دیوانه لیلایت منم  در رگ پیدا و پنهانت منم



سال ها با جور لیلا ساختی  من کنارت بودم و نشناختی



عشق لیلا در دلت انداختم  صد قمار عشق یک جا باختم



کردمت آوارهء صحرا نشد  گفتم عاقل می شوی اما نشد



سوختم در حسرت یک یا ربت  غیر لیلا بر نیامد از لبت



روز و شب او را صدا کردی ولی  دیدم امشب با منی گفتم بلی



مطمئن بودم به من سرمیزنی  در حریم خانه ام در میزنی



حال این لیلا که خوارت کرده بود  درس عشقش بیقرارت کرده بود



مرد راهش باش تا شاهت کنم  صد چو لیلا کشته در راهت کنم
farahnaz فرحناز     جمعه, ‏1389/09/19 ‏01:17:46

خیلی زیباست! ممنون
lab_khand labkhand     یکشنبه, ‏1389/09/21 ‏15:22:54

رو به کوچه

رو به کوچ

رو به آسمان بی پرنده  

‌ بی رقص قاصدک

ایستاده ام

رو به ایست

امسال سال چیست ؟

از سنجاقک غمگین کُتم می پرسم

از سیم خاردارِ میان هوای این سوی دیوار و بهار می پرسم

از تقویمی که شبهای رفته اش

به یُمن بوسه ای ستاره کوب نیست

امسال سال چیست ؟

بغض ترا... پاییز... یکریز می گرید

سرمای دوری تا ابد در روح من باقی ست
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1389/09/22 ‏01:28:07

دلم به حال عشق می سوزد
زمان می گذرد و در انتهای راه می فهمی چقدر حرف نگفته دردل باقی ماند

حرفهایی که می توانست راهی به سوی عشق باشد

حرفهای نا تمامی که در کوچه های بن بست زندگی اسیرند

ناگهان لحظه غربت می رسد و تو در میابی که چقدر زود دیر شده

به تکاپو می افتی ....در غربت بیابان و در کوچ شبانه پرستوها

در لحظه وصال موج و ساحل دنبال عشق می گردیژ

دیر شده خیلی دیر

هر روز دوست داشتن را به فردا می انداختی و حالا می بینی دیگر فردایی وجود ندارد

سالها چشمت را به رویش بسته بودی و نمی دانستی

و یا شاید نمی فهمیدی

امروز حقیقت را باور می کنی....

اما افسوس که زودتر از آنچه فکر می کردی دیر شده
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1389/09/22 ‏01:45:05

شب از آسمان پر از باران است

شبی که تر از بوسه ی یاران است

 باران می بارد و می برد

   مرا تا خود خاطره ها می برد

             من شوق تشنه ای دارم

                        دلی در فراق دلی دارم

         ببار باران خیسم کن

   با خاک غریبه ام

         ازخود نیستم کن...
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1389/09/22 ‏02:36:19

دیر شد... زندگی از من سیر شد

تا در پی چراها بودم ،باز هم دیر شد... دیگر دل از دلها سیر شد ...
anvar anvar     دوشنبه, ‏1389/09/22 ‏08:12:04

سلام بر یاران عزیزم

اشکیار خوب آمدی و نسازی ، دوباره ساز ناکوک سر کردی ، شعر ها و مطالب مملو از روشنی و امیدت رو خیلی دوست دارم .

فریاد عزیز ، خیلی از متن " دلم به حال عشق می سوزد " لذت بردم ، بشرط اینکه  با تمام وجود از همه ی لحظه هات لذت ببری و همیشه یادت باشه نذاری دیر بشه .
چون دیگه واقف شدی ، نشستن به تمامی در لحظه ، یعنی عشق ، یعنی وسعت ، یعنی افزایش و وفور .....               دمت گرم و سرت خوش باد .
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1389/09/22 ‏11:57:43

درود به شما انور نازنین خوشحالم که اینجا هستید ...........

     ساز از غم دل کوک شده

                             سوز پرده دریده  
     
                                           گوشه ی غم شور شده...
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1389/09/22 ‏12:14:36

لاف عشق و گِله از یار زهی لاف دروغ

    عشق‌بازان چنین مستحق هجرانند
anvar anvar     دوشنبه, ‏1389/09/22 ‏19:50:19

سلام بر شما

هرگز ، هرگز شما را لایق هجران نمی بینم . باید جاتون رو عوض کنید ، زاویه ی نگاهتون احتمالا" ایراد داره . یه خورده جابجا بشید درست میشه . شما برای خوشبختی هیچ چیزی کم ندارید . فقط فکر کنم  تو ی یک قصه به دام افتادید .

یک پیشنهاد هیجان انگیز دارم ، در تالار گفتگو ، اسم خودتون رو سرچ کنید ، فقط مطالبی که خودتون گذاشتید رو یک بار دیگه مرور کنید و با خودتون یک "یا علی" دوباره بگید .
مطالب مملو از روشنی و امید ...... فقط اونا رو مجددا" بخونید .

                                                                                                                                                            موفق باشید .
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1389/09/23 ‏01:24:10

سلام انور عزیزم...

مشتاق دیدار شما.

خودمم دوسش دارم.
ashkyar ashkyar     سه شنبه, ‏1389/09/23 ‏02:11:02

...چه دشوار است

  چه زجری می کشد آنکس که انسان است

                           و از احساس سرشار است .
ashkyar ashkyar     جمعه, ‏1389/09/26 ‏01:29:20

روح نیمه اش در انتظار نیم دیگر خود درد می کشد:
ashkyar ashkyar     جمعه, ‏1389/09/26 ‏01:30:25

" می خواهم آب شوم در گستره افق

آنجا که دریا به آخر می رسد

و آسمان آغاز می شود..."

...می‌خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم..."
ashkyar ashkyar     جمعه, ‏1389/09/26 ‏01:39:22

مرغ عشقم باز در پرواز شد

باب عشقم باز بر دل باز شد

نغمه دیگر در این ره  ساز کرد

داستان عشق و عقل آغاز کرد

گوش جان بگشا گرت دل مرده نیست

حالت از سرمای هجر افسرده نیست
                                                                 
                         قطعه شعری ازمثنوی عشق و عقل   قطب العارفین قافله سا لار سالکین حاج میرزا حسن صفیعلیشاه

                                از عرفای بنام نعمت اللهیه

عشق و عقل عاشقان را گوش کن

حالشان را پیشوای هوش کن

عاشقی کاو را به جان زد برق عشق

جانش از پا تا به سر شد غرق عشق

عقل گوید زین خرابیها چه سود

عشق گوید تا شود کامل وجود

عقل گوید عاشقی دیوانگیست

عشق گوید عقل بر بیگانگیست

همچنین در کربلا سلطان عشق

چون روان گردید در میدان عشق

عقل آمد راه اورا سخت بست

عشق آمد از دو کونش رخت بست

عقل برهان گفت و استدلال یافت

عشق مستی کرد و استقلال یافت

عقل گفتا زین رهت مقصود چیست

عشق گفت این راه را مقصود نیست

عقل گفت از جوع طفلان و عطش

عشق گفت از وقت وصل و عیش خوش

عقل گفت از اهل بیت و راه شام

عشق گفت از صبح وصل و دور جام

عقل از زنجیر و آن بیمار گفت

عشق از سودای زلف یار گفت

عقل گفت از زینب و شهر دمشق

عشق گفت از شهریار شهر عشق

عقل گفتا از اسیری سر گذشت

عشق گفتا آبها از سر گذشت

عقل گفت از جان گذشتن خواری است


                                                  عشق گفتا تر ک جان سرداری است
anvar anvar     جمعه, ‏1389/09/26 ‏16:46:48

اشکیار خوب ، درود بر شما

در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست .
lab_khand labkhand     دوشنبه, ‏1389/09/29 ‏00:56:15

وقتی با یک بغض بشکنم

و تو نشسته باشی کنار خاطره هام

و از قشنگی آرایه ها بگویی

زل بزنی به چشمم

لبانم را گم کنی

و من

                               باران را

و واژه ها از دفترم پرت شوند بیرون
ashkyar ashkyar     سه شنبه, ‏1389/09/30 ‏02:04:25

می رود پاییز و دل من بی قرار است ...
mana mana     سه شنبه, ‏1389/09/30 ‏15:55:19

یلدای همگی مبارک
ashkyar ashkyar     سه شنبه, ‏1389/09/30 ‏20:34:27

درود به تو مانا و همه ی عزیزان که مهرشون ازبلندای یلدا فراتره

دیشب بعد از اینکه از سایت خارج شدم به حیاط رفتم مثل همیشه خیره به ماه شدم چه زیبا بود انگار آسمون نقاشی

شده بود مهتاب بیش از هر زمان دیگه ای نور خودش رو تو فضای آسمون پخش کرده بود که یه دایره ی بزرگ و قشنگی دور

ماه نمایان شده بود که زیبایی آسمان را چند برابر می کرد، به ویژه وقتی که چند ستاره بیرون از این دایره و چندتای

دیگه ای وسط دایره کنار مهناب پخش بودند و دائم مشغول چشمک زدن بودن آخه ستاره هایی که بیرون از این دایره بودند

انگار داشتند سعی می کردند که خودشون رو به اون حیاط قشنگ پیش مهتاب برسونند...

؛؛؛

انگار جشن بود اون بالا

شاید عروسی بود
پیوند دو ستاره بود

    یا پروین به خونه ی بخت می رفت،
      آخه خوشه های قرمزش از اون بالا پیدا بود

 تاج سرش سفید بود
                           صورتی و آبی یه کمی ام نیلی بود

چشاش طلایی رنگ بود،

رنگ لباش رنگو وارنگ موهاش چقدر بلند بود
       
                    ابروهاش قدکمون قشنگ بود

  یه عالمه شهابم دورو ورش چرخ می زدند

   از همه جا ستاره ها کلی واسش دست می زدند...

 مهمونا همه اومدن

همه بودن، اول از همه زهره اومود

  پشت سرش کیوان اومد بهرام اومد
 
    عطارد با یه عالمه کادو از طرف خورشید اومد

آره همه بودن..، کاش منم بودم...
       
                  بازم پرِ غصه شدم...

    فریاد زدم آی آسمون عروسیه جشنه اون بالا، روبوسیه؟

        دیدم داره صدا میاد همه دارن داد می زنن توام بیا توام بیا...

           ...اینجا همه شاد اومدن
                               پیش مهتاب اومدن

                                    آخه داره یلدا میاد

                                                         مهمونیه همه جا
                                                                                 زمستونم فردا میاد...
پاییز میره اما فراموشش نکن

                  زمستونم یه روز میره
                                            موندنی یه مهرِ
                                                               یه عشقه
                                                                     
                                                               یه شمع توی دست تو
                                                                                            اونو خاموشش نکن...
                                                                                                                            م.اشکیار
lab_khand labkhand     دوشنبه, ‏1389/10/06 ‏21:23:52

آبی،آبی،مهتابی
آبی تر از هر آبی
از چشمای تو میگم
این آیه های آبی
دریاهای بی تابی.....
آبی یعنی دل من
دریایی که اسیره
این چهره ی تقدیره
که رنگ از تو میگیره...
وقتیکه خیره میشم
به عمق حوض کاشی
فکر میکنم تو هستم
حتی اگه نباشی
من رنگ گنبدارو چشمای تو میبینم
سرم به جانب توست
اینه بهای دینم....
دلخسته ام از اینجا
از آدمای دنیا
همین امروز و فردا
دل میزنم به دریا
دل میزنم به دریا...
رنگ تورو میپوشم
از اوج آبیه عشق
چشم تورو میپوشم...
آبی آبی مهتابی
آبی تر از هر آبی
از چشمای تو میگم
این آیه های آبی
دریاهای بی تابی..!
ashkyar ashkyar     چهارشنبه, ‏1389/10/08 ‏00:10:47

با تو هستم ای مسافر
ای به جاده تن سپرده
ای که دل تنگی غربت
منو از یاد تو برده
هنوزم هوای خونه
عطر دیدار تو داره
گل به گل گوشه به گوشه
تورو یاد من میاره ...
farahnaz فرحناز     چهارشنبه, ‏1389/10/08 ‏22:00:33

کاش می شد کوچه باغ عشق را
در میان گامهای خسته ای تقسیم کرد
کاش می شد در نگاه سرد صبح
عشق را بر آسمان تفهیم کرد !
                                                  "کیانا"
ashkyar ashkyar     پنج شنبه, ‏1389/10/09 ‏00:23:58

و هنگامه ی لبخند عشق در کهکشان وجود انسان

  همان لحظه ای است که چونان پرنده ای مست از بوی گل،

                                                    آسمان را پرواز می کند،

                                                         و زشوق خویش، آنش را  

                                                                        به رنگ آبی می کشد

          و خورشید را فریاد می زند نگاه کن؛ آسمان همخون من است...
                                                                                                                م.اشکیار
ashkyar ashkyar     پنج شنبه, ‏1389/10/09 ‏17:50:33

"خواب"
من پر از فریاد خاموشم

 هوای حوصله ابری است از این آفتاب دروغ بیداری

....تو از چشمان من چه می خواهی

                    که رفته را برگشتی نیست ...

                            حتی به خوابی که همه ی حقیقتش رؤیای حضور تو باشد

و همچنان هوای حوصله ابری است

                          تو خوابم را چه می دانی
                                                       که پر از دلتنگی است

پر از...
                     همان دلتنگی که حقیقتش را خورشید به فریاد می آید...

این خواب چه می گوید مرا بگو

                              بگو که خالی از هر تابم...

پناه من به خواب آسمان است و سکوت ماه
       
                                 خوابی که مرا چو بیداری محض است

                                                           و این نهیب را بشنو
                                                                       فریاد بیداریت را نمی خواهم
                                                                                  که من پر از فریاد خاموشم...



                                                                                                                      (شاید خوابی را کمی زمزمه کردم)
ashkyar ashkyar     شنبه, ‏1389/10/11 ‏22:52:04

"کودکی، دخترکی ، موقع خواب"


سخت پاپیچ پدر بود و از او می پرسید

زندگی چیست؟

پدرش از سر بی صبری گفت:

زندگی یعنی :عشق


دخترک با سر پر شوری گفت:

عشق را معنی کن!


پدرش داد جواب:

بوسه ی گرم تو بر گونه ی من


دخترک خنده برآورد ز شوق

گونه های پدرش را بوسید


زان سپس گفت:

پدر ... عشق اگر بوسه بود...

بوسه هایم همه تقدیم تو باد !
lab_khand labkhand     یکشنبه, ‏1389/10/12 ‏11:54:18

در چشم های من

نگاه تو جا مانده است

زیر یک اتفاق سپید

پشت پس کوچه سبز  آشنایی

در شهر دوستت دارم های آبی

بر بال رویاها

و کنار نبض خیس عشق

مرا به کجا تبعید کرده ای؟؟؟

شعر نگاهت

تا ابد در چشمهایم سپید می ماند



همه چیز از یک اتفاق شروع شد

زمانی که من

بین تو و باران

بین آب و آسمان

در ته یک خیابان خیس

براولین دلدادگی ام لبخند زدم .
ashkyar ashkyar     شنبه, ‏1389/10/25 ‏22:49:36

سرمشق آب بابا یادمان رفت

رسم نوشتن با قلمها یادمان رفت

شعر خدای مهربان را حفظ کردیم

اما خدای مهربان را یادمان رفت
ashkyar ashkyar     سه شنبه, ‏1389/10/28 ‏14:40:55

هوا گرفته بود باران میبارید...کودک آهسته گفت: خدایا گریه نکن همه چی درست میشه.
ashkyar ashkyar     سه شنبه, ‏1389/10/28 ‏14:45:32

نوشته ای زیبا از یکی از یاران رادیو گلها تقدیم به عزیزان میشه....

 
عاشقش بودم عاشقم نبود
وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود
حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن
یکی بود یکی نبود
 

یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست . همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود . در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم ساختن . برای بودن یکی ، باید دیگری نباشد.

هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود ، که یکی بود ،  دیگری هم بود . همه با هم بودند . و ما اسیر این قصه

کهن ، برای بودن یکی ، یکی را نیست می کنیم از دارایی ، از آبرو ، از هستی . انگار که بودنمان وابسته نبودن دیگریست . هیچ

کس نمیداند ،جز ما . هیچ کس نمی فهمد جز ما . و آن کس که نمی داند و نمی فهمد ، ارزشی ندارد، حتی برای زیستن .
                                       
و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم .

  هنر نبودن دیگری !
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1389/10/29 ‏00:08:15

خیلی قشنگ بود..
ashkyar ashkyar     پنج شنبه, ‏1389/10/30 ‏12:06:03

دلگرمی های تو
  بال های من اند
  چیزی بگو
    گاهی چنانم بی تو
      که عبور گربه لاغری از کنارم
                       نگرانم می کند.

                                                       شمس لنگرودی از کتاب " رسم کردن دست های تو"
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1389/10/30 ‏15:36:35

اشکیار عزیز خیلی دوست دارم چیزی بگم تا ارامش بگیری .. اما وقتی انقد ناراحت و شاکی ام به نظر خودم همه حرفا شعار میاد...
اون از کیانا..

استادم.. فریبای عزیز.. کوشا.. همه ما کم کشیدیم؟
اره یاد گرفتیم امابه چه قیمتی...

بابا ولمون کنن دیگه
چه خبره
چقد عذاب
لطفا کسی نصیحتم نکنه.. چون خیلی شاکیم .

دلم میخواد سر خدا داد بزنم.
ایناز 6 ماهه که دیگه باباش نیست بغلش کنه..محبتش کنه ...
خدا اون چه میدونه .. اون چطور درک کنه
خودت کردی.
خودتم ارومشون کن..

چیه//////// نمیتونم داد بزنم..

بقیه چی...
اقا محسن جی.. بچه های اون چی ..

الان نه کتابایی که خوندم ارومم میکنه نه هیچی دیگه

میخوام دلم و سبک کنم..
خیلی عصبانیم
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1389/10/30 ‏15:37:46

خدایا...
دریغا تو احساس اگر داشتی...
mana mana     پنج شنبه, ‏1389/10/30 ‏18:01:02

عالی بود فریاد....حرف دل منو زدی انگار........خدایا! دریغا تو احساس اگر داشتی......
m-h.kazazi MoHSeN     پنج شنبه, ‏1389/10/30 ‏22:33:01

سلام و با عرض خیر مقدم به همراههان جدید
ببخشید اینجا مگر برای از عشق گفتن ایجاد نشده؟پس چرا عزیزان در مورد مطالب دیگر صحبت می کنند؟
با احترامی که برای همه حضار دارم ولی فکر میکنم کم کم یادمان دارد میرود که برای چه این فضا رو ایجاد کردیم و دور هم جمع شدیم،اگر  همینطوری پیش بریم یواش یواش دیگر هیچ چیز سر ِ جایش قرار نمیگیرد و سایت و فضایی آشفته و بهم ریخته و بی نظم خواهیم ساخت با شاخه ها و اتاقهای زیاد که بعضی حتی سالی به ماهی هم دیده نمیشوند که  نتیجه اش میشود سردرگمی مخاطب و هدر رفتن زحمت مسئولان و زحمتکشان ِ دلسوز،پس عاجزانه خواهش دارم هرچیز در جای خودش گذاشته شود که از راه و هدف اصلی فاصله نگیریم.

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر   یادگاری که درین گنبد دوار بماند
پس
فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم     بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم


ما چنین حق واجازه ای نداریم که هرچقدر هم ناراحت و رنجور و دلشکسته ایم خدای توانا و حکیم را زیر سوال ببریم ، مگر ما چه و که هستیم که وجود بی منتها و پاک و یگانه ی خداوند را زیر سوال ببریم و برای او که علت وجود تمام هستی است - که وجود بی ارزش ما ذره ای حقیر از آنست و با اوست که معنی و ارزش پیدا می کند- اگر و باید ونباید تعیین کنیم،

بنده شناختی نسبت به کاربران جدید ندارم ولی از گفته و تایید شما معلوم است که هنوز همراه اعضای واقعی ِ این سایت نشده اید، در همین فضا و سایت حکایتی موجود است که اگر نخوانده اید یا فراموش کرده اید بازگو مینمایم :گنجشکی از حکمت و رحمت خدای تعالی آگاه نبود ، از او بخاطر طوفان و خراب شدن خانه اش شکایت و گِله میکرد بی خبر از آنکه اگر چنین نمیشد،او و زندگی اش طعمه ی ماری میشد که در همان لحظه قصد نابودی هستی او را داشت و  او چون قدرت و چشم دیدن و درک خطرهای پیرامون خود را نداشت وجود مقدس الهی وحکمت و رحمت و تقدیرش را زیر سوال می برد ولی در هنگام آگاهی از حکمت و رحمت الهی ، جز شرمندگی و بی آبرویی در حضور ِ پروردگار که تنها عشق و یار بشر است چیزی برایش نماند...
این مثال و نمونه ای از هزاران مثل و حکایت و... درباره شناخت خود و خدای خود بود که برای عبرت و درس گرفتن و تکرار نشدن اشتباه گمراهان بوجود آمده اند ولی دریغ که تا به نوبه ی خود سرمان به سنگ نخورد از خواب غفلت بیدار نخواهیم شد که اگر این بیداری بعد از مرگ باشد دیگر وای بر ما...

امیدوارم که همه برای داشتن فضایی که نام بانو وحدتی و خانواده ی محترم و عزیزشان را بدوش میکشد ،تمام تلاشمان را در وسع خود انجام دهیم یا اگر نمیتوانیم حداقل دیگران را به زحمت نیاندازیم و یا زحمتشان را زیر سوال نبریم و به هدر ندهیم.
با تشکر از  توجه ، همراهی و همدردیتان
«محسن»
فریاد فریاد     جمعه, ‏1389/11/01 ‏00:44:04

اقای محسن سلام...

اینجا تنها جاییه که میشه درد و دل کرد..خونه کیانا
استاد و فریبای عزیز همیشه شنونده حرفای ما بودن و هستن..
شما خیلی مقرراتی هستین و فکر میکنید که همه چیز با نظم و منطق خوبه

در ضمن خود خدا اونقدر بزرگه که همه چیز ما رو میشنوه و با دل و جون میپذیره..اون میدونه احساس مارو .غم و دلتنگیا مونو
گفتم که هیچی هم ارومم نمیکنه.
گفتم که دلم به خاطر کسایی که تو این شبا دلتنگ هستن گرفته .

پندم ای واعظ مده...

نطر شما محترم..
اما اینجا جایییه که دلتنگیامون و میگیم.. راحت راحت.
به خدا که کسی ناراحت نمیشه ..

دنیا کمه اقا محسن..
دل دلیل و منطق نداره..
فریاد فریاد     جمعه, ‏1389/11/01 ‏00:44:51

چشم..

اینجاهم ساکت میشیم..
فریاد فریاد     جمعه, ‏1389/11/01 ‏00:50:16

خدا عاشق بنده هاشه
بغلمون میکنه

مگه نه که گاهی دلمون از بابا مامانمون میگیره ..
هر کس با خدا یه طور حرف میزنه

اون میشنوه و بزرگیه دلش از شما و من بزرگتره..
اون نیت و دل ما رو میدونه و فکر نکنم نیاز داشته باشه کسی ازش دفاع کنه..

هر کی طاقتی داره....
هر کی یه طور با خدا عشق بازی میکنه..
داد میزنه..کریه میکنه..لج میکنه.. اخر هم بغل همون خدا اروم میگیره..
اونم پر مهر دستی به سرمون میکشه و میگه ..همه چیز درست میشه.میدونم سخته .میدونم درد داره.اما من دوست دارم .میفهممت.. خوب میشی..
فریاد فریاد     جمعه, ‏1389/11/01 ‏00:52:49

نمیدونم چرا دیگه هیشکی ادم و نمیفهمه..

من ناراحت اینازو ارزو ام...

فریباخانومم کجایی اخه..
انور عزیز کجایی..
استادم...

پندم ای واعظ نده ..من نمیخواهم نصیحت بشنوم..
اسمان سحر     جمعه, ‏1389/11/01 ‏23:05:58

جالبه همین امشب یه پیام مثل حرفای توفریادجان برام اومده بودکه نوشته بوداززمین وزمان خستم ازهمه ادمایی که ادای باتجربه هارودرمیارن وحتی خودخداخستم یه چیز تازه بهم بگوونصیحتم نکن چون من کم اووردم وارزوی مرگ دارم.......ومن هیچ چیزتازه ای نداشتم که بهش بگم!!!
اسمان سحر     جمعه, ‏1389/11/01 ‏23:08:04

خداونداپریشانم چه میخواهی توازجانم مرابی انکه خودخواهم اسیراین جهان کردی................
fariba fariba     شنبه, ‏1389/11/02 ‏21:44:17

با سلام به همۀ دوستان بخصوص فریاد و محسن عزیز
بگو فریاد عزیز حالتو خوب می فهمم ، اینجا همون جاییه که خوب معرفی اش کردی ، بگو هر چه میخواهد دل تنگت بگو . خدا خیلی بزرگه ، خیلی کریمه و طاقتش بینهایته ، اون از هر کسی به اندازه فهمش توقع داره و چون میدونه که ما به تمام حکمتی که پشت نظام آفرینشه آگاه نیستیم بنابراین این حقو به ما میده که دلخور بشیم و بار غممونو با خودش شریک بشیم
محسن عزیز چرا فکر میکنی که نباید از خدا سؤال کنیم کی داناتر و تواناتر از خدا ، کی بهتر از خدا میتونه مارو به جواب برسونه ضرب المثلی داریم که میگه کسی که حسابش پاکه از محاسبه چه باکه
تو فکر میکنی خدا از محاسبه باکی داره ، چرا نپرسیم ، تا ذهن ما سؤالی براش ایجاد نشه دنبال جواب نمیره و بعد که کم کم حکمتها برامون باز میشه اونوقت چقدر دلپذیره درک این نکته که تمام اتفاقات زندگیمون دلیل و حکمتی داره و اتفاقاً من معتقدم که چون به قول شما خدا علت وجود تمام هستی است پس برای هر اتفاقی که نمی فهمیم بهترین کسیه که باید زیر سؤال ببریم چرا که اگه خدا میخواست به راحتی میتونست جلوی اون اتفاق روبگیره !!!
m-h.kazazi MoHSeN     یکشنبه, ‏1389/11/03 ‏00:12:21

سلام خدمت شما فریاد خان و دیگر کاربران جدید
این سروده الان اومد که: ما که باشیم ، بنشینیم نصیحت بکنیم - یا جدا از همه یاران طریقت بکنیم
عزیز ِ من کی خواست شما ساکت باشی فقط محترمانه خواهش کردم که در هر اتاق مبحث و موضوع خودشو وطرح کنین که نظم سایت بهم نخوره .
میخواین درد و دل کنین ؟ اتاقهای درد و دل کردن و راهنمایی خواستن و دلنوشته هایی برای بانو وحدتی برای همین کار ایجاد شدن و همه ی ما هم منتظر یاری کردن همدیگر هستیم پس لطفا ناراحت نشین!چون
منم خودم اگه لایق باشم عاشق حقم و میدونم که ؛ ملت عشق از همه دینها جداست -عاشقان را ملت و مذهب خداست،و عشق عقل و منطق نمیشناسه ولی با همه صداقت و بی شیله پیله بودمون در عشق باید حق بندگی و خدایی رو بجای بیاریم ، و یادمون نره هرچند نزدیک و خودمونی ولی بالاخره خالقی گفتن و مخلوقی ، عبدی گفتن و معبودی پس احترام حق واجبه!
شما تو این دنیا به یه آدمی که سر شناس شده یا براتون کاری انجام داده چقدر احترام میگذارید پس خدا که بالاتر از این حرفاست و هرچه داریم و نداریم ازوست و برترین و بزگترین لایق ِاحترامه و بر ما هم واجب ِنگه داشتن این احترام.
اگه ما واقعا عاشق به حقیم پس نباید از سختی ها و مشکلات راه شکایت به حق بریم و صفتهای نقصانی که لایق بندگان نا آگاه ِ به حضرت حق نسبت بدیم و به پوچی برسیم و آرزوی مرگ کنیم بلکه باید ازو طلب یاری کنیم و بخاطر همه ی داده ها و نداده ها و یا نعمتهایی که قدرشونو ندونستیم و ازمون گرفتشون ازش تشکر کنیم و شاکر باشیم وازش بخوایم خودش دستمونو بگیره و ازین راه پر مشقت و سختی بسلامت و سربلندی ردمون کنه و از خودمون به وجود مبارک خودش برسونمون انشاءالله ...

توی مسیر زندگی هی بی قانونی و تخلف میکنیم غافل ازینکه کسی با دوربین های نامحسوسش داره این تخلفاتو ثبت میکنه و جریمشونو مینویسه به پامون ، بعد وقتی مسیر تموم میشه و برگ جریمرو میدن دستمون تازه میفهمیم که چه بایدهایی رو انجام ندادیم و چه نبایدهایی رو انجام دادیم.

با امید و  و آرزوی عاشقی ِ واقعی برای همه مشتاقان به حق
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1389/11/03 ‏00:38:23

قبل از هر چیز باید بگم که من با این جمله ی "کاربران جدید یا دیگر کاربران جدید" و از این دسته اصطلاحات غریبه ام...
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1389/11/03 ‏00:39:10

جناب محسن من فکر نکنم به خدا بی احترامی کرد باشم..:
:پس خدا که بالاتر از این حرفاست و هرچه داریم و نداریم ازوست و برترین و بزگترین لایق ِاحترامه و بر ما هم واجب ِنگه داشتن این احترام.

اقای محسن عزیز عقاید شما محترم.. اما خدمتتون بگم خدایی که من شناختم اونی نیست که شما میگید که نیاز به تعریف داشته باشه..
این حرفا این روزا همه جا هست که اون دنیا با اتیش وایسادن تا ما ...
:توی مسیر زندگی هی بی قانونی و تخلف میکنیم غافل ازینکه کسی با دوربین های نامحسوسش داره این تخلفاتو ثبت میکنه و جریمشونو مینویسه به پامون ، بعد وقتی مسیر تموم میشه و برگ جریمرو میدن دستمون تازه میفهمیم که چه بایدهایی رو انجام ندادیم و چه نبایدهایی رو انجام دادیم.

خدای من با خدایی که شما شناختی فرق داره..
هر کس به کیش خودش..:

ما چنین حق واجازه ای نداریم که هرچقدر هم ناراحت و رنجور و دلشکسته ایم خدای توانا و حکیم را زیر سوال ببریم ، مگر ما چه و که هستیم که وجود بی منتها و پاک و یگانه ی خداوند را زیر سوال ببریم و برای او که علت وجود تمام هستی است - که وجود بی ارزش ما ذره ای حقیر از آنست و با اوست که معنی و ارزش پیدا می کند- اگر و باید ونباید تعیین کنیم،

سلامت باشید.
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1389/11/03 ‏00:41:27

فریبای عزیزم ممنون از ارامشی که بهم دادید.
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1389/11/03 ‏00:45:00

خدا بی نیاز مطلقه..

اونه که برای باز شدن گره کارت نباید چاپلوسی شو کنی..
و هزار جیز دیگه که حتما میدونید.
اقای محسن..خدا رو زمینیش نکنید..

به زد و بند بازیای زمینیا گره ش نزنید.
باهاش راحت باشید.
برای بودن با اون نیازی به ترس  نیست.
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1389/11/03 ‏00:47:38

در ضمن اینجا کسی جدید و قدیمی نیست..

ما سالهاست که اینجاییم..

همه اهل یه جاییم.. همه عزیزن.
منم نزدیک 10 ساله استاد ..فریبای عزیز.. کیانا و کوشا رو میشناسم.
به جز اون همه اینجا یکی ان.
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1389/11/03 ‏00:56:30

درود و سلام به همه ی یاران این دیار به خصوص فریاد عزیز

وقتی نرگس حالش بهتر شد؛ میخوام همه ی دلنگرانیها و حرفهای پر مهر شما فریاد عزیز و البته دیگر دوستانی که توی این سایت منو از لطف خودشون بهره مند کردند رو بهش نشون بدم تا بدونه اگه دنیا کوچیکه اما در خودش دلهای بزرگی رو داره که سرشار از عشق و محبتی است که همچون ستونهای بزرگ و مستحکم تبار انسانیت را زنده نگه داشته....
...........

"گاه در احوالی که تو پریشانی همه ی احساسات تو به فریاد می آیند که این منم انسان، اینها در منند و من در اینان؛

چیزی دور از این احساست با من نیست و بهوش که آنگاه که من با خدای خویش به سخن می آیم حتی به سختی و به درشتی؛ بدان که من اولین بار نیز، از گوشه ی همین احساساتم همه ی خدا را فهمیدم"

دوستان عزیز
اگر ما گاهی هم با خدای خویش با بغض و غم و بی قراری، دل به شکایت باز می کنیم.... شاید یادمان می رود که حتی

همه ی اینها را، او نیز به ما داده، که عواطف و احساست ما همچون عقل ما، وسیله ای هستند برای شناخت بهتر خدای

خود، درون خود و دنیای پیرامون خود که انتهای این شناخت رسیدن به گنج درون خویش است که گر بجوییم می یابیم.

                                                                                                                           شادزی مهر افزون
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1389/11/03 ‏01:10:11

و آن خدایی که انسانش آفرید "زودگاهی" می میرد

  که آفریدگار من عاشق من است و من نیز هم...

       او زنده ای است که در من هیچ نمی میرد

             خدای من هیچ آتشی را صاصب نیست
                        که او زاده ی عشق ست و عشق زاده ی او...
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1389/11/03 ‏11:21:31

مرسی اشکیار..
امیدوارم که هر چی زودتر نرگس به قراربرسه..

حسین اقا خودت کمکشون کن..

من واقعا اذیتم..

نرگس خیلی شاداب و پر انرزی بود..
نگرانشم.
اشکیار خیلی مراقبشون باش.
کار اصلیت تازه شروع شده..
m-h.kazazi MoHSeN     یکشنبه, ‏1389/11/03 ‏14:26:11

با سلام دوباره و عرض شرمندگی که متوجه حضور همزمان و محترم سرکار خانم وحدتی نشدم
یا من اسمه دوا و ذکره شفا
ان شاء الله همه ی دردمندان لباس شفا و عافیت بپوشند بدست دردو درمان عالمیان حضرت حق
اگر بی حاشیه رفتم سر اصل مطلب به خاطر خودتون و شاید نداشت شناخت از شما بود وگرنه مثل اشکیار عزیز می تونستم حرف دلمو با زبان شعر و ادب و احساس بگم حالاکه حرف دوست و همراهمون اشکیار رو قبول کردین پس معلوم میشه همه همراه و همصدا و همدل  هر چند با سلایق مختلف هستیم چون من هم حرف ایشان و سرکار خانم وحدتی را قبول دارم و می پذیرم.
بخاطر تندی یا بی احترامی یا هرچیز دیگری که باعث رنجش خاطر دوستان و عزیزان شد ، در همین مکان از حضور محترم همگان بخصوص مادر مهربان و عزیز و همچنین شخص شما فریاد جان معذرت میخواهم و پوزش می طلبم.
حال
هیچ آدابی و ترتیبی مجو      هرچه میخواهد دل تنگت بگو

ولی بازم خواهشمندم در سالن و اتاق و جای مخصوص خودش ، که مخاطبان بتوانند طلب یاری شما عزیزان را  با دل و جان پاسخگو باشند.
این جریان قدیمی و جدید از قبل بوده و شما ناراحت نباشین که منظور بنده ی حقیر  یارانی هستند که با دل و جان در گذشته با هم و چه از دور و نزدیک همدل و یار بودند و حالا در این فضای جدید همراه اند پس میشوند یاران قدیم و همراهان جدید یا امثال این عبارات...
بنده هم بهمین خاطر تقاضای معرفی به اختیار خود کاربران را دادم ولی ظاهرا به علت مشغله یا عدم حضور مدیران و مسئولان محترم  لازم شد که خود به فرموده ی مادر لبیک بگوییم و در ساخت اتاقی جدید به سبب آگاهی و شناخت به نسبت و طریق آشنایی ِ عزیزان و حضار محترم با بانو کیانا و این خانواده فرهیخته ، هنرمند و محترم ، دست بکار شویم.
از همین جا از همه عزیزان دعوت برای معرفی و شناساندن خودشان به دیگر کاربران محترم بعمل می آوریم و تقاضای یاری و همکاری داریم.
یه گله ایه کوچیک هم از خانواده عزیز و محترم  ِوحدتی دارم به علت سر نزدن یا کم پدیدار شدن در سایت و اتاقهایی که برای شخص محترمشان پیام گذاشته شده و بی پاسخ مانده یا نیازمند و محتاج نظر ِ ایشان می باشد.با تشکر و سپاس...
با آرزوی بهترینها برای بهترینها(که خود ِ شمایین)
anvar anvar     یکشنبه, ‏1389/11/03 ‏16:43:54

سلام بر یاران گرامی

با عرض معذرت از تأخیر درازمدت به علت قطع اینترنت ، خوشحالم که فضای سایت پر رونق ، اما دلخورم که کمی غم انگیز است . دوستان خوبم من هم با نظر دوستانی موافقم که نظر شان اینست که بهتر است فضای آزادی داشته باشیم که هر چه کمتر ( نه اصلا") خط قرمز داشته باشد و بتوانیم هر چه دل تنگمان میخواهد بگوییم بدون واهمه از اینکه کسی برنجد یا بخواهد تعیین تکلیف کند که اینگونه سخن گفتن با خدا بهتر است یا آنگونه . من موافقم کتاب های گفتگو با خدا ( نیل دونالد والش ) را دسته جمعی مطالعه کنیم و اگر خواستیم حدو محدودیتی قائل شویم با بحث و گفتگو باشد . خدا را شکر که در ادبیات مثنوی مولانا نیز دلیل روشن و متقنی که جزء کتابهای درسی ابتداییمان هم بوده است آمده ( حکایت موسی و شبان ) . برای تلطیف قضیه نیز ابیاتی از حافظ عزیز تقدیم شما یاران که بیشتر حالت دعا و مناجات و درددل دارد ، تفسیر با خودتان : من که فکر میکنم حافظ از طریق این ابیات به ما مجوز میدهد هر طور که دوست داریم سخن بگوئیم .

در شب هجران مرا پروانه ی  وصلی فرست                               ورنه از آهی ، جهانی را بسوزانم چو شمع        ( به نوعی تهدید میکند ........)

امروز مکش سر ز وفای من و اندیش                                        زان شب که من از غم به دعا دست برآرم          

اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن                                      شکر ایزد که نه در پرده ی پندار بماند

دانم سر آرد غصه ام ، رنگین  بر آرد قصه ام                                این آه خون افشان که من هر صبح و شامی می زنم

چندان دعا کن در نهان ، چندان بنال اندر شبان                         کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا

هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی                                          پیداست نگارا که بلند است جنابت

تیر آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش                                    رحم کن بر جان خود ، پرهیز کن از تیر ما

با دل سنگین ات آیا هیچ درگیرد شبی                                  آه آتشناک و سوز سینه ی شبگیر ما

دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ                                      که رستگاری جاوید در کم آزاری ست .

عدو چو تیغ کشد ، من سپر نیندازم                                     که تیغ ما به جز از ناله ای و آهی نیست

گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت                               فردوس خواهی دادمت ، خامش ، رها کن این دعا

دست از طلب ندارم تا کام من برآید                                    یا جان رسد به جانان ، یا جان من برآید

هر کجا ویران بود آن جا امید گنج هست                              گنج حق را می نجویی در دل ویران چرا ؟                        


                                                                                                                                                        تا چه قبول افتد و چه در نظر آید . موفق باشید .
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1389/11/03 ‏23:10:53

انور عزیزم ممنونم..

ممنون
ممنون
دوستون دارم..

دست از طلب ندارم تا کام من برآید                                    یا جان رسد به جانان ، یا جان من برآید
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1389/11/03 ‏23:40:39

در شب هجران مرا پروانه ی وصلی فرست        ورنه از آهی، جهانی را بسوزانم چو شمع...................................................
...............................................................................................................................................................................................................................................................................................

نقطه سر خط...
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1389/11/03 ‏23:48:50

من در خویش گم شدم
ای بامداد هرنفس
                  مرا دریاب....
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1389/11/04 ‏13:07:35

نمی توانم زیبا نباشم


« نمی‌توانم زیبا نباشم
عشوه‌ای نباشم در تجلی جاودانه

چنان زیبایم من
که گذرگاهم را بهاری نابخویش آذین می‌کند

در جهان پیرامنم
هرگز
خون
عریانی جان نیست
و کبک را
هراسناکی سرب
از خرام
بازنمی‌دارد

چنان زیبایم من
که الله اکبر
وصفی است ناگزیر
که از من می‌کنی

زهری بی‌پادزهرم در معرض تو
جهان اگر زیباست
مجیز حضور مرا می‌گوید

ابلها مردا
عدوی تو نیستم من
انکار توام »
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1389/11/04 ‏13:15:00

من ندانم که کیم
من فقط می دانم
که تویی
شاه بیت غزل زندگیم

            "حمید مصدق"
اسمان سحر     سه شنبه, ‏1389/11/05 ‏23:14:55

ارم ترسکوت کن !!!1
صدای بی تفاوتی هایت ازارم میدهد.............
ashkyar ashkyar     چهارشنبه, ‏1389/11/06 ‏18:29:23

کوچ من
کوچ مهتاب
آن لحظه ی بی تاب نفسهای آخرین...
m-h.kazazi MoHSeN     پنج شنبه, ‏1389/11/07 ‏02:43:41

سلام و رحمت خدا بر شما
با اوصاف دوستان معلوم است که بنده ی حقیر نتواسته ام منظورم را درست و روشن برسانم،حال معنی ناتوانی زبان را می بینم...
اگر بنده ی کمترین حرفی زدم یا انتقادی کردم خدا شاهد است فقط برای این بوده و خواهد بود که میخواهم معرفتمان را نسبت به حضرت حق بالا ببریم و در راه خود شناسی و به تبع خدا شناسی گام برداریم نه اینکه تا خداوند به لطف و مرحمت ِخویش ذره ای شناخت و یا طرز تفکری به ما عطا فرمود ما به همان علم ناچیز اکتفا و بسنده کنیم و دیگر در راه تکامل و معرفت الهی ادامه ی راه ندهیم و خدای نکرده هم به همان داشته های ناچیز خود مغرور و متکبر شویم که این به حتم راه ِ سعادت و کمال نخواهد بود و خدای نکرده راه بر ما سوار و مسلط میشود نه ما بر راه که :
هرچه درین راه نشانت دهند - گر نستانی به از آنت دهند...
پس اگر میخواهیم که نمانیم و برویم این راه ِ پر مشقّت و سختی و بلا را تا بر ِ دوست (البته به مدد و یاری ِمقصود جز آسانی و سلامت نخواهد بود) باید از هر چیز غیر ِ او دل برید و چیزی غیر ِ او ندیدو نشنید و نچشید و نچید تا به او رسید ، چراکه حتماً اوست از همه ی دیده ها ، شنیده ها و گفته ها ، خوانده ها و نوشته ها ،حواس ها و تماس ها ،بایدها و نبایدها،یار و کارها ، سرمایه ها و مزدها ، دواها و شفاها ، سرشتها و بهشتها ،عاشق ها و معشوق ها و عشق ها...و عشق ها...و عشق ها... و ... و ... و ... بهتر و والاتر و شایسته تر و سزاوارتر و  متعالی تر.

البته که تا او نخواهد ذره ای تکان نمی خورد و بی شک که او به عاقبت و جزا و مجازات خلایقش آگاه و بسیار توانا وعادل و حکیم است...
و اوست که خود و به وسیله فرستاده و کتاب خود وعده داده است؛
که با عاشقان و مؤمنان و رهروان و بندگان و توبه کنندگان واقعی اش جزء به صفات جمالش که رحمت و مهربانی و لطف و گذشت و ...  برخورد نخواهد کرد،
و با کافران و مشرکان و ظالمان و ستم کاران و نا اهلان و گنهکارانی که در وقت خود توبه نمی کنند و از کرده ی خود پشیمان و شرمسار نمی شوند و به اصل خویش باز نمی گردندند، به اندازه ی گناهشان جز به صفات جلالش که قهر و غضب و آتش و عذاب و ... برخورد نمی کند،
و نیز او برای بندگان واقعی اش از حق خود بر بنده اش می گذرد ولی از حق مردم و دیگران بر بنده اش گذشت ندارد که او بر این حق نیز بسیار آگاه و توانا و حکیم و عادل است...

خداوند برای این به حضرت موسی ایراد گرفت و بر او متذکر شد که دل ِ بنده ای هرچند با زبان و فهم و درک کوچک و دنیایی ولی عاشقش را شکست...
خدا شاهد است که من چنین قصد و هدفی نداشتم  ولی باز هم اگر حرفهای بنده ی کمترین باعث رنجش و ناراحتی عزیزی شده به تکرار و دوباره ازین طریق طلب عفو و تقاضای پوزش و حلالیت را دارم...

هر بنده ای به اندازه ی معرفت و درک خویش نسبت بخود و خدای خود سخن میگوید و عمل میکند...
سخن گفتن و درد دل کردن و درخواست کردن و راز و نیاز کردن بهر زبانی با خالق واجب و لازم هر انسانی است ولی اینکه خدای متعال و یکتا را بخاطر نداشتن حواس و مادیات ِ بی ارزش ِدنیوی - که خود او بما عطا فرموده و جز در جهت رضای او  ارزش نمیگیرند - زیر سؤال ببریم، خلاف بندگی و شرط ایمان است ،که اگر او هم مانند مخلوقاتش دارای این خصوصیات دنیوی بود نعوذ بالله محدود و فانی میشد،پس او دارای ورای این ویژگی های مادی و فانی است یعنی حواس و خصوصیات معنوی و ابدی و نامحدود و عظیم ، چراکه او خالق است و ما مخلوق،و خالق و خصوصیات او دارای کمال و احاطه نسبت به مخلوقش و خصوصیات اندک و محدودش است مانند کل نسبت به جزء...
امیدوارم که توانسته باشم منظور و قصد خود را که جز روشن نمودن حقیقت و ادامه ی راه بندگان و مؤمنان و عاشقان واقعی ِحضرت حق نیست هر چند دشوار خدمت حضار و مشتاقان ِعزیز رسانده باشم...

انشاءالله که همه ی ما و مشتاقان الهی در راه حق و عاشقی او قرار بگیریم و در این راه بمانیم و همراه بسازیم تا پای جان تا دیدار و تقرّبش...
lab_khand labkhand     یکشنبه, ‏1389/11/10 ‏11:37:00

بازآ تا کاروان رفته باز آید
بازآ تا دلبران ناز ناز آید
بازآ تا مطرب و آهنگ و ساز آید
پاگل افشانان نگار دلنواز آید
بازآ تا بر در حافظ سر اندازیم
گل بیفشانیم ومی در ساغر اندازیم
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1389/11/10 ‏17:03:18

عــــشق به شکل پرواز پرندس     عــــشق خواب یه آهویه روندس

مــــن زائری تشنه زیرباران     عــــشق چشمه آبی اما کشندس

من میمیرم از این آب مسموم

اما اون که مرده ازعشق تا قیامت هر لحظه زندس

من میمیرم از این آب مسموم

مرگ عاشق عین بودن اوج پرواز یه پرندس

**
تو که معنایه عشقی به من معنا بده ای یار

دروغ این صدا رو به گور قصه ها بسپار

صدا کن اسممو از عمق شب از لب دیوار

برای زنده بودن دلیل آخرینم باش

منم من بذر فریاد خاک خوب سرزمینم باش

طلوع صادق عصیان من بیداریم باش

**

عــــشق گذشتن از مرز وجوده      مــــرگ آغاز راه قصه بوده

مــــن راهی شدم نگو که زوده

اون کسی که سر سپرده مثل ما عاشق نبوده

مــــن راهی شدم نگو که زوده

اما اون که عاشقونه جون سپرده هرگز نمرده
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1389/11/11 ‏00:19:53

دوست دارم
   اینجا جاش خالیه
     گفتن دوستت دارمها
           از چشم آسمان هنوزم جاریه....
دوست دارم...........................................

اگر آن آسمانم که بی ستاره سر میکنم

         تو ماه منی همه ی خدا را با تو تن میکنم

                                                                                                              *برای ندیده ی قلبم*
اسمان سحر     دوشنبه, ‏1389/11/11 ‏00:53:07

چرابرای ندیده قلب ؟؟؟
جالب بودمثل همیشه!!!!
نه ادمم نه گنجشک...
اتفاقی کوچکم
هربارمی افتم
دوتکه می شوم
نیمی رابادمی برد
نیمی رامردی که نمی شناسم..
ashkyar ashkyar     سه شنبه, ‏1389/11/12 ‏01:41:25

من مرگ را بر تن انسانی دیدم
                           که زیر هزار سؤال بی جوابش می خمید.......
ashkyar ashkyar     سه شنبه, ‏1389/11/12 ‏13:16:41

حیرانم

حیرانم حیرانم  ز دست دل سرگردانم

گریانم گریانم گواه من  این دامانم

دل دیوانه ی من شد بیگانه ی من افسون ها کرده ام که رامم گردد

شده کاشانه من پر ز افسانه من وای از من کی جهان به کامم گردد

باز این که آسمان پیما شد

فارق ز بیم طوفانها شد

دل اگر دل من باشد جانا نکند ز غم هجران پروا

گل بی رونق هرگز نحراسد ز وزان

ز بلا کی بگریزد دل سودا زدگان

هرکس عاشق شد غم مرامیداند

رنج این ره را شکسته پا میداند

ای که در جهان جز حکایت بیش و کم نداری

با تو چون کنم راز دل بیان چون که غم نداری

هرکس عاشق شد غم مرا میداند

رنج این ره را شکسته پا میداند

                                                                                               شعر : معینی کرمانشاهی
اسمان سحر     سه شنبه, ‏1389/11/12 ‏23:35:58

اگرتنهاترین تنهایان شوم بازهم توهستی...
         
         اری توکه ازپدرومادربرمن مهربان تری...

ای عزیزماندنی!!!
                 
                    ای ناب سخت یاب!!!

     تویگانه شاهدشریفی برلحظه لحظه های رنج من!!!

ای خوب خواستنی!!!

اکنون دستان دردمندونیازمندخویش رابراستان نیلوفرینت می گشایم..

                         وازتو
                                   
                               برای همسایه مان که نان ماراربود
                                 
                                                                                نان

                          برای یارانی که دل ماراشکستند

                                                                          مهربانی

                        برای عزیزانی که روح ماراازردند

                                                                                      بخشش

وبرای خویشتن خویش

                                اگاهی

                                            وعشق وعشق وعشق

                                                                              می طلبیم...........
ارسطو ارسطو     چهارشنبه, ‏1389/11/13 ‏01:37:58

با بسم الله شروع میکنم
که بسم الله هر امتی به معنایی است،
بسم الله تاجر،بنام خدای رزاق
بسم الله پزشک بنام خدای شافی
بسم الله قاضی بنام خدای عدالت و...
بسم الله هنرمندان بنام خدایی که آفریننده زیباییهاست
...
با عرض سلام
سلامی که از بهشت زیبا آمده...
عرض ادب و احترام دارم به خدمت خانم فریبا،و همه دوستان محترم
ازخدمت شما عذر میخام بابت فاصله زمانی که پیش اومد تا این سلام 2باره،

به واسطه اشکیار عزیز ماهم نقطه ای کوچک از حروف و نشانه های دفتر بزرگ شما شدیم،
اشکیار خوب میگه و احساسی مثل همه شما خوبان،اما بنده حکایت همون گدای پا پتی رو دارم
در هنر.....
امیدوارم حداقل شنونده خوبی باشم....
فریاد فریاد     شنبه, ‏1389/11/16 ‏14:02:37

فکر کنم شما رو میشناسم..
خوش اومدی به خونه کیانا
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1389/11/17 ‏01:10:53

درود به شما ارسطو دوست عزیز خوشامدید
امیدوارم خیلی دیردیر به ما سر نزنی......

با اجازه ی از ارسطو ی عزیز میخوام برای یاران نازنین در این سایت کمی از بیوگرافی شما رو برای دوستان شرح بدم
دوستان عزیز ایشون نیز در امر هنر و فن نقاشی، گرافیک و فیلم سازی انمیشین ... مهارت زیادی دارند که البته چند وقت پیش ایشون به سبب یکی از کارهایی که ارائه داده بودند برنده ی جایزه ی اول جشنواره گرافیک استان شدند. (البته اسم جشنواره رو امیدوارم کامل گفته باشم)...

                                                                                                 با آرزوی سلامتی و پیروزی برای همه ی دوستان
anvar anvar     پنج شنبه, ‏1389/11/21 ‏09:41:00

سلام و خیر مقدم به حضور مجدد شما ارسطوی گرامی .

تواضع شما را اگر منجر به عدم سخاوتمندی در بیان احساسات و دانسته هایتان گردد را دوست ندارم . شما مبدل به آفتاب شده اید ، حتی اگر بخواهید هم نمیتوانید نتابید . درود بر شما .
اسمان سحر     پنج شنبه, ‏1389/11/21 ‏22:53:26

مرابامقامی تهی ازمایش مکن وبارویاهایمان دلداریم مده
                         
                         زیراهرچیزی که درمن یادرزمین است

                                         نخواهدتوانست روحم رادلگرم کند........
fariba fariba     پنج شنبه, ‏1389/11/21 ‏23:49:14

با سلام و درود به دوست عزیز ارسطو:
به جمع یاران با صفای این سایت خوش آمدید
و تو سحر عزیز نوشته ات عالی بود به امید رسیدن و درک اموری که روحمان را دلگرم کندبه قول مولانا:
در زمین مردمان خانه مکن                   کار خود کن کار بیگانه مکن
کیست بیگانه ؟ تن خاکی تو                 کز برای اوست غمناکی تو
تا تو تن را چرب و شیرین می دهی        جوهر خود را نبینی فربهی
اسمان سحر     سه شنبه, ‏1389/11/26 ‏23:04:51

کلامت مثل همیشه عالی بودمرسی.............
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1389/12/01 ‏00:38:57

شب در گذر است
و من به جستجوی ابدیتی!... ناگذیرم

خورشید فردا از آسمان نور می بارد مثل همیشه...
 
                                                         زندگی این است؟

                          من اما خوب می دانم که در ذهن پنجره
                                                                             یاد مهتاب می ماند...
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1389/12/02 ‏00:54:36

دست من ریشه در پنجره ای دارد

                            که رو به کویر باز می شود
اسمان سحر     سه شنبه, ‏1389/12/03 ‏23:33:17

خسته ام خدایا خسته....
                       
                          کمکم کن......

               اگرقرارنبودمن میوه بچینم چرادرباغ تنهایم گذاشتند؟؟؟!!!
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1389/12/05 ‏00:54:32

سحر عزیز..

دل قوی دار...
                سحر نزدیک است..
ashkyar ashkyar     پنج شنبه, ‏1389/12/05 ‏01:05:23

و چشمانت با من گفت که فردا روز دیگری است
ashkyar ashkyar     پنج شنبه, ‏1389/12/05 ‏01:41:30

من از جنس بارانم ....

     خیس مرا در بر بگیر

گیسوانت را باز کن با نسیم حرفی بزن

بوسه ی گرمی ببخش غنچه ی خوابیده را

چند پیاله با شقایق
                      عاشقی را سر بزن

پیش بلبل گوش بنشین
                       با دلت سازی بزن

در بزن قلب مرا آسمانم مال توست

غرق شو در چشم من اشکهایم مال توست....

                                                                               "برای آنکه لحظه ی باران مرا حس می کند"
فریاد فریاد     جمعه, ‏1389/12/06 ‏01:07:00

خیلی قشنگ بود اشکیار مهربان.
ashkyar ashkyar     سه شنبه, ‏1389/12/10 ‏16:18:50

بشکن این سکوت مبهم دیرینه را......
اسمان سحر     چهارشنبه, ‏1389/12/11 ‏00:23:21

نه گریزاست مراازتو!!

                        نه امکان گریز...


          چاره صبراست که هم دردی وهم درمانی...........!!!
ashkyar ashkyar     شنبه, ‏1389/12/14 ‏00:23:23

درخت با جنگل سخن می‌گوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می گویم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ریشه‌های تو را دریافته‌ام

و با لبانت برای همه لبها سخن گفته‌ام

و دستانت با دستهای من آشناست

در خلوت روشن با تو گریسته‌ام

برای خاطر زندگان ....
                                                                                                       ا.بامداد
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1389/12/16 ‏16:31:48

آمدیم .....
نبودید.........
رفتیم...................

چند بار از آن کوچه های مهتابی گذر کردیم

                               اما هیچ پنجره ای باز نبود
من از هجوم این انتظار کهنه
                               مهتاب را هم بی تاب می دیدم...
ashkyar ashkyar     چهارشنبه, ‏1389/12/18 ‏15:33:55

اگر مانده بودی تو را تا به عرش خدا می رساندم
اگر مانده بودی تو را تا دل قصه ها می کشاندم
اگر با تو بودم به شبهای غربت که تنها نبودم
اگر مانده بودی ز تو می نوشتم تو را می سرودم

مانده بودی اگر نازنینم
زندگی رنگ و بوی دگر داشت
این شب سرد و غمگین غربت
با وجود تو رنگ سحر داشت

با تو این مرغک پرشکسته
مانده بودی اگر بال و پر داشت
با تو بیمی نبودش ز طوفان
مانده بودی اگر همسفر داشت

هستی ام را به آتش کشیدی
سوختم من ندیدی ندیدی
مرگ دل آرزویت اگر بود
مانده بودی اگر می شنیدی

با تو دریا پر از دیدنی بود
شب ستاره گلی چیدنی بود
خاک تن شسته در موج باران
در کنار تو بوسیدنی بود

بعد تو خشم دریا و ساحل
بعد تو پای من مانده در گل
مانده بودی اگر موج دریا
تا ابد هم پر از دیدنی بود

با تو و عشق تو زنده بودم
بعد تو من خودم هم نبودم
بهترین شعر هستی رو با تو
مانده بودی اگر می سرودم
مانده بودی اگر می سرودم

مانده بودی اگر نازنینم
زندگی رنگ و بوی دگر داشت
این شب سرد و غمگین غربت
با وجود تو رنگ سحر داشت.
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1389/12/18 ‏17:20:25

من  عاشق این اهنگ امیدم..عالیییی
anvar anvar     دوشنبه, ‏1389/12/23 ‏09:56:57

سلام بر اشکیار خوب ، سحر نازنین و فریاد دوست داشتنی .

مثل همیشه ، خوب خوب ، نغز نغز .   زنده باشید .
ashkyar ashkyar     سه شنبه, ‏1389/12/24 ‏15:21:06

مستی دو کس دارم من مست و نگارم مست

من داغ چو تابستان وان تازه بهارم مست

امشب زده معجونی ،این مغز پر از سودا

زان هم شده غم مجنون هم صبر و قرار م مست

من عشقم ومن ذوقم من شورم و من شوقم

بر گردن جان طوقی از عشق تو دارم مست

فردا که از این وادی رحلت بودم ناچار

گرد سر تو گردد ذرات غبارم مست

ای شیشه عمرم باش از سنگ حوادث دور

دستی به دعا خوش تر هم با تو بر آرم مست

درواقعه ای کز آن پرهیز و گریزی نیست

خواهم ببرت باشم تا جان بسپارم مست

دیوان و کتابم مست در حشر حسابم مست

صحرای بدان پهنا از شور و شرارم مست

گر مست نیم امشب شرمنده جاویدم

هم عاشق و هم معشوق هم باده گسارم مست

هر صفحه که بگشایی زاوراق کتاب من

جز عشق نمی بینی شعر است و شعارم مست

جز عشق نمی گویم جز عشق نمی جویم

در چرخ جنون چرخم خود مست و مدارم مست

عیش است وطرب ما را مقصود در این صحرا

تا قدچو کمان گرددزین طرفه شکارم مست

بزمی است مرا دردل از خلد برین خوش تر

کو آنکه چنین حالی با وی بگذارم مست

کو دمخور هشیاری کاین مستی من خواهد

زین باده بسی دارم دنبال خمارم مست

بیهوده نمی گویم ،ای آنکه دلی داری

یک لحظه بیا و باش جاوید کنارم مست  
                                                                       شعری از عارف ایران زمین ، عماد خراسانی
اسمان سحر     چهارشنبه, ‏1389/12/25 ‏00:25:33

گربدین سان زیست بایدپست

من چه بی شرمم اگرفانوس عمرم رابه رسوایی نیاویزم

                                                                 بربلندکاج خشک کوچه بن بست...

گربدین سان زیست بایدپاک

من چه ناپاکم اگرننشانم ازایمان خودچون کوه

                                                        یادگاری جاودانه برترازبی بقای خاک.........
ashkyar ashkyar     چهارشنبه, ‏1389/12/25 ‏16:23:19

عاشق هر که هستید ، با وفاداری به او عشق بورزید . باربارا دی آنجلیس
ashkyar ashkyar     پنج شنبه, ‏1389/12/26 ‏15:18:09

بوسه ..........

گناهش خواندند زکیش زاهدان......

  و چه زیبا گناهی است بوسه

            آنجا که خدا نیز از آن دوری نجست..........
اسمان سحر     پنج شنبه, ‏1389/12/26 ‏22:56:58

عریان می شوم ازهرچه جزسادگی!!!

بخشنده می شوم شبیه توکه دوست داری کوه هابشوداستجابت وبدهی به ان ها که طمع امین ازتودارند.

فرار می کنم به سوی دامان پرمهرتو...ازشروسواس خناس!!!

من می دانم توبه من احتیاج نداری ولی من شک ندارم که درسرسرای تواتاق برای من هست...

من می توانم توضیح بدهم دوستت دارم

زیرسایه تونفس کشیدن رابیش ازهرچیزدیگری که توی این عالم هست دو.ست می دارم!!

من عریان میشوم

                         ازهرچه جزسادگی...........!!!!!!
ashkyar ashkyar     جمعه, ‏1389/12/27 ‏00:50:43

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید


وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید


من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی


یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود


وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شدوعالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه عاشقی و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
ashkyar ashkyar     جمعه, ‏1389/12/27 ‏00:52:38

چه شعر قشگ و پر احساسی سحر نازنین........
اسمان سحر     شنبه, ‏1389/12/28 ‏23:41:43

وهمین طورشعرقشنگ توکه من خیلی این شعرودوست دارم اشکیارعزیز.......
اسمان سحر     شنبه, ‏1389/12/28 ‏23:45:57

بی قرارتوام ودردل تنگم گله هاست

اه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده دراب

دردلم هستی وبین من وتوفاصله هاست

اسمان باقفس تنگ چه فرقی دارد؟

بال وقتی قفس پرزدن چلچله هاست

بی توهرلحظه مرابیم فروریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

بازمی پرسمت ازمسئله دوری وعشق

وسکوت توجواب همه مسئله هاست...
ashkyar ashkyar     سه شنبه, ‏1390/01/02 ‏01:47:12

"و اینک ما دو تن"

 اینک ماییم دوتن میان شعله شمعی

                                    که می سوزد به دست دزد پروانه

واینک ماییم دو تن خورده ز مُهر شب
                                        سکوتی نقش بسته

دوتن خسته ز دست شب، پناه از دیواری بردن

                                     که خاکش گور فریادی

                                                   که سنگش تیر صیادی!

و اینک ماییم

صدای مانده بر لبهای خشکیده

                            ز برق چشم بی شرمان


و حال که بهار مانده در حصاری سرد

                     _نوید گرما چه هدیه می دهند با زبانی سرد!

بگو کجاست این قفس را در...

                        میان این همه غوغا

                                 دستان تو امیدی را لمس می کرد

                                                                 که می برد سوز یأس دستانم

 و اینک ماییم یک تن...
lab_khand labkhand     پنج شنبه, ‏1390/01/04 ‏13:41:28

آه

پیش از آن که در اشک غرقه شوم

چیزی بگوی

درخت،

جهل معصیت بار نیاکان است

و نسیم

وسوسه ئی ست نابه کار.

مهتاب پائیزی

کفری ست که جهان را می آلاید.

چیزی بگوی

پیش از آن که در اشک غرقه شوم

چیزی بگوی

هر دریچه ی نغز

بر چشم انداز عقوبتی می گشاید.

عشق

رطوبت چندش انگیز پلشتی ست

و آسمان

سرپناهی

تا به خاک بنشینی و

بر سرنوشت خویش

گریه ساز کنی.

آه

پیش از آن که در اشک غرقه شوم چیزی بگوی،

هر چه باشد

چشمه ها

از تابوت می جوشند

و سوگ واران ژولیده آب روی جهان اند.

عصمت به آینه مفروش

که فاجران نیازمندتران اند.

خامُش منشین

خدا را

پیش از آن که در اشک غرقه شوم

از عشق

چیزی بگوی!
ashkyar ashkyar     جمعه, ‏1390/01/05 ‏02:18:52

دل تنگی های ادمی را باد ترانه ای میخواند      رویاهایش را اسمان پر ستاره نادیده میگیرد

و هر دانه برفی به اشکی نریخته میماند

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است از حرکات ناکرده

                                                          اعتراف به عشق های نهان و شگفتی های بر زبان نیامده

در این سکوت حقیقت ما نهفته است
                                                      حقیقت تو و من
ashkyar ashkyar     جمعه, ‏1390/01/05 ‏02:22:58

کمی مرا نگاه کن                 کمی مرا نگاه کن

                       که پر نیاز عطر تو چه عاشقانه میتکم

                                                     دوباره اشتباه کن  دوباره اشتباه کن

                                که اتفاق عاشقی گناه نیست شاپرکم

 در تو تمام میشود رویای پروانه شدن                     چه غاشقانه میشود رویای پروانه شدن

                                     بگو کدوم یاس سپید به خلوت بوسه رسید

                       بگو نگاه تو چه داشت که از شبم خواب پرید که از شبم خواب پرید

                                            طراوت حضور تو سایه ی انتظار من

                              محبوبه ی شبم بیا بغض مرا قدم بزن بغض مرا قدم بزن

بگو کدوم یاس سپید به خلوت بوسه رسید

                       بگو نگاه تو چه داشت که از شبم خواب پرید که از شبم خواب پرید

                                      در امتداد سایه ها تو می رسی به خواب من

                        من از تو تازه می شوم از روشن حرفی بزن از روشنی حرفی بزن  

                                           کمی مرا نگاه کن      کمی مرا نگاه کن
ashkyar ashkyar     جمعه, ‏1390/01/05 ‏15:54:48

چه بی ریا آمدم به قلب عاشق تو

باورم شد حرفای به ظاهر صادق تو

چه پر غرور می روی از این دل شکسته

انگار عهدی نبستی با این عاشق خسته............
.
.
جنگل چشمات هواش چه سرده

هر نگاه تو حدیث درده

رفتنت دیگه شده مسلم

اما دل هنوز باور نکرده.....
..
شرمنده ام از دل
         از عشق بی حاصل............
lab_khand labkhand     یکشنبه, ‏1390/01/07 ‏02:18:09

شال و کلان کن آسمون خیسه
چترتو وا واکن گریه بارونه
حال و هوای برگ ریزون چشمامو
پاییزم نمیدونه
پروانه ها وقتی که می سوختن
تقدیرتو دوختن به تقدیرم
هر وخ دلت می گیره می سوزم
هر وخ دلت می سوزه می میرم
خیلی دلم گیره خیلی گرفتارم
دوس داشتنت خوبه خیلی دوست دارم
محبوب من چشمات به من میگن
روز جدایی خیلی نزدیکه
می ری نمی دونی که دور از تو
دنیام چقد غمگین و تاریکه
دنیای من تاریک و غمگینه
بار جدایی خیلی سنگینه
هر کس که از حالم خبر داره
از شونه هام این بارو برداره
ashkyar ashkyar     شنبه, ‏1390/01/13 ‏01:45:43

بهار

 تنها خاطره ی خوش کودکی ام

   جلوه کن

       یکبار دیگر خنده کن

بهارا

  تنها عطر خوش زندگی ام

     شکوفه کن

     مرا یکبار دیگر زنده کن...
mana mana     شنبه, ‏1390/01/20 ‏23:53:40

چقدر خوشحال شدم شعراتو دیدم اشکیار...چقدر دلم واسه اینجا تنگ شده بود....چقدر آدمای جدید که من نمی شناسمشون....همگی شاد باشید...
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1390/01/21 ‏03:30:26

درود به تو مانا ی خوب و عزیز ممنونم از اینکه می بینم مارو فراموش نکردی و سری به اینجا زدی و سپاسگذاری میکنم از مهرو گرمی که به من دادی ........
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1390/01/21 ‏13:41:33

"دستهامان
نرسیده ست به هم ..."


از دل و دیده ، گرامی تر هم
                           آیا هست ؟
- دست ،

     آری ، ز دل و دیده گرامی تر :
                                       دست  !

زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان ،

بی گمان دست گرانقدرتر است .

هر چه حاصل کنی از دنیا ،

                          دستاورد است !

هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمین ،

دست دارد همه را زیر نگین !

سلطنت را که شنیده ست چنین ؟!


شرف دست همین بس که نوشتن با اوست !

خوشترین مایه دلبستگی من با اوست .


در فروبسته ترین دشواری ،

در گرانبارترین نومیدی ،

بارها بر سرخود ، بانگ زدم :

- هیچت ار نیست مخور خون جگر ،
                                   دست که هست  !

بیستون را یاد آر ،

دست هایت را بسپار به کار ،

کوه را چون پَر کاه از سر راهت بردار  !



وه چه نیروی شگفت انگیزی است ،

دست هایی که به هم پیوسته است  !

به یقین ، هر که به هر جای ، در آید از پای

دست هایش بسته است  !


دست در دست کسی ،

                      یعنی : پیوند دو جان !

دست در دست کسی

                       یعنی : پیمان دو عشق !

دست در دست کسی داری اگر ،

                                   دانی ، دست ،

چه سخن ها که بیان می کند از دوست به دوست ؛


لحظه ای چند که از دست طبیب ،

گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد ؛

نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست  !



چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دست ،

پرچم شادی و شوق است که افراشته ای !

لشکر غم خورد از پرچم دست  تو شکست !

دست ، گنجینه مهر و هنر است :

خواه بر پرده ساز ،

خواه در گردن دوست ،

خواه بر چهره نقش ،

خواه بر دنده چرخ ،

خواه بر دسته داس ،



خواه در یاری نابینایی ،

خواه در ساختن فردایی !


آنچه آتش به دلم می زند ، اینک ، هر دم

                                        سرنوشت بشرست ،

داده با تلخی غم های دگر دست به هم  !


                    بار این درد و دریغ است که ما

             تیرهامان به هدف نیک رسیده است ، ولی

                                                 دست هامان ، نرسیده است به هم !

شعر شگفت انگیزی از زنده یاد فریدون مشیری که یادم هست استاد ساکت در هنگام سه تارنوازی زیباشون این شعر رو هم برای ما زمزمه می کردند.
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1390/01/22 ‏10:22:48

زندگی
زندگی هیچ نبود،

و به آسانی یک گریه گذشت.

کودکی را دیدم که دلش غمگین بود و بدنبال عروسک می گشت.

تا که در رویاها

همه دار و ندارش،

قلک بی اعتبارش و دل خسته و زارش

همه را بی منت، به عروسک بخشد

                      غافل از آینده.

***

زندگی فلسفه ای بیش نبود

که در آن بیزاری، رهنمای همه یاران شده بود

و محبت، افسوس.

من خودم را دیدم، آن زمانی که دلم سوخته بود

و تو را می دیدم، بی خبر از من و غمهای دلم

و تو آن عصیانگر،

که نماد همه خوبان شده بود!!

و سخن از غم یاران می گفت

واپسین لحظه دیدار عجیب

خود نصیحت گوی، من دیوانه شدی

و سخن از رفتن،

سخن از بی مهری!!

تو که خود می گفتی

خسته از هرچه نصیحت شده ای.

***

حیف از بازی ایام،

دریغ از تکرار.
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1390/01/22 ‏10:23:59

شعر
شعرها آیه حکمت هستند


و زبان سخن صاحب گیتی در عرش.

و نباید در شعر، صحبت از گلایه های من و تو،

آخرین بهانه های من و تو، باب شود.

هر سخن شعری نیست

و بدانیم که شعر

حرمتش از من و ما بیشتر است.

شعر را باید دید

و دل شاعر را

شعرها خواندنی اند.
تقدیم به اشکیار عزیز.
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1390/01/22 ‏10:26:10

تقدیم یه اشکیار به خاطر شعرها و حرفای قشنگش ..

شعر را باید دید . و دل شاعر را

شعرها  خواندنی اند..
ghader ghader     دوشنبه, ‏1390/01/22 ‏13:18:07

نمی دانم عشق چیست. چون دانستنی نیست. عشق از جنس چیزی نیست. عشق از خداست و خدا چیزی نیست. علت چیزهاست.
عشق هست و ما در بالاترین سطح آگاهی خویش در آن قرار می گیریم. از طریق توجه و حضور.
عشق فرستادن یعنی ارسال یک پیام درونی که روح مخاطب را به آگاه بودن از خدا و حضور در عشق او دعوت می کند.
آنچه که غلیان می کند احساسات است، عشق غرق می کند.
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1390/01/22 ‏14:14:49

با تو گفتم : حذر از عشق نه دانم نه توانم،
و تو گفتی من از این شهر سفر خواهم کرد
عاقبت هم رفتی، و چه آسان تو شکستی دل غمگین مرا
تو سفر کردی از این شهر ولی ای گل خوبم، جانم
من هنوزم « حذر از عشق ندانم، سفر از پیش تو هرگزنتوانم، نتوانم
***
روزها طی شد و رفت
تو که رفتی منِ دلخستهء پاک
با همه درد در این شهر غریب
باز عاشق ماندم
همهْ فکرم، همهْ ذکرم، آرزوهای دلِ دربدر و خسته ز هجرم، وصل و دیدار تو بود
تا که باز از نفست، روح در من بدمد، زنده باشم با تو، ولی افسوس نشد
***
ماه‌ها هم طی شد
بارها قصه آن، کوچهْ مهتاب مشیری خواندم
باورم شد که جهان، زندگی، عشق، امید
سست و بی‌بنیاد است
ولی انگار که عشقت، یادت، هیچ فکر سفر از این دل و این سینه نداشت
***
راستی محرم دل، کوچهء خاطره‌های تو و من، یادت هست
کوچه‌ای مثل همان، کوچهْ مهتاب مشیری
کوچهء مهر و صفا، کوچهء پنجره‌ها
پای آن تیر چراغ، وه چه شبهایی بود
خنده‌ها می‌کردیم، قصه‌ها می‌گفتیم
از امید، عشق، محبت که در آن نزدیکی، در صمیمیت و پاکی فضا جاری بود
و سخن از دل ما، که به دریا زده بود
حیف از آن همه امید دراز
حیف از آن همه امید دراز
***
در خیالم، با خودم می‌گفتم : کوچهْ مهتاب مشیری شعریست، عشق برتر باشد
و به این صحبت کوتاه خیالم خوش بود
ولی افسوس که دیگر رفتی، رفتنی بی‌پایان، بی‌عطوفت، بی مهر
و در این قصهء تلخ، باز من ماندم و من
***
دیگر امروز گذشت
هرچه بود آخر شد
ولی از عادت این دل، دلِ تنها، دلِ مرده، شبْ شبی، روشن و مهتاب شبی
باز از آن کوچه گذشته زیر لب می‌خوانم
« بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم»
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1390/01/22 ‏14:18:14

آخرین شب
کاش امشب بروم
بیش از این جایز نیست، ماندن و دربدری
وقت رفتن شده دوست
.***
وقت آزادی و آزاد شدن
گذر از تنهایی،
گذر از بی‌خبری،
رفتنی تا پایان.
و جواب همه پرسشها
***
رمقی نیست مرا، خسته شدم
خسته از فلسفه خواهش بی پایه عشق
خسته از خنده به افتادن برگی بر خاک
خسته از پیچش پیچک بر هیچ
خسته از خواهش بلبل با گل
خسته از من بودن، بنده خواهش این تن بودن
خسته از بیداری،
خسته از بیزاری
خسته از تاریکی،
و نمی‌دانم ها
خسته از فلسفه بود و نبود
***
هیچکس زنگ نزد،
و نگاهی به فراموشی احساس نکرد
چه کسی نام مرا با خود گفت؟
ذهن من آشفته،
خالی از هر احساس، و پر از تنهایی.
باز هم بی‌خوابی،
در شبی بی‌پایان
تا طلوعی دیگر
یا غروب آخر.
***
هفته‌ها می‌گذرد، ماه‌ها می‌گذرد، فصلها می‌آیند، سالها می‌گذرد
و در این خاموشی
روزهای دگری می‌جویم، و هوایی دیگر
من بدنبال چراغی هستم، که در این وادی سخت
رهنمایم باشد.
***
عاقبت خاک گل کوزه‌گران خواهم شد
من بدان مشتاقم،
من بدان محتاجم.
***
کاشکی چشم نبود، دیدن درد چه سود
عشق هم چاره نشد، او که خود مشکل بود

حرفها تکراریست، آیه بیزاریست
وقت رفتن شده،حیف، اشکهایم جاریست
***
و یکی با من گفت : تا سرانجام سپید
تا به سرمنزل نور
تا خود روشنی و عشق و امید
راهی نیست.
حیف از این رویا
فرصتی نیست مرا
«باید امشب بروم»
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1390/01/22 ‏16:17:42

پاییز
(( خدا حافظ برای او چه آسان بود ولی قلب من از این واژه لرزان بود))

و چنین بود که در وقت بهار، فصل پاییز دلم زود رسید،


و بهارم طی شد.


در سراشیبی مرگ، برگها افتادند.

خش خشی بی پایان

و صدایی از درد،

زوزه ای از سرما،

باغ را ویران کرد.

سبزی روی مرا می دیدی

همگی طی شد و رفت،

حرف مردم شد و رفت.

گفتنی را گفتیم، آنچه می دانستیم.

همه را بخشیدیم و جوانی را هم.

جبر و تقدیر چنان کرد که باور کردیم،

آنچه بر ما آمد.

راستی قیمت یک شاخه مریم چند است.

مریمم پرپر شد.

باز بازنده شدم. . .
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1390/01/22 ‏16:45:36

سلام و درود به شمافریاد عزیز........

سپاس از شما به خاطردادن گرمی مهرتون .........
اشعاری که اینجا اووردید خیلی قشنگ بودن ..
بی تو مهتاب شبی..........

بعد از خوندن چند خط از شعرها .......
  "قفس جان
    پی پرواز بی تاب شد
          دست به دامان اشک شدمو
                                      دل پی دوست زار شد".......
ashkyar ashkyar     سه شنبه, ‏1390/01/23 ‏15:28:38

شرف دست همین بس که نوشتن با اوست !

خوشترین مایه دلبستگی من با اوست .
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1390/01/25 ‏09:24:33

خبر آمد خبری در راه است»


دلم از آمدنت در تب و تاب است هنوز،

نازنینی تو و من روز و شبم از پی توست.

همه جا شوق حضور.

نو به مهمانی عشق آمده ای، یا پی حادثه ای می آیی؟

من به خوشحالی تو خوشحالم، تو به اندازه غمگینی من تنهایی

دور و نزدیک به هم

بی خبر از فردا، و دریغ از دیروز.

جای امروز کجاست؟

***

راه را می دانی؟

یا تو هم مثل من خسته زار،

دل به دریا زده ای.

در پی آمدنت.

راه را می بویم

و در این تاریکی، از تو نشان می جویم.

***

روز موعود رسید

که ترا می بینم.

ای صمیمی، ای پاک

آخرین زمزمه عشق تویی

عشق را پنهان کن

که در این نزدیکی، گوش دارند که شاید خبری از تو شود.

همه جا مسموم است.

نه نشان از لیلی، نه دگر مجنونی، که به صحرا بزند.

عاشقی جرمی سخت.

وای و صد وای از این تیره شب ظلمانی

کوهکن زندانیست!! بی خبر از شیرین.

***

نازنینم، جانم

عشق را پنهان کن.

تا که فردا شاید،

وامقی باشد و عذرای دگر.

«خبر آمد خبری در راه است»

روزهای دگری می آید.
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1390/01/25 ‏09:28:47

شب هم از راه رسید،


و سیاهی همه جا را پوشاند.

نازنین،

در پی گمشده ات می گشتی؟

او نخواهد آمد، رفتنی رفت که رفت.

فکر پرواز دگر ممکن نیست.

من و یک دنیا درد، تو و رویای محال، من و تنهایی و فردای دگر

همه ی آنچه که برجا مانده،

و حقیقت تلخ است.

***

پشت سر ویرانی، روبرو وحشت تنهایی و بی سامانی

روزگار با من و تو خوب نبود!!

هر کدام از پی خود خواهی او، راهی راه شدیم.

صد دریغ،

صد افسوس،

راه، بیهوده به پایان آمد

عمر ما بود که کم کم طی شد

***

نازنین

شب که از راه رسید،  

                    بغض را ویران کن

                              گریه کن تا که دل آرام شود.

نازنین،

خسته شدی؟ مرغ پر بسته شدی؟

تو به این ناله من گوش نکن

خنده را خوب به خاطر بسپار

بعد این تاریکی ، باز فردایی است.

***

نازنین

آن فردا،  صحبت از شادی کن،

فکر آزادی کن

روز نو، خنده نو، عشق تابنده نو

تاشقایق باقیست، زندگی باید کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 8:7  توسط تهمورث  |  7 نظر

--------------------------------------------------------------------------------

زندگی
زندگی هیچ نبود،

و به آسانی یک گریه گذشت.

کودکی را دیدم که دلش غمگین بود و بدنبال عروسک می گشت.

تا که در رویاها

همه دار و ندارش،

قلک بی اعتبارش و دل خسته و زارش

همه را بی منت، به عروسک بخشد

                      غافل از آینده.

***

زندگی فلسفه ای بیش نبود

که در آن بیزاری، رهنمای همه یاران شده بود

و محبت، افسوس.

من خودم را دیدم، آن زمانی که دلم سوخته بود

و تو را می دیدم، بی خبر از من و غمهای دلم

و تو آن عصیانگر،

که نماد همه خوبان شده بود!!

و سخن از غم یاران می گفت

واپسین لحظه دیدار عجیب

خود نصیحت گوی، من دیوانه شدی

و سخن از رفتن،

سخن از بی مهری!!

تو که خود می گفتی

خسته از هرچه نصیحت شده ای.

***

حیف از بازی ایام،

دریغ از تکرار.
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1390/01/25 ‏09:31:17

مرانشناختند
و عشقم را
. و خواستند که نباشم
،به کدامین گناه
!!نمیدانم
،وچه خوب میدانند که بیگناهم
.اما چه سود
. چه سود که حکم میرانند، محکوم میکنند و با قانون خود مجازات
***
یکی گفت بیا برویم : و تو بودی که آنروز گفتی : بیا برویم از اینجا
وعجیب که این جمله را چه راحت و ساده گفتی
. هرچند در ته چشمانت غمی بزرگ بود
،نگران رفتن بودی یا ماندن-
-.نمیدانم
خوب می‌دانم
.تو نیز از دانستن رنج میبردی
.میخواستی خودت باشی، نه آنچه میخواهند
...می خواستی آدمک نباشی
***
.گفتم : نمیشود ماند؟ امیدی نیست؟
،تو فقط مرا نگاه کردی
. و فهمیدم چه سئوالی بیهوده بود
***
،دیشب باز تنهای تنها بودم
جز غمی که به بزرگی دنیا با من بود و چون کوهی بر دلم سنگینی میکرد
.دانستم که فقط من و تو نیستیم. هستند کسانی که می‌خواهند و می‌خوانند
***
:شنیدم که یکی میخواند – هر چند زیر لب ـ اما میخواند
چون آدمک زنجیر بر دست و پایم»
«از پنجه تقدیر من کی رهایم
ghader ghader     پنج شنبه, ‏1390/01/25 ‏14:08:04

رک و روراست بگم: نمی دونم دلم دیوونه کیست، کجا می گردد و در خانه کیست?...
هیچ چیزی آرومم نمیکنه و...

پاسخ:    
وقتی به دنبال چیزی خیلی می گردم و پیدا نمی کنم، فرصتی پیش می آید تا نسبت به اصل جستجو شک کنم. شاید آن چیز اصلا یافتنی نباشد.
آرامش از چیزی بدست نمی آید که بدنبال آرامش بخش بگردی. آرامش یافتنی نیست بودنیست. آرامش یک انتخاب است.

من با به خدا نزدیکتر شدن نیست که به آرامش می رسم. چرا که خدا وسیله رسیدن به آرامش نیست.
بلکه وقتی آرامش را به خودم هدیه می کنم به درک حضور خدا نزدیکتر می شوم.
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1390/02/05 ‏01:18:56

"سلطان قلبها"

یه دل میگه برم برم
یه دلم میگه نرم نرم
طاقت نداره دلم دلم
بی تو چه کنم
پیش عشق ای زیبا زیبا
خیلی کوچیکه دنیا دنیا
با یاد توام هرجا هرجا
ترکت نکنم
سلطان قلبم تو هستی تو هستی
دروازه های دلم را شکستی
پیمان یاری به قلبم تو بستی
با من پیوستی
یه دل میگه برم برم
یه دلم میگه نرم نرم
طاقت نداره دلم دلم
بی تو چه کنم
پیش عشق ای زیبا زیبا
خیلی کوچیکه دنیا دنیا
با یاد توام هرجا هرجا
ترکت نکنم
سلطان قلبم تو هستی تو هستی
دروازه های دلم را شکستی
پیمان یاری به قلبم تو بستی
با من پیوستی
اکنون اگر از تو دورم به هر جا

بر یار دیگر نبندم دلم را

  سرشارم از آرزو و تمنا ای یار زیبا
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1390/02/05 ‏10:41:43

زندگی کن ...

باید زندگی کنی..

مگذار هیچ کس و هیچ چیز ترا از تنفس زندگی بازدارد..

به خاطر شادی من هم که شده زندگی کن..
ghader ghader     سه شنبه, ‏1390/02/06 ‏00:09:57

کم کم یاد خواهی گرفت
تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را .
اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند.

کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.
باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه
منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی
که محکم باشی پای هر خداحافظی
یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی.
خیلی ...
به شرط آنکه آزادانه عشق بورزی و
اسیر و وابسته نگردی...                    خورخه لوییس بورخس
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1390/02/11 ‏01:08:23

مرا ببخش و تنها برای یکبار نفس از گلوی تنگ آمده ام بکش و مرا برای همیشه از یاد ببر

       قصه همین بود، خاطره ها حقیقت داشتند؟ آیا دستهای ما از حقیقت جدا بودند

مرا از یاد ببر ........
خسته تر از آنم که بیش از این به دنبال سوالهای کهنسال تر از خویش بگردم،  

من زیر اشعه های عقربه های ساعت به دنبال ثانیه های بی خوابی آب می شوم

                                                                  و حسرت را چونمایشی کمدی قه قه می خندم

و دنیا را در گور خویش از بلندترین ساختمانش پرت می کنم تا همه ی ساعت ها بمیرند

    تا هیچ کس در هیچ صبحی در هیچ تختخوابی پیش همسرش نمیرد............

پروانه مرد و هیچ کرمی پیله ای نبافت و هیچ شبی در هیچ فانوسی نسوخت ...قصه همین بود...

 مرا ببخش که دستم لای خنده های خوبیت گیر کرده و فرصت هیچ جبرانی ندارد و آنک شرم در این سالهای شرجی زنگ زده و به موقع هم کار نمی کند ...

اما خوب می دانم که چرخ معرفت تو خوب می چرخد چرا که برای فراموش کردن من آماده چرخیدن است که چرخ سرنوشت در مسیر زندگی به این خوبی نچرخید...
نه از من نرنج که خود خواستم مرا از یا ببری.
خوب یادم هست در آن سالهایی که دائم مشغول حرف زدن به کنار هم بودیم روزی به تو گفتم یک چیز را خوب مطمئن هستم

روزی خواهد آمد که تو از کنار من برای همیشه می روی و همه ی این روزها را انکار خواهی کرد وقتی که عشقمان را انکار

کنی.
روزی خواهد آمد که دیگر پیش من نباشی و همه ی خاطراتمان را چو داغی بر سینه نشان کنی، چنان که هیچ نشانی
در هیچ زمانی نبوده است.

من آبگیر اشکهای شبم و به هیچ خورشیدی اعتماد ندارم

پروانه ای پرید و بر شاخه ی قلبم نشست، روی بالهایش نوشته بود من خدایم...

برای باورهای زندگی به ناباوری رسیدم  

من خدای عاشقی را دیدم که کافر شده بود و در کوچه های برهنه از مهتاب، مسیح را خدا صدا می زد...
قصه همین بود.....
lab_khand labkhand     پنج شنبه, ‏1390/02/15 ‏14:02:21

اشک را می بوسند

             پابرهنگان دلداده زار

آنچنان با غم عشق میسازند

                                  که دل تو هم خدا ،به سکوتشان می لرزد

و باز هم..

به رقم تلخی دردهایشان

تمام ابر های آسمانت را می فشارند

         وحتی سجده های زرد به پای درختان خشکیده تو میزنند



چه آرام و بی صدا، تو را می خوانند

                وتو همچنان که می لرزی می خندی...
ghader ghader     پنج شنبه, ‏1390/02/15 ‏17:05:54

دیگه چه خبر؟!!!!!
فریاد فریاد     شنبه, ‏1390/02/17 ‏22:15:39

دوستای خوبم من یه چیزی از خدا میخوام .. یه مقدار بلاتکلیفم در مورد یه تصمیم .. برام دعا می مکنید؟
ممنون میشم..
ashkyar ashkyar     شنبه, ‏1390/02/17 ‏23:45:11

خواستن از خدا دیگه بلاتکلیفی نداره
به هر حال امیدوارم که همان شود که خدا خواهد...
Mehdi Mehdi     یکشنبه, ‏1390/02/18 ‏10:03:13

تو را آنچه که صلاحت می داند آرزومندم...
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1390/02/19 ‏00:37:09

ممنونم دوستای خوبم..
ترا آنچه که صلاحت می داند آرزومندم...  
چه قشنگ مهدی جان ..

اشکیار عزیز ممنونم.
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1390/02/19 ‏00:38:37

منظورم اشکیار اینه که کمک کنه درست تصمیم بگیرم..
الان بلاتکلیفم..
ashkyar ashkyar     سه شنبه, ‏1390/02/20 ‏16:33:19

می خواهم وقت بامداد مرگ را صدا کنم

                تنها شوم و تنها خدا را نگاه کنم

می خواهم به قربانگاه بکشم دنیا را

               خدا شوم و هستی را فنا کنم
ghader ghader     چهارشنبه, ‏1390/02/21 ‏10:15:26

دوستان فکر کنم این اتاق به درد دل بیشتر شباهت پیدا کرده تا موضوع عشقی نه از آن گونه...
فکر کنم هر مبحثی را اگردر اتاق خودش بگذاریم،اتاقها زیباتر وجذاب تر وخواندنی تر،وکلکسیون موضوعی زیباتری شود، از آنچه که هست،
البته من بودن دوستان را به هر نحوی بر نبودنشان ترجیح میدهم، عشق به ما می آموزد، تو فقط باش ،وهر انگونه که میخواهی باش، فقط باش...
زیرا همین حضور تو مرا مشعوف میکند، همین که هستی،قلب من سرشار از سپاس است،
میدانم این روزها ماندن وبودن ، با اایییییییین مشغله های زندگی،چه قلب وعشق بزرگی میخواهد، سپاس از همه تان به خاطر حضورتان.
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1390/02/21 ‏15:39:18

آن دم که با تو  ام


ای آنکه زنده از نفس توست جان من
آن دم که با تو‌ام، همه عالم ازان من

آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب
می‌ریزد آبشار غزل از زبان من

آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها
سیمرغ کی‌ رسد به بلندآسمان من

بنگر طلوع خنده‌ی خورشید بر لبم
زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!

با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟
خود خوانده‌ای به گوش من این، مهربان من
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1390/02/21 ‏15:40:11

زمـــــزمــه

من همان شبان ِ عاشقم

سینه چاک و ساکت و غریب

بی تکلّف و رها

در خراب ِ دشتهای دور

ساده و صبور

یک سبد ستاره چیده ام برای تو

یک سبد ستاره

کوزه ای پُر آب

دسته ای گل از نگاه ِ آفتاب

یک رَدا برای شانه های مهربان تو!

در شبان ِ سرد

چارُقی برای گامهای پُر توان ِ تو

در هجوم درد...

من همان بلال ِ الکنم ،  در تلفظ ِ تو ناتوان

وای از این عتاب! آه....
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1390/02/25 ‏16:51:51

سلام!

حال همه‌ی ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،

          که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند

با این همه عمری اگر باقی بود

         طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم

                  که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد

                        و نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!

تا یادم نرفته است بنویسم

حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود

  می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است

                     اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی

ببین انعکاس تبسم رویا

 شبیه شمایل شقایق نیست!

     راستی خبرت بدهم

       خواب دیده‌ام خانه‌ای خریده‌ام

           بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار … هی بخند!

بی‌پرده بگویمت
    چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد

فردا را به فال نیک خواهم گرفت

دارد همین لحظه

     یک فوج کبوتر سپید

      از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد

باد بوی نامهای کسان من می‌دهد

یادت می‌آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟

نه ری‌را جان

نامه‌ام باید کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آینه،

از نو برایت می‌نویسم

حال همه‌ی ما خوب است

اما تو باور نکن!
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1390/02/25 ‏18:53:04

چقدر قشنگ اشکیار عزیز.
ghader ghader     یکشنبه, ‏1390/02/25 ‏23:37:25

آره اشکیار جان خیلی قشنگ بود،اگه میتونی به قسمت شعر هم پیشنهاد بده
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1390/02/26 ‏00:23:57

چقدر خوب......
قادر عزیز انجام شد
ashkyar ashkyar     چهارشنبه, ‏1390/02/28 ‏00:00:12

این چه بهشتیست؟!
این چه جهانیست که نوشیدن می نارواست؟!
این چه جهانیست؟
این چه بهشتیست , در آن خوردن گندم خطاست؟!
این چه بهشتیست؟
آی رفیق این ره انصاف نیست

این جفاست.
راست بگو راست بگو راست
فردوس برینت کجاست؟

راستی آنجا هم
هرکس و ناکس خداست؟
راست بگو راست بگو راست
فردوس برینت کجاست؟

بر همه گویند که هشیار باش
بر در فردوس نشیند کسی
تا که به درگاه قیامت رسی
از تو بپرسند که در راه عشق
پیرو زرتشت بدی یا مسییح؟
پیرو زرتشت بدی یا مسییح؟
دوزخ ما چشم به راه شماست
دوزخ ما چشم به راه شماست
راست بگو راست بگو راست
آنجا نیز
باز همین ماجراست؟!؟!
راست بگو راست بگو راست
فردوس برینت کجاست؟!

این همه تکرار مکن می هماست
کفر مگو شکوه مکن بر خدات
پای از این در که که نهادی برون
در قل و زنجیر برندت بهشت

وای به حالت هما ی
وای به حالت
وای به حالت هما ی
وای به حالت
این سر سنگین تو از تن جداست.

نه ,,نه,, نه
توبه کنم باز,
حق با شماست

نه ,,نه,, نه
توبه کنم باز,
حق با شماست
ghader ghader     چهارشنبه, ‏1390/02/28 ‏01:40:35

این شعر همایی رو خیلی دوست دارم. درود بر تو ای اشکیار.
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1390/02/28 ‏08:52:32

اشکیار عزیز این شعر و اجرای همای بسیار بسیار زیبا و قشنگه ..

ممنون ممنون.
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1390/02/28 ‏14:03:30

این مطلب و به این خاطر اینجا آوردم چون میدونم اشکیار عزیز شاملوء بزرگ رو خیلی دوست دارن.

خاطره های ناگفته شاملو از زبان آیدا :

در میان 10 سالی که از مرگ احمد شاملو می‌گذرد، سالی که گذشت پرحادثه ترین سال برای خانه سفید دهکده بود. اتفاق هایی در سال 87 پیرامون شاملو، خانه و اموالش افتاد که شاید اگر خود شاملو هم می‌بود اظهار شگفتی می‌کرد. در آخرین اتفاقی که در ماه های پایانی سال افتاد، سیاوش شاملو فرزند ارشد احمد شاملو بخشی از وسایل خانه شاملو را با خود برد. البته او آنها را در یک مزایده خریده بود. اما ماجرا از کجا شروع شد؟ آیدا شرح می‌دهد؛ «در خرداد 1380 فهرست کاملی از وسایل خانه به تفکیک هدیه ها، امانت ها و شخصی ها تهیه کردم و به سیاوش شاملو دادم تا برای آنها از مراجع رسمی‌شماره ثبت بگیرد.»آیدا پرهیز دارد از بیان ماجراهای مزایده و بردن پیپ، آخرین سیگار، موهای چیده شده، کراوات ها، خودکار و مداد، زیرسیگاری و... اما در میان هیاهوی بادی که در نیمروز دهکده در شومینه می‌پیچد گفت وگو از شعر آغاز می‌شود و هر بار به خلوت خانه می‌رسد تا اینکه آیدا زبان باز کند که؛ «نمی‌توانم خوشحال نباشم که سیاوش لوازم را خریده چون ممکن بود به دست غریبه بیفتد. چه خوب که پسر شاملو آنها را خرید. مهم تشکیل موزه است. حالا چه من تاسیس کنم چه او.» به گفته وکلای آیدا سال 84 طی اقامه دعوی مبنی بر تقسیم ترکه بین وراث، خواهان سیاوش شاملو اصالتاً و وکالتاً از سوی سامان و ساقی و خوانده خانم آیدا و سیروس شاملو پرونده گشوده شد. این دعوی در پاییز همان سال به ثبت رسید و دادنامه صادر شد. آیدا سرکیسیان در دادگاه حاضر نشد اما از آنجایی که اخطاریه ها به شخص ایشان ابلاغ شده بود، رای حضوری صادر شد. پیش از صدور رای، طبق رویه کارشناسان دادگستری آمدند و برای لوازم قیمت سمساری تعیین کردند. پس از صدور دادنامه، اجرائیه صادر و ابلاغ و آگهی مزایده هم صادر شد. برنامه مزایده لوازم شخصی شاملو در اجرای احکام دادگستری کرج توسط دادورز شماره پنج با حضور دادستان برگزار شد تا سیاوش شاملو (فرزند ارشد شاملو) تمامی ‌اجناس را با قیمت 550 میلیون تومان بخرد. در این مزایده سیاوش شاملو، مصطفی ظهوری (به وکالت از سوی آیدا) و شخصی دیگر حضور داشتند. مبلغ پایه برای کل لوازم توسط کارشناسان دادگستری 52 میلیون تومان تعیین شده بود. این مزایده با اعتراض وکلای آیدا باطل شد و کار به مزایده های دوم و سوم کشیده شد و در نهایت در مزایده سوم بار دیگر سیاوش شاملو بود که اموال پدرش را این بار با قیمت 326 میلیون تومان خرید. سیاوش در واپسین روزهای دی ماه سال گذشته تمام اموالی را که خریده بود از خانه شاملو در کرج خارج کرد.حالا خانه شاملو از درخت و خنجر و خاطره خالی است. سردیس شاملو در گوشه اتاق نشیمن دیگر به چشم نمی‌خورد. تابلوی نقاشی ایران درودی. برخی کتاب‌ها و عکس‌ها. این خانه هرچند آیدا انکار کند اما شباهتی به آن خانه که سرتاسرش بوی شاملو را می‌داد، ندارد. پنداری تنها چیزی که از بامداد شعر ایران در این خانه باقی مانده، صدای جاودانه اوست. آیدا هنوز به خانه جدید عادت نکرده است. این را می‌شد از لابه لای حرف هایش به راحتی فهمید. اما به گفته خودش او با چیزهای دیگری هم خانه و هم خون است؛ «موطن آدمی ‌در قلب کسانی است که دوستش می‌دارند.» به بهانه همین اتفاق هاست که در خانه شاملو نشسته ام تا با ریتا سرکیسیان (آیدا شاملو) گفت وگو کنم. آیدا می‌گوید؛«حرف های مهم تری برای گفتن هست.» او خاطراتی را مرور می‌کند که تاکنون بر زبان نیاورده است. باد در دستگاه ضبط صدا هم زوزه می‌کشد و کار را برای پیاده کردن و تنظیم گفت وگو سخت می‌کند. آیدا حرف می‌زند؛چیزهایی هست که گفته نمی‌شود مگر آنگاه که اشاره یی به آن شود و بازگویی اش لازم شود. هیچ دیالوگی بین من و سیاوش رد و بدل نشد. همه چیزهایی را که به مزایده گذاشته و در مزایده خریده بود، برد. هنوز نمی‌دانم کی هستم و کجایم. بنابراین هیچ کاری نمی‌کنم. فعلاً شاملو را گم کرده ام و دارم سعی می‌کنم پیدایش کنم.


بین اشیایی که اینجا بود به کدام یک دلبستگی بیشتری داشتید که دیگر الان اینجا نیست؟
چیزهایی که سال هاست در سینه دارم جابه جا نمی‌شود، کرد. پی خودم می‌گردم. شاید نوعی رهایی است، معلق، بی انتها.

چرا؟
دریچه یی در آن بالا بسته شده. تا باز شود زمان می‌برد. ارتباطم با همه چیز قطع شده اما سعی دارم دوباره برقرار شود.

چه برنامه یی برای موزه شاملو در خانه شاملو دارید؟
تا به حال دوستداران شاملو که می‌آمدند فضای زندگی و خانه یی را که در آن می‌زیست و می‌نوشت می‌دیدند البته آن موقع چیزهایی که برای موزه ضروری نیست فضا را تنگ کرده بود، حالا فضای بیشتری در اختیار داریم. روزی شاملو گفت همه چیز را ره
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1390/02/28 ‏14:04:41

همه چیز را رها کن یک کاروان بخر بزن بریم هر جا که شد.

شاملو تعلق خاطری به نگهداری اشیا نداشته است؟ انگار آیدا این موضوع را به خود یادآوری می‌کند.
مدام این اواخر این را می‌گفت. به ویژه از سال های 72 و 73. هرگز مقصدی تعیین نکرد. برایش مهم نبود. می‌گفت برویم بالاخره به جایی می‌رسیم. هر جا که باشد. دوست داشت جاهای حیرت انگیز و دیدنی ایران را کشف کنیم.

آخرین سفری که رفتید کی بود؟
سال 1993 که به سوئد دعوت شد. البته احمد ایران را خیلی دوست داشت. از بم حیرت زده شده بود. می‌خواست سمت خاش و زاهدان و جاهایی که بزرگ شده بود برود. جنوب را دیده بودیم اما سمت سیستان و بلوچستان نرفتیم. ترکمن ها را هم خیلی دوست داشت. اشتیاق سفر داشت. می‌گفت در ایران در مناطقی دریاچه هایی هست که فکرش را هم نمی‌توان کرد. حیرت می‌کنی. ناگهان در ماهان گنبد عظیم فیروزه یی شاه نعمت الله ولی و گنبد عظیم فیروزه یی سلطانیه را در دل کویر می‌بینی که عظمت و وحدت و آرامش عجیبی به آدم می‌دهد.

حال شاملو برای سفر مساعد بود؟
من از خدا می‌خواستم مدام در سفر باشیم. اما شرایط مناسب نبود و چیزهایی بود که مانع می‌شد.

چه چیزهایی؟
دارو، درمانش، نیاز به مراقبت های بیمارستانی، گرفتگی عروق گردن، گرفتگی عروق پا، دیابت و فشار خون سخت نگران کننده بود. البته اینها را به خود احمد نمی‌گفتم. فیش های کتاب کوچه و کارهای مانده اش را بهانه می‌کردم. نمی‌توانستم بیماری اش را نادیده بگیرم. از سال 1374 خواب راحت نداشتیم. چندبار حال او سخت وخیم شد. پزشکان گرامی‌با تلاش زیاد به دشواری توانستند او را به شرایط بهتری بازگردانند. طاقت فرسا بود. بیشتر تحت فشار سخت روحی قرار داشتیم.

کوه با نخستین سنگ ها آغاز می‌شود/ انسان با نخستین درد/ - در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی‌کرد- / من با نخستین نگاهً تو آغاز شدم.» عاشقانه یی به نام «آیدا در آینه». نخستین باری که شاملو این شعر را برایتان خواند به یاد می‌آورید؟
امکان دارد به یاد نداشته باشم؟ «آیدا در آینه» را که نوشت در خانه خیابان ویلا با مادر و خواهرهایش زندگی می‌کرد. یک روز 11 صبح رفتم خانه شان، خودش خانه نبود. رفتم به اتاقش. تختش گوشه اتاق بود و کنار آن میزی گذاشته بود. روی تخت نشستم و آیدا در آینه را روی دیوار دیدم، با خطی زیبا، با مداد و بدون قلم خوردگی، مرتب روی گچ دیوار سپید نوشته شده بود. حیران شده بودم. ناگهان آمد تو دید دارم شعرش را می‌خوانم.

واکنش شاملو در آن لحظه چه بود؟غآیدا با حرارت به این سوال پاسخ می‌دهد.ف
گفت دیشب یکهو بیدار شدم و خواستم شعر بنویسم کاغذ دم دستم نبود روی دیوار نوشتم.

بعد از آن روز هیچ وقت به آن خانه رفته اید؟ آیا آن شعر هنوز هم روی دیوار است؟
بعد از آنکه ازدواج کردیم و مادرشان هم از آنجا رفتند، دیگر توی آن خانه نرفته ام. فقط از جلوش رد شده‌ام. از سرنوشت آن دیوار هم خبری ندارم. اما افسوس می‌خورم که چرا آن تکه از گچ دیوار را برنداشتم. می‌شد دیوار را با کاه گلش کند و جایش را به سادگی پر کرد. اتفاق عجیبی بود که هنوز ذهنم را درگیر می‌کند. کل ماجرای «آیدا در آینه» غریب بود. اول از من خواست بخوانم اما خودش با آن صدای بی نظیرش برایم خواند؛ لبانت به ظرافت شعر... چاپ که شد یک کلمه هم از شعر عوض نشد. بعد، از من می‌پرسند شاملو را چگونه دوست داشتی.

شاملو را چگونه دوست داشتید؟
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1390/02/28 ‏14:05:23

(می‌خندد) او اصلاً به آدم فرصت نمی‌داد. فرصت نفس کشیدن... 40 سال زندگی در فضایی معلق. پاهایم در تمام مدت زندگی با او روی زمین نبود. مدام در میدان مغناطیسی جاذبه او به این سو و آن سو کشیده می‌شدم. پس از رفتنش یکهو خودم را روی زمین یافتم، رهاشده؛ تجربه یی نو، زندگی جدید و سخت بدون شاملو.

شاعر همه آن شعرهایی را که برای آیدا می‌سرود در دفتر جداگانه می‌نوشت ؟
فکرش را هم نمی‌توانم بکنم. با آن همه کار و دغدغه و مجله و... شعرهایش را دفتر به دفتر با آن خط زیبایش برایم می‌نوشت. به او می‌گفتم اینها که چاپ خواهد شد. اما با تمام شوق آنها را می‌نوشت. با تنظیم و دقت ویژه خودش.

آن دست نوشته ها را هنوز هم دارید؟
البته. تصمیم به چاپشان هم دارم. اما نیاز به دقت فراوان دارد. شاملو یا کاری را نمی‌کرد یا با نهایت دقت و درستی انجام می‌داد. این روزها من در مرحله اول به سر می‌برم.

«آخرین عید نوروز با شاملو» را به خاطر می‌آورید؟
دی ماه 78 که رعد ساعت سه نیمه شب سر درخت صنوبر ما را از هم پاشاند، اثر بدی روی شاملو گذاشت. چیزی نگفت و منتظر ماند. شب عید بود که داشتم سبزی پلو با ماهی، یکی از غذاهای مورد علاقه شاملو را درست می‌کردم. برنج را آبکش کرده بودم و سبزی هم آماده بود. ماهی را هم آماده کرده بودم لای کاغذ فویل گذاشته بودم. ناگهان سر از بیمارستان درآوردیم. چند روز بعد که شاملو حالش کمی‌بهتر شد آمدم سری به خانه بزنم. در را که باز کردم بوی وحشتناکی خانه را پر کرده بود. ماهی و برنج را توی یخچال گذاشته بودم اما یادم رفته بود در یخچال را ببندم. همه چیز فاسد شده بود.

و نخستین عید؟
ما 14 فروردین 41 همدیگر را برای اولین بار دیدیم. پس تا عید بعدی یک سال مانده بود. البته مناسبت ها زیاد مهم نیست. لحظه ها و حس ها در هر موقعیتی مهم تر است.

از او می‌خواهم از نخستین گفت وگوی خود با شاملو بگوید؛ هنوز هم به آن بالکن فکر می‌کنید؟ بالکنی که به حیاط خانه شاملو مشرف بود؟
دو سه ماه اول فقط همدیگر را نگاه می‌کردیم. روزی در حیاط خانه بود و من در بالکن. آمد جلو پرسید؛ «اسمت آیداست؟» هیچ وقت یادم نمی‌رود. یک لحظه حس کردم آنچنان دارد به سمت دلم هجوم می‌آورد که فکر کردم دارم از پشت می‌افتم.

جواب شما چه بود؟
شوکه شدم. کمی‌خودم را گرفتم و گفتم «شاید،». دوست نداشتم حرفی رد و بدل شود. مشتاق آن لحظه های خاموش آکنده از حس بودم.

[پیش از آنکه بخواهم پرسش بعدی را طرح کنم، آیدا شاملو از شب های شعر شاملو می‌گوید.]

روزی شاملو برای شب شعری به انجمن ایران و امریکا که در خیابان پارک بود و حالا به کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان تبدیل شده، دعوت شد. در حیاط انجمن نیمکت های چوبی به تعداد خیلی زیاد چیده بودند. پشت تریبون هم قالیچه زیبایی آویخته بودند. گرم ترین و عجیب ترین شب شعر شاملو بود.

چرا؟
چون حس شاملو و حاضران یکی شده بود. گاه باهم یک صدا می‌شدند و شعرهایش را می‌خواندند. فضای گرمی‌بود و هر کسی از هر گوشه شعری درخواست می‌کرد. ارتباط خوبی میان شاملو و حضار برقرار شده بود. شاملو هم خیلی سر شوق آمده بود.

شب شعر لس آنجلس پس از آن سخنرانی تاریخی چطور؟
سال 1990 بود. البته فضای شب شعر دانشگاه یو سی ال ای لس آنجلس هم عجیب بود. آن شب خیلی ها در مراسم گریستند. آن شب شعر مدتی پس از سخنرانی معروف «نگرانی های من» (که نام اصلی اش است؛ حقیقت چقدر آسیب پذیر است،) برگزار می‌شد. پس از آن سخنرانی کسانی به عمد منظور شاملو را دیگرگونه نقل کردند و آن سخنرانی را توهین به فردوسی دانستند تا حقیقت سخن شاملو لوث شود، شایع شد که شعبان جعفری دستور دارد شاملو را در لس آنجلس با کارد بزند. بعضی از دوستان تماس گرفتند و گفتند جو خراب است، مبادا بیایید، می‌خواهند شاملو را کارد بزنند.
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1390/02/28 ‏14:05:58

واکنش شما و شاملو چگونه بود؟
شاملو نظاره می‌کرد. اما من در پاسخ آنها گفتم هیچ کس در دنیا نیست که شاملو را کارد بزند. لجباز هم که بودم و اصرار داشتم که برویم. خلاصه با ماشین آمدند ما را تا سالن دانشگاه ببرند. شاملو هم که لجبازتر از من بود. نزدیک دانشگاه که شدیم راننده به اصرار شاملو توقف کرد و شاملو برای چاق سلامتی با مردم میان جمعیت رفت. اما چون راه زیادی تا سالن باقی بود و شاملو به خاطر درد پا نمی‌توانست زیاد راه برود، دوباره سوار ماشین شدیم و به سمت سالن رفتیم.

[نیازی به پرسش نیست، آیدا با اشتیاق به حرف زدن درباره شاعر عاشقانه ها و شبانه ها ادامه می‌دهد.]

پر از انرژی بود، گرم و پرحرارت. گاه بهش می‌گفتم آتشفشان. از خودش حرارت ساطع می‌کرد. گاه احساس می‌کردم مقابل این همه انرژی و حرارت دارم می‌سوزم. گاه ازش دور می‌شدم. انرژی اش را به اطرافیان نیز منتقل می‌کرد. هنوز که هنوز است این انرژی در سرتاسر خانه سیلان دارد.

و ارتباط شاملو با دیگر شاعرها ؟
کتاب شعرهای لورکا در تمام این سال ها، در بدترین و بهترین حالت های روحی، در عاشقانه ترین لحظه ها همدم او بود.

شاعرهای ایرانی؟ با کدام یک عجین تر بود؟
ارتباط عجیب تری با حافظ داشت. حافظ و لورکا یاران و همدمان همیشگی شاملو بودند.

به خلوت خانه شاملو برگردیم، چرا واکنشی نشان ندادید؟ مگر وسایلی که از خانه برده شد، میراث شاملو نبودند؟
به عمد هیچ کاری نکردیم. بگذارید مردم قضاوت کنند. قصد داریم همه اتفاق هایی را که افتاده در دوسیه هایی جمع آوری کنیم تا برای آیندگان بماند. آنها هم تقصیری ندارند. وقتی کینه در دل آدم جا خوش کند نمی‌توان کاری کرد. «در حیرتم از گفت وگویی عبث با باد، که همه چیز را در هم آشفته است و سخنی بی حاصل با خاک، که پیوسته می‌پاید و واژه های خود را می‌خورد.» این را از قول پاز گفتم. البته نباید یک طرفه قضاوت کنیم. بالاخره هر کس دلیل های خاص خودش را دارد. همیشه باید به تمام شرایط که ماجرا را به جاهای ناخوشایند می‌کشاند، توجه کرد. ما که نمی‌دانیم چه اتفاق هایی افتاده است. اگر سیاوش احساس می‌کند با احداث موزه احساس بهتری خواهد داشت من نیز خوشحال خواهم شد. من از روز اول هم همین را گفتم. به هر حال مهم این است که یادگارها حفظ شود. چه اینجا چه جای دیگر. تازه اگر دو جا یادگارهایی از شاملو باشد که چه بهتر.

[و گفت وگو ها با نقل قولی از یک نویسنده و متفکر به آخر می‌رسد.]

امیلی دیکنسون گفته؛

بهای هر لحظه وجد را باید با رنج درون پرداخت

به نسبتی سخت و لرزآور به میزان آن وجد

بهای هر ساعت د لپذیر را با سختی دلگزای سال ها...

انسان بدون رنج انسان نمی‌تواند باشد. راستی، هرگز هیچ کس نتوانست رنجی را که در عمق جان شاملو بود بیرون بکشد. همواره آن را در سکوت با خود داشت...

[می‌رود و پشت کامپیوترش می‌نشیند. یکی از شعرهای شاملو را دم دست گذاشته است. صدای بامداد در خانه می‌پیچد. این بار رساتر از همیشه ها. باد میانه به هم زن و پرهیاهو دست از تلاش می‌کشد ، شاید آهنگ خانه یی دیگر کرده است. پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم از دیگران شکوه آغاز می‌کنم...]
ashkyar ashkyar     چهارشنبه, ‏1390/02/28 ‏16:07:33

درود بر فریاد عزیز خوشحال شدم که منو دمی با شاملوی بزرگ همراه کردی.

همشو خوندم، اما بیان احساسم، بعد از خوندن این نوشته ها برام سخته..........
اما در طول خوندنشون یکسر به سالهایی دور اما آشنا، به همان  روزهایی که با شعر شاملو تازه آشنا شده بودم و سخت
دلبسته ی رازهای نهفته در اشعار او گشته بودم، پرواز کردم...

"درخت و خنجر و خاطره"..........
آشفته شدم...............

بازم ممنون از شما فریاد خوب...
                                                                                                                                   شادزی مهر افزون
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1390/02/28 ‏16:52:15

اشکیار عزیز خواهش می کنم . خوشحالم که خوشت اومده.  قصدم شادی شماست..
ghader ghader     چهارشنبه, ‏1390/02/28 ‏23:15:06

فریاد جون عالیه ولی فکر کنم شاملو اونقدر بزرگ بود که بشه یه اتاق مخصوص واسش باز کنیم ، اینجا برای شاملو خیلی کمه . ر ضمن حتما ادامه اش بده. سپاس
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1390/02/28 ‏23:16:56

چشم فادر جان.

فکر کنم کار اشکیار باشه .

اون خیلی از شاملومیدونه.
منم سعیمو میکنم.
ashkyar ashkyar     پنج شنبه, ‏1390/02/29 ‏00:54:06

نه خیلی......
در اولین فرصت بچه ها حتماً...
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1390/03/01 ‏02:27:50

شب و هوس

در انتظار خوابم و صد افسوس

خوابم به چشم باز نمی آید

اندوهگین و غمزده می گویم

شاید ز روی ناز نمی آید


چون سایه گشته خواب و نمی افتد

در دام های روشن چشمانم

می خواند آن نهفته نامعلوم

در ضربه های نبض پریشانم


مغروق این جوانی معصومم

مغروق لحظه های فراموشی

مغروق این سلام نوازشبار

در بوسه و نگاه و هم آغوشی


می خواهمش در این شب تنهائی

با دیدگان گمشده در دیدار

با درد، درد ساکت زیبائی

سرشار، از تمامی خود سرشار


می خواهمش که بفشردم بر خویش

بر خویش بفشرد من شیدا را

بر هستیم بپیچد، پیچدسخت

آن بازوان گرم و توانا را


در لابلای گردن و موهایم

گردش کند نسیم نفس هایش

نوشد، بنوشدم که بپیوندم

با رود تلخ خویش به دریایش


وحشی و داغ و پر عطش و لرزان

چون شعله های سرکش بازیگر

درگیردم، به همهمه درگیرد

خاکسترم بماند در بستر


در آسمان روشن چشمانش

بینم ستاره های تمنا را

در بوسه های پر شررش جویم

لذات آتشین هوس ها را


می خواهمش دریغا، می خواهم

می خواهمش به تیره، به تنهائی

می خوانمش به گریه، به بی تابی

می خوانمش به صبر، شکیبائی


لب تشنه می دود نگهم هر دم

در حفره های شب، شبی بی پایان

او، آن پرنده، شاید می گرید

بر بام یک ستاره سرگردان
                                                                                    بانو فروغ فرخ زاد
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1390/03/01 ‏23:28:57

بسیار زیبا..

ممنون اشکیار عزیز..
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1390/03/02 ‏00:12:49

روزی خواهم رفت
 آنگاه که تو بیایی....
ashkyar ashkyar     سه شنبه, ‏1390/03/03 ‏15:51:52

بگذر ز من ای آشنا

    چون از تو من دیگر گذشتم

دیگر تو هم بیگانه شو

   چون دیگران با سرگذشتم

میخواهم عشقت در دل بمیرد

میخواهم تا دیگر در سر یادت پایان گیرد

بگذر ز من ای آشنا

 چون از تو من دیگر گذشتم

دیگر تو هم بیگانه شو

  چون دیگران با سرگذشتم

هر عشقی میمیرد

   خاموشی می گیرد

      عشق تو نمی میرد

باور کن بعد از تو دیگری

 در قلبم جایت را نمی گیرد.
ashkyar ashkyar     پنج شنبه, ‏1390/03/05 ‏01:02:38

امشب دوست داشتم چیزی بنویسم اما آنقدر دلتنگ بودم که نتونستم...
همیشه از دلتنگی می نوشتم اما اینک دلتنگی چنان بالا گرفته که دستم به قلم نمی ره و این برای من علامت خوبی نیست...

عشقی نه از آن گونه زاده خواهد شد

به من  ایمان بیاور

من دوبار زاده خواهم شد...
ashkyar ashkyar     جمعه, ‏1390/03/06 ‏18:21:37

غم نگاه آخرت  

         تو لحظه خدافظی

            گریه بی وقفه من تو اون روزهای کاغذی

                                   قول داده بودیم ما بهم  که تن ندیم به روزگار

                                           چه بی دوام  بود قول ما جدا شدیم آخر کار

تو حسرت نبودنت من با خیالت هم خوشم

            با رفتنم از این دیار آرزوهام می کشم

                   کوله بارم پر حسرت تو دلم یه دنیا درده

                          مثل آواره ای تنها تو خیابونی که سرده

تا خیالت به سرم میزنه گریم میگره

        آروم آروم دل تنگم داره بی تو می میره

              گل مغروره قشنگم

                 من فراموشت نکردم

                   بی تو اینجارو  نمی خوام

                                 میرمو بر نمی گردم
ghader ghader     جمعه, ‏1390/03/06 ‏23:26:56

این نیز بگذرد...
قرار نیست تا ابد همه چیز سر جایی که ما توقع داریم باشد...
رنج وناراحتی همیشه جایی است که نیاز وتوقعی هست..
سالک همواره میبخشد نه دیگران را بلکه از خود میبخشد آنهم به دیگران
اگر میخواهیم دچار رنج ودرد نداشتن نشویم، لازم است که دل نبندیم ،
وآزاد باشیم از هرچیز وهرکس...
اشکیار نمی دونم چته، ولی اگر برای چیزی ناراحتی، برای اینکه ببینی باارزشه یا نه ، از خود بپرس اگر فردا قرار بود بمیرم آیا باز هم این مسئله برایم حیاتی بود یا نه؟
اونوقت میبینی که هیچ چیزی ارزش ناراحتی نداره، البته امیدوارم به دردت بخوره...
ashkyar ashkyar     شنبه, ‏1390/03/07 ‏14:46:49

چو می گذرد غمی نیست
        چه بگویم سخنی نیست

قادر عزیز از توجهت ممنونم...

نه دوست عزیز از این خبرا نیست...

اینجا توی این اتاق گاهی از این جور نوشته ها می نویسم ...
وقتی به این سایت میامو وارد این اتاق میشم یه ارتباط خاصی رو برقرار می کنم توضیحش نمی گم خیلی سخته اما ترجیح میدم سکوت کنم...
                                                                                                     شادزی مهرافزون دوست عزیز
اسمان سحر     شنبه, ‏1390/03/14 ‏16:50:15

من به امارزمین مشکوکم .....
اگراین سطح پرازادمهاست پس چرااین همه دلهاتنهاست..؟؟؟
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1390/03/15 ‏01:04:17

چه قشنگ...
ashkyar ashkyar     پنج شنبه, ‏1390/03/19 ‏16:07:00

من یک مسافرم

    در گذرم

کنار رود
  به زیر آسمان دور

چشم در چشم آینه

یه بی نام و نشان را

به انتظار نشسته ام
ghader ghader     جمعه, ‏1390/03/20 ‏21:58:43

علف هرزه چیست ؟گیاهی است که هنوز فوایدش کشف نشده است

اگرنمیتوانی با کسی که عاشقش هستی باشی، عاشق کسی باش که با او هستی"

از من پرسید :تو مال منی؟
گفتم:آره!مال خود خودتم. هر کاری دلت می خواد باهام بکن.
گفت :هر کاری؟
گفتم:آره. ............
تنهام گذاشت و رفت ....

همیشه شعله های بزرگ ناشی از جرقه های کوچک است

هرگاه بفهمی اهدافت را خودت تعیین می کنی، می فهمی زندگی ات را هم خودت شکل میدهی

خود را مقید کنید که از حدانتظاری که دیگران از شما دارند فراتر بروید

روح درونی خود را زیباکنید تا شخصیت درونی و بیرونی شما یکی شود
anvar anvar     دوشنبه, ‏1390/03/23 ‏01:52:53

سلام بر اشکیار مهربان  و دوستان خوب این تالار

فکر میکنم بالاترین ارزش در انسان ، ظرفیت از دست دادن است ، گویا بالاترین مقام است . پس خدا قوت .

یک بحث جدید هم تازه شنیدم ، تقدیم به شما :

سوال :مهم ترین زمان ، چه زمانی است ؟       لحظه ی حال .

        مهم ترین فرد چه کسی است ؟           کسی که در همین لحظه کنار توست .

        مناسب ترین اقدام چیست ؟               برآوردن نیاز همان کسی که در کنار توست .

                                                                                                                               موفق باشید .
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1390/03/23 ‏21:18:41

چه قشنگ انور عزیزم.. ممنون
ghader ghader     دوشنبه, ‏1390/03/23 ‏22:45:06

پیام اصلی ریکی این است که :
« با آگاهیت در اینجا و اکنون باش. این تنها راه تو برای تغییر دادن و بهتر کردن زندگیت و دادن معنایی معنویتر به زندگیت است.»
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1390/03/23 ‏23:06:46

بله .....
اسمان سحر     دوشنبه, ‏1390/03/23 ‏23:25:58

دراین متروکه دنیاکه یاری نیست
نشانی ازکسی یاازدیاری نیست
به عشقی جزخداونداعتباری نیست....
ashkyar ashkyar     سه شنبه, ‏1390/03/24 ‏14:43:01

آخرین سنگر سکوته      ‌
خیلی حرفا گفتنی نیست
ashkyar ashkyar     پنج شنبه, ‏1390/03/26 ‏01:12:17

امشب از آسمان مهتاب می بارد......
ashkyar ashkyar     شنبه, ‏1390/03/28 ‏15:50:53

ماهی شده بود باورش تور اگه بندازن سرش

میشه عروس ماهی ها شاه ماهی میشه همسرش

ماهیه باورش نبود تور اگه بندازن سرش

نگاه گرم ماهیگیر میشه نگاه اخرش
ghader ghader     شنبه, ‏1390/03/28 ‏17:18:38

عشق همواره میبخشد، نه دیگران را ،
بلکه خویشتن را میبخشد!
آنهم نه به خود،
بلکه از خود؛
نه به خویشتن
بلکه به دیگران!...
عشق اینگونه کار میکند...
هوشیارباش
نظاره کن
آیا هنوز هم عاشق مانده ای؟!
چقدر؟!!!!
اسمان سحر     یکشنبه, ‏1390/03/29 ‏00:21:28

مکن یارادلم مجروح مگذار....

                               که هیچ اندرجهان مرهم نباشد...!!!
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1390/03/29 ‏16:59:15

زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1390/03/30 ‏02:00:25

این کوزه چو من عاشق زاری بوده است

            در  بند  ســر زلف نــگاری  بــوده است

ایــن  دسته  کــه  بر  گردن او می بـینی

                      دستی است که بر گردن یاری بوده است
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1390/03/30 ‏18:42:34

من به حال دل گریه می‌کنم،
        دل به کار من خنده می‌کند

حبیب من حبیب
                       گریه می کند
ashkyar ashkyar     چهارشنبه, ‏1390/04/08 ‏16:30:07

تو می خندی ... حواست نیست ... من آروم می میرم

تو می رقصی و من ... عاشق شدن رو یاد می گیرم

چه جذابی ... چه گیرایی

چه بی منطق به چشمات می شه عادت کرد

توی دستای تو باید به سیگارم حسادت کرد

منو پوک می زنی آروم

خرابم می کنی از سر

رژ لب روی ته سیگار

تن من زیر خاکستر

تنم می لرزه و می ری ... حواست نیست

هوامو کام می گیری ... حواست نیست

حواسم هست و می میرم ... حواست نیست

کنارت اوج می گیرم ... حواست نیست

تو می خندی
                 حواست نیست
ashkyar ashkyar     جمعه, ‏1390/04/10 ‏13:37:37

سلام......................

مادر من همیشه این سوال رو از من می پرسید که:
مهمترین قسمت بدن کدام است؟

در طول سال ها من باید جوابی که فکر می کردم درست است را حدس می زدم.وقتی من جوانتر بودم، فکر می کردم صدا برای بشر خیلی مهم است؛به همین دلیل گفتم:
مامان...گوش ها،گوش ها مهمترین قسمت بدن است.
او پاسخ داد:
نه عزیزم...مردم زیادی کر هستند.تو به فکر کردن ادامه بده من بزودی این سوال را دوباره از تو می پرسم.
سال ها گذشت تا او دوباره این سوال را از من پرسید.من فکر می کردم که جواب درست را بدست اورده ام.بنابرین ای بار گفتم:
مامان...بینایی برای هر کس خیلی مهم است،بنابرین جواب باید چشم باشد.
او به من نگاه کرد و گفت:
تو خیلی سریع یاد می گیری،اما جوابت درست نیست چرا که مردم زیادی هستند که کورند.
من تحصیلاتم را برای افزایش دانشم در طول سال ها ادامه دادم.مادر من چندبار دیگر این سوال را از من پرسید و همیشه جواب او این بود که:
نه اما پسر جوان من هر سال با هوش تر می شوی.
اخرین سال،پدربزرگم مُرد.دل همه ی اعضای خانواده شکست.همه گریه می کردند.حتی پدر هم گریه می کرد،این موضوع را خوب به خاطر می اورم چون این تنها دومین باری بود که پدرم را در حال گریه می دیدم.ما برای گفتن اخرین خداحافظی به پدربزرگ،سر خاک رفته بودیم.مادرم به من نگاه کرد و گفت:
پسرم،ایا هنوز نمی دانی که مهمترین قسمت بدن کجاست؟
من به خاطر این سوال انهم در این هنگام شکه شده بودم.من همواره فکر می کردم که این فقط یک بازی بین من و اوست.او اثار این تعجب را در صورت من دید و گفت:
این سوال خیلی مهمه...این سوال نشان می دهد که ایا زندگی را درک کرده ای یا نه؟...من هر قسمتی از بدن که تو قبلآ گفتی،گفتم که اشتباه است و برای انهم دلیلی اوردم.اما امروز تو باید این درس مهم را یاد بگیری.
مادرم مادرانه نگاهم می کرد و در حالیکه اشک در چشمانش حقله زده بود، گفت:
پسرم،مهمترین قسمت بدن، شانه هایت است.
من پرسیدم:
ایا به این خاطر است که شانه ها سر ما را بالا نگه میدارد؟
او گفت:
نه...برای این است که شانه هایت سر یک دوست یا کسی که عاشقش هستی را وقتی گریه می کند نگه می دارد.همه گاهی در طول زندگی به یک شانه برای گریه کردن نیاز دارند.
پسرم،امیدوارم به قدر کفایت عشق و دوستان داشته باشی؛تا هرگاه نیاز به گریه داشتی،شانه ای برایت پیدا شود.
انجا بود که من فهمیدم مهمترین قسمت بدن،ان قسمتی نیست که مربوط به فرد است.بلکه ان قسمتی است که درد های دیگران با ان تقسیم می شود.

مردم حرف های شما را فراموش خواهند کرد...مردم کارهای شما را فراموش خواهند کرد اما انها احساسی را که شما در انها

ایجاد کردید هرگز فراموش نخواهند کرد.

سلام.....................
اسمان سحر     شنبه, ‏1390/04/11 ‏12:43:07

مردن عاشق نمی میراندش...
درچراغی تازه می گیراندش...
اسمان سحر     شنبه, ‏1390/04/11 ‏12:44:38

هرگه نیازبه گریه داشتی شانه ای برایت پیداشود
ولی......
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1390/04/13 ‏18:45:53

برسان باده که غم روی نمود ای ساقی

        این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی

حالیا عکس رخ ماست در آیینه جام
                تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی

دیدی آن یار که بستیم صد امید در او
          چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی؟

تشنه خون زمین است فلک وین مه نو
          کهنه داسی است که بس کشته درود ای ساقی

بس که شستیم به خوناب جگر جامه جان
           نه ازو تار به جا ماند و نه پود ای ساقی

حق بدست دل من بود که در معبد عشق
             سر به غیر تو نیاورد فرود ای ساقی

در فرو بند که چون سایه در این خلوت غم

        با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی
Mehdi Mehdi     سه شنبه, ‏1390/04/14 ‏11:52:46

فرار می کند دلم به سوی با تو بودنم
به واقع گریه می کند ز رفتنت سرودنم
نه نغمه تازه می شود نه گل ترانه می شود
ستاره سرخ می شود ز داغ بی تو بودنم
سحر که نقش می زند خدا به دامن زمین
شبی دگر طلوع من، به لطف از تو بودنم
چه حاصل از شروع من، تمام من تمام شد
دوباره از تو می شود ترانه ای سرودنم
ashkyar ashkyar     چهارشنبه, ‏1390/04/15 ‏19:00:07

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
ghader ghader     پنج شنبه, ‏1390/04/16 ‏01:15:30

بیا عاشق شو

عشق، تصمیم قشنگی ست
بیـا عـاشق شـو

نه اگر قلب تو سنگی ست
بیـا عـاشق شـو

آسمان زیر پروبال نگاهت آبی ست
شوق پرواز تو رنگی ست

بیـا عـاشق شـو

ناگهان حادثه ی عشق، خطر کن، بشتاب
خوب من، این چه درنگی ست

بیـا عـاشق شـو

با دل موش، محال است که عاشق گردی
عشق، تصمیم پلنگی ست

بیـا عـاشق شـو

تیز هوشان جهان، بر سر کار عشقند
عشق، رندی است، زرنگی ست

بیـا عـاشق شـو

کاش در محضر دل بودی و میدیدی تو
بر سر عشق، چه جنگی ست!

بیـا عـاشق شـو

مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
صورت آینه زنگی ست،

بیـا عـاشق شـو

می رسی با قدم عشق به منزل، آری...
عشق، رهوار خدنگی ست،

بیـا عـاشق شـو

باز گفتی تو که فردا!!! به خدا فردا نیست
زندگی، فرصت تنگی ست،

بیـا عـاشق شـو

کار خیر است، تأمل به خدا جایز نیست!
عشق، تصمیم قشنگی ست

بیـا عـاشق شـو
ashkyar ashkyar     پنج شنبه, ‏1390/04/16 ‏23:51:51

عاشقان
سرشکسته گذشتند ،
شرم سار ترانه های بی هنگام خویش .
وکوچه ها
بی زمزمه ماند و صدای پا .

سربازان
شکسته گذشتند ،
خسته
بر اسبان تشریح ،
و لته های بی رنگ غروری
نگون سار
بر نیزه های شان .

تو را چه سود ، فخر به فلک برفروختن
که هر غبار راه ِ لعنت شده نفرین ات می کند؟

تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاس ها به داس سخن گفته ای .

آن جا که قدم بر نهاده باشی
گیاه، از رستن تن می زند
چرا که تو،تقوای خاک و آب را
هرگز
باور نداشتی .

فغان! که سرگذشت ما
سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه ی روسپیان
باز می آمدند .

باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد ،
که مادران سیاه پوش
داغ داران زیباترین فرزندان آفتاب و باد
هنوز از سجاده ها
سر برنگرفته اند!


                                                                                           ( احمد شاملو)
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1390/04/19 ‏02:40:55

باز ای الهه ناز          با دل من بساز

کین غم جان گداز       برود ز برم

گر دل من نیاسود        از گناه تو بود

  بیا تا ز سر                 گنهت گذرم

باز می کنم  دست یاری       به سویت دراز

بیا تا غم خود را           با راز و نیاز

     ز خاطر ببرم

گر نکند تیر خشمت          دلم را هدف

به خدا همچو مرغی          پر شور و شعف

     به سویت بپرم

آن که به غمت دل بندد چون من کیست ؟

ناز تو بیش از این بهر چیست ؟

تو الهه نازی در بزمم بنشین         من تو را وفا دارم بیا که جز این

نباشد هنرم

این همه بی وفایی ندارد ثمر     به خدا اگر از من نگیری خبر

نیابی اثرم
ashkyar ashkyar     سه شنبه, ‏1390/04/21 ‏22:58:40

ای بی وفا ، راز دل بشنو ، از خموشی من

این سکوت مرا ناشنیده مگیر

ای آشنا ، چشم دل بگشا ، حال من بنگر

سوز و ساز دلم را ندیده مگیر

امشب که تو ، در کنار منی ، غمگسار منی


سایه از سر من تا سپیده مگیر

ای اشک من ، خیز و پرده مشو ، پیش چشم ترم

وقت دیدن او ، راه دیده مگیر


دل دیوانه ی من به غیر از محبت گناهی ندارد ، خدا داند

شده چون مرغ طوفان که جز بی پناهی ، پناهی ندارد ، خدا داند

منم آن ابر وحشی که در هر بیابان به تلخی سرشکی بیفشاند

به جز این اشک سوزان ، دل نا امیدم گواهی ندارد ، خدا داند


ای بی وفا ، راز دل بشنو ، از خموشی من ، این سکوت مرا ناشنیده مگیر

ای آشنا ، چشم دل بگشا ، حال من بنگر ، سوز و ساز دلم را ندیده مگیر



دلم گیرد هر زمان بهانه ی تو ، سرم دارد شور جاودانه ی تو

روی دل بود به سوی آستانه ی تو

تا آید شب ، در میان تیرگی ها ، گشاید تن ، روح من به شور و غوغا

رو کند چو مرغ وحشی ، سوی خانه تو


ای بی وفا ، راز دل بشنو ، از خموشی من ، این سکوت مرا ناشنیده مگیر

ای آشنا ، چشم دل بگشا ، حال من بنگر ، سوز و ساز دلم را ندیده مگیر


امشب که تو ، در کنار منی ، غمگسار منی

سایه از سر من تا سپیده مگیر

ای اشک من ، خیز و پرده مشو ، پیش چشم ترم

وقت دیدن او ، راه دیده مگیر



                                                                                         شاعر : بهادر یگانه
                                                                   باصدای زیبا و دوست داشتنی علی قربانی بَِه چه شنیدنی است
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1390/04/21 ‏23:50:26

ممنون اشکیار جان..

اسمش چیه ؟
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1390/04/26 ‏16:08:49

درود به فریاد عزیز ببخشید چند روزی نبودم

اسم این آهنگ راز دل هستش از آلبوم راز دل اثر ماندگاری از هنرمند مورد علاقه من علی قربانی

در صورت امکان فایل دانلودش رو براتون میذارم
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1390/04/26 ‏16:10:09

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد

دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس
سند عشق، به امضا شدنش می ارزد
...
گر چه من تجربه ای از نرسیدن هایم
کوشش رود به دریا شدنش می ارزد

کیستم؟ باز همان آتش سردی که هنوز
حتم دارد که به اِحیا شدنش می ارزد

با دو دستِ تو فرو ریختنِ دم به دمم
به همان لحظه برپا شدنش می ارزد

دل من در سبدی، عشق به نیل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد

سالها ... گر چه که در پیله بمانَد غزلم
صبرِ این کرم به زیبا شدنش می ارزد

                                                                                                      دوست و یار عزیز در رادیو گلها:علی اصغر داوری
اسمان سحر     سه شنبه, ‏1390/04/28 ‏00:23:52

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه دردینم
بیاکزچشم بیمارت هزاران دردبرچینم
الاای همنشین دل که یارانت برفت ازیاد
مراروزی مباداندم که بی یادتوبنشینم....
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1390/04/28 ‏00:31:43

ممنون اشکیار عزیز.
اسمان سحر     پنج شنبه, ‏1390/04/30 ‏00:04:38

یه روزی
        یه جایی
                  یه کسی
                               یه چیزی
                                               .......................
                                                                        صبرداشته باش
                                                                                                 صبرداشته باش!!!!!
ashkyar ashkyar     پنج شنبه, ‏1390/04/30 ‏00:37:42

موی من شد سپید ای جوانی دریغا
عمر دوباره نبوده کسی را
شد چو آب روان زندگانی دریغا
عمر دوباره نبوده کسی را

تو به یارای من یک شب عالم پریشان نبودی
تو که همپای من در وادی غم شتابان نبودی
تو ندانی غمم که ندانی دریغا
عمر دوباره نبوده کسی را

گر چه بر جانم بلایی

دل فریبی ده تو دانی

با همه ی بی وفایی آرزوی قلب مایی

تو ندانی غمم که ندانی دریغا

عمر دوباره نبوده کسی را
ashkyar ashkyar     جمعه, ‏1390/04/31 ‏01:29:15

ـ تو کجایی؟
در گستره‌ی بی‌مرزِ این جهان
تو کجایی؟

ــ من در دورترین جای جهان ایستاده‌ام:
کنارِ تو.



ــ تو کجایی؟
در گستره‌ی ناپاکِ این جهان
تو کجایی؟

ــ من در پاک‌ترین مُقامِ جهان ایستاده‌ام:
بر سبزه‌شورِ این رودِ بزرگ که می‌سُراید
برای تو.

شاملوی بزرگ
دیِ ۱۳۵۷
لندن
ashkyar ashkyar     جمعه, ‏1390/04/31 ‏01:41:01

تو کجایی
من خسته تر از آنم که این تنهایی را به خواب بکشانم

تو کجایی
سمت کدام سرنوشت ایستاده ای
       من که دور از تو چنان بی قرارم که گاه
                                    آرزوی کودکی می شوم
            که هنگام بازی با عروسکش
                           زمزمه اش می کند
تو کجایی بگو
    اگر مر یافتی خبرم کن...
                                                                                                                      م.اشکیار
اسمان سحر     جمعه, ‏1390/04/31 ‏13:15:42

.....شب ازجنگل شعله هامی گذشت

حریق خزان بودوتاراج باد
من اهسته دردودشب رونهفتم
ودرگوش برگی که خاموش خاموش می سوخت
                                                                 گفتم:
-مسوزاین چنین گرم درخود مسوز!!
مپیچ این چنین تلخ برخود  مپیچ!
که گردست بیدادتقدیرکور
تورامی دواندبه دنبال باد
                             مرا می دواندبه دنبال هیچ!!!!
ashkyar ashkyar     جمعه, ‏1390/04/31 ‏14:18:05

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما ،

چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
اسمان سحر     شنبه, ‏1390/05/01 ‏00:29:50

........
نقش روی تودراین چشمه پدیدارهنوز
توگذشتی وشب وروزگذشت
ان زمان هابه امیدی که توبرخواهی گشت
                                           پای هرپنجره مات
                                                    می نشستم به تماشاتنها...
                                                              گاه برپرده ی ابر گاه درروزن ماه
دورتادورترین جاها می رفت نگاه
بازمی گشتم تنهاهیهات...
                                چشم هادوخته ام بردرودیوارهنوز
                                                                             دوستت دارم بسیارهنوز.....
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1390/05/02 ‏12:39:22

...
اینک کوه ها فریاد سر می دهند

     لیلا لیلا لیلا...جای خالی لمس قدمهایت

                                                      بر تن من

                                                        تا ابد هک می شوند

لیلا هیچ قله ای بی هوای تو معنا ندارد ...

                      تو در میان تن من کی خفته ای،

                                                        نه نه نه ...

این منم که در پای قله های استوارِ پر شکوهت جای گرفته ام.


تقدیم به لیلا اسفندیاری کسی که امروز در میان مانیست او اولین زن فاتح قله نانگابارپات بود که روز جمعه 31تیرماه در حین بازگشت از قله کاشربورم 2 ، دچار حادثه شده و جان باخت و با رفتن خود جامعه کوهنوردان رو دچار غم و اندوهی جانکاه کرد.

این مطلب رو در این اتاق گذاشتم چون که او یک عاشق بود عاشقی که سرافرازتر از هرکوه بود.
maryam.27 maryam.27     یکشنبه, ‏1390/05/02 ‏16:13:23

اشکیار عزیز،دلنوشته ی زیبایی بود،
روح باصلابتشان شاد!
............................
من اسیر بند زندان تنم ،
بی قرار این دل شیدایی ام.
همچو نیلوفر به بالا سر کشم،
چون زمینی نیستم بالایی ام!
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1390/05/02 ‏17:10:06

http://www.kianavahdati.com/forum.aspx?id=-2147483483
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1390/05/02 ‏17:10:54

درود به شما مریم عزیز شما لطف دارید.
اسمان سحر     یکشنبه, ‏1390/05/02 ‏22:39:57

این وقتانمیدونم چی بگم!!!

روحش شادویادش گرامی..........

بااینکه نمیشناسمش ولی خیلی دلم گرفت

چرا؟؟؟
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1390/05/03 ‏02:14:36

ممنون سحر عزیز از توجه و نظر صمیمانت .
با کمال تاسف، روز جمعه، 31 تیرماه 1390، لیلا اسفندیاری که برای صعود قلل گاشربروم 1 و 2 به منطقه قراقروم پاکستان رفته بود پس از صعود قله گاشربروم 2، به هنگام بازگشت در حین فرود از مسیر دشوار یخی در زیر قله، حدود 300 متر سقوط کرده و...
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1390/05/03 ‏14:31:38

چقدر قشنگ..

برای اون این زیباترین شکل صعود به بهشت بوده..

رفت..اما از جایی که دوسش داشت..

خدا شادش کنه و به خانوادش صبر صبر صبر صبر صبر صبر صبر صبر صبر صبر صبرصبر  صبر صبر ................ بده..

اشکیار میدونم که تو هم کوهنوردی . خیلی مراقب خودت باش.
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1390/05/03 ‏15:52:01

ممنون فریاد عزیز چشم حتماً
آره چه زیبا گفتی فریاد جان، قشنگترین صعود برای او آن پرواز تا بر دوست بود...

"رفت اما از جایی که دوسش داشت" .چه پر شکوه ست این رفتن و دلکندن از عشق خود،چه پر نجابت و چه عاشقانه می شود رفت تا کنار دوست
اینست عاشقانه زیستن و عاشقانه مردن

فریاد سعی کن این فیلم رو ببینی
http://www.youtube.com/watch?v=DsCJsdzTHeo
ashkyar ashkyar     سه شنبه, ‏1390/05/04 ‏16:47:37

ای آرزوی گم شده مهمان کیستی؟                       درد منی بگوی ، که درمان کیستی؟

دامان من به اشک ندامت پرآتش است                    ای نوگل شکفته به دامان کیستی؟

من همنشین درد و غم و رنج و هستی ام         ای آرزوی گمشـــــده مهمـــــان کیستی؟
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1390/05/04 ‏17:33:59

باشه حتما.

ممنون اشکیار.
اسمان سحر     چهارشنبه, ‏1390/05/05 ‏00:04:05

اشکیاریه سوال؟/
خانم اسفندیاری دبیرورزش نبود؟؟
ashkyar ashkyar     چهارشنبه, ‏1390/05/05 ‏14:59:25

نه سحر جان زنده یاد اسفندیاری میکروبیولوژی خونده بوده و البته ایشون ساکن تهران بودن و عضو باشگاه اسکی و کوهنوردی

دماوند و همچنین عضو انجمن غارنوردان و غارشناسان و عضو انجمن کوهنوردی ایران وجزء هیات موسس NGO نیزبودند

عاشق کوهنودری بوده چنانکه برای تامین هزینه ی صعود به سخت ترین و فنی ترین قله دنیا به نام k2 خونه ی خودش رو
می فروشه........
maryam.27 maryam.27     پنج شنبه, ‏1390/05/06 ‏01:38:37

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟  غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم.

دومین روز بارانی چطور؟پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود.

و سومین روز چطور؟گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد.

وچند روز پیش را چطور؟به خاطر داری؟که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم...

فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو..

دکتر علی شریعتی
ashkyar ashkyar     پنج شنبه, ‏1390/05/06 ‏01:43:14

سلام
کلی نوشتم بعدش همه رو پاک کردم دوست داشتم همه رو می شنیدید اما خب ...

خلاصه روزگار غریبی است نازنین ....
اما هیچ وقت یادتون نره بخندید...

دل که خونابه ی غم بود و جگر گوشه ی دهر

   بر ســــــر آتش جــــور تو کبابــــش کـــردم  

زنــــدگی کردن من مـــــردن تدریجـــــی بود

    آنچــه جان کــَــند تنم، عمــــر حسابش کــردم
maryam.27 maryam.27     پنج شنبه, ‏1390/05/06 ‏01:58:42

زیبا ولی تلخ........چرا اشکیار عزیز؟
اسمان سحر     پنج شنبه, ‏1390/05/06 ‏23:32:50

اشکیار؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
anvar anvar     شنبه, ‏1390/05/08 ‏18:02:55

اشکیار خوب درود بر شما

استواری را از کوه بیاموزیم و وسعت را از دشت و جاری بودن را از رود .....

شما که تا این اندازه با طبیعت عجینی ..... ناله چرا ؟ این همه گله و شکایت از دهر ......؟
اشک همه رو درآوردی .... مریم و سحر .....صداشون درآمد و بقیه نگران ناظر نوشته های تو هستند ...
این دعا در خیلی از مواقع مرا یاری کرده : تقدیم به شما :

خدایا مرا یاری کن تا آنچه را که میتوانم تغییر دهم ، تغییر دهم و آنچه را نمیتوانم ، بپذیرم و از آندو مهمتر توان تشخیص عطایم کن .
anvar anvar     شنبه, ‏1390/05/08 ‏18:04:48

اشکیار ، سلام مجدد ، متنی که خودت در اتاق " خالق من " نوشتی تقدیم به خودت :

تو شاهکار خالقی، تحقیر را باور نکن

بر روی بوم زندگی هرچیزی می خواهی بکش؛ زیبا و زشتش پای توست، تقدیر را باور نکن.

تصویر اگر زیبا نبود نقاش خوبی نیستی، از نو دوباره رسم کن ، تصویر را باور نکن.

خالق ، تو را شاد آفرید ، آزاد  آزاد آفرید،

 پرواز کن تا آرو ، زنجیر را باور نکن.
Mehdi Mehdi     یکشنبه, ‏1390/05/09 ‏10:19:16

دانی عشق چیست؟ آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست
درد می دانی چیست؟ آنچه از عشق تو در سینه تنگم باقیست
اسمان سحر     یکشنبه, ‏1390/05/09 ‏22:26:40

سلام بچه ها

امشب یه پیشنهاددارم!!!
چندروزپیش تولدیکی ازدوستام بوددوسه روزدیگه تولدیکی دیگشونه!
اینجاهم که همه دوستیم پس میشه روزوماه تولدتونوبگید
میخوام یادم باشه به همه تبریک بگم چون همتون عزیزوازبهترین دوستانید
پس از متولدین مرداددرخواست میکنم روزتولدشونوبگن
چندهفته دیگه تولدخودمم هست....
مرسی...
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1390/05/10 ‏12:36:00

درود و سلام خدمت دوستان عزیزو مهربانم و همچنین سحر و مریم عزیز و انورِ همیشه همراه
ممنون از مهرتون انور عزیز
گله از خود گله از خدا نیست
این درد گفتنم زیار جدا نیست....
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1390/05/10 ‏12:47:19

درود دوباره به تو سحر عزیز چه پیشنهاد جالبی

اتفاقا منم مردادیم ولی خب نمیدونم اتفاقی بوده یانه، که توی این روزو توی این ماه به این دنیا اومدم! اما به هر حال امروزم روز تولدمم هست.

درود به همه ی انسانها و بعد درود به همه ی مردادیا.........

                                                                                                                                                      بدرود
Mehdi Mehdi     دوشنبه, ‏1390/05/10 ‏14:20:56

تبریک میگم اشکیار
maryam.27 maryam.27     دوشنبه, ‏1390/05/10 ‏16:06:27

تولدت مبارک اشکیار،
همیشه شادکام باشی
اسمان سحر     دوشنبه, ‏1390/05/10 ‏23:49:35

درود به متولدین ماه امرداد...
یه سلام مخصوص به اشکیار

تولدتولدتولدت مبارک بیاشمع هاروفوت کن که صدسال زنده باشی...            !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!        مثلاایناشمعن..

ارزوی روزای زیباوپرباری برات دارم زنده باشی....
ashkyar ashkyar     سه شنبه, ‏1390/05/11 ‏12:24:34

درود به دوستان عزیزتر از جانم....سپاسگذارم مهدی جان مریم عزیز و سحر جان مهربون از لطف همتون ممنونم زنده باشیدو سلامت و شاد...

من هیچگاه کوچ نخواهم کرد به جایی که عطر دوست بر گلبرگهای گلدانشان
                                                                                         ننشسته باشد....
ashkyar ashkyar     پنج شنبه, ‏1390/05/13 ‏16:56:22

و دیگر جوان نمی شوم                                                                                                    

نه به وعده ی این بهاری که آمده است                                                                              

و نه به وعده ی آن شکوفه های شکستنی                                                                          

و دیگر جوان نمی شوم                                                                                                    

نه به وعده ی عشق و _                                                                                                  

_ نه به وعده ی چشمان تو                                                                                                

و دیگر به شوق نمی آیم                                                                                                  

نه در بازی باد و _                                                                                                            

_ نه در رقص گیسوان تو                                                                                                  

چه نامرادی تلخی !                                                                                                        

و دریغا                                                                                                                        

چه تلخ تلخ فرو می ریزم                                                                                                

با سنگینی این غربت عمیق                                                                                              

در سرزمین اجدادی خویش                                                                                              

و دریغا                                                                                                                        

چه عطشناک و پریشان                                                                                                  

_ پیر می شوم _                                                                                                            

_ در بارش این گستره ی تشویش                                                                                      

در خانه ی خورشیدها و خاطره ها                                                                                      

دریغا چه بی برگ و بار _                                                                                                  

_ لال می شوم _                                                                                                            

در دور دست آن گلها ، گمانها وگفتگوها                                                                                                      

و مگر فراموش می شود                                                                                            

سرانجام آن جستجوها                                                                                                  

و آن چشمه و چشم انداز آواز و آرزوها ....    

    ( محمد رضا عبدالملکیان )
اسمان سحر     پنج شنبه, ‏1390/05/13 ‏23:26:56

هستیم سوختی ازیک نظرای اخترعشق

اتش افروزشودبرق نگاهی گاهی

اشک درچشم فریبنده ترت می بینم

دردل موج ببین صورت ماهی گاهی

دارم امیدکه باگریه دلت نرم کنم

بهرطوفانزده سنگی است پناهی گاهی...
ashkyar ashkyar     جمعه, ‏1390/05/14 ‏01:12:10

دمکراسی این نیست
که مرد نظرش را درباره ی سیاست
بگوید،
و کسی هم به او اعتراض نکند

دمکراسی این است که
زن نظرش را درباره ی عشق بگوید
و کسی هم او را نکشد!

سعاد الصباح
maryam.27 maryam.27     جمعه, ‏1390/05/14 ‏01:23:21

آفرین...جالب بود!! مرسی اشکیار جان
اسمان سحر     جمعه, ‏1390/05/14 ‏18:15:08

بسیارعالی...
فریاد فریاد     جمعه, ‏1390/05/14 ‏19:23:12

دموکراسی اونه که خود مرد عشق زن و به خودش نکشه ..
ashkyar ashkyar     جمعه, ‏1390/05/14 ‏20:16:14

دموکراسی اونه که خود مرد عشق زن و به خودش نکشه ..
بله؟
فریاد فریاد     جمعه, ‏1390/05/14 ‏22:30:27

آره دیگه .

به نظر من البته.

حالا جرا اینقد عصبانی ؟

گاهی خود مرد باعث میشه که عشق زن به اون  برای همیشه از بین بره .
فریاد فریاد     جمعه, ‏1390/05/14 ‏22:32:38

هرجند که نفس عشق فنا ناپذیره.
ashkyar ashkyar     شنبه, ‏1390/05/15 ‏02:19:20

نه عصبانی نشدم !بلکه درست منظورتون رو از این جمله نفهمیدم ...نوع ترکیب بندی جملاتتون طوری بود که درست متوجه منظورتون نشدم برا همین سوالی شدم

حالا اگه اشتباه نکنم منظورتون رو در همین جمله ی آخری اووردید هان؟
"گاهی خود مرد باعث میشه که عشق زن به اون  برای همیشه از بین بره ."
؟.................................................
فریاد فریاد     شنبه, ‏1390/05/15 ‏11:33:15

اما لحنت عصبانی بود..

اینا ها: منظورتون.. جملاتتون..اووردید..
ashkyar ashkyar     شنبه, ‏1390/05/15 ‏22:47:32

گاهی خود مرد باعث میشه که "عادت" زن به اون برای همیشه از بین بره.

؟...عادته نه عشق
........................
گاه آنچه عشقش می نامیم انار پر آبی است که می مکی

تا آنچه به دورافکندنی است

تفاله ای بیش نباشد*
......................................
*با تأثر از شعر احمد شاملو
ghader ghader     یکشنبه, ‏1390/05/16 ‏00:19:47

عشق آتشی میافروزدکه بیزاری  نمی تواند آن را خاموش کند...


عشقبازی به همین آسانی است
عشقبازی به همین آسانی است

که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زیبای خزان با روحی
نیش زنبور عسل با نوشی
کارهموارۀ باران با دشت
برف با قلۀ کوه
رود با ریشۀ بید
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمه‌ای با آهو
برکه‌ای با مهتاب
و نسیمی با زلف
دو کبوتر با هم
و شب و روز و طبیعت با ما
عشقبازی به همین آسانی است…  



شاعری با کلماتی شیرین
دستِ آرام و نوازش‌بخش بر روی سری
پرسشی از اشکی
و چراغ شب یلدای کسی با شمعی
و دل‌آرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی
عشقبازی به همین آسانی است…
که دلی را بخری
بفروشی مهری
شادمانی را حرّاج کنی
رنج‌ها را تخفیف دهی
مهربانی را ارزانی عالم بکنی
و بپیچی همه را لای حریر احساس
گره عشق به آن‌ها بزنی
مشتری‌هایت را با خود ببری تا لبخند
عشقبازی به همین آسانی است…  


هر که با پیش سلامی در اول صبح
هرکه با پوزش و پیغامی با رهگذری
هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی
نمک خنده بر چهره در لحظۀ کار
عرضۀ سالم کالای ارزان به همه
لقمۀ نان گوارایی از راه حلال
و خداحافظی شادی در آخر روز
و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا
و رکوعی و سجودی با نیت شکر
عشقبازی به همین آسانی است
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1390/05/16 ‏00:52:10

به راستی قادر عزیز.. عشق بازی.......
ممنونم ازت چه متن خوبی.
ghader ghader     یکشنبه, ‏1390/05/16 ‏20:41:40

چه شاعری و با چه تفکر  وادراک زیبایی
من هم مثل تو فقط به زیباییش آگاه شدم اشکیار جان ممنون از لطفت
ghader ghader     یکشنبه, ‏1390/05/16 ‏20:56:25

راز عـــــشــــــق  !!!! ...

بازی روزگار را نمی فهمم! من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم!!

داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند ،              این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند.

انسان عاشق زیبایی نمی شود. بلکه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست!

انسان های بزرگ دو دل دارند: دلی که درد می کشد و پنهان است ، دلی که میخندد و آشکار است.

همه دوست دارند به بهشت بروند،ولی کسی دوست ندارد که بمیرد!!

عشق مانند نواختن پیانو است. ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری، سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.

‏‏اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود.

عشق در لحظه پدید می آید. دوست داشتن در امتداد زمان. و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.

راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود.
انسان چیست ؟ شنبه: به دنیا می آید. یکشنبه: راه می رود. دوشنبه: عاشق می شود. سه شنبه: شکست می خورد. چهارشنبه: ازدواج می کند. پنج شنبه: به بستر بیماری می افتد. جمعه: می میرد.ن

نگاهمان را تغییر دهیم برای زیباترشدن زندگی واحساس خوشبختی
ghader ghader     سه شنبه, ‏1390/05/18 ‏00:02:54

تو را چـه به فـرهـاد ؛ یـک فـرهـاد اسـت و یـک بـیسـتون عــاشـقی
تـــو هـمـیـن یـک وجـب دیــوار فاصــــله را بـردار ، مـن بـاورت مـیـکنـم....


به جهان بیاموزید که عشق "اغماض" است و از جهان بیاموزید که عشق "یگانگی" است.
maryam.27 maryam.27     سه شنبه, ‏1390/05/18 ‏06:53:22

کاش خدا سه چیز را نمی آفرید .......          
        غرور، دروغ، عشق
تا هیچ گاه کسی از سر غرور، به دروغ ، دم از عشق نزند

دکتر شریعتی
ashkyar ashkyar     چهارشنبه, ‏1390/05/19 ‏00:38:13

به نظ من ،خدا فقط عشق را آفرید ؛ دروغ و غرور را، انسان آفرید.......

هرچند که از وقتی که خدا بود عشق هم نیز بود،چنانکه عشق در خدا بودو خدا در عشق.
maryam.27 maryam.27     چهارشنبه, ‏1390/05/19 ‏01:54:32

ممنون از تذکر بجای شما...گفته شما صحیح...
خدا خوبی خلق می کند و بدی یعنی عدم خوبی ها...

ولی فراموش نکنیم که فرشته ای از فرشتگان خدا، از سر غرور در برابر انسان سجده نکرد
و باز همان فرشته رانده شده،با دروغ آدم و حوا را فریفت...
پس دروغ و غرور دیرینه تر از خلقت بشرند
ghader ghader     چهارشنبه, ‏1390/05/19 ‏12:19:55

هرچه هست و هر چه که حتی هنوز نیست ، خارج از اراده و آفرینش آن کل (خداوند) نیست . چیزی در بیرون از او وجود ندارد ، تمام هست ها و تمام نیستها ، تمام تضادها و تمام هر آنچه که میتوانیم تصور کنیم یا نکنیم .
ashkyar ashkyar     چهارشنبه, ‏1390/05/19 ‏17:41:16

درود به دوستان عزیز مریم و قادر
مریم جان اول باید روشن کنیم که بدی چیه خوبی چیه؟

خود من اینطور تقسیم بندی کردم که توی دنیای ما آدما خیلی از چیزها یا دیدنیهاو شنیده هایی که بد یا زشت و ...خطاب    

می کنیم همانها می تواند برای کسی یا کسانی دیگر خوب و زیبا و دلچسب هم باشند؛ مثلا آداب و رسوم یک کشور در آن سوی دنیا و یا یک نوع عقیده خاص در یک خانواده در غرب قاره اروپا ........پس در نتیجه گاهی نظرات و دیدگاه های ما معنای کلی به طورمطلق ندارند و نباید داشته باشند.

اما در رابطه با یک سری ابعاد مخصوص به خود انسان، نمی توان اینطور نتیجه گرفت، چرا که آنچه که به طور کل مورد قبول همه ی افراد انسانی در یک جامعه هستش رو نمی توان مورد انکار و رد قرار داد مثلا اینکه کشتن یک انسان به دست یک انسان دیگر به طور عمد از نظر هر فرهنگ و هر تفکر و یا هرفرد در هر جامعه ای محکوم است پس این عمل یک عمل بد و زشت به حساب می رود.

اگه متوجه شده باشید می بینیم که ما آدما گاه بعضی از اعمال رو به طور فطری رد یا قبول می کنیم و بعضی دیگر رو که ساخته و پرداخته ذهن ماست: "ذهنی که از روز موجود شدن ما بر روی زمین مدام در حال قضاوت کردن بر اساس اطلاعات قدیم خود در رابطه با دنیای پیرامون هست،" مورد قبول یا رد نظر خود قرار می دهیم .

خب این بحث فعلا تا اینجا بمونه تا بعد که دوباره با هم ادامش بدیم ...بخش دومش هنوز مونده.دوست داشتم همش رو همین الان بگم اما فعلا وقت نیست، تابعداً ...
maryam.27 maryam.27     چهارشنبه, ‏1390/05/19 ‏18:30:14

سلام اشکیار جان...به نکات جالبی اشاره کردید
در جواب سوال شما باید بگم منظور من از بدی ها و خوبی ها،همون اخلاقیات و ارزش ها هستند

به نظر من همانگونه که فقدان نور ، تاریکی را رقم می زنه،حذف خوبی ها،مساوی بدی هاست...
پس فقدان و عدم حضور حقیقت سبب دروغ می شه ویا عدم عدالت،ظلم رو بدنبال داره...

من با نظریات شما موافقم...فقط اینکه انسان رو خالق بدی ها ذکر کردید برای من خیلی قابل فهم نیست
مشتاقانه منتظر ادامه مطالب شما هستم
ashkyar ashkyar     پنج شنبه, ‏1390/05/20 ‏01:09:40

درود به دوستان گرامی و شما مریم عزیز
بله هرچه خوبی کمتر بشه بدی ها بیشتر خودشون رو نشون میدن.و نبود عدالت .....

قبل از رسیدن به سوال دوم شما دوست دارم بحث قبلی رو ادامه بدیم.
بعد از دانستن اینکه ما بر چه اساسی صفت خوب و بد را به کار میبریم؛ به قسمت دوم بحث مورد توجه من که همان وجود غرور قبل از خلقت انسان هستش می پردازیم.
اول اینکه غرور یه حس واقعی است که در وجود هر انسان پیدا میشه و فکر می کنم وجودش در هر انسان لازمه؛ خب حالا دلائلش بماند، ولی نکته اینجاست زمانی این حس واقعی مبدل به یک صفت زشت میشه که در ابتدا ما آدما مقدار ظرفیت خود را نشناسیم ،و نتوانیم اینگونه احساسات را در خود کنترل کنیم  که در نتیجه باعث میشه که این احساس در وجود ما به نوعی دیگر خود را نشان دهد چنانکه با غرور بیش از حد خود باعث آزار دیگران می شویم. خب حالا شاید بپرسید که پس غرور بد نیست و خالق آن هم نیستیم ...بله همینطوره غرور یه حسه که به طور فطری ممکنه در ما وجود داشته اما قطعاً هیچ نیرویی خارج از ما باعث خارج کردن آن از مسیر طبیعیش نمیشه مگر خود انسان،پس منظور من هم از اینکه گفتم خالق آن ماییم:، همان عملی است که از ما در جهت انحراف نیرویهای درونی خود به کار می بریم می باشد.

فلسفه دروغ و چگونگی به وجود آمدن آن نیز به یک چیز برمی گردد و آن هم یک حقیقتی است که به خوبی ما باید درکش کنیم و آن این است که انسان به خودی خود همانگونه که مختار است دست به اعمال خوب بزند همانطور نیز هم می تواند عکس آن را انجام دهد، یعنی اینکه انجام رفتار زشتی همچون دروغ گفتن هم مرتبط با همان وجود اختیار در انجام هر نوع عملی از طرف ماست.
خب تا اینجا امیدوارم که به خوبی منظورمو رسونده باشم.
ashkyar ashkyar     پنج شنبه, ‏1390/05/20 ‏01:42:58

خب پس تا اینجا یه جورایی باید فهمیده باشیم که جایگاه و مفهوم هر صفت و یا یک اسم که ممکنه ما در جملاتمون به کار ببریم کجاست و چی میتونه باشه و یا از کجا سرچشمه گرفته باشه...مثلا چی؟ یه مثال ساده در رابطه با این دو مفهوم دروغ و غرور"

وقتی که آدم از سر غرور بیش از حد به جایی برسه که برای رسیدن به هدفش مرتکب به دروغ گفتن هم میشه، چیزی نیست غیر از اینکه، بدانیم همیشه یک حس هم می تواند عمل و یا یک صفت زشت را به دنبال خود داشته باشد اگر که نتوانیم به خوبی آن را بشناسیم و کنترلش کنیم.  
..............................
مریم جان ادامه بحث در رابطه با داستان شیطان و آدمو حواست که شما بهش اشاره کردید هستش
تا بعد...
                                                                                                                           شادزی مهر افزون
ghader ghader     پنج شنبه, ‏1390/05/20 ‏02:16:01

اینم برا اینکه موضوع این صفحه فراموش نشه
هنگامی که فردی از فردی دیگر بیزار است،این، خود اوست که به بیماری‌های  جسمی و احساسی و روحی دچار می‌شود؛ و هنگامی که عشق می‌ورزد، باز خود اوست که به یک "کل" بدل می‌گردد.

کوچک‌ترین نگرانی در مورد خود به دل راه ندهید و همه چیز را به خدا بسپارید.       (گاندی)

عشق ورزیدن به آنانی که ما را دوست دارند، عدم خشونت نیست. عدم خشونت یعنی به کسانی که از ما بیزارند، عشق بورزیم. (گاندی)

تا زمانی که بذر مهر و محبت را در کشتزار دل پرورش ندهیم، احساس کامروایی نمی‌کنیم. وین دایر

نمی‌توان عشق ورزید و از خیر چیزی هم نگذشت. لئوبوسکالیا

برای خدمت کردن نیازی به داشتن مدرک دانشگاهی نیست. شما ناگزیر نیستید که درباره‌ی افلاطون و ارسطو و یا تئوری انیشتین بدانید؛ شما فقط به قلبی سرشار از نیکی و مهربانی و روحی سرشار از عشق نیاز دارید. (پرمودا باترا).
farahnaz فرحناز     شنبه, ‏1390/05/22 ‏03:07:28

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست                         آنجا جز آن که جان بسپارند چاره نیست
ghader ghader     یکشنبه, ‏1390/05/23 ‏00:33:20

سپاس فرحناز خانم ؛ راست میگویید.......... وچه راه دراز وطولانی است راه عشق  
که طی طول وعرض آن ، اگر هنر کنیم شاید که بطول یک عمر وزندگی باشد !
خدا بخیر کند و سر ، به سلامت برون بریم از  دست این عروس هزار داماد ِ دنیا
anvar anvar     دوشنبه, ‏1390/05/24 ‏01:49:23

سلام بر دوستان خوبم

اشکیار خوب : یک سوال ، اگر حتی این تشخیص ما در مورد غرور و دروغگویی دیگری ، محرز و اثبات شده باشد و قضاوت و پیشداوری نباشد ، به من و شما چه ربطی دارد ؟

بگذار پیامد این رفتارش را تجربه کند. شما کار خوب و درست خودت را انجام بده و آرام از کنار او بگذر ......وقتش که برسد می فهمد  یکبار که بگویی کافیست ، اصرار نکن و غصه نخور ، قضاوت نکن و به خداوند بسپار..... بگذار ، تو را این یکدانه منحصر به فرد را ....این گوهر یکدانه ی هستی ..... را ( این تعریف مصداق تک تک انسانهاست .....به صرف کسوت انسانی ، نه الزاما" رفتارهای نیک و بد .....) که از دست داد ( پیامد غرور و دروغش..... ) وقتی حسابی دلش شکست و فهمید ، مجبور میشود غرورش را زیر پا بگذارد و راست بگوید تا بتواند تو را بدست آورد ....تردید نکن.

مگر این که لایق تو نباشد که آن هم حکایتی است ......
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1390/05/24 ‏15:21:03

درود به شما انور عزیز
مثل همیشه حرفاتون قشنگ بود... اما فکر میکنم یه خورده در گرفتن مفهوم معنایی بحث منو مریم دچار سوء تعبیر شدید

در اصل بحث ما در رابطه با عاشق و معشوق نبود که البته به نظر من گفنگوی ما یه نگاه فلسفی به انسان و دنیای پیرامونش داره ...البته درسته این بحث با یه جمله از شریعتی  در مورد عشق و غرور و...شروع شد ولی توی همون ابتدای گفتگو؛ ما از جریان بحث در مورد مفهوم مطلق عشق خارج شدیم و مسیر تازه و جالب دیگه ای رودر پیش گرفتیم که تا جایی که تونستم در مورد مسائل و سوالهای پیش اومده کامل و منطقی جواب بدم. .

صحبت من به هیچ وجه در مورد شخص خاصی نبوده و در کل هم انور عزیز به هیچ وجه قضاوت بی اساس نکرده ام و نخواهم کرد؛ یادم میاد نزدیک به دوسال پیش حول همین موضوعات  با هم گفتگو می کردیم و همون موقع همه ی حرفای شمارو که یه دید متفاوت به آدمای مرتبط با زندگیت داشت رو با تمام وجود درک کردمو انجام دادم که برای خود من بسیار سازنده بود ..اگه امروز اینجا یا بیرون از اینجا در مورد موارد خاصی با شخص یا اشخاصی گفتگو می کنم تا کمکی کرده باشم ، به خاطر اینه که توی همون موارد، تونستم به خودم تا حدود زیادی کمک کنم.

                                                                                            انورعزیز از شما سپاسگذارم به خاطر همه چی
maryam.27 maryam.27     سه شنبه, ‏1390/05/25 ‏03:10:16

سلام بر اشکیار عزیز...من هم از فرصت استفاده می کنم.....!! تا  به شما بگم
مسیر بحث با شما ، برای من جالب و ارزشمند بود...لکن فکر کردم  شاید دوستان از انحراف مطالب، از موضوع اصلی این صفحه، حس خوبی نداشته باشند...بنابراین سکوت مرا بر مبنای بی توجهی ،استنباط نکنید...

.......................
یادمان باشد که : در هر یقینی می توان شک کرد و این تکاپوی خرد است .
ashkyar ashkyar     پنج شنبه, ‏1390/05/27 ‏16:10:43

درود به شما مریم عزیز
به خاطر این وقفه منو ببخشید؛ آخه در اینجور مواقه یه عادتی دارم که تا زمانی که در حالو هوای اون فضا و یا یه مطلب که مورد بحث و گفتگوست نباشم نمیتونم وارد اون فضا بشم.
به هر حال ممنونم که تا اینجا من رو همراهی کردید مریم عزیز...

در مورد اینکه ممکنه یک مسئله و یا هر گفتگو و مطلبی، در جایی غیر از مکان مخصوص خودش مورد بحث گذاشته یشه و ادامه پیدا کنه ...؛ باید بگم که ممکنه یک مطلب و بحثی که مورد گفتگوست موضوع و هدفش با اسم اتاق و موضوع اون مکان کلا فرق داشته و بی ربط باشد و گذاشتن اینجور مطلبی کاملا اشتباه ست که در این جور مواقع تشخیص این موضوع زیاد سخت نیست  و لی در مواقعی مانند همین مورد اخیر بحث ما، زیاد هم نمیشه گفت مطلب مورد بحث بی ربط هستو مطلقاً خارج از هدف اصلی است،"نه اینطور نیست.

خب حالا که در یک سوال و یک جمله از فلان شخص و یا هر علتی که باعث به وجود آمدن یک گفتگو و مبادله ی اندیشه مابین چند نفر شده چه عیبی دیده میشه !

به نظر من بهتره به جای طرح حرفای دیگه وارد بحث شد و در رابطه با موضوع مورد بحث اظهار نظر کرد.و اینکه شاید بحث به جای

خوبی برسه که بشه ازش نتیجه ای جالب رو به دست اوورد که مثلا من ِ نوعی وادار به تحلیل موضوع و فکر کردن در موردش بشم،......خب کدوم بهتره قطع مسیر یه گفتگو یاپیش بردنش.
lab_khand labkhand     جمعه, ‏1390/05/28 ‏08:09:04

نامه هایم را به باد سپرده ام
خودم را به خواب
اتفاقی نیافتاده بود که مهم باشد

حالا که اینجا
اینجای اینجا
اینجا تر از همه
ننشستی
معلوم می شود
یا من نیستم یا تو
دل خوش کرده ایم
دلی که به کار نیامدمان
آی رفیق
نبودی و نبودمی
آی عشق
ندیدی و ندیدمی

(به یاد کیانای عزیز)
اسمان سحر     یکشنبه, ‏1390/05/30 ‏00:26:26

ایمنی بگذاروجای خوف باش

بگذرازناموس ورسواباش فاش

ازمودم عقل دوراندیش را

بعدازاین دیوانه سازم خویش را...
ghader ghader     یکشنبه, ‏1390/05/30 ‏00:55:22

لبخند عزیز چه زیبا ...........
maryam.27 maryam.27     سه شنبه, ‏1390/06/01 ‏09:13:23

...
شباهنگام...
در آندم که برجا  دره ها چون مرده ماران خفتگانند
درآن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم

ترا من چشم در راهم

                                                          نیما یوشیج
Mehdi Mehdi     چهارشنبه, ‏1390/06/02 ‏10:11:50

گاه گاهی به یادت غزلی می خوانم
تا نگویی که دلم غافل از آن عهد و وفاست
خوب رویان همه گر بادل من خوب شوند
خوبِ من، با همه خوبان، حساب تو جداست!
"دکتر شریعتی"
ashkyar ashkyar     پنج شنبه, ‏1390/06/03 ‏00:08:53

من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من , من خودم هستم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد ,

من نه عاشق هستم نه دلداده به گیسوی بلند و نه آلوده به افکار پلید , من به دنبال نگاهی هستم که مرا از پس دیوانگیم        می فهمد.
                                                                                                                                                 .. : ..
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1390/06/06 ‏01:18:48

وای باران! باران

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

میپرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران، باران

پر مرغان نگاهم را شست.
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1390/06/06 ‏01:44:26

چشم من بیا منو یاری بکن گونه هام خشکیده شد کاری بکن
غیر گریه مگه کاری میشه کرد کاری از ما نمیاد زاری بکن
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد تا قیامت دل من گریه میخواد
هر چی دریا رو زمین داره خدا با تمام ابرای آسمونا
کاشکی میداد همه رو به چشم من تا چشمام به حال من گریه کنن

قصه ی گذشته های خوب من خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن
حالا باید سر رو زانو بزارم تا قیامت اشک حسرت ببارم
دل هیشکی مثل من غم نداره مثل من غربت و ماتم نداره
حالا که گریه دوای دردمه چرا چشمم اشکشو کم میاره

خورشید روشن ما رو دزدیدن زیر اون ابرای سنگی کشیدن
همه جا رنگ سیاه ماتمه فرصت موندنمون خیلی کمه

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد تا قیامت دل من گریه میخواد

سرنوشت چشماش کور نمیبینه زخم خنجرش میمونه رو سینه

لب بسته سینه ی غرق به خون قصه ی موندن آدم همینه

                اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد تا قیامت دل من گریه میخواد
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1390/06/06 ‏13:25:22

ترانه هامو پس بده

 تو سمت تو

  من سمت من
اسمان سحر     یکشنبه, ‏1390/06/06 ‏22:50:06

بادستهایت پل زدی ای نبض ابی

برشانه های من پلی تابی نهایت

پس دست کم بگذارتاروزمبادا

درچشم من باقی بماندجای پایت...
maryam.27 maryam.27     دوشنبه, ‏1390/06/07 ‏02:45:17

مگسی را کشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من می چرخید
به خیالش قندم
یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم
ای دو صد نور به قبرش بارد
مگس خوبی بود
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد
مگسی را کشتم

مرحوم حسین پناهی
ashkyar ashkyar     سه شنبه, ‏1390/06/08 ‏01:57:44

اگر تو عاشق من نباشی"

لمس تن تو، شهوت است و گناه،

حتی اگر خدا عقدمان را ببندد،

داغی لبت، جهنم من است،

حتی اگر فرشتگان سرود نیکبختی بخوانند،

هم آغوشی با تو، هم خوابگیِ چرک آلودی ست،

حتی اگر خانه ی خدا خوابگاهمان باشد،

فرزندمان، حرام نطفه ترین کودک زمین است،

حتی اگر تو مریم باشی و من روح القدس،
خاتون من!
حتی اگر هزار سال عاشق تو باشم ،
یک بوسه
یک نگاه حتی، حرامم باد
اگر تو عاشق من نباشی...
اسمان سحر     پنج شنبه, ‏1390/06/10 ‏00:07:54

این عجب که نیستی ازمن جدا

                                     من ندانم من کجام؟توکجا؟

          می ندانم که مراچون می کشی

                                                         گاه دربر گاه درخون می کشی...
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1390/06/13 ‏16:03:45

دیدی که آخر آمد روز جدایی

سفر به خیر عزیزم خدانگهدار

آه ای مسافر من وقتیکه خسته به شهر خود رسیدی مرا به یاد آر

هر جا که رفتی با هرکه بودی من اینجا با یاد تو شادم آنیا

از خود گریزان در زیر باران پرنده ای اسیر بادم

من میخندم ولیکن دلم گرفته

آواز من چه رنگی ز غم گرفته . ...
ashkyar ashkyar     جمعه, ‏1390/06/18 ‏15:18:13

یه دیواره، یه دیواره
که یه عمر آزگاره
اونورش همیشه بن‌بست
اینورش هیچی‌ نداره........
.................

از عذاب این قبیله
هممون خون از هم بریدیم
حسّ همخونی نداریم
چون قبیلمونو دیدیم

ما که تو زمزمه هامون
هی‌ به داد هم رسیدیم
یکی‌ یادمون بیاره
کی‌ به داد هم رسیدیم

تو هجوم این همه حرف

هر جوابی یه سقوطه

تو بگو هرچی‌ که میخوای

من که سنگرم، سکوته.*
ghader ghader     شنبه, ‏1390/06/19 ‏00:40:52

اقا اشکیار سپاس. زیبا بود ؛ بخصوص شعر آخری ، بخصوص دو خط آخرش.
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1390/06/20 ‏01:54:09

و به خصوص تو
و به خصوص شما...
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1390/06/20 ‏02:13:38

میگن روزه گرفتی دیگه غزل نمینوشی
maryam.27 maryam.27     یکشنبه, ‏1390/06/20 ‏06:39:06

باید خلیل بود و به یار اعتماد کرد...........گاهی بهشت فقط در دل آتش فراهم است....
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1390/06/21 ‏03:01:25

شرمنده ام ای دل
ببخش مرا ای عشق
....
تعبیر این بیخوابی ها
چشمان سرخ آسمان بود آنگاه که مهتاب
                                    ازکوچه ی ما سفر می کرد.
maryam.27 maryam.27     دوشنبه, ‏1390/06/21 ‏09:12:21

مرز در عقل و جنون باریک است
                    کفر و ایمان چه به هم نزدیک است
عشق هم در دل ما سردرگم!!!
                     مثل حیرانی و بهت مردم...

من ورسوایی این بار گناه
                      تو  و تنهایی و آن چشم سیاه
از من تازه مسلمان بگذر
                      بگذر از سر پیمان بگذر
                                                    بگذر


میل دیوانه به دین عشق تو شد
                       جاده شک به یقین عشق تو شد
مستم از جام تهی حیرانی
                        باده نوشیده شده پنهانی
                                          باده نوشیده شده پنهانی!!!!
...
Mehdi Mehdi     دوشنبه, ‏1390/06/21 ‏10:00:59

واقعاً زیباست مریم، ممنون
maryam.27 maryam.27     دوشنبه, ‏1390/06/21 ‏19:38:24

ممنون  آقامهدی....
به نظر من هم، اشعار دکتر افشین یداللهی زیبا و دلنشین هستند...
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1390/06/21 ‏23:48:50

ممنون مریم جون عالی.

مخصوصا وقتی با صدای علب قربانی شنیده میشه.

مرسی عزیزم.
ashkyar ashkyar     سه شنبه, ‏1390/06/22 ‏01:35:21

به سادگی هر چه سادگی

تنگه دلم برای یه عشق ساده...
ashkyar ashkyar     سه شنبه, ‏1390/06/22 ‏01:55:58

آخرین گفتگوی شبو کرم شبتاب دانی چه بود؟!!
                                                         دل بی تابِ پروانه بود ...
ashkyar ashkyar     پنج شنبه, ‏1390/06/24 ‏01:08:30

در پس هر پنجره ی بسته یه مهتابه
                                    که پژمرده و شکسته...
ashkyar ashkyar     جمعه, ‏1390/06/25 ‏03:02:38

خوشبختی

غزلیست

که برای چشمهای تو

سروده می شود!

من وزن و قافیه ام را باخته ام

         که سپید می نویسم!
                                                                                                      ؟
ashkyar ashkyar     شنبه, ‏1390/06/26 ‏18:36:40

درود به همه عزیزان بهتر از جانم
این متن زیر رو اگه خواستید بخونید
همیشه خود من دوست داشتم یه روز این حرفهارو بزنم و بنویسم چون یه جورایی حرف دل خودمم بوده؛
به هر حال به طور اتفاقی چشمم به این متن عالی از "سیلور استاین" افتاد که حیف بود اینجا نیارمش.
.............
"گاهی بعضی ها با ما جور در می آیند، اما همراه نمی شوند، گاهی نیز آدم هایی را می یابیم که با ما همراه می شوند اما جور در نمی آیند. برخی وقت ها ما آدم هایی را دوست داریم که دوستمان نمی دارند، همان گونه که آدم هایی نیز یافت می شوند که دوستمان دارند، اما ما دوستشان نداریم. به آنانی که دوست نداریم اتفاقی در خیابان بر می خوریم و همواره بر می خوریم، اما آنانی را که دوست می داریم همواره گم می کنیم و هرگز اتفاقی در خیابان به آنان بر نمی خوریم!

برخی ما را سر کار می گذارند،‌ برخی بیش از اندازه قطعه گم شده دارند و چنان تهی اند و روحشان چنان گرفتار حفره های خالی است که تمام روح ما نیز کفاف پر کردن یک حفره خالی درون آنان را ندارد. برخی دیگر نیز بیش از اندازه قطعه دارند و هیچ حفره ای، هیچ خلائی ندارند تا ما برایشان پُرکنیم. برخی می خواهند ما را ببلعند و برخی دیگر نیز هرگز ما را نمی بینند و نمی یابند و برخی دیگر بیش از اندازه به ما خیره می شوند...
گاه ما برای یافتن گمشده خویش، خود را می آراییم، گاه برای یافتن «او» به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چیز می رویم و همه چیز را به کف می آوریم و اما «او» را از کف می دهیم. گاهی اویی را که دوست می داری احتیاجی به تو ندارد زیرا تو او را کامل نمی کنی. تو قطعه گمشده او نیستی، تو قدرت تملک او را نداری.
گاه نیز چنین کسی تو را رها می کند و گاهی نیز چنین کسی به تو می آموزد که خود نیز کامل باشی، خود نیز بی نیاز از قطعه های گم شده.

او شاید به تو بیاموزد که خود به تنهایی سفر را آغاز کنی، راه بیفتی، حرکت کنی. او به تو می آموزد و تو را ترک می کند، اما پیش از خداحافظی می گوید: "شاید روزی به هم برسیم ..."، می گوید و می رود، و آغاز راه برایت دشوار است. این آغاز، این زایش،‌ برایت سخت دردناک است. بلوغ دردناک است، وداع با دوران کودکی دردناک است، ‌کامل شدن دردناک است، اما گریزی نیست.
و تو آهسته آهسته بلند می شوی، و راه می افتی و می روی، و در این راه رفتن دست و بالت بارها زخمی می شود، اما آبدیده می شوی و می آموزی که از جاده های ناشناس نهراسی، از مقصد بی انتها نهراسی، از نرسیدن نهراسی و تنها بروی و بروی و بروی.
maryam.27 maryam.27     دوشنبه, ‏1390/06/28 ‏00:05:53

اشکیارجان...خیلی قشنگ بود،ممنون... و آفرین بر حسن انتخابت.
maryam.27 maryam.27     دوشنبه, ‏1390/06/28 ‏00:07:38

من همان نایم که گر خوش بشنوی

شرح دردم با تو گوید مثنوی

با لب دمساز خود جفت آمدم

گفتنی، بشنو که در گفت آمدم

من همان جامم که گفت آن غمگسار

با دل خونین لب خندان بیار

من خمش کردم خروش چنگ را

گرچه صد زخم است این دلتنگ را

من همان عشقم که در فرهاد بود

او نمی‌دانست و خود را می‌ستود

من همی کندم... نه تیشه، کوه را

عشق شیرین می‌کند اندوه را

در رخ لیلی نمودم خویش را

سوختم مجنون خام اندیش را

می‌گریست او در دلش با درد دوست

او گمان می‌کرد اشک چشم اوست

گر جهان از عشق، سرگشته است و مست

جان مست عشق ،بر من عاشق است

ناز اینجا می‌نهد روی نیاز

گر دلی داری بیا اینجا بباز
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1390/06/28 ‏03:00:08

فدای شما
خوشحالم که خوشت اومده
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1390/06/28 ‏23:50:08

باز کن پنجره را ...
باز کن چشمت را ، تا که گل باز شود
قصه ی زندگی آغاز شود
تا که از پنجره ی چشمانت
               عشق آغاز شود
                        تا دلم باز شود.
ashkyar ashkyar     سه شنبه, ‏1390/06/29 ‏18:35:25

بگذر از کوی ما کن  نظر سوی ما      به هر طرف ببین چو رو کنم

در پی  من دوان گشته پیر و جوان    از این جنـون چه گفتگو کنم

بــه گریه ی ندامــتــم        ز انتــظار   بی پایــه ای

چو مــی کند ملامــتم      ز جفــای تو همســایه ای

چه گفتگو برای او کنم     بر این بـلا چگونـه خو کنـم

ای فرزانگان بر دیوانگان   این ملامت چرا کنید   کم تماشای ما کنید

از من بگذرید راه خود روید    عاشقان را رها کنید کم تماشای ما کنید

مگر به شهر شما   قسم شما را به خدا

جنون عاشقی تماشا دارد   بسوزد آنکه هست و حاشا دارد  

من عاشقم و گنه کـار     آیا همه شما بی گناهید ؟

من گمرهم و بـی قرار    آیا همه شما سر به راهید ؟

آیا همــه  شمــا بی گناهید ؟

مــگر به شـــهر شـــما      قســم شــما را به خدا

جنون عاشقی تماشا دارد     بسوزد آنکه هست و حاشا دارد

                                                        بسوزد آنکه هســت و حاشـــا دارد...
gholame tanbore shams gholame tanbore shams     پنج شنبه, ‏1390/06/31 ‏00:32:47

درود
عشق یه شهوته پاکه و شهوت یه عشق کثیف.
ashkyar ashkyar     پنج شنبه, ‏1390/06/31 ‏00:52:13

درود اسماعیل عزیز... درود
مرسی جالب بود دوست عزیز خوشومدی دادا
ashkyar ashkyar     پنج شنبه, ‏1390/06/31 ‏02:50:51

تا از آشیانه ، سویت پر بگیرم
از بندم رها ساز ، تا از غم نمیرم

این آواز غم هاست بر روی ِ لب ِ من
یا آوازی تنهاست همگام ِ شب ِ من

به تمنای سخن تو ، سوی ِ تو می آیم به رَهَت باز
این چه سخن باشد که شکوفَد در دل ِ هر آواز


بوم بابا بوم بام ، بابی بابا ، بوم بام
بابی بابا بوم بام ، بابی بی با بو با بام
بوم بابا بوم بام ، بابی بابا ، بوم بام
بابی بابا بوم بام بام بام بام
*
تا از آشیانه ، سویت پر بگیرم
از بندم رها ساز ، تا از غم نمیرم

این آواز غم هاست بر روی ِ لب ِ من
یا آوازی تنهاست همگام ِ شب ِ من

به تمنای سخن تو ، سوی ِ تو می آیم به رَهَت باز
این چه سخن باشد که شکوفَد در دل ِ هر آواز...
gholame tanbore shams gholame tanbore shams     پنج شنبه, ‏1390/06/31 ‏09:53:18

درود.
ممنون از مهمون نوازیت اشکیار جان.
شرمنده بی مقدمه و عرض ادب وارد بحث دوستان شدم.به بزرگواری خودتون این حقیر رو ببخشید.
یا حق
gholame tanbore shams gholame tanbore shams     پنج شنبه, ‏1390/06/31 ‏10:21:45

عشق یعنی این:
هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه ی هیچیم.
ولی متاسفانه عاشق(بزرگی که ای جمله رو فرمودند) رفت.
یادش بخیر
یا حق
maryam.27 maryam.27     پنج شنبه, ‏1390/06/31 ‏11:14:45

بی قرار

تا به کجا می برد  این  دل  مرا        سوی فنا  می برد این دل  مرا
     
بین که چه سان جانب دشت جنون       بی سروپا می برد این دل  مرا
     
از  حرم  خاصه  اسرار  خویش        تا به سما می برد این دل  مرا
     
مطرب چنگی به مقامات وصف        کرده ندا می برد این  دل  مرا
     
در طلب حضرت سلطان عشق       تحت  لواء می برد این دل مرا
     
فاش و عیان گفت سخن بیقرار       سوی فنا می برد این دل  مرا

                                                               شادروان استاد سید خلیل عالی نژاد
gholame tanbore shams gholame tanbore shams     پنج شنبه, ‏1390/06/31 ‏12:32:56

درود
مریم خانوم جالب بود.ممنون
gholame tanbore shams gholame tanbore shams     پنج شنبه, ‏1390/06/31 ‏12:46:58

مریم خانوم شهید ا سید خلیل عالی نژاد رو میشناسید؟
maryam.27 maryam.27     پنج شنبه, ‏1390/06/31 ‏12:51:06

سلام و تشکر...
خوش اومدید
maryam.27 maryam.27     پنج شنبه, ‏1390/06/31 ‏13:04:54

متاسفانه خیر.....
برحسب علاقه به شعر و موسیقی،در مورد زندگی،آثار و شخصیت ایشون، شنیده یا مطالعه کردم...ولی شناخت محسوب نمیشه...
gholame tanbore shams gholame tanbore shams     پنج شنبه, ‏1390/06/31 ‏13:32:20

درود.خوبه دیگه.همون شناخت محسوب میشه چون اون شناختی که مد نظر شماست هیچکی از ایشون نداره.من که غصه ای ندارم چون ندیدموشن اما بدا بحال اونایی که باهاشون بودن و نشناختن.
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1390/07/03 ‏00:09:55

شبی که آواز نی تو شنیدم
چو آهوی تشنه پی تو دویدم

دوان دوان تا لب چشمه رسیدم
نشانه ای از نی و نغمه ندیدم

تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی

             از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی...
gholame tanbore shams gholame tanbore shams     یکشنبه, ‏1390/07/03 ‏13:05:31

درود.
یه نیایش از یه عاشق((قلندر زنده یاد ا سید خلیل عالی نژاد)).
                                                                    هو الجمیل
همایون معبود یکتایی سزاروار ستایش است که امواج لطف و رحمتش،بیکران عالم وجود را فرا گرفته و تلالو انوار جمالش سپهر عالم لاهوت را انباشته،پژواک رازونیاز محرمان وصلش به نغمه روح افزا جان و دل عشاق حزین را منور گردانیده،،،آوازه ی هجرانی گوشه نشینان مقام بیقراریش حصار ملکوت درنوردیده است با هر کرشمه ی دلربای عاشق کش اش از هر دستان تاری به هزار شهر اشوب انداخته از هر سامانی منصوری جامه دران عقده گشایی ساز کرده توسن عشق در میدان معرفت به جولان درآورده به جهت نیل به مقام بقا در اوج قله ی رفیع فنا ماوا میگزینند.
هرگاه که مطرب عاشقان از قول مجنون نفیر غم انگیز بیداد عشق اغازد به دوبیتی وصف جمال لیلی به بحر نور،هزار شور بپا دارد،قطار قطار پروانه ی سرمست کوچه ی باغ هفت شهر عشق گشته،از وادی سوز و گداز هجر رسته با فروکش گریه ی لیلی،سر براورده پیغام دلگشای سروش به گوش جان شنیده،غزل مهربانی به ضرب اصول ساز کرده و ترانه ی دلنواز راحت روح به پرده ی شهناز گشایش نمایند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تقدیم به همه ی دوستان و بخصوص خانوم مریم که از ایشون یادی کردند.
یا حق
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1390/07/03 ‏23:39:07

یا رب این  مرغ بهشتی زگلستان که بود

                                                این به رخ تازه تر  از لاله  زبستان  که بود

از شمیم  نفسش  خانه عبیر  آگین شد

                                                یارب این غالیه بو شمع شبستان که بود
ashkyar ashkyar     چهارشنبه, ‏1390/07/06 ‏16:02:08

نه اشتباه نکن این یه شعر عاشقونه نیس                       تصور کن یه مردو با چشمای خیس

نمیخوام نباید تو شعرم به تو جسارت کنم                      نباید حس عشقو تعبیر به اسارت کنم

شکسته میرم امشب بانو خدا نگهدارت                         اگرچه میشکنه اون دله سبز و سپیدارت

واسه من که پنجره یه آرزوی مبهم بود                        ولی  تو  پنجره  باشه  تموم دیوارت

ببخش منو اگه بوی زخم چرکینمو                              زجه های کبودم میشه موجب آزارت

دیگه صدای گریه ی بی وقتم نمیشکنه                         سکوت سرد و پر از انبساط افکارت

خیلی انتظار کشیدم که شاید بیای باز                           برای بدرقم با اون لباس گلدارت

و دل خوشم کنی با یه دروغ مصلحتی                        که میشه شاید بازم بیام برای دیدارت

ولی چه فایده که خوابت عجیب سنگین بود                  صدای خاطره هامون که نکرد بیدارت

میگن روزه گرفتی و دیگه غزل نمینوشی                   بمونه این آخرین غزلم واسه افطارت

شکسته میرم و خاطرات سبز تو رو                  به یادگار می برم امشب خدانگهدارت

                                  ***********************

هر چی لبه تو دنیاس مجیز تو رو میگن                     تو که بی لب زاده شده بودی ستمگر

هر چی دسته تو حسرت دامن توإ                              تو آخرین جوابی واسه یه خواست بی ثمر

تعبیر یه خوابی که تو ذهنی خستس                           اون آخرین در نجاتی که همیشه بستس

تو یه تکرار خسته ای که فقط یکباره                          وحدت اون دردایی هستی که بیشماره

من  تو اسم تو تجزیه شدم بانو                                    تجربه کن منو تو یه مرگی دوباره

شعری که خون تو حسرتت لخته میشه                        آخرین وارث نسل عشق اخته میشه

منو تو این هجرت غمگینم بدرقه کن                           تموم واژه ها رو تو ذهنت دغدغه کن

بذار تکثیر نگاه تو بشم بانو                                        اسم حقیرمو رو زبونت لقلقه کن

واسه کسی که خرابه عمری زیر آوارت                          آخرین جمله همینه، خدا نگهدارت

                                                                                                                                    هامون
ashkyar ashkyar     پنج شنبه, ‏1390/07/07 ‏16:35:13

یه پنجره با یه قفس ، یه حنجره بی هم نفس
سهم من از بودن تو ، یه خاطرس همین و بس

تو این مثلث غریب ، ستاره ها رو خط زدم
دارم به آخر می رسم ، از اونور شب اومدم

یه شب که مثل مرثیه ، خیمه زده رو باورم
میخوام تو این سکوت تلخ ، صداتو از یاد ببرم

بزار کوله بارم روشونه شب بزارم
باید که از اینجا برم ، فرصت موندن ندارم

داغ ترانه تو دلم ، شوق رسیدن تو تنم
تو حجم سرد این قفس ، منتظر پر زدنم

من از تبار غربتم ، از آرزو های محال
قصه ما تموم شده ، با یه علامت سوال

بزار کوله بارم روشونه شب بزارم
باید که از اینجا برم ، فرصت موندن ندارم.
maryam.27 maryam.27     شنبه, ‏1390/07/09 ‏06:45:36

عزم آن دارم که امشب مست مست
پایکوبان کوزه ی دُردی به دست
سر به بازار قلندر برنهم
پس به یک ساعت ببازم هر چه هست...
....
gholame tanbore shams gholame tanbore shams     شنبه, ‏1390/07/09 ‏12:29:32

درود
در پیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنم
گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحب دل کنم
اول کنم اندیشه ای تا برگزینم پیشه ای
آخر به یک پیمانه می اندیشه را باطل کنم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یا حق
Mehdi Mehdi     شنبه, ‏1390/07/16 ‏09:39:57

بیا که بر سر آنم که پیش پای تو میرم

ازین چه خوش ترم ای جان که من برای تو میرم

ز دست هجر تو جان می برم به حسرت روزی

که تو ز راه بیایی و من به پای تو میرم

بسوخت مردم بیگانه را به حالت من دل

چنین که پیش دل دیر آشنای تو میرم

ز پا فتادم و در سر هوای روی تو دارم

مرا بکشتی و من دست بر دعای تو میرم

بکن هر آنچه توانی جفا به سایه ی بی دل

مرا ز عشق تو این بس که در وفای تو میرم

"ابتهاج"
باران باران     سه شنبه, ‏1390/08/03 ‏14:09:22

لطفا به من عشق تعارف نکنید !

سیرم

من به تنهایی کنار ساحل قدم میزنم

به تنهایی به دیدن غروب میروم

به تنهایی تنها میمانم!

عشق را میسپارم به چشمان آزاد و نترس موش های صحرایی

من شکستم ، دیروز تکه تکه هایم را با دست جمع کردم ، دستم برید ! از فردا خودم را گچ میگیرم

شاید دیگر هرگز پرواز نکنم اما هرگز زمین نمیخورم

شاید نخندم اما گریه هم نمیکنم

شاید جاودانه نشوم ! اما آسوده میمیرم

فردا قلبم را از جا میکنم ، چالش میکنم زیر خروارها خاک نم کشیده ی کویر

شما هم میتوانید در مراسم تدفینش شرکت کنید

فقط لطفا قلبم را ندزدید

من عاشق نمیشوم

حتی به قیمت پوسیدن
ghader ghader     سه شنبه, ‏1390/08/03 ‏21:38:17

برای زنده بودن هیچ دلیل دیگری وجود ندارد، نمی توانی عاشق نباشی
هرکسی به عشق چیزی زنده است کسی به عشق پول، کسی به عشق کار،کسی به عشق دلبندش،کسی به عشق بهبود و کسی هم به عشق نوشتن.
به یک ماشین نگاه کن ،آن حاصل عشق ورزی هزاران انسان به آسایش وارتقاء کیفیت زندگی بشر است که این چنین اجزاء را دور هم جمع کرده وبه آن هویت بخشیده است ،
همه چیز همین گونه است .
ما با نیروی عشق است که به همه چیز حیات می بخشیم حتی به وجود بی عشقی . تک تک حروف شعر فوق را شاعر آن با عشق کنار هم چیده است ،عشق به بی عشقی!!!
مهم نیست به چه عشقی وابستگی داری، ولی امکان ندارد که بی عشق بتوانی بمانی، خود بودن عشق میخواهد ، چون عشق معنای دیگر بودن است .
شاید در نوع عشق ورزی با چه چیز وچه کس اشتباه کنیم ولی در خود عشق ورزی هیچ اشتباهی نیست .
عشق چیزی نیست، عشق علت وجود هر چیز است ، کسی که میگوید دیگر عاشق نمیشوم ، در واقع درحال تمرین عشق ورزی با "هیچ چیز" است
او کسی است که در حال درک کردن عشق است نه درک کردن اشیاء ویا اشخاص.
او تازه از قید وبند اشیاء واشخاص رها شده است .

آنچه هستت می نماید هست پوست
آنچه او نادیدنی ست ،اصل اوست .
باران باران     چهارشنبه, ‏1390/08/04 ‏07:33:43

پرپرواز ندارم

اما

دلی دارم و حسرت درناها

و به هنگامی که مرغان مهاجر

در دریاچه ی ماهتاب

پارو می کشند

خوشا رها کردن و رفتن

خوابی دیگر

به مردابی دیگر

خوشا ماندابی دیگر

به ساحلی دیگر

به دریایی دیگر

خوشا پر کشیدن

خوشا رهایی

خوشا اگر نه رها زیستن

مردن به رهایی!

آه

این پرنده

در این قفس تنگ

نمی خواند.
باران باران     چهارشنبه, ‏1390/08/04 ‏07:34:10

ممنون قادر جان
fariba fariba     چهارشنبه, ‏1390/08/04 ‏21:21:28

باران عزیز برای رسیدن به عشقی بالاترباید در عشقهای مختلف دنیایی که قادر عزیز خیلی خوب یادآوری کردند شکسته شد
در کوی او شکسته دلی می خرند و بس
ashkyar ashkyar     شنبه, ‏1390/08/21 ‏01:53:04

نیستش
نمی دونم کجاست !
چه می کنه !
ولی می دونم که ندارمش
هیچوقت نخواستم که تورو با چشمات به یاد بیارم
نه نمی خواستم که تورو تو گم ترین آرزوهام ببینم
نمی خواستم که بی تو به دیوارا بگم : هنوزم دوستت دارم .
آخه تو حول و ولای پریشونیه
تورو نداشتن تو گیرو داره :
” ای بابا دله تو هیچ ، حال اون خوش ! ” ای بی مروت !
دیگه دلی می مونه ؟
که جونه دله کبوتر بتپه
که با شما از جونه زندگیش بگه ؟
بگه که هنوز زندس ؟
اگه صدا صدای منه
اگه نفس نفسه تو
بزار که اون خوش غیرتاش بدونن که دل
دله بابایی
دیگه دل نیس ، دیگه دل نمیشه
نه دیگه این واسه ما دل نمیشه
                                                                             ؟
ashkyar ashkyar     شنبه, ‏1390/08/21 ‏01:54:44

نیستش
نمی دونم کجاست !
چه می کنه !

ولی می دونم که ندارمش

هیچوقت نخواستم که تورو با چشمات به یاد بیارم

نه نمی خواستم که تورو تو گم ترین آرزوهام ببینم

نمی خواستم که بی تو به دیوارا بگم : هنوزم دوستت دارم .

آخه تو حول و ولای پریشونیه

تورو نداشتن تو گیرو داره :

” ای بابا دله تو هیچ ، حال اون خوش ! ” ای بی مروت !

دیگه دلی می مونه ؟

که جونه دله کبوتر بتپه

که با شما از جونه زندگیش بگه ؟

بگه که هنوز زندس ؟

اگه صدا صدای منه

اگه نفس نفسه تو

بزار که اون خوش غیرتاش بدونن که دل

دله بابایی

دیگه دل نیس ، دیگه دل نمیشه

نه دیگه این واسه ما دل نمیشه

                                                                             ؟
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1390/08/22 ‏23:48:48

ز دو دیده خون فشانم ز غــمت شب جدایی

          چــه کنم که هست اینها گـل باغ آشــــنایی

همه   شـب نهاده ام سر ،  چوسگان برآستانت
کــه  رقــیـب در نــیـایـد بــه بــهـانـه گدایی

مــــژه‌ها و چــشـم یارم به نظر چــــنان نـماید
کـه مـــیان سنبلــستان چـرد آهــوی ختــایی

در گـلستان چـشـمم زچـه رو همیشه باز است
به امــیـد آنـکـه شـایـد تو به چشم من درآیی

سر برگ گــل ندارم ،به چه رو روم به گلشن
که شــنیده‌ام ز گلــــها هـــمه بوی بی‌وفـایی

به کدام مذهب است این؟به کدام ملت‌است این؟
که کـشنـد عاشقی را که تو عاشقم چرایی

به طـواف کــعبه رفـتم به حرم رهـم ندادند
که بـرون درچه کردی که درون خانه آیی؟

به قـمـارخــانه رفتم، هــمه پاکــــباز دیدم
چـو به صـومعه رسـیدم هـمـه زاهـد ریـایی

دردیـر می‌زدم مــــن، که نـــدا ز در درآمد

              که درآ درآ عــراقی، که تو هم ازآن مـایی
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1390/08/23 ‏00:44:54

وقتی همه صداها برای تو غریبه شدند آشنا ترین صدا طنین تپش قلبت توست

وقتی دلتنگتر از همه ی دلها دل توست ، گریه کردن آخرین چاره ی توست...
ghader ghader     دوشنبه, ‏1390/08/23 ‏01:24:57

قشنگ شدی اشکیار جون
وسنگین؟!
همه چی درست میشه،
ناراحت نباش، گریه نکن؛
هممون بچه های خوبی میشیم،
قول میدیم، ...
گریه نکن دیگه...
یادمه شنیدم که این حرفارو یک بچه ای که رو به آسمون بارونی وگرفته شهر کرده بود،داشت به اون بالاها میگفت...
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1390/08/23 ‏22:30:47

جان؟؟!!
قشنگ؟
سنگین؟!
اینکه قشنگ شدم رو نمیدونم

اما اینکه میگی سنگین شدم ؛ آره دوستان هم میگن بهم، یه کمی وزنت بالا رفته ها...
                                                                                                                       :))
ashkyar ashkyar     پنج شنبه, ‏1390/08/26 ‏01:29:58

سرخ صورتم از سیلی اما زرد تنم

یوسف همدست حق و پاره پاره پیرهنم

از درون همه ویرونم اما ظاهرم اباد

شهر خاموشانه قلبم رو لبام پره فریاد

من همه نقدینه هامو پای عاشقی دادم

پا به زنجیر و اسیرم اما از خودم ازاد

سرخ صورتم از سیلی اما زرد تنم

یوسف همدست حق و پاره پاره پیرهنم



آبروم رفته از دست آوازه های عشق

مونده ام بی پناه پشت دروازه های عشق

روز بی ابرم و مثل خارم به چشم شب


قلب من شده باز سپر تازه های عشق

سرخ صورتم از سیلی اما زرد تنم

یوسف همدست حق و پاره پاره پیرهنم....

                                                                                   ترانه سرا:منصور تهرانی
باران باران     پنج شنبه, ‏1390/08/26 ‏07:41:37

وای ممنون اشکیار جان خیلی دوست دارم................
ashkyar ashkyar     جمعه, ‏1390/08/27 ‏00:26:35

خیلی ممنون باران نازنین
این ترانه رو خیلی دوست دارم

خوشم آمد از خوشــــــــــــــــــــــــــــــــــــآمدنت.
ashkyar ashkyar     شنبه, ‏1390/08/28 ‏16:39:25

باز باران با ترانه میخورد بر بام خانه  

خانه ام کو؟

خانه ات کو؟

آن دل دیوانه ات کو؟

روزهای کودکی کو؟

فصل خوب سادگی کو؟

یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین ؟

پس چه شد، دیگر کجا رفت؟
                                                                                                          ?
Mehdi Mehdi     یکشنبه, ‏1390/08/29 ‏09:49:51

...
آن نگاه سرخ و شیرین؟
ذوق دریا گشتن کو؟
موج رویا بودنت کو؟
برق انگشتان زرین؟
غرق زیبا خواندنت کو؟
...
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1390/08/29 ‏15:49:41

...خاطرات خوب و رنگین
در پس آن کوی بن بست
در دل تو آرزو هست؟

کودک خوشحال دیروز
غرق در غمهای امروز
یاد باران رفته از یاد
آرزوها رفته بر باد

باز باران با ترانه
می خورد بر بام خانه
بی ترانه، بی بهانه
شایدم،گم کرده خانه.
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1390/08/30 ‏00:01:12

من از باران یه کم گله دارم
بگم یا نه ؟
شبیه خاک کویرم، شنزارم

خشکیده لبم بی قرارم

سر قرار، گوشه ی غم، کنار آن سایه ی لاغر؛ به انتظار بارانم

آه ای باران مرا ببار

اگر آسمانت به آفتاب نشست خیالی نیست
                                        این تو و این دل من
                                                         آسمانم مال تو، چاره ای نیست
مرا ببار؛  ابرها بغض منند
بادها عمر منند
زمین خانه منست
اینک
این چترها که میبینی سقف پوشالی اند
                                         می شکنند

آنان که زیر این چترهایند همان غریبه یارانند
                                                   می گذرند

کاش سهراب اینجا بود
  دوستها هم دوستهای قدیمی

طعم باران از سرانگشتان سهراب، خوب فهمیده میشد

برای درک باران اهل کویر باید بود نه شبیه شنزارش...

***
من شبیه هیچکس نیستم؛ نه باران نه شنزار نه تو

من شبیه چشمان خویشم

به چشمان من ایمان بیاور

این چشمها رسول قلب منند

آنگاه که مرا شناختی قلبم مال توست

هرجا که میخواهی برو؛
     همین مرا بس که هر نفس؛

      قلبم کنار توست ...
                                                                                                      م.اشکیار
ghader ghader     دوشنبه, ‏1390/08/30 ‏09:27:58

از کجات میاری این همه شعرو؟!...
ممنون؛ خیلی قشنگ بود.
maryam.27 maryam.27     دوشنبه, ‏1390/08/30 ‏12:03:46

فوق العاده بود!!
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1390/08/30 ‏12:09:57

وای عالی بود اشکیار .. خیلی عالی.. تبریک میگم..



اگر آسمانت به آفتاب نشست خیالی نیست
                                       این تو و این دل من
                                                        آسمانم مال تو، چاره ای نیست..


زیبا...
فریاد فریاد     دوشنبه, ‏1390/08/30 ‏12:10:21

از دست تو قادر..
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1390/08/30 ‏15:40:29

ممنون مریم خوب...
لطف داری فریادجان،....................................................................
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1390/08/30 ‏15:41:06

قادر عزیز منظورتو نفهمیدم!!!!
ghader ghader     دوشنبه, ‏1390/08/30 ‏18:09:34

باریک الله داره، بابا تعریف کردم؛...
منظورم فقط همین بود.
ashkyar ashkyar     سه شنبه, ‏1390/09/01 ‏01:22:23

باشه قادر عزیز قبوله...
گلی هستی♥

راستش خود من یه آدم شوخ طبعی ام ، اصولا از شوخی های نرمال هم بدم نمیاد؛اما خب شما ببخشید من نسبت به نوشته هام خیلی حساسم .
به هر حال با خوندن جملتون خندم نگرفت ...
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1390/09/01 ‏14:15:03

ااااااااااااااا اشکیار جون قادر که چیزی نگفت.

حالا اخمات و باز کن ببینم.

همه ما با شوخ طبعیه قادر آشنا هستیم .
ashkyar ashkyar     پنج شنبه, ‏1390/09/03 ‏23:38:40

نه من نه تو

 تنها میان ما یک خاطره جاودانه شد ؛

 "بوسه های آتشین"

     ازآن بوسه ها آتشش ماند به جانو

       از آن لبها، سکوتی ترک خورده...
happy bird happy bird     جمعه, ‏1390/09/04 ‏14:38:36

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

                                                                  هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
                                             
                                                                           صحنه پیوسته به جاست


   خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1390/09/06 ‏00:37:49

یکی را دوست میدارم
ولی افسوس او هرگز نمی داند

نگاهش میکنم
شاید
بخواند از نگاهه من که او را دوست میدارم
ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند
وای

به برگ گل نوشتم من

که او را دوست میدارم
ولی افسوس
ولی افسوس
او گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند

صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت

بگو از من به دلدارم تو را من دوست میدارم
ولی ناگه

ز ابر تیره برقی جست و روی ماه تابان را بپوشانید

من به خاکستر نشینی عادت دیرینه دارم
سینه مالامال غم اما دلی بی کینه دارم

پاکبازم من ولی در آرزویم عشق باز یست
مثل هر جنبندهای من هم دلی در سینه دارم

من عاشقه،عاشق شدنم
من عاشقه، عاشق شدنم

در کدامین مکتب و مذهب جرم است پاکبازی
در جهان صدها هزاران پاکباز از سینه دارم
کار هر کس نیست مکتب داری این پاکبازان
هدیه از سلطان عشق بر هر دو پایم پینه دارم

پینه دارم


من از بیراهه های هله بر می گردم و آواز شب دارم
هزار و یک شبی دیگر نگفته زیر لب دارم
مثال کوره میسوزم تنم از عشق امید طرم دارد
حدیث تازه ای از عشق مردان حلب دارد

من به خاکستر نشینی عادت دیرینه دارم
سینه مالامال غم اما دلی بی کینه دارم

پاکبازم من ولی در آرزویم عشق باز یست
مثل هر جنبنده ای من هم دلی در سینه دارم

من عاشقه،عاشق شدنم

 من عاشقه، عاشق شدنم
                                                                                                    ترانه سرا " مسعود امینی
happy bird happy bird     یکشنبه, ‏1390/09/06 ‏20:28:49

خاطرات عمر رفته                     در نظرگاهم نشسته
                در سپهر لاجوردی                     آتش آهم نشسته
                ای خدای بی نصیبان                   طاقتم ده،طاقتم ده
                قبله گاه ما غریبان                      طاقتم ده،طاقتم ده

               (ساغرم شکست ای ساقی    رفته ام ز دست ای ساقی)2

در میان توفان
           بر موج غم نشسته منم     در زورق شکسته منم    ای ناخدای عالم

           تا نام من رقم زده شد   یکباره مهر غم زده شد     بر سرنوشت آدم

                ساغرم شکست ای ساقی    رفته ام ز دست ای ساقی

            تو تشنه کامم کشتی در سراب ناکامیها ای بلای نافرجامیها
        نبرده لب بر جامی میکشم به دوش از حسرت بار هستی و بد نامیها

           بر موج غم نشسته منم     در زورق شکسته منم    ای ناخدای عالم

            تا نام من رقم زده شد  یکباره مهر غم زده شد     بر سرنوشت آدم

               ساغرم شکست ای ساقی    رفته ام ز دست ای ساقی

(حکایت از که کنم؟
                 شکایت از چه کنم؟
                    که خود به دست خود آتش بر دل خون شده نگران زده ام)

                 
                                                                                                         با صدای سالار عقیلی
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1390/09/06 ‏23:38:24

عزیز دل، عزیز دل تو را با خویشتن یک دل نمیبینم

به جز خون دل از این عشق بی حاصل نمیبینم

           هزاران جهد کردم تا به راهت آورم لیکن

چه حاصل چون تورا در همرهی مایل نمیبینم
*
تو کیستی که من اینگونه بی تو بیتابم      

شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم

تو چیستی که من از موج هر تبسم تو                            

به سان قایق سرگشته روی گردابم
*
      گفتی شتاب رفتن من از برای توست

آهسته تر برو که دلم زیر پای توست

با قهر میگریزی و گویا که غافلی

                       آرام سایه ای همه جا در قفای توست

ای دل نگفتمت حذر از راه عاشقی

                      رفتی بسوز، این همه آتش سزای توست

جستم از دام به دام آر گرفتار دگر

       من نه آنم که فریب تو خورم بار دگر

شد طبیب منه بیمار، مسیحا نفسی              

تو برو بهر علاج دل بیمار دگر
ashkyar ashkyar     چهارشنبه, ‏1390/09/09 ‏18:44:29

درود بهاره عزیز  

چهارشنبه, ‏1388/09/04 ‏03:19:19

و لعنتی ابدی بر هرزگاه آدمی
                                                                   
         آنجا که دروغ و نیرنگ پیشه ی شان بود                                                        
             و زبانشان زهر دیده خنجری از نیششان ـ                                                      
                     و در آبشخور مرامشان خون دل شکستگان می جوشید و  

                                                                                 سفره شان را رنج مایه شیرین جان فرهادی رنگین کرده بود...

و لعنتی ماندگار بر اندیشه تو
                          آنجا که خلاص تنت را قفس بر تن من می کنی _                                            
                                     و با چهره ای انسان وار                                        
                                                  پنجره قصرت را؛ کنار می نشینی
                                                                     ومرا از پس میله ها به انکار
                                                                                 تا تلخی تیز یادگاریت را بر من
                                                                                                            شیرینی دفترچه خاطراتت کنی...
و لعنتی جاودانه بر من باد
                           که سیل اشک؛
                                      دیده از من بر گرفت و
                                                               قلم را تیغ از تو بر دل تیز کردم...

*************************************
شب در گذر است

و من به جستجوی ابدیتی گنگ ناگزیرم

گلها پژمرده می شوند و گلدانها شکسته
                                                      زندگی این است؟

                        من اما خوب می دانم که در ذهن پنجره
                                                                           یاد مهتاب می ماند...
**********************************************
شب از آسمان پر از باران است

شبی که تر از بوسه ی یاران است

باران می بارد و می برد

  مرا تا خود خاطره ها می برد

            من شوق تشنه ای دارم

                       دلی در فراق دلی دارم

        ببار باران خیسم کن

  با خاک غریبه ام

        ازخود نیستم کن...

*******************
من از جنس بارانم ....

    خیس مرا در بر بگیر

گیسوانت را باز کن با نسیم حرفی بزن

بوسه ی گرمی ببخش غنچه ی خوابیده را

چند پیاله با شقایق
                     عاشقی را سر بزن

پیش بلبل گوش بنشین
                      با دلت سازی بزن......
...

http://www.kianavahdati.com/documentView.aspx?type=39&id=-2147483381
happy bird happy bird     چهارشنبه, ‏1390/09/09 ‏22:17:58

قرن ما شاعر اگر داشت هوا بهتر بود *خار هم کمتر نبود از گل، بسا  گلتر بود

قرن ما شاعر اگر داشت که کبوتر با کبوتر ، باز با باز نبود  شعار پرواز *

وای برما که تصور کردیم  عشق را باید کشت*

در چنین قرنی که دانش حاکم است *

عشق را از صحنه دور انداختن دیوانه گیست ، درمانده گیست، شرمنده گیست

قرن، قرن آتش نیست  ، قرن یک هوای تازه است ،

فکرها را شسته شویی  لازم است* گمشدیم  در میان خویشتن جسته جویی لازم است

نازنین ها از سیاهی تا سفیدی را سفر باید کنیم
bahaar bahar     پنج شنبه, ‏1390/09/10 ‏03:35:24

مرسی اشکیار جان از دعوتت. گرچه از همون اولی که وارد این سایت شدم تصمیم نداشتم به این اتاق سر بزنم اونم به خاطر اسمش. البته سوءتفاهم نشه، نمی دونستم این اتاق شماست و دلنوشته های زیبایی از شما و بقیۀ عزیزان اینجا موندگار شده.
عشق به خاطر عمقی که در روح آدم ایجاد می کنه باعث می شه آدم فکر کنه مهمترین بخش زندگیشه اما خودم چند وقته دارم به این فکر می کنم که چقدر به ابعاد دیگۀ زندگیم اهمیت داده ام؟ خودم چقدر در ساختن موبایلی که دستم می گیرم، کامپیوتری که باهاش روحم رو غنا می بخشم، لباسی که تنم می کنم نقش دارم؟
اگه قرار باشه فقط یکبار به این دنیا بیاییم چند درصد از توانمندی های مغزمون رو فعال کرده ایم؟ چرا همۀ مردم دنیا بخوان یا نخوان عشق رو به نوعی تجربه می کنن اما فقط عدۀ کمی از اونا بلدن موبایل بسازن؟ زندگی یه فرصت کوتاهه. کدومش هنر واقعیه؟ اینکه بخواهیم یا نخواهیم عاشق بشیم و زوری عمیق بشیم و تازه خیلی هنر کنیم ناحق از عشق فارغ نشیم یا یه موبایل بسازیم؟ کدومش سخت تره؟
این از نظر من عشقی است نه از آن گونه.
عشق جزء لاینفک خواسته های انسانه، مقدسه، خوبه اما همه چیز نیست. نبودنش هم از دست دادن یا نداشتن همه چیز نیست.
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1390/09/10 ‏12:02:32

بهار از نوشتت خوشم اومد . گاهی به یه جایی میرسی که حسابی از عشق زده میشی .  و به این واقعیت میرسی . بسیار خوب.  هر چند که عشق به خودیه خود بد نیست و البته تا وقتی که با خودخواهی شخصی قاطی نشده . عشق بدون مرز و بدون تنگ کردن عرصه  برای دیگری زیباست . بدون هزار سوال و بکن نکن .

در هر صورت نوشتت به دلم نشست.ممنون عزیزم .
ashkyar ashkyar     پنج شنبه, ‏1390/09/10 ‏13:43:01

بله دقیقا منظور منم از ایجاد این اتاق و انتخاب این اسم همین بوده که عشق تنها در رابطه ی دونفر که همو دوست دارند خلاصه نشده .....
و همون موقع از بچه ها خواستم تعریفشون رو از عشق بکنند البته با ذهن خالی از هرچه تا به حال از عشق شنیدند...
****
بهتره بیام عشق رو از زوایای مختلف و جایگاه های متفاوتش نگاه کنیم حرف من این بوده.

یک دانشمند یه مخترع عاشق کارشه و به همین دلیل نیز تونسته فراز و نشیبهای زندگیشو پشت سر بگذاره تا به هدفش برسه

همیشه عشق برام مقدس بوده و خواهد بود چرا اعتقاد ندارم به هم خوردن یک رابطه و ... میتونه چهره ی واقعی عشق رو مورد خدشه قرار بده.
بلکه این ادما هستند که وقتی  فضای عشق اونهارو در معرض امتحان قرار میده و سرانجام چهره و درون واقعیشون هویدا میشه

ببخشید این چند خط رو هم نوشتم چون نمیخواستم این بحث مورد علاقتون رو بی جواب بگذارم.

بیشتر اعتقاداتمو در رابطه با فلسفه عشق رو در چند روز اول ایجاد این اتاق نوشتم
امروز در این مورد نمیخوانم زیاد حرف بزنم باید تو حال و هواش بود دوست عزیز.......

به هر حال هیچ اسراری در قبولاندن نظراتم به شما در همه ی مواردی که شما در اینجا و در اتاق در اغوش نور بهش اشاره داشتید رو ندارم... و همه ی نظراتتون برای من محترمه، اینو از ته دل میگم
                                                                                                                                        بدرود
bahaar bahar     پنج شنبه, ‏1390/09/10 ‏23:24:18

سلام. فریاد جان اون چیزی که برحسب تجربۀ درونیم متوجه شدم، درون انسان اینقدر در تضادها قرار می گیره تا به حال تعادل برسه. یعنی هدف ایده آل رسیدن به حد تعادله هرچند ممکنه بعضی ها یا بیشتری ها به این تعادل نرسند که اگه نرسند یا دچار حس حقارت می شن یا کینه. البته باید اینو در نظر داشت که همون دمی که انسان دچار درد می شه طبیعیه یکی یا هر دوی این احساس رو تجربه کنه و در واقع در همین جاست که وقتی بهش می گن کینه؟ می شناسه. وقتی می گن شوک؟ می شناسه. یعنی واژه رو با احساس درک می کنه. درک این معانی منافاتی به رسیدن به حد تعادل نداره. بلکه اینجا با سیاهی این معانی آشنا می شه که شمشیر همتش همیشه برای دریدنش از غلاف بیرون باشه. (و اگر این سیاهی ها رو درک نکرده و نشناخته باشه نمی دونه کجا شمشیرش به کارش می یاد)
اون چیزی که در تجربۀ اخیرم آموختم این بود که دیدم حتی وقتی برای کنار اومدن با این شوک دست به دامن کینه شدم و واقعاً دوست داشتم کینه رو درونی کنم که از درد ناباوری در امون بمونم اما بعد از مدتی دیدم نمی شه. حتی از این بابت احساس ناتوانی (چیزی که هرگز در خودم ندیدم) کردم. تا اینکه خودم به این مرحلۀ تعادل رسیدم یا حداقل فهمیدم دورۀ جدید زندگیم دورۀ در تعادل بودنه. برای همین ذهنم متوجه موبایلم شد، متوجه کامپیوترم و خیلی چیزهای دیگه. یعنی تعادل اینه که همه چیز برای آدم دارای اهمیت باشه. هم عشق هم جوانب دیگر روح و ذهن.
متنی که در قبل نوشتم از سر درد یا خستگی از عشق نبود. کاملاً آرام بودم منتها شاید قوتی که در اراده ام وارد کرده ام که آماده اش کنم برای گام برداشتن به مسیر جدیدی از زندگی باعث شد فکر کنی خسته یا عصبانیم.
bahaar bahar     پنج شنبه, ‏1390/09/10 ‏23:32:11

بله اشکیار جان. من دیشب تا 4 صبح داشتم مطالب این اتاق رو می خوندم. بله دیدم که ریشۀ اصلی به وجود آمدن این اتاق از کدوم ایده به وجود اومده. ولی خوشحالم از اینکه این حرفها جزء سلول های روحم شده. اگر چند ماه گذشته این مطالب رو خونده بودم فقط می تونستم تحلیل ذهنی داشته باشم ازش و نه با یه درک عمیق حس کنم.
bahaar bahar     پنج شنبه, ‏1390/09/10 ‏23:38:01

و در مقابل پروردگارم باز وظیفه می دونم از همۀ کسانی که اینجا رو پر از انرژی و آگاهی می کنن که نیروی ادامه مسیر رهگذرانی مثل من بی مزد و منت تأمین بشه از صمیم قلبم سپاسگزارم.
با اینهمه نور آیا می شه فکر کرد که آمدن و کوتاه ماندن و رفتن کیانا بی حکمت و سیاه از درد بود؟ وقتی اینهمه رشد و نور رو می بینم از خودم می پرسم پس آیا می شه شوک منهم بی حکمت باشه؟ آیا درسته فقط به بخش سایه اش توجه کرد؟
ashkyar ashkyar     جمعه, ‏1390/09/11 ‏00:03:16

درود بر تو بهاره جان
فرمودی تا 4 صبح یاد اون شبا افتادم ؛ فکر کنم شبا اولی که شروع کردم به نوشتن مطالب، تا چند قدمی سحر بیدار می موندم
خوشحالم و احساس خوشبختی میکنم که نوشته هام برای غیر خودم هم ارزش خوندن دارند...

از کینه گفتی از درد گفتی ...
بارها کسی یا کسانی به شدت چنان من رو رنجوندن که داشتن کینه از همشون یه چیز کوچیکی بوده در برابر اون همه نامردمی ها ..
.اما هیچ وقت به نفس خودم ، به وجود خودم اجازه ندادم که کینه حتی نزدیکم بیاد چه برسه که در من جای بگیره

اصولا با روحیات و خلق و خوی من سازگار نیست اگه کینه در من باشه اون زمان دیگه اشکیار نیستم و تا به امروز هم به این روال مونده ...

اما نباید دلگیر شدن و یا حتی رنجور شدنی که حاصل سربازشدن زخمی کهنه است رو به حساب کینه داشتن دانست.

خیلی زیبا توضیح دادید افرین میگم به این درک عمیق.... اگه اینجا از شما تعریف میکنم چون مطمئن هستم شما و امثال شما سوار بر مرکب خرد و آگاهی مسیر زندگی رو در پیش هستید چنانکه اندیشه ی امروزتون از افکار و اندیشه گذشتتون پخته تر و روشنتر خواهد بود..
همایون یلدا     جمعه, ‏1390/09/11 ‏19:44:43

من این ایوان نه تو رانمی دانم نمی دانم.............من این نقاش جادو رانمی دانم نمی دانم
گهی گیرد گریبانم گهی دارد پریشانم................من این خوش روی بدخو را نمی دانم نمی دانم
دگر باره پریشانم دگر باره پریشانم.................چنان مستم چنان مستم ره خانه نمی دانم
بیا ساقی بیا ساقی شراب ما را ده................اگر باشد غبار دل به پای دیده بفشانم
چو طفلی گم شدستم من میان کوی وبازاری..........که این بازار و این کو را نمی دانم نمی دانم
مرا گوید مرا هر سو-تو استادی بیا این سو............که من این سوی بی سو را نمی دانم نمی دانم
دگر باره پریشانم دگر باره پریشانم..............چنان مستم چنان مستم ره خانه نمی دانم
bahaar bahar     شنبه, ‏1390/09/12 ‏00:38:42

اشکیار جان، ممنونم. چیزی که داشتم تو حرفهاتون بهش فکر می کردم اینه که تموم این سعی ها در واقع همون تزکیۀ نفسه که خیلی بهش سفارش شده که اساس اخلاق عملیه. چیزی که متأسفانه در جوامع امروز، چه در زمینۀ هنر چه ادبیات و چه مذهب می بینیم نادیده گرفتن اخلاقه. اینو به جرأت می شه گفت که اگر اخلاقو از هنر و ادبیات و مذهب بگیرن، ازشون چیزی جز تفاله باقی نمی مونه. کسی که تزکیۀ نفس نداشته باشه، اخلاق رو فقط در حد حفظ آبرو در خودش ایجاد می کنه و جایی که آبرویی مطرح نباشه، سیاهی های پاک نشدۀ روحش بیرون می ریزه و چه صحنۀ متناقض و دردناکی ایجاد می کنه تو ذهن آدم.
bahaar bahar     شنبه, ‏1390/09/12 ‏00:41:28

علت اینکه نتونستین کینه به دل بگیرین برای همین تزکیه و رشد درونتون بوده. می تونم کاملاً درک کنم چون این احساس مشابه رو منم تجربه کرده ام.
ashkyar ashkyar     شنبه, ‏1390/09/12 ‏17:09:33

"عذاب تو"

شعر من از عذاب تو
گزند تازیانه شد
ضجه ی مغرور تنم
ترنم ترانه شد

حماسه ی زوال من
در شب تلخ گم شدن
ضیافت خواب تو را
قصه ی عاشقانه شد

برای رند دربدر
این منِ عاشق سفر
وای که بی کرانیِ
حصار تو ، کرانه شد

وای که در عزای عشق
کشته شد آشنای عشق
وای که نعره های عشق
زمزمه ی شبانه شد

ای تکیه گاه تو تنم
سنگر قلب تو منم
وای که نیزه ی تو را
سینه ی من نشانه شد

درخت پیر تن من
دوباره سبز می شود
که زخم هر شکست من
حضور یک جوانه شد

وای که در حضور شب
در بزم سوت و کور شب
شب کورِ وحشت تو را
قلب من آشیانه شد

وای که آبروی تو
مرد أنا الحق گوی تو
بر آستان کوی تو
جان داد و جاودانه شد

من همه زاریِ منم
زخمی زخمه ی تنم
برای های های من
زخمه ی تو بهانه شد

درخت پیر تن من
دوباره سبز می شود
هر چه تبر زدی مرا
زخم نشد ، جوانه شد

شعر من از عذاب تو

  گزند تازیانه شد

     ضجه ی مغرور تنم

          ترنم ترانه شد

                                                                                                    ترانه سرا:استاد ایرج جنتی عطایی
ghader ghader     شنبه, ‏1390/09/12 ‏20:27:41

شاملو بودن:
«من خویشاوند هر انسانی هستم که خنجری در آستین پنهان نمی‌کند.
نه ابرو درهم می‌کشد نه لبخندش ترفند تجاوز به حق نان و سایه‌بان دیگران است.
من یک لر ِ بلوچ ِ کردِ فارسم، یک فارس‌زبان ترک، یک افریقایی اروپایی استرالیایی امریکایی ِ آسیایی‌ام، یک سیاه‌پوستِ زردپوستِ سرخ‌پوستِ سفیدم که نه تنها با خودم و دیگران کمترین مشکلی ندارم بلکه بدون حضور دیگران وحشت مرگ را زیر پوستم احساس می‌کنم. من انسانی هستم میان انسان‌های دیگر بر سیارهٔ مقدس زمین، که بدون حضور دیگران معنایی ندارم. ترجیح می‌دهم شعر شیپور باشد، نه لالایی.»
یلدا یلدا     شنبه, ‏1390/09/12 ‏22:53:05

ممنونم اشکیار عزیز
             خیلی این ترانه رو دوست دارم
                          بردی من و به خاطره های قشنگ....
ashkyar ashkyar     شنبه, ‏1390/09/12 ‏23:35:45

خواهش میکنم یلدا جان منم دوسش دارم

روزگارت همیشه قشنگ باشه همراه عزیز...
باران باران     یکشنبه, ‏1390/09/13 ‏08:12:42

قادر...........................................!

عاشق نوشته هاتم...
ghader ghader     یکشنبه, ‏1390/09/13 ‏17:43:51

باران......................... سپاس
ashkyar ashkyar     سه شنبه, ‏1390/09/15 ‏23:30:16

ای یار نازنینم ، یار دل حزینم

بیا بشین به پای حرفای آخرینم

می دونم که این شبها شبستون آخریه

به بهار نمی کشه زمستونه آخریه

پری آخریا  ، پریشون آخریه
دیگه جون نیست تو تنم ، نمیه جونه،  آخریه

دیگه جون نیست تو تنم ، نمیه جونه،  آخریه...آخریه...

تو میون این همه عروسک های دمدمی

تویی که این روزها دلسوزیو ،دلسوزی ، یار و همدمی

می دونم فرشته ای فرشته ی آسمونها

یه پریزاده ی ماهی که تو جلد آدمی

اولها غریبه بودی واسه من هق هق گریه ات رو نشناخته بودم

کاشکی از اول عمرم دلمو توی اون بغض صدا باخته بودم

می دونم که این شبها شبستون آخریه

به بهار نمی کشه زمستونه آخریه.
bahaar bahar     سه شنبه, ‏1390/09/15 ‏23:46:37

اشکیار؟ افشین رو یادت می یاد؟ من نوشته هاشو خوندم. نمی خوام راجع به افشین حرف بزنیم. اما اگه شما جای او بودی فکر می کنی چه اتفاقی برات می افتاد؟ این بخش رئال قضیه است. اگه ایده آلشو در نظر بگیریم اگه هر کی جای او قرار بگیره بهترین کاری که باید بکنه چیه؟
ashkyar ashkyar     چهارشنبه, ‏1390/09/16 ‏00:13:22

بهاره عزیز قبل از اینکه چیزی بگم خواهش میکنم ازتون بعد از شنیدن حرفام  دچار سوءتفاهم نشی دوست عزیز

اینجا گاه من نوشتهایی حالا "در هر مایه ای که میخواند باشند" میارم که بعضیاشون مثلا مثل این ترانه؛ باعث به وجو آمدن یک سری افکار در ذهن خواننده کنه و یکی از خواننده ها،براساس ذهنیت خودش به قضاوت بشینه که میتونه اشتباه از آب دراد

میخوام بگم که من در این سایت گاه اگه ازین جور نوشته ها میارم دلیل خاصی ندارند نه اینکه کلا ندارند بهتره بگم برای

"خودمن "در لحظاتی خاص بی دلیل هم نیستند.

نمیخوام بگم به هر حال باید عادت کنید نه ، ولی از بعضی هاشون باید بگذرید که دچار طرح سوال نشید .

میدونید دوست عزیز ادما همه ی حرفاشون رو هم نمیتونن بگند و من هم جزء همین آدما هستم دیگه.
* خب بگذریم
بهتره برگردیم به بحثی که در اتاق پیام به یک دوست مطرح شده بپردازیم..((:
bahaar bahar     چهارشنبه, ‏1390/09/16 ‏00:52:41

توی اتاق مرگ جسم (فکر کنم) داشتم برای انور جان پیام می ذاشتم و طی گذاشتن پیام یاد افشین افتادم. چون دیده بودم صفحه ای به نام خانواده قبلاً باز کرده بودین فکر کردم علاقه به کنکاش و تجزیه و تحلیل در این موارد رو دارید. غیر از اینکه کلاً افرادی که ذهن تحلیلگری دارن بهتر می تونن نتایج مفید از دل اتفاقات بیرون بکشن بدون اینکه کسی رو مورد قضاوت قرار بدن. موضوع افشین در طی این جریان به ذهنم رسید. و وقتی هر اتفاقی به جای اینکه ساده ازش گذشته بشه، یه درس و یه پیام می تونه برای مخاطبانش باقی بذاره.
در مورد اشعار خودتون. خوب آره، آدم ناخودآگاه به ریشۀ احساسی اون متن دقیق می شه چون ماها اینجا همه مخاطب همیم. اگه بدونیم که مخاطب نیستیم به قول شما ازش می گذریم و از حالا به بعد همین کار رو می کنیم.
صحبت در مورد کلیات یک چیزی وارد شدن به حریم کسی هم نیست. اگه حتی صحبت از کلیات یک احساس ورود به حریم کسی باشه و معذب کننده، اونم ممنوعه.
یلدا یلدا     چهارشنبه, ‏1390/09/16 ‏01:00:10

*عاشقی...
نخستین بار بود که بیشه بزرگ
ساقه یک نی را
               از خود می راند...
زیرا نی به باد بهار
                  عاشق شده بود..
نی زار
اول اولاد خود را نصیحت کرد
هشدارش داد
و گفت:دست از عاشقی بدار..
زیرا باد بهار وطن ندارد!
اما نی-
-دل به وزیدن نسیم اردی بهشت سپرده بود..
گفت:نسیم مسافر یک سوی و
بیشه زار شما یک سو.
مرا سر ندامت از این دانایی نیست!
پس بیشه زار
دارکوب را فرا خواند
و گفت:
عاقبت عاشقی را به فرزند من بیاموز!
و دارکوب پنج سوراخ بر سینه ی نی کند و
گفت:
مجازات محبت این است-
-تا دریابی که تحمل علاقه آسان نیست..
و نی گفت پذیرفتم!
و باد بهاری در نی لبک دمید
و*عشق به دنیا آمد.
                                    *شیرکو یی کس*
ashkyar ashkyar     چهارشنبه, ‏1390/09/16 ‏01:20:39

بهاره عزیز قرار شد دلگیر نشیدو بد برداشت نکنید ....

دلیل گفتن این جملات این بود که به شما بفهمونم دوست ندارم ذهن دوستان دراین فضای خاص بی جهت مغشوش بشه و دل نگران کنم شمارو ، شمایی که مهرتان به جان بسته شده
یارانی که هیچگاه دوست ندارم هیچگاه و هیچ جا غمگین و ناراحت احساسشون کنم، همین"..........

(گفتید نوشته هاتون ...البته بحث نوشته های خودم جداست)
bahaar bahar     چهارشنبه, ‏1390/09/16 ‏01:36:03

I'm ok
sorry
ashkyar ashkyar     چهارشنبه, ‏1390/09/16 ‏01:51:53

اینهم یه شعر قشنگ که در مورد کارتونهای قدیمی به زیبایی گفته شده تقدیم شما باد البته متاسفانه نتونستم اسم سرایندش رو پیدا کنم
*********
چشماتو هم بذار رفیق

بیا تا بچگی کنیم

بیا که تو قصه های

کارتونی زندگی کنیم

بیا شنل قرمزی رو

بدزدیم از پنجه ی گرگ

اخه تو کلبش هنوزم

منتظره مادربزرگ

بیا تا مثل گالیور

پا بذاریم تو لی لی پوت

نذار مسافر کوچولو

گم بشه توی برهوت

نذار رابین هودو، ته

کارتون ما اسیر کنند

نذار پلنگ صورتی رو

با ماهی مرده سیر کنند

دنیای کارتونا قشنگ

دنیای ما سیاه و زشت

کاش کسی زندگیمونو

شبیه کارتون می نوشت

بگو که تام سایر کجاست

بگو کجاست هاکلبری

می خوام بازم سفر کنم

به قصه تام و جری

سندباد قصه اخرش

نگفت که مقصدش کجاست

هیشکی نفهمید گالیور

عاشق فلرتیشیاست

تورنادو شیهه می کشه

زورو هنوز رو ترکشه

می خواد رو دیوار ستم

علامت زد بکشه

ببین که عمر غولهای

کارتونی خیلی کم شده

بیا تولد بگیریم

پینوکیو ادم شده

دنیای کارتونا قشنگ

دنیای ما سیاه و زشت

کاش کسی زندگیمونو

شبیه کارتون می نوشت ...
maryam.27 maryam.27     چهارشنبه, ‏1390/09/16 ‏08:23:40

خیلی قشنگ بود اشکیار! مرسی.
رفتم به دنیای خاطرات کودکی...
ghader ghader     چهارشنبه, ‏1390/09/16 ‏12:17:46

اشکیایر ممنون منم از این شعر آخریت خیلی خوشم اومد
پیر نشی جووون.
bahaar bahar     چهارشنبه, ‏1390/09/16 ‏12:37:30

مرسی، مرسی واقعاً خیلی لطیف بود
ashkyar ashkyar     چهارشنبه, ‏1390/09/16 ‏13:19:17

درود به شما دوستانم
قابل نداشت عزیزان....
Mehdi Mehdi     چهارشنبه, ‏1390/09/16 ‏15:16:45

تنها تویی که بود و نمودت یگانه بود
غیر از تو هر که بود
هر آنچه نمود نیست
بگشای در به روی من و عهد عشق بند
کاین عهد بستنی
این در گشودنی است
maryam.27 maryam.27     چهارشنبه, ‏1390/09/16 ‏20:02:38

عمری گذشت و عشق تو از یاد من نرفت
دل، همزبانی از غم تو خوب تر نداشت
این درد جانگداز زمن روی برنتافت
وین رنج دلنواز زمن دست برنداشت

تنها و نامراد در این سال های سخت
من بودم و نوای دل بینوای من
دردا که بعد از آن همه امید و اشتیاق
دیر آشنا دل تو، نشد آشنای من

از یاد تو کجا بگریزم که بی گمان
تا وقت مرگ دست ندارد ز دامنم
با چشم دل به چهره خود می کنم نگاه
کاین صورت مجسم رنج است یا منم؟

امروز این تویی که به یاد گذشته ها
در چشم رنجدیده من می کنی نگاه
چشم گناهکار تو گوید که ” آن زمان
نشناختم صفای تورا“ – آه ازین گناه!

امروز این منم که پریشان و دردمند
می سوزم و ز عهد کهن یاد می کنم
فرسوده شانه های پر از داغ و درد را
نالان ز بار عشق تو آزاد می کنم.

گاهی بخوان ز دفتر شعرم ترانه ای
بنگر که غم به وادی مرگم کشانده است.
تنها مرا به ” تشنه طوفان “ من مبین
ای بس حدیث تلخ که ناگفته مانده است.

گفتم : ز سرنوشت بیندیش و آسمان
گفتی : ” غمین مباش که آن کور و این کر است“ !
دیدی که آسمان کر و سرنوشت کور
صدها هزار مرتبه از ما قوی تر است؟

فریدون مشیری
Mehdi Mehdi     چهارشنبه, ‏1390/09/16 ‏20:30:21

امروز این منم که پریشان و دردمند
می سوزم و ز عهد کهن یاد میکنم
عالی بود مریم ممنون
bahaar bahar     چهارشنبه, ‏1390/09/16 ‏22:18:45

بچه ها آدم جلوی شما کم می یاره! چه شعرایی! مرسی
یلدا یلدا     پنج شنبه, ‏1390/09/17 ‏00:31:44

زنده باد!
مریمه نیک نام...
ashkyar ashkyar     پنج شنبه, ‏1390/09/17 ‏00:37:58

دمه همتون گرم ......
ashkyar ashkyar     پنج شنبه, ‏1390/09/17 ‏00:52:23

ای بی وفا ، راز دل بشنو ، از خموشی من

این سکوت مرا ناشنیده مگیر

ای آشنا ، چشم دل بگشا ، حال من بنگر
سوز و ساز دلم را ندیده مگیر

امشب که تو ، در کنار منی ، غمگسار منی
سایه از سر من تا سپیده مگیر
ای اشک من ، خیز و پرده مشو ، پیش چشم ترم
وقت دیدن او ، راه دیده مگیر

دل دیوانه ی من به غیر از محبت گناهی ندارد ، خدا داند

شده چون مرغ طوفان که جز بی پناهی ، پناهی ندارد ، خدا داند
منم آن ابر وحشی که در هر بیابان به تلخی سرشکی بیفشاند

به جز این اشک سوزان ، دل نا امیدم گواهی ندارد ، خدا داند

ای بی وفا ، راز دل بشنو ، از خموشی من ، این سکوت مرا ناشنیده مگیر
ای آشنا ، چشم دل بگشا ، حال من بنگر ، سوز و ساز دلم را ندیده مگیر

دلم گیرد هر زمان بهانه ی تو ، سرم دارد شور جاودانه ی تو
روی دل بود به سوی آستانه ی تو

تا آید شب ، در میان تیرگی ها ، گشاید تن ، روح من به شور و غوغا
رو کند چو مرغ وحشی ، سوی خانه تو...  
                                                                                                               
                                                                                                   شاعر : بهادر یگانه
یلدا یلدا     پنج شنبه, ‏1390/09/17 ‏01:20:42

اشکیار!
         این آهنگ
                    و این شعر
                              و این خواننده
                                               یعنی آخرآخرآخر زندگی!!!!
ashkyar ashkyar     پنج شنبه, ‏1390/09/17 ‏01:37:33

نوشت باد.
منم مبهوت این اثرم...
maryam.27 maryam.27     پنج شنبه, ‏1390/09/17 ‏06:58:20

دوستان خوبم.از لطف همه تون ممنونم.
...
اشکیار،مثل همیشه عالی!!
ashkyar ashkyar     پنج شنبه, ‏1390/09/17 ‏13:52:53

قربون شما خانم سحر خیز...
parisay parisay     پنج شنبه, ‏1390/09/17 ‏14:25:46

ای بی وفا ، راز دل بشنو ، از خموشی من

این سکوت مرا ناشنیده مگیر

ای آشنا ، چشم دل بگشا ، حال من بنگر
سوز و ساز دلم را ندیده مگیر


یعنی تمام حس و حال اینروزهامه این ابیات...!!!اشکیار جان ممنون...
maryam.27 maryam.27     پنج شنبه, ‏1390/09/17 ‏14:56:07

...
ashkyar ashkyar     پنج شنبه, ‏1390/09/17 ‏18:20:50

خواهش میکنم دوست عزیز
حال این روزای تو حال این روزای منه

چه می شود کرد؛ اینجا دنیاست .........
یلدا یلدا     پنج شنبه, ‏1390/09/17 ‏20:49:38

دنیای جای قشنگیه اشکیار!
به خاطر دعوتش تو این دنیا ازش ممنونم...............
به خاطر ساز به خاطر چوب به خاطر شعر به خاطر مداد به خاطر عشق به خاطر درد به خاطر پریا! ازش ممنونم تا بی نهایت.............
maryam.27 maryam.27     جمعه, ‏1390/09/18 ‏00:16:21

هزار کاکلی شاد در چشمان توست
هزار قناری خاموش در گلوی من
عشق را ای کاش زبان سخن بود

آن که می‌گوید دوستت می‌دارم
دلِ اندوهگین شبی‌ست

دلِ اندوهگین شبی‌ست
که مهتابش را می‌جوید
ای کاش عشق را
زبان سخن بود

هزار آفتاب خندان در خَرامِ توست
هزار ستاره‌ی گریان در تمنای من

عشق را ای کاش زبان سخن بود
ashkyar ashkyar     جمعه, ‏1390/09/18 ‏00:39:30

می شکنم هرچه سکوت است امشب

می خواهم با همه ی صداها، کلمات ،

و هرآنچه مرا می خواند ؛ در آمیزم

در بغض همیشه ی من اشک هدیه ای ست ناخوانده

می شکنم تمام قوانین نوشتن را

                     چرا که تو به سخن درامدی و من لبالب از تب تو
                                                                            هذیان می گویم ...

در من جنینی ست از تبار تو"

از که می گویم که این چنین از خود دورم

دلی که بی قرارست دل نیست

       خنیاگر غمگینی ست که بغض، راه گلویش را به غارت نشسته.....
فریاد فریاد     جمعه, ‏1390/09/18 ‏00:46:51

عالیییییییییییییییی اشکیار عزیز .. زیبا ..
maryam.27 maryam.27     جمعه, ‏1390/09/18 ‏00:49:59

اشکیار جان ، فوق العاده ست! عالیه!!
راستی شاعرش کیه؟
ashkyar ashkyar     جمعه, ‏1390/09/18 ‏00:53:08

ممنون فریاد جان ...............................

قابل شمارو نداره مریم خوب....
maryam.27 maryam.27     جمعه, ‏1390/09/18 ‏00:56:59

ای وای من !!
من متوجه نشدم شعر خودتونه ... ببخشید!!!!
...
احسنت بر شما ، بسیار عالی!!!!!!!!!!!!!!!!
ashkyar ashkyar     جمعه, ‏1390/09/18 ‏01:10:33

صدای قلبم را می شنوم !!...

                 بله صدای پای توست.
ashkyar ashkyar     جمعه, ‏1390/09/18 ‏01:13:54

نوشته ای فی البداهه بود مریم عزیز
ممنون از مهرتون همپای عزیز
maryam.27 maryam.27     جمعه, ‏1390/09/18 ‏01:16:41

ممنون از لطفت اشکیار خوب...ممنونم
ashkyar ashkyar     جمعه, ‏1390/09/18 ‏01:56:19

کاش امشب اینجا نبودم
نمیدونم نمیدونی..........
خدایا  امشبت را به چه حالی بگذرم......
maryam.27 maryam.27     جمعه, ‏1390/09/18 ‏02:04:44

عجیبه !!!... این چه حال و هواییه امشب ؟ خدای من!
bahaar bahar     جمعه, ‏1390/09/18 ‏02:06:42

بچه ها، من حس به خصوصی ندارم! دارم فکر می کنم چرا همتون امشب منقلبید و من نه!!!
فریاد فریاد     جمعه, ‏1390/09/18 ‏02:13:14

ای قربون تو من برم .. بهارم الهی که بهاری باشی .. الهی که غم نیاد به دلت ..
ashkyar ashkyar     جمعه, ‏1390/09/18 ‏02:22:23

عشق یا تنفر

به مرز کدامین نشسته ای ای دل

          که این چنین گاه میگریزی ز منو  
                                         گاه میگرزی به من ...
bahaar bahar     جمعه, ‏1390/09/18 ‏02:32:06

زنده باشی عزیز دلم... من تو فکر بچۀ قمبولی دختر خاله امم هنوز! وایی بهار باید ببینیش. حیف که فردا شب می ره از تهران
maryam.27 maryam.27     جمعه, ‏1390/09/18 ‏02:33:43

می تونم تصورش کنم بهار...خیلی بامزه توصیفش کردی
bahaar bahar     جمعه, ‏1390/09/18 ‏02:44:35

وای مریم. نمی دونی چیه! ای خدااااا
maryam.27 maryam.27     جمعه, ‏1390/09/18 ‏02:52:02

تا حالا دقت کردی از آغوش گرفتن و فشردن یه کودک نمی تونی سیر بشی و دست بکشی؟ یه پاکی و زیبایی توی حسش هست که در هیچ جای دیگه تجربه نمی شه...
bahaar bahar     جمعه, ‏1390/09/18 ‏03:04:14

آره چه خوب گفتی. وقتی حتی نوک انگشتمو می ذاشتم روی پیشونیش معصومیتش تا ریشه ریشۀ وجودم بالا می رفت. انرژیش پاک پاکه طفل معصوم. انرژیش نرم بود. خدا حفظش کنه. او و همۀ بچه های پاک این سرزمین پاک رو. شبت به خیر عزیز دلم :)
maryam.27 maryam.27     جمعه, ‏1390/09/18 ‏09:25:21

http://www.jadidonline.com/images/stories/flash_multimedia/Sheikh_bahai_test/sheikh_high.html
عاشقانه در خانه شیخ بهایی
parisay parisay     جمعه, ‏1390/09/18 ‏11:17:22

مریم عزیز این لینک را خیلی وقت ها میبینم...
دیدن خانه شیخ بهایی از نزدیک یکی از آرزوهای من است...
وقتی به عکس ها و فیلمهای این خونه نگاه میکنم،در ذره ذره این خونه عشق را حس میکنم...
از کف حیاط و دیوارها و کاشی کاریها بگیر تا هرچیز ریز و درشت دیگر!
حتی مشامم پر میشه از عطر گل و نم خاک...خیلی حس خاصیه!کاش یک روز از نزدیک ببینم این خونرو:)
parisay parisay     جمعه, ‏1390/09/18 ‏11:29:53

من همش میگم امروز یه حالیم...امروز روز معجزه ی منه...
من یک بند دارم مینویسم توی اتاق های مختلف که بابااااااا امروزززززز من حس عجیب دارم...حس رسیدن به وصال یار...حالا هی بگید نه!دیگه حافظ هم امروز باهام آشتی کرد...
فال حافظ امروزم:

ساقی به نور باده برافروز جام ما                         مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

       ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم                               ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما

       هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق                ثبت است بر جریده عالم دوام ما

                   .
                   .
                   .
                   .
                   .
       حافظ ز دیده دانه اشکی همی‌فشان                        باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما

       دریای اخضر فلک و کشتی هلال                              هستند غرق نعمت حاجی قوام ما

برای من امروز دعا کنید...
یلدا یلدا     جمعه, ‏1390/09/18 ‏14:08:34

ساقی بریز بریز که از آن خود نیستم!!!!!
مریمی چیکار می کنی
با شیخ بهائی خیلی خاطره دارم........مرسیییییییییییییییی!
من مرده ام
          به نسیم خاطره ای
                               تکانی می خورم!
                                                  همین...........
یلدا یلدا     جمعه, ‏1390/09/18 ‏14:11:29

"حس رسیدن به وصال یار"
                 پریسای دلمو لرزوندی........
maryam.27 maryam.27     جمعه, ‏1390/09/18 ‏14:56:20

ممنونم یلدای خوبم. ممنون!
ashkyar ashkyar     جمعه, ‏1390/09/18 ‏15:50:00

گل گلدون من شکسته در باد

تو بیا تا دلم نکرده فریاد

گل شب بو دیگه شب بو نمی ده

کی گل شب بو رو از شاخه چیده

گوشه آسمون پر رنگین کمون
من مثل تاریکی، تو مثل مهتاب
اگه باد از سر زلف تو نگذره
من می رم گم می شم تو جنگل خواب
گل گلدون من ماه ایوون من
از تو تنها شدم چو ماهی از آب
گل هر آرزو، رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه دلم یه مرداب


آسمون آبی می شه
امّا گل خورشید
رو شاخه های بید
دلش می گیره
درّه مهتابی می شه
امّا گل مهتاب
از برکه های آب
بالا نمیره


تو که دست تکون می دی
به ستاره جون می دی
می شکفه گل از گل باغ
وقتی چشمات هم میاد
دو ستاره کم میاد
می سوزه شقایق از داغ
گل گلدون من ماه ایوون من
از تو تنها شدم چو ماهی از آب
گل هر آرزو، رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه دلم یه مرداب
parisay parisay     جمعه, ‏1390/09/18 ‏16:41:49

یلدا جان من دلم از صبح بدجوری داره میلرزه...کاش فقط یک حس نباشه...
parisay parisay     جمعه, ‏1390/09/18 ‏16:44:23

اشکیار جان این آهنگ منقلبم کرد...
امروز همه چی خاصه...هرچیزی که دوست داره امروز میشنوم و میبینم:)
ممنونم که احساساتون اینقدر نزدیکه:)
ashkyar ashkyar     جمعه, ‏1390/09/18 ‏17:28:04

این شکسته خاطرات
نه به اشک
نه به فریاد
نه به شعر
نه با هجرت تو
نه به هیچ چیز
              پینه نبست

نوش دارویی بود دستان تو

        که بعد از خاموشی چشمانم
                                       به من رسید.....
یلدا یلدا     جمعه, ‏1390/09/18 ‏20:02:29

اشکیار مرسی
گل گلدون من شکسته در باد.......
                                           تو بیا تا دلم نکرده فریاد...........
یلدا یلدا     جمعه, ‏1390/09/18 ‏20:06:36

پریسای مواظب دلت باش!
                ارزشش خیلی زیاده.......
                                 هواشو خیلی داشته باش!
                                                  دل عاشق به پیغامی........
parisay parisay     جمعه, ‏1390/09/18 ‏22:23:29

و امشب آرامم...
آرام تر از قعر اقیانوس ها...
و خدا به من لبخند زد...
دستی به سرم کشید و گفت این هم هدیه ی تو...
و شادم...
شادتر از کودکی با بادکنک قرمز...
اما هیچکس نمیداند برای چه شادم جز من و خدا...
پریسای
parisay parisay     جمعه, ‏1390/09/18 ‏22:24:56

بچه ها کلی مرسی از همتون...
یلدای عزیز دل عاشق نگهداریس خیلی سخته...
سپردمش دست خدا که مراقبش باشه:)
ashkyar ashkyar     شنبه, ‏1390/09/19 ‏00:01:29

ای آشنا در هوای تو بال و پرم شکسته

چون شعله ای گرمی آفرین غم در دلم نشسته ...
parisay parisay     شنبه, ‏1390/09/19 ‏22:20:56

اشکیار جان:

غم به دل نگیر...
بال و پرت را باز کن...اوج بگیر...
از آن بالاها نگاه کن...
عشق به تو لبخند میزند...
ببین چه کودکانه میخندد...
دستش را بگیر و با او بدو...
به ناکجاآباد که گویی غیر از تو و عشق هیچکس ره به آنجا نبرده است...
لذتش را حس کن...با تمام وجودت...
و من لبخند تو را خواهم دید از پس ابرهای نگران نگاهت...
پریسای
ashkyar ashkyar     شنبه, ‏1390/09/19 ‏23:08:54

درود به وجود صادق و احساس پر مهرت دوست عزیز...
پاینده باشی پریسای جان
ashkyar ashkyar     شنبه, ‏1390/09/19 ‏23:13:01

یه روزی رفتم که رفتم رو واست خونده بودم
اون زمان هم به خدا تو کار دل مونده بودم

یه دل اینجا، یه دل اونجا، اشک حسرت توی چشمام
من عزیزم راه دوره دل من سنگ صبوره،
زندگی اینجوری خواسته سرنوشت ها جورواجوره،

دلم آروم نداره، دلم آروم نداره
تا میگم غصه نخور دست به زاری میذاره

من عزیزم راه دوره دل من سنگ صبوره،
زندگی اینجوری خواسته سرنوشت ها جورواجوره

گر چه از جمله عزیزان خودم جدا میشم
باز میرم به سوی او اگر نرم تنها میشم

یه دل اینجا، یه دل اونجا اشک حسرت توی چشمام
دل تا بی تاب نشده اشکها سیلاب نشده
خداحافظ خداحافظ

وقتی دل بد میاره گریه حاصل نداره
خداحافظ خداحافظ

یه روزی رفتم که رفتم رو واست خونده بودم
اون زمان هم به خدا تو کار دل مونده بودم
یه دل اینجا، یه دل اونجا
یلدا یلدا     یکشنبه, ‏1390/09/20 ‏00:30:07

اشکیار شعرارو حفظی؟
یا از رو نت می نویسی؟
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1390/09/20 ‏00:47:42

یلدا جان بیشتر شعرا و تصنیفای قدیمی و سنتی رو که خوانندگان برجسته و قدیمی ایرانی خوندند ور از حفظم

از ترانه های جدید هم، کمو بیششون رو تا آخر بلدم بخونم و اینکه میگم میخونمشون، نه اینکه صدای خوبی دارم واصه خوندن نه؛زمزمشون می کنم ((:
یکی از دلائلی که تو ذهنم موندن علاقه زیاد من با این آهنگا و ترانه هاست ...
و البته تکراشون هم موثره ؛ که اینهم در برنامه های کوهنوردی و کلا مسافرتهای دسته جمعی با یکی دوتا ار دوستایی که اهل هنر هستند و صدای خوبی هم دارند، این ترانه هارو با هم میخونیم .
یلدا یلدا     یکشنبه, ‏1390/09/20 ‏00:56:01

احسنت عالی!
وای حسودیم شد اشکیار
دوست اهل دل سفر کوهنوردی زمزمه.....
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1390/09/20 ‏01:08:59

خواهش میکنم یلداجان .
وقتی این ترانه هارو تو دل طبیعت، کوه و جنگل، کویر...از دل میخونیشون و یا می شنویشون یه حالو هوای دیگه ای داره که باید اونجا باشی تا خوب لمس کنی چیزی رو که دارم برات تعریف میکنم...
منم این وسط اندازه ظرفمون، سر میکشیم از این می هستی بخش طبیعت پروردگار......
یلدا یلدا     یکشنبه, ‏1390/09/20 ‏01:14:55

جامت همیشه برقرار!
خوش به حالتون.....این دفعه رفتی کوه به جای ما هم نفس بکش
راستی از شعرای هایده هم بنویس.
bahaar bahar     یکشنبه, ‏1390/09/20 ‏01:16:58

پس 90% از نعمتهای پروردگار رو یکجا داری.
طبیعت، این تجلی بی حجاب شکوه خالق! خیلی سعادتمندی
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1390/09/20 ‏01:29:07

یلدا منو انداختی یاد این "شعر" وقتی گفتی به جای ما هم نفس بکش.

"
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
برای برفی که اب می شود دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1390/09/20 ‏01:33:08

سعادت شاید لحظه ای است که خدا رو حس میکنیم...
درود برتو بهاره جان
یلدا یلدا     یکشنبه, ‏1390/09/20 ‏01:39:00

ترا به خاطر تمام گلهائی
که نبوئیده ام دوست دارم.....
اشکیار تنها سریالی که تو تلویزیون ایران مشتاقانه دیدم اون بود..
اسمش یادم نیست...
bahaar bahar     یکشنبه, ‏1390/09/20 ‏01:45:25

برای من مدت زیادی طول کشید که طبیعت رو از زاویۀ دید عمیق تری بشناسم و ارتباط کاملاً متفاوتی نسبت به قبل بتونم باهاش پیدا کنم. این شناخت و این ارتباط به قدری عمیق شد و به قدری منو متحول کرد که تمام اهداف زندگیم رو جهت دهی به سمت خودش کرد. من حتی وقتی چشمهامو می بینم به راحتی می تونم با تصور طبیعت ژرفی به مراقبه فرو برم. اینطوری بگم همین باعث شده که حداقل کاملاً می دونم از زندگیم چی می خوام. بین دو راهی و چند راهی نیستم. فقط یک چیز. سفر و گشتن تمام کرۀ زمین یا حداقل هر چقدرشو که بتونم. زیاد کار می کنم، رویای پولدار شدن دارم و بهش می رسم چون هدفم برام شناخته شده است. این آرزوی چند سالۀ منه.
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1390/09/20 ‏01:46:09

"مدار صفر درجه"
واسه منم خاطره انگیزند شبایی که اون سریال پخش میشد...
یلدا یلدا     یکشنبه, ‏1390/09/20 ‏01:57:08

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم ترا پیش از ازل می آفرید...
maryam.27 maryam.27     یکشنبه, ‏1390/09/20 ‏07:53:54

...
وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
...

درود به دوستان خوبی که تداعی کننده ی هرچه خوبی و زیبایی اند!!
parisay parisay     یکشنبه, ‏1390/09/20 ‏11:52:07

یک آن شد این عاشق شدن...
دنیا همان یک لحظه بود...
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود...
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد...
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد...
من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی...
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی...

روزهای زیادی با این آهنگ گذروندم...مرسی که یادآور روزهای خوبم شدید:)
parisay parisay     یکشنبه, ‏1390/09/20 ‏11:54:05

اشکیار جان قابلی نداشت...
حرفی بود که از عمق وجود آمد:)
مرسی
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1390/09/20 ‏13:11:14

ممنون یلدا جان امیدوارم که بهتر شده باشی،
خوشحالم که هستی دست همه درد نکنه که با من هم احساس شدن تو این شعر..
یلدا یلدا     یکشنبه, ‏1390/09/20 ‏20:05:21

ممنون اشکیار جان..
مریم -پریسای ممنون ساقی شدین حسابی..
ghader ghader     یکشنبه, ‏1390/09/20 ‏20:43:26

نمی‌توان عشق ورزید و از خیر چیزی هم نگذشت. لئوبوسکالیا
bahaar bahar     یکشنبه, ‏1390/09/20 ‏21:05:42

مرسی قادر جان. مثل همیشه مفید و ارزنده
parisay parisay     یکشنبه, ‏1390/09/20 ‏21:08:44

من از خیر هیچی توی عشق نمیگذرم...
یلدا جان خواهش میکنم:)
parisay parisay     یکشنبه, ‏1390/09/20 ‏21:19:38

مرا ببوس...مرا ببوس...
برای آخرین بار...تو را خدا نگهدار...که میروم به سوی سرنوشت...
بهار من گذشت...گذشته ها گذشته...منم به جست و جوی سرنوشت...
در میان طوفان هم پیمان با قایقرانها...
گذشته از جان باید بگذشت از طوفان ها...
به نیمه شبها دارم با یارم پیمانها...
که برفروزم آتش در کوهستانها...
.
.
.
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1390/09/20 ‏23:11:10

پریسای امشب دست گذاشتی روی ترانه های وجود من هااااااااااا!!!!!!!!
                                                                                                                               شادزی مهرافزون
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1390/09/21 ‏00:26:17

چند تا عکس یادگاری با یه بغض و چند تا نامه
چند تا آهنگ قدیمی که همه دلخوشی یامه
آینه ای که روبرومه قرق تو بهت یه تصویر
بارونای پشت شیشه من و تنهایی و تقدیر

دست من نیست نفسم از عطر تو کلافه می شه
لحظه ای که حسی از تو به دلم اضافه می شه
باورم نمی شه اما این تویی که داره می ره
خیره می مونم به چشمات حتی گریم نمی گیره
چشای مونده به راهو شب تنهایی ماهو
یه دل بی سرپناهو من و خونه

                                                                                                   
ساعتای قرق خوابو این من بی تو خرابو
یادت هرگز نمی مونه یادت هرگز نمی مونه
نمی مونه نمی مونه
دست من نیست نفسم از عطر تو کلافه می شه
لحظه ای که حسی از تو به دلم اضافه می شه
باورم نمی شه اما این تویی که داره می ره
خیره می مونم به چشمات حتی گریم نمی گیره
چشای مونده به راهو شب تنهایی ماهو
یه دل بی سرپناهو من و خونه
ساعتای قرق خوابو این من بی تو خرابو
یادت هرگز نمی مونه یادت هرگز نمی مونه
نمی مونه نمی مونه
نمی مونه یادت نمی مونه
یادت هرگز نمی مونه
نمی مونه نمی مونه
                                                                                                                             ترانه سرا : کورش سمیعی
باران باران     دوشنبه, ‏1390/09/21 ‏07:48:10

از برت دامن‌کشان ، رفتم ای نامهربان      از من آزرده‌دل ، کی دگر بینی نشان
                                رفتم که رفتم ، رفتم که رفتم
                                         ....................                                            
                            ازمن دیوانه بگذر      بگذرای جانانه بگذر
                   هرچه بودی هرکه بودم       بی‌خبر رفتم که رفتم ، رفتم ‌که رفتم
parisay parisay     سه شنبه, ‏1390/09/22 ‏16:14:19

اشکیار عزیز...
همه ی آدمای عاشق توی آسمون به یه جا ختم میشه افکارشون...
واسه همین حس های مشترک زیاد دارن:)
Mehdi Mehdi     سه شنبه, ‏1390/09/22 ‏16:22:31

مرسی باران... رفتم که رفتم
parisay parisay     سه شنبه, ‏1390/09/22 ‏16:27:37

من از صدای گریه ی تو...
به غربت بارون رسیدم...
توی چشات باغ بارون زده دیدم...
چشم تو همرنگ یه باغه...تو غربت غروب پاییز...
مثل من از یه درد کهنه لبریز...
با تو بوی کاهگل و خاک،عطر کوچه باغ نمناک زنده میشه...
تو مثل شهر کوچک من هنوز برام خاطره سازی...هنوزم قبله ی محزون نیازی...
هنوزم برای من عزیز و پاکی...
چشمات ادامه ی غروبه...غروب شهر خسته ی من...تو چشمات کهنه هارو تازه کردم...
تو مثل یک پل عبوری...تو نور قله های دوری...
مثل گل عاشق شبنم و نوری...
Mehdi Mehdi     سه شنبه, ‏1390/09/22 ‏16:38:26

تو مثل یاد بازی من
تو کوچه های پیر و خاکی
هنوزم برای من عزیز و پاکی
parisay parisay     سه شنبه, ‏1390/09/22 ‏17:00:55

صبح با صدایت از خواب بیدار میشوم...
وقتی نگاه میکنم اثری از تو نیست...
و من باز هم با خیال تو خوشم...
به یاد تو خوشم...
لبخند میزنم گاهی در آینه به خودم...
چه غروری دارد عاشق تو بودن...

  پریسای
parisay parisay     سه شنبه, ‏1390/09/22 ‏22:54:16

مهدی جان ممنون از اینکه بیت جا افتاده را نوشتی...:)
ashkyar ashkyar     چهارشنبه, ‏1390/09/23 ‏00:18:56

بله پریسای عزیز چه زیبا گفتی...
پاینده باشی
bahaar bahar     چهارشنبه, ‏1390/09/23 ‏00:39:14

تخیل تجلی رویاهای تحقق نیافته است گرچه زیباست اما زیباتر آن می شد اگر زیبایی های واقعیت های محقق شده را بیشتر از زیبایی آرزو کردن تحقق نیافته ها می دیدیم.
این همان معنای شکرگزاری است خواهر گلم
parisay parisay     چهارشنبه, ‏1390/09/23 ‏11:11:25

ممنون...ولی خب چه میشه کرد گاهی مجبوریم تحقق یافته هامونم به شکل تخیل ببینیم خواهرم:*
maryam.27 maryam.27     چهارشنبه, ‏1390/09/23 ‏11:49:01

سلام به خواهرای خوب...عزیزای دوست داشتنی
من فکر می کنم جمع اضداد و تلفیق این تضادهاست که زندگی رو زیبا کرده،زیبایی احساس در کنار منطق بیشتر خودش رو نشون میده و تخیل در مقایسه با واقعیت ، جایگاه پیدا می کنه. پس تعیین اولویت نمیشه کرد...هر کدوم در جای خودش، و به موقع خودش زیباست و ارزشمند...
parisay parisay     چهارشنبه, ‏1390/09/23 ‏12:53:35

مریم عزیز سلام...جملاتت واقعا رفت توی عمق وجودم.مرسی:)
ashkyar ashkyar     چهارشنبه, ‏1390/09/23 ‏13:06:23

دلیل عشق


Once a Girl when having a conversation with her lover, asked
یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید

Why do you like me..? Why do you love me?
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

I can't tell the reason... but I really like you
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم

You can't even tell me the reason... how can you say you like me?
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی... پس چطور دوستم داری؟

How can you say you love me?
چطور میتونی بگی عاشقمی؟

I really don't know the reason, but I can prove that I love U
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم

Proof ? No! I want you to tell me the reason
ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی


Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

because your voice is sweet,
صدات گرم و خواستنیه،

because you are caring,
همیشه بهم اهمیت میدی،

because you are loving,
دوست داشتنی هستی،

because you are thoughtful,
با ملاحظه هستی،

because of your smile,
بخاطر لبخندت،

The Girl felt very satisfied with the lover's answer
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت

The Guy then placed a letter by her side
پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون



Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

No! Therefore I cannot love you
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

Because of your smile, because of your movements that I love you
گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم

Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you
اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم



If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

Does love need a reason?
عشق دلیل میخواد؟

NO! Therefore!!
نه!معلومه که نه!!

I Still LOVE YOU...
پس من هنوز هم عاشقتم



True love never dies for it is lust that fades away
عشق واقعی هیچوقت نمی میره

Love bonds for a lifetime but lust just pushes away
این هوس است که کمتر و کمتر میشه و از بین میره

Immature love says: "I love you because I need you"
"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم

Mature love says "I need you because I love you"
"ولی عشق کامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم

"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"
سرنوشت تعیین میکنه که چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب
حکم می کنه که چه شخصی در قلبت بمونه
ashkyar ashkyar     چهارشنبه, ‏1390/09/23 ‏13:07:49

این مطلب گذشته از پیامی که با خودش داره؛ واسه اونایی که علاقه به زبان انگلیسی دارند هم بد نیست...
parisay parisay     چهارشنبه, ‏1390/09/23 ‏13:23:50

اشکیار جان واقعا زیبا بود این مطلب..
کلی رفتم توی فکر...
maryam.27 maryam.27     چهارشنبه, ‏1390/09/23 ‏14:20:36

بسیار زیبا و تاثیرگذار...متشکرم اشکیارخوب
ashkyar ashkyar     چهارشنبه, ‏1390/09/23 ‏15:21:53

پریسای و مریم عزیز من از شما ممنونم که به مطالب خاص توجه خاصی دارید...
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1390/09/23 ‏16:16:00

عالی اشکیلر ممنون..
bahaar bahar     چهارشنبه, ‏1390/09/23 ‏20:25:17

انگلیسی هم که باشه آدم می فهمه پشت انتخاب این متن اشکیاره.

زیبا بود. مرسی
ashkyar ashkyar     چهارشنبه, ‏1390/09/23 ‏23:08:22

شما لطف داری بهاره جان...
parisay parisay     پنج شنبه, ‏1390/09/24 ‏19:25:20

برام هیچ حسی، شبیه تو نیست             کنار تو درگیر آرامشم

همین از تمام جهان کافیه                      همین که کنارت نفس می­کشم



برام هیچ حسی، شبیه تو نیست              تو پایان هر جستجوی منی

تماشای تو عین آرامشه                         تو زیباترین آرزوی منی



منو از این عذاب رها نمی کنی                  کنارمی به من نگاه نمی­کنی

تمام قلب تو، به من نمی­رسه                  همین که فکرمی برای من بسه



از این عادت با تو بودن هنوز                      ببین لحظه لحظم کنارت خوشه

همین عادت با تو بودن یه روز                   اگه بی­تو باشم منو می­کشه



یه وقتایی انقدر حالم بده                         که می­پرسم از هرکسی حالتو

یه روزایی حس می­کنم پشت من              همه شهر می­گرده دنبال تو
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1390/09/24 ‏20:39:04

وای پریسااااااااااااااااا که عاشقشم..

ممنون.
parisay parisay     پنج شنبه, ‏1390/09/24 ‏22:47:12

منم خیلی عاشقشم...
خواهش میکنم.
parisay parisay     جمعه, ‏1390/09/25 ‏11:56:47

هیچ میدانی؟
من دلیل شادیهای تو بوده ام نه شریک آن...
و شریک غمهای تو بوده ام نه دلیل آن...
maryam.27 maryam.27     جمعه, ‏1390/09/25 ‏20:01:32

هرجا که دیدی عاشقی
               شکوه از یار خود بر زبان داشت

هر جا شنیدی نا له ای
              از دلی ریشه در عمق جان داشت

از عشق او خواندی
            هر دم اشک افشاندی
                       بر او تنها می شدی تسلّا

                                                                              گاهی با آوازت
                                                                                            با بال پروازت
                                                                                                   یارش بودی تا به اوج رویا

...
bahaar bahar     جمعه, ‏1390/09/25 ‏21:19:36

مرسی مریم جان
اسمان سحر     جمعه, ‏1390/09/25 ‏22:42:03

برام هیچ حسی شبیه تونیست...
بچه هاممنون منم عاشقشم!!
maryam.27 maryam.27     شنبه, ‏1390/09/26 ‏07:46:30

برای سحر عزیز ...
و همه دوستان خوبم
..............................
باور نکن تنهایی ات را                               من در تو پنهانم،تو در من

از من به من نزدیکتر تو                              از تو به تو نزدیکتر من

باور نکن تنهایی ات را                                تا یک دل و یک درد داریم

تا در عبور از کوچةعشق                            بر دوش هم سر می گذاریم

دل تاب تنهایی ندارد                                  باور نکن تنهایی ات را

هر جای این دنیا که باشی                         من با توام تنهای تنها

من با توام هر جا که هستی                       حتی اگر با هم نباشیم

حتی اگر یک لحظه،یک روز                         با هم در این عالم نباشیم

این خانه را بگذار و بگذر                             با من بیا تا کعبة دل

باور نکن تنهایی ات را                              من با توام منزل به منزل
یلدا یلدا     شنبه, ‏1390/09/26 ‏14:45:15

مرسی مریم اونم با صدای اصفهانی...
maryam.27 maryam.27     شنبه, ‏1390/09/26 ‏14:49:24

خواهش می کنم یلدا جان.
باصدای محمداصفهانی که دیگه آخرشه!!
bahaar bahar     شنبه, ‏1390/09/26 ‏14:49:43

واقعاً
یلدا یلدا     شنبه, ‏1390/09/26 ‏14:50:48

بهااااااااار سلام دیشب نذری گیرت اومد؟
maryam.27 maryam.27     شنبه, ‏1390/09/26 ‏14:53:03

ای خداااا، از دست تو یلدای شیطون!! :))
یلدا یلدا     شنبه, ‏1390/09/26 ‏14:54:33

مریم بهت نگفتم کفشامم گم شد
bahaar bahar     شنبه, ‏1390/09/26 ‏14:55:29

سلام. وایییی چه نذریی بود. خدا قبول کنه
bahaar bahar     شنبه, ‏1390/09/26 ‏14:56:41

اِ؟ من دیدم کفشامو عوضی شده، پس کفشای تو بود! پَ کفشای من کجاست؟
یلدا یلدا     شنبه, ‏1390/09/26 ‏14:59:34

بهار جون اون نیم پوتارو تازه خریدم وجدانی تا بهم برشون می گردونی نپوششون
maryam.27 maryam.27     شنبه, ‏1390/09/26 ‏15:00:15

:)))
bahaar bahar     شنبه, ‏1390/09/26 ‏15:08:07

می بینم امروز همه نگاه می کنن! نگو با این کفشا خوش تیپ شدم!
bahaar bahar     شنبه, ‏1390/09/26 ‏15:08:33

کفشای من کو؟
یلدا یلدا     شنبه, ‏1390/09/26 ‏15:11:01

فک کنم من گذاشتمشون تو اون پیکان سفیده
پلاکش مال کرج بود با فریادن....
bahaar bahar     شنبه, ‏1390/09/26 ‏15:16:46

خدا نکشه تو رو :)))))))))))))
bahaar bahar     شنبه, ‏1390/09/26 ‏15:17:25

پس تا حالا فریاد با قفل فرمون لهشون کرده
یلدا یلدا     شنبه, ‏1390/09/26 ‏15:21:23

خدا کنه سازشو نشکونده باشه
وای دلم شور میزنه.....
parisay parisay     شنبه, ‏1390/09/26 ‏15:21:41

میبینم کــــــــــــــــــــــــــــــه:)))
bahaar bahar     شنبه, ‏1390/09/26 ‏15:28:05

آخییی! خیلی این دختر با نمکه.
ashkyar ashkyar     شنبه, ‏1390/09/26 ‏15:56:42

دخترآفتاب

کجاست دختر آفتاب

کجاست این یادگار روزهای سر

             به کدامین پیمان باطل

عهدپیشین خود قلم بشکستید

    و باز نهادید دختر آفتاب را به سرزمینی که آسمان نداشت...
فریاد فریاد     شنبه, ‏1390/09/26 ‏16:16:02

دختر آفتاب به سرزمینی سپرده شد که غرقه در نوره ... مهربان ..
فریاد فریاد     شنبه, ‏1390/09/26 ‏16:17:05

بچه ها جان خودم صدای بقیه در میاد ها . .. اینا رو بذارید واسه گپ زدنامون .. فقط بگم  کفشا با من نیست  به خدا..
parisay parisay     شنبه, ‏1390/09/26 ‏18:23:56

و امشب...
میان همه ی تاریکی شب...
دختری تنها میگرید...
بلند و در سکوت میگرید...
و امشب...
میان همه ی تنهاییهایم...
فقط یک دعا میکنم...
و میگریم...
خدایا...

پریسای
bahaar bahar     شنبه, ‏1390/09/26 ‏18:39:15

فریاد شب قبل از اینکه بیایی تو اتاق باید پاهاتو نشون بدی!
bahaar bahar     شنبه, ‏1390/09/26 ‏18:45:31

چرا صدای کسی در بیاد. هرکی این "عشقی نه از آن گونه" رو می خواد بهش اعتراض کنه بیاد وسط. بیاد همدل و همکلام شه. بیاد این غوغا رو لمس کنه. اگه دلش آماده باشه او هم غرق در نور ما می شه.
bahaar bahar     شنبه, ‏1390/09/26 ‏19:00:23

دختر سرزمین آفتاب
در حرم کدامین سراب
تنیده ای در سوز اشک
ای که نور را غرقه در شک
کرده ای از مهر خود، ای آفتاب

تقدیم به دل مهربونت.
از من دلگیر نشو.
فریاد فریاد     شنبه, ‏1390/09/26 ‏19:02:03

مرسی از همه . چشم بهارجونم
ghader ghader     شنبه, ‏1390/09/26 ‏19:22:22

غیر عشقت در زمین جستیم نیست           جز نشانت همنشین جستیم نیست

بعد از این بر اسمان جوییم یار                    زانکه یاری بر زمین جستیم نیست

چون خیال ماه تو ای بی خیال                    تا به چرخ هفتمین جستیم نیست

بهتر ان باشد که محو او شویم                   کز دو عالم به از این جستیم نیست    

مولانا
ashkyar ashkyar     شنبه, ‏1390/09/26 ‏23:28:26

پویندگان

آنان به مرگ وام ندارند
آنان که زندگی را لاجرعه سر کشیدند
آنان که ترس را
تا پشت مرزهای زمان راندند
آنان به مرگ وام ندارند
آنان فراز بام تهور
افراشتند نام
آنان
تا آخرین گلوله جنگیدند
آنان با آخرین گلوله خود مردند
آری به مرگ وام ندارند
آنان
عشاق عصر ما
پویندگان راه بلا راه بی امید
مادر ! بگو که در تک این خانه خراب
گل های آتشین
در باغ دامن تو چه سان رشد می کنند ؟
این خواهر و برادر من آیا
شیر از کدام ماده پلنگی گرفته اند ؟
پیش از طلوع طالع

امشب ستارگان به بستر خون خسته خفته اند

                                                 بیدار باش را

                                                                                                                                 سیاوش کسرایی
باران باران     یکشنبه, ‏1390/09/27 ‏12:50:12

زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست ، و دلم بس تنگ است ، بی خیالی سپر هر درد است ، باز هم می خندم ، آنقدر می خندم که غم از رو برود .
bahaar bahar     یکشنبه, ‏1390/09/27 ‏13:38:28

آفرین باران جان. احسنت به این شجاعت
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1390/09/27 ‏15:59:36

خلوت یک شاعر

کاش در دهکده عشق فراوانی بود
توی بازار صداقت کمی ارزانی بود

کاش اگر گاه کمی لطف به هم میکردیم
مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود

کاش به حرمت دلهای مسافر هر شب
روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود

کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد
قرض می داد به ما هرچه پریشانی بود

کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم
رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود

مثل حافظ که پر از معجزه و الهامست
کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود

چه قدر شعر نوشتیم برای باران
غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود

کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها
دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود

کاش دل ها پر افسانه ی نیما می شد
و به یادش همه شب ماه چراغانی بود

کاش اسم همه دخترکان اینجا
نام گلهای پر از شبنم ایرانی بود

کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر
غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود

کاش دنیای دل ما شبی از این شبها
غرق هر چیز که می خواهی و می دانی بود

دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم
راز این شعر همین مصرع پایانی بود

                                                                                                یادی از مریم حیدر زاده
parisay parisay     یکشنبه, ‏1390/09/27 ‏16:27:42

بسیار زیبا اشکیار جان...
ممنون:)
فریاد فریاد     یکشنبه, ‏1390/09/27 ‏16:38:51

آخی من اون موقع راهنمایی بودم ..یادش به خیر.. ممنون .
bahaar bahar     یکشنبه, ‏1390/09/27 ‏20:39:04

زندگی چه معانی عمیقی داره. مرسی اشکیار جان
باران باران     دوشنبه, ‏1390/09/28 ‏07:47:15

سلام دوستای خوب و دوست داشتنی من دوستون دارم همگی خوبین بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس
Mehdi Mehdi     دوشنبه, ‏1390/09/28 ‏07:50:38

سلام بر باران پرانرژی
صبح شما هم بخیر
باران باران     دوشنبه, ‏1390/09/28 ‏07:51:46

عشق آشیانه بلند صداقت است...

صبح شما هم زیبا مهدی جان
maryam.27 maryam.27     دوشنبه, ‏1390/09/28 ‏11:45:34

سلام بر باران باطراوت...
به تمامی اتاقهای سایت روح تازه ای دمیدی باران عزیز... دستمریزاد
bahaar bahar     دوشنبه, ‏1390/09/28 ‏14:07:12

سلام باران زیبا. همه جا رو پر طراوت کردی عزیزم. روز خوبی داشته باشی :)
یلدا یلدا     دوشنبه, ‏1390/09/28 ‏20:45:08

نشانی
"خانه دوست کجاست؟"
در فلق بود که پرسید سوار آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
"نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد....
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی
"خانه دوست کجاست؟"
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1390/09/28 ‏23:15:38

ساز نگاهت بر دلم چه شورانگیز می زند

نت لبم سکوت شد

       وقتی که لبت عطای تو می شود.....
باران باران     سه شنبه, ‏1390/09/29 ‏07:38:57

ذات باران طراوت است

برای باران دعا کنید              

                  برای باریدن باران به آسمان نگاه کنید
         
                                                     که آسمان سکوت را تاب ندارد...
Mehdi Mehdi     سه شنبه, ‏1390/09/29 ‏07:46:55

بزن باران به نام هرچه خوبی...
یلدا یلدا     سه شنبه, ‏1390/09/29 ‏08:03:02

این روزها نوازنده خوبی شده ام!

دلم شور می زند
                      چشمانم تار.....
فریاد فریاد     سه شنبه, ‏1390/09/29 ‏13:47:27

به زیر آوار گاه پای کوبی ...
Mehdi Mehdi     سه شنبه, ‏1390/09/29 ‏14:10:13

مزار تشنه جویباران پر از سنگ...
parisay parisay     سه شنبه, ‏1390/09/29 ‏14:42:41

مثل همیشه همه نوشته ها زیبا...مرسی از همتون
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1390/09/30 ‏02:44:05

بزن باران که وقت لایروبیست ..
Mehdi Mehdi     چهارشنبه, ‏1390/09/30 ‏07:29:48

بزن باران و شادی بخش جان را...
maryam.27 maryam.27     چهارشنبه, ‏1390/09/30 ‏08:03:38

بباران شوق و شیرین کن زمان را
فریاد فریاد     چهارشنبه, ‏1390/09/30 ‏12:09:59

به بام غرقه در خون دیارم   به پا کن پرچم رنگین کمان را ..
یلدا یلدا     چهارشنبه, ‏1390/09/30 ‏18:44:49

"باز باران با ترانه
             با گهرهای فراوان
                                می خورد بر بام خانه "
خواهش می کنم دوستان اگه این شعر یادتونه کاملش کنین.
maryam.27 maryam.27     چهارشنبه, ‏1390/09/30 ‏19:15:04

ﯾﺎدم آرد روز ﺑﺎران
             ﮔﺮدش ﯾﻚ روز دﯾﺮﯾﻦ
                                   ﺧﻮب و ﺷﯿﺮﯾﻦ
باران باران     پنج شنبه, ‏1390/10/01 ‏00:26:49

من به پشت شیشه تنها

ایستاده :

در گذرها

رودها راه اوفتاده.
ashkyar ashkyar     پنج شنبه, ‏1390/10/01 ‏00:41:58

درود باران عزیز کم پیدایی
دیگه مارو قابل نمیدونید که گاهی از کوچه ی هم گذر نمیکنید
منتظرتون هستم دوست نازنین
باران باران     پنج شنبه, ‏1390/10/01 ‏00:44:26

زیر باتونو نگاه کنین ما رو هم میبینین
ashkyar ashkyar     پنج شنبه, ‏1390/10/01 ‏01:01:07

نفرمایید اینطور ناراحت میشم
شما مهربان یار تاج سرمایید
دوستان هم دل در دل من جای دارند و قلبم با طنین قلب شما در سینه من می تپه

خواهش میکنم غریبی نفرمایید جلو بیاد کنار بقیه بچه ها باشید گفتگو کنید نظر بدید تشویق کنید انتقاد حتما کنید نه شما بلکه همه اعضا سایت باید اینچنین باشند
شما از بچه های فعال این سایت هستید دوست دارم که با حضور گرم دوبارتون محفل مارو پر از مهر و دوستی بکنید

                                                                                                  بدرود
ghader ghader     پنج شنبه, ‏1390/10/01 ‏01:57:57

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید: که زیبا بنده ام را دوست میدارم.
ترا در بیکران دنیای تنهایان ؛رهایت من نخواهم کرد.
رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟؛ تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم.
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم.
طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد.
تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم
که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت
وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تورا از درگهم راندم؟
که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!
آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت.خالقت. اینک صدایم کن مرا. با قطره ی اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است.
قسم بر عاشقان پاک با ایمان؛ قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من؛ قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو؛ تمام گامهای مانده اش با من
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان؛ رهایت من نخواهم کرد ...
bahaar bahar     پنج شنبه, ‏1390/10/01 ‏14:43:04

مرسی قادر جان. دگرگون شدم. در پناه خدای مهربان باشید
parisay parisay     پنج شنبه, ‏1390/10/01 ‏20:51:57

و من امشب بیتاب سلام خورشید فردایم و بس...
و خداوند اینجاست...
در میان زمزمه ی این ادمها...
و خدا را شکر کردن واجب ...
که در این ساعت سخت...
نور امیدش را مهمان ما کرده و بس...

 بریسای
Mehdi Mehdi     پنج شنبه, ‏1390/10/01 ‏21:22:43

ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺭﮎ ﺁﻏﻮﺷﻢ، ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻦ، ﯾﮏ ﻗﺪﻡ ﺑﺎ ﺗﻮ؛ ﺗﻤﺎﻡ ﮔﺎﻣﻬﺎﯼ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﺵ ﺑﺎ من
مرسی قادر
Mehdi Mehdi     پنج شنبه, ‏1390/10/01 ‏21:25:36

دوست داشتنی بود پریسای
ممنون
bahaar bahar     پنج شنبه, ‏1390/10/01 ‏21:33:36

"تمام ناتمام من با تو تمام می شود"

بچه ها سالها پیش من ابن عبارتو پشت یه کارتی دیده بودم. آیا شاعر خاصی داره؟
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1390/10/01 ‏22:20:44

مث همیشه .. عالی قادر جان.
فریاد فریاد     پنج شنبه, ‏1390/10/01 ‏22:26:10

به بهار عزیزم :

تمام ناتمام من با تو تمام می شود
شاعر بی نام و نشان صاحب نام می شود
تمام من به نام تو شعر دوباره می شود
بند سکوت کهنه ام چهار پاره می شود
تمام نه تمام نه که جام ناتمام لب ریخته ام
تمام نه تمام نه که نا تمامی از تو آویخته ام
در این حریر خانگی روی ترانه شسته ام
تمام خون من شبی پر از ستاره می شود
از تو بر این ترانه هام نور ستاره می چکد
بر این بلند بی صدا غزل دوباره می چکد
تمام نه تمام نه که جام ناتمام لب ریخته ام
تمام نه تمام نه که نا تمامی از تو آویخته ام

شهیار قنبری
Mehdi Mehdi     پنج شنبه, ‏1390/10/01 ‏22:31:15

با صدای داریوش اقبالی
bahaar bahar     پنج شنبه, ‏1390/10/01 ‏23:18:02

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا. فریاد واقعاً ممنون. چه سریع. خیلی وقت بود این یه تیکۀ شعر افتاده بود به ذهنم. چقدر خوب که الان همه اشو می دونم. مرسی عزیزم. :)
فریاد فریاد     جمعه, ‏1390/10/02 ‏15:03:10

ممنون مهدی جون.

خواهش میکنم بهارم .خوشحالم خوشحال شدی عزیزم.
maryam.27 maryam.27     جمعه, ‏1390/10/02 ‏15:34:22

شعرقشنگیه فریادجان،ممنون ... آفرین به حسن انتخاب و حسن سلیقه ت!!
با این شعر ، تمام ناتمام بهار رو هم تمام کردی!!!! :)
bahaar bahar     جمعه, ‏1390/10/02 ‏16:19:56

تمام نا تمام من اینجا، تو خونۀ کیانا تمام شد. خدایا شکرت
فریاد فریاد     جمعه, ‏1390/10/02 ‏17:46:47

ممنون مریم جون.. استارت و بهار زد ..
ashkyar ashkyar     جمعه, ‏1390/10/02 ‏18:17:41

با حس عجیبی ، با حال غریبی / دلم تنگته
پر از عشق و عادت ، بدون حسادت / دلم تنگته
گله بی گلایه ، بدون کنایه / دلم تنگته
پر از فکر رنگی ، یه جور قشنگی / دلم تنگته
تو جایی که هیشکی ، واسه هیشکی نیستو ، همه دل پریشن!
دلم تنگه تنگه ، واسه خاطراتت ، که کهنه نمیشن
دلم تنگه تنگه برای یه لحظه ،کناره تو بودن
یه شب شد هزار شب ، که خاموش و خوابن / چراغای روشن
******
منه دل شکسته ، با این فکر خسته / دلم تنگته
با چشمای نمناک ، تر و ابری و پاک / دلم تنگته
ببین که چه ساده ، بدون اراده / دلم تنگته!
مثله این ترانه ، چقدر عاشقانه / دلم تنگته
دلم تنگته …

یه شب شد هزار شب ، که دلغنچه ی ما ، قرار بوده واشه
تو نیستی که دنیا ، بسازم نرقصه ، به کامم نباشه
چقدر، منتظرشم ، که شاید از این عشق ، سراغی بگیری!
کجا ، کی ؟ کدوم روز؟ / منو با تمام دلت میپذیری؟!
منه دل شکسته ، با این فکر خسته / دلم تنگته
با چشمای نمناک ، تر و ابری و پاک / دلم تنگته
ببین که چه ساده ، بدون اراده / دلم تنگته!
مثله این ترانه ، چقدر عاشقانه / دلم تنگته
دلم تنگته ...
bahaar bahar     جمعه, ‏1390/10/02 ‏19:17:00

چه ساده و چه عمیق و چه دلنشین. مرسی اشکیار جان
فریاد فریاد     جمعه, ‏1390/10/02 ‏19:20:56

زیبا ..
Mehdi Mehdi     جمعه, ‏1390/10/02 ‏19:42:03

خوشم میاد به روزی اشکیار
ashkyar ashkyar     جمعه, ‏1390/10/02 ‏20:33:20

منم خوشم میاد که خوشت اومد.
ممنونم مهدی جان

                                                                                                 درضمن ترانه سرای این اثر: افشین مقدم هستند
فریاد فریاد     جمعه, ‏1390/10/02 ‏22:00:43

در ضمن معین هم خوندش !!

مگه نه اشکیار ؟؟
یلدا یلدا     جمعه, ‏1390/10/02 ‏22:04:35

یک اگر با یک برابر بود.....

معلم پای تخته داد میزد
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسیها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وآن یکی در گوشه ای دیگر"جوانان"را ورق میزد...
برای اینکه بیخود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساویهای جبری را نشان میداد
با خطی خوانا بروی تخته ای کز ظلمت تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین نوشت:یک با یک برابر است.
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید"بپا خیزد...
به آرامی سخن سر داد:تساوی اشتباهی فاحش و محض است!
نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و معلم مات بر جا ماند
و او پرسید:
اگر یک فردانسان واحد یک بود-
                                     -آیا باز یک برابر با یک بود؟
سکوت بود و سوالی سخت.
معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود
و"او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت و بالا بود
و انکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود!
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون چون قرص مه میداشت بالا بود و آن سیاه چرده که مینالید پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود:
این تساوی زیر و رو میشد
حال می پرسم یک با یک اگر برابر بود-
                                                  -نان و مال مفتخواران از کجا آماده میگردید؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا میکرد؟
یک اگر با یک برابر بود:پس "که پشتش زیر بار فقر خم میشد؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟
یک اگر با یک برابر بود-
                           -پس چه کس آزادگان را در قفس میکرد؟
معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:یک با یک برابر نیست....
                                                                                     تقدیم به دوستان و با یادی از زنده در خاطر"خسرو گلسرخی"
ashkyar ashkyar     جمعه, ‏1390/10/02 ‏23:34:07

اره فریاد
و چه زیبا هم خوندنش..

مرسی یلدا درود بر تو نوشته ی زیبایی رو انتخاب کردی
Mehdi Mehdi     سه شنبه, ‏1390/10/06 ‏23:42:42

آغوشم از کشاکش حسرت چو گل درید
شاخ گلی ندید شبی در کنار خویش
ashkyar ashkyar     چهارشنبه, ‏1390/10/07 ‏01:25:35

در دلت بود که حیران تو باشم  

سرگشته و نالان اسیر کوی تو باشم
Mehdi Mehdi     چهارشنبه, ‏1390/10/07 ‏08:00:56

بنگر آن ماه روی باده فروش
غیرت آفتاب و غارت هوش
جام سیمین نهاده بر کف دست
زلف زرین فکنده بر سر دوش
غمزه اش راه دل زند که بیا
نرگسش جام می دهد که بنوش
غیر آن نوش لب که مستان را
جان و دل پرورد ز چشمهٔ نوش
دیده‌ای آفتاب ماه به دست
دیده‌ای ماه آفتاب فروش؟
"رهی"
یلدا یلدا     چهارشنبه, ‏1390/10/07 ‏13:43:53

کودک خیالم پر می زند در هوایت...
وقتی دلتنگت می شوم
نه شعر
       نه ساز
               نه عشق
هیچ کدام مرهم نیستند
                            برای تنهایی ام...
از دست قلم هم
              کاری ساخته نیست...
می خواهمت...
دوباره می خواهم متبرک نگاهت شوم
باید جاده را طی کنم
شاید
    سریعتر
            از تقدیر به"تو رسیدم....

*از آن روزی که تو رفتی هوا شرجی ست...
ashkyar ashkyar     چهارشنبه, ‏1390/10/07 ‏16:32:09

باغچه ی حیاطمون دیگه گل حتی نداد واسه نبودنت دیگه هیچ پرنده ای آواز عاشقی سر نداد

بودنت نبودن همه ی غمها شده بود
نبودنت خالی ترین جای  گلها شده بود

حضور مرا دریاب
در قلب من
رازی نیست

من خود راز خویشتنم

جای پای اشکهایت پشت پنجره ی قلبم پیداست

نزدیکتر شو

دستان مرا بگیر اگر صدای قلبم به گوشت آشنا نبود این توو این جاده ی بی انتها

زمان؛لحظه هایش را در چشمان تو می سازد
به چشمهایت ایمان بیاور
در تو طلوعی هست که غروبش خورشیدیست بی نهایت


ابدیت نیستی تو ؛ همه ی ابدیت از تو نقش می گیرد

و چنان که من در پی این نیمه ی گم شده حیرانم؛
نه ابدیتی نه شرقی نه نهایتی
هچ جایی نگردمش

که تنها گوشه ی دل دنبال میگردمش ؛

      دلی که بی قرارست

دلم از این بی قراریها خسته شده

نازنیا چه بگویم

قرار این دل بی قرار ؛
                     به ناف آسمان بسته شده...


                                                                                                               دلنوشته ای من در فصلی نو
یلدا یلدا     چهارشنبه, ‏1390/10/07 ‏18:41:13

دل نوشته...
حجم خالی وجود خویش را در برهوت کویری بی پایان گم کرده ام!
دریغ و دریغ از یک جرعه آب..
و مچاله شدم در التهاب ناگریز زندان زمین
جرم من:بودن
محکومیت من:ماندن
و یک همر آزگار نفس کشیدن در هوای مسموم و ناپاک زمین...
بر گرده ام زخمهایی بی شمار
                                    از تازیانه بی امان زنجیر زمان
اینک ببین!
چگونه ویران شده ام درگیر و دار هیاهوی نگاه غم
بر چهره زرد آدمیان...
برای من جرعه ای نفس بیاور-
                                     -یک فریاد کافی ست مرا...
برای من تنور عشق را بیافروز...
من شعر داغ تازه می خواهم-
                                  - من شعر ناب و نغز جاودانه می خواهم
حالیا!
خلق ساز من تنگ تر از خلق من است...
ساز من کوک هایش همه شل-
                                       پرده هایش همگی در خوابی ابدی فرو رفته اند!
نغمه پردازی هم نیست
یا که حتا دستی که نوازش دهد این ساز پر از نغمه جانسوز را....
ساز خورشید را برایم کوک کنید-
                                       -تا بنوازد این چنین گرم بر من...
بگوییدش زخمه زند بر سازش...
پرده ای در شور
                  پرده ای در ماهور
                                      ببردم تا فراسویی دور...
تا رویای شیرین قلب کبوتر!
                                  بیخیال از هوس دانه و آب
بی خیال از بال بال زدنش در دام آن یکی صیاد
ببرم تا شهر آرزو
                  تا رویای محال
ببرم تا تبرئه شدن از محکومیت بودن...
                                                  تا جرات پرواز...
یلدا یلدا     چهارشنبه, ‏1390/10/07 ‏18:43:07

اصلاح می کنم
و یک عمر نفس کشیدن....
bahaar bahar     چهارشنبه, ‏1390/10/07 ‏18:46:14

بسیار عمیق و متفکرانه. همیشه پربار بمانی اشکیار جان
bahaar bahar     چهارشنبه, ‏1390/10/07 ‏18:51:58

یلدای عزیزم. بسیار پر شور. همیشه پر نور بمانی یلدا جان
یلدا یلدا     پنج شنبه, ‏1390/10/08 ‏20:49:55

خانم اجازه ممنون...
bahaar bahar     جمعه, ‏1390/10/09 ‏21:58:42

نوباوه، خواهش می کنم :)
عزیزم وجود تو و 4 ستارۀ دیگر به زندگیم جلای تازه ای داده اید. همیشه بمانید...
ashkyar ashkyar     جمعه, ‏1390/10/09 ‏22:43:52

من یادآور خالی ترین حفره ی ذهن تو هستم

این هجوم پنهان فکر تو را
                                       من برای تو رو میکنم
من سراینده ی نادیده ها
                            ناگفته ها
و همه آنچه که تو احساسش نکرده ای

   چنانکه در خواب های صادقت حتی تماشایش نکرده ای
                                                                      من برای تو قبلا از آنکه پلک برهم بزنی نقل میکنم...
maryam.27 maryam.27     شنبه, ‏1390/10/10 ‏02:54:29

...
دلم گیرد هر زمان بهانه ی تو ،
سرم دارد شور جاودانه ی تو
روی دل بود به سوی
                          آستانه ی تو

چو آید شب ، در میان تیرگی ها ،
گشاید پر ، روح من به شور و غوغا
رو کند چو مرغ وحشی ،
                              سوی خانه تو
...
bahaar bahar     شنبه, ‏1390/10/10 ‏23:18:30

ای که مانند هبوط جبرائیل معجزه ای. در حرم نفس هایم آرامش دوباره ای.
و من همچون گذر از سده های روزگار، تاریخ روح قدیمی ات را فرا می گیرم که هر ورق این کتاب، پله های نردبان به سوی نور است...
Mehdi Mehdi     شنبه, ‏1390/10/10 ‏23:26:21

ممنون اشکیار مریم و بهار عزیز
Mehdi Mehdi     شنبه, ‏1390/10/10 ‏23:26:43

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی

چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی

من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم

تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی

خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم

تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی

ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی

من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی

در سینه سوزانم مستوری و مهجوری

در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی

من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی

من سلسله موجم تو سلسله جنبانی

از آتش سودایت دارم من و دارد دل

داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی

دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم

کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی

ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت؟

روی از من سر گردان شاید که نگردانی

*رهی*
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1390/10/11 ‏23:07:04

تو کی بودی ای مسافر که منو در من شکستی
رفتی اما در دل من تو همیشه زنده هستی
تو کی بودی که به یادت باید آواره بمونم
پا به پای باد شبگرد برم و از تو بخونم

انتظار دیدن تو منو آروم نمی ذاره
مث بغضی که گلومو بسته اما نمی باره

چه نشستی که چشامو برق تنهایی ربوده
چشمه ای از سحر نداشتم اگه داشتم از تو بوده
چه نشستی که شکستم زیر بار غم غربت
خالی از نغمه شوقم ، پرم از قصه محنت

انتظار دیدن تو منو آروم نمی ذاره
مث بغضی که گلومو بسته اما نمی باره

گم شدم تو شهر ظلمت رده پایی تو شبا نیست
با صدای هق هق من کسی اینجا اشنا نیست
ای صدای اسمونی پرم از هر چه شنیدن
کاشکی میشد پر کشیدن به هوای با تو بودن

انتظار دیدن تو منو آروم نمی ذاره
مث بغضی که گلومو بسته اما نمی باره
maryam.27 maryam.27     یکشنبه, ‏1390/10/11 ‏23:46:40

شعری زیبا...
با صدای حسین زمان ، محشر...!
ممنون اشکیار
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1390/10/12 ‏00:42:03

درود بر تو مریم عزیز
درسته و چه زیبا میخونه
ashkyar ashkyar     سه شنبه, ‏1390/10/13 ‏23:20:10

تو مکه عشقی و من عاشق رو به قبله تم

من اولین قربونیه عیدای فطر کعبتم

میمیرم از عشق چشات اگه ندی تو حاجتم

میمیرم از عشق چشات اگه ندی تو حاجتم

هرچی بته بخاطرت کوبوندمو شکوندم

خودمو تو چشم مست تو اتیش زدم سوزوندم

به عشق دیدن گله روی تو اینجا موندم

بین نماز ظهر و عصرم استخاره کردم

خوب اومده مبارکه دور سرت بگردم

اگه به من وفا کنی حاجتمو روا کنی

بین تموم عاشقات نذرمنو ادا کنی

یه کاسه گندم می ریزم تا کفترا رو سیر کنم

واست می میرم اینقدر تا دلتو اسیر کنم

به پات می شینم شب و روزتا با تو عمر و پیر کنم
یلدا یلدا     شنبه, ‏1390/10/17 ‏20:46:34

خوشا نادانی...

افتان و خیزان
               _پر پر شده شده می میرند
                                                   پرندگان قفس زی...
                                                                       از شدت زیبایی ! پس خوشا زشتی!
چرخان چرخان
            در رقص مرگ به پایان می رسند
                                                   " هشیاران..."
                                                                  در چرخه خیال ! پس خوشا بی خیالی !
مویان مویان
               در دوایر تنگدستی محو می شوند
                                                        " نکوکاران..."
                                                                           در پیشه درستی !  پس خوشا نادرستی !
غلتان غلتان
              تبخیر می شوند و می سوزند
                                                      " دانایان....."
                                                                       بر آهن گداخته دانایی ! پس خوشا نادانی !
خوشا پندار ناپسند !
                       گفتار ناپسند !
                                       کردار ناپسند !    
                                                          که ما را خوشایند جهان
                                                                                         و جهان را خوشایند "ما می کنند !!!
                                                                                                                                             "میرزا آقا عسگری_مانی"
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1390/10/19 ‏00:05:52

جای آن دارد که چندی همره صحرا بگیرم
سنگ خارا را گواه این دا شیدا بگیرم
یلدا یلدا     جمعه, ‏1390/10/23 ‏15:20:35

"می دانم آخرش می میرم"

من سالهای سال است
                     در کویر بی پایان سینه ات به دنبال "عشق"می گردم!
سالهای سال است...
                      با پاهای تاول زده_
                                           _در آفتاب سوزان و کویر
                                                                 پر از خاک و خاشاک سینه ات سرگردانم
افسوس!افسوس!
                    که عشق در سرزمین دل تو بایگانی شده!
                                                                          به جرم خودخواهی...
گریزی نیست!
               خدا تو را تا ابد به آسمان خیال من تبعید کرده..
                                                                      و تو را فقط برای من آفریده!
مقصدی نیست من گمشده ام..
                                    در سرزمین سنگ دل یاذ "تو"

می دانم آخرش می میرم
                             نه از بیماری_نه از تب
                                                      از عشق "تو"لبریز می میرم!
و این دل با صلابت من است
                              که بی تاب و نا آرام
                                                      زخمی و پریشان
                                                                      عمریست در سرزمین یاد تو آواره است...
و همچنان نشان این عشق بی نشان را
                                           از آفتاب و کویر از ماه و ستاره
                                                                           از خار و خاشاک می پرسد....
و تو...
پلک نزن_
         _شاید از آن قوی تنها که در چشمه زلال چشمانت
                                                                         می شوید پر نشانی گرفتم...
.... مجالی بده
                این آهوی رمیده پناهی بگیرد_
                                                     _در کنج دل مغرورت...
                                                                                     "زمستان 86"
bahaar bahar     شنبه, ‏1390/10/24 ‏13:30:49

یلدا جان. خیلی زیبا بود عزیزم :)
parisay parisay     شنبه, ‏1390/10/24 ‏15:21:43

گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی

من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم

سنگ طفلی، اما
خواب نوشین کبوترها را
در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت:
«چه تهیدستی مرد»
ابر باور می کرد

من در آیینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو؟
هیچ
تو همه هستی من، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری؟
همه چیز
تو چه کم داری؟
هیچ

بی تو در می یابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی

راستی شعر مرا می خوانی؟
نه، دریغا، هرگز
باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر
مرا می خواندی

حمید مصدق
bahaar bahar     شنبه, ‏1390/10/24 ‏21:02:19

خیلی قشنگ بود خواهر گلم :)
ashkyar ashkyar     شنبه, ‏1390/10/24 ‏23:10:08

درود بر تو پریسای نازینن
مواظب خودت باش
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1390/10/25 ‏23:55:18

خسته و دربه در شهر غمم
شبم از هرچه شبه سیاه تره
زندگی زندون سرد کینه هاست
رو دلم زخم هزارتا خنجره
چی میشد اون دستای کوچیکو گرم
رو سرم دسته نوازش میکشید
بستر تنهایو سرد منو
بوسه گرمی به اتش میکشید
چی میشد تو خونه ی کوچیک من
غنچه های گل غم وا نمیشد
چی میشد هیچکسی تنها نمیزاشت
جز خدا هیچ کسی تنها نمیشد
من هنوز دربه در شهر غمم
شبم از هرچه شبه سیاه تره
زندگی زندون سرد کینه هاست
رو دلم زخم هزارتا خنجره
من هنوز دربه در شهر غمم
شبم از هرچه شبه سیاه تره
زندگی زندون سرد کینه هاست
رو دلم زخم هزارتا خنجره
parisay parisay     دوشنبه, ‏1390/10/26 ‏18:06:38

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام اندیشه فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب و بیدار است

شراب شعر چشمان تو

هوا آرام، شب خاموش، راه آسمان ها باز
خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز

رود آنجا که می بافند کولی های جادو، گیسوی شب را
همان جاها، که شب ها در رواق کهکشان ها عود می سوزند
همان جاها، که اختر ها به بام قصر ها مشعل می افروزند
همان جاها، که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند
همان جاها که پشت پرده شب، دختر خورشید فردا را می آرایند

همین فردای افسون ریز رویایی
همین فردا که راه خواب من بسته است
همین فردا که روی پرده پندار من پیداست
همین فردا که ما را روز دیدار است
همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست
همین فردا، همین فردا

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

زمان در بستر شب خواب و بیدار است
سیاهی تار می بندد
چراغ ماه، لرزان از نسیم سرد پاییز است
دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است
به هر سو چشم من رو می کند فرداست

سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند
قناری ها سرود صبح می خوانند
من آنجا چشم در راه توام، ناگاه
تو را از دور می بینم که می آیی
تو را از دور می بینم که میخندی
تو را از دورمی بینم که می خندی و می آیی
نگاهم باز حیران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد

تو را در بازوان خویش خواهم دید
سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
برایت شعر خواهم خواند
برایم شعر خواهی خواند
تبسم های شیرین تورا با بوسه خواهم چید
وگر بختم کند یاری
در آغوش تو
ای افسوس!

سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
زمان در بستر شب خواب و بیدار است

فریدون مشیری
ashkyar ashkyar     سه شنبه, ‏1390/10/27 ‏15:34:48

"من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد"

درود پریسای عزیز
ashkyar ashkyar     سه شنبه, ‏1390/10/27 ‏17:05:08

دخـــــــــــــتر :

قول بـــدی کـــه هیچ وقتــــ دخـــتری رو بیشــــتر از مـــن دوستـــــ نداشــــته باشــی . . .

پســــــــــــر :

مــن دوستتــــــــ دارمــ امـا نمـــــی تونمــــــ همچین قولـــــی بدمـــــ . . .

دخــــتر (درحـــال گریــه) :

یعــــــــنی یکـــی رو بعـــد از مـــن دوستــــ خواهـــی داشتـــــ ؟ ؟

پســــر (بـــا خنــــده) :

دخـــتری کـــه من بعــد از تو دوستـــ خواهمـــ داشتـــ ، تـــــو رو مـــامـــان صـــدا می زنــه.
یلدا یلدا     چهارشنبه, ‏1390/10/28 ‏02:13:00

:)))))))))  اشکیار کلی خندیدم جونه تو...
ashkyar ashkyar     چهارشنبه, ‏1390/10/28 ‏17:53:54

شب چو در بستم و مست از می‌نابش کردم
ماه اگر حلقه بدر کوفت جوابش کردم

دیدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا
گرچه عمری بخطا دوست خطابش کردم

منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم
آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم

شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
آتشی در دلش افکندم و آبش کردم

غرق خون بود و نمی مرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانه شیرین و به خوابش کردم

دل که خونابه غم بود و جگرگوشه درد
بر سر آتش جور تو کبابش کردم

زندگی کردن من مردن تدریجی بود
آنچه جان کند تنم‚ عمر حسابش کردم
parisay parisay     جمعه, ‏1390/10/30 ‏10:09:10

اشکیار دلم میخواست شعر پریا شاملورو بزارم ولی زیاد بود خیلی از صفحه رو میگرفت...به یاد من بخونینش
ashkyar ashkyar     شنبه, ‏1390/11/01 ‏00:28:55

باشه حتما پریسای عزیز
ashkyar ashkyar     شنبه, ‏1390/11/01 ‏16:55:08

ما نه برای یافتن فردی کامل، بلکه برای دیدن کامل یک فرد ناکامل عاشق میشویم." –

                                                                                                                                سام کین
bahaar bahar     یکشنبه, ‏1390/11/02 ‏16:24:23

مرسی از مطالب جالب اشکیار عزیز
bahaar bahar     یکشنبه, ‏1390/11/02 ‏16:25:54

پریسایی از شعرای قشنگ خودت می ذاشتی
parisay parisay     یکشنبه, ‏1390/11/02 ‏18:34:55

توی روزهای ما و عشق میذارم...اینجا شعرای مورد علاقه اشکیار
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1390/11/03 ‏02:31:36

بگذار بر تن این درخت خاطره شوم

اگرچه با مور هم خانه میشوم
                                                                        اشکیار
ashkyar ashkyar     چهارشنبه, ‏1390/11/05 ‏01:25:20

گاهی به پنجره ی کودکی هایت نگاه کن...
parisay parisay     چهارشنبه, ‏1390/11/05 ‏09:47:01

پنجره ی کودکی ها...خیلی وقته بهش سر نزدم...
مرسی اشکیار عزیز
ashkyar ashkyar     چهارشنبه, ‏1390/11/05 ‏23:10:05

سه تار دلم بریده بریده تار میزند
ای بی خبر از نای من
ببین دلم چه بی پرده ساز میزند

این گوشه ی غم تاب ندارد ای اشک

ببین برق چشمانم چگونه خواب شب را بر هم می زند..
                                                                                                     اشکیار
باران باران     یکشنبه, ‏1390/11/09 ‏18:43:40

من آندم خوبم که یادی از من شود در دل                       نه آن مادامی که نامم آید بر خاک و بر گل

                                                                                                                                            باران
parisay parisay     دوشنبه, ‏1390/11/10 ‏14:31:01

خیلی زیبا باران عزیز:)
یلدا یلدا     دوشنبه, ‏1390/11/10 ‏15:13:03

از زنده یاد عمران صلاحی:ادیب و طنز پرداز نامدار و مردمی آذربایجان

پارچالاندیق سینما دیق!
داش آتان لار بیلمه دیلر
پارچالانمیش آینادا
بیر آی دان مین آی چیخار
بیر گونیش دن مین گونیش
بیر اولدوزدان مین اولدوز
پارچالاندیق آینا کیمی
چو خالاریق
چو خالداریق ایشیغی
                       
                             
تکه تکه شدیم اما نشکستیم!
سنگ اندازان ندانستند که در آیینه ی شکسته
یک ماه هزار ماه می شود
یک خورشید هزار خورشید
و یک ستاره هزار ستاره
تکه تکه شدیم چو آیینه
فراوان می شویم
و فراوان می سازیم روشنایی را
parisay parisay     دوشنبه, ‏1390/11/10 ‏17:34:23

یلدا جان خیلی قشنگ مرسی...
یلدا یلدا     دوشنبه, ‏1390/11/10 ‏23:55:15

خواهش پریسا جان البته اسم این شعر زیبا هست
آینا کیمی (چون آیینه)
maryam.27 maryam.27     سه شنبه, ‏1390/11/11 ‏09:20:15

سر خود را مزن اینگـونـه به سنگ
دل دیـوانـه تنـها دل تنگ

منشیـن در پس ایـن بهت گـران
مدران جامه جان را مدران

مکن ای خسته در این بغض درنگ
دل دیـوانـه تنـها دل تنگ

پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است
قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است

دیدی آن را که تو خواندی به جهان یار ترین
چه دل آزار ترین شد چه دل آزار ترین ؟

نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند
نه همین در غمت اینگونه نشاند

بـا تـو چـون دشمـن دارد سـر جنـگ
دل دیـوانـه تـنــها دل تنـگ

نـالـه از درد مکن
آتشی را کـه در آن زیسته ای سـرد مکن

با غمش باز بمان
سرخ رو باش از این عشق و سر افراز بمان

راه عشق است که همواره شود از خون رنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ . . .
یلدا یلدا     سه شنبه, ‏1390/11/11 ‏16:46:14

" ترانه تلخ "

مترسک !
           امروز روز آخرست
                                   گندم زار را می سوزانند.
باید وصیتی بگویی
                      باد می نویسد
مترسک !
           امروز
                   روز آخر ست.
گنجشکی حتا بر شانه ات
                              مرثیه ای نمی خواند !
اما
   استخوانهای شکسته ات
                                    هنوز بوی گندم می دهند
آه مترسک !
               گندم زار را می سوزانند
و هیچ کس
            پاهایت را از خاک
                                  بیرون نخواهد کشید...
ashkyar ashkyar     چهارشنبه, ‏1390/11/12 ‏16:24:23

نه مرا حسرت خورشید به شب

نه چنان حسرت مهتاب به روز

من نه اینجا به دنبال چیزی شبیه توام

من فقط به دنبال خویشم

                             چیزی شبیه هیچکس.

ای الاهه ی آسمان ای باران

برتن این گرفته غبار
                                 ببار ببار ببار.
ashkyar ashkyar     جمعه, ‏1390/11/14 ‏00:55:39

هر جا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه

ای ترس تنهای من اینجا چراغی روشنه
ashkyar ashkyar     شنبه, ‏1390/11/15 ‏01:07:45

شبا مستم ز بوی تو ، خیالم ها ز روی تو

خرامون از خیال خود ، گذر کردم ز کوی تو

بازم بارون زده نم نم ، دارم عاشق میشم کم کم

بزار دستاتو تو دستام ، عزیز هر دم ، عزیز هر دم

بازم بارون زده نم نم ، دارم عاشق میشم کم کم

بزار دستاتو تو دستام ، عزیز هر دم ، عزیز هر دم

گناه من تویی جادو ، نگاه من تویی هر سو

مرا از خواب من بانو ، تویی صیاد منم آهو

شب تنهایی و زار و ، کسی هرگز نبود یار و

خراب یاد تو بودم ، تو بردی از نگات مارو

بازم بارون زده نم نم ، دارم عاشق میشم کم کم

بزار دستاتو تو دستام ، عزیز هر دم ، عزیز هر دم.
ashkyar ashkyar     یکشنبه, ‏1390/11/16 ‏01:02:33

شب چو در بستم و مست از می ‌نابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم


دیدی آن ت‍ُرک ختا دشمن جان بود مرا؟

گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم


منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم

آن قدر گریه نمودم که خرابش کردم


شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع

آتشی در دلش افکندم و آبش کردم


غرق خون بود و نمی م‍ُرد ز حسرت فرهاد

خواندم افسانه شیرین و به خوابش کردم


دل که خونابه غم بود و جگر‌گوشه درد

بر سر آتشِ جور‌ِ تو کبابش کردم


زندگی کردنِ من م‍ُردنِ تدریجی بود

آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم
                                                                      فرخی یزدی
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1390/11/17 ‏16:28:53

آنقدر خوب و عزیزی که به هنگام وداع

حیفم آید که تو را دست خدا  بسپارم..
ashkyar ashkyar     سه شنبه, ‏1390/11/18 ‏15:16:07

نیم ساعت پیش ،
خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش
سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت
و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد ،
آواز که خواند تازه فهمیدم ،
پدرم را با او اشتباهی گرفته ام !

زنده یاد حسین پناهی
ghader ghader     سه شنبه, ‏1390/11/18 ‏17:00:13

عالی اشکیار....مثل همیشه
ashkyar ashkyar     سه شنبه, ‏1390/11/18 ‏22:50:23

خواهش میکنم قادر عزیز؛مطالب شماهم خوبن
پایدار باشید
ashkyar ashkyar     سه شنبه, ‏1390/11/18 ‏22:50:50

نه آنچنان عاشق باش که هیچ چیز را نبینی، نه آنقدر ببین که هرگز عاشق نشوی
                                                           
                                                                                                                       ؟
ashkyar ashkyar     چهارشنبه, ‏1390/11/19 ‏00:08:26

سیامک باقری متولد 1366- بروجرد


در سن 8 سالگی راهی قله کول جنو شد.دلم می سوزد از باغی که می سوزد....

در سن 11 سالگی به علم کوه رفت و بعلت کمی سن تا علم چال بیشتر اجازه صعود به او داده نشد.


در دیواره بیستون مسیرهای شریف زاده، اسکندر، فرهاد، قرارگاه (کام اژدها)، شیرین و آهنگر را صعود کرده بود.


در سن 16 سالگی دیواره علم کوه را از مسیر فرانسوی ها صعود کرد و عنوان جوانترین فاتح دیواره علم کوه را بخود اختصاص داد.

سیامک باقری در حادثه بهمن در بهمن ماه 86 به ابدیت پیوست.

روحت شاد و یادت گرامی
Mehdi Mehdi     چهارشنبه, ‏1390/11/19 ‏08:32:08

روحش شادش و یادش گرامی در سالگردش
maryam.27 maryam.27     چهارشنبه, ‏1390/11/19 ‏08:44:52

روحش شاد
maryam.27 maryam.27     چهارشنبه, ‏1390/11/19 ‏08:49:07

دست از طلب ندارم تا کام من برآید                                  یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید
باران باران     چهارشنبه, ‏1390/11/19 ‏20:50:19

معرفت نیست در این قوم خدا را سببی تا برم گوهر خود را به خریدار دگر

روحش شاد یادش گرامی...
باران باران     دوشنبه, ‏1390/11/24 ‏10:42:34

مرا یک لحظه امانم بده ای عشق                 تا که بدانم ز چه رو با من نداری سر سازش

                                                                                                     باران
ashkyar ashkyar     دوشنبه, ‏1390/11/24 ‏16:16:43

آهای مردم دنیا، آهای مردم دنیا
گله دارم گله دارم
من از عالم و آدم گله دارم، گله دارم

شما که حرمت عشق رو شکستید
کـــمر به کشتن عاطفه بستید
شما که روی دل قیمت گذاشتید
که حرمت عشق رو نگه نداشتید

فریاد من شکایت یه روح بی‌قراره
روحه که خسته از همه زخمی روزگاره
گلایه من از شما حکایت خودم نیست
برای من که از شما سوختم و گم شدم نیست

اگه عشقی نباشه ؛آدمی نیست
اگه آدم نباشه ؛زندگی نیست
نپرس از من چه آمد بر سر عشق
جواب من بجز شرمندگی نیست

آهای مردم دنیا، آهای مردم دنیا
گله دارم، گله دارم
من از دست خدا هم گله دارم، گله دارم.
                                                                                                                        اردلان سرفراز
ashkyar ashkyar     سه شنبه, ‏1390/11/25 ‏15:23:40

به بهانه ها ی عاشقی، عشق را سر بردیند
کجا این رد خون پاک شود!
دلها را ز بند دلها خنجر بردیدند
کی این خاطرهای تیز به سینه ی خاک، خاک شود!

نه جهنمی نه قیامتی نه برزخی...
تنها خیال بی قراری گور قلبت می شود.
باران باران     سه شنبه, ‏1390/11/25 ‏23:19:30

به بهانه ها ی عاشقی، عشق را سر بردیند

اشکیار عزیز ظلم پایدار نیست...
ashkyar ashkyar     چهارشنبه, ‏1390/11/26 ‏00:52:44

شعر سیاه نمی گویم اگرچه رنگ شب پوشیده باشد

عشق را در بی مهتاب ترین شب، در کوچه های قدیمی فریاد خواهم زد
اگرچه مهر بی دلی بر پیشانیم خورده باشد...
maryam.27 maryam.27     چهارشنبه, ‏1390/11/26 ‏05:20:24

خسته‌ام از آرزوها، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری

لحظه‌های کاغذی را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی، زندگیهای اداری
...
parisay parisay     چهارشنبه, ‏1390/11/26 ‏10:49:46

اشکیار بالاخره بازم اتاقت اومد توی پرطرفدارا...:)خوشحال شدم از این برگشت...
ashkyar ashkyar     چهارشنبه, ‏1390/11/26 ‏15:19:28

درود بر شما پریسای عزیز خوشحالم که هستی پیش ما
پریسای جان ممنون از مهرت
البته کمییت مهم نیست ،کیفییت مهم هستش.
مطالب زیبای بچه ها هم در خور تقدیر
ازهمه ی بچه ها سپاسگذارم.
بدرود
Mehdi Mehdi     چهارشنبه, ‏1390/11/26 ‏17:16:37

ما هم از برگشت تو خوشحالیم پریسای
باران باران     چهارشنبه, ‏1390/11/26 ‏23:47:07

تقدیم به اشکیار عزیز هر چند ناقابل:

بگو طاقت بیاور وقتی که از نفس افتاده ام

بگو چیزی نمانده تا صبح

                        تا طلوعی دوباره

قطره ای آب از نگاه آسمانیت را در گلویم بچکان

                    و یک نفس صبوری

تا آمدنش را اسپندی باشم بر آتش...
ashkyar ashkyar     پنج شنبه, ‏1390/11/27 ‏00:28:43

خجالت دادید باران عزیز دوست نازنین
مثل باران مهربانی.
لذت بردم ؛کوتاه و زیبا و پرمفهوم
"تا آمدنش را اسپندی باشم بر آتش"

*************
ashkyar ashkyar     پنج شنبه, ‏1390/11/27 ‏00:36:12

طاقت این دل به طاق خانه ام رسیده

          مرا به ابدیت چشمانت دعوت کن

ببین
لب شعرهایم به لبم رسیده
          مرا با بوسه ی نابش خلوت کن؛

آنک قرار قلمو دستهای من بر سر نقطه ی آتش
                                                        خاکستر شد؛
پس بخوان سرود قبیله های شب را
                                    به گرد این ققنوس تن

دوباره پرواز عشق را بر سر خاکستر من
                                                    تجربه کن
اینک از شبو سنگ و آتش بگو
عشق را به کدامین شبیه تر می بینی.

                                                                                                              م.اشکیار
باران باران     پنج شنبه, ‏1390/11/27 ‏07:49:22

خواهش میکنم ببخشید اگه کاستی توی نوشته هام بود

عالی بود...
ashkyar ashkyar     جمعه, ‏1390/11/28 ‏01:01:39

اختیار دارید باران عزیز؛ دستتون درد نکنه و دمتون همیشه گرم...
ashkyar ashkyar     جمعه, ‏1390/11/28 ‏01:17:35

ای چراغ هر بهانه

از تو روشن ، از تو روشن

ای که حرفای قشنگت

منو آشتی داده با من

من و گنجشکای خونه

دیدنت عاتمونه

از بر